«آزمون نظریه انحطاط دولت ابن خلدون در دورة صفویه»

نویسنده:

دانشجو: سجاد علیزاده

استاد: غلامرضا جمشیدیها

دانشگاه: تهران

زمان: 1391

زمان انتشار: ۱۳:۲۴ ۱۳۹۲/۰۱/۲۸

در واقع مدتی پس از پیروزی جنبش مذهبیِ صفوی و تشکیل دولت، عصبیت های قبیله ای (خویشاوند محور) داخل جنبش صفوی، به ضرر عصبیت مذهبیِ کل جنبش شروع به فعال شدن گشت و بین همه قبایل به خصوص قبایل بزرگ تر و قوی تر قزلباش بر سر کسب قدرت بیشتر، کشمکش و درگیری ایجاد شد.

مقدمه:

سلسله های حکومتی و امپراطوری های بزرگ پیشامدرن چگونه ظهور می کردند؟ چگونه پس از ظهور، نمیتوانستند دوام بیاورند و سقوط می کردند؟ چگونه به اوج می رسیدند و چگونه به ضعف و فتور می گراییدند؟ شکل گیری شهرهای بزرگ و تمدن های عظیم و نامی چه ارتباطی با وجود این سلسله های حکومتی داشته است؟ آیا بین ظهور و سقوط سلسله های حکومتی قدرت مند و شکل گیری تمدن های عظیم ارتباطی بوده است؟ اگر چنین ارتباطی وجود داشته ، به چه شکل بوده و با چه قواعدی عمل می کرده است؟

این سوالات و سوالاتی از این قبیل فی نفسه سوالات مهمی هستند و یافتن جواب های مستند و علمی برای آنها می تواند برای علوم اجتماعی دانش ارزشمندی تولید کند. نظریه های متعددی می توانند برای پاسخ به این سوالات مورد استفاده قرار گیرند اما طبیعتاً برخی نظریه ها درخور تامّل و بررسی بیشتری هستند. یکی از مهم ترین و قابل توجه ترین تلاش های نظری که سعی کرده است به سوالات بالا جواب دهد نظریه «انحطاط دولت» ابن خلدون است.

اما با وجود موقعیت ویژه و استثنایی ابن خلدون هم به عنوان اولین مطرح کننده روش علمی برای بررسی موضوعات اجتماعی(بنا بر یک نظر) و هم به عنوان شخصی که خود برخی از تحولات سیاسی پیشامدرن را از نزدیک درک کرده است، توجه شایانی به بررسی تجربی نظریه های وی نشده است. در واقع آن همتی که به توضیح و تفسیر نظریات ابن خلدون مبذول شده است، به بررسی تجربی نظریات وی نشده است.در جهت برداشتن گامی کوچک برای پر کردن خلاء مذکور، این مقاله قصد دارد به آزمون بخشی از گذاره های نظری ابن خلدون در مورد دولت صفوی بپردازد.

همان طور که گفته شد آنچه که در این مقاله موضوع بررسی و آزمون است، «نظریه انحطاط دولت» ابن خلدون است. نظریه «انحطاط دولت» شامل دو مفهوم است. «انحطاط» و «دولت». در مورد مفهوم انحطاط باید بگوییم که این عبارت به این خاطر برای معرفی مضمون نظریه ابن خلدون مناسب دانسته شده که دغدغه و هدف شخصی خودِ ابن خلدون هم بررسی وضعیت آشفته و رو به افول جهان اسلام به خصوص مغرب بوده است. در واقع غایت نظریه ابن خلدون یافتن پاسخی برای علل و مسببات انحطاط و زوال تمدن ها است.(ابن خلدون،1388: 61-59)

از طرف دیگر می توان گفت به لحاظ موضوعی بیشترین حجم مطالب و نوشته های ابن خلدون در مورد  «دولت» است. به عبارت دولت موضوعِ کانونی نظریه انحطاط ابن خلدون است. درباره معنای «دولت» در این پژوهش(در محدوده نظریه انحطاط دولت) باید بگوییم که با استناد به سخن خودِ ابن خلدون منظور ما از دولت، «دولت های کلی» است که معادل سلسله های حکومتی هستند که در آن یک تعداد افرادی که باهم خویشاوندند (یا به قول خودِ ابن خلدون، یک عصبیت اند)، به صورت موروثی به قدرت می رسند.(ابن خلدون،745:1388) بنابراین وقتی می گوییم انحطاط دولت، به معنای ضعیف بودن دولت یک شخص نیست بلکه منظور افول و زوال به عنوان روندی تدریجی است که بر حکومت یک خاندان سلطنتی/سلسله حکومتی عارض می شود.

 نظریه ابن خلدون

در نظریه ای که ابن خلدون در مورد دولت ارائه داده است، یک قوم بادیه نشین به دلیل قدرت گرفتن روزافزون متوجه قدرت سیاسی می شود و به دولت حمله می برد. با توجه به اینکه ساختار بادیه به گونه ای است که فاکتورهای قدرت لازم برای پیروزی را در اختیار قوم بادیه نشین می گذارد، قوم بادیه نشین موفق می شود دولت مستقر را که تحت تاثیر فرآیندهای فرساینده «شهری شدن» قرار گرفته است، شکست داده و خود، دولت را تصاحب کند. سپس قوم بادیه نشین جدید، در سه مرحله همان مسیری را که قوم حکومت گر سابق پیموده بود را طی می کند و به سرانجامی همچون قوم سابق دچار می شود .این مدل از نظریه ابن خلدون از چهار زیر بخش به ترتیب زیر تشکیل شده است:

بخش اول: نوع عمران: ابن خلدون دو نوع عمران به عمران بادیه ای و عمران شهری را تئوریزه کرده است. این دو نوع عمران و حرکتی که اقوام بادیه نشین از یکی(بادیه) به دیگری(شهر) انجام می دهند، پایه تمام بحث های ابن خلدون در مورد تحولات سیاسی است

بخش دوم: سه منبع قدرت: از خلال بحث های ابن خلدون می توان سه منبع قدرت به نام های «عصبیت، جنگاوری و مذهب» را مشخص کرد. این سه فاکتور قدرت، عمدتاً در اجتماعات بادیه ای وجود دارد و در شهر رو به ضعف و استحاله می روند.

بخش سوم: مراحل سه گانه حرکت قوم موسس دولت: در این بخش نشان می دهیم که از نظر ابن خلدون چگونه یک قوم بادیه ای با اتکا به سه عامل «عصبیت و جنگاوری و مذهب» دولت را تصاحب می کند و پس از رسیدن به حکومت، تحت فرآیند شهری شدن، عوامل قدرت مذکور را از دست می دهد و توسط قوم بادیه ای دیگر سقوط می کند.

تطبیقِ مراحل سه گانه دولت در نظریه ابن خلدون با تاریخ «سلسله صفویه»:

در این بخش سعی خواهیم کرد که موارد تطبیق رویدادها و حوادث مربوط به دولت صفوی را با ایده ها و نظریات ابن خلدون نشان دهیم.

 چگونگی معطوف شدن جنبش صفوی به قدرت دولت:

قبل از اینکه قوم یا اقوام موسس دولت صفوی متشکل شوند و حالت یک جنبش یا خیزش سیاسی را پیدا کنند، خاندان صفوی یک مرحله پیشاسیاسی را گذرانده است. اما بنیان و نطفه جنبش صفوی را باید در همین مرحله جست و جو کرد. قدرت روزافزون پیدا کردن شیخ صفی و خاندان او را (یعنی مرحله پیشاسیاسی جنبش صفوی را) میتوان با مقوله «جاهِ» ابن خلدون توضیح داد. جاه در نظریه ابن خلدون، مفهومی بسیار نزدیک به منزلت در جامعه شناسی است. ابن خلدون شبیه به برخی مباحث جامعه شناسی مدرن، از ارتباط جاه با ثروت و نفوذ سیاسی صحبت کرده است. او در مقدمه میگوید:

« مشاهده میکنیم که صاحبان جاه در همه انواع معاش توانگرتر و مرفه تر از کسانی هستند که فاقد جاه و نفوذند و سبب آن این است که مردم به منظور نیازی که به قدرت خداوندان جاه دارند به آنان نزدیکی میجویند و آنانرا از راه نتایج اعمال خود خدمت میکنند. بنابراین مردم به اینگونه کسان از راه دسترنج و کار خود یاری میکنند… و بدین طریق خداوندان جاه در کمترین زمانی ثروت هنگفتی به دست می آوردند…. از اموری که موید این معنی است این است که میبینیم بسیاری از فقیهان و دین داران و پارسایان هر گاه به نیکی و صلاح شهرت یابند …. به سرعت توانگر میشوند و در شمار ثروتمندان قرار میگیرند» (ابن خلدون،771:1388)

در مورد شیخ صفی نیز مشاهده می کنیم که حیثیت و وجهه معنوی و روحانی او و فرزندانش، ابتدا وسیله کسب ثروتی گزاف برای خاندان او شد (شیخ صفی مصداق پارسایانی است که مردم از کار و دسترنج خود به او خدمت کردند و شیخ از این طریق در اندک مدتی ثروت هنگفتی به دست آورد) و سپس این دو (جاه و ثروت)، محرک و مقدمه سیاسی شدن این خاندان و طی مدارج قدرت برای ایشان شد. در واقع خاندان صفوی قبل از رسیدن به سلطنت، در میان مردم موقعیت خاصی داشته اند و بر قلب قسمتی از مردم ایران حکومت میکرده اند.(تاج بخش،23:1372) بنا به روایتی، مریدان شیخ چنان زیاد شده بودند که حتی شمار آنها بیشتر از لشکریان امیر چوپان بود.(نوایی و غفاری فرد،26:1381)

از زمان شیخ صفی تا زمان شیخ ابراهیم، شاهدِ جذب روزافزونِ قبایل بادیه نشین به صوفیان صفوی هستیم. جذب و ساماندهیِ این اقوام بادیه نشین (در ابتدا با عنوان صوفیان و مریدان مذهبی)، مهم ترین پیش شرط و در واقع ماده خامِ سیاسی شدن این جنبش بوده است. در واقع از همین زمان است که خاندان صفوی می تواند نیرویی جنگی نیز در اختیار داشته باشد و فرمان جنگ و حمله و جهاد دهد. اگر ترکان آناطولی نبودند … فکر مداخله در سیاست در افکار شیوخ اردبیل خطور نمیکرد. حتی بر اساس اظهار منابع، ترکان افراطیِ آناطولی بودند که خاندان صفوی را به جنگ و مبارزه تحریک و تشویق کردند.(سومر،31:1371)

اما از زمان شیخ جنید بود که تصوفِ صفوی رسماً پوسته انداخت و از زیرِ پشمینه صوفی، شمشیر بیرون آمد. شیخ جنید اولین فرد از خاندان صفوی بود که به جنگ علاقه مند بود، به مریدان صوفی خود، آموزش نظامی می داد و جنگ های مذهبی با کفار(به زعم خودشان) راه انداخت.(جمعی از نویسندگان،1388: 22-20)  در واقع «با جنید و حیدر، غزا (جنگ مذهبی) یک سیاست و مشغله ثابت رهبران طریقت، و مریدان شد».(مزاوی،153:1363) و این جنبش به واسطه همین جنگ ها، کاملاً خود را در معادلات سیاسی آن دوران مطرح کرد.

شکل و ساختار جنبش صفوی:

مهم ترین سوالی که باید در این بخش به آن جواب دهیم این است که آیا قوم موسس دولت صفوی، بادیه نشین است؟

برای پاسخ به این سوال در مورد دولت صفوی، باید خاستگاه دو گروه را بررسی کنیم. به این دلیل که دولت صفوی، حاصل اتحاد و همبستگی خاندان صفوی از یک طرف و قبایل ترک از طرف دیگر است. تا جایی که اطلاع داریم، خاندان صفوی، ریشه روستایی داشته و شیوه معیشت آنها متکی به کشاورزی بود. آنها دام و احشام هم نگه داری می کردند اما یکجا نشین بودند. اولین فرد خاندان صفوی که از وی اطلاع داریم، شخصی به نام «فیروز شاه زرین کلاه» است که در قرن پنجم می زیسته و زمیندار ثروت مندی در ناحیه اردبیل بوده است.(سیوری،2:1388) نوایی و غفاری نیز در مورد فیروز شاه زرین کلاه نوشته اند: «فردی ثروتمند و صاحب چهارپایان بی شمار و خدم و حشم بود . او در جستجوی چراگاهی حاصلخیز به کنار جنگل آمده بود و در ناحیه ای موسوم به رنگین اقامت کرد و در همانجا در گذشت.» (نوایی،36:1381)

بنابراین حداقل دو چیز در مورد خاندان صفوی به دست می آید. اول اینکه این خاندان، قبل از آغاز تحرکاتِ مذهبی و سیاسی خود، کشاورز بوده اند و در روستا زندگی می کرده اند. دوم اینکه از قرار معلوم جزو زارعینِ ثروت مند بوده اند و حتی جد آنها، «فیروزشاه زرین کلاه»، دارای خدم و حشم بوده است.

اگر بخواهیم با نظریه ابن خلدون، خاستگاهِ این خاندان را به یکی از دو نوعِ بادیه و شهر نسبت دهیم، به نظر می رسد که اندکی با مشکل مواجه می شویم. درست است که شیوه معیشت این خاندان، زراعت بوده است ولی آنها ثروت مند بوده اند. در تحلیل نهایی شاید به جا باشد که خاندان صفوی را شکلی میانی حساب کنیم که از «بادیه نشینیِ کوچ گر» فاصله گرفته، به شهر بسیار نزدیک شده ولی هنوز شهری نشده است. با اندکی تساهل می توان این خاندان را «بادیه نشینان یکجانشین» تلقی کرد.

در مقابل، ایلات ترکی که به عنوان مریدان خاندان صفوی به آنها پیوستند و بعدها در دوره جنید و حیدر و اسماعیل ، بدنه اصلی جنبش صفویه و نیروی جنگی این را جنبش تشکیل دادند، به وضوح بادیه نشینانی کوچ گر هستند و معیشت آنها مبتنی بر دامپروری است.(سومر،1371: 18مقدمه) بنابراین جنبش صفوی را در مجموع می توان ائتلاف و اتحادی از بادیه نشینان(در یک طرف،یکجانشین و در طرف دیگر بادیه نشین) تلقی کرد. لااقل اینکه به لحاظ کمّی، اکثریت افراد تشکیل دهنده این جنبش، بادیه نشین هستند.

مهم ترین ایلات بادیه نشین(کوچ گر) عضو این جنبش عبارتند از: شاملو، روملو، استاجلو، تکلو و ذوالقدر(سومر،1371: 66-55) همچنین، زوال و درهم ریختگی قدرت آق قویونلوها، سبب شد شماری از قبایل عضو این اتحادیه، رو به سوی اسماعیل آورند و عضو اتحادیه قزلباش ها شوند.(جمعی از نویسندگان،30:1388). ایل افشار و ایل قاجار، جزو این ایلات هستند. این دو ایل را در مجموع باید جزو ایلاتی حساب کرد که نقش محوری و اصلی در جنبش صفوی نداشتند و حتی با وجود قزلباش نامیده شدن آنها، پست ها و مناصب چندانی در حکومت صفوی به اعضا و نمایندگان آنها تعلق نگرفت. (سومر،1371: 69-67)

با این حساب جنبش صفوی مسلماً جنبشِ «یک» قبیله بادیه نشین نبوده است، بلکه جنبش همگامِ تعداد زیادی از قبایل بادیه نشین بوده که باهم دیگر متحد شده اند. در واقع صفویه نیز مثل حکومت های آق قویونلو و قراقویونلو، یک اتحاد قبیله ای بود که بعد از به حکومت رسیدن نیز به شکل یک «کنفدراسیون قبیله ای» باقی ماندند. اما اساس اتحاد ایلات و قبایل در حکومت صوفی با آقو قویونلوها و قره قویونلوها تفاوت داشت. اتحاد صفوی قویاً «اتحادی مذهب بنیاد» بود. در واقع « طریقت صفوی (تصوفی شیعی)، عمده ترین نیروی محرک ایلات در جهت اتحاد باهم بود». (رازنهان،48:1374) با توجه به نکات بالا، شاید گفتن اینکه جنبش صفوی، یک «عصبیت مذهبی» بوده است، نابجا و نامناسب نباشد.

ابن خلدون خود نیز در کتاب مقدمه، مثال هایی را برای عصبیت آورده است که به وضوح اشاره به مضمونِ «عصبیت مذهبی» دارد. برای مثال وی به سپاهیان اسلام اشاره می کند که به وسیله مذهب به هم پیوند یافته اند.همچنین در ماجرای رویارویی دو دولت لمتونه و موحدان با عصبیت های دیگر آن ناحیه، از اصطلاح « اجتماع و وحدت دینی» برای نیروهای این دو دولت استفاده می کند.(همان) به نظر می رسد که جنبش صفوی نیز مصداقی از همین «اجتماع و وحدت دینی» باشد.(ابن خلدون،303:1388)

منابع قدرت جنبش صفوی و علت پیروزی های آن:

با توجه به مطالب پیش گفته، نشان دادن به تفکیک سه منبع قدرت، یعنی عصبیت و مذهب و جنگاوری در جنبش صفویه، دشوار است. چرا که عصبیت این جنبش تا حد زیادی از نوع عصبیت مذهبی است و جنگاوری و سلحشوری این جنبش نیز کاملاً ملهم از عصبیت مذهبی آنها است.به عبارت دیگر در این جنبش، مذهب نیرویی بر نیروی عصبیت افزوده است.

همان گونه که ابن خلدون در مورد نتایج جمع آمدن دو عامل عصبیت و مذهب در یک قوم توضیح می دهد، پیروزیهای متعدد و پشت سرهم شاه اسماعیل، بنیانگذار این سلسله بر حکومت ها و قدرتهای حاکم نیز، اغلب در شرایطی روی میدادند که طرف مقابل برتری واضح عددی و لوجستیکی بر سپاه شاه اسماعیل داشتند.

سپاهیان اسماعیل به وضوح در توان جنگی و ایمان مذهبی و پیروی از فرمانده خود، بر رقبا برتری محسوس داشتند.(جمعی از نویسندگان،32:1388) در اثر پیوند مذهبیی که بین خاندان صفوی و قبایل قزلباش وجود داشت، «صوفیگری یا  رفتار مناسب برای صوفی، معنای جدید و مهمِ وفاداری به رهبر (و بعدها شاه) را میرساند. بالعکس ناصوفیگری معادل عدم وفاداری به رهبر و شاه شد و به شکل شدیدترین اتهامی درآمد که میشد به کسی نسبت داد». (سیوری،234:1388)

جداشدن قزلباشان از شیوه معیشت بادیه ای:

سلحشوری ها و دلاوری های جنبش صوفی طبیعتاً به تسخیر و تصاحب دولت انجامید. با دست یابی به دولت ، طبیعتاً تمام زمین ها و منابع کشور، مثل دولت های دیگر ایرانی، در اختیار این دولت قرار گرفت.

شاه اسماعیل، نیازمندیهای نظامی و مالی مملکت را بر دو پایه استوار کرد. ایالات دولتی(یا ایالات ممالک) و دیگر خالصه جات.(تاج بخش،64:1372)در واقع شاه اسماعیل به پاداش خدمات طوایف قزلباش، ایالاتی را با عنوان ایالات ممالک به روسای آنها داد و بدین ترتیب اساس حکومت خان خانی را بنیان گذاشت.(لکهارت،16:1383)

رئیس هر قبیله، فرمانده قبیله خود بود که معمولا در یکی از ایالات مستقر میشد و آن ایالت به اصطلاح «تیول» او محسوب میشد و آن را مطابق میل خود اداره و آباد میکرد. مثلا طایفه ذوالقدر در شیراز و شاملویان در خراسان مقیم شدند.(نوایی  وغفاری فرد،300:1381) این امرای صاحب تیول که در عالم آرای عباسی شمار آنها ، 114 نفر ذکر شده است، در زمینه های دینی، مالی، قضائی و نظامی دارای اختیارات بسیار گسترده ای بودند. (نوایی و غفاری فرد،303:1381)

با این وصف شیوه معیشت قزلباشان با تشکیل دولت عوض شد. روسا و بزرگان قبایل، امرای صاحب تیول و به عبارتی استان داران دولت صفوی شدند که تمام منابع  و ثروت های عمومی آن استان یا ایالت، زیر نظر آنها بود و بقیه قزلباشان نیز حکم سربازان آماده به خدمت دولت را پیدا کردند که دارای حقوق دولتی بودند. بنابراین از این زمان به بعد، دیگر نمی توان «قزلباشان» را بادیه نشین دانست.

البته قدرت و امکانات به صورت متوازن و مساوی بین قبایل قزلباش تقسیم نشد بلکه قوی ترین ایلات بیشترین سهم را از قدرت یافتند. با این حساب قبایلی که بیش از همه در دولت نقش داشتند، در مقیاس و ابعاد وسیع تری دستخوش استحاله شیوه معیشت بادیه ای شده و بیشتر از قبایل دیگر شهری شدند. در واقع قوی ترین قبایل قزلباش یعنی استاجلو، روملو، تکلو و شاملو، چهار قبیله از میان سی دو قبیله[1] ترک بودند که بیشتر از همه از قدرت بهره مند و در مسیرِ فرآیند شهری شدن قرار گرفتند.

توسعه دادن شهرها توسط دولت صفوی:

توسعه هنرها و صنایع در دوره صفوی از زمان دومین پادشاه صفوی یعنی شاه طهماسب خود را نشان داد.«در دوران طولانی سلطنت شاه طهماسب، فنون مختلفی که «هنر کتابسازی» را تشکیل میدادند به منتهی درجه کمال رسیدند. علاوه بر این « شاه طهماسب علاقه وافری به صنعت فرش داشت و آن را به مقام یک هنر ارتقا داد. (سیوری،125:1388،133)

اما بزرگترین پیشرفت ها در زمان پادشاه پنجم این سلسله یعنی شاه عباس اول صورت گرفت. شاه عباس به اهمیت هنرها در پیشبرد امود اقتصادی و رفاه ایران پی برده بود.(سیوری و دیگران،159:1380) برخی از پیشرفت های هنرها و صنایع در زمان وی عبارتند از:

تاسیس کارگاههای قالیبافی در اصفهان، کاشان و دیگر نقاط که قالیبافی را به سطح صنعت ملی ارتقاء داد(سیوری،1388: 135)  ایجاد هنر/صنعت سفال سازی که ابتدا به کمک سفال گران چینی صورت گرفت و سپس به مرحله صنعتی بومی شده ارتقاء یافت(سیوری،141:1388) احیاء هنر معماری پس از قرن ها سکوت که نماد آن شهر اصفهان بود(جمعی از نویسندگان،1388: 419،420) و رساندن صنعت نساجی به اوج خود تا آن زمان (سیوری،138:1388)

در نتیجه این پیشرفت ها، اصفهان به نهایت آبادانی خود رسید و در جهان آن دوران جزو شهرهای نمونه و برتر قرار گرفت. دلاواله که در این زمان از اصفهان از نزدیک دیدار کرده است می گوید:

« در مشرق زمین به استثنای قسطنطنیه و حومه آن، واقعا هیچ یک از نقاط دیگر را نمیتوان با اصفهان مقایسه کرد و نسبت به قسطنطنیه نیز اصفهان نه تنها از بسیاری جهات مساویست بلکه به جرات میتوان گفت که از آن برتر است» (دلاواله،35:1348)

 شاه عباس صفوی

رسیدن شهرها به اوج رفاه خود و رسیدن دولت صفوی به اوج قدرت خود:

ابن خلدون شهر و دولت را کاملاً پیوسته به هم می داند و از اصطلاح صورت و ماده برای توضیحِ نسبت آنها استفاده می کند.(ابن خلدون،744:1388) در دوره دولت صفوی نیز می توانیم به وضوح مصداق این سخن ابن خلدون را مشاهده کنیم. نقطه اوج آبادانی شهرها، همان نقطه اوج قدرت دولت است.

رونق شهرها و مرفه شدن مردم و اجتماع، عایدات و درآمدهای دولت را نیز افزایش داد و به زودی نشانه های این ثروت در خزانه پادشاهان صفوی مشاهده شد. (باستانی ،98:1367)

باستانی در مورد ثروت جمع آمده در خزانه در زمان شاه عباس می نویسد: «خزانه پادشاهان صفوی کم کم مملو از ذخائر مالیاتی اکناف مملکتی شد که از رود جیحون تا قندهار و از بصره تا گرجستان، چهار ضلع آن ، امتداد داشت و آرامش نسبی سر حدات … روز به روز میزان ذخیره خزانه را بالا برده بود.»(باستانی،205:1367). در واقع در این مرحله است که به قول ابن خلدون، ثروت قدرتی بر قدرت دولت می افزاید و به عبارتی با به دست آمدن عامل چهارم قدرت یعنی ثروت (تا زمانی که به تجمل منتهی نشود)، دولت به قوی ترین حد خود می رسد.

در همین راستا در مورد وضعیت امنیت در زمان شاه عباس اول می خوانیم: «سارقین و راهزنان … جرئت تجاوز به روستاها را نداشتند. آنتونی گورا در سفرنامه خود در مورد شاه عباس نوشته است: « دشمن جان دزدان است و آنان را به سختی مجازات می کند به طوری که اکنون در کشور او دزد وجود ندارد.»(تاج بخش،289:1372)

در بعدی دیگر، دولت ایران در زمان شاه عباس، یکی از فعال ترین دوره ها را در ارتباطات اقتصادی و تجاری با کشورهای خارجی تجربه کرد. به طوری که مثلاً « شهر لیورنو(ایتالیا) در دهه 1070ق/1660م، محل سکونت سی صد ارمنیِ (ایرانی) بود و در همان زمان این شهر به محل اقامت کنسول ایرانی .. تبدیل شد»(متی،6:1384)

در بعد اقتصادی اوضاع فقرا و طبقات پایین اجتماع نیز در زمان شاه عباس نسبت به دوره های قبل بهبود یافت. (تاج بخش،304:1372)

همچنین ایران در زمان شاه عباس اول، به وسیع ترین وسعت جغرافیایی خود در ایام صفویان دست یافت.(جمعی از نویسندگان،84:1388) « شاه عباس پس از به حکومت رسیدن، نه تنها تمام آن مناطقی را که عثمانی از ایران تصرف کرده بود، پس گرفت، بغداد را نیز به قلمرو خود ضمیمه کرد».(سومر،185:1371)

در کنار همه پیشرفت ها، در همین دوره  فاصله گیری دولت صفوی از ایدئولوژی صوفی شاهی خود نیز آغاز شده است (فوران،79:1388) هر چند در زمان شاه عباس نیز جلوه هایی مذهبی را در سلوک پادشاه می توان مشاهد کرد. برای مثال « شاه عباس در جنگ هایی که شرکت می کرد، پیراهن مخصوصی داشت که بر روی آن ادعیه و آیاتی از قرآن نوشته شده بود».(تاج بخش،305:1372)

برخورد با قزلباشان (به عنوان هم ولایان اولیه خاندان صفوی) توسط شاه عباس:

در دوره صفوی ایده ابن خلدون مبنی بر برخورد پادشاه با خویشان و یاوران اولیه خود به شکل برخورد پادشاهان صفوی به خصوص شاه عباس اول با قزلباشان و محدود کردن قدرت و اختیارات آنها مشاهده می شود. وقتی حوادثی را که از تاسیس دولت صفوی تا دوره شاه عباس روی دادند، پی گیری می کنیم، در می یابیم که این برخورد اجتناب ناپذیر بوده است.

در واقع مدتی پس از پیروزی جنبش مذهبیِ صفوی و تشکیل دولت، عصبیت های قبیله ای (خویشاوند محور) داخل جنبش صفوی، به ضرر عصبیت مذهبیِ کل جنبش شروع به فعال شدن گشت و بین همه قبایل به خصوص قبایل بزرگ تر و قوی تر قزلباش بر سر کسب قدرت بیشتر، کشمکش و درگیری ایجاد شد. (یلفانی،134:1386)

بدین ترتیب تنها بیست و پنج سال پس از تاج گذاری شاه اسماعیل در تبریز، جناح های رقیب در نزدیکی سلطانیه در آذربایجان به جنگ پرداختند و استاجلوها مجبور به فرار و پناه گرفتن در جنگل های گیلان شدند.(سیوری،51:1388) پس از مرگ طهماسب نیز گروهی از ایلات قزلباش از اسماعیل میرزا و گروهی دیگر از برادر وی برای جانشینی حمایت کردند. (عبداللهی ،142:1382)

در واقع همان طور که ابن خلدون پیش بینی می کند، حکومت مشارکتی «در قالب نظام ملوک الطوایفی، مانع اعمال قدرت مطلق شاهی بود» و قبایل به مرور زمان سرکش و کنترل ناپذیر شدند.(طباطبائی،55:1386) به همین خاطر نیز شاه عباس در جهت تضعیف قزلباشان و مانع شدن از مشارکت آنها در قدرت، به خلع اختیار آنها از تیول هایی پرداخت که در زمان شاه اسماعیل و بعد از آن به قزلباشان سپرده شده بود. شاه عباس این کار را در قالب سیاست تبدیل ایالات ممالک به ایالات خاصه (که مستقیماً زیر نظر شاه بودند) انجام داد.(نوایی وغفاری فرد،303:1381)

« با تبدیل همه زمینهای کشور به اراضی خالصه، هم امور مالی کشور در ید پادشاه قرار گرفت و به جای خانها، ماموران و مباشرینِ شاه زیر نظر مستقیم او بر مردم حکومت کردند.» (مینورسکی،42:1378) با این سیاست، « قدرت روسای قزلباش در دو حوزه نظامی و اقتصادی کاهش می یافت و بدین ترتیب نمیتوانستند معارض سیاسی قدرت مرکزی شوند.»(فوران،105:1388)

روی آوردن به «موالی» و «سپاهیان مزدور» در دولت صفوی:

موالی دولت صفوی کسی نبودند جز ایرانیان(یا تاجیک ها). تاجیک ها که در جنگ های جنبش صفوی و سختی هایِ تصاحب دولت نقشی نداشتند، پس از تشکیل دولت صفوی، به عنوان دیوان سالاران این دولت به خدمت گمارده شدند و در کنار قزلباشان به برخی از مهم ترین مقامات کشوری دست یافتند. اینها به تعبیر جامعه کهن اسلامی، «اهل قلم» را شامل می شدند.» (جمعی از نویسندگان،163:1388) تا اولین موج برخورد جدی دولت صفوی با قزلباشان در زمان شاه عباس، این ایرانیان سهم عمده و وزن سنگینی در سیاست های دربار نداشتند.( همان،176)

 اما «شاه عباس … با مسلط شدن بر کارها و تثبیت بنیان فرمانروایی خود، به تدریج … سران قزلباش را از کارهای مهم برکنار و بر عناصر ایرانی یا تاجیک تکیه کرد.» (طباطبائی،56:1386) و از این زمان ایرانیان سهم بیشتری در ساختار قدرت پیدا کردند.اما آیا این پیش بینی ابن خلدون که پادشاه به کمک موالی، با یاوران اولیه درمی افتد و آن ها را تضعیف می کند در مورد دولت صفوی نیز صدق می کند؟ به نظر می رسد که جواب مثبت است.

توضیح اینکه دیوان سالاران یا اهل قلم در دولت صفوی شامل یک رده یا یک قشر نبودند و چند گروه را شامل می شدند. یکی از این گروه ها، علما مذهبی(درباری) بودند. (جمعی از نویسندگان،163:1388) به خوبی می توان این «علمای درباری» یعنی آن هایی را که مقام رسمی یا همکاری رسمی و فعال با دولت صفوی داشته اند را جزو موالی محسوب کرد. علامه مجلسی(در زمان سلطان حسین) (فلسفی،376:1339) و خاندان کرکی(در زمان شاه طهماسب و شاه صفی) جزو این موالی بودند. (جعفریان، بی تا: 145،151)

قاعده ای که ابن خلدون در مورد موالی می گوید، در مورد این دسته از علما تا حدی صدق می کند، چه اینکه از زمان شاه عباس به بعد به خصوص در زمان دو پادشاه آخر صفوی، دولت با کمک و همکاری این علما به سرکوب صوفیان که نیروهای وفادار خاندان صفوی در مرحله مبارزه و تشکیل دولت بودند و تصوف که ایدئولوژی پیوند دهنده آنها بود پرداختند. (شهریاری،1386: 132-131)

پدیده دیگری که ابن خلدون وقوع آن را موازی با استفاده دولت به موالی و بعد از آن (به لحاظ زمانی) ذکر می کند، روی آوردن به سپاهیان مواجب بگیر است. این پدیده نیز در دولت صفوی به وقوع پیوست. این سپاهیان از میان اقوام بیگانه تشکیل شد  به خصوص گرجیها و چرکس ها. اول بار به صورت بسیار محدود، « طهماسب، عناصر نژادی جدیدی از مناطق قفقاز یعنی از بین ارامنه،گرجیها و چرکسها وارد دستگاه کشوری و لشکری خود میکند». (علی آبادی،2:1383) اما به عنوان یک سیاست جدی و پردامنه، این شاه عباس بود « فرزندان خردسال ارامنه و گرجی و چرکس را تربیت کرده و از افراد مقتدر و با لیاقات این غلامان، سپاه منظمی به عنوان سپاهیان مزدور به وجود آورد.»(سومر،181:1371)

این اقوام پس از ورود به دولت صفوی، به تدریج حتی قویتر شده و سهم بیشتری در قدرت پیدا کردند. ( ترکمان،جلد2،ضمیمه،مقاله هفتم،بیتا) «مینورسکی برآورد کرده است که در پایان سلطنت شاه عباس، آنان یک پنجم مناصب بالای اجرایی را اشغال کرده بودند.»(سیوری،79:1388)

تضعیف عصبیت در دولت صفوی در اثر خودکامگی:

همان طور در مطالب پیشین اشاره شد، در دولت صفوی فرآیند خودکامه شدنِ پادشاه و متمرکز شدن قدرت در دست وی، در زمان شاه عباس کامل می شود. این خودکامه شدن ، به خصوص با اجرای سیاستِ تبدیل ایالات ممالک به اراضی خالص (متعلق به پادشاه) انجام گرفت که طی این سیاست ، نظام ملوک والطوایفی یا خان خانی ، تبدیل به نظام  کاملاً متمرکزی شد که همه قدرت و ثروت در آن، تحت کنترل شخص شاه قرار گرفت.

اما پی گیری این سیاست، مستلزم برخورد شدید با قزلباشان و مجازات گردن کشان و گستاخان آنان بود. چرا که « وجود سران و سرداران مقتدر قزلباش … مانعی برای تثبیت اقتدار پادشاهی نیرومند و یگانه به شمار می آمدند »(طباطبائی،55:1386)

اما با وجود اینکه اجرای این سیاست برای کنترل زیاده طلبی های قزلباشان گریزناپذیر بود، این بی مهری به یاوران و نیروهای اولیه دولت ، باعث تضعیف بیشتر عصبیت دولت صفوی شد. دلاواله در مورد اثرات این خشونت شاه عباس با قزلباشان می نویسد : « شاه برای اتفاقاتی که در گذشته روی داده است و در معرض گردن کشیهای قزلباش قرار گرفته است، با تمام قزلباشها سخت کینه میورزد و تا حد امکان قدرت را از دست آنها گرفته است ….. او آنقدر به سران قزلباش بی اعتنایی و سخت گیری میکند که مطمئن هستم امروز فرمان برداری آنان از شاه بیشتر به علت ترس است نه از روی محبت و علاقه.»(دلاواله،350:1348)

سوق یافتن دولت صفوی به تجمل گرایی:

در نظریه ابن خلدون، مهم ترین قاعده ای که در دوره بعد از به اوج رسیدن قدرت دولت قابل بحث است، بروز تجمل گرایی در دولت است. این پدیده محور و کانون مرحله سوم دولت است که علت اصلی زوال دولت نیز می باشد. هماهنگ با این قاعده در مورد دولت صفوی هم مشاهده می کنیم که  «شاهان و شاهزادگان اولیه صفوی که نانشان را بر پشت اسب می خوردند و در بیابانهای بی آب و علف در تعقیب ازبکان و ترکان میدویدند کم کم به پادشاهانی تبدیل شدند که در حضور آنان نوعی چینی سبز وجود داشت که هر قطعه آن 500 اکو می ارزید »(باستانی ،207:1367)

از خود زمان شاه عباس هم آثار گراییدن دولت به تجملات مشاهده می شود. برای مثال « شاه عباس بزرگ که عادت داشت سفره و آشپزخانه او پر از ظروف طلا باشد، به تنهایی سه هزار و ششصد پوند ظرف زرین از خود به جای گذاشت ».(علمداری،322:1363)

اما عمدتاً در جانشینان شاه عباس است که همه امور دولت تحت الشعاع تجمل گرایی قرار می گیرد (سیوری،91:1388) تجمل گرایی افراطی تقریباً در همه جانشینان شاه عباس مشاهده می شود. برای مثال شاردن از دوره شاه عباس دوم گزارش می دهد:

« مخارج اندرون، نظر به کثرت تعداد زنان و ریخت و پاشی که در راه عشق و محبت به عمل می آید، خیلی زیاد است. ملبوسات گرانبها پشت سر هم خریداری میشود و تجدید میگردد. عطریات سیل وار به مصرف میرسد چون بانوان در دریای ناز ونعمت و تجمل و تفنن بیحد و حسابی پرورش یافته اند ».(شاردن،جلد4،231:1336)

در جشن تاج گذاری شاه سلیمان هم باز با همین راه و رسم مواجه می شویم. « شاردن، بهای تاج و شمشیر و خنجر مرصع او را بیش از صد هزار تومان (ده میلیون لیور) تقویم کرده است. در یکی از جقه های شاه فقط الماس آن را 200 الی 300 هزار لیور قیمت کرده اند». (باستانی ،1367: 313 ،214) شاه سلطان حسین هم همین نهج و شیوه را تا سقوط دولت صفوی تداوم بخشید. (لکهارت،41:1383)

دچار شدن دولت صفوی به فساد اخلاقی و شهوت جویی:

طبق نظر ابن خلدون، تجمع طولانی مدت ثروت، فساد اخلاق و تباهی روحی نیز به بار می آورد. در مورد دولت صفوی، این قاعده نیز به وقوع پیوست. البته این گونه نیست که پادشاهان اولیه صفوی مطلقاً پاک و پرهیزکار و بدون ابتلاء به هیچ فسادی باشند. برای مثال « شاه اسماعیل صفوی در هنگام مرگ سی و هشت سال داشت و علاقه بیش از حد او به می خوارگی در مرگش تاثیر فراوان داشت». (سومر،73:1371) مورخان همچنین زشت سیرتی هایی را در شاه طهماسب و شاه عباس اول ذکر کرده اند. (دن گارسیا،342:1363)

اما واقعیت این است که در زمان پادشاهان بعد از شاه عباس اول، این فساد اخلاقی و لذت جویی، تبدیل به «شیوه زندگی» و «طبیعت ثانویه» می شود، آنچنان که  تمام امور دولت و مملکت را تحت الشعاع خود قرار می دهد.

از زبان شاردن می خوانیم: « شاه عباس دوم طفلی را به زینا قهوه چی سپرد و پسر بر اثر تجاوزی که به اوشد به قهوه چی حمله برد و او را زخمی کرد ولی شاه به جای تنبیه قهوه چی دستور داد شکم بچه را پاره کردند».(شاردن،جلد7،257:1345) هینتس حتی فراتر می رود و شاه عباس دوم را لواط کار می داند. (هینتس،138:1381)

سانسون نیز در مورد مجالس عیاشی و لهو و لعب شاه سلیمان می نویسد : « در این مجالس مهمانی معمولا امراء و بزرگان را وادار میکنند تا به حد افراط شراب بنوشند و این افراط در باده خواری غالبا عواقب نامطلوبی به دنبال دارد …. بزرگترین سرگرمی و تفریح شاه وقتی است که میبیند امرای مست را مثل مرده از مجلس مهمانی بیرون میبرند.» (سانسون،88:1346) شاردن نیز در مورد سلیمان می نویسد : «نمیتوان باور داشت که تاب و توان این پادشاه در نوشیدن شراب تا چه اندازه است … شاه تقریبا همیشه مست است»(لکهارت،25:1383)

دکتر شمیسا معتقد است که در دوره رونق و توسعه شهری در دوره صوفیه، لواط و فحشا نه تنها در دربار که در جامعه ایران آن زمان نیز شیوع یافته است. (شمیسا،228:1382) به نظر می رسد شیوع و رسمیت یافتن لواط ، عمدتاً در دوره پادشاهان بعد از شاه عباس صورت گرفته است. (طاهری ،342:1349) چنانکه برادران شرلی که در دوره شاه عباس اول در ایران بودند، در سفرنامه خود نوشته اند «در اینجا مانند مملکت عثمانی، لواط مجاز نیست و اگر شخصی از اینها به این عمل شنیع مرتکب شود، او را تنبیه سخت میکنند.»(برادران شرلی،92:1362 )

به هم خوردن تعادل دخل و خرج در دولت صفوی و دست اندازی نامشروع به منابع جامعه برای غلبه کردن بر این وضعیت:

شاردن در مورد هزینه های دربار صفوی در زمان شاه عباس اول معتقد است، دو منبع بزرگ هزینه دولت، ارتش و حرمسرا بوده است. شاردن مینویسد ارتش 38 درصد کل هزینه های دولتی را می بلعیده است. برآورد وی از هزینه حرم سرا نیز 8/11 درصد کل هزینه های دولت است و خاندان سلطنتی و ملازمان نیز 4/29 درصد بودجه را مصرف میکرده اند.(فوران،1388: 118،119)

هزینه های بالای ارتش و حرم سرا با افزایش روزافزون خود به بحران مالی در دولت مرکزی انجامید و حتی مطابق محاسبات شاردن، دولت را دچار کسری بودجه کرد. این کسری بودجه، دوباره مشوق تصاحب اراضی بیشتری از کشور توسط پادشاهان صفوی و توسعه دادن بیشتر سیاست تبدیل اراضی ممالک به اراضی خاصه شد. (فوران،1388،119) این سیاست را می توان مصداق قاعده « وارد شدن مستقیم شاه و دولت به اقتصاد و تصدی گسترده ابزار تولیدی» از طرف آنان دانست.(ابن خلدون،537:1388) تصدی شخصی ایالات کشور توسط شاهان صفوی به « کل جمعیت و خاصه دهقانان و زحمت کشان شهری لطمه زد و ازدیاد بعدی قیمتها نیز بیش از همه تهیدستان شهری را تحت فشار قرار داد».(همان:120)

در این وضعیت دولت صفوی به جای کم کردن هزینه های بی حدو حساب خود،شروع به دست اندازی به ثروت و منابع جامعه کرد. کروسینسکی در مورد اخاذیهای والیان و حکام از مردم مینویسد:

« هر حاکمی … عجله داشت پول زیادی جمع کند و با آن قصری بخرد … این همه با پول مردم بینوا انجام میشد».(فوران،119:1388)

مینورسکی نیز می نویسد « استفاده های نامشروع که مباشران برای آن در استانها مردم را تحت فشار میگذارند و چنان رفتار میکنند که گویی هیچ وسیله ای آنها را قانع و سیر نمیکند، کشور را به نابودی میکشاند… مباشران نیز انتصاب خویش را با جلب نظر درباریان و اهل حرم و دادن مساعده به ایشان میگیرند. »  (مینورسکی،42:1378)

در این وضعیت، نابسامانی اقتصادی در کشور فراگیر شد. بخشی از این وضعیت را شاردن در مقایسه وضعیت اقتصادی زمان شاه عباس دوم با زمان شاه سلیمان، اینگونه توضیح میدهد:

« برای نخستین بار من در سال هزار و ششصد و شصت پنج در دوره شاه عباس ثانی وارد ایران شدم و برای آخرین بار به سال هزار ششصد و هفتاد و هفت در عهد شاه سلیمان از این کشور خارج شدم. فقط در فاصله کوتاه دوازده ساله تا این دوران، ثروت مملکت چنان مینمود که یک نیمه تقلیل یافته است.حتی مسکوکات نیز خراب شده بود. دیگر پول خوب مشاهده نمیشد.» (شاردن،جلد4،39:1336)

در سال دوم سلطنت شاه سلیمان نیز بحران کمبود مواد غذایی و گرانی پدید آمد. « گرانی نان اصفهان از حد گذشت …… گرانی و آشوب و بیماری در این سال در بیشتر ایالات شیوع داشت و بسیاری از مردم در این سال از میان رفتند …. سال بعد وضع مشکلتر شد، خزانه دولت به کلی خالی ماند. بیش از ثلث مالیات از ولایات نرسید.» (باستانی،1367: 257 ،258)

صنایع و هنرها رو به رکود و قهقرا می روند:

همگام با آشفتگی های اقتصادی و اجتماعی جامعه و به مخاطره افتادن تامین نیازهای اولیه افراد جامعه، هنرها و صنایع نیز دچار رکود و قهقرا شدند. لارنس اکهارت در این زمینه می نویسد:

«هنر و ادبیات نیز مثل سایر رشته ها در سی سال آخر عهد صفوی به طور کلی راه تنزل و انحطاط پیمود»

برای مثال ادواردز در مورد وضعیت صنعت قالی بافی در اواخر دولت صفوی می نویسد: نبوغ و استعداد بدون سرپرستی و تمجید و محیط مساعد همیشگی پژمرده میشود و گل نمیدهد. جانشینان شاه عباس علاقه ای به قالی بافی نشان نمیدادند و طراحان و استادان قالی باف که برای شاه عباس کار کرده بودند از حمایت پادشاهان محروم و به زودی پراکنده شدند.( لکهارت،425:1383)

سانسون نیز وضع صنعت ابریشم را در زمان شاه سلیمان بد توصیف می کند و می نویسد :

« هلندیها طبق قراردادی که با ایران منعقد ساخته بود، متعهد شده بود هر سالی سیصد بار ابریشم از انبار شاه خریداری کنند اما جنس مرغوب تحویل آنها نمیشد.(سانسون،171:1346) علت این بود که جنس ابریشمی که به آنها میدادند بسیار بد بود و هلندیها جز آنکه ابریشم را به مصرف ساختن طناب برسانند و با آن اسبها را ببندند استفاده دیگری نداشتند»(همان:187)

در مورد « نقاشی» تنزل و انحطاط بسیار محسوس است. این نقص تنها در اثر نبودن هنرمندان قابل به وجود نیامد بلکه فقدان سرپرستی و محیط مساعد نیز موثر بوده است.(لکهارت،426:1383) همچنین در همین دوران « شعر و عرفان کاملا از ایران رخت بربست.این ملاحظات اگر چه درباره تمام دروان صفوی است، ولی در مورد سلطنت شاه سلطان حسین کاملا صدق میکند.»(همان: 429،431)

حکومتِ پادشاهان بی کفایتِ تربیت شده در حرمسرا و حذف فیزیکی مخالفان:

تا زمان شاه عباس، پادشاهان کم و بیش ارتباط مستقیم بیشتری با مردم داشتند. شاه عباس حتی در این زمینه بر برخی پادشاهان پیشین خود نیز پیشی گرفته بود و خود در کوچه و برزن و بازار راه می افتاده و از حال و روزگار مردم خبر می گرفت.

اما وقتی برشی در تاریخ میزنیم و از زمان شاه عباس اول به زمان شاه سلیمان میرویم، مشاهده میکنیم این پادشاه صفوی، ارتباطش را با دیگران به گونه ای درآورده است که مصداق حاجب گذاری سطح دوم مورد اشاره ابن خلدون شده است. در مورد او می خوانیم «شاه سلیمان به تدریج هر چه بیشتر حرمسرا را مرکز زیست خود قرار داد و از دسترس وزیر اعظم دور شد. کار به جائی رسید که وزیر اعظم حتی در تصمیمات مهم مملکتی به تنهایی تدبیر میکرد و یا شاه با همسران و خواجگان و وابستگان خود درباره امور مملکت صحبت میکرد و تصمیمات حاصله به وسیله یکی از خدمتکاران حرم منتقل میشد. شاه در واقع در حرم خود شورای خصوصی درافکنده بود و اکثر خواجگان حرم عضو این شورا بودند» (جمعی از نویسندگان،119:1388)

ابن خلدون توضیح می دهد که معمولاً پادشاهان دوره اوج و خاصه پادشاهان دوره زوال، نسبت به خویشان و اطرافیان خود دچار «بیم و هراس» می شوند و «می اندیشد مبادا به پادشاهی او گزند برسانند». به همین خاطر هر کس را را که از جانب آنان خطری برای خود احساس کنند، از میان برمیدارند. در مورد دولت صفوی این روحیه به صورت بارز ابتدا در شاه اسماعیل دوم، پادشاه سوم این سلسله مشاهده شد. اسکندر منشی می نویسد« به همان نسبت که خبر قتل شاهزادگان به شاه اسماعیل دوم می رسید، موجب انبساط خاطر وی فراهم می گردید.»(هینتس،109:1381)

پادشاه بعد از او، سلطان محمد خدابنده، پادشاهی بی اقتدار و نرم خو بود و چنین روشی از وی مشاهده نشد. اما پادشاه بعد از وی، شاه عباس اول، دوباره این سیاست را پیش گرفت. (سیوری،92:1388) این مشی، بعد از شاه عباس، روال مانوس و مالوف دولت شد و شاهان بعدی در پی گیری این خط مشی، گوی سبقت را از یک دیگر ربودند.

«در سالهای نخستین شاه صفی، تقریبا همه شاهزادگان از جمله دخترزادگان شاه پیشین و حتی شاهزادگانی که به نحوی دچار کحل البصر شده بودند، بطور منظم به قتل رسیدند.(همان:94)«شاه صفی در مدت چهارده سال حکومتش، … اکثر وزراء و مشاورین دوران شاه عباس را از میان برد»(تاج بخش،347:1372)

شاه عباس دوم نیز برادرزاده های خود را به قتل رساند و چهار برادرش را مکحول البصر ساخت…. و دستور داد تا چشمان آنها را از حدقه درآورند. (جمعی از نویسندگان،115:1338)

در احوال شاه سلیمان نیز می خوانیم که تا قبل از آن هرگز پا از حرمسرا بیرون نگذاشته بود لذا هنگامی که برای تاجگذاری به اتاق خاص دعوت شد با خاطری مشوش حرم را ترک گفت چون تصور میکرد او را برای قتل و یا نابینا کردن میبرند.(جمعی از نویسندگان،118:1388) به روایتی، سلیمان هفت سال را در داخل حرم بسربرد بدون آن که یک‏ بار از آنجا خارج گردد.(مبین،116:1379)

سانسون در مورد شاهزاده کشی شاه سلیمان می نویسد « اگر زنان شاه در موقع وضع حمل، خواجگان حرم سرا را برای خفه کردن نوزادان ذکوری که به دنیا می آوردن احضار نکنند، خودشان از مجازات مرگ رهایی نمیابند.ظاهرا این قانون به تازگی پیدا شده است زیرا در زمان شاه عباس کبیر هرگز چنین عملی معمول و متداول نبوده است».(سانسون،39:1346)

تضعیف یک یک منابع قدرت در اواخر عمر دولت صفوی:

تضعیف عصبیت قوم حاکم در دولت صفوی به صورت چندپارچگی در رفتار و نیات درباریان نمود می یابد. هر کس در این دوران به فکر منافع شخصی خود است و آثاری از اهداف جمعی ، یک دلی، یا پیوند مستحکم رهبر و فرمانبردار مشاهده نمی شود.

کروسینسکی در مورد وضعیت دربار سلطان حسین می گوید: « و دیگر باعث زوال دولت، بیشتر از این جهت شد که کارگذاران امور پادشاهی و امنای دولت، دور از حضرت، دو فرقه شده بودند و با یک دیگر ضدیت کامل داشتند.کاری که این فرقه میساختند، پسند رای آن جماعت نمیشد و بیشتر باعث اخلال دین و دولت و ملک و ملت همه این میشود.» (کروسینسکی،25:1363)

«روحیه فرقه ای تا جایی در دربار و همه خاندانهای بزرگ کشور رسوخ کرده بود که برادر در برابر برادر قرار میگرفت و در عمل نیرویی که میبایست برای دفاع از کشور صرف شود، صرف پیکار درونی شد … این روحیه فرقه ای در درون ارتش نیز مانند دربار وجود داشت». (طباطبائی،25:1382)

در مورد جنگ آوری باید بگوییم که این عامل ضمن اینکه تحت روندهای فرساینده ای که در عصبیت مذهبی قوم حاکم رخ داد تضعیف شد، از تجمل زدگی قوم حاکم نیز به شدت متاثر شد. « سرداران قزلباش پس از رسیدن به مقام و ثروت، چادرها را کنار گذاشته و کاخهای مجللی در ولایات خود بر پا نمودند و البسه پشمی آنها تبدیل به لباسهای فاخر و ابریشمی شد».(یلفانی،1386: 125و126) « کلاههای سرخ قزلباش عصر شاه اسماعیل که با خون دشمن رنگین شده بود، در عصر شاه عباس دوم و شاه سلیمان هر کدام پنج تا شش جقه جواهر داشت.» (باستانی ،242:1367)

عامل دیگرِ تضعیف روحیه جنگاوری و سلحشوری نیروی جنگی صفویان، حاکم شدن صلح دراز مدت بود. عاملی که ابن خلدون از آن با عنوان «دوران مسالمت جویی» نام می برد. « در دوران پس از مرگ شاه عباس اول تا حمله افاغنه، مملکت ایران به دور از جدالهای بزرگ با همسایگان و همچنین فقدان شورشها و عصیانهای وسیع داخلی روبه رو بود. »(یلفانی،131:1386) در واقع  « از زمان عقد قرارداد صلح میان ایران و عثمانی در سال 1639/1049 تا سقوط صفویان، به استثنای جنگ و فتح قندهار، ارتش ایران در جنگی درگیر نشد.»(طباطبائی،75:1386)

نکته دیگر اینکه ابن خلدون در مورد وضعیت سپاه در دوره زوال معتقد است که دولت به خاطر کم کردن هزینه های دربار، مدام از تعداد سربازان می کاهد و در نهایت « این امر سبب نقصان نیروی مدافع و نگهبانی کشور می شود.» (ابن خلدون،357:1388) شبیه این پدیده در اواخر دولت صفوی نیز رخ می دهد. سانسون می نویسد:

«خانهای حاکم برای استفاده از حقوق دستجات نظامی میدانند با وزیری که از طرف شاه مامور مواظبت در این امر است، چگونه سازش کنند و چگونه تعداد دستجات نظامی را تقلیل دهند و گاهی تعداد آنها را به صفر و هیچ برسانند، تا تمام مقرری آنها را به جیب خود سرازیر کنند».(سانسون،186:1346)

کمپفر نیز همین قضیه را عیناً گزارش میکند: « چون پرداختن مزد سربازان به عهده حکام است، طمع آنها باعث می‏شود که تعداد کثیری از این سربازان فقط در روی کاغذ وجود داشته‏ باشند.»(کمپفر،91:1363)

نکته دیگر اینکه ابن خلدون در مورد نیروهایی که بعداً به دولت اضافه می شوند، معتقد است که آنها به صورت طبیعی عصبیت ضعیف تری نسبت به نیروهای اولیه دولت دارند. این قضیه در مورد سپاهیان مزدور گرجی و چرکس در این مرحله بهتر نمایان می شود. سیوری این پدیده را اینگونه توضیح می دهد: « نکته دیگر اینکه غلامان سپاهی اگر چه در لشکر کشی علیه عثمانیان و سایرین خوب عمل میکردند و اگر چه بعضی فرماندهان نظامی برجسته از میانشان پیدا شد، در تحلیل نهایی فاقد آن شور مقاومت ناپذیر و جنگندگی بودند که مبتنی بر روحیه جمعی قوی قبیله ای است»(سیوری،78:1388)

در مورد عامل مذهب نیز باید گفت، تضعیف مذهب هم در بعد فردی و هم در بعد جمعی در این دوره مشهود است. در بعد فردی، گزارشگرانِ احوال پادشاهان آخر صفوی ، دیگر گزارش چندانی از روحیه و سلوک مذهبی آنان نمی کنند. سلطان حسین در این میان استثنا بود که البته او هم در اواخر حکومت خود فاصله زیادی از روحیه اوایل حکومت خود گرفت.( لکهارت،34:1383)  دو سرسو که به روحیه مذهبی او در بدو پادشاهی اش اشاره کرده است ، خود در توصیف احوال او در سالیان بعد می نویسد: « این پادشاه، تشخص و سربلندی خود را تنها در اندیشه گردآوری زیباترین زنان و ازدیاد آنان و تجمل حرم سرا می دید» (دوسرسو،66:1364)

در بعد جمعی نیز تضعیف مذهب به صورت تضعیف ایدئولوژی «صوفی شاهی» دولت صفوی نمایان شد. در قدم اول، علت این امر، معطوف شدن این قوم به ثروت و قدرت و منافع مادی بود. به واقع بعد « از آن زمان که تصوف «قزلباش گیر شد»، دیگر نقش صفا نداشت، بلکه حافظ منافع بیگها و خانها و سلطان و میرزاها و مستوفیها و وکیلها و وزیرها و شیخ السلامها و ملاباشیها و ملاها و کلانترها و .. شده بود.» (باستانی ،218:1367)

از طرف دیگر فقهای بزرگ شیعه که قدرت آنها در دوره شاه عباس دوم و پادشاهان بعدی، به حد قابل اعتنایی رسید نیز نقش زیادی در تضعیف تصوف به صورت کلی و ایدئولوژی «صوفی شاهی » به عنوان مبنای اصلی مشروعیت و قدرت دولت صفوی(حدوداً تا زمان شاه عباس )، داشتند و تیر خلاص را به آن زدند. (بنائی،45:1377) در چارچوب نظریه ابن خلدون، وقوع این پدیده در دولت صفوی را میتوان نمونه ای از همکاری پادشاه و موالی در جهت برخورد با خویشان یا یاران اولیه دولت دانست. فشار مشترک علما و دولت به صوفیان و تصوف آنچنان شدت گرفت که «در دوره اخیرِ دولت صفوی، هیچ کس حاضر نبود تا خود را صوفی و درویش بشناسد.» (جعفریان،جلد3،1205:1379)

سانسون در مورد وضعیت صوفیان در زمان شاه سلیمان می نویسد: «صوفیان در گذشته بسیار مورد احترام بوده اند ولی در این روزها در منتهای حقارت به سر میبرند.»(سانسون،57:1346) بعد از شاه سلیمان نیز « شاه سلطان حسین، به توصیه علامه مجلسی، جمیع مشایخ صوفیه را از اصفهان بیرون کرد.»(نوایی  وغفاری فرد،254:1381)

اتفاق مهم دیگری که در اواخر دولت صفوی پیش آمد و نقش زیادی در «کاهش مشروعیت» و حتی سقوط دولت صفوی داشت، عدم تسامح مذهبی دولت صفوی در مقابل مذاهب غیر شیعی است که باز عمدتاً تحت تاثیر و تحریک فقهای متنفذ(موالیِ صفویان) و برخی درباریان صورت می گرفت. این فشار و آزار مذهبی به خصوص در مورد سنی ها که حتی پس از رسمی کردن مذهب شیعه در ایران هم دومین مذهب مهم ایران باقی ماند، بیشتر اهمیت را دارد. به خصوص اینکه سنی ها « مردمی جنگجو و نیرومند بودند.» (لکهارت،9:1383)

بخشی از همین سنی مذهبان ایران یعنی افغان ها ، در جواب سرکوب های دولت صفوی، درست زمانی که ضعف بر دولت صفوی مستولی بود با شعارها و انگیزه مذهبی، بر صفویه یورش بردند. (جعفریان،جلد3،1202:1379)

اثر دیگر سیاست مذهبیِ غلط دولت صفوی این بود که در هنگام حمله افغان ها « ولایاتی از قلمرو شاهنشاهی که مومنان مذاهبی غیر از تشیع در آنها سکونت داشتند، آسان تر به تصرف افغانان درآمدند» (طباطبائی،1382: 40،41)

سقوط دولت صفوی به دست افغان های بادیه نشین:

« شورش یا قیام محمود افغان بر خلاف تصور امروز ما یک هجوم خارجی حساب نمیشد. محمود یک ایرانی بود و ادعای رفع ظلم داشت و طغیان او یک طغیان از نمونه طغیانهای محلی ایران بوده است.»(باستانی ،384:1367)

در نخستین حمله محمود افغان به ایران در سال 1134 هجری قمری، کرمان عرصه تاخت و تاز او قرار گرفت. از نخستین حمله محمود تا دومین لشکرکشی او به مرکز ایران قریب دو سال گذشت و در این مدت هیچ گونه اقدامی برای جلوگیری او به عمل نیامد.(لکهارت،101:1383)

روایت ها حاکی از تاثیر منفیِ اختلافات و چندپارچگی درباریان بر روند مباحثات و تصمیات در مورد نحوه رویارویی با افغانان است. محمد علی حزین که در آن وقت در اصفهان بود رقابتها و حسادتهای فرماندهان ایرانی را چنین تعریف میکند:  «بر یک لشکر چندین کس را که از راه غفلت و نفاق رای دو تن از ایشان را باهم اتفاق نبود، امیر وسردار شوند».(همان:126) بر خلاف سپاه صفوی، سپاه محمود علاوه بر شجاعت و دلاوری، دارای اتحاد و هماهنگی بود.»(همان:127)

در اوایل اسفند ماه 1721، سپاه شورشیان افغان به سوی اصفهان عزیمت کرد و محمود توانست به آسانی آنان را از مناطق کویری ایران گذر دهد. دوسرسو در مورد توان بدنی و معیشت ساده افغانان که ناشی از بادیه نشین بودن آنها بود، مینویسد: « افغانان در گذر از مناطق کویری ایران دو مزیت داشتند. نخست اینکه با مناطق کویری و لم یزرع آشنا بودند و دیگر آن که بر قوت لایموت عادت داشتند. غذای اصلی آنان در طول لشکرکشی تنها گندم برشته بود و خود محمود نیز مانند سرباز ساده جز گندم برشته جیره ای دریافت نمیکرد …. افغانان در آستانه لشکرکشی به تختگاه صفویان، از عقب مانده ترین اقوام ایرانی به شمار می آمدند ….. گزارشگر لهستانی مینویسد که افغانان مهاجم تا زمان ورود به اصفهان، صابون ندیده بودند، چنانکه جمعی از آنان در جلفای اصفهان، قالبهای صابون را به گمان اینکه قند است، خورده بودند».(طباطبائی،1382: 45،46)

« نه تنها ایرانیان از لحاظ تعداد سپاه بر افغانها برتری داشتند، بلکه لباسهای آنها نیز بر خلاف البسه دشمن بسیار زیبا و پاکیزه بود.ادوارد براون جنگ گناباد را با جنگ قادسیه در زمان ساسانیان … مقایسه کرده و میگوید در هر کدام از این موارد عظمت و نیروی ظاهری مدافعان و کثافت و ضعف ظاهری مهاجمان به چشم میخورد. »(لکهارت،122:1383) اما در پس ظاهر آراسته و پرهیبت سپاه ایران، چیز دیگری نهفته بود « در زمان شاه  سلطان حسین … فقط اسمی بر جای بود و تقریبا فرماندهان و سربازان بدون تجربه بودند و به درد جنگ نمیخوردند».(همان:98)

در نهایت سپاه حکومتی صفویان از افغان ها شکست خورد. « احتمال دارد که ایرانیها در این جنگ در حدود پنج هزار و افغانها در حدود یک دهم آنها تلفات داده باشند».(همان:126). بعد از این شکست، سپاه صفوی دیگر نتوانست کمر راست کند و مقابله دیگری را علیه افغانان ترتیب دهد و به درون اصفهان عقب نشینی کرد.

بعد از این ماجرا، افغانان بنای محاصره اصفهان را گذاشتند. در اثر این محاصره، وضعیت شهر اصفهان به حد فاجعه باری رسید. گیلاننتز این اوضاع اسف بار را اینگونه ثبت کرده است: « دیگر در شهر گوسفند، گاو، اسب و شتر باقی نماند که به مصرف رسد … مردم شهر به خوردن گوشت سگان، گربگان و پوست و فضولات جانوران و کفش های کهنه و هر حیوانی که می توانستند بگیرند، ناچار شدند … بسیاری از مردم، فرزندان خود را جوشانیدند و یا کباب کردند و خوردند.». (گیلاننتز،59:1344)

در نهایت، شاه سلطان حسین که کم کم خودش نیز با کمبود غذا مواجه می شد، با وضعی تحقیر آمیز، با سیصد نفر از امرای خود از اصفهان بیرون آمده به جانب اردوی افغان ها رفت و با دست خود تاج پادشاهی اش را بر سر محمود گذاشت و سلطنت را به وی تبریک گفت.(باستانی،348:1397)

پس از سقوط تخت شاه سلطان حسین، از سال 1135تا 1148، ساخت سیاسی ایران دارای دو نظام دولتی بود. به عبارت دیگر افغانان بر مناطق مرکزی ایران سلطه یافته بودند و در عین حال طهماسب دوم پس از آنکه در روز یکشنبه چهاردهم ماه صفر 1135 در قزوین تاجگذاری کرد در عمل پادشاه ایران به شمار میرفت و اطراف او کانون آن دسته از هواخواهانی شد که گویی تازه پی برده بودند چه فاجعه ای رخ داده است.(صفت گل،98:1381). این وضعیت یادآور مفهوم «پادشاهای ناقص» ابن خلدون است. این وضعیت تا زمانی که نادر شاه به حکومت رسید و سلسله افشاریه را بنیان نهاد، ادامه داشت. (هنوی،137:1367)

در اتفاقات بعد از این دوره نیز می توان تحقق برخی دیگر از قواعد مورد اشاره ابن خلدون را دید. همان گونه که در بخش تئوریک گفتیم، ابن خلدون معتقد است وقتی «ملتی» به حکومت می رسد، چون مقام های دولت (مثل شاه، درباریان، امراء و سپاهیان رده بالا) محدود است، در عمل گروه ها و قبایلی از این ملت، بیشتر از دیگران در دولت حضور می یابند و دیگران در حاشیه می مانند. ابن خلدون معتقد است که اگر قرار باشد عصبیت دولت فرسوده شود، این فرسودگی، شدیدتر از همه بر افراد و قبایلی که بیشتر در وسط میدان قدرت هستند، عارض می شود و احتمالاً گروه ها و قبایل حاشیه ای همچنان بتوانند منابع قدرت خود را حفظ کنند. در این وضعیت، برخی از این عصبیت ها، بعد از سقوط دولت می توانند مستقلاً تشکیل دولت دهند.(ابن خلدون،1388: 279-278)

اگر سرنوشت قبایل داخلی جنبش صفوی را همچنان پی گیری کنیم، شاهد تحقق نسبی این قاعده ابن خلدون نیز خواهیم بود. چرا که قبایل اصلی تشکیل دهنده جنبش صفوی،(روملو، استاجلو و ..) بعد از سقوط دولت صفوی، نتوانستند نقش مهمی در تحولات مهم سیاسی بعدی ایران ایفا کنند و گویی با سقوط صفویه آنها نیز سقوط کردند. در عوض قبایل حاشیه ای تر داخل جنبش صفوی، مثل ایل افشار و ایل قاجار در دهه ها و سده های بعدی، قدرت گرفته و حتی مستقلاً موفق به تشکیل دولتی از آن خود شدند. چه شد که قبایل قوی تر و نقش آفرین تر، افول کرده و به حاشیه رفتند و قبایل ضعیف تر و حاشیه ای تر، محوریت یافته و تاریخ ساز شدند؟ ابن خلدون جواب خواهد داد به این علت که قبایل قوی تر مثل روملو و استاجلو و تکلو، بیشتر از دیگر قبایل در ساختار دولت وارد شدند و به همان نسبت نیز تحت تاثیر شدیدترِ فرآیندهای شهری شدن و نیز تبعات عصبیت کشِ خودکامگی قرار گرفتند. در عوض، قبایل حاشیه ای تر مثل افشار و قاجار، از این امواج نابودکننده تا حد زیادی برکنار ماندند.

نکته دیگری که در جمع بندی برخی مطالبمان می توانیم بگوییم، در مورد قوت و برتری عصبیت ناشی از خویشاوندی بر دیگر انواع عصبیت هم چون هم ولائی و هم سوگندی و عصبیت مذهبی(در مورد دولت صفوی) است که به نوعی با نظرات خود ابن خلدون هم همخوانی دارد. در جنبش صفوی به خصوص در مرحله قبل از تشکیل دولت، مذهب چنان نقش محوری در پیوند دادن خاندان صفوی و قبایل ترک دارد که اگر کسی از آینده این جنبش بی خبر باشد، شاید تصور کند چنین پیوند نیرومند و پرشوری تا ابد گسسته نخواهد شد یا سده های متوالی تداوم خواهد داشت. اما در نهایت آنچه روی داد این بود که این پیوند مذهبی بعد از تشکیل دولت، چنان به سرعت دستخوش استحاله و فرسایش شد که به پادشاه چهارم و پنجم نرسیده، نخ نما شد و به حالت احتزار افتاد و در آستانه سقوط صفوی، دیگر عملاً چنین پیوندی وجود ندارد و می توان از مرگ این عصبیت مذهبی (که در عین حال مصداقی از هم ولائی یا هم سوگندی نیز می تواند باشد) سخن گفت. این در حالی است که عصبیت های خویشاوندی (درون قبیله ای) داخل این جنبش بعد از سقوط دولت صفوی نیز، ، همچنان به حیات خود ادامه دادند. بنابراین عصبیت مذهبیِ صفوی، هیچ گاه نتوانست دوام و ماندگاریی به اندازه عصبیت های خونیِ قبایل ترک بیابد.

نتیجه گیری:

در یک جمع بندی میتوان محور کل نظریه انحطاط ابن خلدون را آسیب شناسی جبرگرایانۀ حکومتهای پادشاهی دانست. حکومتهای پادشاهی در حالتی کلی، از وضعیتی نسبتا دموکراتیک به وضعیتی استبدادی، از رفتاری مدارا کننده و عادلانه به رفتاری خشونت آمیز و  ستمگرانه، از روحیه ای مذهبی به روحیه ای غیرمذهبی ، از اخلاقی مردم دارانه به اخلاقی متکبرانه و مردم گریزانه و از ساده زیستی به زندگی تجملی و عشرت طلبانه گذر میکنند.

در هر یک از محورهای این گذر ضربه ای به قدرت و اقتدارِ دولت وارد میشود و در نهایت دولت توسط نیروها و اقوام بادیه نشین دیگر ساقط می شود. در حالت کلی می توان گفت که روندهای مورد ذکر در نظریه ابن خلدون با واقعیت های دوره صفوی نیز تا حد زیادی مطابقت می یابد و ما در حد توان خود سعی کردیم این تطبیق ها را نشان دهیم. البته عدم تطبیق هایی هم در این باره وجود دارد که تشریح آن ها از گنجایش این مقاله خارج است. تطبیق نظریه ابن خلدون با واقعیات دولتی که در پهنه مکانی و زمانی متفاوتی با دوره ابن خلدون قرار داشته است می تواند حاکی از قدرت تبیینی بالای نظریه ابن خلدون باشد و این واقعیت، عدم استفاده باکفایت از این نظریه در مطالعات تاریخی و جامعه شناختی را توجیه ناپذیر می نماید

 منابع :

– ابن خلدون،عبدالرحمان،مقدمه،ترجمه محمد پروین گنابادی،چاپ دوازدهم،تهران،انتشارات علمی فرهنگی،1388

– سایر منابع نزد سایت علوم اجتماعی اسلامی موجود است.


1- پی یترو دلاواله، جهانگرد ایتالیایی، تعداد قبایل ترک ( اعم از کوچگ و بزرگ) را 32 ذکر کرده است.

۱ دیدگاه

    امين :

    سلام ممنون از اين مقاله خوبتون لطفا اگه باز از دسته مقالات دارين برام بفرستيد تا بيشتر از تاريخ اين مملكت آشنا بشم. اميدوارم هميشه موفق باشين

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه