تضاد یا توافق؛ مسئله این است: رابطه ی علم و دین با توجه به مسیحیت و گرایش مسیحیت لیبرال

زمان انتشار: ۱۴:۰۳ ۱۳۹۰/۰۹/۲۰

پرسش از نسبت دین و علم، اصولا سؤالی است مرتبط با دوران جدید و در بطن تحولات ناشی از روابط دنیای مدرن رخ می نماید. از این رو که علم در پیش از مدرنیته، یعنی در قرون وسطی امری جدا از دین تلقی نمی شد و کتاب مقدس در حکم مهم ترین آبشخور علم به […]

پرسش از نسبت دین و علم، اصولا سؤالی است مرتبط با دوران جدید و در بطن تحولات ناشی از روابط دنیای مدرن رخ می نماید. از این رو که علم در پیش از مدرنیته، یعنی در قرون وسطی امری جدا از دین تلقی نمی شد و کتاب مقدس در حکم مهم ترین آبشخور علم به شمار می رفت و هرچه بیرون از آن قرار می گرفت پذیرفتنی نبود و با واکنش های تندی مواجه می شد که نمونه تاریخی مهم آن در دادگاه های تفتیش عقاید قرون وسطی جریان داشت. با این حال، پرسش از این نسبت (دین و علم) در دوران مدرن سر برآورد و فرضیات و رهاوردهای علمی در تضاد با محتویات کتاب مقدس( انجیل) قرار گرفت. گرچه این چالش تاکنون نیز همچنان ادامه داشته است اما نوع و چگونگی بروز آن نزد هر یک از شاخه های مهم مسیحیت یعنی کاتولیک، ارتدکس و پروتستان و نحوه مواجهه آنها با آن متفاوت بوده است.  مطلب حاضر نگاهی اجمالی دارد به مسیر تاریخی و معرفت شناختی این چالش در مسیحیت پروتستان که بیشترین تعاطی را با علم جدید- به نسبت دیگر شاخه های مسیحیت- داشته است.                                                                                             .
    آیا دین در بسط و گسترش علم طبیعی مؤثر است یا مانع این گسترش به شمار می رود؟ در ابتدا وسوسه می شویم پاسخی ساده و عاری از تامل به این سؤال که آیا دین متحد یا دشمن علم است بدهیم اما این سؤال به دلایل ذیل نیازمند پاسخی پیچیده است:
1- پیش فرض این سؤال این است که جوهری یکپارچه به نام علم وجود دارد درحالی که رشته های علمی در واقع متعددند و هر یک حوزه مطالعاتی و شیوه پژوهشی خاص خود را دارند. تعامل بین فیزیک و دین با تعامل بیولوژیک و دین تفاوت دارد. پیش از آنکه به سؤال مذکور پاسخ بدهیم لازم است اصطلاح علم را مجددا تعریف یا توصیف کنیم.

2- فرض اصلی این سؤال آن است که دین مقوله ای است که به آسانی تعریف شده و پدیده ای همگن است. در حقیقت مسئله به این شکل نیست. ارائه تعریفی قابل قبول از آنچه دین را تشکیل می دهد فوق العاده دشوار است. طی قرن گذشته، چندین تلقی کاملا متفاوت از ماهیت دین پدید آمده که هر یک مدعی اند علمی یا عینی هستند. برخی از این آرای ( که آرای کارل مارکس، دورکیم و فروید از عمده آنها محسوب می شوند ) به شدت فروکاهشگرانه اند و عموما منعکس کننده عوامل شخصی یا سازمانی کسانی هستند که آنها را پدید آورده و بسط داده اند. این رویکرد های فروکاهشگرانه به دلیل نواقص آشکاری که دارند از سوی نویسندگانی همچون میرچا ایلیاده به شدت مورد انتقاد قرار گرفته اند. مهم تر اینکه ادیان مختلف رویکردهای متفاوت به علوم را تقویت می کنند. این مسئله مستلزم آن است که پیش از آنکه پاسخ معناداری بتوان ارائه کرد، دین مورد نظر را باید مشخص کرد. ارتباط بین فیزیک و مسیحیت را نمی توان بسان ارتباط بین اسلام با فیزیک دانست.
3- حتی در یک دین واحد گرایش های فکری مختلف و متعددی وجود دارند که باید آنها را شناسایی کرد. از خردمندی به دور است اگر گمان کنیم که هر یک از این گرایش ها رویکردی یکسان را برای این مسئله اتخاذ می کنند.
توضیحاتی درباره تعریف دین                                                                                             .
باید تاکید کنیم که تعاریف دین به ندرت بی طرفانه اند. این تعاریف عمدتا با هدف حمایت از عقاید و نهادهایی شکل می گیرند که فرد، حامی آنهاست و یا به منظور تنبیه آن دسته از افرادی پدید می آیند که فرد با آنها خصومتی دارد. تعاریف ادیان اغلب به مقاصد خاص و تعصبات یکایک علما و اندیشمندان بستگی دارد؛ از این رو، نویسنده ای که عقیده خاصی دارد مبنی بر اینکه تمام ادیان به یک حقیقت الوهی یکسان دسترسی دارند تعریفی از دین را ارائه می دهد که این عقیده در آن تجسم و نمود یافته است ( به عنوان مثال، تعریف مشهور ماکس مولر از دین که می گوید: دین خصلتی است که افراد را قادر می سازد تا بی نهایت را ذیل اسامی و نقاب های مختلف درک کنند). نظیر چنین طرحی مبنای آثار متاخرتری را تشکیل می دهد که بر مبنای دیدگاه آنها تمام ادیان صرفا پاسخ های فرهنگی و بومی به یک حقیقت غایی، متعالی و بنیادین هستند. 

به منظور فهم پیچیدگی های تاریخی تعامل علم و دین، بررسی هر دین بر مبنای اصطلاحات خاص آن دین ضروری است. مسیحیت همانند بودیسم نیست و تفاوت های بین این دو دین به ما در فهم دلیل اینکه چرا علوم طبیعی در بافت مسیحیت بیشتر از بودیسم رشد و گسترش می یابند کمک قابل توجهی می کند. پژوهش تاریخی درخصوص این قبیل مسائل به شدت تحت تأثیر این فرضیه ناموجه قرار گرفته که می گوید: تمام ادیان یک چیز را می گویند. شاید عاقلانه ترین رویکرد، احترام به صداقت و درستی ادیان مختلف جهان باشد تا اینکه بکوشیم آرای آنها را همگن کرده یا به اجبار آنها را درون یک قالب مشترک بگنجانیم. اندیشمندان روز به روز به این اجماع می رسند که در نظر گرفتن سنت های دینی مختلف جهان به مثابه اشکال مختلف یک مقوله واحد به شدت گمراه کننده است. دیوید تریسی می گوید: هیچ گونه جوهر وحی یا اشراق و راه نجات یا رهایی ای وجود ندارد که بتوان در تمام این کثرت یافت. جان بی کاب نیز معتقد است: کسی که می گوید یک جوهر دینی وجود دارد، با دشواری ها و مشکلات بی شماری مواجه خواهد بود. او می گوید بحث درباره ماهیت حقیقی دین بی نتیجه است. تنها سنت ها، نهضت ها، اجتماعات، افراد، اعتقادات و اعمال هستند که مردم ویژگی های آنها را با آنچه به عنوان دین در نظر دارند [یا به تعبیری با آنچه دینش می خوانند] پیوند می زنند. کاب تاکید می کند فرضیه ای که دین یک جوهر دارد، بحث های اخیر در باب رابطه سنت های دینی جهان را آشفته و به شدت منحرف کرده است. به عنوان مثال او اشاره می کند که آیین های بودایی و کنفسیوسی هر دو از عناصر دینی برخوردارند؛ اما این مطلب لزوما به این معنا نیست که بتوان آنها را جزو ادیان طبقه بندی کرد. به گفته کاب بسیاری از ادیان و نهضت های فرهنگی واجد مولفه های مذهبی هستند.

ایده یک مفهوم جهانی (کلی) از دین که تک تک ادیان زیر مجموعه آن هستند، ایده ای صرفا غربی است که ظاهرا در عصر روشنگری پدید آمده است. اگر بخواهیم از یک مقایسه بیولوژیکی استفاده کنیم، باید گفت: این فرض که یک جنس دین وجود دارد و تک تک ادیان، انواع آن هستند نیز ایده ای صرفا غربی است و نظیری در خارج از فرهنگ غرب ندارد. تنها استثنای این مطلب، آن دسته افرادی هستند که در غرب آموزش دیده اند و بدون چون و چرا پیش فرض های آن را پذیرفته اند.
نویسندگان صاحب نظر در حوزه انسان شناسی ( نظیر ای.ای. اونز پریچارد و کلیفورد ای. گرتز ) الگوهای پیچیده تر و قابل تامل تری از دین را ارائه کرده اند. بحث عمده در انسان شناسی و جامعه شناسی دین در دوره معاصر عبارت از آن است که آیا دین را باید کارکردی (دین با برخی کارکردهای اجتماعی یا شخصی عقاید و اعمال در ارتباط است) یا بنیادی (دین با پاره ای عقاید مربوط به موجودات روحانی یا الوهی ارتباط دارد) تعریف کرد. اما با وجود تفاوت های گسترده در اصطلاح شناسی (بسیاری نویسندگان درباره درستی اصطلاحات مهمی نظیر فوق طبیعی، روحانی و عرفانی توافق ندارند) به نظر می رسد دست کم درجه ای از توافق واقعا وجود دارد که دین به نوعی شامل عقیده و عملی است که با ساحت فوق طبیعی الوهیت یا موجودات روحانی ارتباط دارد.
   برای آنچه به عنوان هدف در نظر داریم، پرداختن به این بحث ضرورتی ندارد. مطلب حائز اهمیت آن است که اصطلاح دین دشوار تر از آنچه انتظار می رود تعریف شده است. اگر تک تک ادیان (نظیر اسلام، یا مسیحیت) را در ارتباطشان با علوم طبیعی بسنجیم بسیار مؤثر تر و ارزشمند تر خواهد بود؛ اما مهم آن است که بدانیم متغیر های معنادار و حائز اهمیتی در ادیان وجود دارند. این مسئله در فقرات بعدی روشن تر خواهد شد.
متغیرهای درون یک دین: مورد مسیحیت
همان گونه که پیش تر ذکر آن رفت دینی که بیشترین و عمیق ترین درگیری را با مسئله تعامل بین دین و علم طبیعی دارد مسیحیت است؛ با وجود این، اصطلاح مسیحی می تواند ناظر به طیف وسیعی از دیدگاه های فکری باشد که مستلزم توضیح بیشترند. به عنوان مثال شاخه های پروتستان، کاتولیک روم و ارتدوکس شرق در مسیحیت کاملا مجزا و مشخص اند. اما توجه ما به طور خاص معطوف سطوح آکادمیک تر بحث در مسیحیت غربی است. دلیل این عطف توجه، تعامل نزدیک این دین با علوم طبیعی طی چند سده اخیر است. هرگونه تلاش برای فهم رابطه پیچیده الهیات مسیحی و علوم، دست کم مستلزم درجه ای از آشنایی با مکاتب اصلی تفکر مسیحی در دوره مدرن است.
در مسیحیت غربی اختلاف های مهمی در مورد برخی مسائل وجود دارد و این مسائل اغلب تاثیر مستقیمی بر علوم طبیعی دارند. به عنوان مثال، پروتستانتیزم لیبرال نسبت به علوم طبیعی تلقی بسیار مثبتی داشته است، حال آنکه نئوارتدوکس ها تاکید دارند که دین و علم به دو حوزه کاملا متفاوت تعلق دارند.
پروتستانتیزم لیبرال
پروتستانتیزم لیبرال بدون شک یکی از مهم ترین جنبش هایی است که از بطن تفکر مسیحیت مدرن برخاسته است. این مکتب خاستگاه های پیچیده ای دارد اما بی تاثیر نخواهد بود اگر آن را پاسخی به طرح الهیاتی شلایرماخر ( 1834-1763) خاصه در ارتباط با تاکیدش بر احساس انسانی و نیاز به پیوند ایمان مسیحی با وضعیت انسان بدانیم.                                                             .
پروتستانتیزم لیبرال کلاسیک، ریشه در آلمانِ اواسط قرن نوزدهم دارد. در آن زمان به تدریج این نگرش شکل گرفت که ایمان مسیحی و الهیات به طور یکسان باید در پرتو دانش مدرن مجددا احیا شوند. در انگلستان پذیرش روز افزون نظریه گزینش(انتخاب) طبیعی چارلز داروین (که در میان مردم به نظریه تکامل داروین مشهور است) فضایی را ایجاد کرد که در آن یکی از آموزه های الهیات مسیحی سنتی (مانند آموزه خلقت هفت روزه) روز به روز غیرقابل دفاع تر می شود. لیبرالیسم از آغاز بر آن شد تا شکاف بین ایمان مسیحی و دانش مدرن را پر کند. طرح لیبرالیسم در ارتباط با الهیات مسیحی سنتی، نیازمند میزان قابل توجهی از انعطاف پذیری بود. نویسندگان برجسته این مکتب معتقد بودند اگر قرار باشد مسیحیت به عنوان گزینه ی فکری مهمی در دنیای مدرن باقی بماند نوسازی مجددِ عقاید، ضروری است؛ به همین دلیل آنها از یک سو خواستار آزادی درخصوص میراث اعتقادی مسیحیت شدند و از دگرسو خواهان آزادی در گزینش شیوه های سنتی تفسیر کتاب مقدس شدند. آنجا که شیوه های سنتی تفسیر متن مقدس یا عقاید سنتی از گذر تحولات دانش بشری دستخوش آسیب شد و به مخاطره افتاد، کنار گذاشتن و تفسیر مجدد آنها با هدف همسو کردن شان با بینش و نگرش نوین به جهان ضروری است. برایندهای الهیاتی این تغییر جهت، قابل توجه بوده اند. برخی عقاید مسیحی عملا از چهارچوب هنجارهای فرهنگی مدرن کنار گذاشته شدند. این عقاید به یکی از دو سرنوشت ذیل دچار آمدند:
1- این عقاید به این دلیل که بر پیش فرض های نادرست یا منسوخ شده مبتنی اند کنار گذاشته شدند. آموزه گناه ازلی مثال مناسبی است؛ دلیل کنار رفتن این عقیده، خوانش نادرست عهد جدید در پرتو آثار سنت آگوستین بود که رأی اش در باب این مسائل تحت الشعاع درگیری بیش از اندازه او با فرقه جبرگرای مانویت قرار داشت.
2- این عقاید به شیوه ای که با روح زمانه همسان باشد مجددا تفسیر شدند. برخی عقاید اصلی مربوط به شخص عیسی مسیح از جمله مواردی هستند که به این سرنوشت دچار شدند. الوهیت مسیح از جمله این عقاید بود.                                                                                                 .
همزمان این فرایند بازتفسیر اعتقادات (که در جنبش تاریخِ دگما ادامه یافت) را می توان تمایل جدیدی برای نشاندن مسیحیت (ایمان مسیحی) در عالم بشری و از همه مهم تر در تجربه انسانی و فرهنگ مدرن در نظر گرفت. لیبرالیسم نظر به مشکلات بالقوه بر سر راه نشاندن ایمان مسیحی در توجه و تمایل خاص و صرف به کتاب مقدس یا شخص عیسی مسیح در پی آن بود تا آن ایمان را در تجربه معمول و عادی انسانی تثبیت کند و آن را به گونه ای تفسیر کند که در جهان بینی مدرن معنادار باشد.
منبع الهام لیبرالیسم نوع نگاه به انسانی بوده که روز به روز پا به عرصه پیشرفت و ترقی می نهد. نظریه تکامل، این عقیده را حیاتی دوباره بخشید. به نظر می رسید که پیوند دین با نیازهای معنوی انسان مدرن روز به روز بیشتر می شود و جامعه را به لحاظ اخلاقی هدایت می کند. وجهه به شدت اخلاقی پروتستانتیزم لیبرال را مشخصا می توان در آثار آلبرت بنیامین ریچل ملاحظه کرد.
از نگاه ریچل ایده ملکوت خداوند از اهمیت خاصی برخوردار است. او این ایده را مبنای ثابت ارزش های اخلاقی می دانست که مبنای مستحکمی برای پیشرفت و توسعه جامعه آلمان در آن برهه از تاریخ بود. گفته شده که تاریخ در روند هدایت الهی، طریقه ی کمال را می پیماید ( یا رو به سوی کمال دارد ). در طول تاریخ بشریت، افرادی به ظهور رسیده اند که به حاملان یا دارندگان بصیرت و بینش خاص الهی مشهورند. یکی از این انسان ها عیسی(ع) بود. سایر انسان ها با پیروی از او و سهیم شدن در شیوه زندگی اش می توانند به کمال برسند. این نهضت نشانگر خوش بینی زیاد و بی حدو حصر به استعداد و توانایی انسان بود. گفته شده که دین و فرهنگ از هر نظر یکی هستند. منتقدان بعدی این نهضت به آن، عنوان پروتستانتیزم فرهنگی دادند. دلیل این نامگذاری آن بود که به اعتقاد آنها نهضت مزبور به شدت به نُرم های فرهنگی رایج متکی است.
    بسیاری منتقدان (نظیر کارل بارت در اروپا و راینهولت نیبور در آمریکای شمالی) با نا امیدی پروتستانتیزم لیبرال را مبتنی بر دیدگاهی خوش بینانه نسبت به ماهیت انسان دانسته اند. آنها معتقد بودند که این خوش بینی را رویداد های جنگ جهانی اول از میان برد و از آن زمان به بعد لیبرالیسم فاقد اعتبار فرهنگی شد. این مسئله نشانگر قضاوتی کاملا نادرست بود. لیبرالیسم را در بهترین حالت آن می توان نهضتی در نظر گرفت که خود را ملتزم و متعهد به بازخوانی ایمان مسیحی در قالب ها و اشکال مورد پذیرش در فرهنگ معاصر می دانست. لیبرالیسم همچنان خود را واسطه میان 2 مقوله دیگر می داند که عبارتند از: بازخوانی صرف ایمان مسیحیت سنتی (که معمولا از سوی منتقدان لیبرالش، سنت گرایی یا بنیادگرایی خوانده می شود) و رد مسیحیت به تمامه.
نویسندگان لیبرال با تمام وجود خود را موظف به یافتن راه میانه ای بین این 2 گزینه ی ناخوشایند یافته اند. شاید مؤثر ترین و پیشرفته ترین شکل پروتستانتیزم لیبرال را بتوان در آثار پل تیلیش (1965-1886) که در اواخر دهه 1950 و اوایل 1960 و تا پایان کارش در ایالات متحده مشهور شد، یافت. تیلیش را عمدتا مؤثر ترین الهی دان آمریکایی از زمان جاناتان ادواردز دانسته اند. طرح تیلیش را می توان در اصطلاح همبستگی خلاصه کرد. او با شیوه همبستگی درمی یابد که وظیفه الهیات مدرن همانا ایجاد گفت وگو میان فرهنگ انسانی و ایمان مسیحیت است. تیلیش نسبت به برنامه الهیات کارل بارت واکنشی توأم با هشدار نشان می دهد و آن را تلاشی نادرست می داند که میان فرهنگ و الهیات اختلاف ایجاد می کند. از نگاه تیلیش، مسائل وجودی (یا به اصطلاح خودش مسائل بنیادین) دستامد فرهنگ انسانی اند. هنرهای خلاق، خط و فلسفه مدرن ناظر به مسائل انسانی اند. الهیات برای این مسائل پاسخ ارائه می کند و با این کار، انجیل را با فرهنگ مدرن پیوند می زند. انجیل باید با فرهنگ سخن بگوید و این امر تنها درصورتی امکان پذیر است که به سؤالات برخاسته از فرهنگ گوش فرا دهیم.                                                                                                      .
   از نگاه دیوید ترسی ( شیکاگو)، تصویر گفت وگوی بین انجیل و فرهنگ تصویری کنترل کننده (هدایت گر) است. این گفت وگو سبب اصلاح دوجانبه (هر دو طرف) و غنای انجیل و فرهنگ، هر دو می شود. بنابراین بین الهیات و کلام مسیحی رابطه ی نزدیکی وجود دارد؛ به این معنا که وظیفه الهیات تفسیر پاسخ مسیحیت به نیازهای انسان است؛ نیازهایی که تحلیل فرهنگی آنها را برمی نماید. پس از این مشخص خواهد شد که این رویکرد همبستگی، گفت وگوی بین دین و علم را تشویق و تقویت می کند چراکه علم، عنصر حائز اهمیت فرهنگ مدرن غرب به شمار می آید. بدین ترتیب، اصطلاح لیبرال را به بهترین نحو می توان به متالهی در سنت شلایر ماخر و تیلیش که علاقه مند به بازسازی اعتقاد بر مبنای پاسخ به فرهنگ معاصر هستند تفسیر کرد. 
لیبرالیسم از چند جهت مورد انتقاد قرار گرفته است که رایج ترین آنها به قرار زیر است:
1- لیبرالیسم به ایده یک تجربه دینی انسانی جهانی، اهمیت بسیاری می دهد. با وجود این، این ایده به درستی تعریف نشده و ابهام دارد. و نمی توان آن را به طور مشخص بررسی نمود. بعلاوه دلایل فوق العاده ای برای طرح این نکته وجود دارد که “تجربه” را تفسیری بسیار گسترده تر از آنچه لیبرالیسم روا می دارد شکل می دهد.
2- لیبرالیسم ازنگاه منتقدانش بیش از اندازه بر تحولات فرهنگی گذرا تاکید دارد. در نتیجه، اغلب کورکورانه بازیچه ی یک طرح (عامل) سکولار قرار می گیرد.
3- گفته شده که لیبرالیسم در تلاش برای مورد قبول واقع شدن در فرهنگ معاصر، بسیار مستعد آن است که آموزه های بارز مسیحیت را بپذیرد.
پروتستانتیزم لیبرال برای پژوهش ما بسیار اهمیت دارد به این معنا که این شاخه از مسیحیت در کل تلقی مثبتی نسبت به معنای دینی علوم طبیعی دارد. این مساله در مورد نظریه تکاملی داروین که از نگاه بسیاری از نویسندگان لیبرال پروتستان راه رشد و پیشرفت نوع انسان و جامعه را نشان می دهد، کاملا آشکار بود. لیبرالیسم به طور کلی مایل بود، متون دشوار کتاب مقدس را به گونه ای تفسیر کند که از اهمیت فوق طبیعی آن بکاهد و از طرفی تطبیق گزارشات کتاب مقدس درباره آفرینش با نظریه تکامل داروین برایش چندان دشوار نبود. گرچه لیبرالیسم، نظریات سنتی مسیحیت را حفظ کرد (آنهم درجاییکه مدرنیسم از رها کردن آنها شادمان بود) اما لیبرالیست ها این نظریات را مجددا به گونه ای تفسیر کردند که در نهایت سبب پیدایش اجماع بر سر تکامل زیستی (بیولوژیک) شد.
الگوهای تعامل علم و دین
بررسی ادبیات گسترده مربوط به ارتباط بین علم و دین نشان می دهد که تلقی ها از این ارتباط مختلف است. مساله نحوه طبقه بندی این تلقی ها از اهمیت بسزایی برخوردار است. به نظر می رسد ساده ترین راه پرداختن به این مساله پرسیدن دو سوال ذیل است:
1- آیا علم و دین به یک واقعیت واحد (یکسان) مربوطند؟
2- آیا دریافت ها و شناخت های علم و دین متناقض اند یا مکمل؟
الگوهای مواجهه ای
در گذشته، مهم ترین تلقی از رابطه بین علم و دین تلقی “درگیری” یا شاید حتی “رویارویی” بوده است. این الگوی مواجهه ای شدید، همچنان به نحوی عمیق در سطح عوام تاثیر دارد، حتی اگر اندیشمندان به شدت آن را زیر سوال ببرند. لحن کلی مواجهه بین دین (خاصه مسیحیت) و علوم طبیعی در دو کتاب که در ربع آخر قرن نوزدهم به نگارش در آمدند ملاحظه کرد: تاریخ برخورد بین دین و علم (1874) اثر جان ویلیام دراپر، و تاریخ رویارویی علم با الهیات در جهان مسیحیت (1896) اثر اندرو دیکسون وایت. جان در کتاب خود استدلال می کند که علوم طبیعی، انسان را از ظلم و ستم ساختار وتفکر دینی سنتی، خاصه کاتولیک روم، نجات داد. تاریخ علم صرف ثبت اکتشافات مجزا نیست؛ این تاریخ حکایت نبرد دو قدرت مخالف است: قدرت فکر انسان از یک سو، و فشار ناشی از علائق انسانی و دین سنتی از سوی دیگر. از نگاه جان دراپر علم (خاصه نظریه داروین) مهم ترین ابزار به خطر انداختن موضع اوست و از این رو با تمامی ابزار موجود می توان آن را تقویت کرد.
ریشه ها و مبانی کتاب دیکسون در شرایط مربوط به تاسیس دانشگاه کورنل نهفته است. بسیاری از مدارس دینی از تاسیس دانشگاه جدید احساس خطر کردند و به دیکسون و مدرسه نوپا تاختند، اولین رئیس این دانشگاه به کفر متهم شد. دیکسون که از این برخورد رنجیده خاطر بود در سخنرانی ای که در 1869 در نیویورک ایراد کرد پاسخ منتقدان را داد؛ عنوان این سخنرانی “میادین نبرد علم” بود. در اینجا باز علم، منجی آزادی آکادمیک شناخته و معرفی شد. این سخنرانی به تدریج تکمیل شد و به صورت کتاب مذکور (تاریخ رویارویی علم با….) در آمد. دیکسون اعلان کرد که نادرست ترین ایده ها، این بوده که “دین و علم با هم دشمنند”؛ طرفه اینکه، این نکته ای بود که خود او خواسته یا نا خواسته در کتاب خود بدان اشارت کرده بود. شکل گیری استعاره جنگ(نبرد) در ذهن عوام بدون تردید، دستامد قلم به شدت جدلی او و پاسخ مردم به آن است. الگوی مواجهه ای را می توان به حسب شرایط خاص عصر ویکتوریا شناخت که در آن یک گروه فکری ِحرفه ایِ نوظهور بر آن شد تا جایگزین گروهی گردد که تا آن زمان در جایگاه افتخار نشسته بود. ظهور نظریه داروین نیز این الگو را به لحاظ علمی توجیه می کرد. باری، این الگوی مواجهه ای حتی امروز نیز خاصه در رسانه های عمومی که از رابطه علم و دین سخن می گویند تاثیر گذار است.
الگوهای غیرمواجهه ای
   همگرایی دین و علم: برخی از گرایش ها در درون الهیاتِ مسیحی غرب بر این نکته تاکید دارند که “حقیقت به تمامه حقیقت خداست”. بر این اساس، تمامی پیشرفت ها و تحولات در شناخت علمی جهان در دین مسیحیت مورد قبول بوده و در آن جای می گیرند. اصل این نظریه به دئیسم انگلیسی قرن هفدهم باز می گردد. استدلال پروتستانتیزم لیبرال، آن است که نظریه های تکامل به الهیات امکان می دهد وضعیت خاصی را که در آن خداوند در جهان، حاضر و فعال است، بپذیرد. به این ترتیب، (مفهوم) تکامل با وجود و فعالیت خداوند سازگار و توامان خواهد افتاد.
    دوگانگی (جدایی) علم و دین: گروه دوم رویکردها بر جدایی علم و دین تاکید می ورزند. این نظریه به طور خاص در نئو ارتدوکسی (نهضتی که واکنشی علیه پروتستانتیزم لیبرال محسوب می شود) رواج دارد که برجسته ترین نماینده آن کارل بارت است. از نگاه او، علوم طبیعی هیچ تاثیری بر مسیحیت ندارد. علوم طبیعی، دین (ایمان) را نه تایید می کند و نه با آن د رتضاد است؛ به این معنا که علوم و الهیات بر مبنای فرضیات کاملا متفاوت عمل می کنند.
شناخت طبیعت شناخت خداست
اینکه خداوند جهان را آفریده، خود انگیزه بنیادین پژوهش های علمی است. سه موضع کلی درباره مساله جایگاه نظم طبیعی را می توان از یکدیگر تفکیک نمود:
1- عالم طبیعت، الهی است.
2- عالم طبیعت، را خالق آن آفریده و شبیه خالق خود است.
3- عالم طبیعت، هیچ ارتباطی به خداوند ندارد.
مسلما قدری ساده انگاری در اینجا اتفاق افتاده است. اما این امر به ما امکان می دهد که نکته ای اساسی را بیان کنیم. فرض کنید که شخصی به شدت دیندار است. اگر عالم طبیعت هیچ ارتباطی با خدا نداشته باشد، هیچ انگیزه ای برای شناخت آن وجود نخواهد داشت. از سوی دیگر، اگر عالم طبیعت با خدا ارتباط داشته باشد،این خود دلیل خوبی برای شناخت آن خواهد بود به این معنا که امکان شناخت عمیق تر طبیعتی که خدا آن را آفریده فراهم خواهد شد. بنابراین، مشخصا بسیار جالب خواهد بود اگر در جستجوی راهی باشیم که در آن آموزه خلقت، ارتباطی بین خدا و نظم طبیعت برقرار کند. نکته ای که نویسندگان مذهبی قرن شانزدهم و هفدهم بر آن تاکید داشتند این بود که خدای نادیدنی را می توان از طریق خلقت مشهود (دیدنی) شناخت. این مفهوم (که بعضا به صورت دو “کتاب مقدس” و “کتاب طبیعت” بیان می شود) انگیزه مضاعفی برای شناخت و مطالعه طبیعت تواند بود. اگرچه خدا را نمی توان با چشم دید، اما می توان با شناخت و مطالعه نظم طبیعی (نظام طبیعت) به تلقی فربهی از ماهیت و هدف خداوند دست یافت.

منبع:
Science and Religion, An Introduction , Alister. E. McGrath, Blackwell , 1999.

 

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه