نقد فیلم خانه پدری

از بین رفتن شیرینی ها و حلاوت ” خانه پدری”

نویسنده:

پایگاه علوم اجتماعی اسلامی ایرانی

زمان انتشار: ۲۳:۴۳ ۱۳۹۲/۱۱/۲۴

خانه­ای قدیمی با حیاطی بزرگ، معماری سنتی، زیرزمینی باصفا و پنجره­های مشبک، حوض پرآب و درختان میوه، دیگر صمیمیت و خوشبختی را به یاد نمی­آورد؛ همه این صحنه­ها جنایات هولناک و رازهای سربه مهری را به ذهن متبادر می­کند. کارگردان می گوید: بیایید خوش بینی را کنار بگذاریم، در پس چیزهای قشنگ و دوست داشتنی، واقعیاتی هولناک وجود دارد.

خانه پدری کیانوش عیاری را نمی توان بی خشم نقد کرد. خشم حاصل از همه غافل گیری­هایی که در فیلم اتفاق می­افتد. همه مخاطبان فیلم، در مقام موافق و مخالف در شوک دیدن سکانس کشتن دختری با ظاهر ملوک(قیافه­ای امروزی با بینی عمل کرده)، توسط  پدر بی رحمی با ظاهر مهران رجبی به سر می­برند. همه مخاطبان، هنوز با چنین فیلمی از کیانوش عیاری کنار نیامده­اند. قیافه­های امروزی و گفتار­هایی که در طول 60-70 سال، هیچ تغییری نمی­کند، نیز ناباوری مخاطب را افزایش می­دهد. کارگردان می­داند که می­تواند با بی­پناهی، مظلومیت، غریبانه و بی­گناه کشتن یک دختر که “جوان است و هزار آرزو دارد”، مخاطب را با خود همراه کند، بار دراماتیک را بالا ببرد مانع تحلیل منطقی مخاطب شود. همچنین لوکیشن با صفا، انتخاب مناسب لباس­ها و فیلمبرداری خوب، مانع از آشکار شدن ضعف­های داستان می­شود. مخاطب آنچه را که گفته نمی­شود و فقدان آن را نمی­بیند. حتی به درستی به درک آنچه گفته می­شود هم نائل نمی­شود: اصلا چه چیزی گفته می­شود؟

مهمترین چیزی که باید در این مقام، بدان پرداخته شود، معنا و هدف فیلم است. دختری به خانه وارد می­شود، متوجه می­شود که پدرش قصد کشتن او را دارد. بعدا می­بینیم که عموی دختر و بقیه فامیل هم به خاطر حفظ آبروی خانواده پدر را به کشتن دختر، تشویق می­کنند. ملوک کشته و در زیرزمین خانه که محل کار آنهاست، دفن می­شود. مادر و خواهران او، فکر می­کنند که فرار کرده است. به فاصله حدود 20 سال، مادر می­فهمد و بر سر قبر دخترش جان      می­دهد. به فواصل یکسان، حدود 20 سال یا کمتر، افراد دیگری از خانواده، متوجه این راز می­شوند. بهانه افشای راز برای هر یک از این­ها، ظلم دیگری است که به دختری از همان خانواده می­شود، (ازدواج اجباری و کتک و تحقیر توسط شوهر یا پدر) در طول سال ها. خشونت علیه زنان پایین­تر آمده، اما همچنان میراث این خانواده است و این را شاید بتوان تنها نتیجه­ی با اغماض حاصل از تماشای این قصه دانست. وگرنه در هیچ برهه­ای از تاریخ نمایش داده شده در این فیلم، پشیمانی و توبه قاتلان و عاملان قتل را نمی­بینیم. محتشم در پیری و وقتی که با اسکلت خواهرش روبرو می­شود، از هراس، سکته می­کند و بعد  می­گوید که به خواست پدرش خواهرش را کشته است. او از این کار خود پشیمان نیست، چه، دیده­ایم که در طول فیلم، چطور دخترش را به مرز خودکشی می­رساند و از خون ریخته شده به ناحق، عبرت نگرفته است. او تحقیر و توهین به جنس  زن را عادی می­بیند، پیش از این، خشونت را به حد اعلا رسانده و کتک زدن دختر و بی احترامی به زن را عملی معمولی می­داند. آخرین مرد بازنمایی شده در این فیلم هم با خیالی راحت از کنار این ماجرا می گذرد: “60-70 سال پیش یه اتفاقی تو این خونه افتاده که هیچ ربطی به من و پدرم نداره.” او اسکلت­ها را درون گونی می­ریزد تا آثار ننگ را به جایی دیگر منتقل کند.

خانه پدری منطقی در قصه ندارد، و برای همین به شدت مخاطب را از نظر احساسی درگیر می­کند تا به حفره های منطقی فیلمنامه نیندیشد. مخاطب نمی­داند که دختری که متهم به بی آبرویی است و می­داند که قصد کشتنش را دارند، برای چه به خانه باز می­گردد؟ چرا فرار نکرده است؟ و اصلا گناه او چه بوده است؟ مخاطب در بهت فر می­رود، وقتی برخورد سرد و زودگذر و عکس العمل­های غیر منطقی افرادی را می­بیند که تازه از ماجرا با خبر شده­اند. آنها در کنار پدر و برادرشان زندگی می­کنند و در صلح و صفا به سر می­برند. آنها به مثابه مرگی عادی، به مرگ ملوک می­نگرند، کمی گریه و عزاداری و فاتحه و بعد، گویی همه چیز فراموش می­شود. اوج اعتراض به عاملان جنایت، مادر ملوک است که بر سر قبر دخترش دق می­کند و می­میرد. عکس العمل او هم منفعلانه و خالی از فایده است، مرگ او آگاهی و اعتراضی را در بقیه ایجاد نمی­کند، او فقط از ماجرا حذف می شود تا نبینیم که چطور با قتل دخترش به دست پدر و برادرش، کنار می­آید. اما در مورد بقیه این کنار آمدن و گذشتن از ماجرا را می­بینیم. بقیه افراد، منفعلانه و سطحی از کنار این واقعه می­گذرند. زنان این فیلم، مشتی موجود کارگر، منفعل و مظلوم هستند که فکر کوچکترین حرکت و فعالیتی را به ذهن راه نمی­دهند. خواهر ملوک برای حفظ آبروی پدرش، با شوهرش دعوا می­کند و از او کتک می­خورد. کدام منطقی می­پذیرد که چنین پدری، که دخترانش او را چنین دوست می­دارند، همانی باشد که دخترش را به طرزی وحشیانه، به قتل رسانده است؟ پدری که برای ناراحت نشدن دیگران، رازش را مخفی می­کند، یا جرأت افشای آن را ندارد، چطور می­تواند بی امان برای گیر انداختن دخترش و قتل او تلاش کند؟

می­دانیم که بازنمایی، نمایش چیزی در متن رسانه­ای و مقایسه و تحلیل آن، در برابر واقعیت و آنچه که هست، می­باشد. از این منظر، باید ببینیم که واقعا خانه پدری زنان در ایران در تاریخ 70 سال اخیر، این گونه بوده است؟ آیا هیچ کس اعتراضی به این جنایت هولناک نمی­کند؟ حداقل عکس العملی که می­توان نشان داد، آگاه کردن بقیه از این ماجراست، تلاش برای ترک خانه­ای که در آن دختری بی­گناه به قتل رسیده و دفن شده و یا انزجار و تنفر بی حد از پدر و برادر. در حالی که هیچ یک از این اتفاقات در فیلم نمی­افتد و تنها، خواهر ملوک در سن پیری، اعتراف می­کند که: “بذار بدونن، همه باید بدونن.” در حالی که خیلی دیر است. آنها با این موضوع کنار می­آیند یا این که از آن فرار می­کنند. آن­ها با سرنوشت محتوم خود کنار می­آیند. همه آنها به نوعی توسط پدر یا برادر خود کشته می­شوند. از طرفی، آیا مردان جامعه ما، تا این حد هیولا گونه، به جنس زن نگریسته اند؟ آیا هیچ یک از مردان آن فامیل، در طول سال­ها، این درک و آگاهی را پیدا نکرد که قاتل باید به سزای عملش برسد؟ زنان که احتمالا درک و شعورشان تا بدین جا نمی­رسیده است! تشویق اعضای فامیل به قتل دختر نشان از فشار اجتماعی بالا در جامعه سنتی دارد، اما معلوم نیست که این فشار چطور در طول سال­ها به بی اعتنایی اجتماعی آنها تبدیل شده است؟

اما بزرگترین و آشکار ترین ظلمی که این فیلم، در فرهنگ جامعه مرتکب شده است، از بین بردن حلاوت و شیرینی های “خانه پدری” برای افراد جامعه است. خانه پدری برای عموم افراد جامعه، مأمن و محل آرامش است. افراد خاطرات تلخ و شیرین خود را در آن تجربه کرده­اند و خانه پدری شان را با حسرت ناشی از، از دست دادنش بیان می­کنند. اما خانه پدری عیاری، زبان فارسی را با شوک روبرو کرده، حتی حافظه تصویری مردم را هم دستخوش تحولی ناخوشایند کرده است. خانه­ای قدیمی با حیاطی بزرگ، معماری سنتی، زیرزمینی باصفا و پنجره­های مشبک، حوض پرآب و درختان میوه، و درهای چوبی پس از دالان های بلند، دیگر صمیمیت و خوشبختی را به یاد نمی­آورد؛ همه این صحنه­ها جنایات هولناک و رازهای سربه مهری را به ذهن متبادر می­کند. کارگردان می گوید: بیایید خوش بینی را کنار بگذاریم، در پس چیزهای قشنگ و دوست داشتنی، واقعیاتی هولناک وجود دارد.

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه