آیا حذف گرایش ها، چاره درد علوم انسانی غربی در دانشگاه ها است؟

زمان انتشار: ۰۰:۲۴ ۱۳۹۱/۰۴/۲۳

آن دسته از متفکران که ترجیح میدهند به جای اسلامی سازی، از واژه بومی سازی استفاده کنند بر این نظر اند که علوم انسانی غربی به کل باطل نیست ولی در اقلیم و جغرافیا و فرهنگ و تمدن دیگری معرفت زاست و به درد شرایط بومی ما نمی خورد. تنها درصدد است با استفاده از روش های همان علم، تنها با تغییراتی در مضامین و موضوعات دست به ایجاد علوم انسانی بومی بزند. اما اعتقاد به مفهومی به نام علوم انسانی اسلامی (آن هم اسلامی که مدعایی جهان شمول و زمان شمول دارد) مستلزم این است که علوم انسانی غربی را جهل بدانیم. در واقع ما وقتی از علوم انسانی اسلامی سخن می گوییم از علوم انسانی واقعی حرف میزنیم و آنچه تا به حال به نام علوم انسانی، رایج بوده جهل و خرافه ای بیش نبوده است. اگر دستگاه های متولی تحول در علوم انسانی چنین دیدگاهی به علوم انسانی غربی دارند باز هم از شناخت علوم انسانی رایج غربی بی نیاز نیستند. ما باید علوم انسانی را در کلیت آن و با تاریخ آن بیاموزیم تا باطل و جهل را بشناسیم و با شناخت جهل به معرفت نائل ش

یک
فیلم، یک قصه یا در کل یک روایت نیازمند آغاز، گره و پایان بندی است. در افواه،
روایتی که فاقد آغاز و پیرنگ مناسب و پایان بندی باشد، روایتی ” بی سر و ته
” نام می گیرد. گاه این بی سر و ته بودن ناشی از ضعف تألیف است و گاه ناشی از
مواجهه ناقص مخاطب. در صورت دوم این مخاطب و مصرف کننده است که به شکلی ناقص با
اثر مواجه می شود و آن را بی سر و ته می یابد. به عنوان مثال مخاطبی که فیلم
سینمایی و یا یک سریال را از آغاز دنبال نکرده باشد و از اواسط ماجرا با داستان
همراه شده باشد همواره در درک کلیت داستان دچار مشکل است.

تصور
کنید نوجوان 18 ساله ای را که با رنج و مشقت فراوان و به کمک موسسات کمک آموزشی و
غیره از سد کنکور گذر کند و در یکی از رشته های علوم انسانی مانند جامعه شناسی نیز
پذیرفته شود. ساختار دانشگاهی ما خیلی سریع او را با نظریه های جامعه شناسی مواجه
می کند بدون اینکه به او بگوید جامعه شناسی چیست و چه تاریخی دارد. دانشجوی هجده
ساله ما که هم اکنون در مقطع لیسانس جامعه شناسی تحصیل می کند به مخاطبی شبیه است
که از اواسط ماجرا به روایت جامعه شناسی ورود کرده است. درک جامعه شناسی برای او
نه درکی تاریخی است و نه درکی به روز. بدین معنی که او نه تنها نحوه آغاز و پیدایش
دانشی به نام جامعه شناسی را درک نمی کند بلکه از سیر تطور و تحول نظریات و پیدایش
مکاتب گوناگون آن نیزفهم درستی پیدا نمی کند و سر انجام با نظریات متأخر و
اندیشمندان معاصر رشته تحصیلی خود نیز آشنا نمی شود. فلذا این رشته تحصیلی علوم
انسانی برای او به معنی واقعی کلمه ” بی سر و ته ” جلوه می کند.

سخن
از تحول در علوم انسانی و بومی سازی و اسلامی سازی سخن دیگری است و مواجهه صحیح با
همین علوم انسانی رایج سخنی دیگر. ما هنوز با همین علوم انسانی رایج غربی نیز
مواجهه ای درست نداشته ایم و به درکی کلی از آن نائل نیامده ایم آن وقت اراده تحول
بنیادین در علوم انسانی داریم. البته که تحول، آن هم تحول بنیادین در علوم انسانی
لازم است ولی لازمه آن شناخت وضعیت موجود است. ما چه چیزی را می خواهیم تغییر
دهیم؟ از چه وضعیتی می خواهیم به وضعیت مطلوب برسیم؟ اگر می خواهیم از وضعیت فعلی
علوم انسانی عبور کنیم باید آن را بشناسیم. این شناخت مستلزم این است که نگاه به
علوم انسانی از همان ابتدا نگاهی کلی باشد و تاریخ مندی آن نیز لحاظ شده باشد.
عجیب است که دانشجوی علوم انسانی نباید فلسفه علم به طور عام و فلسفه علوم انسانی
به طور خاص بخواند و عجیب تر اینکه فلسفه علم به مثابه یک فلسفه مضاف که لازمه
ورود به هر رشته علمی است خود به یک رشته مجزا مبدل شده است. اساساً فهم واقعی و
یافتن معنا حاصل روایتگری درست است. وقتی روایت صحیحی از نحوه پیدایش و تطور و
وضعیت کنونی علوم انسانی به دانشجوی هجده ساله لیسانس ارائه نمی شود او چگونه می
خواهد در آینده نقشی تأثیرگذار در تحول و ارتقای علوم انسانی داشته باشد؟

علوم
انسانی رایج یا از جنس حقیقت است یا از جنس باطل. به عبارت دیگر یا معرفت است یا
جهل. اگر علوم انسانی رایج از جنس حقیقت است و ایجاد معرفت می کند پس تجدید نظر در
آن فاقد موضوعیت است. آن دسته از متفکران که ترجیح میدهند به جای اسلامی سازی، از
واژه بومی سازی استفاده کنند بر این نظر اند که علوم انسانی غربی به کل باطل نیست
ولی در اقلیم و جغرافیا و فرهنگ و تمدن دیگری معرفت زاست و به درد شرایط بومی ما
نمی خورد. به نظر می رسد این سخن دچار نوعی نسبی گرایی معرفتی است و تنها درصدد
است در عرض علوم انسانی موجود و چه بسا با استفاده از روش های همان علم، تنها با
تغییراتی در مضامین و موضوعات دست به ایجاد علوم انسانی بومی بزند. اما اعتقاد به
مفهومی به نام علوم انسانی اسلامی (آن هم اسلامی که مدعایی جهان شمول و زمان شمول
دارد) مستلزم این است که علوم انسانی غربی را جهل بدانیم. در واقع ما وقتی از علوم
انسانی اسلامی سخن می گوییم از علوم انسانی واقعی حرف میزنیم و ادعا می کنیم که
اساساً علوم انسانی واقعی همین است و آنچه تا به حال به نام علوم انسانی، رایج
بوده جهل و خرافه ای بیش نبوده است. اگر دستگاه های متولی تحول در علوم انسانی
چنین دیدگاهی به علوم انسانی غربی دارند باز هم از شناخت علوم انسانی رایج غربی بی
نیاز نیستند. چرا که برای شناخت واقع باید وهم را نیز شناخت و برای زدن حرف حق
باید از باطل نیز آگاه بود. بر این مبنا طرح علوم انسانی اسلامی به تعبیر برخی
اساتید، شرق شناسی وارونه نیست بلکه در واقع جهل شناسی است. ما علوم انسانی را در
کلیت آن و با تاریخ آن می آموزیم تا باطل و جهل را بشناسیم و با شناخت جهل به
معرفت نائل شویم.

گذشته
از همه اینها نظام آکادمیک ماعلی الخصوص در علوم انسانی از نوعی سانسور روشنفکرانه
و یا به عبارت بهتر مخفی کاری آکادمیک نیز رنج می برد. البته از این نظام غربزده
انتظار نمی رود که به عنوان مثال از آثار متفکر و نویسنده ای به نام مرتضی آوینی
در سیلابس درسی بهره جوید ولی چرا نظرات بسیاری از متفکران غربی که گویی به مذاق
اساتید ما خوش نمی آیند مورد بی توجهی واقع می شود؟ بروید از دانشجویان ارتباطات و
مطالعات فرهنگی بپرسید چند نفرشان با آثار امثال نیل پستمن آشنایی دارند. برای
شناخت علوم انسانی رایج غربی باید آن را به تمامیت شناخت و از آن عبور کرد.

اخیراً
از زبان یکی از اعضای شورای تخصصی تحول و ارتقای علوم انسانی خبری شنیده شد با
عنوان “
حذف گرایش ها از دوره
کارشناسی رشته های علوم انسانی
“.
به گفته سید صدر الدین شریعتی بسیاری از گرایشات موجود در مقطع کارشناسی تنها در
پنج تا یازده واحد با هم اختلاف دارند و مسلم است که با اختلاف پنج تا یازده واحدی
متخصص تربیت نمی شود.  بنا به تصمیم این
شورا از این پس تخصصی شدن و ورود به گرایش های تخصصی در مقطع کارشناسی ارشد صورت
می گیرد. کلیت این تصمیم گرچه صحیح است اما همچنان محافظه کارانه است. چرا که با
همان منطق می توان پرسید اگر قرار نیست در مقطع لیسانس علوم انسانی متخصص تربیت
شود و دانشجو در این مقطع باید بیشتر معطوف به دروس عمومی و کلیات باشد چرا در
واحدهای درسی مقطع کارشناسی تغییرات عمیق تری صورت نگیرد؟ صرف اصلاح پنج تا یازده
واحد درسی و جایگزینی آن با چند واحد دیگر، علوم انسانی را از بی سر و ته بودن در
نمی آورد.

اساساً
شناخت انسان و جامعه نمی تواند شناختی تکه پاره و از هم گسیخته باشد چرا که اقتصاد
و فرهنگ و فلسفه و روح و روان و ادبیات و جامعه وهنر و تاریخ از هم جدا نیستند.
نگارنده، چندی پیش در جمعی دوستانه در گروه تعلیم و تربیت پژوهشکده ایتان (شبکه
تحلیلگران تکنولوژی ایران) پیشنهاد تأسیس رشته ای در مقطع لیسانس با عنوان ”
علوم انسانی ” را ارائه کرده بود. به این معنی که دانشجوی هجده ساله گذر کرده
از کنکور برای ورود به علوم انسانی و گرفتن تخصص در این زمینه ابتدا در مقطع
لیسانس در رشته ای فراگیر و میان رشته ای به نام ” رشته علوم انسانی ”
تحصیل نماید. این میان رشته می تواند با بازنگری جدی در سرفصل های موجود، کلیتی از
فلسفه، فلسفه علم، فلسفه علوم انسانی، تاریخ عمومی، تاریخ علم، تاریخ ایران و
تاریخ اسلام، ادبیات و هنر، اقتصاد، آشنایی با ادیان، آشنایی عمومی با علوم اسلامی
حوزوی و مکاتب عرفانی و … باشد. جالب است که هم اکنون در رشته های فنی – مهندسی
نیز میان رشته ای با نام “رشته علوم مهندسی” وجود دارد که در دانشگاه
تهران در مقطع لیسانس دانشجو می پذیرد. حتی در رشته های فنی نیز واقعیت این است که
فارغ التحصیل این رشته ها هنگام ورود به محیط صنعت و کار باید درکی کلی و شناختی
فراگیر از تمامی رشته های مهندسی داشته باشد. شاید جا داشته باشد به تجربه مشابهی
که کانون اندیشه جوان (وابسته به پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی) در این زمینه
داشته است نیز اشاره ای شود. کانون اندیشه جوان در سال گذشته با اجرای طرحی تحت
عنوان
“دانشگاه موازی” در صدد بر آمد تا در راستای پر کردن
خلأ های موجود در علوم انسانی دوره ای چهار ترمی برگزار نماید و با برگزاری اردوها
و کلاس هایی آموزشی و با دعوت از اساتید بارز و صاحب نام در رشته های گوناگون برای
عده معدودی از دانشجویان مستعد علوم انسانی کلیتی از مباحث تاریخ و فلسفه و فلسفه
علم و عرفان و آشنایی با کتب مقدس و … برگزار کند. گرچه این تجربه هنوز در
ابتدای راه است ولی نشان از احساس نیازی دارد که باید مورد توجه واقع شود. اینکه
دستگاه های عریض و طویل دولتی، هنوز درباره علوم انسانی به چنین نیازی پی نبرده
اند جای تعجب دارد.

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه