تاریخ اجتماعی یا جامعه شناسی تاریخی؟ مسئله این است.

زمان انتشار: ۱۸:۰۷ ۱۳۹۱/۰۲/۲۲

این خطر وجود دارد که تاریخ اجتماعی را با «جامعه شناسی تاریخی» یکی بدانیم. در تاریخ اجتماعی، فرآیندها، ساختارها، نمادها و نهادهای گوناگون چه در سطوح پائین (مانند خانواده) و چه در سطوح بالا (همچون دولت) شرح داده می شود. در مقابل جامعه شناسی تاریخی می خواهد فرآیندهای اجتماعی (از دولت و فرهنگ، نظام اداری و…) را براساس تحرکات تاریخی شرح دهد و تبیین کند که من حیث مناسبات تاریخی، مناسبات اجتماعی چه تغییراتی کرده اند.

گرایش کلی در کشورهای انگلوساکسون و نیز کشورهای عقب مانده پیرو سرمایه داری جهانی (کشورهای جهان سوم) این است که مسائل اجتماعی را با علمی به نام جامعه شناسی و مسائل تاریخی را با علم تاریخ بررسی می کنند. در چنین بستری حتی وقتی تصمیم می گیرند مسائل تاریخی را از دید اجتماعی بنگرند، «تاریخ اجتماعی» می نویسند. مورد مقبول، آشنا و ملموس آن در ایران، می تواند کتاب حجیم «تاریخ اجتماعی ایران» اثر «راوندی» باشد. در این میان، این خطر وجود دارد که تاریخ اجتماعی را با «جامعه شناسی تاریخی» یکی بدانیم. در تاریخ اجتماعی، فرآیندها، ساختارها، نمادها و نهادهای گوناگون چه در سطوح پائین (مانند خانواده) و چه در سطوح بالا (همچون دولت) شرح داده می شود. این دسته پژوهش ها با توجه به وسع فهم محقق و گستره اطلاعات او، پردامنه تر می شوددر مقابل جامعه شناسی تاریخی می خواهد فرآیندهای اجتماعی (از دولت و فرهنگ، نظام اداری و…) را براساس تحرکات تاریخی شرح دهد و تبیین کند که من حیث مناسبات تاریخی، مناسبات اجتماعی چه تغییراتی کرده اند.

جامعه شناسی تاریخی پشتوانه فلسفی و انتقادی عمیقی دارد که به فلاسفه بزرگی در عصر جدید بازمی گردد. فلاسفه ای انتقادی از قبیل «هیوم» و «کانت» که در پس کشف ضعف ها و خلل های عصر خود بودند. این دو برای درهم کوبیدن ظلمت های قرون وسطایی به کارزار با عقلانیت سزار و پاپ و تئوکراسی شتافتندآنها به دنبال نقد پشتوانه کل فئودالیسم بودند. از این رو باید اثبات می کردند که عقلانیتی مفید فایده و کافی و وافی در کار نبوده است. این نظریه پردازی انتقادی با ظهور «هگل» پیشتر آمده و تیزتر شد. انتقاد عقلانی کانت بسیار آرام و صلح طلبانه بود. در عوض هگل یک خار دیالکتیکی در آن کار گذاشت تا شاداب تر و متحرک تر شود. نظریه هگل، نفی موقعیت فعلی و سپس نفی، نفی موقعیت فعلی بود. دیالکتیک دو پشته او دیگر فقط به سادگی به طرد فئودالیسم یا بورژوازی معتقدم اکتفا نمی کرد بلکه به فکر برچیدن وضعی بود که جایگزین وضع قبلی شده است. اما وی نیز در میانه راه و آثار پایانی خود، دیگر بر نفی نفی تأکید نداشت.

«مارکس» کل بحث خود را از همین جا بیرون می کشد. تو گویی مارکس، هگل را خطاب می کند و می گوید که تئوری تو به نمایش انقلاب تبدیل می شود. اما انقلاب نیز به زودی نظامی را پایه گذاری می کند که از آن نیز باید عبور کرد. پس می بایست بر نفی نفی پای فشرد. جوهره دیالکتیکی مارکس که منجر به پایه گذاری نوعی جامعه شناسی تاریخی از سوی وی می شود بر همین مبنا استوار بود.

بعدها «وبر» جامعه شناسی تاریخی دیگری را بنیان می کند که با مدل مارکس متفاوت بود. او طریقی پوزیتیویستی را برگزید که رؤیای برملا ساختن سرمایه داری جهانی را نداشت. این مهم در «اخلاق عملی پروتستانیزم و روح سرمایه داری جدید» منعکس است. در واقع ترجمه صحیح عنوان این کتاب تا حد ممکن به همین صورتی است که از نظر گذشت. این موضوع فرعی با توجه به مفاهیم و معانی و همچنین سابقه تاریخی آنها در زبان آلمانی قابل بررسی است که از حوصله این مقال خارج است. در همین اثر، وی سعی دارد مصلحانه نشان دهد که کالونیسم و پروتستانیزم چگونه عوامل مثبتی برای سرمایه داری بوده اندملاحظه می کنید که موضع مارکس در 100 سال پیش از وی تا چه حد تندتر و شدیدتر بود. گویی وبر متوجه نیست که این سرمایه داری است که متولد می شود و به همراه میلاد خود، پروتستانیزم را وادار می کند که به او و نضج یافتنش کمک کند. امروز نیز این «اوباما» است که سعی دارد کلیت را به یوغ بکشد و با قرائتی دلبخواه آن را به خدمت بگیرد. این همان مسیحیتی است که سرمایه داری و سبوعیت آن را موجه جلوه می دهد. از یک سو مسیحیت را بدنام می کند و از دیگر سو سرپوشی برای منویات خویش دست و پا می کند.

مع الوصف، مارکس و وبر هر دو معتقد هستندکه باید از جریان ها و فرآیندهای طولانی مدت تاریخی به نحو ساختاری، نمونه ای واقعی (مدل های رئال) استخراج کرد که این مدل های رئال بتوانند در سطح نظریه ای و تئوریک، برای تبیین فرآیندهای گوناگون اجتماعی در زمان ها و مکان های مختلف رهنما باشند.

وبر، در انواع و اقسام گوناگون و در مقاطع تاریخی خاص یک نوع سکولاریزاسیون (عرفیت یابی) می بیند. یک نوع عقلانیت یابی که از «هموساپین »ها به این سو همه جوامع را به ترتیب دنیوی تر و عقلانی تر کرده است. همین روند است که جامعه شناسی تاریخی او را می سازد.

در سوی دیگر مارکس تمام ادوار تاریخی را با مناسبات تولیدی و کار اجتماعی همگون می داند. به نظر او در بستر تاریخی-اجتماعی، دو جریان مستقل وجود دارد. یکی شیوه تولید و دیگری نیروی مولد. یعنی در هر دوره این شیوه های تولید و نیروهای مولد هستند که به شیوه ای خاص مناسبات مادی و معنوی جامعه را می سازند.

درست یا غلط به هر حال کشف یک عامل شکل دهنده به مناسبات در بستر تاریخی است که علم جامعه شناسی تاریخی را می سازدکاربست چنین الگویی باعث می شود ما هنگام بحث از روندهای تاریخی به جای ارائه مستقیم و گزارش شکل های مختلف فرهنگ و تمدن در دوره های تاریخی به تحلیل آنها بنشینیماین دو نمونه کامل عیار جامعه شناسی تاریخی هستند. به همین طریق است که مارکس شکست انقلاب فرانسه و ظهور ناپلئون بناپارت را تبیین می کند. او براساس مدل خود نشان می دهد که چگونه با ژاکوبن ها، ژیروندسیت ها و کموناردها رفتار شد. وی فکر می کند ضعف های کلی بورژوازی فرانسه بود که باعث شد انقلاب آنها فرزند بالغی را به دنیا نیاورد.

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه