آغازی بر یک پایان

نویسنده:

منبع: وبلاگ هویت

زمان انتشار: ۱۰:۵۴ ۱۳۹۲/۰۸/۲۸

بعد از گذشت دو ترم دانشگاه کم‌کم مرا اذیت می‌کرد و دیگر جایی نبود که بتوانم در آن نفس بکشم. همه چیز آلوده بود و دنیای زیبا و عرفانی مرا به خطر می‌انداخت. تصمیم گرفته بودم به خانه برگردم و دیگر دانشگاه نیایم. حتی یک روز با خانواده دعوا کردم که من دیگر نمی‌خواهم دانشگاه بروم و اصرار می‌کردم که آنجا دیگر جای من نیست. اما رضایت پدر در این بود که «تو باید درس بخوانی و…».

زمانی که وارد دانشگاه شدم طفلی بودم با روحیات عرفانیِ خاص و اذکار مخصوص هر روز. شلوار لی می‌پوشیدم و کفش کتانی! آرزوی دیدن امام زمان(عج) را داشتم و عاشق کتابهای شهید مطهری بودم. حزب‌اللهی نبودم و از بسیجی‌ها اصلاً خوشم نمی‌آمد. همیشه تفاخر می‌کردم که بسیج نرفته‌ام و کارت بسیج ندارم. آن روزها دنیای زیبایی داشتم. همه چیز بر وفق مراد بود و تنها مشکل من ’خودم‘ بودم که از امام زمانش دور افتاده است. تا اینکه دست تقدیر الهی ما را از این عالَم پاک وارد زباله‌دان علوم اجتماعی کرد و در اولین جلسه از کلاسهای دانشگاه با خانم احمدنیا روبه‌رو شدم. در کلاس ایشان دین مورد تمسخر قرار می‌گرفت و من در بحثهای کلاس تمام تلاشم را می‌کردم که از کیان دین دفاع کنم، و با آب و تاب فراوان جواب استاد را بدهم.

قبلاً گفتم که از تفکر بچه‌های بسیج خوشم نمی‌آمد، و آن به این علت بود که می‌اندیشیدم آنها خود را اصلاح‌نکرده می‌خواستند جامعه را اصلاح کنند، و دنبال کسب علم بودند. به همین خاطر خیلی داخل بسیج نمی‌آمدم. بعد از گذشت دو ترم دانشگاه کم‌کم مرا اذیت می‌کرد و دیگر جایی نبود که بتوانم در آن نفس بکشم. همه چیز آلوده بود و دنیای زیبا و عرفانی مرا به خطر می‌انداخت. تصمیم گرفته بودم به خانه برگردم و دیگر دانشگاه نیایم. حتی یک روز با خانواده دعوا کردم که من دیگر نمی‌خواهم دانشگاه بروم و اصرار می‌کردم که آنجا دیگر جای من نیست. اما رضایت پدر در این بود که «تو باید درس بخوانی و…».

… من بودم و یک غربت سنگین و کلاسهای مزخرف و مختلط دانشگاه که دیگر نمی‌توانستم تحملشان کنم. به تمام معنا بریده بودم. مسلک عرفانی‌ام در دانشگاه راهگشا نبود، و تاب این همه حرفهای غیر دینی و علمی(!) را نداشتم. یک سال و نیم گذشته بود و من دیگر هیچ حرفی در برابر اساتید نداشتم ـ‌و همین مرا به بن‌بست رسانده بود. بنای وجودم به کلی ویران شده بود. آنچه «مجید مالکی» در چند سال زندگی‌اش از عرفان و خدا و پیغمبر ساخته بود خراب شده بود و تمام شده بودم. هنگامی که تمام شدم کم‌کم دلم خواست با بچه‌های بسیج دوست شوم.

کلاسهای دکتر عبداللهی به نحوی بود که من دیگر نمی‌توانستم با استاد بحث کنم. می‌فهمیدم که او دارد خلاف دین حرف می‌زند اما زبان استدلالم قاصر بود. تحت تأثیر حرفهایی که با محسن آقابابا و بلیغ و مولایی زده بودم کم‌کم تشنة خواندن کتابهای دکتر داوری شدم. کلاس دکتر عبداللهی آنقدر به من فشار آورده بود که دیگر از تمام اندیشه‌های گذشته‌ام گذشتم و در چنین وضعی بود کتاب دکتر داوری را برای مطالعه به دست گرفتم. وجودم آنقدر مچاله شده بود که دیگر با سرعت معمولی هم نمی‌توانستم کتاب بخوانم. بعد از دو سال مقاومت در برابر دانشگاه به یکباره جواب انبوه سؤالهای کلاس را در کتابهای داوری می‌دیدم و آنچنان تشنه شده بودم که  دوست داشتم کتاب را گاز بزنم! تا تمام کتاب یکباره وارد جانم شود و مرا از این انقباض بیرون آورد. چقدر انگیزه پیدا کرده بودم! کتابهای شهید آوینی تشنگی جانم را جرعه‌جرعه سیراب می‌کرد و مرا کم‌کم آدم دیگری می‌کرد. بعد از مدتی که به خودم نگاه کردم دیدم بسیجی شده‌ام …

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه