گفتگو با علیرضا دلبریان روای کاروان های خارجی در راهیان نور

وقتی تفاوت های جنگ ما با جنگهای دیگر دنیا را می فهمند منقلب می شوند

نویسنده:

پایگاه علوم اجتماعی اسلامی ایرانی

زمان انتشار: ۰۶:۴۲ ۱۳۹۲/۱۲/۲۳

وقتی عکسها را نگاه می‌کرد، می‌گفت نه نه، اینها به نظامی نمی‌خورند. گفتم اینها خیلی بچه‌های باصفایی بودند. اینها دانش‌آموز و دانشجو بودند. آمدند اینجا و تا پای جان ایستادند و دفاع کردند. گفتگو که به اینجا که رسید ایشان دیگر در شلمچه چوبش را انداخت و دستها رفت بالا. واقعاً در مقابل بزرگی این شهدا تواضع کرد. معمولاً تا هر جا که جلو رفتیم، می‌گفت من مشابه این را فلان جا و فلان جنگ هم دیده ام. تا جایی رسید که دیگر نتوانست بگوید مشابه‌اش را دیدم. آنجا دیگر به خاک افتاد. در کربلای ایران. با کمال تواضع گفت، اینها انسانهای بزرگی بودند.

علیرضا دلبریان، متولد ۱۳۴۴در مشهد سالهای دفاع مقدس را در بخشهای مختلف جبهه ها به خصوص در قامت تخریب چی حضور داشته و اکنون در مقام راوی پیرامون خود چنین می نویسد: مرا میشناسید ، به همان قصدونیت که درجبهه دیروز ایستاده بودم ، امروز هم به میدان آمده ام. اما سلاحم امروز ، کلام است وخط تا بقدربضاعت ،گوشه های نادیده ی بسیار آن رابه معرفی بنشینم و دربرابر هجمه های سنگین وپی در پی به آن ، به مدد خدا ، به دفاع برخیزمگفتگوی زیر با دلبریان در خصوص حضور گردشگران خارجی در مناطق جنگی ایران خواندنی است.

  س: ابتدا بفرمایید : گردشگران خارجی چند وقت است که می‌آیند و از مناطق جنگی ما را بازدید می‌کنند؟

 دلبریان: گردشگران خارجی که از همان زمان اول جنگ بوده اند، اولین گردشگری خارجی در عملیات فتح خرمشهر بود که البته صدام آمد و خرمشهر را گرفت و از خبرنگاران دعوت کرد که بیایند و اینها را ثبت کنند. وقتی آمدند، خانه خرابه‌‌ها و سنگرها و خانه‌های بچه‌ها را در آن شرایط دیدند، به ضرر صدام شد. یعنی آنها آمدند و دیدند هیچ خانه‌ای نیست که یک خمپاره نخورده باشد. نتیجه گرفتند و گزارش دادند که در این شهر خیلی مقاومت جانانه‌ای صورت گرفته. مشخص است مردم این شهر خیلی دفاع کرده‌اند. مدافعان قوی و شجاع و سرسختی در این شهر بوده و صدام توانسته این شهر را بگیرد. یعنی به نفع ما شد. این اولین بازدیدی بود که خبرنگاران خارجی آمده بودند. ما همیشه داشتیم. همیشه جبهه‌های ما، مناطق ما و عملیاتهای ما همه از طرف دشمن رصد می‌شده. گاه به حسب ظاهر ما نمی‌دیدیم و گاه می‌دیدیم.

 

س: ما در این چند سال از کدام کشورها برای منطقه گردشگر داشتیم؟

 دلبریان: حالا به بحث  خودمان و راهیان نور بعد از جنگ می‌آییم. من همین دو سه سال پیش خبر شدم که بعضی از فیلمسازان، کارگردانان یا به هر بهانه‌ای هنرمندان و بعضی از مسلمانها برای بازدید از مناطق ایران آمده بودند. می‌رفتند و مناطق را نگاه می‌کردند. من چند سال پیش با خاخامهای ضد صهیونیست رفتیم و امسال هم با یک سری، یک خانم فرانسوی بود که مسلمان شده بود و یک آقایی از اسپانیا بود که می‌گفت من در صنایع دفاعی کار کردم. اینها را داشتیم.

 

س: این افرادی را که به جنوب می‌برید، وقتی برای بازدید مناطق می‌روند معمولاً چه عکس‌العملی نشان می‌دهند؟

 دلبریان: این به نوع معرفی ما هم بستگی دارد، چون دشمن با این همه تبلیغات سوئی که بر علیه ما دارد می خواهد بگوید اینها بیگدار به آب می‌زدند. اینها احساساتی می‌شدند. اینها در جنگشان برنامه‌ریزی نداشتند. کار اینها کورکورانه بود. این تهمتهای که دارد به ما می‌زند. بسیجی‌ها احساساتی می‌شدند. یعنی می‌آید و اعتقادتی ما را احساساتی جا می‌زند. می‌آید و انگیزه‌های الهی و عقلانی ما را، یک بدعت واردش می‌کند و به آن یک آفت می‌زند و آن را وارد اذهان می‌کند. مهمترین کار ما تغییر این نگاه است.

  مثلاً همین سری که یک آقای آمریکایی و یک خانم آمریکایی و فرانسوی و یک نفر دیگر هم آمده بودند. من هر چه از جبهه و جنگ بچه‌ها، نبرد فیزیکی و رزمی اینها می‌گفتم، ایشان می‌گفت بله. من جنگ جهانی دوم را هم مطالعه کردم. من خودم توی صنایع دفاعی بودم و فلان. ولی هدف من این بود که به یک جایی برسیم که به او مغز جنگ و دفاع ما راکه  یک دفاع مقدس بود و اعتقادات و انگیزه‌های بچه‌ها را برای اینها بگوییم.

  ما نمی‌خواهیم به عنوان جهانگرد بیایند و کیسه خاک و سنگر و این چیزها را ببیند. اینها در همه دنیا بوده و در خیلی از جنگهای امپراتوریها هم بوده. هدف ما از راهیان نور و آوردن اینها در مناطق این است که بدانند اهداف این بچه‌ها چه بوده یعنی به جایی رسید که همین آقایی که اول در طلاییه و بعد در هویزه بردم و این اسلحه‌های زنگ زده و آر‌پی‌جی زنگ زده شهید علم‌الهدی را نشانش دادم و گفتیم اینها مال بچه‌های علم‌الهدی بودند و از زیر خاک در آورده‌اند. نگاه می‌کرد و می‌گفت،بله در جنگ فلان هم بود. گفتم نه. اینها فرق می‌کند. شمشیر شکسته‌ها و نیزه شکسته‌های کربلا را شما می‌شناسید؟ بعد مترجم برایش تعریف می‌کرد. می‌گفت آره. کربلا و عاشورا، من یک سری اطلاعات از این چیزها دارم. شما امام حسین را داشتید. گفتم اینها شمشیر شکسته‌ها و نیزه‌ شکسته‌های کربلا در اینجا هستند.  دیدم به فکر فرو رفت. گفتم عکسهای این بچه‌ها را نگاه کن که سر مزارهایشان خورده. نگاه کرد. گفتم اینها به چی می‌مانند؟ بیشتر به نظامی می‌مانند؟ نگاه کرد و گفت، نه. بچه کوچک است. گفتم احسنت. بعد آن نظامی را کلنل می‌گفت. گفتم نه. اینها کلنل نبودند. ببین. این یک دانش‌آموز بوده. عکسها را نگاه کن.

 واقعاً وقتی که ایشان عکسها را نگاه می‌کرد، می‌گفت نه نه، اینها به نظامی نمی‌خورند. گفتم اینها خیلی بچه‌های باصفایی بودند. اینها دانش‌آموز بودند. دانشجو بودند. آمدند اینجا و تا پای جان ایستادند و دفاع کردند. به حدی رسید که ایشان دیگر در شلمچه چوبش را انداخت و دستها رفت بالا. واقعاً در مقابل بزرگی این شهدا تواضع کرد. معمولاً تا هر جا که جلو رفتیم، می‌گفت من مشابه این را فلان جا دیدم. تا جایی رسید که دیگر نتوانست بگوید مشابه‌اش را دیدم. آنجا دیگر به خاک افتاد. در کربلای ایران. با کمال تواضع گفت، اینها انسانهای بزرگی بودند.

 آن جایی بود که من گفتم وقتی شما در عملیاتها پیروز می‌شوید، تیر هوایی می‌زنید و شادی می‌کنید و کلی زمین و هوا می‌پرید. درسته؟ گفت بله.گفتم بچه‌های ما وقتی پیروز می‌شدند، به خاک می‌افتادند و سجده شکر به جا می‌آوردند. شما وقتی شکست می‌خورید، دمغ و ناراحت می‌شوید. ناامید می‌شوید دیگر. درسته؟ گفت بله. گفتم بچه‌های ما وقتی به حسب ظاهر شکست می‌خوردند، می‌گفتند رضاً به رضائک و تسلیماً بامرک. درست است که برمی‌گشتیم و ضعفهایمان را نگاه می‌کردیم ولی این جور نبودند که دمغ بشوند و از کارشان ناامید بشوند. بعد یک چیزهای دیگر به او گفتم که اینجا خیلی تعجب کرد. گفتم فرمانده شماو شما جنازه دشمن را نگاه می‌کنی خوشحال می‌شوید دیگر. او را کشتید دیگر. گفت بله دیگه. گفتم ولی ما بر جنازه عراقیها گریه می‌کردیم. می‌گفتیم اینها فریب‌خورده هستند. اینها زن و بچه داشتند. حیف است که اینها در این راه تلف بشوند. صدام اینها را فریب داده و آورده. اینها مسلمان هستند. اینها رفیقهای ما هستند. اینها همسایه‌های ما هستند. ما نمی‌خواهیم اینها را بکشیم ولی مجبور می‌شویم. اینها ما را مجبور می‌کنند. آیا شما بر جنازه دشمنی که جلو آمده گریه کردید؟ سرش را انداخت پایین و گفت نه.

 گفتم شهید خرازی ما در عملیات کربلای پنج در همین منطقه به جنازه عراقیها گریه می‌کند. گفتیم چرا گریه می‌کنید. گفت اینها فریب خورده‌اند. ما نمی‌خواهیم اینها را تلف کنیم. اینها حیف هستند. شما اینها را داشتید؟ تواضع کرد و گفت، نه دیگر. ما تا این حدش نبودیم.

 

س:  چه می شود که این افراد در مقابل حقانیت دفاع مقدس کوتاه می آیند؟

 دلبریان: البته : ببینید، باید بگویم ما متأسفانه خیلی زوم کردیم روی کارهای ماورایی و شهدا را دور از دسترس کردیم. تاریخ دفاع مقدسمان را خیلی دور کردیم. فکر می‌کنم یک مقدار بزرگ‌نماییهای ماورایی. گرچه اینها بزرگ بودند ولی نیازی نیست که ما خیلی آب قاطیش بکنیم.

 این شهدا الگوی زمینی هستند. به این آقایان بگوییم که اینها در زمین چه کار کردند. من دست همین آمریکایی که شاید اعتقادات الهی ما را زیاد قبول ندارد یا اصلاً با آن غریبه است، دستش را گرفتم و به لب مرز بردم. بردمش توی پاسگاه و بعد بردمش توی خاکریز. گفتم آن طرف را نگاه کن. رو به عراق ایستاد. نگاه کرد. گفتم چه می‌بینی. تو خودت به من بگو چی می‌بینی. گفت سرباز می‌بینم. پرچم عراقی می‌بینم. یک پاسگاه می‌بینم. گفتم بارک الله. تا خود بغداد که جلو بروی، هیچ خبری نیست. درسته؟ گفت بله. گفتم این طرف را نگاه کن. برگشت طرف ایران. گفتم چی می‌بینی. خودت بگو. گفت گنبد می‌بینم. گفتم گنبد چی است. گفت نماد اعتقاد است. گفتم بارک الله. گفتم می‌دانی آن پرچم قرمز در بالایش برای چی است. گفت همان حسین است که شما می‌گویید. گفتم احسنت. بارک الله. قدمگاه اینها اینجا زیارتگاه شده. حالا فهمیدی حقانیت با ما بوده. دفاع مقدس ما برای این مقدس شد. دیدم گفت درسته. گفتم جنگ ما با همه جنگها فرق می‌کند. این عین همان کربلا بود. در ادامه همان کربلا بود. از من قبول کرد. چون خودش داشت می‌دید.

 

س: شما از کشورهایی مثل ژاپن و اینها که خودشان در جنگ جهانی دوم صدمه خوردند، در اینجا گردشگر نداشتید؟

 

دلبریان: به من نگفتند ولی بعضی از دانشجویان حرفها و سؤالات آنها را برای من مطرح کردند. من فعلاً از آنها ندیدم.

 

س: به غیر از این آمریکایی که گفتید، دیگر از چه کشورهایی آمده بودند ؟

 

دلبریان: یکی از اسپانیا آمده بود. از فرانسه هم آن خانمها آمده بودند. یک خانم دیگر هم بود که نمی‌دانم گفت از کجا آمدم. چند سال پیش هم آن خاخامهای ضد صهیونیست بودند که از امریکا آمده بودند.

 

س: آن خاخامها در جنوب چه کردند؟

 

دلبریان: بله. آن خاخامها را به اروند بردیم.مترجم ما آقای نجفی بود که برای اینها ترجمه کرد. من فقط دو کلمه به او گفتم و این خاخام بنده خدا دست گیر شد. باید با دل خودشان با آنها صحبت کنید. به او گفتم این اروند را می‌بینی. نگاه کرد و گفت آره. گفتم این رودخانه است؟ گفت نه، دریا است. گفتم این دریای اروند است. چون بالاخره او خاخام است. مذهبی است. اعتقاداتش را می‌داند. گفتم خداوند برای قوم موسی نیل را گشود و زیر پای آنها خشک شد اما زیر پای بچه‌های ما هیچ گاه خشک نشد و با توکل بر همان خدای موسی به همین دریا زدند. به همین آب زدند و به آن طرف رفتند. اصلاً ایستاد و انگشت به دهان ماند. بعد عکسهای غواصها را برایش برده بودم. عکس غواصهای بچه سال، توی صورتشان محاسن نبود، نوجوانهایی که لباس غواصی، نارنجک، اسلحه دستشان گرفته بودند. گفتم نگاه کن. اینها بودند. وقتی نگاه کرد، واقعاً هاج و واج مانده بود. چشمهایش داشت از حدقه در می‌آمد. اصلاً توی چشمهایش برق افتاده بود. بالاخره آنها حس دارند و فطرتشان پاک است. واقعاً تعجب کرد.گفت فقط می‌توانم بگویم که اینها خیلی انسانهای بزرگی بودند. خیلی آدمهای بزرگی بودند.

 آن اسپانیایی هم  توی شلمچه توی هوای سرد داشت توی خاک و خلها می‌لرزید.در هوا سرد دیدم حالت بغض کرده و می‌خواست گریه کند. شاید او در عمرش گریه نکرده بود ولی وقتی من داشتم از این بچه‌ها تعریف می‌کردم، صداقت این بچه‌ها، اخلاص این شهدا و پاکی اینها در قلب اینها تأثیر می‌ گذارداسپانیایی چوبش را انداخت و گفت، من به کشورم بروم و بگویم اینها چی بودند.

 

س: فکر می‌کنید اگر ما مفاهیم دفاع مقدس را برای خارجیها بازگو کنیم، همان طوری که آنها آمدند و مفاهیم جنگشان را در دنیا گسترش دادند؛ چقدر تأثیر می‌گذارد و چقدر در نشان دادن چهره ایران مؤثر است؟

 

دلبریان:  خیلی   مؤثر است. اگر ما می‌خواهیم ایران را و اسلام را و ارزشها را منتقل بکنیم، ایرانی بودن و غیرت مان را به دنیا نشان بدهیم و قدرت این مردم را نشان بدهیم، فرهنگمان را به دنیا معرفی بکنیم بهترین نوع آن جبهه است. چرا. چون قله فداکاری است. چون شما ممکن است بگویید درس و فلان. می‌گویند ما هم درس خواندیم. اما وقتی که من در طلاییه و هویزه برایش می‌گفتم که این جوری جنگیدیم و بچه‌ها این جور مظلومانه. یکیشان گفت، بله. فلان جنگ هم این جوری بوده. فلان جنگ این جوری بوده. ویتنام این بوده. همین جور به من می‌گفت. اطلاعات او هم بالا بود. اما وقتی آن قله را نشانش دادم و آن عشق بچه‌ها را گفتم و فکر بچه‌ها را شناخت، آنجا دیگر چوبش را انداخت. واقعاً نمی‌توانیم آن ارزش خودمان را و آن جایگاه رفیع خودمان و دینمان را معرفی بکنیم جز با نشان دادن همین جبهه و جنگ و تفاوتهای آن.

 

 

۱ دیدگاه

    محمد :

    سلام-خوب بود

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه