نقد فیلم" برف " مهدی رحمانی

برف، داستان گریز اعضای یک خانواده

نویسنده:

پایگاه علوم اجتماعی اسلامی ایرانی

زمان انتشار: ۰۹:۰۲ ۱۳۹۲/۱۱/۲۹

امید اما بزرگترین فراری این ماجراست. وقتی به خانه می­رسد برادرش را بالای درخت می­بیند که می خواهد انگشترش را که از پدر گرفته، از لانه کلاغ بردارد. او دوست دارد به اوج ـ جایی که پدرش هست ـ برسد ، برای رسیدن به میراث او که اعتبار و آبرو و سرمایه است. اما ناکام می­ماند. مجید بدون رسیدن به انگشتر مذکور، از درخت پایین می­آید و با روش خودش به حل مشکلات(؟) می­پردازد.

فیلم سینمایی برف، به کارگردانی مهدی رحمانی، داستان خانواده­ای پولدار، سنتی و مذهبی است. پسر کوچک خانواده از سربازی باز می­گردد و می­بیند که پدرش به خاطر قرض­های برادرش، درگیر دادگاه است. همان روز قرار است خواستگار پولدار و خارج رفته خواهرش، به خانه شان بیاید. خواهری که یک بار ازدواج کرده و این موضوع را ازخواستگارش مخفی می­کند. از طرفی همه خانواده در تلاش­اند که ماجرای مصادره خانه از سوی بانک و بی پولی آن ها را کسی نفهمد تا ماجرای خواستگاری به اتمام برسد. کل داستان این فیلم در یک روز و در خانه این خانواده می­گذرد. تکنیک فیلمبرداری، دوربین روی دست، به واقع گرایی این اثر کمک می­کند، و حیرانی و سردرگمی شخصیت ها نیز، بیشتر به آدم­های واقعی می­ماند. برفِ رحمانی، فقط طرح مسئله است. خانواده­ای که همه عمر خود را به کار خیر گذرانده­اند، حالا در بی پولی گیر افتاده­اند و راه نجاتی ندارند. پسر بزرگتر در تکاپوی از دست دادن سرمایه و پول آبروی خانواده است و پسر کوچکتر که خود نیز در حرام کردن پول ها بی­نقش نبوده است، برادرش را مواخذه می­کند ودر عین حال، نگران از دست رفتن عشقش است. تنها دختر خانواده نیز، تنها به فکر ازدواج با کوروش و رفتن به آلمان است. هایده، مادر خانواده، مدام سعی در آرام کردن تشنج­ها و حفظ آبروی خانواده دارد. جلیل پدری که او را نمی­بینیم، در دادگستری درگیر است و نهایتا بازداشت می­شود. خواستگاری بی حضور پدر و جایگزینی مادربزرگ برگزار می­شود.

به نظر می­رسد، در کنار ادعای کارگردان که این فیلم، داستان آبرو داری است، موضوع اصلی فیلم را می­توان از زبان خاطره، دوستِ دختر خانواده شنید وقتی به امید گوشزد می­کند که “همه شما فرار می­کنید.” مادر خانواده که مدیر موسسه خیریه است، از طرف خانم غیاثی یکی از اعضای خیریه، به خاطر مفقود شدن چک جهیزیه یکی از مددجویان، بازخواست می شود. او با این که می­داند چک را خودش برداشته، قائله را ختم به خیر می­کند. او یک بار با برداشتن چک خیریه برای رفع مشکلات مالی پسرش، از واقعیت و وضع موجود فرار کرده و بار دیگر وقتی که قول می­دهد با هزینه شخصی خودش جهیزیه را تهیه کند تا تکلیف چک مشخص شود. آن­ها، آهی در بساط ندارند و تهیه جهیزیه تا آخر هفته، به بقیه مشکلاتشان اضافه می­شود. هایده مدام دارد برای نجات خانواده از این وضعیت بحرانی تلاش می­کند. ماجرای طلاق دخترش را از فامیل مخفی کرده است، چون از واقعیت و تبعات آن، می­گریخته است. هایده وضعیت کنونی خانواده را از دید همسایگان، فامیل و حتی خواستگار دخترش مخفی می­کند. او از رنجش بین فرزندانش می­ترسد، پس این یکی را نیز طوری حل و فصل می­کند که با پنهان کردن واقعیت همراه باشد. هایده اگرچه مدیر خوبی برای خیریه بوده است، اما در زندگی شخصی­اش، کم آورده است. از خدا گله دارد و تاب این همه سختی را ندارد، در موقعیتی گرفتار آمده که راه گریزی ندارد. او زنی نیست که فرزندانش را به خوبی تربیت کرده باشد، همه آن­ها فرار، دروغ و لاپوشانی را بلدند و این را از بزرگترهای خود و مشخصاً مادر که مسئول تربیت فرزندانش است، آموخته­اند. او موقع صحبت با همسرش، می­خواهد شادی خانواده را با رقص همراه موسیقی ماهواره، پنهان کند، چرا؟ موسیقی طربناک موضوع است؟ آیا این ریاکاری و پنهان کاری نیست؟ یا این که جلیل ممکن است از شاد بودن اعضای خانواده در گرفتاری خودش، دلگیر شود؟ اگر این اشتباه است، چرا اعضای خانواده به آن آگاه و قائل نیستند؟ هایده نمازش را در شلوغی خانه و بی­خبری دیگران از غصه­هایش می­خواند، نگرانی­هایش را از دید دیگران پنهان می­کند و فکر می­کند که این نیز نوعی مدیریت است و در حالی که گویی با این سبک مدیریتی، بچه­ها را لوس، خرابکار و پرتوقع بار آورده است. اگرچه هایده در این سبک تربیتی، می­تواند نماینده بسیاری از زنان ایرانی باشد، اما در این زمینه بی شک نمی­تواند و نباید الگویی برای آنها باشد.

گریز از آنچه هست در سارا به خوبی مشخص است. وقتی سارا با همسر سابقش حرف می­زند و ادعای صداقت دارد، در واقع آخرین راه برای فرار را پیدا کرده است؛ برای این که حامد، در این موقعیت قید پولش را بزند. اما بزرگترین شاخصه سارا، در فرار او از واقعیت است. او نمی­خواهد بپذیرد که یک بار ازدواج کرده، وقتی برادرش از او می­پرسد که ماجرایش را به کوروش گفته؟ ازدواج قبلی اش را، حائز شرایط یک زندگی مشترک نمی­داند. او حتی شناسنامه­اش را عوض کرده است، و ماجرای طلاق را از همه فامیل مخفی نگاه داشته. سارا موهایش را سیاه می­کند، ابروهایش را نمی­چیند و کت و دامن     می­پوشد، تا باب سلیقه و عقاید خواستگارش شود. برای چه؟ برای این که از موقعیت و شرایط کنونی­اش بگریزد و به خارج برود: “همه راه­ها، به رم ختم می­شود.” خودش را فردی شاد و بی دغدغه نشان می­دهد، انبوه خریدهایش برای مهمانان شب، در وضعیت بی پولی، نشان دهنده آن است که او حاضر به پذیرش موقعیت پیش آمده برای خانواده­اش نیست.

زن دیگری که در فیلم می­بینیم، مادر بزرگ خانواده است. او از همدان آمده و در شرایط بحرانی خانواده از راه می­رسد. از عروسش به خاطر بی­توجهی به وضعیت خانواده­اش و این که موضوع طلاق سارا را مخفی کرده، گله می­کند. بدهی مجید به حامد را پرداخت می­کند و سعی می­کند فضای خانه را شاد کند. او به هایده دلداری می­دهد و از او می­خواهد که در غیاب جلیل،ـ شوهرش ـ نگران چیزی نباشد. او خود را بزرگتری می­داند که حضورش در مراسم خواستگاری لازم است و معتقد است که توکل بر خدا همه چیز را حل می­کند. مامان­جون، نمونه یک مادر بزرگ مهربان، فهمیده، عاقله و با محبت و کاردان است که در خانواده ایرانی، نمونه­های بسیارش را دیده­ایم. بازنمایی کارگردان، اگرچه از تک تک شخصیت­ها چیزی نزدیک به واقعی است، اما بازنمایی او از مامان­جون، واقعی­تر است. اگر مخاطب در پایانِ بازِ فیلم، بتواند گره گشایی را تصور کند، هم اوست. مادربزرگ توکل بر خدا دارد، آرامش دارد، شادی دارد و تکیه و پناه آدم­های مستأصل، گریزان و بیچاره فیلم می­شود. نقشی که در خانواده­های ایرانی، همیشه به عهده بزرگتر خانواده به عنوان ستون خانواده بوده است. در این فیلم بازنمایی مامان­جون، یادآور زندگی­هایی با سبک سنتی و قدیمی ایرانی است. او در کنار گره­گشایی مشکلات مادی، از نظر روحی نیز آرام بخش و تسکین دهنده آلام افراد خانواده است. او افراد را به همان صورتی که هستند، می­پذیرد، با هیچ یک وارد بحث جدی نمی­شود و به زودی ماجرای پنهان کاری آن­ها را فراموش می­کند.

امید اما بزرگترین فراری این ماجراست. وقتی به خانه می­رسد برادرش را بالای درخت می­بیند که می خواهد انگشترش را که از  پدر گرفته، از لانه کلاغ بردارد. او دوست دارد به اوج ـ جایی که پدرش هست ـ برسد ، برای رسیدن به میراث او که اعتبار و آبرو و سرمایه است. اما ناکام می­ماند. مجید بدون رسیدن به انگشتر مذکور، از درخت پایین می­آید و با روش خودش به حل مشکلات(؟) می­پردازد. بازگشت امید به خانه، با این بیان نمادین، آغاز گر روزی سخت و پرتشنج است؛ که امید تاب آن را ندارد. وقتی متوجه رابطه خاطره با حامد می­شود، از سوی او متهم به گریز می­شود و وقتی اوضاع خانه را این چنین آشفته و ناپایدار می­بیند، بی­خبر و بدون خداحافظی به پادگان باز می­گردد. او موفق نشده درسش را تمام کند و شرکتی خصوصی به راه انداخته و شکست خورده، نتوانسته زندگی و عشقش را حفظ کند، و این بار هم در تلاطم گرفتاری های خانواده، ترجیح می­دهد از معرکه بگریزد، او تاب ماندن و جنگیدن ندارد، سربازی است که بودن در سختی های مرز و سختی­های جسمی را به تضادها و آلام روحی ترجیح می­دهد. او فرار می­کند تا نقش کمرنگش در بحران خانواده، در پس دست و پنجه نرم کردن آن ها با مشکلات پیش آمده محو شود. شاید وقتی همه چیز آرام شد، باز گردد.

۱۱ دیدگاه

    م :

    نقد بسیار خوبی بود ممنون

    به نام خدا
    تحلیل بسیار زیبا بود

    Amin :

    naghd khubi bood va film arzesh didan daasht,

    دانشجوی ادبیات نمایشی :

    سلام
    ممنون از نقدی که ارائه دادید.
    به نظرم اینکه کارگردان چه ادعایی کرده مهم نیست مهم اینه که فیلم چه حرفی میزنه. با این تفاسیری که منتقد محترم بیان کردن فیلم به خوبی توانسته از پس ارائه مفهومی که به دنبال بیانش بوده بربیاید.

    سحر :

    کل فیلمو که تعریف کردی ، دیگه هر کی نقد شما رو بخونه دیگه لازم نیست فیلمو ببینه:-))

      سیما :

      عزیزم اون چیزی که شما مد نظرته، خلاصه‌ی داستانه. نقد یک فیلم یعنی پردازش کامل اون فیلم و بیان نقاط قوت و ضعفش. لازمه‌ش همینه که به کل داستان پرداخته بشه…
      مطالعه‌ی نقد فیلم هم معمولن بعد از تماشای فیلم، کارآمد و مفیده. قبل از اون چیزی بیشتر از روایت یک داستان به نظر نمیاد، یعنی دقیقن برداشتی که شما کردید. «داستان کاملن بازگو شده و دیگه نیازی به تماشای فیلم نیست»

    Ball :

    دمت گرم، بی طرفانه و آموزنده بود. بدون قصد و قرض. این درسته. کاشکی همه ی اون به اصطلاح منتقد ها هم به جای اشاعه ی افکار شخصی و غالبا بی سر ته خودشون، به نقد منصفانه و مفید فیلم ها بپردازند.

    ندا :

    داستان این روزهای ما … دور برمان هم کم نیست از این مدل خانواده ها پنهان کاری برای آبروداری که در نهایت هم نتیجه خیلی خوبی نداره ماه پشت ابرنمیمونه . من خودم به شخصه سعی کردم وایستم تا مسایل رو حل کنم ولی الان میبینم فقط خودمو نابود کردم و باقی که دارن فرار میکنن راحتترن الان که این فیلم رو دیدم فکر میکنم رفتار اکثر دختران ایرانی همینه یعنی رفتار متدوالی هست اکثر دختران ما فرار میکنن بخاطر شرایط سختی که شاید در کنار خانواده ایجاد می شه و تحملش سخته

    محمد هادی :

    سلام
    در مورد مادربزرگ که گفتید نمونه یک زن ایرانیه…
    سوال من اینه که این مادر بزرگی که گه گاه میره پای ماهواره و شروع به تماشای ماهواره میکنه،و با آهنگ های ماهواره اعضای خانواده رو تحریک به شادی کاذب میکنه،آیا این نمونه یک زن ایرانیه؟؟؟؟
    آیا بهتر نیست ما برای نشان دادن نمونه یک زن ایرانی،بیاییم شخصیت واقعی یک زن ایرانی رو نشون بدیم،اونم اینکه یک زن ایرانی و مخصوصا یک مادر بزرگ ایرانی می آید در کنار اعضا خانواده و سعی در حل مشکلات دارد…

    AR7 :

    سلام یه نقد فوق العاده حرفه ای و به دور از هرگونه نیت شخصی بود…
    بسیار ممنون و موفق باشید

    نگین :

    نقد فیلم برف:
    به نظر من فیلم بسیار فیلم خوبی بود. امید وارد خونه ای میشه که ما به عنوان تماشاچیا و خود امید ذره ذره میفهمیم تو این خونه چی میگذره تو لحظه اول، مجید بالای درخته که میگه انگشتر بابا را کلاغ برده این یعنی مجید میخاد مس باباش پولدار و موفق بشه اما مشکلات و سیاهی هایی که سر راهش بودن نذاشتن موفق بشه. برعکس امید حتی زحمت تلاش هم به خودش نمیده که ببینه چی میگذره سعی میکنه فقط از ماجرا رد بشه و تا جایی که میتونه خودشو وارد مسایل نمیکنه تا بعد کسی نتونه اونو متهم کنه.
    امید یه شرکت داشته که ورشکست می کنه و عشقش که خاطره باشه را ازدست میده. سارا هم از شوهرش طلاق میگیره چون دنبال ادمای مرفه و پولداریه که بتونه باهاشون خوش بگذرونه. خاطره کسیه که خیلی خوب در چند جمله تمام فیلمو برای ما بازگو میکنه میگه شما ها همه اهل فرار هستین دقیقن هم همینطوره. مادر سارا به جای اینکه نگران باشه شوهرش تو زندان نیفته الان تمام دغدغه اش شده یه خواستگاری که باید تو اوج بی پولی با نهایت تجملات انجام بشه. خودش چک خیریه را دزدیده چون پسرش نیاز داشته ولی باز از خدا گله منده که چرا این بلا ها سرش اومده. درحالی که اگر دزدی نکرده بود و چک را به مجید نداده بود مجید چک را به سارا نمیداد که سارا تمام پول رو الان صرف خواستگاری ای کنه که اصلا شاید هیچ موقع برگزار هم نشه. حالا این قسمتش مبهم بود که من نفهمیدم ایا این پول صرف عمل جراحی باکره شدن سارا شده یا فقط جهیزیه بوده. این زیاد مبهم بود.
    اون زمانی که خاطره شعر حُسن خداداده را حاجت مشّاطه نیست میخونه سارا میگه تو هم شعرای دوستمون رو میخونی که اشاره به حامد داره و از اینجا باید یه نشونه دست ما بیاد که خاطره با حامد معاشرت داره که تکیه کلام های اونو میگه.
    خاطره با امید به هم زده و الان با حامد شوهر سابق ساراست. سارا کسیه که خبر برای حامد میبرد و اس ام اسی که جواب میداد این بود که داشت به حامد گزارشاتو میداد. حامد وقتی که سارا گریه میکرد بهش گفت من اومدم چیز دیگه ای رو بگم. اینجا میشه دوتا تصور از حامد داشت:
    یک اینکه فقط اومده بگه خاطره دوست فابریکت کسی بوده که رابطه منو تو رو خراب کرد اون خواستگاری ایم که فکر میکنی برقرار میشه نمیشه چون خاطره حسود تر از این حرفاست که بذاره تو بری آلمانو خوشت باشه
    دو اینکه اومده بگه سارا بیا برگرد خونه من هنوزم خیلی دوستت دارم من نیمدم پولی بگیرم پول بهمونه ای فقط برای دیدن تو و حرف زدن با تو بود(چون اشک تو چشمای حامد جمع شده)
    حامد هرگز نیمده بود که دلش خنک بشه و سارا اینو میدونست سارا دیگه براش حامد ارزشی نداشت این حرفا رو فقط زد که حامد رو دک کنه بره. از طرفی کورش رو هم دوس نداره اما با خودش فکر میکنه اگر از این خونه بره یه خرج از خونه کمتر میشه و ازطرفی کوروش ساپورت مالی خوبی براش خواهد بود.
    امید هم فقط به خودش فکر میکنه با اینکه نگران باباشه اما اونقدری نگران نیست که پیگیر ماجرا باشه بیشتر وقتش صرف اینه که خاطره تو این مدت با کی بوده و حالا چچه جوری و یا کجا ازین مخمصه نجات پیدا کنم امید ازین قضیه که خودشم درگیر این ماجرا هاست فرارکرده و خودشو گم کرده ، این که مجید رو مقصر جلوه بده فقط برای آروم کردن روح متلاطم خودشه امید کسی بوده که برای رسیدن به خاطره نجنگیده وقتی شرکتش ورشکست میشه به جای تلاش و درس خوندن همه چی رو ول میکنه و میره سربازی
    مادربزرگ نماد انسان با خداییه که آرامش و سکونش رو همه مدیون پدری هستن که الان توی دادگستریه. این پدر خانواده بود که مادرش رو فرستاد اونجا و این تنها پدر خانواده بود که با تمام وجود و با استقامت جلوی تمام مشکلات خانوادش ایستاد و آخ نگفت. به جای اون مجید برنامه سفر دبی رو چید که کلن از ایران بره و بپره و گور بابای بقیه. مجید اونقدر بی مایه بود که حتی حاضر نشد
    به خاطر همون آبرویی که همشون به صورت مسخره گونه ای نگرانشن برای خواهرش قید خودشو بزنه بره خودشو معرفی کنه که حداقل پدرش شب خواستگاری دخترش خونه باشه. مجید دروغ گو ترین و کلاه بردارترین شخصیت توی داستان بود.
    این مادربزرگ برای فرار از همه اتفاق هایی که افتاده سعی میکنه یک جو مصنوعی رقص شاد درست کنه که همه به جز امید و مادر امید از اون فراری هستن. خاطره از روی عمد با برادر امید میرقصه تا زخم امید رو بیشتر عمیق کنه و انتقامی که از امید میخاسته بگیره رو داره روی خاهر امید پیاده سازی میکنه که خوب هم جواب داده.
    مادربزگ فکر همون مادربزرگ های سنتی ، بیسواد و قدیمی ای رو داره که اگر دختر دست به جاروش خوب باشه پول خوبیم داشته باشه حتمن دختر زندگیه. همچنین اگر پسر پولدار باشه واسه دختر کافیه.
    صحنه آخر میبینیم که امید اصلا آماده نشد و لباس هاشو عوض نکرد ازین میشه دوتا سناریو نتیجه گرفت:
    امید میدونست که خاطره به کورش زنگ میزنه برای همینم زحمت لباس عوض کردن به خودش نداد و با یه حالت افسوسی برای خانوادش رفت بیرون.
    امید وقتی بالای نردبونه داره سعی میکنه مشکلات خانواده رو حل کنه و تو این مشکلات مادرش اونو همراهی میکرده همیشه چون میبینیم که نردبونو نگه داشته اما مادرش به خاطر وجود دخترش(تلفن مرضیه خانوم) از امید غافل میشه و امیدو تو مشکلات خودش رهاش می کنه که میگه مامان نردبون منو بگیر.
    ازطرفی امید از طرف خاطره هم حمایت میشده چون بار بعدی خاطره است که پایین نردبونه و نردبونو نگه میداره که نشانه همراه بودن خاطره تو تمام سختی های گذشته ی امیده اما دوباره وجود سارا باعث میشه که خاطره به خاطر حسادتی که به سارا داره و همچنین انتقامی که میخاد از امید بگیره از نردبون که همون پشتوانه ی امیده بره کنار. با اینکه امید خیلی سعی داره هوای خواهرشو داشته باشه خواهرش اصلن متوجه نیست اینو از اون جایی که سارا با بی حوصلگی حاضر نیست نردبون که همون پشتوانه امیده رو نگه داره میشه فهمید.
    خاطره همونجور که حامد و فرستاده بود جلو که پولارو پس بگیره، به کورش هم قبلا زنگ زده بوده و ماجرای طلاق سارا رو گفته. برای همینم به حامد گفته این که شوهر نمیکنه من کنسل کردم خواستگاریو تو برو پولتو بگیر تا دیر نشده و یا اینکه خاطره به حامد گفته : حامد تو برو هرچه زودتر پولتو بگیر چون سارا داره از ایران میره و اصلا به کورش زنگ نزده.
    ازینکه امید اماده نشد میشد نارضایتیشو از انجام این خواستگاری دید و پناهش هنوز به سرباز بودنش و نخواستن قبول کردن اینکه از قماشی مثل خانوادشه فقط لباسشو عوض کرده.
    صحنه آخر که امید گلدونا رو جمع میکنه ناشی ازینه که جشنی نخواهد بود و از طرفی گلدونا رو از توی برف جمع میکنه و نشانه اینه که دلش میخواد تک تک اعضای خانوادشو از تو برفی که سرشو کردن زیرش بیاره بیرون. اما از طرفی خودش توی برفی قدم میزنه که خودش توش غرقه و خودشم سرشو کرده زیر برف.
    اون صحنه خوابی که اونا رفتن نشانه اینه که اونا ساعت ها منتظر بودن هرچند مادربزرگ مث همیشه خیلی اروم و ریلکس داشته تلویزیونشو نگاه میکرده و اونجا خابش برده اما بقیه در تلاطم بودند. مادر کنار تلفنه که نشون میده نگران شوهرشه و دختر منتظر خواستگاره مه روی مبل نشسته و مجیدم طبق معمول نگران گرفتاری و پول و پلش بوده. خواب نشانه هشیار نبودن اونها از مشکلاتشونه که برف ذره ذره جمع میشه چون هیچ کاری در قبال اشتباهاتشون نکردند.

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه