به بهانه برگزیده شدن "قیدار" رضا امیرخانی در تنها جشنواره مسجدی دنیا

به دنبال یک جو معرفت

نویسنده:

پایگاه علوم اجتماعی اسلامی ایرانی

زمان انتشار: ۱۶:۰۹ ۱۳۹۲/۱۲/۱۳

قيدار مرد است؛ مردي سراپا درد. اساساً مردانگي از ابتداي عالم همراه با درد بوده. دردي شيرين كه امروزه در زير مشت­ها و لگدهاي تجدد و ناسزاهاي شيفتگانش به كام ما تلخ شده. با قيدار دوباره شيريني دردهايِ روزهاي نه چندان دور مردانگی و فتوت زير زبان ما مي­رود. درد مردم، درد رستگاري. انگار ما یادمان رفته است روزهایی را که عاشقانی، چون طیب­ها و قیدارها و تختی­ها که بنای مردانگی، آن­ها را به رستگاری رساند و چونان شیفته­شان کرد که در مقابل سفیر گلوله و خمپاره تن­شان را به امر پیرمرادشان که مظهر فتوت و مردانگی بود سپر ­کردند.

سیزدهمین جشنواره ی انتخاب کتاب سال شهید حبیب غنی پور به همراه بزرگداشت زنده یاد امیرحسین فردی شامگاه دوشنبه 12 اسفند در مسجد جواد الائمه تهران با حضور نمازگزاران و اهالی محل، برگزیدگان جشنواره و تقدیرشدگان، خبرنگاران رسانه های جمعی و خبرگزاری ها، جمعی از نویسندگان و شاعران، هنرمندان مدعو و برخی از مسوولان فرهنگی در شبستان مسجد جوادالائمه علیه السلام برگزار شد. برگزیدگان جایزه حبیب، امسال درحالی جایزه خود را در مسجد دریافت می کنند که داوری های امسال برای اولین بار طی سیزده دوره قبل، به طور کامل به وسیله نویسندگان عضو جلسه های قصه نویسی مسجد جوادالائمه انجام شده است. رضا امیرخانی که به دلیل رمان «قیدار» برگزیده بخش رمان بزرگسال با موضوع انقلاب و دفاع مقدس در این جشنواره شده است، گفت : بسیار خوشنودم از اینکه تنها جایزه در جهان را می‌گیریم و برای گرفتن مجبوریم کفش‌هایمان را درآوریم

«در قرآن، اسمِ بعضی پیامبران آمده است؛ اسمِ بعضی غیر پیامبران هم، چه صالح و چه طالح آمده است… صلحا عاشقِ حضرتِ باری هستند… اما حضرتِ حق، بعضی را خودش هم عاشق است… عاشقیِ خدا توفیر دارد با عاشقیِ ما… خدا عاشقی است که حتی دوست ندارد، اسمِ معشوقش را کسی بداند… به او می‌گوید، رجل! همین… مرد!… همین… می‌فرماید و جاء من اقصی‌المدینه رجل یسعی… جای دیگر می‌فرماید و جاء رجل من اقصی‌المدینه ‌یسعی، یعنی این دو تا رجل با هم فرق می‌کنند… یکی می‌آید موسای نبی را نجات می‌دهد… قوم بنی‌اسرائیل را در اصل نجات می‌دهد… دیگری هم قومی را از عذاب نجات می‌دهد… اسم‌ش چیست؟ اسم‌شان چیست؟ نمی‌دانیم… رجل است… »  (جملاتي از رمان قيدار)

قيدار شعار نيست. بازخواني حديث خوش فتوت است. بازگشتی به اصل. قيدار نسخه است. قيدار درد را شناخته و درمان ارائه مي­كند. برای رسیدن به هنر انقلاب، بزرگ­ترین دستمایه هنرمندان فطرت بشری است و هنر قیدار نیز بازجست فطرت است. درد ما کم‎رنگ شدن مایه­های جوانمردی در وجودمان است و کار هنرمند بازگویی وضع ما.

اميرخاني گرچه درد جامعه را در اين مورد خوب شناخته، اما راه بسيار پرخطري را براي پيمودن آن انتخاب كرده است. زیرا ممكن بود او هم مانند بعضی دیگر از نویسندگان مدعی، در دام پلورئاليسم ديني و یا لاابالی‎گری بيفتد، ولي اميرخاني خوب فهمیده چه می­خواهد بگوید، او شخصيت­هاي داستانش را بر اساس فطرت آدمي مي­سازد. در داستان اميرخاني اشخاص اسير هوا و هوس هستند، اما رو به كمال هم هستند، اشخاص گناه­كارند ولي توبه هم مي­كنند، و آن هم نه فقط با زبان، بلكه در عمل‏شان.

قيدار مرد است؛ مردي سراپا درد. اساساً مردانگي از ابتداي عالم همراه با درد بوده. دردي شيرين كه امروزه در زير مشت­ها و لگدهاي تجدد و ناسزاهاي شيفتگانش به كام ما تلخ شده. با قيدار دوباره شيريني دردهايِ روزهاي نه چندان دور مردانگی و فتوت زير زبان ما مي­رود. درد مردم، درد رستگاري.

انگار ما یادمان رفته است روزهایی را که عاشقانی، چون طیب­ها و قیدارها و تختی ­ها که بنای مردانگی، آن­ها را به رستگاری رساند و چونان شیفته ­شان کرد که در مقابل سفیر گلوله و خمپاره تن­شان را به امر پیرمرادشان که مظهر فتوت و مردانگی بود سپر ­کردند.

بدون مردم بودن رستگاري محال است. با گوشه عزلت‏ نشيني و بي ‏تفاوتي نسبت به اطراف كمالي به دست نمي­آيد. بلكه با جمع و احساس مسئولیت است كه به رستگاري خواهي رسيد و قیدار نیز در میان مردم و با مردم‎داری و مردانگی این راه را طی می­کند.

پيامبر(صل الله عليه و آله و سلم) تنها پيماني كه قبل از اسلام بست، عهد جوان­مردي بود كه ميان جوانان مكه براي ياري رساندن به مظلومان عقد گشت و بعد از اسلام نيز بارها فرمود كه اگر دوباره چنين پيماني بسته شود بي شك یکی از آنان خواهم شد. قيدار طنين فتوت است. قيدار به دنبال يك جو معرفت است.

قيدار رمان نیست، گو اینکه نویسنده نیز – تاجایی که نگارنده مطلع است – مدعای نوشتن یک رمان را نیز ندارد. اما هرچه کنیم نمی‎توان چشم به این امر بست که قیدار قصه می‎گوید. در گذشته، ما قصه‎گویی‎ای برخواسته از حکمت و فرهنگ خاص قوم خود را داشتیم، اما با روی کردن به سوی تجدد نه تنها آن نوع از قصه‎گویی را از یاد بردیم، بلکه سیطره گریزناپذیر تجدد کار را به جایی رساند که مجبور شدیم برای قصه‎گویی به تنها قالب موجود آن در عالم، یعنی رمان(Novel) روی بیاوریم؛ در رمان ما مجبور به شرح و تفصیل حالات و احوالات شخصیت‎هامان هستیم، به نحوی که حتی خصوصی‎ترین اعمال و افکار آنان را نیز در می‌یابیم. و کدام انسان است که همواره نیات پاک و منزهی داشته باشد؟ شاید به نظر برسد که با قرار دادن شخصیتی عرفانی و یا مقید به دین بتوان این مسئله را حل کرد؛ اما زهی خیال باطل. از اصول رمان که برخواسته از میل انسان‎هاست، باور پذیری و واقعی جلوه دادن داستان است. پس کیست که وجود چنین انسان‎های پاکی را باور کند؟ ممکن است به ذهن کسی این سخن متبادر شود که می‎توان با رعایت قواعد و چینش علی و معلولی صحنه‎ها، داستان را تا آن‎جا پیش برد که این امر باور پذیر گردد. اما اینان نیز در اشتباه به سر می‎برند. چه اینکه خواست باور پذیر بودن داستان نه از سر میلی فطری، بلکه از منطق موجود در نفس اماره جمعی نشئت می‎گیرد.

‎شاید برخی این وجیزه را از ذوق زدگی نگارنده بدانند، این فکر پُر بی‎راه نیست، زیرا اميرخاني ناخواسته يك معادله بزرگ در داستان را كه همان شخصيت خاكستري است به هم مي­زند و آن، خلق شخصيتی است که از دنیای بی‎رنگ خاکستری به سوی سفيدی طی طریق می­کند. او به ما نمی­گوید كه قيدار رستگار شده، بلكه زندگي قيدار را در صراط مستقيم به ما نشان مي­دهد. نه تنها او بلكه هيچ كس نمي­داند رستگاري به چه صورت است، اما همه مي­دانند راه حق كدام است و البته سختي­هاي اين راه راهم به ما مي­نماياند.

گویا اميرخاني ناآگاهانه تئوري داستان ساخته، می‎گويم ناآگاهانه زيرا هنرمند شأن تئوري پردازي ندارد، بلكه واسطه درك عالم است. البته استفاده از شخصیت‎های سفید در داستان‏ها و خاطره نگاری‎های دهه شصت و هفتاد هم مسبوق به سابقه بوده، اما نه به این شکل که شخصیتی در طی طریق به سوی سفیدی باشد، بلکه آنان تمام شخصیت‎هایی سفید و باور ناپذیر بوده‎اند.

کسانی که عدول از تئوری شخصیت خاکستری را ضعف داستان و نویسنده می‎دانند، آن‎قدر اسیر فرم و تکنیک هستند که اصالت هنر را با آن می‏سنجند نه با خود اثر و روح هنری آن، و بعد اینکه اصولا متوجه نیستند که با تئوری شخصیت خاکستری هیچ بشری توانایی رسیدن به رستگاری را نخواهد داشت و این نیز خود برای زندگی بشر حد و مرز مشخص می‎کند و به او می‎گوید: آرزوی رسیدن به کمال و سعادت طلبی فقط آرزوی یک مشت احمق است.

البته سخن من بدان معنا نیست که تکنیک و هنر چرا با هم آمیخته شده‏اند؛ بلکه برعکس اگر هنر در تکنیک و فرم تجلی نیابد چیزی از آن باقی نمی‎ماند. سخن من در واقع متعرض این قضیه است که اساسا تکنیک و فرم زاده هنر است و نه هنر زاده تکنیک و فرم، و هنرمند نباید اسیر این‏ها شود و این حرف نیز بدان معنا نخواهد بود که هرگونه تعرض به تکنیک‎ها و فرم‎های هنری مجاز و دارای اصالت هنری است، بلکه این‎ها تماما خود میزان و ترازی دارند که آن نیز خود هنر است.

قیدار نیز مانند قصص پیشینیان، آفاق انسانی را در وجود و حیات و گفتار و کردار خویش عینیت می‏بخشد و آن بخش از وجود نهانی انسان شرقی را – بلکه تمامی انسان‎ها، زیرا انسان غربی هم تا همین چند صد سال پیش شوالیه‎گری را ارج می‏ نهاده، اما انسان شرقی به این جهت که جوانمردی و فتوت خویش را تا چند دهه قبل، پیش از سیطره کامل غرب در جهان، زنده نگه داشته بود و حتی در حال حاضر نیز آن را هر چند اندک، می‏بیند – که هنوز علقه‏ای هر چند اندک و ناقص به اسطوره ‏ها و عوالم خویش دارد می‎نوازد تا به دنبال فرجی باشد از این سیاه چاله خود ساخته بشر.

قيدار در آخر بايد براي خدا باشد، همان‏طور كه معصوم عليه السلام فرمود: در ميان شما كساني زندگي مي‏كنند كه در آسمان‎ها شهره و در زمين غريب‎اند. اين است ادامه طی طریق در راه رستگاري و قيدار هم در آخر گمنام مي‏شود.

قيدار را به جرأت مي‏توان جزو انگشت‏ شمار رمان‏هاي انقلاب دانست. داستان انقلاب در راه تكامل است و دارد خود را پيدا مي‏كند. شاید قيدار طلوع اولين اشعه ‏هاي فجر قصه‌گویی انقلاب است. بعد از انقلاب وضع ما در برابر عالم غربی دستخوش تحولی عظیم شده است و به همین نسبت ما داستان و داستان‏گویانی متناسب با وضع جدید می‏خواهیم.

اینکه ما نیز سعی در داشتن ادبیاتی مانند غرب داشته باشیم هیچ چیز جز سرابی واهی نیست. چنان‏که بهترین کسی که توانست خود را تا حدود زیادی، به نسبت دیگران، به عالم غرب نزدیک کند، و البته هیچ گاه نتوانست و هیچ کس دیگر نخواهد توانست انسان نیست ‏انگار غربی شود- صادق هدایت بود که در بهترین حالت آثارش در حد و اندازه نویسندگان درجه دوم و سوم اروپایی است که هیچ گاه حرفی برای گفتن نداشته‏اند.

ما نه می‏توانیم انسان نیست ‏انگارغربی شویم و هنر و خاصه ادبیات‎مان آن رنگ و بو را بگیرد و نه می‎توانیم به گذشته خود باز گردیم و شاهنامه ‏ها و گلستان‎ها بیافرینیم و در عین حال نه توان فرار از استیلای عالم غربی برخود را داریم و نه می ‏بایست برای رسیدن به ادبیات انقلاب به گذشته درخشان خود پشت پا بزنیم.

انسان با تحولی که به تبع انقلاب معنوی اسلام در جهان ایجاد شده است وضع تازه‏ای در برابر هستی خواهد یافت. «من»، یعنی کیفیت حضور انسان در عالم وجود است که دیگرگون خواهد شد. و اگر این دگرگونی در ادبیات بازگویی شود، باید منتظر بود که ادبیات داستانی، تسلیم تحولی عظیم حتی در فرم و قالب شود[1].

امیرخانی با دست یازیدن به اسطوره‏ ها در قالب امروزی سعی در برداشتن قدمی در این مسیر داشته و انصافا هم در حد خود، بدون وجود الگویی خاص خوب از عهده این کار بر آمده است. برگزیده شدن چنین کاری در تنها جشنواره مسجدی دنیا که در این دوره ویژگی‎ای جدای از تمامی ویژگی‎های موجود در دوازده دوره گذشته جشنواره شهید حبیب غنی پور نیز بر آن افزوده شد، و آن انتخاب بهتری اثر داستانی سال توسط خود بچه‎های مسجد جوادالائمه، است، شاید نشان‌گر درستی چنین برداشتی باشد.


1-     [1]  آوینی،سیدمرتضی،مقاله رمان و انقلاب اسلامی

متین جعفری

۱ دیدگاه

    دوست :

    نیم فاصله‌ها رعایت نشده، والبته فکر می‎کنم این امر هنگام درج مطلب توسط admin سایت رخ می‌دهد، زیرا مطالب نشان می‌دهد لااقل نویسنده‌هایتان این‌قدر به ادبیات اصراف دارند.
    باتشکر

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه