امکان و چگونگى علم دینى(3)

نویسنده:

فصلنامه حوزه و دانشگاه>شماره 20

زمان انتشار: ۱۸:۱۱ ۱۳۹۰/۰۷/۲۴

آنچه که از کلیت مطالب ذیل می توان فهمید آنست که آقای مصباحی، علم دینی را در معنای ساده اش از علم غیر دینی تفکیک می کنند. از نظر ایشان ما یک هست داریم و یک باید. در قسمت باید ها علم دینی علمی است که از منابع دینی برای ترسیم افق جامعه استفاده می نماید و در قسمت هست ها هم تنها تفاوت علم دینی و غیردینی، موقعی مطرح می شود که می خواهیم مردم جوامع اسلامی را بررسی نماییم. بدین نحو که از آنجایی که مردم جوامع اسلامی دینی هستند رفتارهایشان باید با توجه به ارزش های اسلامی درک شود. به همین دلیل است که آقای مصباحی، روش بررسی واقع را در علم دینی و غیر دینی یکسان می دانند. اما مساله ای که مطرح می شود آن است که اگر مفهوم پارادایم را برای تفکیک نحله های مختلف علمی درک کرده باشیم متوجه می گردیم که هنگامی که مبانی علمی در نحله ای خاص تغییر نمود مفاهیم آن علم، نظریات آن علم و حتی روش آن علم نیز تغییر می نمایند. پس مساله به این سادگی نمی تواند باشد که با یک تفکیک ساده بین هست و باید بتوانیم علم دینی و غیر دین

فصلنامه: تعریف شما از علم Science و دین Religion چیست؟

مصباحى: اول لازم است توضیح بدهم که علم دو تا واژه معادل در زبان انگلیسى دارد – یکى واژه Science یکى واژه Knowledge که Science به معناى علم تجربى است و Knowledge به معناى هرگونه معرفت و شناخت. به یک معنا ما علم را مى‏ توانیم اعم از علومى که تجربه‏ پذیرند و علومى که تجربه نمى ‏پذیرند مطرح کنیم. اگر به این معنا علم را بگیریم خود این یک رابطه با دین مى‏ تواند پیدا کند. اگر علم را به معناى معادل Science یعنى علوم تجربى بگیریم این یک رابطه دیگرى با دین مى‏ تواند پیدا کند. چون در سؤال آمده که تعریفش را از علم و معادلش را Science گذاشته ما محدود مى‏ کنیم بحث را به همین بخش.

پس، با توجه به تعریفى که از علم شده و واژه علم امروز در زبان دانشگاهیان خصوصا به معناى علوم تجربى و علومى که موضوعات آن تجربه‏ پذیرند به کار برده مى‏شود ما هم به همین معنا علم را به کار مى‏ بریم. البته باید توجه کنیم که علوم تجربى اگر موضاعاتشان مسائل طبیعى باشد تجربه در آنها یک معنا دارد و اگر موضوعاتشان مسائل اجتماعى باشد تجربه در آنها معناى دیگرى پیدا مى‏ کند. در علم تجربى طبیعى ما با موضوعاتى روبرو هستیم که طبعا مشخصه آنها طبیعى بودن و غیرانسانى بودن به معناى بى‏ جان بودن، بى‏ اراده بودن، بى‏ شعور بودن و بدون ادراک بودن است. در این علوم تجربه به معناى این است که یک پدیده‏اى را که ما مى‏ خواهیم مطالعه کنیم در آزمایشگاه ببریم و شرایط آزمایشگاهى را فراهم بکنیم. عوامل مؤثر بر روى این پدیده را در آزمایشگاه کم و زیاد کنیم تا بتوانیم عامل مؤثر را از بین مجموعه عوامل بدست‏ بیاوریم یا درجه تاثیر هر عامل را بتوانیم بر روى پدیده کشف کنیم. اما تجربه در علوم اجتماعى به این معنا نیست; چون شرایط آزمایشگاهى که براى علوم طبیعى برقرار مى‏ شود در جامعه ممکن نیست ‏برقرار شود یا به تعبیر دیگرى بگوییم که این آزمایشگاه خود جامعه است و جامعه یک آزمایشگاهى که قابل کنترل باشد و بتوانیم پدیده‏اى را در شرایط مشابه دقیقا تکرار بکنیم نیست و پدیده‏ هاى اجتماعى هم پدیده‏ هاى بسیار پیچیده‏ اى هستند برخلاف پدیده‏ هاى علوم طبیعى که بیشتر پدیده‏ هایى ساده هستند. این پیچیدگى موجب مى‏ شود که نتوانیم دقیقا سهم هر عامل را در پیدایش یا تغییر پدیده به درستى به دست آوریم. به علاوه، جامعه همانطور که اشاره کردم پیچیده است و در حال تغییر و تحول. ما ممکن است‏ یک پدیده‏ اى را در شرایطى مورد مشاهده و مطالعه قرار دهیم، ولى در مرحله بعد که مى‏ خواهیم این آزمایش را تکرار بکنیم ممکن است مجموعه شرایط به نحوى تغییر کرده باشد. چون قابل کنترل به وسیله محقق نیستند و تاثیر آن تغییرات به خوبى قابل درک نیست.

نکته دیگر این است که در روابط اجتماعى پدیده‏ هاى اجتماعى تحت‏ تاثیر عواملى قرار مى‏ گیرند اعم از عوامل قابل کمى شدن و عوامل غیرقابل کمى شدن و همین موجب مى‏ شود که ما تاثیر عوامل کیفى را به درستى نتوانیم بر روى پدیده تشخیص دهیم و یا سهم آنها را تعیین کنیم. البته این نکته را در همان پیچیده بودن شرایط اجتماعى و پدیده‏ هاى اجتماعى هم مى‏ توانیم بگنجانیم.
اجمالا، اگر ما صحبت از علم مى‏ کنیم مرادمان علم تجربى است، ولى علم تجربى در عرصه اجتماعى تفاوت هایى دارد با علم تجربى در عرصه طبیعى.

اما دین، مراد ما از دین مى ‏تواند صورتهاى مختلفى داشته باشد، یک صورت بیانى است که بعضى از متفکرین غربى بعد از رنسانس ارائه کردند و دین را رابطه درونى شخص با خدا به شمار آورده‏ اند و گفته ‏اند دین متکفل تبیین این رابطه است که انسان موجودى است که علاقه‏ مند به خداوند است و در جستجوى خداست و داراى عشق و پرستش -این رابطه را به عنوان رابطه دینى تفسیر کرده‏ اند – و دین را در همین حد محدود کرده ‏اند. در بعضى از تعریف ها دین را شامل تبیین رابطه انسان با خدا و تبیین رابطه اخلاقى انسان با انسانهاى دیگر شمرده‏ اند. به‏ طور عمده برداشت هایى که از مسیحیت صورت گرفته چنین گستره‏اى را از مفاهیم و مسائل دینى بیان مى‏ کند و اعتقاد بر این است که دین در تعریف مسیحیت و موارد مشابه متکفل تفسیر و تبیین رابطه انسان با خداست و رابطه انسانها با انسانهاى دیگر اما در چارچوب اخلاق.

تعریف دیگر از دین، این است که دین یک مکتب یا فلسفه‏ اى است که رابطه انسان با خدا و رابطه انسانها با انسانهاى دیگر را در همه روابط اجتماعى و حتى تا حدودى رابطه انسان با طبیعت تفسیر مى‏ کند. ما معتقدیم دین اسلام متکفل چنین گستره ‏اى از تفسیر و تبیین روابط است. رابطه انسان با خدا، رابطه انسان با انسانهاى دیگر در عرصه‏ هاى اخلاقى، سیاسى، اجتماعى، حقوقى، فرهنگى و رابطه انسان با طبیعت. اگر چنین تعریفى از دین کردیم به تعبیرى مى ‏شود گفت تفسیر حداکثرى است از دین. همچنان که آن تعریف نخست، تعریف حداقلى از دین است.

فصلنامه: دین تا چه حدى به شناخت واقعیتهاى مربوط به رابطه انسانها با طبیعت، رابطه انسان با خود، رابطه انسان با خداوند متعال ناظر است؟ آیا دین بیشتر، آن ایده‏ آل ها را ترسیم مى‏ کند که رابطه انسان با طبیعت ‏با انسان هاى دیگر با خدا با خودش چگونه باید باشد؟ یا قبل از آن یک سرى واقعیت ها و آگاهی هایى راجع به هستى انسان، طبیعت، کیهان و خداوند در اختیار بشر گذاشته بعدا مبتنى بر اینها یا غیرمبتنى بر اینها یک سرى باید و نبایدها را تعریف مى‏ کند؟ به‏ طور خلاصه تا چه حدى ما مى‏ توانیم در شناخت واقعیتها از دین کمک بگیریم؟

مصباحى: ما از آیات قرآن خصوصا به دست مى‏ آوریم که دین علاوه بر بیان آرمانها و ایده‏ آلها و شرایط مطلوب براى زندگى انسان علاوه بر این، حقایق وجود انسان را هم تبیین مى‏ کند. البته در این بیان مى‏ خواهیم بگوییم دین همه زوایا را توضیح داده و تفسیر کرده است، در عین حال به پاره ‏اى از حقایق وجود انسان و شخصیت و حتى خصوصیات انسان هاى دورمانده از آرمانها مى‏ پردازد. مزیت چنین تفسیرى از حقایق جهان حقیقت انسان و تبیین شخصیت اقوام و ملتها این است که انسان را نسبت‏ به واقعیت وجود خود، آگاه کرده فاصله او از آرمانها را هم بیان مى‏ کند. ما در آیاتى از قرآن شاهدیم که قرآن مثلا در مورد قوم یهود یک روانشناسى قومى و اجتماعى دارد، صحبت از این است که این قوم مثلا قومى هستند که میل به زندگى دارند و از مرگ مى‏ هراسند و جایى که احساس خطر بکنند عقب نشینى مى‏ کنند. اینها بیان واقعیت است. یا در جایى نقطه ضعفهایى از انسان درگیر غرائز را چنین بیان مى‏ کند.اِنَّ الِانسانَ خُلقَ هَلوعاً اِذا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزوعاً واِذا مَسَّهُ الخَیرُ مَنوعاً. در اینجا قرآن کریم نقاط ضعف انسانى را که در حضیض مانده بیان مى‏ کند، این تفسیر حقیقت وجود انسان است. پس این‏طور نیست که به بیان آرمانها بسنده کرده باشد.

فصلنامه: تعریف جنابعالى از علم دینى چیست؟

مصباحى: با توجه به این‏که گفتم دو واژه براى علم در نظر گرفته شده در یک واژه مراد از علم دینى در واقع Religious Knowledge یعنى معرفت دینى است، در این صورت همه آنچه که از دین پدید آمده و در چارچوبهاى منظم و قاعده‏ مند و ضابطه‏ مند مى‏ گنجد، مصداق علم دینى خواهد بود. مانند علم کلام، علم فقه، فلسفه اسلامى، تاریخ اسلام، تفسیر قرآن، عرفان و اخلاق اسلامى اینها مى‏ شود علوم اسلامى.

اگر علم به معنى Science باشد علم دینى یا Religious Science وقتى معنا دارد که ما بیاییم موضوعات مربوط به دین را که تحقق بیرونى و اجتماعى پیدا کرده است موضوع مطالعه قرار دهیم; یعنى در صحبت از تاریخ دین یا تاریخ معارف دین به تفسیر وقایعى که رخ داده بپردازیم. به این معنا مى‏ شود گفت که یک علم دینى Religious Science خواهیم داشت.

در این صورت صحبت از این نیست که رخدادها و وقایع منتسب به دین و متدینان، مطابق با دستور و تکلیف دینى بوده است‏ یا نه بلکه دین به مثابه موضوع محقق مورد مطالعه قرار مى‏ گیرد. مى‏ شود گفت که جامعه‏ شناسى دین به این معناست، معناى دیگر علم دینى این است که ما الگوها، آرمانها و خواسته‏ هاى دین را به عنوان موضوع مفروض محقق در جامعه تلقى بکنیم; یعنى فرض کنیم جامعه‏ اى پدیده آمده که خواسته‏ هاى دین در آن جامعه تحقق یافته. حالا اگر موضوع مطالعه ما تفسیر روابط بین پدیده‏ ها باشد، در چنین فضایى، باز هم علم دینى معنا مى‏ دهد و من مى‏ خواهم عرض کنم علوم انسانى در آغاز چنین وضعیتى را داشته‏ اند; یعنى وقتى که علم اقتصاد، جامعه‏ شناسى، روانشناسى و علوم سیاسى شکل گرفت ابتدا اندیشمندانى که در این علوم نظریه‏ پردازى کردند. الگوها و مدلهاى مطلوب خودشان را از یک مطالعه اجتماعى به صورت انتزاعى به دست آوردند. علوم انسانى بر اساس تفسیر آن الگوها شکل گرفت. در خصوص اقتصاد که آشنایى بیشترى دارم عرض مى‏ کنم. مدلهایى مانند بازار رقابت کامل، اشتغال کامل، تسهیل مبادلات به وسیله پول، چگونگى شکل‏ گیرى عرضه و تقاضا و قیمت، همه مدلهاى انتزاعى و الگوهاى مطلوب بوده‏ اند که اندیشمندان ابتدا ارائه کردند و مبناى تحلیل وقایع اجتماعى را، حوادث اقتصادى قرار دادند.

حالا ما هم مى ‏توانیم با استفاده از آن روشها الگوهاى دینى را که به نحوى با واقعیات هم نزدیک باشد تحقق یافته فرض کنیم و وقتى تحقق یافته فرض کردیم موضوع تحلیل و بررسى اجتماعى قرار دهیم. طبعا در جوامع اسلامى مردم کم و بیش به ارزشها و دستورهاى اسلامى پایبند هستند. گرچه رفتارهاى واقعى با الگوها یکسان نیستند، ولى اشکالى ندارد در تبیین و تفسیر روابط آنها، ما مبنا و ملاک را الگوهاى مطلوب نزدیک به رفتار آنها قرار مى‏ دهیم; اگر الگوهاى تجریدى مربوط به رفتار آنها را ملاک قرار دهیم، در این صورت، علم دینى معنا پیدا مى‏ کند; یعنى چون در علوم انسانى موضوع مطالعه رفتار انسانها است و رفتار انسانها منبعث از افکار و ارزشهاى مورد اعتقاد آنهاست. بنابراین، اقتصاد جامعه اسلامى، جامعه‏ شناسى جامعه اسلامى، علوم سیاسى جامعه اسلامى و امثال اینها معنا پیدا مى‏ کند. دیگر در اینجا نگاهمان نگاه تاریخى نبوده بلکه نگاه به الگوهاست و به همین دلیل مطالعه ما الگوهاى مطلوب را مبنا قرار مى‏ دهد و تفسیر روابط اقتصادى جامعه بر اساس آن الگوهاى مطلوب صورت مى‏ گیرد. اینجا هم علم دینى معنا پیدا مى‏ کند.

پس به‏ طور خلاصه اگر اقتضاءات یا تاثیرات اعتقادات، اخلاقیات و مقررات دینى را در رفتار انسان، رفتار فردى، رفتار اجتماعى و رفتار جوامع انسانى بررسى کرده تحت آزمون قرار دهیم، محصولش مى‏ شود یک علم دینى تجربى. کاربرد دیگر علم دینى که بیرون ازعلوم تجربى است تفسیر پدیده‏ هایى است که به نحوى با متدینین مرتبط است. مثل، جغرافیاى جهان اسلام یا هنر اسلامى. در این موارد مسلمانها با الهام گرفتن از معارف دینى به خلق آثارى پرداخته ‏اند هنر پدید آمده توسط آنها پسوند اسلامى به خود گرفته طبعا اینها علوم تجربى دینى نیستند، ولى باز اینها را هم در عرصه علوم دینى غیر تجربى مطرح مى‏کنند. به عنوان مثال معمارى اسلامى، معمارى است که از ارزشهاى اسلامى الهام گرفته و در آن یک نحوه آرامش، معنویت و حفظ حریم مشاهده مى‏ شود.

 فصلنامه: تفاوت علم دینى با علوم متعارف چیست؟ در روش گردآورى و روش داورى تفاوت در اهداف و اصول موضوعه، موضوعات، کاربردها؟

مصباحى: البته، مراد از علوم متعارف علومى است که صبغه دینى ندارند. از این جهت تفاوت علم دینى با علوم متعارف را ذکر کردیم. در مورد اینکه علوم متعارف آیا بدون پشتوانه هنجارى و اعتقادى هستند من ابتدا بگویم که تردید دارم و در مرحله بعد بگویم معتقدم این چنین نیست. تردید از این جهت که مدعیان این علوم، اولا، موضوع مطالعه خودشان را از جوامعى خاص گرفته‏ اند; یعنى مطالعه آنها مطالعه عام بشرى نبوده بلکه چون که خودشان در جوامعى خاص به دنیا آمدند رشد کردند و اندیشمند شدند، همان جوامع خاص را واقعیت جامعه بشرى تلقى کردند و موضوع مطالعه خودشان را اقتصاد جوامع خودشان قرار دادند و جوامع آنها جامعه‏ هایى خارج از ارزشها، هنجارها، فرهنگها و باورها نبوده است. پس یا این اندیشمندان توجهى به این پشتوانه‏ هاى فکرى و باورها و زمینه‏ هاى ذهنى نکرده ‏اند یا اگر توجه کرده ‏اند صرفا مدعى بى طرفى علم شده ‏اند، ولى واقعیت این است که چنین علومى علوم بى‏طرف نیستند بلکه علومى هستند که دقیقا در بستر فرهنگ خاص پدید آمده ‏اند و متفکرین این علوم با ذهنیت‏ خاص خود به مطالعه این علوم پرداخته‏ اند. ما در علوم طبیعى مشاهده مى‏کنیم که محقق خود خارج از موضوع مطالعه خودش بوده، ولى در علوم انسانى محقق خود بازیگر صحنه است. بنابراین تحت‏ تاثیر شرایط ذهنى، فکرى، اعتقادى خودش مطالعه مى‏ کند طبعا آن باورها در کیفیت و شکل‏ گیرى نظریه‏ ها مؤثر است، و در اینکه چه چیزى را فروض مسلم مطالعه خودشان قرار بدهند و چه چیزى را مطلقا جزء فروض به حساب نیاورند تاثیر دارد. پس چنین نیست که علوم رایج، ‏بدون پشتوانه‏ هاى فکرى و اعتقادى شکل گرفته‏ اند خصوصا با توجه به اینکه مى‏ بینیم اندیشمندانى از جهان سوم با تعمیم حاصل دستاوردهاى علوم انسانى در جوامع غربى مقابله و مبارزه کرده دست روى نقاطى گذاشته ‏اند که این مبانى فکرى یا این فروض رفتارى اینها در یک جامعه خاصى شکل گرفته و شما نمى ‏توانید به جوامع دیگر تعمیم بدهید و ما سیاست‏هاى استعمارى را هم مى‏ بینیم که این سیاستهاى استعمارى درصدد یک دست کردن جهان از نظر اعتقادات باورها، هنجارها و ارزشها و رفتارهاهستند، این نشان مى‏ دهد که واقعیت اجتماعى جوامع بشرى این چنین نیست که یک دست و یکسان باشد. از این‏رو، تفاوت در مبانى، مفروضات، اصول موضوعه و اهداف امر مسلمى است.

به عنوان مثال، یکى از اهداف علوم متعارف این است که رفتارهاى انسانها را فرموله کند و در مقابل، هدف در علم دینى آن است که حقیقت انسان را بر اساس آنچه که دین تعلیم مى‏ دهد بشناسیم.

ثانیا، انسان را با هدایت‏ها به سمت غایات دینى و الگوهاى مطلوب دینى جهت دهیم با توجه به اینکه انسان را موجودى فرهنگى و تاثیرپذیر مى‏ دانیم و معتقدیم که اگر براى او اهداف خوبى تبیین شود و سیاستهاى تبلیغى مناسبى براى نیل به این اهداف همراه با ابزارهاى لازم براى هدایت و جهت ‏دهى به کار برده شود، انسان خودش را سازگار مى‏ کند. بر این اساس، مهمترین هدف علم دینى این است که یک جامعه دینى را به مطلوب هاى بالاتر برساند، ولى هدف علم متعارف در این محورها این است که آن چنان که انسان مى‏ خواهد و مایل است و انتخاب مى‏ کند و به هرجهت که مى‏ خواهد برود ما رفتار او را تفسیر مى‏ کنیم و رفتار او را مطابق با خواست هاى او فارغ از اینکه بخواهد چه ارزشهایى را مبنا قرار بدهد تبیین مى‏ کنیم.

پس مبناى مطالعه، جامعه‏اى است داراى ارزشها و هنجارهاى مثبت و یا منفى. اهداف این علوم این است که این انسان را با چنین پیشینه‏اى به خواستها و مشتهیات خود نزدیکتر کنند نه اینکه او را به سمت اهداف و آرمانهاى متعالى هدایت کنند. البته نباید از یاد برد که این اهداف، منبعث از اصولى بنیادین هستند. اصولى مانند اینکه انسان موجودى است لذتخواه و به خود واگذار شده و رها شده تا کامجویى بیشترى از زندگى این دنیا بکند. پس این اهداف برخاسته از معارف و اصول پیشین است.

در مورد گردآورى و داورى، ما به نظرمان مى ‏رسد که روش علم دینى با روش علوم متعارف که اینجا مطرح شده فرقى نمى‏ کند; یعنى همچنان که در علوم متعارف گردآورى با مشاهده صورت مى‏ گیرد به‏ طور عمده در علم دینى هم مى‏ تواند با مشاهده باشد، ولى مکمل هایى لازم دارد. آن مکمل ها مطالعه باورها و اعتقاداتى است که به عنوان ایده‏آل ها و مطلوب ها مطرح است. این ایده‏آل ها و مطلوب ها باید در مطالعه علم دینى مورد استفاده قرار بگیرد، چرا که مقصود هدایت انسانها به سمت اهداف خاصى است. پس آن اهداف و ایده‏آل ها بایستى در جهت دادن به رفتارهاى انسانها و معارفى که اینجا به عنوان علم دینى مطرح مى‏شود مد نظر قرار گیرند. اما در مقام داورى که ما مى‏خواهیم به علم تجربى دینى دست پیدا کنیم ناگزیر باید از تجربه بهره بگیریم گرچه راه داورى دیگرى پیش از تجربه ما داریم و آن استفاده از برهان است; یعنى اگر مقدماتى در شکلى برهانى ما را به نتایجى برساند آن روش و مدل براى ما روش و مدل مطلوبى خواهد بود. توجه به یک تقسیم‏ بندى در موضوعات، مفید است; در علم دینى یک وقت درصدد ارائه الگوهاى مطلوب هستیم و یک وقت درصدد شناخت پدیده‏ هاى عینى. اگر درصدد ارائه الگوهاى مطلوب هستیم روش گردآورى و داورى ما متفاوت خواهد بود از روش گردآورى و داورى در عرصه تجربه، اینجا ما در داورى نیازمند به برهانى شدن و استدلالى شدن قضایا هستیم; یعنى مقدمات ما را به نتایج مشخصى در قالب استدلال برهانى برساند، و اگر درصدد شناخت پدیده ‏هاى عینى هستیم یعنى مى‏ خواهیم با استفاده از الگوهاى بدست آمده واقعیت هایى را از جامعه دینى تبیین، و تفسیر کنیم روابطش را بیان کنیم، عللش را بدست آوریم اینجا ناگزیر باید از روش تجربى براى داورى استفاده بکنیم. چرا که اینجا درصدد شناخت پدیده ‏هاى عینى هستیم یعنى ما در چه مقطعى، چه مرحله‏اى، الان چگونه رفتارهایى را مشاهده مى‏ کنیم. بنابراین اینجا باید از داورى تجربى استفاده کنیم.

 فصلنامه: در علوم متعارف اگر چند تا نظریه رقیب داشته باشیم براى ترجیح یکى از آنها بر دیگرى بر اساس معیار آزمون‏ پذیرى هر کدام که موفق‏ تر از آزمونها بیرون بیاید آن را بر رقباى خودش ترجیح مى‏ دهیم. حالا در علم دینى اگر چند تا نظریه رقیب داشتیم در مرحله داورى چطور مى‏ شود یکى از دو نظریه‏ اى را که در حیطه علم دینى است ترجیح داد; یعنى ملاک انتخاب نظریه از بین رقباى خودش چیست؟

مصباحى: در قسمت ارائه الگوها ملاک ترجیح یک الگو بر الگوى دیگر، منطقى‏ تر و محکمتر بودن دلیل‏ هاست. در عرصه مطالعات تجربى ملاک ترجیح یک نظریه بر نظریه دیگر، قدرت تفسیرکنندگى است; یعنى هرچه قدرت تفسیرکنندگى بالاتر باشد طبعا آن نظریه ترجیح پیدا مى‏ کند; وقتى ما در مقام شناخت پدیده عینى هستیم روش کار با روش علوم متعارف تفاوتى ندارد.

فصلنامه: علم دینى چه لزوم و خاستگاهى مى‏ تواند داشته باشد; یعنى چه ضرورتهایى مى ‏تواند ما را وادار کند به اینکه برویم به سراغ تدوین علم دینى، ممکن است کسى بگوید اگر ما کارمان شناخت واقعیتهاست‏ شناخت واقعیتها با ابزار عقل و حس و تجربه کافیست چه نیازى به علم دینى است و اگر غرضمان شناخت الگوهاست و الگو گرفتن از دین ما مى ‏توانیم علم دینى را قبول بکنیم، اما وجه لزوم علم دینى در زمینه شناخت دقیق و صحیح واقعیتهاى اجتماعى چه چیزهایى مى‏ تواند باشد.

مصباحى: ما در تفسیر روابط اجتماعى در یک جامعه‏ اى که همه یا اکثریت آن معتقد به ارزشهاى دینى هستند ناگزیر از استفاده از علوم دینى هستیم; یعنى ما اگر با یک جامعه‏ اى روبرو باشیم که دین در آن جامعه نقشى ندارد یا نقش بسیار اندک و کمرنگى دارد اینجا ضرورتى ندارد که ما از الگوهاى دینى براى فهم پدیده‏ه اى آن جامعه بهره بگیریم، اما اگر با یک جامعه‏اى روبرو شدیم که این جامعه همه یا اکثریت نسبى آن، افرادى هستند که در چارچوب ارزشهاى دینى مى ‏اندیشند و رفتار مى ‏کنند و رابطه برقرار مى‏ کنند در این صورت اگر ما بخواهیم پدیده‏ هاى مورد نظر از یک علم را در آن جامعه مطالعه کنیم و نقش دین را در نظر نگیریم مطالعه ما، غیرمحققانه و ناعالمانه بوده; در آن خلل پدید خواهد آمد. مطالعه درست آن وقتى است که ما نقش دین، الگوها و ارزشهاى دینى و رفتارها و روابط دینى را در آن پدیده‏ ها منعکس بدانیم. اگر چنین کارى نکردیم تفسیرهایى مى‏ دهیم که واقع‏گرایانه نبوده و پیش‏بینى‏ هایى مى‏ کنیم که رخ نخواهند داد.

بعلاوه اگر این تفسیرها بخواهد در میان جامعه جا بیفتد یک نوع دوگانگى در رفتار و شخصیت انسانها پدید مى‏ آورد. بنابراین، ما ناگزیریم در دادن الگوها از ارزشهاى دینى بهره بگیریم و در تفسیر واقعیتهاى اقتصادى، اجتماعى، سیاسى در این جوامع، تاثیر ارزشها را مورد لحاظ قرار دهیم اگر مورد لحاظ قرار ندهیم خودمان را از عینیت رفتارهاى آنها محروم کرده ‏ایم.

 فصلنامه: بعضى‏ها در خاستگاه علم دینى و لزومش گفته ‏اند که چون بین علم و دین در مواردى احساس تعارض مى‏ شود، یکى از راه‏ حل هایى که مى‏ تواند تعارض را حل بکند تدوین علم دینى است آیا ما مى‏ توانیم به عنوان یک راه حل براى حل تعارض بین علم و دین از تدوین علم دینى بهره بگیریم.

مصباحى: این تعارض علم و دین، که ظرف تحققش هم در جوامع غربى بوده و به‏ طور عمده در عهد رنسانس و بعد از آن رخ داده، محدود به آنچه که امروز و الآن مورد بحث ما هست نمى ‏شود. بلکه در عرصه مباحث علوم فارغ از هنجارها و ارزشها یعنى در علوم طبیعى، تعارضى وجود داشته و مطرح بوده است. مثلا هیئت ‏بطلمیوسى علم مورد قبول کلیسا بود که هیئت جدید مطرح شد و آن را به عنوان معارض دین و کلیسا تلقى کردند. واقعش این است که چنین تعارضى که در آن عرصه و عصر پدید آمد ناشى از اختلاط عرصه‏ هاى علم و دین بدون رعایت مقتضیات دین و مقتضیات علم بود; یعنى بر اساس اعتقادات دینى مسیحیت این‏طور نبود که یک هیئت‏ خاصى لزوما پذیرفته شود، ولى چون در تاریخ مسیحیت و کلیسا هیئت ‏بطلمیوس پذیرفته شده جزء مقولات معرفت دینى تلقى شده بود تصور مى‏ شد که بین علم و دین تعارض به وجود آمده است. پس این مقتضاى معرفت دینى آنها نبود. اصلا دین مسیحیت مدعى تفسیر جهان و تدوین روابط ریاضى نیست. بنابراین، تعارض علم و دین ابتدا اینجا ها شکل گرفت و در اینجا ها علت این تعارض این بود که دین در عرصه‏ هایى وارد شده بود که با توجه به دین موجود حضرت مسیح نمى‏ بایست وارد مى‏ شد. اما در عرصه علوم انسانى و اجتماعى که الان مورد بحث است گاهى تعارض بین علم و دین مطرح مى‏ شود و من معتقدم که این تعارض ناشى از این است که اصول زیربنایى تفکرى که علوم انسانى متعارف را تدوین و ارائه کرده با اصول زیربنایى تفکر دینى تفاوت دارد. مثلا، بخشى از مبناى تفکر علوم متعارف اومانیسم و سکولاریسم است. روشن است که این مبانى با مبناى تفکر دینى ما متفاوت است. پس، یکى در اصول زیربنایى تفکر با هم تعارض دارند و یکى هم در بسترها و زمینه‏ هاى مورد مطالعه که در آنجا جوامع فرهنگى خاص با ارزشها و رفتار خاص و اینجا جوامع فرهنگى دیگرى است‏ با ارزشها و رفتارهاى دیگرى، طبعا اینجا تعارض پدید مى‏ آید. رفع این تعارض به این است که ما روشها را در مطالعات علم دینى حفظ کنیم ولى اصول زیربنایى و اصول موضوعه را متناسب با جامعه مورد مطالعه تغییر دهیم. بعلاوه، در این مطالعه به جاى اینکه قوانین و نظریات بدست آمده را در بستر دیگرى تعمیم دهیم مورد مطالعه را، جامعه خودمان قرار دهیم. اگر چنین کارى بکنیم تعارض بین علم و دین و علوم متعارف امرى قابل حل و فصل مى‏ شود و تعارض بین علم و دین هم به وجود نمى ‏آید. بنابراین، براى رفع تعارض بین علم و دین معتقدم که باید در عرصه علوم اجتماعى علم دینى را بنا کنیم.

 فصلنامه: آیا تاکنون تلاشى جهت پدید آوردن علم دینى در جوامع علمى صورت گرفته است؟

مصباحى: شاید بشود گفت‏ حدود نیم قرن است که کوشش هایى براى پدید آوردن علم دینى در جهان اسلام صورت گرفته است، اندیشمندانى با درک و فهم علوم انسانى که برآمده از تفکرات غربى است ‏با توجه به اعتقادات خودشان که به دین و توانایى آن در اداره زندگى بشرى معتقد بودند به فکر ابتکاراتى در عرصه علم دینى افتاده‏ اند، البته ابتدا هدف اینها این بوده که در جاهایى که تعارض مشهودى بین علم متعارف و باورهاى دینى وجود دارد، تعارض را برطرف کنند بنابراین در نگاه به دین به جمع‏ آورى و گزینش مبانی اى که مى‏ توانست تفسیرهایى جایگزین و براى تفاسیر علوم متعارف باشد مبادرت کردند.

ابتدا درصدد ارائه معارف دینى در این زمینه‏ ها به صورت مکتب و مذهب فکرى بودند، مثل کارى که آیة‏الله شهید صدر (رضوان‏الله علیه) در تدوین کتاب اقتصادنا انجام دادند که در مقابل مکتب اقتصادى لیبرال و مکتب اقتصادى سوسیالیسم ایشان آمدند مکتب اقتصادى اسلام را ارائه کردند، یا در مورد حقوق پیش و بیش از اینها کار صورت گرفته است. طبعا حقوقى که از غرب آمده بود اینها آمدند بر اساس قوانین شریعت‏ حقوق دیگرى را عرضه و جایگزین کردند، در مورد علوم تربیتى کم و بیش همین‏ طور در مورد علوم سیاسى فعالیتها و کوششهایى به عمل آمده است. حالا در زمینه اقتصاد که من بیشتر مطالعه دارم عرض مى‏ کنم. علاوه بر ارائه مبانى مکتب اقتصادى اسلام درصدد تئوریزه کردن رفتارهاى اقتصادى انسان مسلمان هم برآمدند. این کار تا حدودى در کشورهاى اسلامى توسط اندیشمندان مسلمان صورت گرفته و الآن هم این حرکت ادامه دارد.

 فصلنامه: لطفا چند مورد را نام ببرید.

مصباحى: مقصود مطالعاتى است که توسط متفکران مسلمان صورت گرفته است. از مصریها و پاکستانیها مى‏ توانیم اسم ببریم، آقاى منذرقحف (ساکن آمریکاست) نظریاتى در تئورى‏ سازى اقتصادى ارائه کرده است، همین‏طور آقاى احمد احمدجاف (مصرى) ایشان بیشتر در مورد روابط بانکى کار کرده و در پاکستان خورشید احمدخان و انور اقبال در این زمینه کار کرده‏ اند. در کشور خودمان هم بعضى از اساتید اقتصاد در زمینه اقتصاد صدر اسلام، در زمینه تئورى اتفاق نظریه ‏پردازى کرده‏اند، بعضى از دانشجویان دوره دکترى یا فوق‏ لیسانس اقتصاد در این زمینه کار کرده ‏اند. الان مجموعه فعالیتهاى آنها را در ذهن ندارم که بخواهم برایتان عرض کنم.

جناب آقاى عربى رساله‏ شان را در زمینه تعادل طرف تقاضا نوشته‏ اند. آقاى حسین‏ زاده بحرینى نقش ریسک در اقتصاد اسلامى را به صورت تئورى بیان کرده، آقاى مرزبان تئورى رفتار مصرف کننده را ارائه کرده است. برخى از اقتصاددانان مسلمان نیز احتمالا در این زمینه کار کرده‏ اند، ولى مجموعه فعالیتهایى که اینها کرده‏ اند و نظریاتى که ارائه کرده ‏اند به صورت یک دست در نیامده و همه آنچه را که به عنوان خلاء نظرى اقتصاد اسلامى است پوشش نداده ما امیدواریم این حرکت علمى ادامه پیدا کند. این فعالیتها در کنار توفیقات کاستیهایى هم داشته است.

به نظر من کاستى‏ها معلول این است که اندیشمندان جوامع اسلامى در این زمینه‏ ها بیشتر مقلد باقى مانده ‏اند نه مبتکر و متفکر و آنچه را از متفکران غربى آموخته ‏اند به همان بسنده کرده ‏اند و کمتر به خودشان زحمت داده ‏اند به فکر تدوین نظریه‏ ها و ارائه نظریه ‏هاى بدیع و جایگزین بیفتند و این کار هم که توسط عده‏اى انجام گرفته به صورت انفرادى و جدا از هم بوده نه یک کار سازمان یافته و متشکل که اگر یک مجموعه متفکرى به صورت سازمان یافته اقدام به تدوین نظریه‏ هاى اسلام در زمینه‏ هاى اقتصاد، جامعه‏ شناسى و سایر علوم انسانى مى‏ کردند نتایج‏ بهتر و سریعترى گرفته مى‏ شد.

 فصلنامه: در قم در پژوهشکده حوزه و دانشگاه افرادى هستند که چنین تحقیقاتى را به صورت گروهى انجام مى‏ دهند، دیدگاه جنابعالى در مورد توفیقات آنها چیست؟

مصباحى: من کارهاى پژوهشکده را تا اینجا که شده به صورت نسبى موفق مى‏ دانم و شاید تنها جایى که جمعى با عزم و همت کارى را از پیش برده ‏اند، پژوهشکده حوزه و دانشگاه باشد. شکى در این مساله نیست، ولى معتقدم عرصه کار در علم دینى باید خیلى گسترده‏ تر از فعالیت جمع دوستان محدود آن پژوهشکده باشد و باید صاحب‏ نظرانى معتقد به توانایى دین در تفسیر جهان و روابط انسانها و اداره جامعه بشرى از حوزه و دانشگاه با هم دیگر بنشیند و با یکدیگر کارى منسجم و پرحجم در زمینه علوم دینى انجام دهند تا این علوم دینى به ثمر برسد و این کار در نظام ما جایگاهى فراتر از آن پژوهشکده مى‏طلبد.

 فصلنامه: نقش تدوین و گسترش علم دینى را در دانشگاه هاى جمهورى اسلامى ایران چطور ارزیابى مى‏ کنید; یعنى اگر اینها تدوین بشود و در جامعه دانشگاهى ایران گسترش پیدا کند چه تاثیراتى مى‏تواند در اعتقادات و رفتار دانشگاهیان داشته باشد؟

مصباحى: اگر این علوم به صورتى که قابل توجه دانشگاهیان باشد تدوین بشود و در میان آنها مورد استفاده قرار گیرد، اولا، یک تاثیرى که مى‏ گذارد خودباورى در اندیشه و فکر است; یعنى علاوه بر اینکه از نظریات دیگران بهره خواهند گرفت ‏خود به تولید افکار خواهند پرداخت و یک نحوه استقلال فکرى و علمى در جامعه دانشگاهى ما پدید مى‏ آید. ثانیا، در جامعه اسلامى ما، برنامه‏ ها، راهکارها و سیاستهاى مورد نیاز در عرصه علوم انسانى مورد استفاده قرار خواهد گرفت و یک نحوه تعارضى که امروز بین اعتقادات مردم و تصمیمات سیاستگذاران و مدیران مشاهده مى‏ شود مانند تفاوت بین قانون بانکدارى بدون ربا و عملکرد بانکدارى ما، از بین خواهد رفت. و طبعا نتیجه ‏اش این خواهد بود که جامعه اسلامى ما در اداره خودش موفق شناخته مى‏ شود و اما اگر بخواهیم به این مسائل بها ندهیم و نپردازیم، امروز زمزمه‏ هایى که وجود دارد این زمزمه‏ ها اوج مى ‏گیرد که ما نمى‏توانیم بر اساس اعتقادات دینى جامعه را اداره کنیم و این خیلى خطرناک است. براى دوستانمان در پژوهشکده حوزه و دانشگاه، آرزوى توفیق مى‏کنیم انشاءالله با عزم و همتى که در آنها مى‏ شناسیم بیش از گذشته موفق خواهند بود

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه