آزادی تفکر آری، آزادی عقیده خیر!

زمان انتشار: ۱۹:۱۱ ۱۳۹۱/۰۲/۲۳

قرآن‏ اسم آن چیزی را که اروپایی می‏ گوید بشر را باید در آن آزاد گذاشت، زنجیر می گذارد می‏گوید شکر این را بکنید که خدا به وسیله این پیغمبر این بارهای‏ گران یعنی خرافه ها را از دوش شما برداشت این زنجیرهایی را که خودتان‏ به دست و پای خودتان بسته بودید، برداشت.

اینجا لازم است توضیح مختصری درباره دو نوع آزادی که مایه
اشتباه کاری‏ و مغلطه شده است داده شود، فرق است میان آزادی تفکر و آزادی عقیده.
آزادی‏ تفکر ناشی از همان استعداد انسانی بشر است که میتواند در مسائل بیندیشد این
استعداد بشری حتما باید آزاد باشد پیشرفت و تکامل بشر در گرو این آزادی است اما
آزادی عقیده، خصوصیت دیگری دارد میدانید که هر عقیده ای ناشی از تفکر صحیح و درست
نیست منشا بسیاری از عقاید، یک سلسله عادتها  و تقلیدها و تعصبها است. عقیده به
این معنا نه تنها راه گشا نیست که به عکس نوعی‏انعقاد اندیشه بحساب می آید  یعنی
فکر انسان در چنین حالتی، به عوض‏ اینکه باز و فعال باشد بسته و منعقد شده است و
در اینجا است که آن قوه‏ مقدس تفکر، بدلیل این انعقاد و وابستگی، در درون انسان
اسیر و زندانی‏ میشود آزادی عقیده در معنای اخیر نه تنها مفید نیست، بلکه
زیانبارترین‏ اثرات را برای فرد و جامعه بدنبال دارد.

بت شکنی پیامبران الهی ، بت سازی پادشاهان زمینی

آیا در مورد انسانی که یک سنگ‏ را میپرستد باید بگوئیم چون فکر
کرده و بطور منطقی به اینجا رسیده و نیز به دلیل اینکه عقیده محترم است، پس باید
به عقیده او احترام بگذاریم و ممانعتی برای او در پرستش بت ایجاد نکنیم؟ یا نه،
باید کاری کنیم که‏ عقل و فکر او را از اسارت این عقیده آزاد کنیم؟ یعنی همان کاری
را بکنیم که ابراهیم خلیل الله کرد. آیا کاری که ابراهیم‏ (ع) کرد بر خلاف آزادی
عقیده – بمعنای رایج آن که میگویند عقیده هر کس‏ باید آزاد باشد –  بود، یا
آنکه در خدمت آزادی عقیده بمعنای واقعی آن‏ بود؟ اگر حضرت ابراهیم می گفت چون این
بتها مورد احترام میلیونها انسان‏ هستند، پس منهم به آنها احترام میگذارم، یعنی
درست همان چیزی را ابراز میکردکه اکنون عقیده‏ای بسیار رایج است، آیا کار درست و
صحیحی انجام داده‏ بود؟ از نظر اسلام این اغراء به جهل است نه خدمت به آزادی، در
تاریخ اسلام نیز میبینیم درست نظیر کار ابراهیم (ع) را پیغمبر اکرم (ص) در فتح مکه
انجام داد آن حضرت به بهانه آزادی عقیده، بتها را باقی‏ نگذاشت؛ به عکس دید این
بتها عامل اسارت فکری مردم اند و صدها سال است‏ که فکر این مردم اسیر این بتهای
چوبی و فلزی و … شده است، این بود که‏ بعنوان اولین اقدام بعد از فتح، تمام آنها
را در هم شکست و مردم را واقعا آزاد کرد. حالا این شیوه و رفتار را مقایسه کنید با
رفتار پادشاه‏ انگلستان وقتی که برای دیدار از هندوستان به آنجا رفته بود در
هندوستان‏ جزء برنامه سفرش، بازدید از یک بتخانه گنجانده شده بود. خود مردم هند
وقتی که میخواستند داخل صحن بتخانه شوند، کفشهای خود را میکندند، اما او به نشانه
احترام بیش از حد، هنوز بصحن نرسیده کفشهایش را کند و بعد هم‏ از همه مؤدب تر در
مقابل بتها ایستاد در تفسیر این حرکت عده ای ساده‏ اندیش میگفتند ببینید نماینده
یک ملت روشنفکر چقدر به عقاید مردم‏ احترام میگذارد غافل از اینکه این نیرنگ
استعمار است، استعماری که‏ میداند همین بتخانه هاست که هند را به زنجیر کشیده و
رام استعمارگران‏ کرده است. اینگونه احترام گذاشتنها، خدمت به آزادی و احترام به
عقیده‏ نیست، خدمت به استعمار است. ملت هند اگر از زیر بار این خرافات‏ بیرون
بیاید که دیگر بار به انگلیسیها نخواهد داد. یا اینکه در کتابهای تاریخ خودمان
نوشته بودند کوروش چه مرد بزرگ و بزرگواری بوده که وقتی به بابل رفت و آنجا را فتح
کرد تمام بتخانه‏ها را محترم شمرد. از نظر یک فاتح که سیاست استعمارگری‏ دارد، این
کار، امری عادی و یک نقشه معمولی است ولی از نظر بشریت‏ چطور؟ آیا خود جناب کوروش
به آن اعتقاد داشت؟ یقینا نه، اما کوروش‏ فکر میکرد این اعتقاد که مردم را در
بیخبری نگاه داشته عامل خوبی برای در بند ماندن آنهاست این بود که دست به ترکیب
آنها نزد.

به نام آزادی عقیده دروغ نگویید

آزادی تفکر نباید با آزادی انعقاد فکر اشتباه شود هر مکتبی که
به‏ ایدئولوژی خود ایمان و اعتقاد و اعتماد داشته باشد، ناچار باید طرفدار آزادی
اندیشه و آزادی تفکر باشد و به عکس هر مکتبی که ایمان و اعتمادی‏ به خود ندارد جلو
آزادی اندیشه و آزادی تفکر را میگیرد اینگونه مکاتب‏ ناچارند مردم را در یک محدوده
خاص فکری نگه دارند و از رشد افکارشان‏ جلوگیری کنند این همان وضعی است که ما
امروز در کشورهای کمونیستی‏ میبینیم در این کشورها، بدلیل وحشتی که از آسیب پذیر
بودن ایدئولوژی‏ رسمی وجود دارد، حتی رادیوها طوری ساخته میشود که مردم نتوانند
صدای‏ کشورهای دیگر را بشنوند و در نتیجه یک بعدی و قالبی، آنچنان که‏ زمامداران
میخواهند، بار بیایند. من اعلام میکنم که در رژیم جمهوری اسلامی‏ هیچ محدودیتی
برای افکار وجود ندارد و از باصطلاح کانالیزه کرده اندیشه ها، خبر و اثر نخواهد
بود. همه باید آزاد باشند که حاصل اندیشه ها و تفکرات‏ اصیلشان را عرضه کنند البته
تذکر میدهم که این امر سوای توطئه و ریاکاری‏ است. توطئه ممنوع است اما عرضه
اندیشه های اصیل، آزاد.

دو یا سه روز پیش با چند جوان مارکسیست صحبت میکردم .میگفتند
آقا به نظر شما این شعار که میگویند «اتحاد، مبارزه، آزادی‏» چه عیب دارد؟ گفتم
هیچ عیب ندارد. گفتند پس این شعار، شعار مشترک‏ هر دویمان باشد. پرسیدم شما که
میگوئید اتحاد، مبارزه، آیا در مبارزه‏ میگوئید، مبارزه با چه کسی؟ آیا جز این است
وقتی که میگوئید مبارزه، منظورتان مبارزه با رژیم و گذشته از آن با مذهب است؟ آیا
جز این است که‏ شما شعارتان را طوری در زیر لفافه و با یک عبارت مبهم مطرح میکنید
که‏ مردم را، یعنی آنهائی که طرفدار مذهب هستند، بتوانید زیر این لوا جمع‏ کنید و
بعد بتدریج آنها را اغفال کنید؟ من حاضرم این شعار را بگویم ولی‏ از اول صریح
اعلام میکنم که، منظور من از مبارزه، مبارزه علیه امپریالیزم و کمونیزم است این را
صریح میگویم و از هیچ کس هم باکی ندارم. بیائیم حرفهایمان را صریح بزنیم شما که به
آیت الله خمینی اعتقاد ندارید و وقتی که با هم‏ مینشینید، میگوئید ما تا فلان
مرحله با این مرد هستیم و بعد این چنین با او مبارزه میکنیم، چرا عکس او را در
تظاهرات خودتان بلند میکنید؟ چرا دروغ میگوئید؟ او میگوید جمهوری اسلامی و حرفش را
صریح میزند شما هم‏ حرف خودتان را بزنید. آزادی ابراز عقیده یعنی این که فکر خود
تان را، یعنی آنچه را واقعا به‏ آن معتقد هستید بگوئید حال آنکه شما میخواهید بنام
آزادی عقیده دروغ‏ بگوئید آنکه شما به او اعتقاد دارید لنین است. بسیار خوب، پس
عکس‏ لنین را هم بیاورید. ولی من میپرسم چرا عکس پیشوای ما را میآورید؟ آزادی فکر
را با آزادی اغفال و آزادی منافق گری و آزادی توطئه کردن که نباید اشتباه بکنیم.

من به همه این دوستان غیر مسلمان اعلام میکنم، از نظر اسلام
تفکر آزاد است، شما هر جور که میخواهید بیندیشید، بیندیشید، هر جور میخواهید عقیده
خودتان را ابراز کنید. بشرطی که فکر واقعی خودتان باشد. ابراز کنید، هر طور که
میخواهید بنویسید، بنویسید، هیچ کس ممانعتی نخواهد کرد.

احزاب آزادند اما اجازه توطئه و فریب نمی دهیم

در دنباله عرایضم لازم است توضیحی هم درباره حکومت اسلامی
آینده ایران‏ عرض کنم، همان طوریکه رهبر و امام ما مکرر گفته اند در حکومت اسلامی‏
احزاب آزادند، هر حزبی اگر عقیده غیر اسلامی هم دارد، آزاد است اما ما اجازه توطئه
گری و فریب کاری نمی‏دهیم احزاب و افراد در حدی که عقیده خودشان را صریحا میگویند،
و با منطق‏ خود به جنگ منطق ما میآیند، آنها را میپذیریم اما اگر بخواهند در زیر
لوای اسلام، افکار و عقاید خودشان را بگویند ما حق داریم که از اسلام‏ خودمان دفاع
کنیم و بگوئیم اسلام چنین چیزی نمی‏گوید حق داریم بگوئیم بنام‏ اسلام این کار را
نکنید.

ریشه آزادی عقیده در غرب

آیا می‏دانید علت اینکه در دنیای اروپا آزادی دین و آزادی
عقیده را اینطور فرض کردند که عقیده بشر باید به طور کلی آزاد باشد به همان‏
معنایی که خودشان میگویند، چیست؟ این آزادی عقیده به این حد افراط که‏ شما امروز
در دنیای اروپا می‏بینید، بخشی از آن عکس العمل یک جریان‏ بسیار شدید و سختی است
که در دنیای اروپا بوده، جریانی است که همه شنیده‏ اید: جریان و محکمه تفتیش
عقائد. اینها قرنها در چنگال تفتیش عقائد بودند کلیسا می‏آمد تجسس و جستجو می‏کرد
ببیند آیا کسی در مسائلی که کلیسا درباره آن اظهار نظر کرده است ولو مثلا راجع به
فلکیات باشد اعتقادی [برخلاف نظر کلیسا دارد یا نه؟ !] آیا اگر مثلا کلیسا اظهار
نظر کرده‏ است که عناصر چهار تاست یا خورشید به دور زمین می‏چرخد، در این مسائل‏
کسی فکری برخلاف این دارد؟ ولو فکر او فکر علمی و فلسفی و منطقی بود، تا می‏دیدند
چنین فکری پیدا شده برخلاف آنچه کلیسا عرضه داشته است، فورا آن را به عنوان یک جرم
بزرگ تلقی می‏کردند، به محکمه اش می‏کشاندند و شدیدترین مجازاتها از نوع سوختن زنده
زنده [را در مورد او اعمال می‏کردند] شما تاریخ اروپای قرون وسطی را بخوانید که در
این جهت مشرق زمین نظیر ندارد یک وقت دیگر هم عرض کردم از نظر فجیع بودن جنایت، ما
هر چه که‏ مشرق زمین را توصیف بکنیم، هر چه که منبریها در منابر حتی مبالغه بکنند
راجع به بنی امیه و بنی العباس و حتی حجاج بن یوسف ثقفی، هرگز به پای‏ اروپائیهای
قرون وسطی نمیرسد، به پای اروپایی امروز هم نمی رسد.

جهت دیگر این است که از نظر طرز تفکر بعضی از فلاسفه اروپا دین
و مذهب‏ هر چه می خواهد باشد، امری است مربوط به وجدان شخصی هر فرد یعنی هر فردی در
وجدان خودش نیازمند است که یک سرگرمی به نام مذهب داشته باشد. این مقدارش را قبول
کرده اند که انسان نمیتواند بدون سرگرمی مذهبی باشد همینطوری که در مسئله هنر هم
این حرف را می‏زنند. در مسائل مذهبی و دینی چون آنها نمی خواهند به واقعیتی برای
دین و نبوت اعتراف کرده باشند و قبول کنند که واقعا پیغمبرانی از طرف خدا آمده اند
و یک راه واقعی برای بشر نشان داده اند و سعادت بشر در این‏ است که آن راه واقعی
را طی بکند، می‏گویند ما نمیدانیم واقع و ریشه‏ مذهب چیست ولی همینقدر می‏فهمیم که
انسان بدون مذهب نمی‏تواند زندگی‏ بکند.

ایراد ما هم همین است. ما می‏گوئیم طرز تفکر شما در باب دین
غلط است‏، آن دینی که تو می‏گویی عقیده به آن دین آزاد است، اصلا من قبولش ندارم‏
من دین را به عنوان یک راه واقعی برای سعادت بشر معتقدم، در راه واقعی‏ برای سعادت
بشر نباید گفت عقیده یک انسان ولو آن عقیده بر مبنای تفکر نباشد آزاد است باز مثال
عرض می‏کنم: آیا شما در مسئله بهداشت و یا در مسئله فرهنگ هرگز می گویید که عقیده
آزاد است؟ آیا شما هرگز این حرف ‏را می‏زنید که اعتقاد هر مردمی راجع به بهداشت
آزاد است؟ اعلامیه جهانی حقوق بشر چرا ضد تعلیمات اجباری قیام نمیکند؟ چرا
نمی‏گوید بشر آزاد است و به همین جهت کسی حق ندارد تعلیمات را اجباری کند چون
تعلیمات اجباری ضد آزادی بشر است؟ برعکس، همین اعلامیه جهانی حقوق بشر در ماده
بیست و شش تعلیمات در حدود ابتدایی را اجباری می‏داند یعنی حق آزادی را از بشر در
این قضیه سلب می کند چرا؟ می‏گوید برای اینکه راه سعادت بشر است ‏غلط کرده آنکه
می‏گوید من می خواهم جهالت را انتخاب بکنم، من نمیخواهم‏ با سواد شوم، او نمیفهمد
به زور باید با سوادش کرد، به زور باید به‏ او خدمت کرد.

بنابراین در اینجا دو ایراد وارد است‏ یکی اینکه دین را نباید
به عنوان یک مسئله سلیقه ای وجدانی شخصی از قبیل‏ انتخاب رنگ لباس در نظر گرفت
ثانیا انتخاب دین با انتخاب رنگ‏ لباس فرق می‏کند یعنی اگر بشر یک عقیده ضد عقل انتخاب
بکند، آن عقیده‏ دیگر به عقل و فکرش مجال فعالیت و پیشرفت نمیدهد.

اسلام و  آزادی فکر و عقیده

اسلام در مسئله تفکر نه تنها آزادی تفکر داده است بلکه‏ یکی از
واجبات در اسلام تفکر است، یکی از عبادتها در اسلام تفکر است ما چون فقط قرآن
خودمان را مطالعه می‏کنیم و کتابهای دیگر را مطالعه نمیکنیم‏ کمتر به ارزش اینهمه
تکیه کردن قرآن به تفکر پی می‏بریم. شما هیچ کتابی نه‏ مذهبی و نه غیر مذهبی پیدا
نمیکنید که تا این اندازه بشر را سوق داده‏ باشد به تفکر، هی می‏گوید فکر کنید، در
همه مسائل: در تاریخ، در خلقت‏، راجع به خدا، راجع به انبیاء و نبوت، راجع به
معاد، راجع به‏ تذکرات و تعلیمات انبیاء که در قرآن کریم زیاد است تفکر حتی عبادت‏
شمرده می‏شود.

از نظر اسلام اصول عقائد، اجتهادی است نه تقلیدی؛ یعنی هر کسی
با فکر خودش باید آنرا حل بکند. پس این ادل دلیل براین است که از نظر اسلام نه
تنها فکر کردن در اصول‏ دین جایز و آزاد است یعنی مانعی ندارد، بلکه اصلا فکر کردن
در اصول دین‏ در یک حدودی که لااقل بفهمی خدایی داری و آن خدا یکی است، پیغمبرانی‏
داری، قرآن که نازل شده از جانب خداست، پیغمبر از جانب خداست، عقلا بر تو واجب است
[می‏گوید] اگر فکر نکرده اینها را بگویی من از تو نمی‏پذیرم.

از همین جا تفاوت اسلام و مسیحیت بالخصوص و حتی سایر ادیان
روشن‏ می‏شود. در مسیحیت درست مطلب برعکس است یعنی اصول دین مسیحی، ماورای‏ عقل و
فکر شناخته شده است. اصطلاحی هم خودشان وضع کردند که اینجا قلمرو ایمان است نه
قلمرو عقل، یعنی برای ایمان یک منطقه قائل شدند و برای عقل‏ و فکر منطقه دیگر.
گفتند حساب عقل و فکر کردن یک حساب است، حساب‏ ایمان و تسلیم شدن، حساب دیگری است.
ببینید تفاوت ره از کجاست تا به کجا؟ یکی اصول دین خودش را، منطقه ممنوعه برای عقل
و فکر اعلام می‏کند، و دیگری نه تنها منطقه ممنوعه اعلام نمی کند، بلکه منطقه لازم
الورود اعلام‏ می‏کند که عقل باید در این منطقه وارد بشود، اگر وارد نشود من چیزی
را نمی پذیرم این، معنی آزادی تفکر است .

اما عقیده چطور؟ عقیده البته در اصل لغت اعتقاد است. اعتقاد از
ماده‏ عقد و انعقاد است، بستن است، منعقد شدن است بعضی گفته اند حکم‏ گرهی را
دارد. دل بستن انسان به یک چیز دو گونه است: ممکن است مبنای‏ اعتقاد انسان، مبنای
دل بستن انسان، مبنای انعقاد روح انسان همان تفکر باشد در این صورت عقیده اش بر
مبنای تفکر است ولی گاهی انسان به چیزی‏ اعتقاد پیدا می‏کند و این اعتقاد بیشتر
کار دل است، کار احساسات است‏ نه کار عقل به یک چیز دلبستگی بسیار شدید پیدا
می‏کند، روحش به او منعقد و بسته می‏شود، ولی وقتی که شما پایه اش را دقت می‏کنید
که این‏ عقیده او از کجا پیدا شده است، مبنای این اعتقاد و دلبستگی چیست، آیا یک
تفکر آزاد این آدم را به این عقیده و دلبستگی رسانده است یا علت‏ دیگری مثلا تقلید
از پدر و مادر یا تأثر از محیط و حتی علائق شخصی و یا منافع فردی و شخصی،
[می‏بینید به صورت دوم است] و اکثر عقائدی که‏ مردم روی زمین پیدا می‏کنند، عقائدی
است که دلبستگی است نه تفکر. آیا بشر از نظر دلبستگی ها باید آزاد باشد؟ این
دلبستگی هاست که در انسان تعصب و جمود و خمود و سکون به وجود می‏آورد، و اساسا
اغلب، عقیده دست و پای فکر را می‏بندد عقیده که پیدا شد، اولین اثرش این است‏ که
جلوی فعالیت فکر و آزادی تفکر انسان را می‏گیرد چون دل بسته است به‏ آن. «حب
الشیی‏ء یعمی و یصم» چیزی که انسان به آن دل بست، چشم بصیرت‏ را کور می‏کند، گوش
بصیرت را کر می‏کند، دیگر انسان نمیتواند حقیقت‏ را ببیند و نمیتواند حقیقت را
بشنود مثلا بت پرستهایی بتها را پرستش می‏کردند و می‏کنند. هیچوقت عقل و فکر بشر
ولو ابتدایی‏ ترین عقل و فکر بشر باشد، او را به اینجا نمی رساند. اینها ریشه هایی
غیر از عقل و فکر دارد.

درست مثل گچی که در ابتدا که با آب مخلوط می‏شود یک ماده شلی
است، آنرا به هر شکلی که بخواهید در می‏آورید، ولی وقتی که بالاخره به یک شکلی‏
درآمد، تدریجا خشک می‏شود و هر چه خشکتر می‏گردد، سفتتر می‏شود بعد به‏ یک حالتی
می‏رسد که با کلنگ هم نمی شود آنرا خرد کرد. آیا با اینها باید مبارزه کرد یا
نباید مبارزه کرد؟ یعنی آیا آزادی‏ فکر که میگوئیم بشر فکرش باید آزاد باشد شامل
عقیده به این معنا می‏شود؟

آزادی زنجیر آزادی؟

مغالطه ای که در دنیای امروز وجود دارد در همین جاست از یک
طرف‏ می‏گویند فکر و عقل بشر باید آزاد باشد، و از طرف دیگر می‏گویند عقیده هم‏
باید آزاد باشد، بت پرست هم باید در عقیده خودش آزاد باشد، گاو پرست هم باید در
عقیده خودش آزاد باشد، اژدها پرست هم باید در عقیده‏ خودش آزاد باشد هر کسی هر چه
را که می‏پرستد، هر چیزی را به عنوان عقیده‏ برای خودش انتخاب کرده باید آزاد باشد
و حال آنکه اینگونه عقائد ضد آزادی فکر است، همین عقائد است که دست و پای فکر را
می‏بندد. خود اعلامیه حقوق بشر همین اشتباه را کرده است. اساس فکر را این قرار
داده است که حیثیت انسانی محترم است بشر از آن جهت که بشر است محترم است (ما هم
قبول داریم) چون بشر محترم است، پس هر چه را خودش برای خودش انتخاب کرده، هر عقیده
ای که خودش برای خودش‏ انتخاب کرده محترم است. عجبا! ممکن است بشر خودش برای خودش
زنجیر انتخاب کند و به دست و پای خودش ببندد ما چون بشر را محترم می‏شماریم، [او
را در این کار آزاد بگذاریم؟ !] لازمه محترم شمردن بشر چیست؟ آیا این است که ما
بشر را هدایت بکنیم در راه ترقی و تکامل یا این است که‏ بگوئیم آقا! چون تو بشر
هستی، انسان هستی و هر انسانی احترام دارد، تو اختیار داری، هر چه را که خودت برای
خودت بپسندی من هم برای تو می‏پسندم و برایش احترام قائلم ولو آنرا قبول ندارم و
می‏دانم که دروغ و خرافه است و هزار عوارض بد دارد، اما چون تو خودت برای خودت
انتخاب کردهای من آن را قبول دارم!

موسی بن عمران عملش انسانی است که وقتی می‏بیند قومش گوساله
سامری را به عنوان یک بت انتخاب کردهاند و دارند پرستش می‏کنند گفت: (لنحرقنه ثم
لننسفنه فی الیم نسفا) به خدا آتشش می‏زنم، به خدا خاکسترش‏ را هم بر باد می‏دهم
برای اینکه اگر می ماند چه می‏کرد؟ غیر از اینکه‏ مردمی را در زنجیر یک خرافه
گرفتار می‏کرد مگر اثر دیگری داشت؟ واقعا قوم موسی که آمدند گوساله را پرستش کردند
فکر آزادشان آنها را به آنجا کشاند؟ یا چون از دریا بیرون آمده بودند، چشمشان
افتاده بود به مردمی که‏ بتهایی دارند و [آنها را] سجده می‏کنند، و تا آنوقت هم بت
سجده کردن‏ را ندیده بودند، خوششان آمده بود «یا موسی اجعل لنا الها کما لهم آلهه»

عمل صحیح عمل خاتم الانبیاست. سالهای متمادی با عقیده بت پرستی
مبارزه‏ کرد تا فکر مردم را آزاد کند. اگر عرب جاهلیت هزار سال دیگر هم می‏ماند
همان بت را پرستش می‏کرد (همانطوری که حتی در ملتهای متمدن مثل ژاپن‏ هنوز بت
پرستی وجود دارد) و یک قدم به سوی ترقی و تکامل بر نمیداشت‏ اما پیغمبر آمد این
زنجیر اعتقادی را از دست و پای آنها باز کرد و فکرشان را آزاد نمود «و یضع عنهم
اصرهم و الاغلال التی کانت علیهم» قرآن‏ اسم آن چیزی را که اروپایی می‏گوید بشر را
باید در آن آزاد گذاشت، زنجیر میگذارد می‏گوید شکر این را بکنید که خدا به وسیله
این پیغمبر این بارهای‏ گران یعنی خرافه ها را از دوش شما برداشت این زنجیرهایی را
که خودتان‏ به دست و پای خودتان بسته بودید، برداشت.

بنابراین بسیار تفاوت است میان آزادی تفکر و آزادی عقیده. اگر
اعتقادی‏ بر مبنای تفکر باشد، عقیده ای داشته باشیم که ریشه آن تفکر است، اسلام‏
چنین عقیده ای را می‏پذیرد، غیر از این عقیده را اساسا قبول ندارد. آزادی‏ این
عقیده آزادی فکر است اما عقائدی که بر مبناهای وراثتی و تقلیدی و از روی جهالت به
خاطر فکر نکردن و تسلیم شدن در مقابل عوامل ضد فکر در انسان پیدا شده است، اینها
را هرگز اسلام به نام آزادی عقیده نمی پذیرد.

آزادی دادن به افکار مخالف، روش پاسداری از اسلام

اگر در صدر اسلام در جواب کسی که‏ میآمد و میگفت من خدا را
قبول ندارم، میگفتند بزنید و بکشید، امروز دیگر اسلامی وجود نداشت اسلام به این
دلیل باقیمانده که با شجاعت و با صراحت با افکار مختلف مواجه شده است. من به
جوانان و طرفداران‏ اسلام هشدار میدهم که خیال نکنند راه حفظ معتقدات اسلامی،
جلوگیری از ابراز عقیده دیگران است. از اسلام فقط با یک نیرو میشود پاسداری کرد و
آن‏ علم است و آزادی دادن به افکار مخالف و مواجهه صریح و روشن با آنها.

بنابراین خلاصه عرایض ما این شد که در اسلام آزادی تفکر هست و
آزادی عقیده ای که بر مبنای تفکر درست شده باشد هست‏ اما آزادی عقیده ای که مبنایش
فکر نیست هرگز در اسلام وجود ندارد آن‏ آزادی معنایش آزادی بردگی است، آزادی اسارت
است، آزادی زنجیر در دست و پا قرار دادن است. بنابراین حق با انبیاء بوده است نه
با روشی که‏ دنیای امروز می‏پسندد. 

منابع:

۱- پیرامون انقلاب اسلامی، صفحه ۷، با تلخیص

۲- پیرامون انقلاب اسلامی، صفحه ۱۷، با تلخیص

۳- پیرامون جمهوری اسلامی، صفحه ۱۰۴، با تلخیص

۴- پیرامون جمهوری اسلامی، صفحه ۹۳، با تلخیص

۵- پیرامون انقلاب اسلامی، صفحه ۱۹، با تلخیص

 

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه