آیا ما اصولاً به تلویزیون نیاز داریم؟

زمان انتشار: ۱۹:۰۰ ۱۳۹۱/۰۵/۲۹

گفتمان مواجهه با مظاهر تمدن جدید باید تغییر کند. هم گفتمان «رد یا تأیید مطلق» و هم گفتمان «استفاده درست از ابزارها و علوم و فنون غربی» گفتمانهای ناقصی هستند که چشم ما را برروی پیچیدگیهای مواجهه با جهان جدید می بندد. تمام تلاش من در این متن این بود که تلویزیون یک جعبه مکعبی ساده نیست که صحبت بر سر داشتن یا نداشتن آن باشد. تلویزیون یک ساختار عظیم و غول پیکر فرهنگی، اجتماعی و رسانه ای متناسب با جامعه ای خاص است که هضم فرهنگی آن نیازمند فهم عمیق ماهیت فلسفی، جامعه شناختی، روان شناختی آنست. تلویزیون چاقو نیست که یکی با آن میوه پوست بکند و یکی با آن آدم بکشد. تلویزیون یک سیستم است که باید اجزا و اندامهای آن بصورتی مفهومی از هم باز شود و با توجه به سیستم کلی مورد نظر ما دوباره در جامعه ما برافراشته شود که در اینصورت قطعاً حاصل کار را هم باید چیز دیگری بنامیم.

 استاد بزرگوار جناب آقای دکتر کچوئیان اخیراً
سخنرانی جالبی در همایش «تلویزیون مردم انقلاب اسلامی» داشته اند (لینک) که در این
سخنرانی پرسشی را مطرح کرده اند که مقدم بر تمام پرسشهای دیگر درباره تلویزیون است
و آن اینست که «آیا ما اصولاً به تلویزیون نیاز داریم؟» به نظر می آید که بد نیست اگر
این پرسش را غنیمت بشماریم و تأمل درباره جهان جدید و مظاهر آن را در سطوحی بنیادی تر
دنبال کنیم. تأملی تمدنی که نیازمند به تعلیق در آوردن تمام پیوندهای عرفی و ذهنی است
که ما را به جهان جدید آلوده کرده است.

     تلویزیون یک پدیده مدرن است. منظور من از مدرن بودن آن اینست که تلویزیون حاصل
مدرنیته است و زاییده جامعه مدرن و فرآیندهای تاریخی تمدن جدید. تلویزیون به این معنا
محصول کور نیروهای اجتماعی جهان جدید است که در اثر فرآیندهای تفکرنشده و نااندیشیده ی
تاریخی نامشخصی به وضع فعلی رسیده است.
  به
همین دلیل است که وجه مدرن بودن تلویزیون از جنس مدرن بودن آن محصولاتی از جهان مدرن
نیست که واضع و مبدع مشخصی دارد و با ایده و ذهنیتی آگاهانه ساخته و پرداخته شده است.
از این جمله می توان علم، جامعه، اقتصاد و خود جامعه شناسی را نام برد که محصولاتی
جدید از عالم مدرنند که آفرینش ابتدائی آنها برآمده از انسانی مدرن با افکار و باروها
و غایات مدرن بوده و عناصر فلسفی مدرن در ماهیت آنها هویداست و از قضا عمدتاً ترادفی
میان مبانی فلسفی بنیادین آنها و خالقان این محصولات وجود دارد وقتی می گوئیم: علم
نیوتنی یا جامعه هابزی یا اقتصاد اسمیتی یا جامعه شناسی کنتی.

     در واقع ادعایی در اینجا مطرح است که برخی محصولات مدرن به تمامه حاصل تطورات
تاریخی و اجتماعی و بدون سوژه های فاعل آگاه و مشخصند و برخی دیگر مبدع و مبتکر و خالقی
دارند که آگاهانه و به قصد مشخصی دست به کار آفرینش این محصول گشته است و البته اینکه
محصول تا چه حد برآمده از خواسته ها و ایده های فلسفی فاعل است و تا چه حد مثل دسته
پیشین برآمده از سیر طبیعی نیروهای اجتماعی، بسته به نبوغ خالق آگاه و مختاری دارد
که چه میزان از سطح جامعه و تاریخ زمانه اش فراتر رفته و افقهایی جدید را درنوردیده
است. این دو نوع سرایت اعتبار مدرنیت به محصولات مدرن تقریباً مشابه اعتبار اسلامیت
علوم اسلامی است که در دوره هایی به اعتبار فلسفی اسلامی اند و سپس به اعتبار اجتماع
مسلمین اسلامی تلقی می شوند.

     به همین دلیل است که تصور می کنم ماهیت تلویزیون ماهیتی جامعه شناختی است و
نه ماهیتی فلسفی. یعنی تلویزیون را نباید به شیوه ای فلسفی «ابزاری که پیام صوتی و
تصویری را از جایی به جای دیگر منتقل می کند» تعریف کرد و به این اعتبار آنرا ابزاری
خنثا و بی جهت چون همه ابزارهای ساده ای دانست که موم دست آدمیان است. برای پرسش از
تلویزیون باید آنرا در متن حیات انسانی دید و ماهیت آنرا به عنوان جزئی از تاروپود
زندگانی مدرن تعریف کرد. بعد از این تعریف است که می توان با ترکیبی از عناصر فلسفی
با منظرهای جامعه شناختی به طرح مباحثی درباره تلویزیون پرداخت. در ادامه در راستای
پرسش دکتر کچوئیان برخی زوایای جالب ماهیت تلویزیون که با این رویکرد بدست می آید می پردازم.

×××

1)   
تلویزیون و عقلانیت تلویزیونی

 تلویزیون درحال عمل انسانی گفتگو و مفاهمه
و انتقال پیام است. با اینحال رسانه ایست که شیوه استدلالی و عقلانیتی منحصر به فرد
دارد که در ماهیت آن تنیده شده است و آن «ابتنای آن بر محسوسات» است. در واقع بسیار
لازم است که منطبق بر کار منطقیون یونانی تلویزیون را بر حسب جنس استدلالات و بخشی
از وجود انسانی (عقل، خیال، وهم، …) که مخاطب قرار داده مورد بررسی قرار دهیم. این
همان کاریست که پستمن در بخشی از کتاب تکنوپولی اش درباره تلویزیون می کوشد انجام دهد.
بر این اساس شاید بد نباشد اگر بگوئیم عقلانیت تلویزیونی پوزیتیویستی است و تنها از
طریق تجربه حسی در صدد است تا آگاهی و معنا را به مخاطب منتقل کند. مواجهه با تلویزیون
نه مواجهه با کتاب است که عقل را به حرکت درمی آورد و نه مواجهه با شعر است که خیال
را مخاطب قرار می دهد و نه مواجهه با وعظ است که قلب را متأثر می کند. مخاطب تلویزیون
احساس است و این احساس معنای وسیعتری از محسوساتی دارد که مد نظر پوزیتیویستهاست.

  عقلانیت تلویزیونی هم مخاطبش را به «هست» ها خبر می دهد و هم به «باید» ها حرکت
می دهد. از اینجاست که تلویزیون از محسوسات به احساسات میل می کند چرا که مشاهده نمی تواند
به ارزشها راه برد و باید از هست برنمی خیزد و حال آنکه محسوس تنها به هست راه دارد.
تلویزیون محسوسات را با عاطفه در می آمیزد و احساسات را پدید می آورد و این می شود
جادوی تصویری که در دل خود می تواند از عشق و رنج و نفرت و شعف و درد و عزت حکایت کند.
شاید همین ظرفیت نهفته در چشم است که در گوش نیست و عقلانیت رادیویی را به مراتب عقلانی تر
از عقلانیت تلویزیونی می سازد.

     بازگردیم به پرسش آغازینمان درباره ضرورت تلویزیون. پستمن دراینباره بیان جالبی
دارد. او معتقد است که آیینیهود مجسمه سازی را برای این حرام می کند که اذهان را از
آسمان به زمین می کشد و متافیزیک را به فیزیک تقلیل می دهد و نادیدنی را با دیدنی کردن
عملاً معدوم می کند که سرچشمه بی اعتقادی به غیب است. جالب است برخی بیانها درباره
حرمت مجسمه سازی در اسلام که شرک بت پرستان را ناشی از زمینی کردن مفاهیم آسمانی در
قالب مجسمه ها می دانند و حرمت مجسمه سازی را نابود کردن موانع غیب اندیشی انسان تلقی
می کنند. گرچه غرض من اعلام حرمت رسانه های تصویری نیست اما اشعار به این مفهوم بسیار
لازم است که
  ادیان به شدت مخالف محسوس اندیشی
و پیروی از احساساتند و انسانها را همواره به تعقل، فهم و بصیرت فرامی خوانند و حال
آنکه تلویزیون مردمان را عادت می دهد که آنچه می بینند باور کنند. تلویزیون مداوماً
قوای دانی و احساسات پستتر انسانی را که از طریق چشم و گوش منتقل می شود تقویت می کند
و قوای عالی انسانی را وامی گذارد تا به انحطاط کشیده شوند. تلویزیون حتی ابزار الکنی
است که به واسطه نقص ذاتی خود مفاهیم بلند انسانی نظیر عشق، عزت، کرامت و ایثار را
به زمین می کشد و شکلی نازل و بی مایه از آنها ارائه می دهد. بیراه نیست اگر بگوئیم
ماهیت تلویزیون به واسطه عقلانیت حسی اش با اغواگری هماهنگتر است تا با آگاهی بخشی،
با شهوت انگیزی همسوتر است تا با اخلاق انگیزی و با غرب همدلتر است تا با شرق.

 2)   
تلویزیون و آزادی تفکر

مطلب دیگری که به نظرم می رسد از بین رفتن
قلمرو استقلال فکری است که توسط تلویزیون اتفاق می افتد. یکی از حماقت آمیزترین کارهای
بشر جدید اینست که به دست خود متکلم و خطیبی چیره دست را بدون هیچ شناختی از افکار
او میهمان صبح و شام افکار خود و خانواده اش می کند. اگر دقت کنید می بینید که هیچ
رسانه ای جز تلویزیون چنین وضعی ندارد. رسانه های سنتی که به شکل جلسات سخنرانی و غیره
در محلی خاص برگزار می شود و هرکسی با تمایل خود در آن حضور می یابد. حتی سینما هم
که محصولی مدرن است به گونه ایست که هرکسی به انتخاب خود و بر اساس  میل و ذائقه خود نیت می کند و مسافتی را می پیماید
و هزینه ای می کند تا در آنجا حضور یابد. اما تلویزیون میهمان ناخوانده ایست که به
زور عرف نانوشته ای در هرخانه ای حضور دارد و به زور سبک زندگی نانوشته ای در ساعتهایی
از روز روشن می شود و به سخن می آید. اگر معیاری هم برای انتخاب برنامه مورد نظر درکار
باشد همان معیار معروف «جذابیت» است که بر اساس توافقی نانوشته میان اذهان دست و پا
بسته و تلویزیون مدرن کاملاً بر اساس پارامترهای همان عقلانیت حس محور تلویزیونی تعریف
می شود: هیجان حسی، شفافیت حسی، گیرایی حسی و …

     آیا لازم نیست حدی از استقلال و تعقل آزاد را برای مخاطبین قائل بود که خود
به تفکر پرداخته درست را از نادرست تشخیص دهند؟ آیا رسانه ای که به گونه ای یکطرفه
و با ابزارهای اغواگرانه مبانی نظری خویش را در ذهن و روان مخاطب بیخبرش می کارد رسانه ی
آزادی است؟

 3)    
تلویزیون و بحران اعتبار معرفتی

 چه کسی حق سخن گفتن دارد؟ در یک تمدن زنده
که هنوز چون اواخر یونان و امروز غرب دچار نسبی گرایی و خرافه نشده اند و هنوز «حقیقت»
شأنی درخور دارد، ترویج و تبلیغ و معرفت پراکنی تقدسی ویژه دارد که در اختیار هر کسی
قرار نمی گیرد. حتی جالب است که تمدن غرب در اوج سرزندگی خود در قرن نوزدهم نظام سلسه
مراتب علمی پرطمطراقی ایجاد می کند تا بهتر بتواند از میراث علمی خود پاسداری کند و
هرکسی به قلمرو مقدس علم راه نیابد. این ماجرا لزوماً به برخورد قانونی در سطح اجتماعی
نمی کشد که بحث آزادی بیان مطرح شود چرا که خودبخود نفوذ یک دستگاه فکری به حدی است
که افراد یا خود را بدان منتسب می کنند و یا بلافاصله به عنوان نشر اکاذیب و خرافه
و جهل از صحنه عمومی جامعه حذف می گردد.

    اعتبار معرفتی تلویزیون چگونه تضمین می شود؟ این پرسش پرسش معرفت شناختی امروز
ماست و بعید می دانم اساساً در عالم مدرن مطرح شده باشد. حتی در زمینه اخبار هم که
تلویزیون دعوی واقع نمایی دارد فلسفه علم سودگرایانه و عملگرایانه بر فلسفه رئالیستی
غلبه دارد.

     دلیل اینکه بحث اعتبار معرفتی تلویزیون در غرب مطرح نیست شاید بیشتر از همه
به این برگردد که اساساً تلویزیون درون ساخت سرمایه داری متولد شده و بالیده است و
رسانه در درون ساختار سرمایه داری اساساً چیزی جز ابزار تبلیغ تجاری و سرگرمی و آسایش
مخاطبان نیست و کدام فیلسوف جاهلی است که از جک و جفنگ و لهو و لعب انتظار حجیت معرفت
شناختی داشته باشد!! جز این رویکرد، دکتر کچوئیان در همان سخنرانی به الگوی بدیلی از
تلویزیون اشاره می کند که بیشتر در جوامع کمونیستی شوروری دنبال می شد و آن ترویج فرهنگ
و ایدئولوژی رهایی بخش سوسیالیستی بود که باز تا حدی با مسأله اعتبار معرفتی مواجه
است.

     حال نگاه به وضعیت خودمان از این حیث بیندازیم. نزول غرب در صدسال گذشته بر
سر ما چنان بلایی بر سر ما آورده که هیچ اقتدار معرفتی گسترده و نافذی در سطح عمومی
وجود ندارد. حاصل آن در تلویزیون و سینمای ما به خوبی هویداست که باید روح و فکر و
روان میلیونها ایرانی بدست تصمیم و تفکر نازل مشتی کارگردان و بازیگر و صحنه گردان
باشد که تنها سواد تکنیکی گرداندن دوربین و پیاده کردن بازی دارند و هیچ معرفت و دانشی
برای ارائه به ذهنها و قلبهای تشنه مردمان سرگشته این روزگار ندارند.

    تلویزیون یک غول رسانه ایست که چنان بر سر مردمان جوامع هوار شده که امکان چون
و چرا درباره مفاهیمی که ارائه می دهد را به کلی از میان برداشته است. تلویزیون به
چنان عظمتی در هر جامعه دست پیدا می کند که خود منشأ اعتبار خود می گردد و به نوعی
مرجعیت بی اساس در ارائه مفاهیم دست می یابد. بی اعتباری معرفت شناختی ذاتی تلویزیون
موجود است.

 4)   
رسالت و مسئولیت تلویزیون

 این مفهوم هم مفهومی دینی و بومی است و باز
هم امکان طرح آن در چارچوب تفکر لیبرال-سرمایه داری وجود ندارد، هرچند شاید در برخی
رویکردهای مارکسیستی و انتقادی مطرح شود. تعریف تلویزیون به واسطه رشد و بالیدنش در
جوامع غربی بنا به همان ماهیت جامعه شناختی اش «سرگرم کردن و بر آوردن لذتهای بصری
و هیجانات بسیار نازل انسانی» است و کل نظامات درونی آن از شیوه های برنامه ساختن،
محتواها و موضوعات، و چرخه های پشتیبان آن بر همین اساس عمل می کنند. حتی آنجایی که
به نظر می رسد برنامه تلویزیونی در صدد آموزش است شک نکنید که در حال ارضای حس کنجکاوی
هیجان انگیز و لذت آنی شماست. وقتی از سرعت یک خوروی خیلی تندرو یا از از قدرت زهر
یک مار بزرگ یا از تاریخ گذشته سخن می گوید. حتی حیطه های خیلی دورتر تلویزیون نظیر
اخبار و مستند هم به شدت تحت تأثیر این غایت محوری تلویزیون هستند و به شدت به سمت
ارائه اخبار زرد و شیوه های تحریک کننده در ارائه اخبار و موضوعات حرکت می کنند. شاید
همانطور که هابرماس می گوید درباره دگرگونی ساختاری حوزه عمومی می گوید، دوره قبلتر
مدرنیته رسانه ها چنین وضعی نداشتند اما امروز نفوذ سرمایه داری در کل پیکره جوامع
به حدی است که شبکه ها و برنامه های خالصاً علمی، سیاسی و فرهنگی به شدت تنزل یافته
است و حیات متعالی انسانی تماماً به گوشه انزوا تبعید شده است.

   
جالب اینجاست که چنین تعریف متأخری از تلویزیون به بهترین وجه در صداوسیمای
جمهوری اسلامی در حال پیگیری و پیاده سازی است. اهتمام تامّ تلویزیون به پخش مستقیم
مسابقات فوتبال باشگاهی و جام ملتها و غیره و توجه همیشگی به محصولات سینمای امریکا
و ساختن مسابقات تلویزیونی سرگرم کننده و سرتاسر پوچ و بی مایه و پخش مستقیم تمام جنگهای
شبانه جشواره کیش و دعوت دمادم از هنرپیشه ها و خواننده های معروف به هر مناسبتی که
بیشتر از 80 درصد وقت تلویزیون را اشغال می کرد کم بود که تأسیس شبکه های جدیدی با
موضوع سریال، هالیوود، ورزش و کارتون اوج غریزدگی سیاستگذارن تلویزیونی را به نمایش
گذاشت.

    تلویزیون ملی ایرانی که حتی از سوی مشتریانش ارتزاق نمی کند تا مجبور باشد که
به خواسته های آنها تن در دهد، نوعی از سیاستگذاری رسانه ای تماماً لیبرال را به نمایش
گذاشته است که تنها خود را متولی سرگرم کردن تمام سلایق و مخاطبان ایرانی قلمداد کرده
است. تلویزیون ایران با فرو رفتن در مرداب تکنوکراتهایی که تنها هنرشان سرگرم کردن
مخاطبان است در حال ارائه شدیدترین نوع بی مسئولیتی دینی، فرهنگی، و انقلابی است.

 ×××

 و اما سرانجام داستان ما و تلویزیون…

    در نهایت می توان چنین گفت که یکی از پاسخهای پیشنهادی به پرسش بنیادین دکتر
کچوئیان که «آیا ما اصولاً به تلویزیون نیاز داریم؟» می تواند این باشد که ما به تلویزیون
مدرن، که زاییده مدرنیته است و همین امروز در ایران ما در حال پیاده شدن تام و تمام
است، اصولاً نیازی نداریم. امّا آیا این به معنای آنست که تلویزیون را باید کنار گذاشت؟

   اینجاست که تفاوت ماهیت جامعه شناختی و ماهیت فلسفی رخ می نمایاند. این 4 بعد
بخشی از چیزی است که می توان آنرا ماهیت جامعه شناختی تلویزیون نام نهاد، یعنی ماهیت
انضمامی آنچه در واقعیت هست و نه ماهیت فلسفی ابزاری به نام تلویزیون. این به معنای
آنست که تغییر در هر چهار مورد و حتی مورد اول -که بیشتر از همه به هستی شناسی فلسفی
تلویزیون مربوط می شود- لزوماً به معنی رد کلی تلویزیون نیست. در واقع همانطور که مشهود
است هرچه از مورد آخر به سمت مورد اول حرکت می کنیم تصرفات بنیادین تری در ماهیت تلویزیون
مورد نیاز است.

     گفتمان مواجهه با مظاهر تمدن جدید باید تغییر کند. هم  گفتمان «رد یا تأیید مطلق» و هم گفتمان «استفاده
درست از ابزارها و علوم و فنون غربی» گفتمانهای ناقصی هستند که چشم ما را برروی پیچیدگیهای
مواجهه با جهان جدید می بندد. تمام تلاش من در این متن این بود که تلویزیون یک جعبه
مکعبی ساده نیست که صحبت بر سر داشتن یا نداشتن آن باشد. تلویزیون یک ساختار عظیم و
غول پیکر فرهنگی، اجتماعی و رسانه ای متناسب با جامعه ای خاص است که هضم فرهنگی آن
نیازمند فهم عمیق ماهیت فلسفی، جامعه شناختی، روان شناختی آنست. تلویزیون چاقو نیست
که یکی با آن میوه پوست بکند و یکی با آن آدم بکشد. تلویزیون یک سیستم است که باید
اجزا و اندامهای آن بصورتی مفهومی از هم باز شود و با توجه به سیستم کلی مورد نظر ما
دوباره در جامعه ما برافراشته شود که در اینصورت قطعاً حاصل کار را هم باید چیز دیگری
بنامیم.

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه