مردم نگاری دانشجویی راهپیمایی 22 بهمن

17 روایت دانشجویی از روز انقلاب

پایگاه علوم اجتماعی اسلامی ایرانی

زمان انتشار: ۲۲:۳۷ ۱۳۹۲/۱۱/۲۴

دوربین شبکه ی العالم میرفت سراغ بچه­ها، رسید به یک دختر کوچولوی چادری، خبرنگار ازش پرسید چرا اومدی راهپیمایی؟ با زبان بچه گانه گفت: چون رهبرم تنها نمونه.

1- یک منقل بزرگ با خودش آورده بود، پر از زغال، روی دوتا چرخ با میله هایی بلند که به کناره های منقل جوش داده بود، روی میله ها را با گل های پارچه ای قدیمی تزئین کرده بود، پیرمرد وقتی اسفند می­ریخت و دعا می­خواند یاد تصاویر تلویزیون افتادم، وقتی کاروان­های عازم به جبهه ها را نشان میداد، همه پر از حس دفاع مقدس شده بودند.

2- از دور که می­آمد، موهای عجیب و غریبش جلب توجه می­کرد، همه­اش سفید بود، سنش را تقریبا میشد حدس زد، بالای 60 سال، اما موهایش را شبیه فوتبالیست­های اروپایی درست کرده بود: 20 سانتش روی هوا با یک پشت موی کامل. پیراهن قرمز و سفید پوشیده بود با یک گردنبند نقره. خیلی­ها می­گفتند احتمالا مسلمان نیست. هر چه که بود، پرچم ایران و تصویر امام خمینی به دست از خیابان آزادی شروع کرد و دور میدان چرخید و از اتوبان جناح به سمت صادقیه به همه نشان داد که دلش هنوز پیش پرچم کشورش و امام امت است.

3- دوربین شبکه ی العالم میرفت سراغ بچه­ها، رسید به یک دختر کوچولوی چادری، خبرنگار ازش پرسید چرا اومدی راهپیمایی؟ با زبان بچه گانه گفت: چون رهبرم تنها نمونه.

4- صدای شعار دادنشان از دور می آمد، معلوم بود پسران کم سن و سالند. نزدیکتر که شدند پسرانی در سن و سال راهنمایی بودند که جمعیتشان شاید به 20 نفر می­رسید، لباس­هایی شبیه کماندوها تنشان بود و موقع راه رفتن و شعار دادن پایشان را محکم بر زمین می­کوبیدند. چنان مرگ بر آمریکا گفتند و رد شدند که جمعیت تا چند لحظه بعد از ردشدنشان همچنان بلند مرگ بر آمریکا  می­گفت.

5- در طول مسیر میدان انقلاب تا آزادی تقریبا غیر ممکن بود که بشود فهمید در مراسم اصلی چه خبر است! هر چند متر، یک جایگاهی برپا بود که در آن عده­ای در حال بالا و پایین پریدن و داد و هوار بودند و یا حتی اگر خودشان ساکت بودند یک موسیقی نچندان مناسبی در حال پخش بود. انگار این آوردن ارگ و خواننده شدن مجریانِ و اینگونه دکه­هایِ پر از سر و صدا درحال تبدیل شدن به یک سنت در راهپیمایی­هاست. وقتی جلو رفتم و از یکی شان خواهش کردم کمتر سر و صدا کنند، با عصبانیت گفت: این کارها در همه جای دنیا رسم است! … یک لحظه یاد کارناوال­های موسیقی و رقص اروپایی­ها و آمریکایی­ها افتادم! خب مراسم ملی ما کجایش شبیه تجمعات آنهاست که این مدل جنگولک بازیهایش به ما رسیده؟! آخر بلند سر نوازنده داد زدم خفه­اش کن! کر شدیم!

6- برایم جالب بود که در بالکن خانه­های قدیمی مسیر انقلاب به آزادی گهگاه خانم­هایی نشسته بودند و جمعیت را نگاه می کردند و وقتی برایشان دست تکان میدادی، برایت دست تکان می­دادند. کسی چه می­داند! شاید حال این پیاده روی را نداشتند ولی دلشان می­خواست ببینند امسال چند نفر آمده است.

7- کنار خانواده ما یک موتور سوار با کلاه کاملا مشکی و لباس نظامی ایستاده بود مدتی طول کشید تا یک دفعه جوانی با موهای بلند دم اسبی و شلوار جین آمد و در گوشش چیزی گفت، بعد جوان ژیگول یک طرف رفت و موتور سوار هم به سمتی رفت که آن جوان هنگام صحبت با دست نشان داده بود. بعد رفتن تازه فهمیدیم که این نیروهای گمنام امام زمان احتمالا چه تیپ­هایی ممکن است داشته باشند!

8- امسال جمعیت باز هم خوب آمده بود، شاید بهتر از پارسال، هر چه گشتیم جز پرچم ایران، پوسترهای تصویر حضرت آقا، پوسترهای حزب الله و تا حدودی خط و نشان برای آمریکایی­ها مطلب سیاسی دیگری نبود، این یعنی آمده بودند برای یک اتفاق دیگر ، برای یک فرد دیگر.

9- باز هم همت پدربزرگ­ها و مادربزرگ­ها! پیرزن عصا زنان با ما چند ایستگاهی راه آمد، با همسرم مراقب بودیم تا اگر کمک خواست همراهش باشیم. بالاخره یکجا عصایش را بالا گرفت و اعلام خستگی کرد.  لب جدول نشست تا نفسش جا بیاید. دست در کیفش کرد و مقداری خشکبار درآورد و به ما هم داد. بعد از استراحتی مختصر ما میخواستیم برگردیم اما پیرزن مانع شد. با لحن مادرانه گفت: باید تا آزادی بیایید تا راهپیماییتان درست باشد! گفتیم مادر جان اینطوری نماز بیرون هستیم، گفت اصلا نماز 22 بهمن را باید در خیابان خواند. خلاصه همراهی مادر بزرگ باعث شد تا نماز ظهر و عصر را در خیابان اقامه کنیم.

10- راهپیمایی 22 بهمن با آن حجم و طول مسافتش خیلی­ها را وقت اذان ظهر بیرون می­گذارد. بیرون بودن همان و دنبال سرویس بهداشتی بودن همان! اما اینبار اهالی خیابان آزادی با دیدن بنرهای بزرگی که مکان سرویس ها را نشان میداد با خیال راحت نماز خود را بعد از راهپیمایی اقامه کردند.

11- انتهای جناح را به سمت پایین می­آمدیم که یکباره جمعیت کنار رفت. چند جوان خلاق با پوشیدن لباس­های قرمز و سیاه و درست کردن ماسک نمادهایی درست کرده بودند از سیاستمداران آمریکایی. با مسخره بازیهایشان هم مردم را می­خنداندند و هم مرگ بر آمریکا و  مرگ بر اسرائیل را نثار ایادی کفر می­کردند.

12- زوج جوان معلوم بود که سنشان کمتر از 30 سال است، اما خیلی سرحال و شاداب دست چهار فرزندشان را گرفته بودند و آمده بودند راهپیمایی. دختری6 ساله، پسری حدودا 4 ساله و یک دوقلوی نازنین داخل کالسکه. یکی از خبرنگارها سراغشان رفت تا دلیل آمدنشان را بپرسد، مرد لبخندی زد و با کنایه گفت: هنوز بعد این سالها دلیلش معلوم نیست؟

13- کلی با ذوق و شوق رفته بودند بالای ایستگاه اتوبوس که وقتی هلی­کوپتر فیلم برداری از بالای سرشان رد می­شود تصویر پرچم تکان دادنشان را پخش کنند. اما هلی­کوپتر اینبار بجای فیلم برداری دسته دسته گل نثار مردم می­کرد. جوان­ها پرچم به دست که دیدند پیش بینیشان اشتباه از آب درآمده با سرعت از ایستگاه پایین آمدند و دنبال رد گلهای در آسمان پخش شده دویدند.

14- معلوم بود روی طراحی و ساختن پرچمی به آن بزرگی خیلی وقت گذاشته­اند، مقابل دسته­ی شان چند نفری تکانش میدادند و محکم شعار مرگ بر آمریکا  را فریاد میزدند . بعد از خواندن قطعنامه دایره­ای میان جمعیت باز کردند و پرچم بزرگ آمریکا را در لحظه­ای به آتش کشیدند. هر تکه از پرچم که زمین می­افتاد بچه­ها با هیجان روی آن پا می­کوبیدند و خوشحالی می­کردند.

راهپیمایی 22 بهمن

15- بازهم پرچم­های چند متری و شیطنت بچه­ها، برعکس ایام عادی که مادرها از شلوغ بازی­های کودکانشان مستأصل می­شوند، خانواده­ها از ورجه وورجه کردن­های فرزندشان زیر پرچم حس خوبی داشتند. همه زیر پرچمی واحد، با نشاطی مضاعف. این بچه­ها حس خوبشان را از یک روز هیجان انگیز، زیر پرچم و همراه خانواده هیچگاه از یاد نخواهند برد.

16- برای دخترم بادکنک و باقالی خریدم، اصولا این چند سال هربار قبل از آمدن راهپیمایی دخترم خط و نشانهایش را کشیده بود که راهپیمایی ۲۲ بهمن بدون این چیزها نمی شود! با خودم اندیشیدم که سنت­های ما در روزهای ملی، الگویی پایدار در میان خانواده­های ایرانی است. برای ما هم در دوران کودکی­مان، روز ۲۲ بهمن و راهپیمایی­اش هیجان انگیز بود و بخشی از این هیجان، لذت بدست آوردن این چیزها بود، یک نوع خاطره و یادگاری یا حتی چیزی شبیه به غنایم جنگی!

17- خیلی­ها قبل از سخنرانی برگشتند. شاید خیلی برایشان مهم نبود که قرار است چه مطلبی گفته شود، آنها خیالشان راحت بود که تکلیفشان را انجام داده­اند و غنایم این راهپیمایی را با لذت به خانه می­برند؛ از پرچم و پوستر تا تودهنی به زیاده خواهان…

 

۱ دیدگاه

    سلام و درورد
    خیلی جالب بود، واقعا ایده بکری بود.
    فقط اگر نام و مشخصات روایتگر هر بخش هم مشخص می شد، خیلی زیباتر بود.

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه