جامعه شناسی شعر نیما

اگر شعر نیما نبود چه می شد؟

نویسنده:

منبع: علوم اجتماعی اسلامی ایرانی

زمان انتشار: ۲۲:۱۱ ۱۳۹۲/۱۱/۳

نيما توده‌اي نبود اما پيوند عاطفي و رفاقتي وثيقي با توده‌اي­ها داشت و چپ‌گرا بود. به همين دلیل اصلاً فهمي از عرفان و بسياري از مسائل سنت نداشت. و چون از سنت فهمي نداشت، و نیز بخش بزرگي از سنت اسلامي ايراني مبتني بر فرديت انسان­ها است؛ وقتي شخصی چپ‌گرا و توده‌اي و ماركسيست مي‌شود؛ يك نوع اصالت اجتماعي در ذهنش نهادينه مي­گردد و از همه چيز به دنبال فايده­ای اجتماعي است. از فايده اجتماعي هم بيشتر به دنبال عدالت اجتماعي مي‌گردد و از عدالت اجتماعي هم بيشتر به­دنبال اقتصاد است. يعني همه اينها پشت­سر هم روی می­دهد. به همين دلیل نيما فهم درستي از ادبيات كلاسيك نداشت و اين واقعيتی است.

پیش از این به مناسبت 16 دی ماه زاد روز نیما یوشیج پرونده ای را درباره جامعه شناسی شعر نیما آغازکرده بودیم. «افسانه نیما» شروع زبان اعتراضی شعر مدرن ، بررسی اجتماعیِ “افسانه” ی نیما یوشیج و نیما و طرح تجدد سه یادداشت این طرح بودند. در یادداشت پایانی این مجموعه به قلم زهیر توکلی تقدیم کاربران گرامی می گردد.

درباره شعر سؤال مهمی وجود دارد و آن اين است كه اگر نيمايي پيدا نمي‌شد، چه اتفاقی می­افتاد؟ این سؤال بسیار مهمی است و پاسخ آن نیز مهم­تر. پاسخ اين است كه اگر نيمايي پيدا نمي‌شد، نيماي ديگري می­آمد. همان­طور كه سایر مظاهر زندگي سنتي ما يا از بين رفت و منهدم شد و يا استحاله پيدا كرد و مطرود و مهجور و منزوي شد و در اين صدوبيست­سي سال اخير شكل جديدي یافت، ولی با اين حال زنده است و قدرتمند در گوشه‌اي همچنان به حيات خود ادامه مي‌دهد و اين هم از عجايب جامعه ما است. شعر كلاسيك و ادبيات­مان هم از اين وضعیت مصون نبود و این روندي محتوم بود. طرفه آن كه قبل از نيما هم ديگراني همچون شمس كسمايي و جعفر خامنه‌اي و تقي رفعت، همين كاري را كه نيما آغاز كرد، شروع كرده بودند.

در ادامه اين سؤال بايد پرسيد كه اگر فقط نيما بود چه مي‌شد؟ پاسخ اين است كه اگر بعد از نيما، اخوان ثالثي نمي‌آمد كه دو كتاب در دفاع از نيما بنويسد؛ از بدعتها و بدايع نيما يوشيج  و عطا و لقاي نيما، در اين دو كتاب دفاع نظري بكند، از اين كه اين مدل شعر هم شعر است و شعر فارسي است و مي‌تواند شعر فارسي اصل‌مندي تلقي بشود، و آن نمونه‌هاي شاهكار را ارائه نمي‌داد، نيما هم مانند شمس كسمايي و جعفر خامنه‌اي وتقي رفعت، به تاريخ مي‌پيوست. شاید به مذاق بسیاری خوش نیاید اما واقعيت این است که مي‌توانيم با اغماض به نيما بگوييم يك شاعر متوسط.

زهیر توکلی شعر

حال فرض كنيم- واقعاً يك بار بياييم و با هم فرض كنيم- اگر نيما اين كار را شروع نمي‌كرد. همان اساتيدي كه بودند، همچون ملك الشعراي بهار و امثال ايشان، آيا هيچ اذعان و اقراري به ضرورت نوگرايي و تحول در شعر فارسي نداشتند؟ قطعاً داشتند. برای مثال چهارپاره‌هايي چون “بيا اي دل كبوترهاي دلخواه” از مرحوم ملك الشعراي بهار پيشنهادي است براي نو شدن شعر فارسي. اصولاً‌ جريان شعر مشروطه با اضطرار- از ضرورت هم رد كرده بود- براي در هم شكستن روش سنتي شعر و خروج از هنجارهاي شعر سرودن به شيوه سنتي شروع شد و شكل گرفت.

انقلابي داشت صورت مي‌گرفت و در اين انقلاب مفاهيم جديدي مي‌بايست مطرح و موضع‌گيري­هايي بشود. شعر دوره بازگشت و شعر دورهاي قبل­تر چنين چيزي را تجربه نكرده بودند. پديده‌اي به اسم پديده انقلاب در كشور ما و در هيچ كشور جهان وجود نداشت. انقلاب از اروپا و انقلاب كبير فرانسه آمد و در آنجا چيزي به اسم دولت شكل گرفت.

البته ما درتاریخ و سنت ادبی­مان شعر انتقادي داريم، مانند شعر حافظ؛ اما شعر انقلابي و شعر اعتراضي نداريم. شعر حافظ انتقادهاي بسيار گزنده‌اي نسبت به نخبگاني كه در حاكميت هستند،‌ از قاضي و مفتي و محتسب و شيخ و حتي سران تصوف دارد. تصوف در آن زمان براي خود تشكيلات قدرت­مندی داشت. قشري از نخبگان بودند، اما چون چيزي به اسم انقلاب نداشتيم و چيزي به اسم دولت نداشتيم، به همين دلیل پديده جديدي بود و لازم بود و اضطرار داشتند براي اين كه هنجار سنتي سرودن را كنار بگذارند.

در ادامه شعر مشروطه هم مي‌بينيد، در همان قوالب سنتي واقعاً شعرهاي بسيار باطراوت و نويي به لحاظ مفهوم و حتي به لحاظ صور خيال و حتي به لحاظ بافت زباني وجود داشته، مانند شعر معروف مرحوم دهخدا، آن مسمط معروفش “ياد آر ز شمع مرده ياد آر” و يا حتي مرحوم ملك الشعراي بهار که بخشي از قصائدشان به تمام معني كلمه قصيده نو است. همچون قصيده “لوزنيه”.

بنابراين شعر سنتي به سمت نو شدن پيش مي‌رفت و قالب جديدي همچو چهارپاره را پيشنهاد كرده بودند. و يا قالب مستزاد كه غالباً در نوحه‌ها استفاده مي‌شد، رواج پيدا كرده بود. مستزاد يك قالب متروك بود. قالبي بود كه زیاد مورد توجه واقع نمي‌شد و استفاده ‌شد. اگر آن جريان ادامه پيدا مي‌كرد، آخر دست از دل آن اساتيد كلاسيك كساني بيرون مي‌آمدند كه به فكر شكستن قالب شعر كلاسيك بيفتند، اما اين جريان از دل اساتيد كلاسيك شكل نگرفت. جريان شكستن قوالب و پيشنهاد براي خروج از قالب، بيشتر از دل چپ‌گرايي­هایی كه به طور نيم‌بند با ادبيات غرب مأنوس بودند شروع شد. به دلیل خاستگاه شعر نيمايي از ابتدا يك خاستگاه روشنفكري، چپ‌گرا و خاستگاهي است كه نسبت آن با ادبيات غرب و ادبيات ترجمه وثيق­تر است تا ادبيات كلاسيك. اخوان ثالث و شاگردانش يك استثنا بودند. درواقع اين يك جرياني بود كه مي‌بايست به وجود مي‌آمد.

نيما توده‌اي نبود اما پيوند عاطفي و رفاقتي وثيقي با توده‌اي­ها داشت و چپ‌گرا بود. به همين دلیل اصلاً فهمي از عرفان و بسياري از مسائل سنت نداشت. و چون از سنت فهمي نداشت، و نیز بخش بزرگي از سنت اسلامي ايراني مبتني بر فرديت انسان­ها است؛ وقتي شخصی چپ‌گرا و توده‌اي و ماركسيست مي‌شود؛ يك نوع اصالت اجتماعي در ذهنش نهادينه مي­گردد و از همه چيز به دنبال فايده­ای اجتماعي است. از فايده اجتماعي هم بيشتر به دنبال عدالت اجتماعي مي‌گردد و از عدالت اجتماعي هم بيشتر به­دنبال اقتصاد است. يعني همه اينها پشت­سر هم روی می­دهد. به همين دلیل نيما فهم درستي از ادبيات كلاسيك نداشت و اين واقعيتی است.

آن جايي كه راجع­به عرفان حرف مي‌زند و عرفان را به تمسخر می­گیرد، فهم درستي از هنر سنتي ندارد كه تقارن چه جايگاهي در هنر سنتي، نه فقط در ايران كه در همه جاي دنيا دارد. و البته از او خيلي هم نمي‌شد انتظار داشت.

حال بعد از صدوبيست­سي سال در خود غرب می­بینیم که جريانهاي مطالعاتي شكل گرفت و بر روی دوره هنر سنتي كار كردند. كساني چون برتولد شوان، رنه گنون، ايزاتسو، كومارو سوآمي و امثال اينها در باره هنر سنتي كار حكمي تأويلي كردند و نشان دادند، حتي از ديد يك انسان مدرن مي‌شود با اين هنر همدلي كرد. اين در دنياي مدرن يك بازگشت است به سمت فهم حكمي تأويلي ذوقي مواريث سنتی، ادبي، هنري، فلسفي و عرفاني، يعني دنياي پيش از مدرنيته. حال چه در سنت مسيحي و چه در سنت اسلامي و چه در سنت بوديستي و چه در سنت ودايي.

در زمانه نيما چنین مسائلی مطرح نبود و يا در ايران ترجمه نشده بود. اگر هم ترجمه شده بود، خيلي اثري نمي‌كرد. همچنان كه امروزه روز نیز بر روي روشنفكرها اثر نمي‌كند. هنوز هست شاعر به زور متوسطي که مي‌آيد و ادعا مي‌كند كه غزل شعر نيست و يك قصيده در آخر مجموعه اشعارش می­آورد و می­گوید که: من اين را گفتم كه بدانيد ما هم مي‌توانيم بگوييم. قصيده‌اي كه به­واقع ضعيف است و نشان مي‌دهد كه شعر كلاسيك را اصلاً نمي‌فهمد و نمي‌داند شعر كلاسيك چيست.

به همین دلایل از ابتدا شعر نيمايي با يك نوع اصالت­الاجتماع و يك جور اجتماعي‌گرايي شكل گرفت. تا همين امروز هم سرنوشت شعر نوي ما همين است. بعدها در شعر نيمايي چهره‌هايي بروز كردند كه در شعر كلاسيك حقیقتاً افراد متخصصي بودند. مانند شفيعي كدكني و يا نمونه‌هاي نيمايي كه هوشنگ ابتهاج سروده. کسانی مانند سياوش كسرايي كه شعرهاي نيمايي و شعر آزاد مي‌گفتند، اينها شعر كلاسيك را هم خوب مي‌شناختند ولي چون شعر نيمايي از نظر مقيد بودن شدیدتر از شعر كلاسيك است، خيلي در میان ايرانيان در نگرفت.

انتهای سخنم را با اين سؤال تمام مي‌كنم. اگر به جاي نيما، آدمي چون سهراب سپهري كه گرايش­هاي عرفاني داشت، شعر نيمايي را شروع كرده بود چه مي‌شد. اگر شعر نيمايي به شكل يك نماد در آن ده بيست سال اول عمرش در دست توده‌اي­ها و چپ‌گراها نبود، چه مي‌شد؟

اکنون که نگاه مي‌كنيم، مي‌بينيم که سهراب هم شعر نيمايي گفته، اما چرا شعرهاي نيمايي سهراب به لحاظ قالب اين چنین آزاد است؟ براي اين است كه يك مشرب عرفاني دارد. گرايش مشرب عرفاني به آزادي و رهايي و گشايش بيشتر است. به همين خاطر غزل عرفاني، غزلی خاص است كه با بوطيقاي معمولي غزل سازگار نيست. آن وقت است که شعر نيمايي سهراب زاينده است. شعر نيمايي فروغ زاينده است. زیرا شديداً آدم عاطفي و عصيانگري است. مي‌آيد و قالب شعر نيمايي را به هم مي‌ريزد. يعني واقعاً با معايير شعر نيمايي اخوان و نيما شما نمي‌توانيد به شعر فروغ فرخزاد شعر نيمايي بگوييد. بايد بگوييد شعر نيمايي آزاد. بايد بگوييد شعر نيمايي به سبك فروغ. اين سؤال يك سؤال كليدي است. اگر شعر نيمايي را توده‌ايها و چپ‌گراها و امثال نيما شروع نمي‌كردند، چه مي‌شد؟ کسی همچو سهراب سپهري با اين ديد عرفاني شروع مي‌كرد.

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه