گفت و گو با حجت الاسلام و المسلمین ابوالفضل ساجدی

آیا علم دینی را می توان با منابع سکولار تولید کرد؟

سایت برهان

زمان انتشار: ۱۲:۲۲ ۱۳۹۱/۱۰/۲۳

مسائل علوم انسانی را باید از هم تفکیک کنیم؛ برخی از آن ها که مبتنی بر مبانی هستی شناسی، معرفت شناسی و روش شناسی انحصارگرا و محدود است، قابل پذیرش نیست، اما اموری که بیشتر به بُعد تجربی انسان یا جامعه توجه دارند تا حدودی قابل پذیرش هستند و می توان آن ها را تکمیل کرد./ آن بخش از علوم انسانی که نگاهی صرفاً مادی به انسان و جهان دارد مسلماً ناقص و نپذیرفتنی است و طبیعتاً آن دسته از مبانی هستی شناسی در علوم انسانی که نافی هستی غیرمادی و هر گونه معرفت غیرتجربی است، از نظر علوم انسانی اسلامی مردود خواهد بود.

 علم دینی یا سکولار ؟ این پرسش همواره از اساسی ترین سوالات
حوزه ی علوم انسانی بوده است چرا که پیش فرض دینی با سکولار بودن علوم در ماهیت آن
تاثیر به سزایی دارد. برخی معتقدند تعریف و تبیین علم دینی با نفی کامل علوم غربی همراه
است ولی درمقابل عده ای به تکذیب علوم انسانی به صرف غربی بودن آن قائل نیستند. درک
صحیح علوم انسانی در گرو درک جامعی از انسان است. از آنجایی که تعریف انسان در اندیشه ی
دینی و سکولار کاملا متفاوت است پس نمی توان انتظار همسانی در علوم انسانی برگرفته
از این دو اندیشه را داشت . در این ارتباط با حجت الاسلام والمسلمین دکتر ««ابوالفضل
ساجدی» عضو هیئت علمی مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی(ره) به گفت و گو نشسته ایم.

 

امروز از ضرورت یا به تعبیری، امکان بومی سازی علوم انسانی صحبت می شود و در این میان، این
سؤال مطرح است که بومی سازی لزوماً باید با نفی علوم انسانی غربی توأم باشد یا اینکه
این دو می توانند مکمل یکدیگر باشند؟

 بومی سازی به این معناست که ما در علوم انسانی، سره را از ناسره تفکیک نماییم؛ بخش های قابل قبول
آن را بپذیریم و برخی دیگر از بخش ها را نقد کنیم، زیرا علوم انسانی دارای ابعاد تجربی
و غیرتجربی است. بنابراین ابعاد تجربی علوم انسانی را می توانیم نقد کنیم و این موضوع
تا حد زیادی قابل قبول است، اما بخش های غیرتجربی این گونه نیستند. برای مثال، در روان شناسی
می گویند بچه در فلان سن توانایی درک مفاهیم انتزاعی را پیدا می کند. این گزاره قابل
قبول است، چرا که آن ها روند رشد شناخت انسان را تحلیل کرده اند و با نگاهی تجربی به
این نتیجه رسیده اند. البته این نگاه در خصوص شناخت های برتر، از جمله علم اخلاق، نمی تواند
تبیین درستی ارائه دهد، زیرا دید محدودی در این زمینه دارد و به همین خاطر، اخلاق درجه
پایین را تبیین می کند و قادر به تبیین اخلاق متعالی نیست.

 بنابراین ابعاد صرفاً تجربی علوم انسانی تا حد زیادی قابل پذیرش است، اما ابعاد غیرتجربی آن
پذیرفتنی نیستند. در واقع آن ها نگاهی مادی به انسان دارند و بخش هایی از تحلیل هایشان
که صرفاً برآمده از این نگاه مادی است برای ما قابل قبول نیست. بنابراین در علوم انسانی،
باید مسائل مبتنی بر مبانی ماتریالیستی را از مسائلی که مبتنی بر این مبانی نیستند
تفکیک کنیم.

 به عبارت دیگر، آن ها می گویند انسان فقط دارای بُعد مادی است و غیر از آن را انکار می کنند؛
در حالی که ما در علوم انسانی اسلامی بُعد مادی را نفی نمی کنیم، ولی به آن محدود نمی شویم.
ما معتقدیم بین بُعد مادی و غیرمادی ارتباط وجود دارد و می خواهیم به این ارتباط توجه
شود. به باور ما، هم خود انسان دارای بُعد مادی و غیرمادی است و هم اینکه او در بیرون
از خود، با بُعد مادی (فیزیک) و غیرمادی (متافیزیک) در ارتباط است.

 بر این اساس، آن بخش از علوم انسانی که نگاهی صرفاً مادی به انسان و جهان دارد مسلماً ناقص
و نپذیرفتنی است و طبیعتاً آن دسته از مبانی هستی شناسی در علوم انسانی که نافی هستی
غیرمادی و هر گونه معرفت غیرتجربی است، از نظر ما مردود خواهد بود؛ چرا که ما منبع
شناخت را فقط محدود به تجربه نمی دانیم، بلکه به وحی نیز به عنوان یک منبع شناخت، اعتقاد
داریم و بر همین اساس به سراغ دین می رویم. به باور ما عقل و تجربه ی انسان در شناخت
خود و جهان کاستی هایی دارد و ما به منظور برطرف نمودن این کاستی ها به سراغ وحی می رویم.
لذا انحصارگرایی در شناخت، یعنی منحصر کردن معرفت به امور تجربی، غیرقابل پذیرش است.

 با توجه به این نکات، غایات علوم انسانی اسلامی باید فراتر از امور مادی باشد. برای مثال، اخلاق
یا عرفان در علوم انسانی اسلامی باید غیرسکولار باشد و ما را به خدا متصل کند. همین
طور در مدیریت یا حقوق، منبع بیان قواعد رفتاری فقط محدود به منابع مادی نخواهد بود،
بلکه وحی نیز به عنوان یک منبع اهمیت می یابد. بر همین اساس ما نماز می خوانیم یا روزه
می گیریم، چون در قوانینی که خداوند مقرر کرده به مصالح و مفاسدی توجه شده است که
بعضاً نمی توان آن ها را تجربه کرد. البته امروزه بسیاری از آموزه های اسلام به لحاظ
تجربی قابل تبیین و اثبات هستند.

 بنابراین به طور خلاصه می توان گفت بومی کردن علوم انسانی به این معناست که در کنار تجربه به
وحی هم مراجعه کنیم، در کنار بُعد مادی انسان به بُعد غیرمادی او هم توجه نماییم، غایات
و اهداف این علوم را متعالی تر بدانیم و با یک هستی شناسی، معرفت شناسی و ارزش شناسی
فراتر و برتر وارد این عرصه شویم.

 برخی از اساتید معتقدند که علوم جدید غرب به علت ماهیت و معرفت شناسی پوزیتیویستی خود، اساساً
برای ما قابل استفاده نیستند. نظر شما در این رابطه چیست؟

 مسائل علوم انسانی باید تفکیک شوند. آن دسته از مسائلی که کاملاً مبتنی بر مبانی پوزیتیویستی اند
قابل قبول نیستند، ولی بخشی از تحلیل هایی را که مبتنی بر سطح پایین تری از شناخت هستند
می توان پذیرفت. برای مثال، روان شناسی کودک یا مسائل مربوط به تفاوت زن و مرد در بُعد
شناختی و عاطفی، تا حدی قابل پذیرش اند، اما کافی نیستند و باید تکمیل شوند. بنابراین
بخشی از تحلیل های موجود در علوم انسانی پدیدارشناختی اند و نافی نتایج و مبانی دینی
نیستند. این بخش از علوم انسانی برای ما قابل پذیرش است، ولی برای شناخت انسان کفایت
نمی کند.

 بنابراین اساساً تولید علم انسانی بدون درک صحیح از انسان میسر نیست؟

 خیر، میسر نیست. داده های علوم انسانی موجود و برای مثال، روان شناسی در این پذیرفته است
که به وجوه مشترک انسان و حیوان یا کمی بالاتر از این حد می نگرد. این علوم فراتر از
این حد، پاسخ گوی نیاز بشر نیستند. اگرچه امروز مباحثی مثل روان شناسی کمال هم مطرح
می شود، ولی این کمال با آنچه مد نظر ماست تفاوتی چشمگیر دارد. ما خداوند را کمال مطلق
می دانیم و معتقدیم انسان می تواند وجود خود را ارتقا دهد و به خداوند وصل شود.

 

بنابراین آن بخش از علوم انسانی را که ناظر بر سطوح اولیه ی بشر است می توان پذیرفت، ولی در
مراتب بالاتر کمال و سعادت جامعه و فرد دیگر علوم انسانی موجود پاسخ گوی ما نیست و
چون این علوم وارد چنین عرصه هایی شده اند، ما با آن ها اصطکاک داریم، زیرا علوم انسانی
غربی عرصه های بالاتر را صریحاً نفی می کند.

همان
طور که می دانید، اوج دوران رشد علوم انسانی قرن 19 و 20 و در واقع زمانی بوده که فلسفه گرایی
و نگرش پوزیتیویستی بر انسان و جهان حاکم شده است و تحت این حاکمیت علوم انسانی پرورش
یافته و هر چه غیر از خود را نفی کرده است. بر همین اساس، علوم انسانی، دین را امری
خرافی و فاقد ارزش می شمرد و منشأ آن را مسائلی چون ترس، امور جنسی یا از خود بیگانگی
می داند، در حالی که اساساً چنین نگاهی به دین نادرست است.

 گفته
می شود در خود غرب هم نسبت به این نگرش پوزیتیویستی نقدهایی جدی وجود دارد.

 بله،
ولی این نقدها هنوز آن چنان خودشان را در علوم انسانی نشان نداده اند. در واقع از آنجا
که پایه ی علوم انسانی در قرن 19 و 20 بنا شده است، غالب دیدگاه های موجود در آن، مبتنی
بر همان نگرش های سطح پایین و انسان گرایانه است و به دنبال غایات برتر نیست.

 در مجموع
می توانیم بگوییم مسائل علوم انسانی را باید از هم تفکیک کنیم؛ برخی از آن ها که مبتنی
بر مبانی هستی شناسی، معرفت شناسی و روش شناسی انحصارگرا و محدود است، قابل پذیرش نیست،
اما اموری که بیشتر به بُعد تجربی انسان یا جامعه توجه دارند تا حدودی قابل پذیرش هستند
و می توان آن ها را تکمیل کرد.

 بعد از
پیروزی انقلاب و به ویژه در سال های اخیر، ما با دو مفهوم «تولید علم دینی» و «بومی سازی
علوم انسانی» مواجه بوده ایم. به نظر شما کدام یک از این دو مقدم بر دیگری است؟ آیا
می توان تولید علم دینی را مقدمه ی بومی سازی علوم انسانی دانست؟

 در ابتدا
باید تحلیل ما از علم دینی روشن باشد که اساساً آیا علم دینی داریم یا خیر و اگر داریم،
به چه معناست؟ البته منظور از علم بومی علمی است که در کانتکس اسلام قرار بگیرد و در
واقع نگاه به اسلام داشته باشد. به هر حال تا علم دینی برای ما تعریف نشود، نمی توانیم
وارد بومی سازی علوم انسانی شویم. بنابراین در ابتدا باید درباره ی اصل علم دینی و
مؤلفه های آن بحث شود و بعد وارد این مقوله شویم که اگر بخواهیم علوم انسانی را دینی
و بومی کنیم، چه گام هایی باید برداریم.

 

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه