بررسی رابطه ی فلسفه ی غرب و انقلاب های مدرن گفت وگو با دکتر علی مرادخانی

زمان انتشار: ۱۵:۳۸ ۱۳۹۱/۰۳/۳۱

اگر رنسانس تجدید حیات فرهنگی است، آیا انقلاب اسلامی نیز بدین معنی بوده است؟ انقلاب اسلامی در معیارهای رایج مباحث انقلاب در دانش سیاسی نبوده و در اساس تجدید حیات فرهنگی بوده است. انقلاب اسلامی را بعضی غربی ها بدرستی البته با عنایت به شرایط غرب «روح جهان مرده» تعبیر کرده اند. جهان مرده، جهان تجدد و غرب جدید است. آنچه انقلاب اسلامی را راه برد و در بن و بنیاد آن قرار داشت، احیاء معنی بود.

اشاره: دکتر مرادخانی هم اکنون از اساتید فلسفه ی
پژوهشگاه علوم و مطالعات فرهنگی هستند و درباره ی افکار هگل و نیز بحث های مربوط به
پایان تاریخ پژوهش های مفصلی داشته اند.

از آنجا که در مفهوم انقلاب مناقشه وجود دارد و افراد مختلف
از منظرهای مختلف، معانی گوناگونی را از انقلاب مراد می کنند، در ابتدا نظر خودتان
را راجع به مفهوم انقلاب بفرمایید. به عنوان مثال برخی این گونه می گویند که ما فقط
دو انقلاب اساسی در تاریخ داریم؛ انقلاب رنسانس و انقلاب اسلامی. لذا بقیه ی انقلاب هایی
که در تاریخ با نام انقلاب شهرت یافته اند، البته به جز انقلاب اسلامی، در راستای همان
انقلاب رنسانس است و فقط تغییر صورت و ظاهر است.

چنان که فرمودید، چندان آسان نیست که انقلاب را به حد و رسم
تعریف کنیم. مع الوصف اگر علوم انسانی را در معنای عام آن لحاظ کنیم و موضوع آن را
بررسی زندگی فردی-اجتماعی انسان بگیریم، در عموم این حوزه ها می توان از انقلاب صحبت
کرد. از سوی دیگر، مفهوم انقلاب یک مفهوم جدید (مدرن) است. اگرچه معنای تغییر در ساختارهای
سیاسی از قدیم الایام مطرح بوده است، ولی توجه کنیم که انقلاب با تلقی خاصی از انسان
و جامعه در دوره ی جدید پیش آمده است. در دوره ی قدیم و عهد سنت که احوال و آثار انسان
یا بر الگوی طبیعت (
phusis)
بوده است یا بر بنیاد نظم محقق الهی در عالم، انقلاب در معنای بیرونی و سیاسی آن نمی توانست
شکل بگیرد. اما اگر مراد، معنای اصطلاحی آن نباشد، انقلاب حاصل تحول در جان آدمی است
و این البته مطلب دیگری است. اینکه فرمودید فقط دو انقلاب داریم، یا چنین گفته اند،
مطلب قابل تأملی است. گویا تلقی خاصی از انقلاب در این معنا مدنظر بوده است و الا کنار
هم نهادن نهضت تجدید حیات فرهنگی غرب (رنسانس) با انقلاب اسلامی، وجهی پیدا نمی کند.
اما در این میان نکته ی ظریفی قابل طرح است و آن این که اگر رنسانس تجدید حیات فرهنگی
است، آیا انقلاب اسلامی نیز بدین معنی بوده است؟ در این صورت انقلاب اسلامی وجهی پیدا
می کند که وجه سیاسی آن مرتبه ای از مراتب آن خواهد بود و این البته درست است. انقلاب
اسلامی در معیارهای رایج مباحث انقلاب در دانش سیاسی نبوده و در اساس تجدید حیات فرهنگی
بوده است. اگر شما می فرمایید که الباقی انقلاب ها ذیل این دو تحول مهم قرار می گیرند،
باید به قدر مشترک و قدر اختلاف آن ها توجه پیدا کرد. انقلاب های دوره ی جدید در غرب،
البته ذیل رنسانس واقع می شوند و هر کدام از انقلاب ها، از صنعتی گرفته تا علمی یا
سیاسی-اجتماعی جز بسط رنسانس نبوده است. اما فهم این بسط و این اجمال و تفصیل، با درک
مبادی آن ممکن خواهد شد. تحول در دوره ی رنسانس، تحولی در جهت گشایش افق تازه بوده
است و این افق البته با دو انقلاب علمی-صنعتی انگلستان و سیاسی-اجتماعی فرانسه گشایش
خود را به رخ کشید و اصولا تجدد (مدرنیته) با این دو انقلاب بسط پیدا کرد.

آیا درست است که بگوییم وقوع انقلاب ها در ادامه ی سیر تاریخی
نوعی تفسیر جدید از وجود است؟ و آیا زمانی که فیلسوف نوعی تعرض جدید به وجود می کند
و آن را بیان می کند، به عوارض فکر و فلسفه ی خودش آگاه است؟

این که می فرمایید انقلاب ها حاصل تفسیر جدیدی از وجود است و
اینکه فیلسوف در نگاه خود به وجود، به عوارض فکر و فلسفه ی خود وقوف دارد یا نه، مطلب
بسیار دشواری است. اگر تعرض و تحدی به وجود را جدی بگیریم و از سخن کلیشه ای عبور کنیم،
انقلاب از آن عالم انسانی است. ملک و فلک که انقلاب ندارند. انسان هم همه ی این احوال
را، که  انقلاب یکی از آن هاست، در نسبت با
وجود می یابد و اساسا مسئله ی فیلسوف، وجود و نحوه ی انکشاف آن در انسان است. در این
نحوه ی انکشاف وجود، افق تاریخی در معنای امکانات انسان گشوده می شود. اما این مسائل
جز با اعتقاد و جز با تحول در جان صورت نمی گیرد. با مصالح، با این کنم یا آن کنم،
بشر به مقام تأسیس نمی رسد.

اگر اجمالا تبیین جنابعالی را از تأثیر فلسفه بر انقلاب بپذیریم،
تأثیر انقلاب ها بر فلسفه ها چه بوده است؟ ضمن این که لطف بفرمایید و مشخصا به این
رابطه و نسبت در فلسفه ی هگل اشاره بفرمایید.

سؤال های حضرت عالی یک منظومه ی فلسفی می خواهد یا از یک منظومه ی
فلسفی خاص تغذیه می کند. اما در حد بضاعت مزجات عرض می کنم که یکی از خاستگاه های انقلاب،
زندگی فرهنگی مردم است. مردم اگر به حیث «جمع پریشان» در آنان بنگریم؛ اگرچه در نگاه
نخست -به قول قدما- در فطرت اول نظر به فرهنگ ندارند، اما این «جمع پریشان» به لحاظ
تاریخی گاه با پیش آمدن بحران در معنای زندگی، اهل فطرت ثانی می شوند. در این صورت
برای خلق معنای تازه ای از زندگی، تمنای افق تازه دارند و این امر یا در بن سوانح می ایستد
یا برآمده ی از آن سوانح است.

باید گفت که قرن نوزدهم در فلسفه، قرن اندیشه ی در شرایط وقوع
و پیامد انقلاب هاست. از جمله ی مهم ترین آن ها انقلاب فرانسه است. انقلابی که موجب
دگرگونی در صورت حاکمیت ها، طرح مباحثی در حقوق ملت ها و مسایل مهم دیگری شد. انقلابی
که هم نقد شد و هم مدح. فلسفه ی قرن نوزدهم بالاخص در سنت آلمانی از کانت تا هگل و
بعد هگلی ها بی نظر به انقلاب نبودند. کانت که در مقام ثبوت قایل به اصلاح بود، گرچه
در مقام اثبات او را روبسپیر۱ آلمان خوانده اند، بی تفاوت از کنار انقلاب فرانسه نگذشت
و بر آن بود که اگر کسی از آن دل خوش هم نباشد، نمی تواند شکوه و عظمت آن را نادیده
بگیرد و از این رو البته کانت اگر در تاریخ و سیاست قایل به انقلاب نبوده است اما آن را
در مقام فیلسوف نشانه و اماره ی افق تاریخی می دید. در فیخته و هگل، البته نگاه به
انقلاب فرانسه لازمه ی فلسفه ی آن ها تلقی شد. فیخته البته تا اندازه ای به «تنبیه الامه»
در خصوص انقلاب پرداخت، اما چون نظر چندان فلسفی ای نداشت یا نظر سیاسی او بر نظر فلسفی
او در این خصوص غلبه داشت، بعدا در مقابل انقلاب فرانسه در مقام جانبداری از ذهن و
زبان آلمانی ایستاد. ولی برای هگل، مسئله در کانون توجه فلسفی بود و تأملات هگل در
خصوص انقلاب فرانسه، خود کار مبسوطی است و بی وجه نیست که بعضی او را فیلسوف انقلاب
فرانسه خوانده اند. آنچه در بیان هگل، اجمالا برای ما حائز اهمیت و توجه است، این است
که هگل مفاهیم یومیه ی انقلاب را مثل آزادی و مانند آن، به مسئله ی فلسفی و متافیزیکی
تبدیل کرد و در خصوص آن ها اندیشید و نظام فکری او در واقع شبکه ی طرح مسایل سیاسی،
حقوقی، اجتماعی و تاریخی دوره ی جدید در میدان آگاهی فلسفی است. یعنی حوزه ی عمل انسان
مدرن به نحو نظری دیده شده است. با همین نگاه است که هگل می آموزد آنچه ابتدائا باشکوه
و به تعبیر خودش طلوع باشکوه خورشید بوده است، اگر در شرایط تحقق آن نیندیشیم، چگونه
راه به روبسپیر می برد. هگل زیست در سایه ی گیوتین را پیآمد آزادی سوبژکتیو می داند.
این اراده به تحقق اراده ی گزافی روبسپیر و منطق گیوتین، به هگل آموخت که باید در معنا
و مفهوم آزادی تعمیق و درنگی صورت گیرد. در واقع هگل دریافت که اگر انقلاب از منطق
فرهنگی به معنای درست آن دور افتد، راه به منطق روبسپیر می برد. البته می دانید که
روبسپیر انقلابی بود، اما در شرایط تحقق اراده ی خویش نمی اندیشید. بعضی متفکران گفته اند
که انقلاب، ما را متوجه «آغاز» می کند. این آغاز در انقلاب، چیزی جز فرهنگ و عهدی نیست
که آتش به جان اهل انقلاب می زند. مارکس هم در شرایط منطق روبسپیری اندیشید، اما او
آن شرایط را نه در روبسپیر که در ناپلئون دید و در هجدهم برومر بناپارت آن را تحلیل
کرد. ولی هگل وقتی از ناپلئون تمجید می کرد، در واقع ناپلئون را مؤسس تأسیسات و نهادهای
انقلاب می دید که می توانست به اراده ی گزافی روبسپیر، قالب و حد و مرز و به اصطلاح
وضعیت (
situation) ببخشد.

به عنوان سؤال پایانی بفرمایید که چگونه می توان نسبت فلسفه
و انقلاب را در انقلاب اسلامی ایران، تحلیل کرد؟

انقلاب اسلامی را بعضی غربی ها بدرستی البته با عنایت به شرایط
غرب «روح جهان مرده» تعبیر کرده اند. جهان مرده، جهان تجدد و غرب جدید است. نکته ی
مهم این جاست که در انقلاب اسلامی و در بنیاد آن چه دیده اند که آن را این چنین وصف
کرده اند؟ و الا از این تحولات، اگر حمل بر معنای ظاهری آن شود، در دنیای امروز کم
اتفاق نمی افتد. آنچه انقلاب اسلامی را راه برد و در بن و بنیاد آن قرار داشت، احیاء
معنی بود. انقلاب اسلامی حکایت غلبه ی سنت بر تجدد در تاریخ ما بود. یک نه بزرگ به
مدرنیزاسیون استوار بر اراده ی روبسپیری بود. این معنی، از سنت آزاد شده بود و این
سنت هم استوار بر مواریث فرهنگی و تاریخی بود. جوهره ی این مواریث در سنت ایرانی-اسلامی
معارف حقه ی قرآن وعرفان و برهان بود. درست همان چیزی که از جهان متجدد رخت بربسته
بود. از این رو گفته بودند، انقلاب اسلامی روح جهان مرده است. این روح مهم است. پاس داشت
انقلاب، پاس داشت این روح است. این جز با احیاء جوهر انقلاب که انقلاب در فرهنگ است،
میسور نمی شود. البته اگر چندجا تعبیر فرهنگ را به کار بردم، مرادم دلالت جامعه شناختی
امروزی آن نیست. بلکه مرادم معنای اصیل آن است که وجهی از آن را می توان به «تنبیه الامه»
و «تنزیه المله» تعبیر کرد.

پی نوشت:

۱-ماکسیمیلیان روبِسپیر  (به فرانسوی: Robespierre Maximilien)(۱۷۹۴ – ۱۷۵۸) یکی از معروفترین رهبران
انقلاب فرانسه بود. وی یکی از تأثیرگذارترین اعضای کمیته نجات ملی انقلاب فرانسه بود
و نقش به سزایی را در دوره ی وحشت پس از انقلاب و به راه انداختن آن بازی کرد. دوره ی
وحشت و سرکوب، با دستگیری و اعدام خود وی با گیوتین به پایان رسید.

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه