سخنرانی دکتر کچویان در باب مختصات جامعه‏ شناسي ايراني

ما در ايران معیاری برای گزینش مسئله اجتماعی نداریم

نویسنده:

کتاب ماه علوم اجتماعي ،شماره 63،خرداد، 1392

زمان انتشار: ۱۷:۲۳ ۱۳۹۲/۰۴/۱۸

برای دریافتن اینکه عقل ايراني چه مختصات یا خصایصي دارد، با بررسی این تجربه های ویژه می توان به شکل تجربي- تاریخی آن را تاحدی روشن کرد. این تجربه های تاریخی نشان می دهد که دانش ها چگونه در بسترهای تاریخی- اجتماعی متفاوت، علیرغم شباهت های موضوعی و یا ریشه های مشترک یا حتی یکسانی محتوایی در ابتدا، از هم تمایز یافته و یا تقدیر کاملاً خاص و ویژه ای می یابند.

اشاره: به منظور واكاوي موضوعات جامعه‏ شناسي بومي در ايران، به همت جهاد دانشگاهي دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه تهران در سال 1391، سلسله نشست‏هاي جامعه‏ شناسي ايراني با حضور اساتيد و صاحبنظران برجسته اين حوزه برگزار شد. مطلب حاضر حاصل تنظیم سخنان آقاي دكتر كچويان، استاد گروه جامعه‏ شناسي دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه تهران است كه از نظر مي‏گذرد.

***

تصور من این است که ديگر نباید دربارة امکان یا امتناع جامعه‏ شناسی ایرانی سخن گفت. از طرفی پيشينة نظري و فلسفي مباحثات در این زمینه و از سوی دیگر واقعيتي كه خصوصاً در 30-40 سال اخير در اين حوزه اتفاق افتاده است، لزوم پرداختن به این سؤال را منتفی می کند.

البته این بدان مفهوم نيست كه ما دیگر نيازمند تتبع فلسفی در اين زمينه نيستيم؛ چراکه تتبع فلسفی گاه براي اثبات مدعا است و گاهی برای این است که ظواهر و جوانب قضیه باز شود و مسيرهاي جديد و مختلفی براي تحول ساختار جامعه‏ شناسي ایجاد شود؛ لذا از اين حيث ما همچنان نيازمند اين تتبع فلسفي هستيم؛ ولي به ‏نظر نمی رسد كه ما دیگر نيازی از حيث اثبات امکان این تحول داشته باشيم؛ چراکه همانطورکه اشاره کردم اساساً نه تنها این ممکن است بلکه واقع هم شده است. تنوع گرایش های نظري جامعه‏ شناسي و همچنین تأكيد جامعه‏ شناسی بر پيوند ارزش و علم و وضعیتی که فلسفة نظري جامعه شناسی بعد از كنت پيدا كرده است و … همه دال بر اين است كه چنين چيزي ممكن بوده و تحقق هم يافته است.

بیشتر گرایش هایی كه الان در فمينيسم به‏وجود آمده اند، همه براساس همين اختصاصات برون‏محلي بسط و توسعه پيدا کرده اند؛ مثلاً نظریه های فمينيستی كه متعلق به طبقه ی متوسط يا مثلاً سیاه ها يا آمريكاي لاتين است، در واقع با توجه به همين امكان به‏وجود آمده اند.

البته اینکه این مسئله در ايران جا افتاده يا نيافتاده بحث ديگري است. ممكن است ما كلي هم تلاش كنيم و این مسائل را بیان کنیم و باز همچنان جا نیافتد و افراد بر موضع خود بمانند. كما اینکه الان پوزیتیویست‏ هايي كه همچنان سر موضع خود هستند وجود دارند و عليرغم این مباحثات در حوزه  فلسفه و علم كه به آن ها اشاره کردم، همچنان به علم عام، كلي و جهاني معتقدند و مخالف دخالت ارزش ها در علم هستند؛ لذا ممكن است كسي این موضوع را نپذیرد؛ ولي من معتقدم در 30 سال گذشته جامعه علمي در کل از لحاظ نظري این موضوع را پذیرفته و تا حدی هم در مسیر آن جلو رفته است؛ لذا در مقام اثبات اين مسئله که آيا ممكن است یا نه، به نظر می رسد که این امکان وجود دارد و عملاً هم اتفاقات زیادی در این راستا واقع شده است.

اما مسئله دیگری که مقدمتاً باید طرح شود، این است که جامعه‏ شناسی ایرانی دارای دو مفهوم متفاوت می تواند باشد و در هر دو حالت هم امکان آن قابل بحث است. زمانی می پرسیم جامعه ‏شناسی ایرانی ممکن است یا نه و منظور ما این است که آيا می تواند علم و دانشي براساس مختصات محلی-تاریخی يا براساس مثلاً عقيده و فرهنگ خاص محل شكل بگيرد؛ اگر منظور این باشد جواب آن به‏طور كلي و عملاً داده شده است؛ يعني به ‏طور كلي مشخص شده است که بله مثلاً جامعه‏ شناسي فرانسوي، آلماني یا جامعه‏ شناسي آمريكايي وجود داشته است و دارد. اما با این فرض دیگر سؤال از امکان جامعه‏ شناسی ایرانی یا عدم امکان آن، سؤال و مسئلة نو و جدیدی نیست و ویژگی خاصی ندارد. این مسئله در قالب همان مسئلة كلي که آيا علم تحت تأثير شرايط محلي، ارزشي و عقيده قرار می گیرد یا نه، قابل طرح است و قطعاً هم می توان گفت که براساس آن در این مورد هم جواب، مثبت است و به این معنا جامعه‏ شناسی ایرانی هم ممکن است؛ گرچه وجود و تحقق آن، موضوع سؤال و بررسی می باشد.

 بخش دوم سؤال ناظر به این است که موضوع این جامعه‏ شناسی ایرانی بر فرض وجود چیست. البته چيستي حوزة جامعه‏ شناسي ايران لاجرم با سؤال قبلي ارتباط و پيوند دارد، ولی تمرکز من بيشتر بر بخش دوم مسأله خواهد بود.

قبل از ورود به بحث اصلی باید به بعضي از دشواری های روش ‏شناختی بحث چيستي جامعه‏ شناسي ايرانی اشاره كنم. وقتی شما می خواهید در باب چيستي جامعه‏ شناسي يك منطقه مثلاً روس، آلمان، ايران يا هر جاي ديگر صحبت كنيد، حداقل به دو طریق می توانید بحث را دنبال نمایید.

يعني كار تحقيق و بررسي می تواند ناظر به دو وضعيت باشد. در وضعيت اول بررسی ما ناظر به امر محقق و عيني است. مانند کاری كه «آرون» در جامعه‏ شناسي آلمان كرد. رفت و جامعه‏ شناسي آلماني موجود و محقق را بررسي کرد و خصوصيات آن را شمرد و مثلاً دید که از جامعه‏ شناسي فرانسوي متمايز است. يا در جامعه‏ شناسي شوروي تمایزی در زمان جنگ سرد و قبل از جنگ سرد وجود دارد و… .

اين را در واقع مثلاً درباره ی جامعه‏ شناسی هندي هم داریم. نه فقط در مورد هندی ها بلکه در مورد سایر مناطق و کشورها مثلاً آفریقا یا سایر جاها هم می بینیم. اين موارد از نوع مطالعات موضوع محققِ عيني یا توصیفی است. در این نوع مطالعه فرض شده است که نوعی جامعه‏ شناسي به اسم جامعه‏ شناسي هندي وجود دارد؛ و اين لزوماً به آن معنا نيست كه محتواي آن ناظر به جامعه‏ شناسي هندي به معناي خاص آن -یعنی نوعی از جامعه‏ شناسي كه كيفیت نظری آن از مسئلة هندي بودن یا هویت و فرهنگ هندی متأثر شده باشد- است؛ بلکه به این معنا که در جایي یا منطقه ای به اسم هندوستان حوزه ای مطالعاتی وجود دارد که در آن جامعه‏ شناسي در شکل معمول خود انجام می گیرد.

پس در این حالت کار ما ناظر به واقعیت عینی و بیرونی محقق است و بررسی ما مربوط به این است که مثلاً آیا در روسیه که جامعه‏ شناسي انجام می دهند با جامعه‏شناسی معمول در آلمان کار متفاوتي انجام می گیرد یا نه؟ گاهي ممكن است حاصل كار این شود كه جامعه‏ شناسي روسی یا آلماني مقولة متفاوتي از جامعه‏ شناسي‏هاي ديگر نيست یا اینکه متفاوت است. ناظر به همین تعریف هم می توان در ایران کارهای جامعه‏شناسی از سال 1340 به بعد را مورد بررسی قرار داد و دید که از جامعه‏ شناسی‏ ای که در کشورهای دیگر انجام شده است متمايز است یا نه و اینکه از گرایش های موجود و معمول در جامعه‏شناسی غربی مثلاً کدام گرايش در آن قوي بوده است یا اساساً به چه گرایش هایی بيشتر توجه شده است و… .

مراد من در اين مقال این معنا از جامعه‏ شناسي ايراني و اين نوع كار هم نيست. كما اينكه ممكن است كار خوبی باشد. بعضي از آقايان از جمله «احسان نراقي» یا بعضی از اساتيد دانشكده و حتی مرحوم «شریعتی» در اين زمينه كار کرده اند. باز تأکید می کنم که اين نوع كارها ناظر به اين نبوده كه ماهیت جامعه‏ شناسي ايران به‏ عنوان يك جامعه‏ شناسي متمايز یا به‏ عنوان يك گرایش نظري چيست؛ بلکه در این نوع مطالعه بيشتر به اين توجه می شود که به لحاظ تجربي ايرانيان كه كارهاي جامعه‏ شناختي کرده اند بیشتر چه کارهایی انجام داده اند و ناظر به چه گرایش هایی بوده است و یا تحت تأثیر کدام جریان های نظری مشهور مثل کارکردگرایی یا مارکسیسم يا … مطالعه یا تحقیق و کار کرده اند.

البته همانطور که گفتم اين كار خوب است و می تواند انجام بگیرد که اگر ايرانيان چيزي به اسم جامعه‏ شناسي دارند، آيا جامعه‏ شناسي آن ها متمايز از جاهای دیگر است یا نه. ولی این معنای مدنظر ما در این بحث نیست؛ گرچه معتقدم یکی از مشخصه های اجتماعات علمی در ایران در حوزه های مختلف این است که ویژگی های نظری مشخص و نظام‏یافته یا پایداری در کارها نیست و اگر هم باشد از منطق و بنیان عقلانی مستحکم و دفاع‏شده ای برخوردار نیست و باز هم اگر باشد در شکل یک جریان نظری نهادینه و مستمری تداوم نداشته است، بلکه به‏سادگی و به‏راحتی تحت تأثیر موج های جدید نظری تازه ای که از غرب می آید، رها شده و کنار گذاشته می شود.

غیر از موارد معدود استثنا، از آشنايي و آگاهي نسبت به اهل علم در علوم اجتماعی و تفكرات آن ها متوجه می شوید که اصلاً این ها جامعه‏ شناسي به اين معنا، یعنی متمایز از علم غربی به هر شکلی را قبول نداشته اند. غير از مرحوم شريعتي ديگران اينطور معنايي را اساساً قبول نداشتند.

بنابراين کار ما به شكل دیگری از سؤال معطوف می شود كه ناظر به آنچه كه بايد باشد است. جامعه‏ شناسي ايران آنگونه که بايد باشد نه آنگونه که هست. البته این به آن معناست که در واقع يكي از اشكالات اساسی جامعه‏ شناسي موجود ما اين است كه رنگ‏ و بوي ايران و ایرانی ندارد. اختصاصات جامعة ايراني در آن لحاظ نشده است. یعنی به نوعی یک سطح بالاتر از تعریف قبلی که جامعه‏ شناسی موجود و محقق در ایران را بررسی می کند و تنوع گرایش ها و غلبة برخی از آن ها را بررسی می کند. در این تعریف از جامعه‏ شناسی ایرانی به این می پردازیم که جامعه‏ شناسی موجود در ایران چه باید بشود و چطور می تواند اختصاصات ایرانی داشته باشد.

اما می دانیم كه چنین شکلی از جامعه ‏شناسی را نداریم و اساساً به‏ طور کلی در هیچ سطحی شكل هم نگرفته است. در واقع سال ها عمدتاً ما سر مسئلة اول بحث کرده ایم. این بحث حتی خاص ما هم نبوده است؛ از جهتی بحث امکان یا عدم امكان جامعه‏ شناسي لزوماً مختص عنوان جامعه‏ شناسي ایرانی نبوده است؛ این بحث بخشی از تاریخ کلاسیک جامعه‏ شناسی و فلسفة علوم اجتماعی است. اما در ایران بحث به شکل کلی مطرح نبوده است. هيچكس از امکان یا عدم امکان جامعه‏ شناسي ايرانی دفاع نكرده است. عمده كساني كه در اين زمينه بحث کرده اند، جامعه‏ شناسي اسلامي را موردنظر داشته اند؛ يعني من نمی شناسم كسي به اين عنوان دفاعي كرده باشد. در اين صورت ما باید مسئله را محدود كنيم به يافتن پاسخ به سؤال بيان شده كه البته خود سؤال هم في‏نفسه مهم است. باید توجه داشته باشیم كه ايران ظرف اين 30 سال، درگير این مناظرات بوده و هست؛ لذا اين قبيل مباحثات، بخشی از روند گستردة ايجاد جامعه‏ شناسی يا هر چيز ديگری با وصف ايرانی يا اسلامي است. به این معنا، خود اين مباحثات بخشي از فرآيند ساخته‏شدن اينچنين چيزي است که به اعتبار آن از لحاظ عینی و واقعی، در فضای بحث و مطالعه در این زمینه با خلأ مطلق روبرو نیستیم.

در پاسخ به سؤال جامعه‏ شناسی موجود در ایران چه باید بشود و چطور می تواند اختصاصات ایرانی داشته باشد، باز به دو شكل امكان پاسخ داريم. يكي از طريق تمركز بر موضوع شناسايي است؛ يعني فكر كنيم كه موضوع خاصی به اسم ايران برای شناخت وجود دارد که قاعدتاً جامعه‏ شناسان ايراني می خواهند آن را مطالعه كنند. حال مسأله این است که آيا موضوع بودن جامعة ایران برای مطالعه در جامعه‏ شناسی، به‏ عنوان موضوعی خاص و متمایز از موضوعات یا جوامع دیگر، الزامات مطالعاتی خاصي را تحميل می کند تا حاصل آن، جامعه‏ شناسی متفاوت و خاصی باشد؟ از اين حيث کنکاش ما بايد متمركز بر اين عنصر موضوعی باشد تا تمایز ماهوی آن با دیگر موضوعات و جوامع مشخص ‏شده و نتایج آن بر شکل‏ گیری نوعی از جامعه‏ شناسی خاص و ویژه روشن گردد. از این حیث مثلاً كارهايي كه «سيد جواد طباطبايي» انجام می دهد را می توان در چارچوب همين رویکرد قرارداد؛ گرچه خود وی مسأله را با هدف دیگری دنبال می کند.

به اين معني كه ما يك موضوع یا تاریخ و جامعه ای خاص، به تعبیر «گوبینو»، به اسم سنگ خاراي ايراني یا مسئله ی ايران داريم که از موضوعات یا جوامع و تاریخ های ديگر به‏ طور خاص متمايز است. از این منظر، باید ادله ای بیاوریم که نشان بدهد موضوع ايران متمايز است و آن وقت اين تمایزها را كشف و برجسته كنيم و بعد ببينيم با توجه به اين تمايزات، مطالعة ما چه الزاماتی پیدا می کند. یعنی به لحاظ روشی، مفهومي يا به لحاظ چارچوب و رويكرد چه الزاماتی پیدا می کند. به عبارت بهتر در این شکل از پرداختن به مسئله، ابتدا باید نشان دهيم موضوعي خاص با ویژگی های خاص داریم و نتايج و تبعات آن را در جامعه‏شناسی و برای جامعه‏شناسی یا دیگر علوم اجتماعی مثل سیاست یا تاریخ پیدا کنیم.

اما در شکل دیگر از پرداختن به این سؤال ما به فاعل شناسا توجه می کنیم تا دریابیم که آیا شکل خاصی از تفكر جامعه‏ شناسانه یا شكل خاصی از تئوري‏ پردازی در ایران وجود دارد یا خير؟ از اين حيث ما بايد دربارة ذهن ايراني صحبت كنيم و ببينيم چيزي به اسم ذهنيت، عقل یا خرد ايراني داريم كه به‏ گونه ای خاص می اندیشد يا به‏ گونه ای خاص به عالم و موضوع خود مراجعه می کند و چون اينگونه می اندیشد و نگاه می کند، يك نوع عقلانيت خاصی در حوزه نظريه‏ پردازي اجتماعي ايجاد می کند. یعنی موضوعات و عالم مورد شناسایی همان موضوعات و عالم همه‏جایی یا جهانی و عام‏اند، ولی عقلانیت و نگاه متفاوتی به آن ها وجود دارد که نتیجة آن عقلانیت خاص در فرآیند شناخت موضوعی عام، به علم و دانشی خاص منجر می‏گردد.

البته حالت ديگري هم متصور است که با ترکیبی از این دو امر مواجه خواهیم بود. در این وضعیت هم موضوع که همان جامعة ایران است دارای اختصاصات خاصی است و هم رویکرد و عقلانيت ايراني، عقلانيت خاصي می باشد كه از تعامل اين دو با یکديگر، این جامعه‏ شناسی ایرانی یا اسلامی که جدید است شکل می گیرد.

در هر صورت، در پرداختن به این سؤال هم بايد از جانب شناسا و بررسی آن به مسئله بپردازیم و ببینیم چه چيزي از جانب ذهن شناسا وجود دارد که عقلانیت خاصی را تحمیل و در نتیجه، جامعه‏شناسی متأثر از آن را خاص می کند؛ هم باید از جانب موضوع مطالعه جامعه‏ شناسانه و اختصاصات موضوعی علم و وجه تمایزی که ایجاد می کند، به مسئله پرداخت.

این ها صورت های اصلي مسئلة ماست كه براي دنبال کردن هر كدام از اين مسيرها امكانات يا شیوه های متفاوت بحث وجود دارد. البته مشكلی هست كه متأسفانه در هر دو جنبه از پرداختن به اين مسئله -به شکل خاصي كه مورد نظر ماست- مستندات ملموسي در دست نيست. یعنی اين بحث به شكلی که اکنون و در اینجا مطرح می شود فاقد سابقه و كسي از این منظر بحث نكرده است. البته كارهايي در مورد خرد ايراني شده است، ولی به این معنا که در بحث ما مطرح می شود نیست و نمی تواند کمک چندانی به بحث داشته باشد.

از سويي تجربه های خيلي ملموس تاریخی ما در این رابطه -جهان خاص ایرانی- بسیار مهم و روشنگر است. دو دوره در تاریخ ما وجود دارد که دورة رشد و شكوفايي تمدني ما بوده است. دورة اول مربوط به ماقبل اسلام است که ما تجربه ی يونان و ايران و نسبت این دو را داريم. بر پایة این تجربة تاریخی و با طرح سؤالاتی دایر بر اينكه چقدر این دو، نسبت به هم متمايز شده اند و چقدر از هم تأثير پذیرفته اند؟ می تواند امكاني براي ما فراهم كند تا این تمایزیافتگی را به لحاظ تاریخی به‏ منظور پاسخ به مسألة مورد بحث خود بررسی کنیم. در این زمینه دو قول وجود دارد که مطابق یک قول، ریشه های فكري اولیة يونانِ کلاسیک، در ايران بوده است؛ اما قول دیگر در جهت عکس آن و ناظر به ورود اندیشه از یونان به ایران است. صرف‏ نظر از اعتبار یا صحت این دو قول، همانطور كه بيان شد این تجربه زمينة مطالعاتی خوبی برای بررسی تجربی موضوع یا مسألة مورد بحث ماست.

تجربة دوم تاريخي ما که به لحاظ تاریخی روشن تر و مستندتر است مربوط به تاریخ ایران در دورة بعد از اسلام است که طی آن انتقال علوم یونانی به جهان اسلام و ایران واقع می گردد. دلالت های این تجربه که بعد از آن دورة شکوفایی تمدن اسلامی و مرکزیت‏یابی تمدنی اسلام در جهان اتفاق می افتد، برای مسألة مورد بحث ما بسیار گویاتر و جالب تر است. اگر اوضاع احوال تمدن اسلامی خاصه ايران را با توجه به نقش محوری آن در این دوره ی شکوفایی مورد توجه قرار داده و تجربة این دوره را با ساير جهان قياس كنيم، آشکارا می توانیم بينيم که تا چه حد متمايز بوده و عمل کرده ایم. اولاً در ايران رشد دانش های فلسفي و عقلي را داریم كه اين در تمايز با كل گسترة تمدنی موجود اسلام در آن دوره بوده است. این تمایز طی زمان با مرگ فلسفه در بخش سني‏ نشين جهان اسلام و تداوم حیات آن در شرق تمدن اسلامی صورت برجسته تری نیز پیدا می کند که هنوز هم اين تمايز میان ما و غرب جهان اسلام برقرار است. ثانیاً و مهم تر از تمایز اول، تحولی است که فلسفة یونانی در جریان رشد تاریخی آن در جهان اسلام درگیر آن گردیده و به بنای بدیع فلسفة ملاصدرا، یعنی حکمت متعالیه، منتهی می شود. درحالی‏که در جهان مسیحیت بعد از ورود فلسفه از جهان اسلام به غرب -پس از جنگ های صلیبی در قرون وسطی- شکاکت و سپس جدایی فلسفه از دین تا مرگ نهایی مابعدالطبیعه در دورة تجدد را داریم.

اينكه در ايران تطور و تکامل فلسفه را به سمت ایجاد ترکیبی بی‏ نظیر با اصول معارف دینی از جمله کلام و عرفان شاهد بوده ایم، می تواند زمینه های مطالعاتی تاریخی باشند که از طریق آن ها بتوان دربارة مسألة مورد بحث، یعنی تمایزات عقل و عقلانیت ایرانی و عقلانیت غربی و همچنین تمایز نوع مواجهه با موضوع مطالعاتی خاص (فلسفه) در جوامع متفاوت تأمل و تحقیق کرد.

در واقع برای دریافتن اینکه عقل ايراني چه مختصات یا خصایصي دارد، با بررسی این تجربه های ویژه می توان به شکل تجربي- تاریخی آن را تاحدی روشن کرد. این تجربه های تاریخی نشان می دهد که دانش ها چگونه در بسترهای تاریخی- اجتماعی متفاوت، علیرغم شباهت های موضوعی و یا ریشه های مشترک یا حتی یکسانی محتوایی در ابتدا، از هم تمایز یافته و یا تقدیر کاملاً خاص و ویژه ای می یابند.

 برکنار از این نمونه ها، از جمله كارهاي مطالعاتی كه می توان در قالب طرح های تحقيقاتي آن ها را دنبال كرد، بررسی دوره ی 30، 40 یا 50 ساله ای است كه ما به اصطلاح جامعه‏ شناسی داشته ایم. يك زمینه پاسخ به مسألة مورد بحث، طرح اين سؤال براساس فرض وجود جریان های فكري يا آدم های واجد افكار و انديشة متفاوت است. ما می خواهیم بدانیم که جامعه‏ شناسي ايراني چيست. فرض كنيد مثلاً جامعه ‏شناس الف را درنظر بگیریم که در حوزة جامعه‏ شناسي ايران صاحب قدرت و نفوذ بوده است و براساس بررسي گرایش های نظري وي يا كارهايي كه كرده است، بتوانيم تشخيص دهيم كه اگر احتمالاً اين آدم بر جامعه‏ شناسی ایران مسلط باشد يا فلان آدم و یا دیگر جریان ها، جامعه‏ شناسي ما چه صورتي پيدا خواهد كرد.

شكل ديگری هم برای پاسخ به سؤال مورد بحث ما وجود دارد که البته کاملاً نظری است. من در یک سخنراني دربارة امكان و امتناع جامعه‏ شناسي اسلامي -سال 1361 يا 1362 – این صورت از پاسخ احتمالی به مسأله را مطرح کردم که در آن عمدتاً تمركز بر مقولة دين بود؛ چرا که معتقدم اگر بخواهيم جامعه‏ شناسي ايراني را از اين جنبه كه كاملاً نظري است، دنبال کنیم بايد آن را در پیوند عمیق با دین ببینیم. چون ايرانيت در معناي خاص خود مفاهيم خیلی ملموسي به ما نمی دهد، الّا در كارهايي كه در شكل اول تحقيق می توان انجام داد؛ لذا وقتی بخواهیم در بحث نظریات بر مقوله ی ديانت و ویژگی های ديانت تمرکز کنیم و در سطوح مختلف از میان مفروضات ديني شروع كنيم، باید دید كه اين ديانت در چارچوب كار علمي اگر بخواهد ظاهر شود و جامعه‏شناسی را شكل بدهد، چه الزامات و تبعاتي براي جامعه‏ شناسي خواهد داشت.

ما وقتي به غرب نگاه می کنیم می بینیم آن‏ها می دانند که در هر مرحله كجا می خواهند بروند و چرا باید بروند. اگر به پيوند میان بخش های مختلف تاريخ آن ها خوب نگاه كنيم متوجه می شویم که در حوزه  سياست، اقتصاد، جامعه شناسي و… در هر مرحله دقيقاً می دانند بعد از اين كجا بايد بروند؛ لذا انسجام مشخصی بين تفكرات و نظريه‏ پردازي‏ های آن ها وجود دارد.

یکی دیگر از چالش ها برای ما در زمینة کار نظری این است که اکنون در میان جامعه‏ شناسان ما یا کلاً اجتماعات علمی ما، شاخص یا شاخص هایی برای شناخت مسأله یا حتی اهداف و جهت‏ گیری های ارزشی که بنا بر آن بخواهیم یا بتوانیم سمت‏ و سوی مشخصی برای جامعه‏ شناسی یا مطالعات جامعه ‏شناسانه در ایران تعیین کنیم وجود ندارد. برای جامعه ‏شناسی و اجتماعات علمی ما هر آنچه که در غرب انجام می شود، مبنا و معیار است. آنچه آن ها بر پایة اهداف و ارزش های تمدنی خود صورت‏بندی می کنند، عیناً توسط ما تکرار می شود و جالب آن است که برای ما جذابیت و مطلوبیت هم دارد. یعنی ما را به لحاظ ارزشی ارضا می کند و تبدیل به رؤیای ما در کار و فعالیت می شود.

ما وقتي به غرب نگاه می کنیم می بینیم آن‏ها می دانند که در هر مرحله كجا می خواهند بروند و چرا باید بروند. اگر به پيوند میان بخش های مختلف تاريخ آن ها خوب نگاه كنيم متوجه می شویم که در حوزه  سياست، اقتصاد، جامعه شناسي و… در هر مرحله دقيقاً می دانند بعد از اين كجا بايد بروند؛ لذا انسجام مشخصی بين تفكرات و نظريه‏ پردازي‏ های آن ها وجود دارد. مهم ترین مسئله در مورد غرب اين است كه علم در آنجا بر پایه و در درون يك فلسفه ی اجتماعي کاملاً مشخص حرکت و عمل می کند که در هر دوره به‏صورت و محتوایی تازه به‏میان می‏آید و جهان غربي را در عمل و نظر هدايت می کند. بدون توجه به این حقیقت، ما نمی توانیم بفهمیم که مثلاً ماركس چرا ظهور کرد و برای چه آمد و گفت نظرية موجود به درد نمی خورد یا مكتب فرانکفورتی ها برای چه آمدند و گفتند كه علوم اجتماعی مشكلاتي جدی پیدا كرده است و باید با عقلانیت مکملی، این مشکلات را چاره‏جویی کرد؟ این نوع ارزیابی ها و انتقاداتی که به شکل‏گیری جریان های نظری تازه و انقلابات نظری- فکری در غرب منجر می گردد، نمی تواند از درون خود علوم ظاهر گردد. در حقیقت، درک مشکلات درونی علوم و تشخیص کفایت یا خطاهای آن در سطحی که به یک تحول نظری حاد و یا ظهور یک مکتب فکری تازه منتهی می شود، بر مبنای فلسفه هایی امکان دارد که اهداف علم و نوع شناخت مورد انتظار از آن را تعیین می نمایند. اما اين تشخیص ها و در نتیجه تحولات ناشی از آن‏ها برای ما به‏صورت مستقل از غرب و تحولات نظری-علمی آن امکان ندارد چون مبنای خاص و مستقلی برای ارزیابی و انتقاد نداریم. در نتیجه تابع آن‏هایی می شویم که بر مبانی مشخص تمدنی و فرهنگی خود عمل کرده و با انتخاب های تازه و صورت‏بندی‏های جدید از مشکلات خود، جامعه‏شناسی و کلاً علوم اجتماعی را متحول کرده و ما را نیز به‏دنبال خود می‏کشانند. به همین دلیل است كه چه در کلاس ها و چه در مقالات و یا کتاب های ما عیناً نظریه های غربی را به شکل تاریخی خاص آن در غرب مطرح کرده و سپس با بیان نقدهای وارده بر آن ها توسط خود غربی ها نظریه های بعدی را توجیه و مفهوم می سازیم. از این منظر، بهترین های ما کساني هستند که بتوانند این نظریه ها و انتقادات وارده بر آن ها را به‏درستی در سیر تاریخی آن در غرب فهم کرده و بتوانند جایگزینی این نظریات را با استناد به انتقادات وارده بر آن توجیه و معنادار سازند.

مثلاً اگر ما الان بپرسيم مشكلات جامعه‏ شناسي موجود ما چيست، در جواب یا اساساً وجود هرگونه مشکلی را انکار می کنند و یا اینکه با قبول و طرح بعضی از آن ها، حتی از مشکلات و بحران های جامعه ‏شناسی غربی تفسیری به‏ دست می دهند که همه ی آن ها از امتیازات و محاسن تفکر و عقلانیت تجدد به ‏حساب آید! اگر بپرسید آیا هیچ مسألة جدی و لاینحلی هم دارد. يا جواب می دهند: «مسئله؟ بعيد می دانم مسئله ای داشته باشند که مسأله ای جدی باشد!» یا می گویند: «مسأله داشتن و درگیری با آن، وجه ثابت و امتیاز آن هاست.»

بعضی ممكن است يك يا دو مسأله که توسط خود غربی ها مطرح شده است را بيان كنند، اما دقيقاً نمی توانند ریشه های پیدایی آن ها را به شکل دقیق و پایه ای در ربط با بنیان های نظری و مفروضات اساسی غربی ها فهم کنند؛ چه رسد به اینکه آن را از منظری متفاوت و به‏ گونه‏ای ببینند که پاسخ بدان مستلزم خروج از چارچوب و سیر نظری مسلط غربی باشد.

 به ‏واسطة مباحثات مستمری که ظرف این سه دهه در کشور مطرح شده است، بعضی در بهترين حالت شايد وجود مسائل متفاوت را در جامعة ایران قبول کنند، اما اينکه وجود این مسائل خاص و متفاوت ضرورت يك علم متفاوت را ایجاب کند، موضوعی نیست که در اذهان آن ها طرح شود، چه رسد به اینکه حاضر باشند حتی به‏ طور جدی به آن فکر کنند. البته روشن است همة آنچه كه به بحث ما و مشخصاً ضرورت تحولات بنیانی در علم یا ظهور یک علم جدید برمي‏گردد، به وجود و داشتن مسئله ی متفاوت مربوط نيست. این موضوع را می توان با نظر به تحولات تجربه‏ شده دقيقاً تشخیص داد. به‏طور مثال مطالعات فرهنگی را درنظر بگیرید؛ چرا اساساً مطالعات فرهنگي شکل گرفت؟ برای ظهور مطالعات فرهنگي چه الزامات و نيازهايي وجود داشت كه به پیدایی آن منجر گردید؟ آیا شکل‏گیری اين چنين گرايش نظری تازه ای صرفاً نتیجة يك هوسراني روشنفکرانه صرف بود؟ این تحول نظری، به‏ طور خاص معلول پیدایی یک یا چند مسألة تازه نبود. ریشة اصلی این تحول نظری مثل مکتب فرانکفورت یا مارکسیسم در علایق و گرایش های ارزشی متفاوت قرار داشت که مرتبط با فلسفة اجتماعی خاص چپ می باشد.

به هرحال، در اینکه در علم به‏ طور کلی و خاصه در علوم اجتماعی ممكن نيست بدون معيارهاي مشخص و روشن فرا علمی و دفعتاً یک بيان جدید انقلابی و یا یک نظریة تازه و متمایز از کليت نظریات موجود ابداع شود، مسأله ای بی ‏ابهام و قطعی است. بايد علاوه بر مشکلات یا سؤالات مشخص و ملموس، طرحی کلی از حیات و هستی نيز پيش روي شما باشد تا بتوانید اساساً بدانيد مشکل چیست؛ اینکه بدانید امكانات موجود چه چيزی به شما می دهد و یا مسير تازه را از كجا باید باز كنيد و چه امکانات دیگری ممکن است برای حل مسأله وجود داشته باشد، نیز از وجوه مهمی است كه به این موضوع یا در شکل کلی خود به فلسفة اجتماعی خاص ارتباط می یابد.

اما در ايران ما یا فاقد فلسفة اجتماعی خاص هستیم، یا در بهترین حالت به شکل جزئی یا کلی به فلسفه های اجتماعی تجدد اتکا داریم که در اکثر موارد نه نسبت به آن خودآگاهی درستی داریم و نه اینکه به درستی و عمیقاً این فلسفه ها را شناخته و فهمیده ایم. از اینجاست که از دانشجو تا استاد فاقد مسأله هستیم و یا اینکه در صورتبندی مسأله های خاص خود دچار مشکلات حاد می باشیم. ما واقعاً نمی دانیم كه مثلاً در جامعه‏ شناسی ایرانی چرا فلان مسئله باید مطرح باشد و چرا فلان مسئله نباید مطرح باشد و اساساً معیارهای آن چیست.

بايد علاوه بر مشکلات یا سؤالات مشخص و ملموس، طرحی کلی از حیات و هستی نيز پيش روي شما باشد تا بتوانید اساساً بدانيد مشکل چیست؛ اینکه بدانید امكانات موجود چه چيزی به شما می دهد و یا مسير تازه را از كجا باید باز كنيد و چه امکانات دیگری ممکن است برای حل مسأله وجود داشته باشد، نیز از وجوه مهمی است كه به این موضوع یا در شکل کلی خود به فلسفة اجتماعی خاص ارتباط می یابد.

از این منظر، ناآگاهی و ابهام یا بی‏ توجهی و در بهترین حالت و البته نادر، اختلاف نسبت به اینکه بر چه اساسی و بر پایة چه موازین یا معیارهایی بایستی مقصد و مقصود جامعه‏ شناسي ايراني مشخص می شود، مهم ترین مانع و مشکل برای تعیین ماهیت این جامعه‏شناسی و پاسخ به سؤالات مطرح در مورد چیستی آن و یا آنچه باید باشد، است. آن دسته از مسائل یا آن دسته از الزامات و محدودیت هایی كه جامعه‏شناسی یا هر علمی را با اين به اصطلاح وجود مشخص ما یا جامعة ما مرتبط یا بی‏ربط می سازد، روشن نیست. در نتیجه حتی وقتی بحث بومی‏سازی -وضعیتی که علم بايد خودش را با آن تطبيق دهد تا با جامعة ما ربط معنادار بیابد- نیز مطرح می شود هم نمی توانیم فراتر از بحث های سطحی یا کلی حرکت کنیم. در این وضعیت، طبیعی است که حتی نتوانیم براي سؤالاتي همچون: «آیا جامعه‏ شناسي موجود می تواند كاری در جامعه انجام دهد یا خير؟»، «کجا می تواند و کجا نمی تواند؟»، «در کجا و چرا خطا می کند؟»، پاسخی بيابيم يا بر فرض یافتن پاسخ بر سر آن توافق کنیم.

به بیان دیگر، مشكل اصلي ما این است که ما معيار و شاخصی كه براساس آن جامعه‏ شناسي موجود را از منظر خاص خود نقد كنيم، نداریم تا مثلاً مستدل و روشن بگویيم کل جامعه‏ شناسی یا این و یا آن نظریه را نمی خواهیم یا می خواهیم و يا چرا چيز ديگري می خواهیم یا آن چیز دیگر چیست! توجه کنید که نمی گویم ما هیچ‏ چیزی در این زمینه ها نداریم. بحث بر سر توانایی طرح ملموس و عینی مشکلات و نقدهاست.

برای درک مسأله، بهتر و بلکه لازم است تا حوزه های دیگر علم مانند پزشکی و مهندسی را درنظر بگیریم. در این حوزه ها واقعاً همه ‏چیز ملموس و مشخص است، به نحوی که مردم عادی یا به اصطلاح عوام نیز حداقل می توانند دریابند که این علوم مشکل دارند یا نه! زیرا معیارها و معنای سلامت و بیماری یا کارکرد درست یا نادرست یک ماشین برای همگان روشن و مشخص است. در نتیجه وقتی يك پزشك يا علم پزشکی نمی تواند یک بیماری مشخص یا بیماران مبتلا به آن را درمان کند، همه می فهمند که مشکلی وجود دارد. کما اینکه عیناً در مورد کارهای یک مهندس یا کلاً مهندسی مصداق دارد. اما در مورد علوم انسانی- اجتماعی و مشخصاً جامعه‏شناسی با چنین وضعيتی روبرو نیستیم. نه تنها در تشخیص اینکه در چه مواردی و در کجا این علوم کارآ بوده و یا کار خود را درست یا غلط انجام می دهند، مشکل داریم، بلکه حتی در اینکه اصولاً کارآیی در این علوم یعنی چه و از این علوم چه انتظاری باید داشته باشیم نیز دچار مشکل هستیم. چه رسد به اينكه بتوانیم آن ها را به جامعه‏ شناسي و جامعه‏ شناسان عرضه كنيم و بگویيم در چالش با آن تكليف خود را روشن كنيد! می توانیم بگوییم که اين مهم ترین مسئلة ماست و یا حداقل از مهم ترین آن هاست. در واقع وقتی در این سطح پایه ای و مبنایی يعني اهداف علم یا آنچه كه باید از علم انتظار داشته باشیم، دچار مشکل جدی یا حداقل ابهام هستیم، طبیعی و منطقی است که مدام سردرگم باشيم و دور خود بگردیم و حتی نتوانیم بر سر اصل مشکلات یا اصل وجود مشکل در جامعه‏ شناسی به جواب روشنی دست يابيم.

علوم اجتماعی تجدد به تبع تحولات تاریخی-اجتماعی در حیات انسان غربی به‏ وجود آمده است. طی یک تاریخ طولانی از منازعات عینی و مناقشات نظری بر سر کل زندگی و هستی این علوم صورت خاص خود را یافته اند. انتظارات از آن ها و معنای کارآیی و ناکارآیی آن ها مشخص شده است. اینکه این علوم چه باید کنند و کجا باید بروند یا چگونه سؤالات خود را یافته و به چه شکلی یا چگونه به آن ها پاسخ دهند، همه در پیوند مستقیم و تنگاتنگ با جوامع و تاریخ تجدد مشخص شده است. حتی نفس خواست اینگونه از علوم یا این صورت از حقیقت که با نقد دانش های قبلی و روگردانی از حقیقت به نفع اراده و رسيدن به حقیقت تازه، از دل تحولات تاریخی-اجتماعی تجدد درآمده است. دانش ها و علوم در کل چنین پیوند و ربطی با تاریخ و جوامع داشته و از این طریق اهداف و معیارها یا نوع حقیقت مطلوب و نحوة دستیابی یا روش تحقیق آن را به‏دست می آورند.

بر این اساس، فرض شكل ‏گيري جامعه‏ شناسي بومی یا خاص بدون توجه به پیوند و ربط آن با بوم و فضاي مشخص اجتماعی-تاریخی نه ممکن و نه بر فرض امکان مؤدی به نتیجه است. يعني جامعه‏ شناسي، علم و دانش از دل خاك مشخصي رشد می کند و آن خاك هم خاكِ هويت و فرهنگ يك جامعه و حاصل کار انسان هایی است كه در این زمینه كار می کنند و لذا چون تکلیف ما با این زمینة اصلی یعنی هویت و فرهنگ جامعه مشخص نیست و کار انسان هایی که کار می کنند در این زمینه ی مشخص رخ نمی دهد، لذا ما بسیار دچار مشكل هستیم.

اين به اصطلاح ابعاد مسئله ای است که موضوع بحث می باشد. از یک جهت، مسأله یا بعد محوری ربطی با جامعه‏ شناسی بومی یا خاص ما ندارد. اصل هر علمی مستلزم پیوند و ربط مشخص با موضوع مطالعه خود است؛ کما اینکه جامعه‏ شناسی موجود یا غربی با هزار زبان از این حقیقت حکایت می کند. جامعه‏ شناسی غربي اساساً بدون چالش و درگیری با پیشامدها و پیامدهای پیدایی تجدد و جوامع مدرن چگونه امکان ظهور و شکل‏گیری پیدا می کرد؟ هم وجود یک موضوع یا جامعة تازه و هم وجود یک انسان با خصایص متفاوت به اسم انسان و جامعه تجددی شرط لازم شکل‏ گیری جامعه‏ شناسی بوده است. هم موضوع -جامعه ای متفاوت با جوامع قرون وسطایی- و هم نوع نگاه متفاوت اهل علم به این موضوع به ابداع این علم متفاوت منتهی گردید. اما خطایی که منشأ غفلت نسبت به حقایق گردید، وجود فلسفه بدوی تجدد یعنی طبیعت‏گرایی و روایت خاص آن يعني اثبات‏گرایی بود. غفلت از ماهیت تاریخی-فرهنگی جامعه و ادعای عقلانیت عام از سوی تجدد هم ضرورت توجه به اختصاصات جوامع و هم اهتمام به وجود عقلانیت های متفاوت را منتفی ساخت، به نحوی که جامعه‏ شناسی خود را به‏ عنوان عقلانیت و دانشی مربوط به همة جوامع و همة فرهنگ ها معرفی و عرضه کرد.

اما اکنون با آگاهی موجود از این خطاها و تبعات ویرانگر اعمال و به‏ کارگیری این جامعه‏ شناسی برای حیات اجتماعی هر جامعه ای متفاوت با جوامع غربی و عقلانیت خاص آن، تکلیف کاملاً روشن است. تداوم این وضع یعنی تداوم تخریب جامعه، بنابراین تغییر، هم ضرورت و هم فوریت دارد، خاصه اینکه جامعه با انجام انقلاب نشان داده است که به لحاظ پایه ای استمرار تاریخی خود را حفظ کرده و در مسیر تکامل هستی خاص خود حرکت می کند. اما چه باید کرد و چه می توان انجام داد؟

به‏ نظر می رسد كار ملموسی كه می توان انجام داد كه البته لزوماً چندان ساده و سهل هم نیست، در واقع یکی از همان امکان هایی است كه در ابتداي بحث مطرح شد. اينكه من نوعی به‏عنوان كسي كه کار خود را جامعه‏شناسی و صورتي از نظريه‏پردازي را درست می دانم و نقدهایی به جامعه‏ شناسي موجود دارم، به دوراز آنچه را که در مورد شکل درست جامعه‏ شناسي در ایران، در ذهن دارم، مشخص و مطرح کنم. به‏ عبارت دیگر آنچه که به‏ عنوان جامعه‏ شناسی یا به بیان درست تر «عقلانیت اجتماعی» معتقدم كه باید در ایران وجود داشته باشد را به همراه خصوصيات، چالش ها، مسائل و ویژگی های آن بیان کنم تا زمینه ی ذهنی ظهور یا شکل‏گیری عملی و عینی آن فراهم گردد. در مرحلة کنونی شاید بيشتر از این هم امکان‏پذیر نباشد. گرچه شاید مهم تر از این یا روش درست تر، تلاش عملی برای درگیری با موضوعات و مشکلات اجتماعی با نوع نگاه متفاوتی است که از این طریق وجوهی از آن مشخص شده است. ما به‏ عنوان کسانی كه در این حوزه فكر و فعاليت می کنیم ابتدا بايد بیان کنیم که مسئله را چگونه می بینیم و یا چگونه باید ببینیم. طرح یا نگاه مشخص هرکس چیست و نيازها و الزامات آن طرح برای عمل کدام است.

جامعه‏ شناسي از منظر من از جهتی معنای خيلي عام تری دارد. البته این به معنای انکار ماهیت خاص جامعه ‏شناسی غربی یا عقلانیت دنیاگرایانة خاص آن نیست. منظور این است که در این معنای عام، تمامی جریان های نظری و مکاتب موجود غربی، علیرغم تمامی تمایزهای درونی حتی عمده، در درون این عقلانیت عام جامعه‏ شناختی جای می گیرند. جامعه‏ شناسي يك دستگاه نظری-معرفتي خاص است كه با كنت شكل گرفته است و با وجود تحولات نظری عدیده و عمده هنوز هم ادامه دارد. البته خیلی متفاوت از کارها یا عقلانیت خاص فوكویی یا نظریه ی فمينيستي یا نظرية مطالعات فرهنگي است،

گرچه از منظری بالاتر این گرایش ها و نظریات نیز وجهی از آن عقلانیت عام اجتماعی تجدد یا جامعه‏ شناسی‏ اند؛ لذا به نظر من الزامي وجود ندارد که حتماً در این قالب خاص به‏ طوری‏ که موجود است بمانیم، بلکه بایستی الزامی عکس و مخالف آن بر عقلانیت اجتماعی اهل این علوم یا دانش ها حاکم باشد. به نظر من از الزامات جدي این كار در دورنمایی که من درک می کنم اين است كه ما باید به جاي جامعه‏ شناسي به شكلی از نظريه‏ پردازي اجتماعي شبيه نظریه های فمنیستی یا فوكو يا … برسیم. مثال هایی از این دست كه جامعه‏ شناسي نيستند، ولي نظریه اجتماعی اند و قابلیت ها و كاركردهای خاص خود را دارند، می توانند هم امکان این تحول و هم شیوه های کار را به‏ صورت نمونه ای برای ما مشخص سازند.

مختصات جامعه-شناسي ايراني – بخش اول – چاپ شده در كتاب ماه علوم اجتماعي

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه