بررسی اجتماعیِ “افسانه” ی نیما یوشیج

نویسنده:

علوم اجتماعی اسلامی ایرانی

زمان انتشار: ۰۷:۵۸ ۱۳۹۲/۱۰/۱۸

“افسانه” ظاهراً منظومه­ای عاشقانه است، چون منظومه­های رمانتیکِ هوگو، لامارتین و موسه، اما در متنِ جدال بین موجود زمینی_و البته کاملاً مادی_و مفهوم انتزاعی عشق، از زبان هر دو طرف طعنه­های تندی به وضعیت حاکم بر احساسات آدمی در شلوغی عصر جدید زده می­شود.

دریغا، شاعر جوان…

سال 1301 ه.ش همزمان با درگیری های سیاسی-اجتماعی بسیاری در این سرزمین است. تقابل قزاق ها و ژاندارم ها، روس ها و انگلیس ها، و جریانات مختلف فرهنگی- مذهبی، حال آن روزها را آشفته کرده است. شاعران برجسته ی آن دوره نیز دور از این پریشانی ها نیستند. تقی رفعت در همان حوالی خود کشی کرده (1299 ه.ش)، ابولقاسم لاهوتی به روسیه گریخته (1300 ه.ش) و شمس کسمائی داغدار کشته شدن پسر خود در درگیریهای سیاسیِ مبارزان جنگل است.

نیما اما گویی کمی دور از این ماجرا هاست. در سال 1300ه.ش کتاب “قصه رنگ پریده، خون سرد” را منتشر می­کند، در 1301ه.ش “راه شب” و “افسانه” را می­نویسد و در مقدمه­ی افسانه با بیست و پنج سال سن به دیگران این گونه خطاب می­کند:”ای شاعر جوان…!”

زمان، به نوعی زمان پوست اندازی­های اجتماعی­ست و نیما درست همین وقت را برای انتشار “افسانه” در مجله ی “قرن بیستم” انتخاب کرده. این شعر را مانیفست شعر نو نامیده اند؛ در مقدمه شعر، خود نیما آن را نمایش خوانده، گویی که از همان ابتدا هنرهای نمایشی را به عنوان دروازه­ای برای ورود به ادبیات مدرن می­دانسته.

شعر، به صورت گفتگویی بین دو شخصیت سروده شده یکی “عاشق” و دیگری “افسانه”. از لحاظ وزن به صورت یک مثنوی­ست که بعد از هر بیت مصرعی هم وزن با دیگر مصرع­ها اما با قافیه­ای دیگر آورده شده، اگر چه نیما حتی به همین اسلوب نیز در جاهایی از شعر پایبند نیست و شاید به همین واسطه همان­طور که در مقدمه گفته، باز می­گوید:«این ساختمان اشخاص داستان را آزاد می­گذارد تا از روی اراده و طبیعت و هر قدر که بخواهند صحبت کنند.»

سر صحبت را افسانه باز می­کند با احوالپرسی و دلجویی از عاشق که به شدت افسرده است، در تعابیری که او با آن­ها به شرح حال خود می­پردازد سرگشته­گی عجیبی به چشم می­خورد، اما افسانه خونسرد و متین سخن می­گوید و در عین حال مرموز جلوه می­کند. به نظر می­رسد این جلوه وظیفه­ی پنهانی نیز دارد و آن همراه کردن مخاطب با یک شعر بیست و هشت صفحه ایست. عاشق، رفته رفته هیجان­زده می­شود تا آنجا که می­گوید:

ای فسانه، فسانه، فسانه!

ای خدنگ تو را من نشانه

ای علاج دل، ای داروی درد

همره گریه های شبانه!

با من سوخته در چه کاری؟

و همین­طور در ادامه تعابیر فوق­العاده شاعرانه است،کار به گذشته نگاری می­رسد و به تدریج سر و کله افسانه در جای جای خاطرات عاشق پیدا می­شود. مخاطب کم­کم به خود می­گوید:”خب! ماجرا جالب شد” اما رفته رفته هیجان عاشق فرو می­نشیند، او تا پایان ماجرا بین این هیجان و آن افسردگی در رفت و آمد است. نکته این­جاست که نیما فقط به توصیف حال آشفته­ی عاشق بسنده نکرده و در رفتار، پریشانی او را نمایش داده است.

اما افسانه در معرفی خود هوشمندانه تر عمل می­کند، ابتدا خویش را قصه می­نامد، در هیبت موجودی که همواره زیست مستقلی در کنار عاشق داشته در می­آید و در ادامه می­گوید که اساسآ من خود عشقم.

سپس بنا به رفتار ناپایدار عاشق، ورق برمی­گردد و او شروع به دلداری دادنِ افسانه می­کند:

ای فسانه !خسانند آنان

که فرو بسته ره را به گلزار

خس، به صد سال طوفان ننالد

گل، ز یک تند باد است بیمار

تو مپوشان سخن­ها که داری

در ادامه شاعر  افسانه را به عنوان یک مفهوم آسمانی و دست نیافتنی معرفی کرده؛ در مقابل، افسانه عاشق را “نقشبند فسونکار” میخواند؛ اما از آنجا که حیات خود را وابسته به حیات او و شاید پریشانی هایش می­داند، باز او را تشویق به برآوردن نقشی دیگر می­کند.

تفاوت بین آن دو کم­کم خود را با جزئیات بیشتری می­نمایاند. عاشق تمام حیرانیش را از شادی یک روز گمگشته می­داند، روزی که انگار در تمام سرگذشتها جایی برای خود دارد، تا باقی زندگی به تلخی طی شود. عاشق گویی همان انسان رو به مدرنیته است که برای رهیدن از گمگشته گیِ خود، راهی به جز افیون و مستی نمی­شناسد. اگرچه افسانه در مقام موعظه او را به واقع­گرایی می­خواند. انگار قبول واقعیت برای زمینی­ها غیر ممکن است. در چند صفحه پایانی شعر عاشق، افسانه  را “حافظ” صدا می­زند و او را به باد انتقاد می­گیرد، گویی که نگاه آسمانی شاعر کهن را نمی­پسند و عشق را در سطح دوست دارد نه در عمق.

افسانه دلسوزانه و در حیرت از پافشاری عاشق، می­گوید: مردم واقعیت را همان­طور می­بینند که دوست دارند و بعد عاشق با بی­حوصلگیِ تمام ناگهان از تمام مواظع خود کوتاه می­آید و اعتراف می­کند که: آشفته­گی در ذات اوست نه در ماهیت عشق، خود را با توهم خود خوش می­داند و حتی از آن هم فراتر می­رود, می­گوید که من دوست دارم با فریب و دروغ زندگی کنم و اساساً از این جهت با تو_افسانه_در آمیخته­ام که تو را سراسر وهم و فریب میدانم.

شعر با حرف­های تکان دهنده­ی عاشق به پایان میرسد که بعد از تملق گویی از افسانه می­خواهد که او را همواره پنهان نگه دارد تا جفتی همانند خودش پیدا شود و تازه با او هم در تنهایی و دلتنگی سر کنند.

“افسانه” ظاهراً منظومه­ای عاشقانه است، چون منظومه­های رمانتیکِ هوگو، لامارتین و موسه، اما در متنِ جدال بین موجود زمینی_و البته کاملاً مادی_و مفهوم انتزاعی عشق، از زبان هر دو طرف طعنه­های تندی به وضعیت حاکم بر احساسات آدمی در شلوغی عصر جدید زده می­شود.

انسان در سراسر این شعر محکوم می­باشد، تا آنجا که لب به اعتراف نگشوده و خود را فریبکار و دغل پیشه نخوانده از سر در گمی رنج می­برد؛ تازه هنگام اعتراف، زبون و سر در گریبان فرو برده، به سان مجرمی پیر و پشیمان است. کسی که ادامه­ی زندگیش یا باید به تنهایی و دلتنگی سپری شود یا باز با همان پریشانی و سرگشته­گی.

آخرین نکته آن که طبق معمولِ شعرهای نیما از اسم­ها و کلمات محلی بسیاری در “افسانه” استفاده شده، اما هیچ کدام از آنها به اندازه “توکا” به سَنبل بدل نشده­اند. “توکا” در حرفهای عاشق تنها چیزی­ست که از ویرانه به جا می­ماند، که گواه سرسخت بودن اوست. اما همین عنصر در ویرانه، جفت خویش را فراموش می­کند، ایضاً این هم نشانه­ی سرسخت بودن اوست اما در عشق ورزیدن. “توکا” بعدها هم در شعر نیما نقش­های حساسی بازی می­کند…

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه