گفتاری از دکتر مصطفی مهرآیین

تاریخ فرهنگی و لزوم بررسی صورت‌ بندي زباني و نمادین جنگ/دفاع مقدس

منبع: علوم اجتماعی اسلامی ایرانی

زمان انتشار: ۱۷:۲۶ ۱۳۹۲/۰۸/۲۰

من به جاي اين كه اين جنگ را از منظر منازعه نيروها تحليل بكنم و بگويم امام خمینی اينجا و صدام اينجا است، در عوض مي‌گويم در دوران جنگ چه صورت‌بندي هاي زباني شكل گرفت؟ چه شعارها، چه صورت‌بندي هاي سينمايي، چه تئاتر، چه ادبيات، چه فلسفه، چه انديشه‌اي خلق شد؟ اگر من جنگ را اين گونه بنويسم، از منظر مفاهيمي كه جنگ طرح كرد، از منظر گزاره‌ها و عبارت هايي كه جنگ طرح كرد، اين تاريخ فرهنگيِ جنگ مي‌شود. يعني جنگ را در زبان جنگ جستجو كنم.

علوم اجتماعی ایرانی( اگر به وجود آن باور داشته باشیم!) درباره جنگ/دفاع مقدس به عنوان یکی از مهمترین و فراگیرترین پدیده های اجتماعی چند دهه اخیر ایران سکوت کرده است. این سکوت  معنا دار را می توان نشانه بارزی از گسست و بی توجهی علوم اجتماعی کلاسیک و پست مدرن ایرانی نسبت به بوم ایرانی دانست. علوم اجتماعی اسلامی ایرانی در نظر دارد در نشست ها و گفتارها و یادداشت هایی زمینه را برای توجه بیشتر به این پدیده مهم اجتماعی که گذشته، حال و آینده ما را متاثر از خود کرده است فراهم کند. آنچه در پی می آید گفتاری از دکتر مصطفی مهرآیین در جلسه نقد و بررسی کتاب “دیدگاه: پنج گفتار درباره تاریخ فرهنگی با نگاهی به جنگ ایران و عراف” است که چندی پیش توسط علوم اجتماعی اسلامی ایرانی در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران برگزار گردید. در این گفتار سعی شده است که ظرفیتهای تاریخ فرهنگی برای عطف توجه به مساله جنگ/دفاع مقدس  مورد بحث و بررسی قرار گیرد:

در تاریخ فرهنگی بحث بر سر مفهوم تاريخ نيست. البته در تاریخ فرهنگی مي‌شود در باب مفهوم تاريخ هم بحث كرد. چون بالاخره درباره خود تاريخ و الگوهاي تاريخي و اين كه چه اتفاقي در تاريخ افتاده، ديدگاه هاي متفاوتي وجود دارد. حداقل اين است كه تاريخ در واقع از شكل كلاسيك آن كه معطوف به اسناد و مدارك و بحث صدق و كذب اين اسناد بود به جايي رسيده كه امروزه كساني مثل هایدن وایت در حوزه تاريخ هستند كه اصولاً تاريخ را چيزي جز يك هيستوري و داستان و قصه نمي‌دانند. يعني در واقع شيفتي در تاريخ اتفاق افتاده و از داده‌محوري و از اسنادمحوري به سمت ادبيات‌محوري رفته‌است، اگر چه در بحثهاي امروزي‌تر ادبيات دوباره دارد به سمت تاريخ سوق پيدا مي‌كند. من فرض مي‌گيرم كه ما همه اشكال تاريخ را پذيرفته‌ايم. چه در شكل كلاسيكش و چه در اشكال نوينش. البته همان طور که گفتم وقتي كه در شكل هاي نوين نگاه به تاریخ مي‌گوييم” تاريخ، ادبيات است” در واقع در اين حوزه بحثهاي جدي مطرح مي‌شود كه اگر ويژگيهاي ادبيات بر تاريخ عارض بشود، چه مؤلفه‌هايي به تاريخ عارض مي‌شود. اما مهم‌ترين نكته مفهوم تاريخ فرهنگي در خود مفهوم فرهنگ است. اين كه در واقع اتفاقي در حوزه فرهنگ شناسی افتاده كه مي‌تواند به ما كمك كند كه از اين به بعد از تاريخ فرهنگي حرف بزنيم. يعني فرهنگ با آن اتفاقاتي كه در درون مفهوم فرهنگ افتاده، تاريخ را ذيل سيطره خودش گرفته است.

ما سه‌ حوزه اصلي در مطالعات امروز فرهنگ داريم كه دو شيفت در آن افتاده است. يك حوزه كلي مطالعات فرهنگي همان حوزه كلاسيك‌ها است. در واقع ماركس و دوركيم و وبر. در آن ديدگاه اصولاً فرهنگ از استقلال برخوردار نيست. وابسته به جامعه است. چون فرض بر اين بود كه زندگي اجتماعي از انسان جدا شده است. حالا چه كار كنيم كه زندگي اجتماعي به انسان برگردد. گفتند با سخن گفتن در باره زندگي اجتماعي مي‌شود آن را به انسان برگرداند. چون جامعه از ما منفك است. به قول دوركيم ضروري، جبري، بيروني شده است. به قول وبر قفس آهنين شده است و به قول ماركس از خودبيگانگي رخ داده است. پس مي‌شود آن را به انسان برگرداند. راهش چي است؟ اینکه درباره‌اش سخن بگوييم، بحث کنیم، تطبيق مفهومي كنيم. اما اتفاقی که افتاد اینکه فرهنگ آن جامعه را به انسان برنگرداند! دوتا از خودبيگانگي اتفاق افتاد. جامعه که از انسان جدا بود، فرهنگ هم از انسان جدا شد. چون به آن چيزي كه ماركس و وبر و دوركيم به آن جامعه مي‌گويند وابسته شد. مي‌گفتند مكانيكي باشد، ساده است. اگر فرهنگ ارگانيكي باشد پيچيده مي‌شود. پس مسأله حل نشد. فرهنگ به يك شكل ديگر به جامعه وابسته شد. در واقع فرهنگ آيينه‌اي است براي جامعه كه اينها به درون فرهنگ برود و نمايان بشود و بازتاب داده بشود يا اين كه در واقع بازنمايي بشود. استقلال فرهنگ به رسميت شناخته نشد.

در این نگاه مفهوم فرهنگ هم يك مفهوم بسيار ذهن‌گرايانه است. چه روح جمعي دوركيم، چه ايدئولوژي ماركس، چه نظامهاي معنايي وبر. اولين سؤالي كه مي‌شود پرسيد اين است كه اينها هيچ ما به ازاي بيروني ندارند. يعني نه روح جمعي ما به ازاي بيروني دارد، نه نظام معنايي وبر و نه ايدئولوژي ماركس. ممکن است اینها به ما بگويند  که ما به ازاي بيروني این مفاهیم كتاب است. چون مي‌دانیم كه ماركس روي آثار هابس و لاك به عنوان آثار فرهنگی كار كرده است. ممکن است دورکیم بگوید توتم همان فرهنگ است. یا وبر به خاطر همين نظام هاي معنايي رفت و کتب مسیحیت رابررسی کرد. اما ماركس و وبر و دوركيم در باره اين متون نظريه‌پردازي نكرده‌اند. فرهنگ را به همان شكل طرح كردند و گذر كردند. اين نكته اول!

اما در همين بحث يك شيفتي اتفاق افتاده. اين شيفت، شيفت وبري است. يعني حداقل اين است كه وبر يك مقدار بيشتري به فرهنگ اهميت داد. يك مقدار استقلال بيشتري براي فرهنگ قائل شد. جايگاه آن در نيت‌مند كردن كنشهاي انساني را مهمتر ديد. چون اصولاً اهميت بيشتري به بحث كنش داد. از ساختار فاصله گرفت كه نگاه ساختاري ماركس و دوركيم به جامعه بود. شيفت وبري آغاز بحثها است. در اين كتاب (دیدگاه: پنج گفتار در باب تاریخ فرهنگی با نگاهی به جنگ عراق و ایران) خيلي روي اين تأكيد شده كه تاريخ فرهنگي جنگ يعني مطالعه در نظام معنايي قبل از جنگ؛ نظام معنايي‌اي است كه به كنشگران جنگ جهت داد و باعث می شد اينها به جبهه بروند. نظام معنایی بود که کنش جنگ را معنادار ساخت. شكل پژوهشي آن هم خيلي ساده است: مي‌توانيم بگوييم، يك سري آدم بودند كه به جبهه مي‌رفتند، كشته مي‌شدند، روي مين مي‌رفتند، شليك مي‌كردند، آدم مي‌كشتند. مي‌توانيم بپرسيم كه چه معنايي پشت آن بود. بعد برويم روي خاطرات و همين نوشته‌ها و آثاري كه از آنها مانده كار كنيم و آن نظام معنايي را استخراج بكنيم. مي‌شود پژوهش كرد و اسم آن را هم تاريخ فرهنگي جنگ گذاشت. به نظر من اين هم هست ولي تنها اين نيست. تاريخ فرهنگي جنگ چيز ديگري است. اين شيفت اول بود در مطالعات فرهنگي‌اي كه در واقع وبر باب كرد و يك استقلالي براي فرهنگ قائل شد.

اگر مي‌گوييم تاريخ فرهنگيِ يك پديده، ديگر بحث نبايد بر سر اين باشد كه نظام هاي معنايي قبل از پديده جنگ چگونه باعث شدند كه كنشگران وارد جنگ بشوند. اينها بحث حوزه مطالعات فرهنگي است كه در واقع مي‌شود اسم آن را تحليل هرمنوتيكال جنگ گذاشت. اما اگر بگوييم تاريخ فرهنگي جنگ، تاريخ فرهنگي جنگ به بررسي نقش فرهنگ در ايجاد يا در تداوم يا جهت‌دهي به جنگ نمي‌پردازد. اصلاً بحث آن ماقبل جنگ نيست. بحث تاريخ فرهنگي جنگ خود دوران جنگ است. يعني چگونه جنگ باعث خلق يك فرهنگ شده است.

نكته ديگر اين كه هيچ مكانيسمي در اين تحقيقات دوركيمي و ماركسي و وبري حتي به معناي وبري اش نظام معنايي، مكانيسمي نيست كه به ما بگويد فرهنگ چگونه مي‌تواند روي پديده اجتماعي تأثيرگذار باشد و آغازگر جنگ باشد. البته وبر در اين حوزه تحقيقات بيشتري كرده كه نظام هاي معنايي چگونه كنش را شكل مي‌دهند. اما در مطالعات فرهنگي يك اتفاق ديگري افتاد. اين به نظر من در واقع تاريخ فرهنگي مي‌شود كه در اين كتاب مغفول است و اين يك نكته خيلي ساده است.

ببينيد، وقتي كه مي‌گوييم فرهنگ، بايد بپرسيم كه در مباحث امروز بنيان فرهنگ چه است؟ بنيان نظري فرهنگ در مباحثات امروز نظريه زبان است. ما ديگر چيزي جز نظريه زبان نداريم. يعني آنچه كه سوسور و ياكوبسن و امثال چامسكي گفته‌اند بنياد نظري فرهنگ است. پس وقتي كه مي‌گوييم تاريخ فرهنگي يك پديده يعني در واقع تاريخ زباني آن پديده؛ تاريخ زبان آن پديده که در ادامه درباره آن توضیح می دهم. حالا توضيح مي‌دهم كه منظورم چیست. اتفاقي كه افتاد و آن شيفت دومي كه در مطالعات فرهنگي افتاد و به آن شيفت سوسوری مي‌گوييم، در واقع به اين معنا است كه به جاي اين كه فرهنگ را نظامهاي معنايي، ايدئولوژي يا روح جمعي بدانيم كه ما به ازاي بيروني و عيني ندارند، بگوييم فرهنگ همين محصولات عيني بيروني است. به این صورت این فرهنگ قابل تحقيق مي‌شود؛ تحقیق در محصولات نمادين معنادار فرهنگ!

نكته دوم اين كه اگر بگوييم محصول نمادين فرهنگ معنادار است، فرم و محتوا دارد. يعني هم يك چگونه گفتن داريم و هم يك چه گفتن داريم. چگونه گفتن كه فرم آن مي‌شود. در چه گفتن هم دو چيز هست: يكي موضوعاتي كه فرهنگ در باب آنها حرف مي‌زند، يكي آن ايده‌هايي كه در باب آن موضوعات دارد طرح مي‌كند.

نكته ديگر اين كه اگر اين گونه بحث كنيم، آن موقع مي‌توانيم بگوييم كه ما اصلاً کاری به تنوعات فرهنگي نداريم. اگر فرهنگ را اين طور نگاه كنيم پس ساختار دارد. به لحاظ نگاه سوسوری فرم آن يك ساختارهاي ثابتي دارد. تنوعات آن را رها كنيم و به اين ساختارهايي كه بر آن حاكم است بپردازيم. چرا اين ساختارها مهم هستند؟ چون اين ساختارها فرهنگ را مقيد و مشروط به يك دامنه‌هاي خاصي مي‌كنند. شما اگر شيعي باشيد در واقع باید در دوگانه خدا، شيطان، حسين، علي، محمد، ابوسفيان، معاويه، يزيد بجنگي. اين دوگانه ذهن شما را مقيد مي‌كند. نمي‌گذارد بيرون از اين ببينيد. پس اين فرم مهم است. در اين كه چگونه محصولات فرهنگي را مشروط و مقيد به يك دامنه‌هاي خاصي از تفكر مي‌كند و صورت‌بندي تفكر را شكل مي‌دهد. آن چيزهايي كه بعدها در بحثهاي فوكو جدي تر شد.

نكته ديگر اگر از بحث ساختار بگذريم و به تنوعات محصولات فرهنگي و آن كالاهاي فرهنگي برگرديم به كالاهاي فرهنگي از جنس زبان نگاه مي‌كنيم. همه اينها زبان هستند. چه كتاب باشد، چه يك كنش باشد، چه تئاتر باشد، چه سينما باشد، چه ادبيات باشد، چه يك ديوارنوشته باشد، چه آن نوشته های روی منبع‌هاي آبي كه در جبهه‌ها بود، چه حتي خود فعل شهيد شدن و فعل جنگيدن، همه اينها زبان هستند. چيزي جز اين زبان نيستند كه در باب آنها دو سه‌ كار مي‌شود كرد.

اول اين كه مي‌شود اين زبان را توصيف كرد. مي‌شود گفت كه اين زبان اصلاً چي هست. به شكل توصيفي. نكته دوم اين كه مي‌شود به اين زبان  آنگونه که کالینز باور دارد به عنوان يك رد پايي نگاه كرد كه تو را به يك صورتبندی زباني برساند. در جامعه هميشه بين يك تا شش زبان متفاوت وجود دارد كه بين اينها منازعه زبانی وجود دارد. مي‌شود اين آثار فرهنگي و هر كدام از اين نمادها و نشانه‌ها را در جبهه ردیابی کرد كه اين ها در واقع بيانگر چه ديدگاهي است و در منازعه با كدام  شش ديدگاه دیگر است؟

مصطفی مهرآیین3

نكته ديگر اینکه حتي مي‌شود عقب تر از  این-كه به يك معنا ديرينه‌شناسي است- رفت كه چرا فقط اين صورت‌بنديهاي زباني در يك جامعه، در خصوص اين پديده وجود دارد كه بحث قدرت و جامعه است.

پس يك شيفت در مطالعه فرهنگ اتفاق افتاده و اين كه مي‌شود به فرهنگ بيشتر به عنوان صورت‌بندي هاي زباني نگاه كرد. اگر مي‌گوييم تاريخ فرهنگيِ يك پديده، ديگر بحث نبايد بر سر اين باشد كه نظامهاي معنايي قبل از پديده جنگ چگونه باعث شدند كه كنشگران وارد جنگ بشوند. مي‌شود اين تحقيقات را انجام داد، اينها بحث حوزه مطالعات فرهنگي است كه در واقع مي‌شود اسم آن را تحليل هرمنوتيكال جنگ گذاشت. اين يكي از آن كارهايي است كه مي‌شود كرد. اما اگر بگوييم تاريخ فرهنگي جنگ، تاريخ فرهنگي جنگ به بررسي نقش فرهنگ در ايجاد يا در تداوم يا جهت‌دهي به جنگ نمي‌پردازد. اصلاً بحث آن ماقبل جنگ نيست. بحث تاريخ فرهنگي جنگ خود دوران جنگ است. يعني چه. يعني جنگ باعث خلق يك فرهنگ شده. چون باعث خلق يك فرهنگ شده است. من به جاي اين كه اين جنگ را از منظر منازعه نيروها تحليل بكنم و بگويم امام خمینی اينجا و صدام اينجا است، [امام] خميني اينجا است و ارتش [امام] خميني و ارتش صدام اينجا است، ويژگيهاي آن ارتش را بگويم و ويژگيهاي اين ارتش را بگويم، دلايل سياسي را بگويم، دلايل اقتصادي را پشتش بگويم، به هيچ كدام از اينها كاري نداریم. در عوض مي‌گويیم در دوران جنگ چه صورت‌بنديهاي زباني شكل گرفت؟ چه شعارها، چه صورت‌بنديهاي سينمايي، چه تئاتر، چه ادبيات، چه فلسفه، چه انديشه‌اي خلق شد؟ اگر من جنگ را اين گونه بنويسم، از منظر مفاهيمي كه جنگ طرح كرد، از منظر گزاره‌ها و عبارت هايي كه جنگ طرح كرد، اين تاريخ فرهنگيِ جنگ مي‌شود. يعني جنگ را در زبان جنگ جستجو كنم. جنگ را در نمادهاي جنگ جستجو كنم. اين مي‌شود تاريخ فرهنگي. نه فقط تاريخ فرهنگي جنگ بلکه حتی تاریخ فرهنگی تن! تاريخ فرهنگي تن يعني اين كه اين دست تو که به لحاظ فيزيولوژيك هم مي‌شود به آن نگاه كرد بشود دست حسين[ع]، اين پهلو مي‌تواند بشود پهلوي فاطمه[س]. اين يك دست است و يك پهلو است. مي‌شود هزارتا تحليل پزشكي در آن كار كرد. مي‌شود تحليل سياسي هم نسبت به آن داشت كه چه ويژگيهاي سياسي‌اي بر آنها عارض شده است. تحليل اقتصادي هم مي‌شود كرد در پيوند با كار و امثال آن. اما تحليل فرهنگي يعني معنايي كه بر اين اندام و اين تن عارض است. آن موقع گردن مثلاً مي‌شود گردن و سر بريده حسين[ع]. دست مي‌شود دست ابوالفضل[ع] و پهلو مي‌شود پهلوي فاطمه[س]. در زندگي خود ماها هم اين گونه است. ما مي‌توانيم به زمان زندگي‌مان، يك وقت به سنمان سن شناسنامه‌اي نگاه بكنيم. تولد من كي بوده؟ و همين بحثهايي كه هست. يك وقت من مي‌توانم تاريخ سياسي زندگيم را بنويسم. يعني اين كه در طول زندگي خودم چه اتفاقات سياسي‌اي افتاده. يك وقت هست كه تاريخ فرهنگي زندگيم را مي‌نويسم. يعني اين كه من در هر مرحله از زندگيم با چه مفاهيم تازه‌اي آشنا شده‌ام؟ با چه گزاره‌هاي تازه‌اي، با چه انديشه‌هاي تازه‌اي. آن موقع اين مي‌شود تاريخ فرهنگي زندگي من.

پس تاريخ فرهنگي جنگ از اين منظري كه گفتم. اگر بخواهم يك بار ديگر آن را تكرار بكنم، تاريخ فرهنگي جنگ يعني تدقيق در صورت‌بنديهاي نماديني كه در دوران جنگ توليد شده‌اند. مي‌توانيم اسمش را «فرهنگ جنگ» بگذاريم، نه فرهنگ و جنگ بلكه فرهنگ جنگ! نه تأثير فرهنگ بر جنگ بلکه فرهنگ جنگ. شما ممكن است كه از من بپرسيد مگر اين فرهنگ از آسمان آمده. طبعاً قبلش يك فرهنگي بوده كه در جنگ مبتني بر آن كنش صورت گرفته است. بله! اين بحث كاملاً درست است. فرهنگي وجود دارد، در واقع در فضاي جنگ انسانها انسانهاي فرهنگي هستند و فضا فضاي فرهنگي است اما مهم اين است كه آن فضاي فرهنگي‌اي كه قبل از جنگ هست، در جنگ چه صورت‌بندي‌اي پيدا مي‌كند. مثلا كربلا وجود دارد و همان طور که مايكل فيشر در کتاب «ایران از مباحثات مذهبي تا انقلاب»–  این کتابش يكي از كتابهاي خوب در حوزه تحقيق فرهنگي انقلاب است-  می گوید کربلا عنصري است از فرهنگ ماست  اما آن كربلا قبل از جنگ يك مكان فيزيكي است كه مي‌شود به آن به عنوان يك مكان فرهنگي هم نگاه كرد. اما شما در جنگ به اين تعبير مي‌كنيد كه «راه قدس از كربلا مي‌گذرد». يك مسير مي‌شود. يك راه مي‌شود. يك جهت‌دهي مبارزاتي است. يعني حتي ممكن است كه جهت نقشه‌هاي مبارزاتي را هم تعيين مي‌كرده كه بايد به اين سمت و سو برويم. پس در فضاي جنگ يك چيز ديگري که بر مفهوم كربلا عارض مي‌شود در صورت‌بندي تاريخ فرهنگي جنگ قرار می گیرد. اگر اين را تدقيق كنيم، به نظر من تاريخ فرهنگي مي‌شود و آن موقع مي‌شود اين را به اشكال متفاوت بحث كرد. همین طور می توان به  تاريخ فرهنگي زبان رزمنده‌ها، تاريخ فرهنگي لباس پوشيدن رزمنده‌ها، تاريخ فرهنگي قمقمه‌هايي كه کنشگران جنگ به دست مي‌گرفتند، تاريخ فرهنگي لبيك گفتن‌هايشان در زمان شهادت  مي‌شود اشاره کرد. حتی می توان آنها را جزئي كرد. زمان شهادت، بعد از شهادت، موقع مبارزه، موقع غذا خوردنشان. همه اينها در واقع غذا خوردن بوده، اما قوطي لوبيا يك چيز ديگر شد. لوبيا بود. قبل از جنگ هم بود. ممكن است كه در فرهنگ ما هم معنا داشته اما در زمان جنگ يك چيز ديگر شده. بر اين قوطي‌ها معناهايي عارض شد.

مثال دیگری عرض کنم: عشق وجود دارد. معشوق هم هست. دوستانه دوستش داري اما يك دفعه كس ديگري را مي‌بيني و يك لحظه به خودت مي‌گويي كه مي‌شود با اين هم بود! همين يك لحظه در ذهن تو فرهنگ مي‌آفريند. برايش واژه مي‌آفريني. براي خودت واژه مي‌آفريني. در آن لحظه‌ها هم رزمندگان در جبهه‌ها در كوچكترين چيزهايشان  فرهنگ مي‌آفريدند. ذهنيت مي‌آفريدند. خاطره داشتند. اگر با آنها حرف زده بشود و بيرون بكشيم، مي‌بينيم كه خيلي از چيزهاي دقيق بيرون مي‌آيد.

نكته ديگر اين است كه نبايد جنگ را به آن فضايي كه خود جنگ بوده و جبهه بوده محدود كرد. جنگ بيرون از جنگ هم هست. يعني يك سري اتفاقات هستند. اين جنگ را بايد در يك بستر كلان‌تر گذاشت. جامعه ايران هست. اينها خانواده داشتند. اينها با يك ساختار سياسي، اقتصادي، اجتماعي، فرهنگي پيوند داشتند. يك نكته ديگر هم اين است كه تاريخ فرهنگي جنگ يعني يك دريافت تازه‌اي از مؤلفه‌هاي حيات اجتماعي ما كه در زمان جنگ رخ داد. مثلاً فرض كنيد، مدرسه بود. من آن موقع دانش‌آموز بودم. در جامعه ما مدرسه بود اما در زمان جنگ مدرسه شد جاي استقبال يا جاي رفتن به بدرقه رزمندهايي كه به جبهه مي‌رفتند يا اين كه به تشييع جنازه برويم. مدرسه دوتا جايگاه ديگر پيدا كرده بود و اين در تاريخ مدرسه قبل از جنگ نيست. يعني اين بار معنايي كه دارد بر مدرسه عارض مي‌شود، متعلق به آن دوران بود و بعد از آن هم از بين رفت.

کربلا عنصري است از فرهنگ ماست؛ اما آن كربلا قبل از جنگ يك مكان فيزيكي است كه طی جنگ به آن به عنوان يك مكان فرهنگي نگاه می شود. یعنی فضاي جنگ يك چيز ديگري که بر مفهوم كربلا عارض مي‌کند که در صورت‌بندي تاريخ فرهنگي جنگ قرار می گیرد. همین طور می توان به تاريخ فرهنگي زبان رزمنده‌ها، تاريخ فرهنگي لباس پوشيدن رزمنده‌ها، تاريخ فرهنگي قمقمه‌هايي كه کنشگران جنگ به دست مي‌گرفتند، تاريخ فرهنگي لبيك گفتن‌هايشان در زمان شهادت  مي‌شود اشاره کرد.

يك مثال ديگر مي‌زنم. حتماً همه شما فيلم آژانس شيشه‌اي را ديده‌ايد. طرف رفته جبهه تا كشته بشود اما صدام نمي‌تواند او را بكشد. او را زخمي مي‌كند. اما در فيلم آژانس شيشه‌اي به تو نشان داده مي‌شود كه آن آدمي كه آنجا رفت در راه وطن كشته بشود كسي او را نكشت و اينجا وطن دارد او را مي‌كشد! چه جوري دارد او را مي‌كشد. با بي‌اعتنايي‌اي كه به او مي‌كند. جنگ تمام شده. امام [ره] فوت شده و گفتمان سازندگي حاکم شده است. رزمنده‌اي كه تا پريروز همه چيزش مهم بود و همه به او مي‌پرداختند، الآن نماينده دولت آقاي هاشمي در آژانس مي‌گويد، بس كن! اين كشور روي آنتن هاي خارجي است. دست بردار! اين يك دريافت ديگري از رزمنده است. اين ديگر دريافت قبلي نيست كه توي جبهه‌ها بود.

پس يك بخش ديگر از تاريخ فرهنگي جنگ به بيرون از جنگ است. یک مثال دیگر اینکه زنان ما در گذشته يا متعلقه بودند يا ضعيفه بودند يا منزل بودند! بعد رضاشاه آمد و مادام شدند. بعد كه شريعتي آمد شد فاطمه فاطمه است و زينب و رسالت و اين بحثها. بعد كه انقلاب شد تبدیل شد به مادر شهيد، خواهر شهيد، حاجيه خانم، سيده يعني يك دريافت ديگري از زن عارض شد اما در بيرون از جبهه، همان موقع كه مفهوم خواهر شهيد هم بود، به زنان شهدا به عنوان كساني كه بيوه‌هاي جنگ هستند هم نگاه مي‌شد. به عنوان كساني كه بايد از آنها مراقبت كرد. تكه تكه اين مفاهيم و اين گزاره‌هايي كه خلق شده، اين زباني كه آفريده شده در آن فضا هم جزو تاريخ فرهنگي جنگ است كه بايد روي همه اينها تدقيق كرد.

فراتر از اين، امام وجود دارد. رهبر وجود دارد. رهبر است اما در نسبت با جنگ فرمانده كل قوا هم هست. چيزهايي ديگري هم بر او عارض مي‌شود كه مي‌شود همه اينها را تاريخ فرهنگي جنگ از اين منظرها نوشت.

يك بخش ديگري از تاريخ فرهنگي جنگ تأثيري است كه آنچه كه اين صورت‌بنديهاي فرهنگي خلق كرده و در واقع زبان جنگ خلق كرده، به لحاظ معرفت‌شناسي است. يعني ما چه پيامدهاي معرفتي داشتيم؟ در تحليل پديده‌ها چه روش‌شناسي‌هايي را ايجاد كرد. فرض كنيد، روش‌شناسي پديدارشناسي، روش‌شناسي تاريخ‌نگاري و همين خود پرداختن به تاريخ فرهنگي، در واقع حاصل يك پيامد روش‌شناختي است كه در فضاي فرهنگي جنگ خلق شده است. در واقع اين خودش يكي از پيامدهاي آن ميدان است.

پس در مجموع اين ادبياتي كه در برخورد با ميراث فرهنگي جنگ هم هست، مي‌شود تدقيق كرد و روش‌شناسي مطالعاتي متفاوتي كه در اين حوزه هست، مي‌شود آن را استخراج كرد و اين را جزئي از تاريخ فرهنگي جنگ دانست. حالا اين تعبيراتي بود كه من در تاريخ فرهنگي جنگ مطرح كردم.

يك نكته ديگر هم وجود دارد كه اينهايي كه من گفتم شكل توصيف بود. به اين معنا بود كه اين صورت‌بندهايي گفتماني را در حوزه‌هاي متفاوت استخراج بكنيم. هم در تفرد و تنوعشان مي‌شود روي آنها كار كرد و معنايابي و معناكاوي كرد. هم مي‌شود از آنها صورت‌بندي فرهنگي گرفت و ساختار آنها را استخراج كرد. اما يك سؤال ديگر هم مطرح است. چرا در جنگ ما اين زبان خلق شد؟ يعني چرا هيچ زبان ديگري خلق نشد. چرا در جبهه‌ها ما مثلاً قوطي لوبيا معنای دیگری یافت؟ چرا “راه قدس از كربلا مي‌گذرد” مطرح شد؟ و مثالهاي ديگر. مثلاً فرض كنيد بگوييم كه اگر اين جنگ در آلمان، اسپانيا یا اگر در يك دوره ديگري اتفاق مي‌افتاد مثلا در دوره پهلوي دوم يا در دوره رضاخان می افتاد آن موقع چه اتفاقات ديگري در حوزه جنگ به وجود مي‌آمد كه يك زبان و يك صورت‌بندي فرهنگي ديگري خلق مي‌كرد؟ اين در واقع به تاريخ جامعه ما برمي‌گردد. تاريخ جامعه ما و آن فرهنگ پيش از اتفاق جنگ، اجازه‌اي كه به ما مي‌دهد، اين است كه در فرايندي مثل جنگ، اين اتفاقات مي‌توانست بر جنگ عارض بشود و اين فرهنگ خلق بشود.

بحث را جمع كنم. به نظر من اگر مي‌خواستيم تاريخ فرهنگي جنگ را بنويسيم، ابتدا بايد يك تئوري فرهنگ طرح مي‌كرديم. آن تئوري فرهنگ حتماً بايد تابعي از تئوري زبان باشد. اصلاً چيزي جز اين نيست. ما امروز در تئوريهاي فرهنگ چيزي بيرون از تئوري زبان نداريم. مي‌توانم به طور جد از آن دفاع بكنم. اگر آن موقع اين تئوري زبان بر جاي گذاشته مي‌شد و در واقع به اشكال متفاوتش بحث مي‌شد و آن موقع اگر بعد از دوستان دعوت مي‌شد كه در حوزه‌هاي متفاوت زباني كه در جنگ توليد شده‌اند اعم از انديشه، ادبيات، سينما، تئاتر جنگ و همه چيزهايي كه در جنگ توليد شده و حتي بعد از جنگ اتفاق افتاده و توليد شده. مثل سينماي الآن جنگ، تئاتر الآن جنگ!

ما تاريخ فرهنگي شراب داريم. تاريخ فرهنگي كوچه داريم. تاريخ فرهنگي خيابان داريم. مثلاً تاريخ فرهنگي يك نوع كفش داريم. مي‌شد در باب تاریخ فرهنگی پوتين نوشت: در آن جبهه‌ها چه معاني‌اي بر اين پوتين عارض شد. يعني در واقع داشت چه تصورات فرهنگي‌اي را توليد مي‌كرد. فارغ از آن بحث فيزيكي پوتين كه خود تحولات فيزيكي‌اش هم مي‌توانست مورد بحث باشد.

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه