گفتگو با دکتر شیخی هیات علمی گروه برنامه ریزی و توسعه منطقه ای دانشگاه علامه طباطبایی

برنامه ریزی توسعه در کشور از ابتدا بومی و مبتنی بر آمایش سرزمینی نبود/ توسعه نامتوازن حاصل تئوری قطب رشد بود

نویسنده:

منبع: علوم اجتماعی اسلامی ایرانی

زمان انتشار: ۰۷:۲۱ ۱۳۹۲/۰۵/۶

آن کسی که از خارج می آمد و برای جامعه ایرانی برنامه ریزی می کرد، مثل بتل و ستیران که از آمریکا و فرانسه می آمدند، ویژگی های سرزمینی ما را کمتر مورد توجه قرار می دادند.

دکتر محمد شیخی عضو هیئت علمی گروه برنامه ریزی و توسعه منطقه ای دانشگاه علامه طباطبایی(ره)است. وی در مصاحبه با علوم اجتماعی اسلامی ایرانی به بررسی مسائل اساسی برنامه ریزی کشور در سالهای قبل از انقلاب اسلامی و نیز پس از آن و چالش هایی که در رابطه باانتخاب راهبردهای برنامه ریزی پیش آمد، می پردازد.

آقای دکتر! مسائل ومشکلات اصلی برنامه ریزی کشور در حال حاضر کدامند و اولویت با کدامیک از آن هاست؟

نخست؛ باید به نظام تهیة طرح ها شامل تیم هایی که طرح تهیه می کنند و مجموعه روش هایی که بکار می گیرند، اشاره کرد.گاهی روشهایی که برای تهیه طرح ها بکار می گیریم خیلی منطبق بر واقعیات نیستند. ممکن است تکنیک ها و راهبردهایی که اتخاذ می کنیم، راهبردهای غیر رئالیستی باشند.نکته دومی که به نظر می رسد؛ وجه حقوقی و قانونی ومدیریتی است که باید به آن پرداخته شود. به اصطلاح همبستر شکل گیری برنامه و هم شرایط اجرای آن می تواند موانع  و بازدارنده هایی سر راه آن فراهم کند. در واقع مسئله همان ارتباط نظام اجرایی با  نظام بر نامه ریزی است. شاید چالش اصلی همان فاصله نظام اجرایی با نظام برنامه ریزی است که به نوعی شاید مدیریت هم در ذیل آن قرار بگیرد.

در حوزه ی برنامه ها و طرح های عمرانی کشور در واقع مدل هایی که استفاده می شود. رویه های که در تهیه ی طرح هاطی می شود خیلی وقت ها با چالش ها و اشکلاتی مواجه است. این که می گوییم قبل از انقلاب هم وجود داشت. در تدوین برنامه ریزی نظریات و دیدگاههایی مورد استفاده قرار می گرفت، که به طور جدی مورد چالش بود.دیدگاههایی مانند قطب رشدودیدگاههایی که توسعه ناموزون را رقم می زد.

تمرکز برنامه ریزی نتیجه اش رشد نامتوزان مناطق بود. تقریباً سه برنامه ی اول عمرانی کشور، این مسیر را می رفت و با نگاه قطب رشد برنامه نویسی شده بود.ولی در ایران یک تفاوت وجود داشت و آن تفاوت این بود که در کشور های دیگر، این نظریه بر مبنای صنعت حرکت می کرد و رشد صنعتی را مدنظر قرار می دادند. ولی در کشور ما بیشتر قطب های کشاورزی مد نظر قرار گرفت.

چرا برنامه ریزی در ایران بر اساس ویژگی های سرزمینی کشور شکل نگرفت وغالباً تقلیدی از غرب بود؟

شکل سازمان برنامه ونظام برنامه ریزی ما قبل از انقلاب اسلامی، متأثر از آمریکایی ها بوده است. الگوی غالب و رایج توسعه هم در پیش از انقلاب در این راستا بوده است. هر کس هم  که می خواست کار برنامه ریزی را شروع کند، باید از این تجربیات  استفاده می کرد.کشور ما آزادی و استقلال در تهیه برنامه ها نداشت،ما مجبور بودیم از بانک جهانی وام بگیریم وبانک جهانی معیارهای کارشناسان ایرانی را برای تهیه برنامه قبول نداشت. به ما می گفتند باید بر اساس چارچوبی که بانک جهانی تهیه می کند برنامه ریزی صورت بگیرد. شرکت مشاور ماوراء بحار که یک شرکت آمریکایی بود، بر اساس الگوی های رایج توسعه غربی برنامه کشور را  تهیه می کرد.

در برنامة چهارم و پنجم این دیدگاه ها کمی تصحیح شد.به همین جهت برنامه چهارم  قبل از انقلاب، برنامة پیشترفته ای در مقطع خودش بود.در این برنامه، برنامه ریزان ایرانی تقویت شدند و به لحاظ مالی هم درآمد نفت زیاد شد. مقوله برنامه ریزی اهمیت پیدا کرد. در این دوره کم کم این نگاه ایجاد شد که از تئوری قطب رشد و دید گاههای مبتنی بر توسعه ناموزون فاصله بگیریم و به سمت دیدگاههایی حرکت کنیم که بیشتر  مبتنی بر توزیع متناسب و متوازن است.

اما ساختارهای حقوقی ومدیریتی برنامه ریزی ضعف کامل داشت. اولاً بودجة کافی برای اجرای برنامه نبود. مخصوصاً سه تا برنامة اول، حتی با وامی که از خارج گرفته بودیم، محقق نشد.مسئلة بعدی این بود که از لحاظ نیروی انسانی وکارشناسی دارای کمبود شدید بودیم و نظام برنامه ریزی کشور آنقدر قدرت لازم را برای پرداخته های برنامه اش نداشت. نظام آماری و اطلاعاتی  ایران دچار مشکلات جدی بود  و خیلی ضعف آماری داشتیم.

بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و در سال های ابتدایی آن،  برنامه وبرنامه ریزی زیر علامت سوال می رود. خیلی مورد اقبال قرار نمی گیرد. تقریباً میشود گفت متوقف می شود و این تصور ایجاد می گردد که برنامه وبرنامه ریزی یک امر لوکس و فانتزی است والگوهای بومی در برنامه ریزی وجود ندارد. بحث از این است که ما از نظام برنامه ریزی قبلی گسستیم، ولی نظام برنامه ریزی جدیدی نیز تعریف نکردیم. یکی دو سال بعد بدون برنامه سپری شود. و بعد هم جنگ تحمیلی شروع می شود و در واقع فرصت و مجالی برنامه ریزی وجود ندارد. پس ما می توانیم بگوییم که برنامه تا بعد از پایان جنگ در سال 1367 که اولین برنامه عمرانی بعد از انقلاب تدوین شد، تعطیل می شود. شاید برای نسل شما این جالب باشد که چرا در آن مقطع کسی فکری نکرده و تغییراتی ایجاد نمی شود و بومی سازی در نظام برنامه ریزی ایجاد نشده است. اما این طور نبود، تغییراتی ایجاد شد، اما این تغییرات معطوف به تحول در ساختار نبود، بلکه سازمان و نیروی انسانی متحول شدند. مجموعه نیروهای جوانی که بعداز انقلاب آمدند خیلی تلاش کردند ساختار برنامه را بومی سازی کنند و برنامه ریزی را منبطق با تحول موجود در  شرایط سرزمینی کنند. شروع کردند به بازنگری تجارب گذشته مثلاً در بخش آمایش سرزمین، از نقد  ستیران شروع کردند،که اصلاً مسیری که رفته اصلاً بر اساس نگاه ضد امپریالیستی بوده است، یا خیر.

آیا ردپای خواست های استعمارگران در برنامه های ما دیده می شد؟

من نگاهم و باورم بر این است که از این منظر نباید نقد می شد که امپریالستی است. چون بیشتر گروههای چپ این را القاءمی کردند. البته من نمی توانم بطور کامل نفی کنم که برنامه ها امپریالیستی نبوده است. ولی منتها مشکل بیشتر از این که ناشی از این مسئله باشد، مشکل از نگاه خارجی به برنامه ریزی نشأت می گرفت. دقت بفر مایید نگاه خارجی یعنی چه؟! یعنی نگاهی که بومی نیست، نگاهی سرزمینی نیست. من باورم این نیست که مشکل نگاه قبلی فقط از امپریالستی بودن ناشی می شده است. آمریکایی ها را دعوتشان می کردند و می گفتند آقا بیا این برنامه را برای ما تهیه کن وآنها هم با متدلوژی خودشان تهیه می کردند. به نظر می رسد نگاه واقع بینانه تر این باشد که آنها نیز مثل بقیه کارشناسان خارجی، براساس نگاه سرزمینی خودشان حرکت می کردند ودر واقع این یک تیم های برنامه ریزی بودند و این که آیا پشت آنها امپریالیست ها و  آمریکایی ها بودند، من نمی دانم.

آیا می شود گفت که  نگاه کارشناسان برنامه ریزی غربی، همانند نگاه شرقشناسان که در ایران فعالیت می کرده اند، بوده است،با وجودی که همه شان اهداف سیاسی نداشته اند اما باز هم هم به استعمار خدمت کرده اند؟

 حتی اگر نگوییم استعماری یا امپریالیستی بوده، حداقل بعضی هاشان ممکن است جاسوس بوده باشند ویا اصلاً یکی در قالب استعمار می آمده است و این جا کار تبلیغی خودش را  انجام می داده  است.این ها که حسابشان جدا است. ولی آنچه ما در موردش صحبت می کنیم راجع به برنامه ریزی است. برنامه ریزی باید براساس چارچوب و اصولی شکل می گرفت، که این اصول رایج در دنیا آن موقع همان نظریاتی بود که پیش از این عنوان شد.  ولی مهم این است که آن کسی که  از خارج می آمد و برای جامعه ایرانی برنامه ریزی می کرد،  مثل بتل و ستیران که از آمریکا و  فرانسه می آمدند، ویژگی های سرزمینی ما را کمتر مورد توجه قرار می دادند.ما میسرا را هم داشتیم که از هند آمد و الگوی چند سطحی  برنامه ریزی را مطرح کرد.چون  شرایطش به شرایط ما نزدیک تر بود. نگاه آن هم یک خارجی هست فرق نمی کند ولی نگاهش به برنامه ریزی، به نگاه سرزمینی ما نزدیکتر بود.

شما مطرح کردید که بعداز انقلاب اسلامی، خیلی تلاش شد که در سازمان برنامه تجدید ساختار شکل بگیرد ولی بیشتر از جنبه نیروی انسانی این کار صورت گرفت و یعنی نتوانست ساختار برنامه ریزی را متحول کند،چرا این گونه شد و موانع این کار چه بود؟

بله؛ در سالهای اول، عمدة تغییری که در سازمان برنامه اتفاق می افتد تغییر در نیروی انسانی است، نتوانستیم ساختار زدایی بکنیم. در سالهای اول براساس همان ساختار قبلی کار می کردند، تنها کارشناسان عوض شدند و همه آدمهایی هم هستند که از انقلاب برآمدند ونسبت به ساختار نقد داشتندو نقدشان هم خیلی بد بینانه بود و نقدشان این بود که این نهاد امپریالستی است، و هنوز نقد علمی کمتر وجود داشت، اماکم کم که می آیند و مطالعه و بررسی می کنند، نقدها عوض می شود. فی المثل بعدها نقدی که به ستیران می کنند، این می شود، که این نگاهش به سرزمین غلط است و نگاه آمایشی و آمایش سرزمینی  نگاه درستی است. یعنی اینکه ما باید طرح آمایش سرزمین  داشته باشیم،  ولی طرح آمایش سرزمین را باید  ویژگی های سرزمینی خودمان تطبیق بدهیم وبیاییم طرحی تهیه بکنیم که  به درد سرزمین ما بخورد.

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه