تعبیر رویای پوزیتیویستی در دانشگاه “ما”

زمان انتشار: ۲۰:۰۲ ۱۳۹۱/۰۳/۱۹

تفکر بیکنی (فرانسیس بیکن، پدر تجربه گرایی) از قرن 18 تاکنون بر علم و و معرفت بشری سیطره داشته و دارد. تفکری که علم را ابزاری می داند به منظور اثر بخشی برایِ تسهیل زندگی مادی بشر. از دیدِ روشنگری، هرآنچه با قاعده ی سودمندی متناسب نباشد مشکوک است. آدمیان در راه رسیدن به علم جدید هرگونه معنا را کنار نهاده اند. دیگر مفاهیمی مثل جوهر و کیفیت، کنش و رنج، وجود و هستی از علم بیرون رانده شد. مفاهیم خیر و شر، خوشبختی و بدبختی به مفاهیم سود و زیان مبدل شدند. روانشناسی به پزشکیِ مغز، جامعه شناسی به مهندسیِ‏ جامعه، اقتصاد به تکنسین بازار، مدیریت به ماشین حساب شرکت ها، و علوم سیاسی به راننده ی بولدوزر قدرت ها تبدیل می گردد.

تفکر
بیکنی (فرانسیس بیکن، پدر تجربه گرایی) از قرن 18 تاکنون بر علم و معرفت بشری
سیطره داشته و دارد. تفکری که علم را ابزاری می داند به منظور اثر بخشی برایِ
تسهیل زندگی مادی بشر. از دیدِ روشنگری، هر آنچه با قاعده ی سودمندی متناسب نباشد،
مشکوک است. آدمیان در راه رسیدن به علم جدید هرگونه معنا را کنار نهاده اند. دیگر
مفاهیمی مثل: جوهر و کیفیت، کنش و رنج، وجود و هستی از علم بیرون رانده شده است.
مفاهیم خیر و شر، خوشبختی و بدبختی به مفاهیم سود و زیان مبدل شده اند. روانشناسی
به پزشکیِ مغز، جامعه شناسی به مهندسیِ‏ جامعه، اقتصاد به تکنسین بازار، مدیریت به
ماشین حساب شرکت ها و علوم سیاسی به راننده ی بولدوزر قدرت ها تبدیل شده است
.

 آینده ی هرجایی (space) به وسیله ی علوم
انسانی (فلسفه‏، اقتصاد، جامعه شناسی، تاریخ و …) آنجا -در معنای عامش- رقم می
خورد. اینکه آینده زیبا باشد یا زشت، تلخ باشد یا شیرین، تاریک باشد یا روشن.
یادداشت حاضر، سعی دارد تا آنچه را که در کلیت دانشگاه های کشور رخ داده را با
تحلیل فرایندی که بر علوم انسانی آن حاکم بوده بررسی نماید.

“تفکر بیکنی
(فرانسیس بیکن، پدر تجربه گرایی) از قرن 18 تاکنون بر علم و و معرفت بشری سیطره
داشته و دارد. تفکری که علم را ابزاری می داند به منظور اثر بخشی برایِ
تسهیل زندگی مادی بشر. از دیدِ روشنگری، هرآنچه با قاعده ی سودمندی متناسب نباشد
مشکوک است” (آدورنو، 1383: 36)”

  این نوع نگرش،
ابتدا در علوم تجربی و ریاضی به وقوع پیوست و با سوددهی و ثمربخشیِ خیره کننده ای
که از قِبَلِ برخورد با طبیعت داشت علوم انسانی را نیز تابع خود نمود. بشر برای
این که به سود و قدرت بیشتر نائل آید از علم به مثابه ی ابزاری استفاده می کند، پس
در این نگرش، معرفت مترادف قدرت است. در نتیجه علم روشنگری فرق عمده ای با علم
ماقبل روشنگری پیدا کرد. “دیگر دغدغه ی معرفت، همان عمل یا فرایند اثر بخش
است نه رضایتی که مردم نامش را حقیقت نهاده اند” (آدورنو، 1383: 31و32).

   آدمیان در راه
رسیدن به علم جدید هرگونه معنا را کنار نهاده اند. دیگر مفاهیمی مثل: جوهر و
کیفیت، کنش و رنج، وجود و هستی از علم بیرون رانده شد. مفاهیم خیر و شر، خوشبختی و
بدبختی به مفاهیم سود و زیان مبدل شدند و مفهوم باید، به کارکرد
نزول پیدا کرد و مهم نبود که انسان باید در برابر هستی چه کاری انجام دهد و رسالتش
چیست بلکه مهم این بود که او برای دیگران و دیگران برای او کارکرد داشته باشند.
اگر در گذشته ابن سینا در کنار منطق شفایش (پزشکی) و منطق مشائی (فلسفه) داشت
امروزه دیگر نیاز نیست که یک پزشک بویی از فلسفه برده باشد.

   با تابع شدن علوم
انسانی، این نگرش در رگ های این علم نیز جریان یافت. علوم انسانی ای که جدایی
ناپذیر از فلسفه ی دانشمند و نگرش او به هستی و جامعه و انسان بوده، کم کم از
گرایش های فلسفی الهیاتیِ خود جدا شده اند. فلسفه و الهیات، نزدیک
ترین عمل معرفتی بشر برای درک حقیقت ها و باید ها و ارزش های انسانی و ذاتی هستند.
هنگامی که علم به ابزار نزول یافت دیگر چه نیازی به فلسفه و الهیات!

“دانشمند جدید، به جای مفهوم، فرمول می نشاند”
(آدورنو، 1383: 32).

   در این فرایند
نزولی، پس از فلسفه زدایی نوبت به نظر زدایی رسید. علوم، مدام کاربردی تر شدند و
دیگر روش مهمتر از نظر گردید. روش هم به آمار تقلیل یافت تا این فاجعه رخ دهد که
هنگامی که استاد در کلاسِ‏ کارشناسی ارشد، می پرسد که چه کسانی کتابِ اقتصاد و
جامعه ی ماکس وبر را خوانده، کسی پاسخ نمی گوید ولی آنگاه که استاد بپرسد که چه
کسی می تواند ضریبِ‏ عدم تعیین (
R2)
را محاسبه کند همه پاسخ گویند: من!

   سیر هجوم
دانشجویان، از رشته های ریاضی و فنی به علوم انسانی مدام افزایش می یابد چون در
علمِ ‏ابزار شده ی انسانی، ریاضیات و آمار، مهمتر از نظریات گردیده است. دیگر
دانشجویان رشته های انسانی در رشته های خود دچار مشکل می شوند و برای کمک گرفتن،
باید به تلمَذ دانشجویان ریاضی بروند.
   علمی که در جنونِ‏ سود و زیان، اسیر شده
و از خود، انسانیت زدایی می کند همانند اسب چموشی می گردد که جای آنکه راکب، افسار
او را داشته باشد، افسارگسیخته می شود و راکب و مرکوب، هردو به دره ی تاریکی سقوط
خواهند کرد. پایی که بدون نیاز به عقل‏ (فلسفه و الهیات) می دود مطمئنا دیر یا زود
به چاه خواهد افتاد.

  
دیگر مهم نیست که فلان نظریه، از فلان نظریه پرداز به چه منظور ارائه شده و
آیا نظریه پردازش چپ است یا راست؟ مدرن است یا پست مدرن؟ فلسفه اش قاره ای است یا
انگلوساکسونی؟ جامعه ی مدنظرش چه بوده و انسانِ‏ مدنظر وی چه خصوصیتی داشته؟

مهم این است که از نظریه ی او  در جهتِ ‏بیشتر سود بردن استفاده کنیم.
روانشناسی به پزشکیِ مغز، جامعه شناسی به مهندسیِ‏ جامعه، اقتصاد به
تکنسین بازار، مدیریت به ماشین حساب شرکت ها و علوم سیاسی به راننده
ی بولدوزر
قدرت ها تبدیل می گردد.
ادبیات هم زباله دانِ‏ پس ماندهای کنکور می گردد که در آن
به باده گساریِ بی خیالانه بپردازند.
به قول آدورنو “از دیدِ‏ روشنگری هرآنچه که به اعداد تحویل نیابد را به
عنوانِ‏ وهم و خیال به قلمروی شعر تبعید می کند
” (آدورنو، 1383، ص37)

   تمامِ‏ آنچه که
گفته شد را می توان در دانشگاه های کشور دید و زندگی کرد. دانشجوی اقتصادی که به
علت ضعف ریاضی مایوس شده بود، دانشجوی جامعه شناسی ای که توسط استاد سرزنش می شد
که چرا تو این بخشِ‏ آمار را نمی فهمی، پرسش نامه های چهارجوابی روانشناسی که مدام
باید پر شود تا نگاه عددیِ‏ یک روانشناس ارضا شود، گروه متروک فلسفه و دانشکده ی
الهیات پرت و گروه ادبیاتِ‏ سردرگم.
پارادایمِ غالب در دانشگاه ها، صورتِ‏ افراطیِ‏ دیدِ‏ روشنگری یعنی پوزیتیویسم (
Positivism) است. همان نگرشی
که همه چیز را به عدد و درصد و رادیکال تبدیل می کند تا بتواند همه چیز را برای
رسیدن به سود و قدرت بیشتر فرموله کند.

  بخش مهمی از آنچه
بر دانشگاه های کشور می گذرد به علت سیطره ی پوزیتیویسم است:
   دانشگاهِ محافظه کار، غیرسیاسی، با کمیته ی انضباطی قوی، با رویکرد کمی و کنترل سازمانی روزافزون.

دانشگاه با رویکرد کمی اش صمیمیت ها و وابستگی ها و رابطه­
ی متعهدانه و اتصال فرهنگی دانشجو به بستر جامعه اش را از بین می برد زیرا به جای
آن که به دانشجو فرصت آن را بدهد که در عین تحصیل به دغدغه های هویتی اش بپردازد
(مانند خواندن کتب الهیات، کتب ادبیات، فعالیت فرهنگی و …) و در حین این پیگیری
دغدغه های درونی به خودیابی و خودشناسی دست یابد با تحمیل کردن تکالیف درسی زیاد و
جزئی و امتحان گرفتن های مکرر و … مانع بروز دغدغه های هویتی در وی می شود و
نتیجه اش می شود دانشجوی به اصطلاح خاکستری و توده ای. دانشجویی که دوران دبیرستان
خود را به دلیل فشارها و استرس های ماقبل کنکور فارغ از دغدغه های هویتی ایام
جوانی به سر می برد اینک در دانشگاه هم باید تحت فشارهای شدید درسی این دغدغه ها
را به عقب بیاندازد و این تاخیر در دغدغه یابی به معنای انحطاط در شخصیت و اندیشه
ی بدنه ی دانشجویی است.

“در نگرش پوزیتیویستی، رفتارها استاندارد می شود. فرد
خود را به منزله ی یک شیء یا همچون عنصری آماری و براساسِ‏ موفقیت یا شکست تعریف
می کند. ملاکِ‏ موفقیت، سازگاریِ موفق یا ناموفق با کارکرد های عینیِ‏ اختصاص داده
شده به اوست. هرچیزِ‏ متفاوتی تابعِ‏ نیروی جمع است. نیرویی که همه چیز را
از کلاسِ‏ درس گرفته تا اتحادیه های صنفی تحتِ نظر دارد. ولی در پسِ‏ ظاهرِ‏ گول
زننده ی واقعیت های عینیِ اجتماعی، قدرت های واقعیِ، پنهان گشته اند که این جمع را
همچون ابزارِ‏ اعمال قدرت، به کار گیرند (آدورنو، 1383: 69 و 70).
اقلیت های حاکم، با مقید ساختنِ‏ کلِ
زندگی، به الزاماتِ حفظِ‏ حیات علاوه بر امنیتِ خویش دوام و پایداریِ‏ کل را تضمین
می کند” (آدورنو، 1383: 72).

  هنگامی که در علومِ‏ انسانی نیز معرفت مساوی با
قدرت شود علم جهتِ بسط قدرت انسان به طبیعت و جامعه عمل می کند تا سود بیشتری عاید
شود. در نتیجه برای سود دهیِ‏ حداکثری، بالاترین نظم و استانداردها بر افراد تحمیل
می شود تا در ازای انجامِ‏ موبه موی این استانداردها بیشترین سود، برای آن اقلیت،
بدست داده شود. آدورنو در جمله ای تمام عیار می گوید: “روشنگری با اشیاء همان
نسبتی را دارد که دیکتاتور با انسان ها. او انسان ها را فقط تا آن حد می شناسد که
بتواند آنها را آلتِ دست قرار دهد” (آدورنو،1383: 39).
ولی از آنجایی که افراد نمی توانند کاملا
در این استانداردهای تحمیلی قرار گیرند سراسرِ‏ علمِ پوزیتیویستی با قوه ی قهریه
همدلی خواهد کرد.

و چه قوه ی قهریه ای بالاتر از حضور و غیاب های سخت گیرانه
ی اساتید و برگزاری امتحان های مکرر در طول ترم و در آن سوی ماجرا حضور کمیته ی
انضباطی و سخت گیرانه تر کردن قوانین برای فعالیت های دانشجویی فرهنگی و … .

پوزیتیویسم، تجلیِ روشیِ این دانشگاه و هر دانشگاهِ محافظه
کار است. پوزیتیویسم، وسیله ای است که با آن این روح، در دانشجویان بازتولید شود،
(روح سرخوشی و بی دغدغه ای و سودانگاری وبی فلسفگی). علمِ انسانیِ ابزاری، همه ی
دانشجویان را ابزارِ کل سیستم دانشگاه می کند و کل دانشگاه را ابزار اقلیت صاحبانِ
ثروت و قدرت. علمی که در لوایِ بی طرفی سعی در انسانیت زدایی از همه چیز دارد.
دانشگاه تبدیل به زایشگاهِ فن و آمار و ریاضیات و علوم انسانیِ تکنیک زده و
قبرستانِ الهیات و ادبیات و تاریخ گردیده است.

از تمام مباحث فوق نباید به این رسید که تمام دانشجویان و
تمامی گروه های دانشکده های کشور در فضای مسموم مذکور سیر می نمایند زیرا به تعبیر
ریچارد جنکینز در کتاب “هویت اجتماعی” انسان ها هیچ گاه به تمامه در قید
قیود سازمان قرار نمی گیرند و فراروی، خصیصه ی ذاتی انسان هاست. گرچه بخش عمده ای
از دانشجویان (خصوصا نسل های جدید) در فضای سازمانی پوزیتیویستی دانشگاه ها محصور
می شوند اما در این میان بسیاری از دانشجویان در جهت شالوده شکنی وضع موجود گام
برداشته اند:

افزایش مطالعات فرا رشته ای در بین دانشجویان (مانند
مطالعات ادبیات، هنر، فلسفه، الهیات و ..)، تشکیل جمع ها و گعده های دانشجویی در
زمینه های فرارشته ای و … .

منبع:
تئودور آدورنو و ماکس هورکهایمر، 1383
: دیالکتیک روشنگری، ترجمه ی مراد فرهاد پور و امید مهرگان،
تهران، نشر گام نو

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه