تابلوی ورود ممنوع علم جدید در برابر خدا!

نویسنده:

نشریه مهاجر

زمان انتشار: ۱۸:۵۲ ۱۳۹۲/۰۴/۶

فقدان فلسفه طبیعی اسلامی، یا به تعبیر دیگر فقدان تبیین کاملی برای تصور قرآنی از عالم طبیعت باعث شده است تا عالمان طبیعی ما یا به رویکرد غیر دینی فیزیکالیستی روی آورند، و یا به رویکرد منسوخ خدای رخنه پوش

به خدا معتقدیم یا به فیزیکالیسم؟

بدون آنکه بخواهیم در این مقاله خود را درگیر مناقشه علم و دین کنیم ، می‌خواهیم به مسأله‌ای بپردازیم که در محوری‌ترین نقطه‌ی این مناقشه قرار دارد. آنچه در این نوشته مورد بحث قرار می گیرد، یکی از اصول موضوعه علم جدید است که به اقتضای اصل موضوع بودن، آنچنان بر کل این علوم سیطره دارد که شاید به سختی بتوان مثال نقضی برای آن پیدا کرد. باید یادآوری کرد که اصل موضوع، به معنای اصلی است که در علم یا نظریه خاصی به عنوان پیش فرض قرار گرفته است،و کل بنای آن علم یا نظریه بر همین اصل به همراه اصول موضوعه دیگر استوار است. برای مثال قوانین نیوتن اصول موضوعه نظریه مکانیک نیوتنی است، و بنابر این هیچگاه در داخل فرمالیزم نیوتنی نمی توان اثباتی برای آن ارائه کرد. اثبات اصل موضوعه تنها به دو روش امکان پذیر است:

روش اصولی: اصل موضوعه را به عنوان یک گزاره در چارچوب نظریه بنیادی تری بحث کرد که توانایی بحث درباره  درستی یا نادرستی (یا اعتبار ) آن اصل را داشته باشد.

روش کارکردی: در این رویکرد، اصل موضوعه بدون اثبات پذیرفته می شود، و نظریه بر مبنای آن پیش می رود. چنانچه نظریه کارآمدی چشمگیری داشته باشد، خود بخود اصول موضوعه آن اثبات می شود. البته واضح است که این اثبات، اثبات روانشناختی است. چه بسا که در آینده تناقضی در نظریه پیدا شود و یا نظریه پیش بینی اشتباهی انجام دهد که در این صورت اعتبار اصول موضوعه آن زیر سوال می رود. با این توضیح به سراغ یکی از اصول موضوعه علم جدید می­رویم کهفیزیکالیسم[1] نامیده می شود.

تعریف فیزیکالیسم: عالَم طبیعی، به لحاظ علّی، جهانی بسته است.

معنای این اصل آنست که هر پدیده ای در عالم طبیعت، علتی درون این عالم دارد. هر اتفاقی که می افتد، ناشی از بعضی امور یا اتفاقات طبیعی دیگری است که در تماس علّی با آن بوده اند.

اصل فیزیکالیسم، یک اصل هستی‌شناختی است، به این معنا که ادّعایی در مورد واقعیت عالم خارج دارد. اما به یک معنای دیگر، فیزیکالیسم اصلی روش‌شناختی هم هست. چرا که به پژوهشگر علوم طبیعی می‌گوید که برای توضیح یک پدیده طبیعی نیازی به استمداد از عوالم مختلف وجود، حقایق ماورایی، الهه های یونان باستان، و یا آواتارهای مکاتب شرقی ندارد.

در واقع فیزیکالیسم، یک اصل روش‌شناختی ساده‌کننده است. یعنی مجموعه چیزهایی که می‌توانند در بوجود آمدن یک پدیده مؤثر باشند را به یک زیر مجموعه بسیار کوچکتر تقلیل می‌دهد که اتفاقاًقابلیت بررسی خیلی بیشتری هم دارد. البته به دو صورت می‌توان به فیزیکالیسم(به معنایی که در بالا تعریف شد) معتقد بود: 1-  فرض کنیم عالم هستی بزرگتر از عالم طبیعی است، اما عالم طبیعی مستقل از ماوراء است. 2- اینکه اصولاً بگوییم همه هستی منحصر در همین عالم طبیعت است.

 برای اینکه تصوری از استفاده این اصل در علوم پیدا کنیم چند مثال می‌آوریم. البته همان طور که گفته شد فیزیکالیسم در سرتاسر علوم جدید جریان دارد، اما در یک وضعیت این اصل به نحو بارزی خود را به نمایش می گذارد، و آن هنگامی است که مساله منشأ و سرآغاز مطرح شود. در کیهان شناسی، مساله آغاز جهان، در زیست شناسی مساله منشأ حیات، و در فلسفه مسأله منشأ ذهن و یا مساله اختیار. بررسی هر کدام از این مثال ها نکات زیادی را در مورد رویکرد و روش فیزیکالیستی مشخص می کند.

    در کیهان‌شناسی، آغار کیهان مسأله‌ی بسیار مهمی است. مطابق کیهان‌شناسی نوین (که متشکل از گرانش اینشتین به عنوان دینامیک فضا-زمان، و فرض های قابل قبولی در مورد ماده عالم است)، اگر دینامیک عالم را در گذشته امتداد دهیم به این نتیجه می‌رسیم که ابعاد عالم در زمانی(در حدود 13 میلیارد سال) قبل به صفر میل می‌کند. این بدان معناست که عالم در ابتدای خود حجمی بسیار کوچک داشته است. البته معمولاً کیهان‌شناسان از پاسخ دادن به این سؤال که آن هسته اولیه چیست و از کجا آمده است پاسخی نمی‌دهند و آن را در حوزه مسائل فیزیک نمی‌دانند -که این خود جای بحث مستقلی دارد.- امّا آن چیزی که در اینجا می‌خواهیم بدان بپردازیم، مسأله‌ایست که به آن اصل آنتروپیک[2] گفته می شود.

داستان از این قرار است که می توان نشان داد اگر هر یک از ثوابت طبیعت مقدار بسیار بسیار کوچکی متفاوت با آنچه که هست می بود، به هیچ وجه امکان بوجود آمدن حیات وجود نداشت. بنابر این اصل آنتروپیک، اشاره به این مطلب است که ثوابت طبیعت طوری به ظرافت تنظیم شده‌اند که امکان بوجود آمدن حیات فراهم شود. آنگاه این سؤال پیش می‌آید که علت و منشأ این تنظیم ظریف[3] چیست؟ ممکن است یک خداباور بگوید این خداست که این ثوابت را با در نظر گرفتن غایت انتخاب کرده است. (التبه این تنها راه خداباورها نیست که جلوتر به آن خواهیم پرداخت)

امّا فیزیکالیسم، چنین رویکردی را برنمی­تابد. بلکه سعی می‌کند تا با مکانیسمی طبیعی آن را توضیح دهد. برای مثال یکی از تنظیم‌های ظریف که در بالا اشاره شد، انحنای فضا در لحظات اولیه کیهان است. مطابق دانش فعلی ما، فضا در لحظات اولیه کیهان، باید بسیار نزدیک به فضای تخت باشد. طبق رویکرد فیزیکالیستی، فیزیکدانان سعی کرده‌اند تا با به نحوی طبیعی و بدون دخالت دادن امری خارجی این مسأله را توجیه کنند. راه حل آنها اینست که فرض می‌کنند ماده خاصی در لحظات اولیه جهان را پر کرده بوده است که در دوره زمانی کوتاهی باعث انبساط خیلی سریع کیهان شده است و از طریق این انبساط سریع که تورم[4] نامیده می شود، باعث تخت شدن فضا شده است. در این صورت، حالت اولیه کیهان هر چه که باشد، از طریق فرایند تورم به وضعیت مطلوب می‌رسد و دیگر نیازی به تنظیم ظریف توسط عاملی خارجی نیست. به تعبیر دیگر مسأله تنظیم ظریف منحل شده است.جالب است که برای پیاده کردن چنین ایده‌ای دهها مدل تورمی ایجاد شده است و دهها هزار نفر سالهایی از زندگی خود را صرف آن کرده اند! و البته هنوز هیچ مدل کاملاً قابل قبولی در میان این جنگل مدلهای تورمی وجود ندارد. این همه تلاش بدون وقفه و ناامیدی، تأییدی بر اعتقاد راسخ فیزیکدانان به رویکرد فیزیکالیستی است. (حتی اگر ناخوداگاه باشد.)

   این مسأله را در حوزه های دیگر علوم نیز می توان یافت. برای مثال در زیست شناسی مسأله منشأ پیدایش انسان مطرح است. برای اختصار به توضیح صورت مسأله نمی پردازیم اما دو رویکرد مشابه با آنچه در مورد کیهان شناسی مطرح شد، در اینجا هم مطرح است. یک رویکرد انسان را خلقت خاص خداوند می داند که در آن، انسان مستقل از موجودات دیگر به عرصه حیات آمده است. اما رویکرد فیزیکالیستی با استفاده از نظریه تبدل انواع، و پیدا کردن شواهد متعدد برای تبدل انواع، راه حل طبیعی را در آن می بیند که انسان هم جزیی از زنجیره های تبدیل انواع باشد.

از توضیحات داده شده مشخص شد که رویکرد فیزیکالیسم که در همه بخش های علوم جریان دارد، جایی برای خدا  در تبیین عالم طبیعت قائل نیست. اما باید دید که رویکرد دینی در این زمینه چه موضعی دارد؟

در دو مثال قبلی، به نوعی رویکرد خداباورانه اشاره شد. این رویکرد، عالم را عرصه فعل و انفعالات طبیعی می‌داند، و فعل خدا را تنها در جایی می‌داند که توصیفات طبیعی دچار نوعی اشکال شوند. برای مثال، مشهور است که نیوتن چنین دیدگاهی داشته است. از نظر او حرکت سیارات منظومه شمسی بر اثر برهمکنش آنها با خورشید، اتفاق می‌افتد که توصیف آن به عهده نظریه گرانش نیوتنی است. تا اینجا خدا تاثیری در مسأله ندارد. اما نیوتن خداباور، معتقد بود که این نظم طبیعی در مواردی مختل می شود، و خدا دقیقا در همین جا وارد صحنه می شود و مثلاً با فرستادن یک شهاب سنگ یا … منظومه شمسی را به نظم دقیق خود بازمی­گرداند.

به این رویکرد به فعل خدا در طبیعت، نظریه «خدای رخته پوش»[5] گفته می شود. به نظر می‌رسد این دیدگاه در توضیح فعل خدا آنقدر ضعیف است که طبیعی است بعد از مدتی شاهد غلبه کامل فیزیکالیسم باشیم. علت آنست که چه بسا مدتی بعد نشان داده شود که اختلالات ظاهری موجود در سیستم منظومه شمسی و حتی حرکت همان شهاب سنگ هم با مکانیک نیوتنی به طور کامل قابل توضیح است. به این ترتیب به تدریج عرصه فیزیک گسترش می یابد و عرصه متافیزیک و خدا کاهش.یا در مورد مسأله تنظیم ظریف در پارامترهای اولیه کیهان که در بالا اشاره شد،اگر مکانیزمی موفق شود که این تنظیم ظریف را به نحوی کاملاً طبیعی توضیح دهد، آنگاه کسانی که تنظیم این ثوابت طبیعت را کار خدا می‌دانستند باید پا را پس کشیده و در جای دیگری به دنبال خدا بگردند. البته همیشه جایی وجود دارد که بتوان خدا را در آنجا اثر گذار دانست زیرا به هر حال هیچ نظریه‌ای نمی تواند فارغ از هر گونه ورودی­ای باشد. اما این روند به گسترش حوزه علوم و کوچک تر شدن اختیارات خدا می‌انجامد. تمام حرف ما آنست که این رویکرد به فعل خدا اساسا رویکرد غلطی است و باعث می شود دین را در مقابل خدا قرار دهیم.این دیدگاه به ظاهر دینی، اولا دچار اشکالات فلسفی جدی است و ثانیا به هیچ وجه با نوع نگاه قرآنی سازگاری ندارد.

رویکرد قرآنی به عالم طبیعی:

آنچه در ابتدا به ذهن می رسد آنست که طبیعت، عرصه فعل و انفعالات طبیعی است، و بنابر این نسبت به علل متافیزیکی استقلال دارد. اینکه می توانیم مثلاً پرواز یک پرنده را با استفاده از برهمکنش بال او با هوای اطراف به طور کامل توضیح دهیم، خودبخود ما را به این نتیجه می رساند که در مسأله پرواز پرنده فکر کردن به خدا موضوعیتی ندارد.ریشه این تصور در آنجاست که ما وجود را به دو قسمت طبیعی و روحانی تفکیک می کنیم، و این دو را مستقل از یکدیگر می پنداریم. اما قرآن این نگاه را به طرز عمیقی بی اعتبار می داند.

1- أَلَمْ يَرَوْاْ إِلىَ الطَّيْرِ مُسَخَّرَاتٍ فىِ جَوِّ السَّمَاءِ مَا يُمْسِكُهُنَّ إِلَّا اللَّهُ  إِنَّ فىِ ذَالِكَ لاََيَاتٍ لِّقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ(النحل79)

آيا نظر نمى‏كنند به پرندگان در حالى كه در آسمان تسخیر شده‌اند، آنها را مگر خداى تعالى نگه نمى‏دارد ، و در اين براى گروهى كه ايمان دارند عبرتهاست.

2- أَوَ­لَمْ يَرَوْا إِلَى الطَّيْرِ فَوْقَهُمْ صافَّاتٍ وَ يَقْبِضْنَ ما يُمْسِكُهُنَّ إِلاَّ الرَّحْمنُ إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ بَصيرٌ (ملک 19)

مگر پرواز مرغان بر بالاى سر خود را نديدند كه چگونه پر و بال خود را باز و بسته مى‏كنند و جز رحمان كسى آنها را در فضا نگه نمى‏دارد. آرى او به هر چيزى بينا است.

3- وَ ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ رَمى(انفال 17)

اى رسول چون تو تير (يا خاك) افكندى نه تو بلكه خدا افكند.

قرآن در همان حال که بال زدن پرنده را موثر می داند (صافَّاتٍ وَ يَقْبِضْنَ) خدا را منشأ پرواز پرنده می‌داند. حرف اصلی ما در اینجا اینست که تنها راه خروج از غلبه فیزیکالیسم، تبیین و توسعه این درک از عالم طبیعی است. به نظر می رسد فلسفه اسلامی در این عرصه کم کاری زیادی داشته است. باید فلسفه طبیعی اسلامی بر مبنای همین نگاه قرآنی تدوین شود. مسلما این عرصه ملّاصدراهای خودش را می‌طلبد.

البته کلیاتی در این مورد می توان گفت. به نظر می‌رسد، نگاه اسلامی به عالم وجود نگاهی سلسله مراتبی است. یعنی عالم وجود از سطوح مختلف تشکیل شده است. هر سطح سازوکارهای مخصوص به خود را دارد که البته درون همان سطح کاملاً معتبر هستند. اما در عین حال، هر سطح به صورت علی به سطوح دیگر کاملا وابسته است. اما نوع رابطه علّی درون یک سطح، با رابطه آن با سطوح دیگر کاملا متفاوت است. برای مثال فرض کنید می‌خواهیم تایپ کردن این کلمات را تبیین کنیم. این را نمی‌توان انکار کرد که حرکت انگشتان، به دلیل انقباض و انبساط ماهیچه ‌های دست است. آن نیز وابسته به پالس های عصبی است. پالس های عصبی احتمالاً ناشی از تحریکات مغزی است. این سلسله علل، همان سازوکارهای داخل یک سطح، که سطح مادی است را تشکیل می‌دهند. در عین حال این اراده من است که باعث به جریان افتادن این سلسله می‌شود. اراده‌ی من در سطحی بالاتر قرار دارد. تصور ما اینست که نباید اراده را در طول این زنجیره قرار داد، مثلاً فرض کرد که علت تحریک شدن فلان سلول مغزی، اراده است. فلسفه اسلامی باید تبیین کند که چگونه اراده در ماده اثر می­کند. اگر بتوانیم راه حل مناسبی برای مسأله تعامل جسم و روحپیدا کنیم، کمک زیادی به درک نظام سلسله مراتبی علل خواهد کرد. باعث تاسف است که فلسفه غرب به صورت فعالی به مساله جسم و ذهن بپردازد و ما از آن غافل باشیم. هر چند آنها به علت پیش فرض فیزیکالیستی، معمولاً به بیهوده‌گویی افتاده‌اند.

اما نکته مهم در این دیدگاه آنست که مزیت روش‌شناختی فیزیکالیسم را هم در خود دارد. یعنی تبیین هر سطحی می‌تواند بدون وارد شدن به سطحی دیگر انجام شود. برای توضیح یک سطح نیازی به در نظر گرفتن همه سطوح نیست. اما در عین حال وابستگی کامل یک سطح به سطوح بالاتر نیز تبیین شده است. ممکن است تصور شود جمله آخر با جملات قبلی در تناقض است.  فقط برای آنکه نشان دهیم این امر ممکن است به یک مثال اشاره می‌کنیم.

مثلاً نظریه گرانش، حرکت اجرام آسمانی را به طور دقیق مشخص می‌کند. علت حرکت اجسام هم وجود اجسام دیگر است، و هیچ امر فوق طبیعی وجود ندارد. بنابراین اگر از کاستی ها و مشکلات نظریه گرانش صرف نظر کنیم، ممکن است بتوان تصور کرد که در سطح طبیعی و فیزیکی، به یک تبیین کامل رسیده‌ایم. اما در همین سطح، هیچ توضیحی در مورد اینکه چرا اجسام باید به یکدیگر نیروی گرانشی وارد کنند وجود ندارد. یک جسم چه تسلطی بر جسم دیگر دارد که می‌تواند بر روی آن اثر بگذارد؟ ممکن است گفته شود که نوعی میدان، یا فضا عامل انتقال نیرو است. اما باز مسأله حل نشده است، زیرا سؤال به این سؤال تبدیل شده است که چرا ماده و میدان روی هم اثر می گذارند؟ علم جدید به دلیل پیش فرض فیزیکالیستی سعی می‌کند این سؤالات را بی‌اعتبار، بی‌معنا یا بیهوده جلوه دهد. اما در تصویر سلسله مراتبی از عالم، این سؤالات ما را سطح طبیعی به سطحی بالاتر می‌برند. در واقع در سطحی بالاتر که می­تواند عالم امر نامیده شود، موجوداتی هستند که تصویر آنها در سطح طبیعی به شکل قوانین مسلط بر طبیعت دیده می‌شوند. هر چند علم فیزیک شاید بتواند توضیح کاملی از تحولات و حرکت ها در عالم طبیعی ارائه دهد، واضح است که قانون مندی عالم طبیعی به طور کامل وابسته به آن چیزی است که از آن به عالم امر تعبیر کردیم. به این معنا سطح طبیعی کاملاً وابسته به سطحی بالاتر است، و در عین حال می تواند مستقلا بررسی شود.

فقدان فلسفه طبیعی اسلامی، یا به تعبیر دیگر فقدان تبیین کاملی برای تصور قرآنی از عالم طبیعت باعث شده است تا عالمان طبیعی ما یا به رویکرد غیر دینی فیزیکالیستی روی آورند، و یا به رویکرد منسوخ خدای رخنه پوش. در این مقاله هدف ما نشان دادن مشکلات بنیادی این دو رویکرد، و امکان رویکرد متعالی دیگری به عالم طبیعی بود. مسلماً باید با درک عمیقی از قرآن، به تبیین رویکرد اخیر پرداخت تا بتواند چارچوب فکری منسجمی برای عالمان طبیعی اسلامی باشد



[1]physicalism

[2]Anthropic principle

[3]Fine Tuning

[4]Inflation

[5]The God of the Gaps

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه