بررسی مبانی متافیزیکی پزشکی و چشم اندازی از پزشکی اسلامی

نویسنده:

دانشجو: سیدپژمان امین مدنی

زمان: 1392

زمان انتشار: ۱۵:۱۰ ۱۳۹۲/۰۵/۲۷

ابتدا پزشکی غربی یا مدرن را مورد بررسی قرار می‌دهیم، سپس به مکاتب کل‌گرا و مبانی هستی شناختی آن به عنوان رقیب پزشکی غربی می‌پردازیم و رویکرد هرمنوتیک را به عنوان یکی از رویکردهای جدید در این گروه تفصیل بیشتر می‌دهیم. نهایتاً به مقایسه و بررسی این مبانی متافیزیکی پزشکی، از منظر اسلام و فلسفه مسلمین پرداختیم تا راهگشای نوع نگاه پزشکی اسلامی به این مبانی باشد

 چکیده

در این پایان نامه نگاهی هستی شناسانه به پزشکی و مبانی فلسفی آن انداخته‌ایم. ابتدا به بررسی مبنا در علوم پرداخته و از زوایای مختلفی معنا و جایگاه مبانی علوم را بیان کرده‌ایم؛ و محدوده متافیزیک به معنای اخص آن یعنی هستی‌شناسی را برای موشکافی انتخاب کرده‌ایم. در این محدوده به موضوعاتی مانند هستی‌شناسی و ماهیت جهان، عناصر سازنده آن، واقعی بودن یا نبودن بعضی مفاهیم پزشکی، فروکاست گرایی و جبر حاصله از آن، در ارتباط به پزشکی می‌پردازیم؛ اینگونه که ابتدا پزشکی غربی یا مدرن را مورد بررسی قرار می‌دهیم، سپس به مکاتب کل‌گرا و مبانی هستی شناختی آن به عنوان رقیب پزشکی غربی می‌پردازیم و رویکرد هرمنوتیک را به عنوان یکی از رویکردهای جدید در این گروه تفصیل بیشتر می‌دهیم. نهایتاً  به مقایسه و بررسی این مبانی متافیزیکی پزشکی، از منظر اسلام و فلسفه مسلمین پرداختیم تا راهگشای نوع نگاه پزشکی اسلامی به این مبانی باشد؛ اینگونه که با رجوع به هستی شناسی حکمت متعالیه با تفسیر عرفانی آن، و با استفاده از مفاهیم وحدت وجود و تجلی، و همچنین بررسی احادیث پزشکی در اسلام، نظامی از مبانی متافیزیکی پزشکی ایجاد شد که می‌تواند مبنای پزشکی اسلامی قرار بگیرد.

کلمات کلیدی : مبانی متافیزیکی پزشکی، هستی شناسی، اسلامی، کل نگر، مدرن، غربی، مبنا، علوم، پزشکی

 

خلاصه، نتایج، و پیشنهادات

ابتدا در فصل اول به بررسی مبنا در علوم پرداختیم و از زوایای مختلفی معنا و جایگاه آن را بیان کردیم. از سطح معرفت‌شناسی گرفته که نظریات انسجام گرایان[1] را مبنی بر لزوم انسجام داشتن باورهای فرد، به عنوان تبیینی برای مبنا داری علوم در نظر گرفتیم، تا سطح روش‌شناسی که در آن اقرار پوپر به نیازمندی علوم به گزاره‌هایی که قبول یا رد آنها نیازمند تصمیم ماست را به عنوان نیازمندی به مبنا در روش ایجاد علوم تفسیر کردیم، تا سطح سیاست گذاری که در آن مبانی علوم در «ایده مرکزی[2]» و »رهنمون ایجابی[3]» لاکاتوش به عنوان اجزاء اصلی برنامه‌های پژوهشی ایفای نقش می‌کنند.

منظور ما دراین پژوهش از مبانی متافیزیکی پزشکی گزاره‌هایی کلی است که به پزشکی مربوطند. این گزاره‌های کلی گرچه در محدوده علم و مهارت‌های پزشکی دسته‌بندی نمی‌شوند اما رابطه وثیقی با معرفت و عمل پزشکی دارند؛ و در این مطالعه، محدوده متافیزیک به معنای اخص آن را برای موشکافی انتخاب کرده‌ایم. در این محدوده به موضوعاتی مانند هستی‌شناسی و ماهیت جهان، عناصر سازنده آن، واقعی بودن یا نبودن، فروکاهش اشیاء و جبر حاصله، و غیره مربوط به پزشکی می‌پردازیم.

این گزاره‌ها غیر از موضوعشان که در بالا ذکر شد، ویژگی دیگری نیز دارند و آن مبنایی بودن است؛ بدین معنا که به علت داشتن ارتباط وسیع با تقریباً تمام گزاره‌های سطوح پائینتر[4] مرکزیت زیادی دارند. یعنی هر تغییر در آنها باعث می‌شود کل منظومه باورهای پزشکی نیاز به اصلاح پیدا کند. در بیانی لاکاتوشی، این گزاره‌های کلی، ایده مرکزی و رهنمون‌های ایجابی یک برنامه پژوهشی پزشکی (مثلا برنامه پژوهشی پزشکی مدرن یا طب سنتی ایرانی) هستند. این گزاره‌ها همانجایی هستند که سلسله عقب رونده آزمودن گزاره‌های حاصل از آزمون – آنطور که پوپر می‌گوید – متوقف می‌شود. اینها همان گزاره‌های مبنایی هستند که اخذ یا رفض آنها در علوم، متکی به تمصمیمات ماست.

پس از این که مبناداری علوم و معنای آن مشخص شد، به نشان دادن مبناداری پزشکی پرداختیم و نمونه‌هایی از آن را از منظر پژوهشگران پزشکی آوردیم، از جمله ‌فرضهای موجود در مفاهیم سلامت، بیماری، و پزشکی، و همچنین بحث علیت در مدلهای مختلف نگاه به پزشکی ذکر گردید.

در فصل دوم پس از بیان تاریخچه‌ای فلسفی که اشاره‌ای به تحول پزشکی قرون وسطی به پزشکی مدرن و تغییرات فرضهای فلسفی و رویکردهای پزشکان می‌کرد؛ به کنکاش مبانی متافیزیکی پزشکی مدرن پرداخته، و آن را در چهار بخش بررسی کردیم؛ ابتدا موضع متافیزیکی پزشکی مدرن نسبت به عنصر نهایی سازنده جهان که رویکردی واحد انگارانه است بررسی شد، سپس به نوع نگاه پزشکی مدرن نسبت به ماهیت جهان و اجزاء سازنده آن که که موضع فیزیکالیسم و مادی‌گرایی در هستی‌شناختی است مورد موشکافی واقع گشت و پس از آن به مواضع مختلف در مورد واقعی بودن یا نبودن مفاهیم پزشکی پرداختیم، در انتها فروکاست گرایی و فرض همراه آن یعنی جبرگرایی بررسی گردید. در انتها نیز پیشنهاداتی برای تحقیق در سایر مبانی فلسفی پزشکی مانند انسان شناسی، ارزش شناسی، و معرفت شناسی ارائه گردید.

در باب موضع نسبت به عنصر سازنده جان، مدل زیست‌پزشکی نسبت به جهان موضعی واحد انگارانه[5] و مکانیکی دارد. منظور از واحد‌انگارانه این است که یک عنصر نهایی است که جهان را تشکیل می‌دهد (Pojman, 1998) از نظر مدل زیست‌پزشکی این عنصر نهایی ماده است که انرژی و نیروهای عامل بین و بر موجودات مادی نیز شکلی دیگر از آن است. این موضع واحد‌انگارانه همان فیزیکالیسم است. فیزیکالیسم صورت اصلاح شده مادی‌گرایی[6] است. طبق متواضعانه‌ترین نسخه این آموزه، تمامی امور واقع جهان بر امور فیزیکی جهان مبتنی[7] هستند، بدین معنی که هر جهانی که به لحاظ فیزیکی کاملا شبیه جهان ما باشد، از همه نظر شبیه به آن است. (خوشنویس, 1388, ص. 5) اینگونه در پزشکی مدرن شخص، با همه ویژگیهای روانی اش، چیزی بیش از بدنش با همه ویژگیهای فیزیکی آن نیست.

در مورد واقعگرایی یا ضدواقعگرایی، می‌توان هم از منظری شناخت شناسانه و هم از منظری متافیزیکی موضوع را بررسی کرد که در اینجا نوع نگاه ما از منظری هستی‌شناسانه به این موضوع است. برای بررسی مواضع در برابر واقعیت در پزشکی مدرن، یکی از مفاهیم مهم آن یعنی «بیماری[8] و سلامت[9]» را انتخاب کرده‌ایم. چرا که از مفاهيم اساسي در پزشكي زيست شناختي تعريف بيماري و سلامتي است كه بيماري را نوعي «اختلال در ماشين بيولوژيك» مي داند. فلسفه پزشکی اين مفهوم را بطور اساسي به چالش کشیده و با گشودن نگاهي كلي تر به انسان و سلامتي، راهي نوين را نشان مي‌دهد

برای تمایز بین این دو موضع دو معیار مطرح شد: دو پرسش که پاسخ به آنها موضع ما را مشخص می کند:

یک. آیا پاسخی صحیح، مستقل از تصمیمات پزشک یا دیگران که به منظور دسته بندی و طبقه بندی اتخاذ می‌شوند، در مورد این سوال وجود دارد که کدام یک از شکایتها[10]، نشانه‌ها[11]، و غیره به یک بیماری[12] مشخص مربوط هستند؟ از نظر یک واقعگرا اگر دکتر در بیان اینکه سرفه و درد شکمی بیمار هردو متعلق به یک بیماری هستند اشتباه نکرده است، آنگاه موجودی فیزیکی وجود داد که این دو نشانه را وحدت می‌بخشد. ضدواقعگرا معتقد است که حتی در این مرحله هم دکتر انتخابی شخصی و احتمالا به دلایل عملی انجام داده است.

دو. آیا انواعی که نشانه‌ها را در آنها طبقه بندی می کنیم واقعی هستند؟ آیا ویژگیهایی از ساختار دنیا را بیان می‌کنند یا ما نشانه‌ها را آنها را بر اساس معیارهایی انفسی دسته بندی می‌کنیم؟ به طور خلاصه، واقعگرا معتقد است که بیماری‌ها کشف می شوند، و ضدواقعگرا معتقد است که بیماری اختراع می‌شود.

برهمین اساس درمیان واقعگرایان 7 موضع را شناسایی شده : از واقعگرایی محسوس گرفته تا فرآیندگرایان.

در واقعگرایی محسوس بیماری یک موجود غیر مجرد است که می‌تواند به طور مستقل از یک میزبان وجود داشته باشد. وقتی یک میزبان درگیر یک بیماری می‌شود و آن را کسب می‌کند می‌گوییم او آن بیماری را دارد همانند اینکه بگوییم او یک اسب دارد.  بیماری کاملا مستقل از میزبان است و حتی یک حالت از بیمار نیز نیست. نظریات باستان که بیماری را روحهای خبیث مهاجم به بدن می‌دانستند از این نوع هستند. پیروان اولیه نظریه میکروبها[13] نیز که فکر می کردند شخص یک بیماری را دارد اگر و تنها اگر به باکتری مربوطه مبتلا شده باشد، در همین دسته هستند. به غیر از این نظریه افراطی که امروزه رها شده است، می‌توان سه نظر دیگر را نیز شناسایی کرد؛ که در حالی که برای بیماری واقعیت قائل هستند، معتقد به استقلال آن از بدن بیمار نیستند. در این دیدگاه‌ها واقعگرایان ویژگیهایی از بیمار را که یک بیماری از آن تشکیل شده بیان می‌کنند. نظر اول بیماری را مجموعه ای شکایتها و نشانه ها می‌داند؛ داشتن یک بیماری یعنی داشتن شکایتها و نشانه‌های مربوطه. نظر دوم بیماری را به صورت زیربنایی با وضعیت فیزیولوژیک بدن مورد بررسی شناسایی می‌کند. نظر سوم بیماری را با فرآیندی که بدن طی می‌کند می‌شناسد. این سه نظر با در نظر گرفتن این که آیا «علت» نیز در تعریف بیماری شرکت دارد یا نه، تبدیل به شش موضع می‌شود. به عنوان مثال می‌توان گفت بیماری یک مجموعه از شکایتها و علاتم، یک وضعیت، یا یک فرآیندی است که بدن طی می‌کند؛ به اضافه یک علت؛ یعنی بیماری نیازمند این است که شکایتها و علائم، یا وضعیت، یا فرآیند به خاطر علت خاصی ایجاد شده باشند.

سپس به مواضع ضدواقعگرایان نیز پرداخته شد که از میان چهار نوع ضدواقعگرایی رایج در فلسفه علم (یعنی برساخت‌گرایی[14]، تجربه‌گرایی[15]، ابزارانگاری[16]، و فروکاست‌گرایی[17]) «برساخت‌گرایی» متناسب ترین و تنها گزینه برای مفهوم «بیماری» است. در میان ضدواقعگرایان نیز 15 موضع شناسایی شد که دو محور دارد : اینکه بیماری بر چه اساسی تعریف می‌شود و محور دیگر اینکه که چه کسی در مورد دسته بندی بیماری‌ها با این معیارها تصمیم می‌گیرد؟

در محور اول، یک معیار می‌تواند معیار «ابزارانگارانه[18]» باشد، که بر این اساس هدف پزشکی توانایی توضیح وقایع گذشته و پیش‌بینی آینده است. لذا انواع بیماری ها مقولاتی برای این دو امر هستند و رده‌بندی بیماری بسته به این است که فایده‌ای در زمینه پیش‌آگهی[19] یا درمان داشته باشد. یک موضع ظاهرا شبیه به ابزارانگاری پزشکی، اما نهایتا متفاوت، «عمل‌گرایی بیمار محور[20]» است. عملگرایان هدف پزشکی ر اشناخت و پیش‌بینی روش طبیعت نمی دانند بلکه کمک به بیماران می‌داند. لذا بیماری‌ها باید برای بیشینه کردن منفعت به بیمار انتخاب شوند. باید همه گستره آثار اجتماعی، سیاسی، و اقتصادی پزشکی بر بیمار را در تعیین سود او و در نتیجه دسته بندی بیماری‌ها دخیل کرد. موضع دیگر، «منفعت‌گرایی[21]» است که در آن همه بیماران، یعنی همه کسانی که پزشکی به آنها خدمت می‌کند مد نظر هستند. منفعت گرایی به منفعت رساندن به جامعه به عنوان یک کل تمرکز دارد، و انواع بیماری اگر برای جامعه به عنوان یک کل منفعت داشته باشند قابل قبول هستند. توصیف بیماری می‌تواند عمل‌گرا باشد اما نه لزوماً «بیمار محور» بلکه می‌تواند «اقتصادی» نیز باشد. در آن صورت بیماری طوری تعریف می‌شود که رفاه اقتصادی گروه خاصی را افزایش دهد. می‌توان این موضع را موضع «مارکسیست» نامید. (حتی اگر هیچ مارکسیستی چنین بیانی نداشته باشد.) گونه‌ای دیگر و احتمالا معقولتر از عملگرایی«تمامیت‌گرایی[22]» است. تمامیت گرایی نقش پزشکی را حمایت از اقتدار صاحبان قدرت می‌داند. تعریف یک بیماری نیز مورد قبول پزشکی است اگر آن تعریف صاحبان قدرت را حمایت کند.

اما محور دوم جدول مواضع، با این سوال مشخص می‌شود که چه کسی در مورد دسته بندی بیماری‌ها با این معیارها تصمیم می‌گیرد؟ یعنی سخنگوی پزشکی کیست؟ در اینجا سه گزینه وجود دارد. گزینه اول خبرگان پزشکی (دکترها، دانشمندان علوم پزشکی، و …) هستند، که در ظاهر اینان هستند که در مورد بیماری تصمیم می‌گیرند. گزینه دیگر را می‌توانیم طبقه حاکم بنامیم. تعریف بیماری ممکن است از طریق سلسله مراتب سیاسی، از بالا تحمیل شود. گزینه آخر بیماران هستند. گرچه بیماران به صورت فردی در جایگاهی نیستند که بتوانند انواع بیماری را ایجاد کنند اما به صورت گروهی این اثرگذاری را خواهند داشت.

پس از این موارد به فروکاست گرایی و جبرگرایی پرداخته شد، که در ارتباط نزدیکی با فیزیکالیسم و مادی‌گرایی است. در فروکاست گرایی چهار نوع تشخیص داده شد. به طور سنتی فیزیکالیسم شکل فروکاست گرایی رشته‌ای به خود گرفته است، که به فروکاهیدن گزاره‌ها و نظریه های رشته‌های دیگر به گزاره ها و نظریه‌های علوم فیزیکی اشاره دارد. مثال این امر فروکاهیدن شیمی به فیزیک است. فروکاست‌گرایی نظریه‌ای[23] نیز نوع دیگری از فروکاست گرایی است که شامل فروکاهیدن گزاره‌های نظریات مختلف به گزاره های یک نظریه پایه‌ای تر در یک رشته می‌شود. فروکاست‌گرایی هستی‌شناسانه[24] است نیز نوعی دیگر است که که در آن پدیده‌های مرتبه بالاتر توسط پدیده های مرتبه پایین تر تعیین می‌شوند. چرا که این پدیده‌های سطح بالا قابل فروکاست به ترکیبی از پدیده‌های سطوح پایین هستند که خواص آنها نیز به پدیده‌های سطح بالا می‌رسد و اینگونه خواص جدید کاهش یافته و ساده سازی صورت می‌گیرد فروکاست‌گرایی روش شناختی[25] نیز از طریق تشریح پدیده‌های سطح بالا به پدیده‌های سطح پائین تشکیل دهنده آنها، تحقیق را ساده سازی می‌کند.

می‌بینیم که نوع سوم یعنی فروکاست گرایی هستی شناختی نقشی پایه‌ای در سه نوع دیگر نیز دارد. به نظر می‌رسد دلیل این که تصور می‌شود می‌توان نظریه‌ای را به نظریه دیگر یا رشته علمی را به دیگری فروکاست این باشد که همگی آنها پدیده واحدی را توصیف می‌کنند، یعنی اجزاء مادی شکل دهنده هر پدیده که امروزه اتم دانسته می‌شود. به بیان دیگر از آنجایی که همه رشته ها و نظریه‌ها در مورد اتمها صحبت می‌کنند – اما در آرایشها و ارتباطات مختلف با یکدیگر – و پدیده‌های موضوع این نظریه ها و رشته‌های علمی قابل فروکاهش به اتمها هستند، پس باید بتوان زبان مشترکی برای بیان این مطالب پیدا کرد. که این امر همان فروکاست گرایی هستی شناختی می‌شود.

یکی دیگر از پیش‌فرضهای مهم مدل زیست‌پزشکی جبرگرایی[26] است. جبرگرایی که معمولا به دنبال فروکاست‌گرایی می‌آید، به این مفهوم است که یک حادثه یا عمل به وسیله حوادث یا شرایط پیشینش شکل داده یا معین می‌شود. اگر آن شرایط یا وقایع پیشین را بدانیم، عواقب واقعه یا پیامد، قبل از وقوع معلوم هستند. در نسخه علمی جبرگرایی، شرایط اولیه به همراه یک قانون حاکم، برای پیش‌بینی یا تعیین یک واقعه یا اثر بعدی به صورت دقیق کافی هستند. با گذاشتن این فرض در کنار فیزیکالیسم، جایی برای علل غیر مادی نیز باقی نمی‌ماند و شرایط اولیه مادی این جهان سرنوشت آن و سرنوشت هر کس را تعیین می‌کند. نمود آن در پزشکی بدین صورت است که در صورتی که پزشک بتواند عوامل جسمی را تحت کنترل درآورده و تغییرات مناسب را اعمال کند لزوماً در درمان موفق خواهد شد.

در فصل سوم رویکردهای کل‌گرا که رقیب رویکرد مدرن به پزشکی هستند کنکاش می‌شوند. کل‌گرایی موضعی متافیزیکی است که به وحدت جوهری[27] عالم معتقد است و این دیدگاه را دارد که کل‌ها بیشتر از مجموع اجزائشان هستند، و رفتار کل‌ها را نمی‌توان با رجوع به رفتار اجزائشان توصیف کامل کرد. البته کل‌گرایی تحلیل اجزاء را رد نمی‌کند بلکه معتقد است که تحلیل اجزاء نیز باید در پرتو کل انجام شود. در پزشکی کل نگر دانستن آنچه در هر اندام یا دستگاه اندام‌ها رخ می‌دهد باعث نمی‌شود که بدن را درک کنیم، بلکه به ما نشان می‌دهد که چگونه دستگاههای اندامی متفاوت با یکدیگر کار می‌کنند. هدف غایی دستگاه‌های بدن سلامتی و بهروزی انسان است که از تعامل بین آنها با یکدیگر و تعامل آنها با محیط زیست و اجتماع حاصل می‌شود.

در بسیاری از مکاتب پزشکی کل‌گرا طبیعت و شعور منتسب به آن جایگاه ویژه‌ای دارد به طوری که مفهوم طبیعت می‌تواند نقطه جدایی و تمایز طب سنتی از طب مدرن ‌باشد. یعنی در عالم و در بدن انسان هیچ حرکت و فعل و انفعالی بدون سبب نیست، پس طبیب هم باید به طبیعت مدبّره توجه کرده و آن را سرمشق و الگوی خویش قرار دهد. لذا در این مکاتب، سعی می‌کنند کمترین مداخله را در طبیعت داشته باشند و تنها به عنوان کمک و تقویت آن وارد شوند. چنین نگاهی با مادی‌گرایی و حتی نسخه اصلاح شده آن یعنی فیزیکالیسم نیز ناسازگار است. مفهومی مانند حکمت که به طبیعت نسبت داده شده از حوزه معناست و نسبتی با ماده و فیزیک ندارد و با زبان شیمی و فیزیک نیز نمی‌توان «حکمت» و «بیهودگی» را توصیف کرد، همچنین نظام هدفمند و غرض محور در بسیاری از طب های سنتی، با کنار گذاشتن خداوند – به عنوان نیرویی مافوق طبیعت – از معادلات سازگار نیست؛ چه در موضع خلق، چه در موضع نگه داری، و چه در موضع تدبیر.

در نظامهای کل گرا معادل سازی ذهن با مغز پذیرفته شده نیست و ابعاد روانی و اجتماعی بیمار را فاکتورهای جداگانه و غیرقابل فروکاهیدن در سلسله علل در تشخیص و درمان می‌دانند. اینجاست که ثنویت در عنصر سازنده جهان وارد می‌شود، یعنی غیر از ماده چیز دیگری در جهان وجود دارد که قابل تبدیل، فروکاهیدن، و جایگزینی در استدلالات توسط ماده نیست. در بسیاری از پزشکی‌های کل‌گرا این تنها ذهن و بدن نیستند که مد نظر هستند بلکه محیط اجتماعی و زیست‌محیطی بیمار نیز جزو عناصر سازنده جهان است. موضع متافیزیکی ثنویت در عناصر جهان، محدودیتی ایجاد نمی‌کند که بین این عناصر مادی یا ذهنی- روانی تعامل باشد. در مورد نحوه تعامل این دو عنصر رویکردهای مختلفی وجود دارد از جمله رویکرد تعامل‌گرایی که به تعامل دو طرفه این دو معتقد است، رویکرد فراپدیدارشناسی[28]،که معتقد است بدن بر ذهن اثر می‌گذارد اما ذهن بر بدن اثر نمی‌گذارد. به بیان دیگر، وقایع ذهنی حاصل فرایندهای بدنی هستند، که البته قابل فروکاهش به آنها نیستند. رویکرد توازی‌گرایی[29]، که در آن ذهن و بدن دو واقعیت قابل مقایسه و غیرقابل فروکاهش به یکدیگر هستند که تعامل ندارند، بلکه دو زنجیره مجزای و مستقل علّی هستند درکنار هم و متقارن در یک «نظم از پیش تعیین شده» عمل می‌کنند. رویکرد جنبه‌های دوگانه[30] نیز بیان می‌کند که ذهن و بدن دو موجود فی‌نفسه جدا نیستند بلکه دو ویژگی یا خاصیت مجزا و غیرقابل فروکاهش یک موجود یا واقعیت هستند.

رویکرد هرمنوتیکی نیز یکی از رویکردهای کل‌نگر در زمینه پزشکی است که قدمت زیادی ندارد به حدی که شاید منابع اصلی تألیف شده در این زمینه از انگشتان دودست فراتر نرود.

برای آنکه پزشکی را در حوزه پزشکی بکار ببریم باید تعریف متن را مورد بازنگری قرار دهیم. در ادبیات هرمنوتیک می‌توان متن را به صورت هر گروهی از نشانه ها تعریف کرد که یک کلیت را تشکیل می‌دهند و از طریق تفسیر معنادار می‌شوند. بنابراین لزومی ندارد که متن محدود به نوشته‌ها باشد بلکه می‌تواند یک شهر، رمان، یا حادثه تاریخی باشد، بلکه می‌تواند یک مورد پزشکی به مثابه بیمار یا بیماری باشد؛ بدین معنی که بیمار یک ظاهر جسمانی دارد که در واقع صورت خارجی یک حقیقت نهفته و پوشیده است، که برای فهم آن باید بیمار را به منزله یک متن در نظر بگیریم و سپس به تفسیر او بپردازیم. البته بیمار تنها به کمک متون مختلف دیگر مانند روایت بیمار، تاریخچه بیماری، بدن بیمار به عنوان ابژه، معاینه جسمی و نتایج آزمایشها و عکسها قابل تفسیر می‌باشد، اما متن اولیه خود بیمار است نه بیماری یا مجموعه‌ای از اندامها، بلکه کل بیمار، از جمله شخصیت، تاریخ زندگی، و دلبستگی‌های او. متون ثانوی متعددی نیز وجود دارند که بر اساس این متن اولیه گسترش می‌یابند. این متون که شامل تجربیات بیمار یا روایت او، تاریخچه، معاینات فیزیکی، و متون حاصل از ابزارهای پزشکی و آزمایشات می‌شوند در معاینه بالینی می‌گنجند و متون ثانوی هستند.

تجربیات بیمار یا متن تجربی علائمی هستند که بیمار تجربه می‌کند و آنقدر قابل توجه باشند که شکل عادی زندگی بیمار را به هم بزنند. بیمار در وهله اول خود به تفسیر این متن تجربی دست می‌زند و اگر بتواند معین کند که مشکل چیست و بتواند آن را رفع کند نیاز به کمک پزشکی احساس نخواهد کرد؛ وگرنه به پزشک مراجعه خواهد کرد که «مهارت هرمنوتیکی» در حوزه پزشکی دارد. اینجا یکی از تفاوتهای رویکردی در طب قدیمی و طب نوین مشخص می‌شود: در طبهای سنتی سعی می‌شد بیمار در زمینه تفسیر و خود‌درمانی توانمند شود و تنها در موارد شدید، نادر، و… به طبیب مراجعه شود؛ اما امروزه در طب مدرن رویکرد برعکس است و از خوددرمانی به شدت نهی می‌شود.

متن روایتی یا تاریخچه بالینی، به عنوان بخش معمولی از هر معاینه پزشکی است که پزشک در آن سوابق، تاریخچه بیماری و … را از بیمار می‌پرسد و روایت بیمار از مشکلات و تأثیرات بر زندگی عادی او ثبت می‌شود. « در متن روایتی سه نویسنده وجود دارد : بدن بیمار شده، بیمار، و پزشک.» (میچنیکوفسکی & گرینن, 1383) «متن فیزیکی» نتیجه معاینه بیمار است و توسط پزشک نوشته می‌شود، و شامل کاربرد حسها و ابزارهای تکنولوژیک تقویت کننده حس توسط پزشک است، مثلا گوشی پزشکی که به پزشک امکان شنیدن صدای قلب را می‌دهد. «متن ابزاری» نیز شامل استفاده از ابزار در تشخیص است، ابزارهایی که گسترش حس پزشک محسوب نمی‌شوند مانند آزمونهای تشخیصی و بررسی شیمایی خون، تصویربرداری رادیویی (رادیولوژی)، سونوگرافی، و غیره.

برای آنکه پزشک بتواند هر تظاهرات بیماری را تشخیص دهد، باید شناخت علمی طریقه کارکرد بدن و معنای بیمار بودن را در اختیار داشته باشد و از همه علائمی که متون اولیه و ثانوی هستند و در اختیار پزشک قرار دارد یک کلیت بسازد و همه آنها را مطابق با آن کلیت تفسیر کند. پزشک برای تفسیر بیمار به مثابه یک متن باید علائم را در کنارهم قرار دهد و در سیاقی که این متن ایجاد می‌کند به تفسیر آنها بپردازد. همانطور که کلمات درون یک متن معین معنای معینی دارند، علائم بیمار معنای خاصی درون چارچوب سبک زندگی، سابقه و موقعیت او دارند. پزشک علاوه بر علائم بیمار ابزارهای متعددی در اختیار دارد تا به درستی به تشخیص و درمان بپردازد. استفاده از معاینه جسمی و ابزارهای تشخیصی متعدد مانند آزمونهای شیمیایی و الکتریکی خون، رادیوگرافی و عکسهای اشعه ایکس، الکتروکاردیوگرافی (نوار قلب) و غیره مجموعه‌ای دیگر از این اطلاعات است که باید گرد آورده شده و با داشتن پس‌زمینه خاص از بیمار در کنار بقیه علائم تفسیر شود.

در نهایت می‌توان نتیجه گرفت که رویکردهای کل نگر به پزشکی رقیب نوع نگاه پزشکی مدرن به هستی شناسی هستند، که البته این رویکرد پزشکی مدرن خود از نوع نگاه علم مدرن سرچشمه می‌گیرد. این رویکردها – چه در نوع غربی و چه در نظامهای کل گرا – چیزی بیش از یک رویکرد محدود به رشته خاص پزشکی می‌شوند. این رویکردها در شبکه‌ای از مفاهیم وجود دارند که بینش و کنش انسان را در زندگی تعیین می‌کنند. برای توضیح این امر به نظریه «سپهر – زمینه» دکتر تقوی اشاره می‌کنیم که در آن انسان هسته سختی از نیازها را دارد اما بینش و روش غالب، این هسته سخت را مطابق اقتضائاتش گسترش می‌دهد. در سبک زندگی مدرن این بینش «علم تجربی[31]» و این روش «تکنولوژی[32]» است. (تقوی, 88-89) لذاست که ما نیز همچون بعضی پژوهشگران دیگر معتقدیم  «همانطور که قابل انتظار است پزشکی مدرن بخشی از جهان‌بینی وسیع تری است که فرهنگ غربی را شکل داده‌است.» (Marcum J. A., 2008, p. 18)

اکنون اهمیت پزشکی جایگزین وشناخت آن بیشتر می‌شود. پزشکی جایگزین می‌تواند راهی به سوی یافتن یک مجموعه «بینش» و «روش» جایگزین علوم تجربی و تکنولوژی، و ساختن تمدن و سبک زندگی جاگزین تمدن و سبک زندگی مدرن و غربی باشد.

در فصل چهارم به مقایسه و بررسی این مبانی متافیزیکی پزشکی از منظر اسلام و فلسفه مسلمین پرداختیم تا راهگشای نوع نگاه پزشکی اسلامی به این مبانی باشد؛ البته منظور از پزشکی اسلامی در اینجا استناد تاریخی نیست، بلکه منظور ما نوعی از پزشکی است که ابتناء نظری به اسلام داشته باشد، خصوصا از منظر مبانی و فلسفه پزشکی استفاده شده در آن، یعنی چنانکه در فصل اول در باره مبنا داشتن پزشکی و منظور از مبانی بحث شد، بتوان نگاه هستی شناختی اسلام را به عنوان مبنای این مکتب پزشکی دانست؛ فارغ از اینکه چنین مکتبی از پزشکی در خارج ایجاد شده باشد یا خیر. در فصول گذشته مبانی هستی شناختی یا به عبارتی دیگر نوع نگاه به جهان را از منظر مکاتب مختلفی از پزشکی مشاهده نمودیم. از طرف دیگر نیز می‌دانیم که اسلام با داشتن جهان‌بینی و نظام متافیزیکی فراگیر و نوع نگاه خاص به جهان و انسان، بر تعاملات انسان با دنیا اثری عمیق دارد. لذا اکنون می‌توان پرسید که آیا نظام متافیزیکی اسلام، و نوع نگاه آن به جهان و انسان و تعاملات آنها، می‌تواند بر علم پزشکی تأثیر گذار باشد؟ به طوری که وارد کردن این مبانی جدید به نوع جدیدی از علم/فناوری پزشکی منجر شود؟ رویکرد فلسفه مسلمین به هستی‌شناختی می‌تواند مبنایی برای یک مکتب پزشکی باشد که سازگاری بیشتری با اسلام داشته باشد. در منابع اسلام نیز دستورات پزشکی وجود دارد که می‌توان از آنها مبانی هستی شناختی استخراج کرد. در این فصل علاوه بر تحلیل فلسفی موضع اسلام و الزامات آن در مبانی هستی‌شناختی پزشکی، که می‌توان آن را رویکرد بالا به پائین (کلان نگر) دانست، از باب بررسی عملی آنچه به صورت نظری یافتیم نیز پرداختیم و به آیات و احادیث را که مصدر اسلام محسوب می‌شوند نیز به عنوان مصادیق نگاه اسلام و تأیید آنچه از موضع فلسفی منسوب به اسلام تحیل شد، اشاره کردیم که رویکردی پائین به بالا ( از اجزاء به کل) محسوب می‌شود.  با استفاده از این دو روش در مورد بعضی ملاحظات هستی شناختی مکتب پزشکی اسلامی دستاوردهای زیر کسب شد :

وجود عامل غیرمادی در انسان، یا همان روح یا نفس، که با مرگ انسان نمی‌میرد از مهمترین تعالیم اسلام است. همچنین وجود عوالم دیگری مانند برزخ و قیامت و آخرت در کنار دنیا نیز از تعالیم مشهور اسلام است. در دستورات پزشکی که از پیامبر و ائمه اسلام ( که سلام خداوند بر همه آنها باد) نقل شده است نیز عدم ماده گرایی و وجود عالم (های) غیرمادی مشهود است و علاوه بر آن نوعی از پیوستگی بین عوالم مادی و غیر مادی وجود دارد، چرا که در مکتب اسلام اعمالی که در این عالم برای درمان استفاده می‌شود بر عالمهای دیگر تأثیر دارد، و همچنین عوالم دیگر نیز در بیماری و درمان در این عالم اثرگذارند. یکی از تبیین های رایج در این مورد در میان مسلمین «وحدت وجود» است که به صورت مفصل در حکمت متعالیه ملاصدرا که آخرین مکتب در فلسفه مسلمین است به آن پرداخته شده است. از آنجایی که حکمت متعالیه مدعی است که تمامی مکتبهای قبلی فلسفه اسلامی را وحدت بخشیده می‌توان آن را به نمایندگی از فلسفه اسلامی و نماینده نگاه اسلام به هستی شناسی دانست.

در نظریۀ وحدت وجود تنها وجود حقیقی در عالم خدا است و دیگران همه جلوه‌ها و سایه‌هایی از حضرت حق هستند. در نتیجه کثرتی که در عالم مشاهده می‌کنیم حقیقی نیست بلکه اعتباری است و کثرت تنها در جلوه‌ها است. یعنی کثرات قائم به وجود خداوند و متصل به آن هستند مانند نور چراغ به چراغ. این جاری شدن وجود از خداوند به دیگران با عنوان تجلی یاد شده است. از آنچه در بالا آمد مشخص شد که در وحدت وجود موجودات عین فقر و عین ربط هستند. در چنین نگاهی، علیت شکل ویژه‌ای پیدا می‌کند، (براساس تفسیر دقیق عرفانی) به تجلی تبدیل می‌شود. از این بیان می‌توان نتیجه گرفت که موضع اسلام موضعی غیر از فیزیکالیسم، بلکه در مقابل آن است؛ و نه تنها موجودات را به مادیات منحصر نمی‌داند، بلکه برای موجودات مادی اصالت و استقلال نیز قائل نیست. لذا گرچه این موجودات مادی نیز قواعدی دارند که باید شناخته و پیروی شود، اما برای تحلیل رفتار موجودات، از جمله بیماری و درمان، نیاز به شناخت اراده الهی نیز وجود دارد؛ چراکه هر علتی علاوه بر وجودش، در علت بودنش نیز قائم به اراده الهی است. یعنی علتها نیز مانند وجود، مراتب دارند و علل مادی مانند وجود مادی پائین ترین مرتبه علتها هستند که خود ذیل علل دیگری قرار می‌گیرند. مشخص است که شناخت علل پائین دستی بدون شناخت علل بالا دستی کامل نخواهد بود. بر این اساس در صورتی که مکتبی از پزشکی بخواهد ابتناء بر اسلام داشته باشد نیازمند شناخت این علل بالادستی است. البته نباید این شائبه به وجود آید که علل مراتب بالا چیزی غیر از علل مراتب پائین هستند. این مطلب را به بیان دیگری نیز می‌توان گفت، بیانی به موازات بحث تجلی در وحدت وجود، یعنی تجلی اراده و سنت الهی در مراتب پائین تر علل مادی می‌شود و در مراتب بالاتر علل بالادستی.

از آنجایی که شناخت این علل بالادستی نیاز به اطلاع از سنتهای الهی و اراده الهی دارد منبع شناختی که بتواند از این امر اطلاع دهد – گذشته از کشف و شهود که به تنهایی قابل استناد بین الاذهانی نیست و امری انفسی[33] است – وحی است و از اینجا نیاز به مطالعه وحی و تجلی آن در کتاب و سنت مشخص می‌شود. البته تحلیلهای فلسفی نیز تا جایی که بتوان آن را به اراده الهی استناد داد در ایجاد این مکتب پزشکی دخیل است؛ و در دانشهای موسوم به «علوم اسلامی» مانند اصول فقه و تفسیر و غیره در مورد چگونگی و معیارهای این استناد بحث شده است. در اینجا معلوم می‌شود که یک طبیب در مکتب پزشکی اسلامی، به داشتن اطلاع از فقه و علوم اسلامی نیاز دارد، علومی که با فراهم آوردن امکان فهم قرآن و ائمه اسلام، راه دسترسی به وحی را برای او باز کنند.

بعضی از علل بالادستی بیماری که در احادیث ذکر شده را یافتیم؛ از این علل با عنوان حکمتهایی که خداوند در بیماری قرار داده نیز تعبیر شده است. امام صادق عليه السلام، درباره حكمت بيمارى بیانی دارند که به وجود این علل بالادستی در بیماری نیز اشاره فرموده است که این امر تأییدی بر تحلیل فلسفی موضع اسلام در این زمینه می‌باشد. در این حدیث بيمارى بر چند گونه دسته بندی شده است : بيمارى آزمون، بيمارى كيفر و بيمارى اى كه علت مرگ قرار داده شده است. لذا رفع بعضی عوامل می‌تواند در درمان بیماری موثر باشد، مانند توبه و استغفار که رفع کننده گناه است، یا دعا برای موفقیت در آزمون بیماری. در در صورتی که بیماری از انواع دیگر باشد، توجه به فلسفه آن می‌تواند تحمل را برای بیمار افزوده و کیفیت زندگی او در حال بیماری را افزایش قابل توجهی دهد.

لازم است اینجا به بحث اجل در اسلام نیز اشاره شود. در اسلام به دو نوع اجل اشاره شده است، یکی اجل مسمی و دیگری اجل معلق. اجل مسمی از منظر الهی و متعلق به عالم امر می‌باشد و در لوح محفوظ ثبت است؛ اما اجل معلق تجلی آن در عالم خلق است و در این عالم متعین نشده است، لذاست که هیچکس نمی‌داند چه زمانی فوت خواهد کرد. از آنجایی که قواعد پزشکی نیز متعلق به عالم خلق می‌باشد همواره درمان کردن بیمار کاری صحیح می‌باشد و وظیفه پزشک و بیمار تلاش در جهت درمان کردن بیماری است؛ و نمی‌توان از رسیدن اجل مطمئن شد. روایاتی که دستور به درمان کردن می‌دهند نیز از این منظر قابل استفاده هستند.

در اسلام شفا از خدا دانسته و بر جنبه ارتباط با بیمار در عمل پزشک تأکید کرده است. مطابق این نوع نگاه وظیفه اصلی طبیب شاد کردن دل بیمار است. حاصل چنین دیدگاه توحیدی در طبابت این است که اولا پزشک خود را واسطه شفای الهی می بیند لذا مغرور نمی شود و سعی می کند تا ارتباط خود را با خالق متعال روز به روز قویتر کند، ثانیا هیچگاه به بیمار تضمین نمی دهد که او را خوب کند، ثالثا با بیماران خوشرفتاری می کند و برخورد خوب با آنها را جزء اصلی درمان می داند.

در فلسفه مسلمین برای قوای مختلف انسان تحت عنوان نفس انسان نیز وحدت قائل شده‌اند. منظور از وحدت نفس و قوا این نیست که نفس، مجموع قواست زیرا مجموع، وجود و وحدت حقیقی ندارد، همچنین مقصود اتحاد نفس و قوا نیست چون اتحاد (به این معنا که دو چیز بدون از دست دادن شیئیت و دوئیت خود تبدیل به یک چیز گردند) محال است، چنان که مراد تجافی از یک مقام و تلبس به مقام دیگر نیست؛ بلکه منظور این است که نفس اصل محفوظ در همۀ مراتب است، و نفس و بدن را دو مرتبه از یک امر میدانند. نفس و بدن هر یک در دیگری تأثیر دارند. با این وصف، پزشکی اسلامی نیز در دسته پزشکی‌های کل گرا قرار می‌گیرد، که نه تنها باید در آن به چیزی فراتر از بدن و جسم مادی باید توجه داشته باشد، و همچنین در هنگام توجه به بدن نیز به چیزی بیشتر از یک اندام توجه کند. به عنوان مثال، در صورت اختلال قوه بینایی، اختلالی در نفس حاصل شده است که ممکن است فقط «چشم» علت آن نباشد. علت آن می‌تواند در دیگر اجزاء جسم یا دیگر اجزاء نفس و مراتب دیگر وجودی انسان باشد. همچنین جامعه و محیط نیز می‌تواند در بیماری موثر باشد. اخوت و دیگران رویکرد اسلام به بیماری را « با توجه به روايات نبوي صلوات الله عليه واله، بيماري را، عارضه اي بر جسم، يا لايه هاي دروني انسان، و يا جامعه به عنوان سه ضلع مرتبط يک مثلث مي‌داند که منجر به بر هم خوردن تعادل در هر يک مي شود. بنابراين تامين سلامتي نيز با برقراري تعادل در هر سه ضلع اين مثلث ميسور است و انفكاك جسم، لايه هاي دروني و جامعه از هم، براي رسيدن و دريافت سلامتي ممكن نيست.» (اخوت و جعفری)

احادیث نیز استناد این نوع نگاه به اسلام را تقویت می‌کنند. همچنین این وحدت نگری به نفس با نوع نگاه فلسفه اسلامی به علیت نیز تطابق دارد، که در آن علت‌های مادی در پرتو علت‌های بالادستی تحلیل می‌شوند. چنانکه در احادیث نیز درمان نهایی و شفا را از خدا دانسته و بر جنبه ارتباط با بیمار در عمل پزشک تأکید کرده است. مطابق این نوع نگاه وظیفه اصلی طبیب شاد کردن دل بیمار است. حاصل چنین دیدگاه توحیدی در طبابت این است که اولا پزشک خود را واسطه شفای الهی می بیند لذا مغرور نمی شود و سعی می کند تا ارتباط خود را با خالق متعال روز به روز قویتر کند، ثانیا هیچگاه به بیمار تضمین نمی دهد که او را خوب کند، ثالثا با بیماران خوشرفتاری می کند و برخورد خوب با آنها را جزء اصلی درمان می داند. البته می‌توان این مطلب را بدین گونه توضیح داد که از آنجا که «نفس» یا مطابق آنچه معروف شده است «روح» بیمار، اثر بسیار مهمی در بیماری دارد و مطابق مبانی وحدت وجود، نمی‌توان جسم را از مراتب دیگر جدا دانست، مداوای نفس از مهمترین کارهای پزشک است و این امر هم حاصل نمی‌شود به غیر از ارتباط طبیب با بیمار. لذا «خوش کردن دل» در اینجا به معنای بیهوده بودن تدابیر جسمانی نیست بلکه برعکس این تدابیر هم از آن جهت موثر هستند که در نفس بیمار – از طریق جسم او – اثر می‌گذارند.



[1] Deontologists

[2] Hard Core

[3] Heuristics

[4] یعنی گزاره‌های جزئی تر و نزدیک تر به سطح عمل، گزاره‌هایی که معمولاً جزو همان علم محسوب می‌شوند. مخالف مفهوم متا (Meta)

[5] Mechanistic Monism

[6] Materialism

[7] supervenient

[8] Disease

[9] Health

[10] Sign

[11] Symptom

[12] در متن اصلی از واژه Token استفاده شده بود که اینجا کلمه بیماری را مناسب منظور نویسنده دیدم.

[13] Germ Theory

[14] Constructivism

[15] Empiricism

[16] Instrumentalism

[17] Reductionism

[18] Instrumentalism

[19] Prognosis

[20] Patient Centered Pragmatism

[21] Utilitarianism

[22] Totalitarianism

[23] Theoretical

[24] ontological reductionism

[25] Methodological reductionism

[26] Determinism

[27] Essential unity

[28] Epiphenomenalism

[29] Parallelism

[30] Dual or double aspect

[31] Science

[32] Technology

[33] Subjective

۱ دیدگاه

    پایان نامه خوبی و جالبی بود.
    ارتباط آن را با علوم اجتماعی پیدا نکردم!

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه