تغییر رشته تحصیلی چرا و چگونه؟

منبع: پایگاه دکتر محمدصادق کوشکی

زمان انتشار: ۱۵:۳۲ ۱۳۹۲/۰۸/۱

میدانید جنس علاقه چی است؟ علاقه جنسش احساس است ، می آید و می رود. دغدغه‌های ما یک آیتمی‌ هستند که ما را به استعداد آن دغدغه ها، یعنی کسی که دارد در عرصه‌ی استعدادش کار می کند، از کارش لذت می برد،این دو تا کار اگر دو تا عرصه ی متفاوتند، باید ببینی در کدامش استعداد اصلی است؟

بحث انتخاب رشته، بحث تغییر رشته از مقطع لیسانس به فوق لیسانس یا حتی بحث تحصیل در یک رشته و اشتغال در یک حوزه کاری کاملاً متفاوت و غیر مرتبط؛ این­ها مواردی است که ما زیاد می­بینیم و در این زمینه سؤال­های ما خیلی زیاد است. معمولاً هم نسل جوان ما به این قضایا که می­رسند حقیقتاً در می­مانند. یعنی این چند سؤال را در مقابل خودشان می­بینند که:

 یک آیا اصلاً تحصیل دانشگاهی مفید هست که ما ادامه بدهیم؟ این سؤالی است که بچه­هایی که در مقطع کارشناسی هستند عمدتاً از خودشان می­پرسند چون وقتی وارد دانشگاه می­شوند متوجه می­شوند دانشگاه اصلاً آنی نبوده که این­ها انتظارش را داشتند. عمدتاً این­جوری است و به این نتیجه می­رسند و حتی احساس می­کنند سرشان کلاه رفته و دانشگاه این­قدر ارزش کنکور دادن و زحمت کشیدن و درس خواندن را نداشت. به همین خاطر می­پرسند که آیا تحصیل در دانشگاه کار مفیدی است و می­ارزد برای آن این­قدر عمر و انرژی بگذاریم؟ آیا این رشته­ای که ما قبول شدیم  و معمولاً آن رشته­ای که قبول شده­ایم، آنی نبوده که ما دوست داشتیم و به واسطه­ی انتخاب رشته­ی کامپیوتری و نمره­ای که آوردیم و سؤالی که در کنکور اشتباه فهمیدیم، رتبه­ام یک عددی شده است و بعدش حالا ما یک رشته­ای را زدیم و یک چیزی را قبول شده­ایم. یعنی کمتر کسی را پیدا می­کنی که در رشته­ای که مورد علاقه­اش بوده، قبول شده باشد. به همین خاطر این بچه­ها این سؤال را می­پرسند که آیا در این رشته­ای که هستیم اگر ادامه تحصیل بدهیم می­ارزد؟ یا رشته­امان را عوض کنیم؟ و چون عمدتاً ناراضی­اند از کیفیت دروس، از رشته­ی خودشان ناراضی­اند، رشته­اشان ارضایشان نمی­کند، به سؤالات جدی­اشان جواب نمی­دهد، با آن رشته راحت نیستند، از آن لذت نمی­برند، حس می­کنند که باید تغییر رشته بدهند و بروند در یک دروس دیگری احساس رضایت و لذت و ارضا شدن علمی را جستجو کنند و متأسفانه از آن­جایی که اکثریت بچه­های درسخوان ما، بچه­هایی که معدل­های بالایی دارند در دوره­ی راهنمایی، به صِرف معدل بالا، راهنمایی می­شوند به رشته­ی ریاضی و فنی و بعداً علوم تجربی و عمده­ی تمایل به تغییر رشته در فارغ­التحصیلان و دانشجویان رشته­های فنی و بعداً تجربی مشاهده می­شود. من هنوز کسی را ندیدم که بخواهد از علوم انسانی به علوم فنی تغییر رشته بدهد. حتی اگر از لحاظ قانونی این کار شدنی باشد، تمایلی نیست. اما تمایل این­که دانشجوی فنی بخواهد علوم انسانی بخواند، فوق­العاده زیاد است.

علت اصلی تمایل دانشجویان برای انتخاب رشته

این مشکل یک علت اساسی دارد، آن این است که آن فردی که مثلاً فارغ­التحصیل رشته­ی فنی است یا دانشجوی سال­های آخر دوره­ی مباحث فنی و علوم پایه است، یک ویژگی دارد. ویژگی­اش این است که تا آن لحظه در هیچ بعدی از ابعاد زندگی­اش خودش تصمیم گیر نبوده است. یعنی خیلی ساده این­طور می­شود مثال زد: عمده­ی دانشجویان فنی و علوم پایه­ی ما حتی کسانی که در رشته­های جذاب تحصیل می­کنند – برق، عمران و امثال آن­- این­ها  را جریان روزگار آورده است به این­جایی که هستند، خودشان اصلاً هیچ نقشی نداشته­اند. دیگران برای آن­ها تصمیم گرفته­اند که بروند رشته­ی ریاضی را در دبیرستان بخوانند، دیگران برای آن­ها تصمیم گرفته­اند که بروند کنکور بدهند، دیگران برای آن­ها تصمیم گرفته­اند که بروند دانشگاه و این­ها به خاطر جو موجود و فضای موجود مثل یک قطعه چوب که در رودخانه­ای قرار بگیرد، حتی رودخانه رفته، این­ها را با خودش برده، این­ها تصمیم گیر نبوده­اند. در یک جریان شناور شده­اند و این جریان آن­ها را یک جایی برده. حالا این جایی که هست ممکن است برای یک عده­ی بسیار قلیلی جای مطلوبی باشد.

 خوب، حالا برای این­که این وضعیت را کاملاً درک کنیم چند مقدمه لازم است:

رابطه انسان‌‌ها و کار

در مقدمه­ی اول  ما یک تقسیم بندی سه­گانه­ای داریم در بحث اشتغال. این تقسیم­بندی سه­گانه در زبان­های فرنگی بیشتر دقیق است. فرقی که در زبان انگلیسی ببین job و work وجود دارد در زبان فارسی این­قدر دقیق نیست بین کار و اشتغال. این تقسیم­بندی این را می­گوید که:

دسته­ی اول آدمی است که اگر کاری را انجام دهد، برای امرار معاش فقط، برای این­که پولی بدست آورد و زندگی­اش را بچرخاند، رابطه­ی این آدم با این کار، رابطه­ی نفرت است، رابطه­ی گریز. از باب مجبوری آمده، این کار می­تواند هر چیزی باشد، حتی کار بسیار شیک و پر درآمدی باشد اما این فرد در این کار عمرفروشی می­کند. عمرش را می­گذارد و فقط پول می­گیرد. ممکن است این کار خیلی پر درآمد باشد، ممکن است این کار خیلی برای بقیه جذاب باشد، اما برای این آدم هیچ جذابیتی ندارد. چرا و چون با توانمندی­ها و اعتقاداتش سازگاری ندارد. مثلاً فرض کنید یک آدم  مسلمان توانایی خوش­نویسی دارد، اصلاً علاقه به خوش­نویسی دارد، بعد این آدم به خاطر دغدغه­ی مالی مجبور می­شود برود در ساختن یک بنای ساختمان کلیسا کارگری کند. این آدم هیچ انگیزه­ای ندارد و اصلاً مدام ساعتش را نگاه می­کند، منتظر است پایان ساعت کار بیاید، دستمزدش را بگیرد و برود. خوب این آدم همیشه می­گردد دنبال این­که از این زندان نجات پیدا کند. این کار برای این آدم زندان است. نه لذتی در آن دارد، نه ابتکاری، نه ذوقی، نه خلاقیتی. چون آن کار نه با توانایی­هایش سازگار است و نه با اعتقاداتش. این آدم در واقع دارد مرده­شویی می­کند. این آدم بی­علاقه بی­علاقه است. بی­انگیزه است.

اکثر آدم­های روزگار ما از این دسته­اند – برای جمعه می­میرند. چون جمعه روز استراحت است و از شنبه متنفرند چون شنبه روزیست که یک هفته کار پیش رویشان است. دوباره باید یک هفته محل کار و کار را تحمل کنند. کاری که اگر جای دیگر پیدا شود و با درصدی مزد بیشتر، لحظه­ای برای این کار باقی نمی­مانند.

دسته­ی دوم فضایی است که در آن فضا توانایی­های فرد با کارش یکی شوند. یعنی یک خوش­نویس، که خوش­نویسی هنرش است، و توانایی­اش در خوش­نویسی است بیاید و ازش بخواهیم خوش­نویسی کن و پول بگیر. یا مثلاً آدمی از کار صنعتی لذت می­برد، توانا­یی­اش در کار صنعتی است، خلاقیتش در حوزه­ی صنعت است بگوییم بیا یک کار صنعتی بکن و پولش را بگیر. خوب این آدم هم راحت­تر است، هم لذت می­برد و احساس می­کند که مفید واقع شده­است. به همین خاطر به کارش دلبسته­تر است و کارش کیفیت بالاتری دارد. اگر به این آدم بگوییم خیلی خوب، شما بیا یک کار دیگری بکن  –  که در آن توانمندی ندارد – و حقوق بیشتری بگیر، حاضر نیست برود. کار این آدم عمرفروشی نیست. امرار معاش هست ولی عمر فروشی نیست. این آدم چون در این کار توانمندی و استعداد دارد، به کارش علاقه­مند می­شود و خودش را نشان می­دهد، خلاقیت نشان می­دهد، ابتکار نشان می­دهد، تحول ایجاد می­کند. به همین خاطر کارش او را راضی می­کند، یعنی برایش رضایت روحی – روانی پدید می­آورد. ما شاهدیم خیلی­ها هستند در کشور ما، مثلاً مشغول صنایع دستی­اند. این کار درآمد زیادی هم ندارد ولی کارش را ترک نمی­کند. یک امرار معاش مختصر است. می­گوییم چرا؟ می­گوید: ببین، من با این کار زندگی می­کنم، از این کار لذت می­برم، در این کار خلاقیتم را نشان می­دهم، هنرم را نشان می­دهم، توانایی­هایم را نشان می­دهم. من حاضر نیستم این کار را با یک کار پر درآمد که در آن توانایی ندارم عوض کنم.

دسته­ی سوم کسانی هستند که کارشان، معاششان، توانایی­ها و اعتقاداتشان یکی است. این­ها کسانی هستند که بهترین تفریحشان کارشان است، معنای زندگی برای آن­ها کار است، این­ها همه چیزشان کارشان است. این­ها اگر ثانیه­ای از کارشان جدا باشند، این ثانیه­ی بی­معنای زندگی­اشان است. مثل این­که ما به خوش­نویسی که مسلمان معتقدی است بگوییم بیا قرآن را خوش­نویسی کن و دستمزد بگیر. این آدم خستگی نمی­شناسد، صبح و شب نمی­شناسد. ما به یک صنعتگر مسلمان بگوییم بیا در راه تقویت دینت این کار صنعتی را انجام بده که باعث تقویت حکومت دینی باشد. یکی که توانمندی نظامی دارد بگوییم بیا و در راه اعتقاداتت بجنگ، این آدم همه­ی خلاقیت، هنر و همه چیزش را پای این کار می­گذاردو از ثانیه ثانیه­ی کار کردنش لذت می­برد.

ولی متأسفانه در جوامع مختلف، خصوصاً ایران ما تعداد آدم­هایی که اعتقادات، توانمندی­ها، و کارشان در یک راستا است خیلی کم است و به همین خاطر آدم­هایی که از کارشان راضی باشند، خشنود باشند و احساس خوشبختی کنند کم است. این یک مقدمه است.

استعدادِ محوری

مقدمه­ی بعدی این­که هر آدم طبیعی و نرمال یک مجموعه توانمندی­هایی دارد که یکی از آن توانایی‌ها و توانمندی­ها، استعداد اصلی و محوری اوست. ما این­جوری تعریف می­کنیم که انسان در واقع مجموعه­ایست از توانایی­ها ، بعد این توانایی­ها شکل­های مختلف دارد یعنی بر اثر وراثت، بر اثر تربیت خانوادگی و بر اثر محیط و فضایی که شخصیت آدم در آن شکل می­گیرد شکل پیدا می­کند، این توانایی یک شکلی پیدا می­کند. شکلی که با توانایی افراد دیگر متفاوت است. این توانایی را که شکل خاص گرفته می­گوییم استعداد. و آدم­ها استعدادهای متفاوتی دارند و علتش هم منطقی است چون جامعه نیازهای متفاوتی دارد؛ استعدادها هم متفاوتند تا بتوانند نیازهای متفاوت و متنوع را پاسخ دهند. آدم بی­استعداد وجود ندارد. هر آدمی در یک عرصه­ای استعداد دارد و توانمندی اصلی­اش در آن عرصه است و در چند عرصه هم توانمندی فرعی یا حاشیه­ای دارد، اما این­گونه نیست که یک آدم بتواند در همه­ی کارها وارد شود و با موفقیت. اصلاً امکان­پذیر نیست. یعنی اگر کسی بگوید من هم نویسنده­ی خوبی هستم، هم دانشمند خوبی هستم، هم آواز­خوان خوبی هستم، هم صنعتگر خوبی هستم، هم کشاورز خوبی هستم، اصلاً امکان­پذیر نیست. هر آدمی یک استعداد محوری دارد و البته ممکن است یکی دو استعداد حاشیه­ای هم داشته باشد. وقتی می­گوییم استعداد دارد یعنی اگر در آن زمینه این آدم که استعداد دارد اگر وارد شود می­تواند با حداقل تلاش بیشترین بهره­وری را بدست آورد، بیشترین ثمره را بدست آورد. و اگر در عرصه­ای که استعداد دارد تلاش کند و زحمت بکشد اصلاً نابغه خواهد شد. گُل می­کند. در دنیا، در سطح بشریت گُل می­کند.

اما عمده­ی آدم­ها نتوانسته­اند استعدادهایشان را بشناسند، به همین خاطر در عرصه­هایی مشغولند که استعداد ندارند و به همین خاطر آدم­هایی که نابغه هستند و در کارشان شاخص هستند تعدادشان همیشه کم است. عرصه­ی خلقت خدا طوری است که همه­ی آدم­ها بتوانند نابغه شوند، اما شرطش این است که این آدم­ها استعداد­های خودشان را بشناسند و در آن عرصه قدم بگذارند و تلاش کنند تا به بیشترین میزان موفقیت دست پیدا کنند و در فرهنگ دینی، خدا فقط در حوزه­ی استعداد افراد از آن­ها تکلیف می­خواهد و نه بیشتر، یعنی خدا هر توانایی که به فرد داده در آن حوزه از فرد بازخواست می­کند نه غیر از آن. می­توانیم ببینیم که خیلی از اوقات، مخصوصاً دانشجویان مذهبی با توجه به نیازی که جامعه دارد، نیازی که نظام دارد، نیازی که انقلاب دارد، در یک کاری وراد می­شوند بدون توجه به استعداد خودشان و در آن کار زحمت هم زیادی می­کشند اما به نتیجه­ی خاصی نمی­رسند، به همین خاطر از آن کار سرخورده می­شوند. حتی اگر سرخورده هم نشوند، مقاومت هم بکنند آن کار فایده­ای نخواهد داشت. یعنی ببینید، بسیاری از بچه­های فنی هستند که وارد کارهای فرهنگی می‌شوند، خیلی بودجه هزینه می­کنند، عمرشان را هزینه می­کنند، زحمت می­کشند، خواب و خوراک را به خودشان حرام می­کنند اما یا کارشان به نتیجه نمی­رسد و سرد می­شوند یا کارشان به نتیجه نمیرسد که این­ها کماکان به کارشان ادامه می­دهند که نتیجه­ی کارشان اتلاف عمر و اتلاف منابع و اسراف است و یا این­که در مجموع یک محصولات متوسط، با کیفیت فرهنگی بدست می­آید. محصول که می­گویم اعم از محصولات فرهنگی را می­گویم. یعنی حتی کسی که تدریس می­کند را هم شامل می­شود. یعنی وقتی می­گوییم تلاش منظور همه جور تلاش است،

وقتی می­گوییم محصول منظور همه جور محصول است. فقط کالا نیست. یک دانشجوی فنی می­رود مثلاً مربی تربیتی می­شود، می­رود در یک مسجدی برای بچه­ها کار تربیتی می­کند، خودش را هم می­کُشد اما کارش خروجی ندارد. به او می­گوییم چرا این کار را کردی، تو که استعداد نداشتی، می‌گوید استعداد مهم نیست. نظام نیاز دارد، انقلاب نیاز دارد، اسلام نیاز دارد. می­گویم اسلام به کسی که بتواند کاری را درست انجام دهد نیاز دارد. تو این کار را نتوانستی درست انجام دهی، اسلام به تو نیاز ندارد. تو در این زمینه تکلیفی نداری. خدا در حوزه­ای از تو تکلیف می­خواهد که به تو استعداد داده است. خدا می­خواهد آدم مسلمان در هر حوزه­ای وارد شد، کار را با کیفیت انجام دهد. تو که آمدی کلی بودجه، هزینه، وقت و عمر تلف کردی و یک کار متوسط انجام دادی، کار تو به­ درد اسلام نمی­خورد، کار تو آبروی دین را می­برد. به همین خاطر این­که نظام به چی نیاز دارد به کی مربوط نیست، این­که انقلاب به چی نیاز دارد به کی مربوط نیست اما این­که هر فردی چه استعدادی دارد کاملاً به آن فرد مربوط است. این چند تا مقدمه است.

نکته کلیدی در انتخاب رشته

قدم اول هم در انتخاب رشته چه در مقطع لیسانس چه بالاتر از آن، در انتخاب شغل و بقیه­ی انتخاب­هایی که یک فرد در جامعه­ی ما انجام می­دهد این است که استعدادهای خودش را بشناسد. بدون شناخت استعداد هر تلاشی محکوم به شکست و بی­فایدگی و بی­عاقبتی است. هر تلاشی. و به همین خاطر ما متأسفانه می­بینیم خیلی تلاش در کشور ما صورت می­گیرد اما حداقل آن­ها به جواب می­رسد. چرا؟ چون تلاش­ها دارد در عرصه­هایی صورت می­گیرد که افراد در آن عرصه­ها استعداد ندارند و دارند تلاش بیهوده و بی­حاصل می­کنند. آب در هاون می­کوبند. کارشان خروجی ندارد. من تمام دوستانی را که می­خواهند تغییر رشته بدهند را درک می­کنم. چرا؟ چون رشته خیلی راضی­اشان نکرده، این­طور نیست که این بچه­ها در درس­هایشان نمره نیاورند. حتی این بچه­ها می­توانند در همان رشته­ خودشان، در امتحان کارشناسی ارشد هم قبول شوند ولی می­شوند یک مهندس متوسط به پایین. اما نکته اینجاست که چون استعداد این­ها را ندارند در نتیجه به آن علاقه­مند هم نمی­شوند. اصلاً نمی­توانند خودشان را نشان دهند لذا نمی­توانند مفید واقع شوند. احساس بی­خاصیتی و بدرد نخور بودن می­کنند و همین باعث آن می­شود که برای فرار از این مشکلات عجیب و غریب، تنها راه چاره­اشان را تغییر رشته بدانند و چون تعلقات مذهبی یا سیاسی و غیره دارند می­روند سراغ رشته‌هایی خاص مثل تاریخ و فلسفه و علوم سیاسی و علوم اجتماعی  و در کنکور این رشته­ها هم می­توانند قبول شوند اما مشکل بعدی این است که این افراد چون بدون توجه به استعداد رفتند در آن رشته­ی بعدی در کارشناسی ارشد هم عمدتاً موفق نخواهند شد. باز هم با همان مشکلاتی که در مقطع لیسانس با آن­ها روبه­رو بودند، به شکلی دیگر روبه­رو می­شوند. مگر کسانی که با آگاهی و شناخت و استعداد بروند جلو که وضعیت آن­ها فرق می­کند.

برای انتخاب رشته­ی کارشناسی ارشد، برای تغییر رشته، برای حفظ رشته، این­که اصلاً من کارشناسی ارشد بروم یا نه، این­که بروم دکتری یا نه، این­که بروم مشغول کار دولتی شوم یا کار آزاد، که اصلاً چه کار کنم. این­ها همگی بستگی دارد به این­که شما چه استعدادی داری؟ این­که چگونه وظایف شرعی­ام را انجام دهم، این­که چگونه کار کنم خدا از من راضی باشد، تکالیفم را انجام دهم، کاملاً بستگی به شناخت استعداد دارد. تصور کنید یک نفر استعداد معلمی دارد و به عنوان یک توانایی همین آدم استعداد دارد که مثلاً شیمی بخواند، با شیمی راحت است، شیمی را خوب می‌فهمد، سؤالاتی که به ذهنش می­آید در حوزه علم شیمی است. همیشه ذهنش مشغول است که چگونه می­توان یک ابتکاری، خلاقیتی، تحولی در علم شیمی انجام داد. خوب این آدم اگر استعداد معلمی هم داشته باشد وظیفه­اش آن است که برود یک استاد شیمی در دانشگاه بشود و شیمی را خوب تدریس کند. ممکن است آدم بگوید استعداد تدریس ندارم اما استعداد تحقیق دارم، خوب باید یک پژوهشگر شیمی شود. ممکن است این آدم بگوید که من استعداد کار فنی دارم. می­گوییم برو صنعتگری شو که از شیمی استفاده می­کند. حالا این آقا اگر بخواهد صنعتگری شود که از شیمی استفاده کند، اصلاً لازم نیست ادامه تحصیل دهد، اگر می­خواهد محققی در در رشته­ی شیمی بشود ادامه تحصیل برایش لازم است. اگر بخواهد استاد دانشگاه بشود و شیمی را تدریس کند باز هم ادامه­ تحصیل به فرم دیگری لازم است. یک­دفعه می­بینیم که نه، درست است این آدم لیسانس شیمی دارد ولی استعدادش ادبیات فارسی است، علوم انسانی است، علوم سیاسی است، علوم اجتماعی است، فلسفه است یا هر چیز دیگر. این آدم در هر حوزه­ای در شیمی کار کند ضرر کرده، عمرش را به باد داده است.

فرنگی ها این تقسیم بندی را دارند،که یک Labor دارند یک work دارند، یک job دارند، ما به این معنی تقسیم‌بندی ها را نداریم، و همه اش میگوییم اشتغال، کار، ولی یک فرق هایی وجود دارد، ببینید یک نفر دارد کاری می کند می گوییم چرا اینکار را می کنی؟ می گوید می خواهم نان بخورم،می گوییم اگر جایی پیدا شد، دو ریال بیش تر دادند میروی آنجا، می گوید بله، ارتباط و نسبتی با این کاری که میکنم ندارم، فقط پول پیوند دهنده‌ی من است! ساعتم را نگاه می کنم کی تمام شد، اگر یک جایی پیدا شد، یک کار دیگری ولی حقوق اش بیشتر باشد قطعا میروم آن جا. این کار است، فقط از ان نان می خوریم. هیچ ارتباطی باهاش نداریم. نمیدونم. این تقسیم بندی را آن ها به طور کلی کردند، معادل اش را نمی دانم. یک دانه دیگر داریم که طرف در آن، استعدادش را به کار می گیرد، از آن نان هم می خورد. مثلا استعداد خوشنویسی دارد، خوشنویسی می کند از آن نان هم می خورد. این آدم حتی اگر دستمزد کمی هم به او بدهند، چون از آن کاری که استعدادش را دارد، لذت می برد، با آن کار، خیلی حال می کند. اصلا وقتی آن کار را می کند احساس خستگی نمی کند. این نسبت به آدم قبلی ، خیلی بیش تر از کار، اصلا کارش تفریحش است! جزء زندگیش است، پنجشنبه جمعه نمی شناسد، حتی با این که پولش هم پایین است درآمد خوبی هم ندارد، این یک آدمی است، ادم سوم آدمی است که اعتقاداتش را ، عشقش را، هرچی که هست حالا برایش مهم است، با استعدادش با نانش یکی می کند، فرض می کنیم مثلا یک آدم مذهبی که قرآن و مفاتیحمی خواند؛ پول هم می گیرد. این دیگر آن کار برایش بهشت است. در راستای اعتقاداتش چیزی که برایش مهم است، مثلا دارد هم نانش را می خورد هم طبق استعدادش دارد لذت ش را هم می برد. آدم هایی که در عرصه ی اعتقادی موفق اند این تیپ آدم هاهستند. کارگردانی که در راستای ترویج اعتقاداتش مثلا داره فیلم مورد علاقه‌اش را می سازد، و همین جور تا برویم هر عرصه‌ی دیگر. حالا من نگاه ارزشی را گفتم با توجه به چیزی که شما گفتید، این در نگاه دینی موفق ترین حالت است . یعنی کسی که بتواند نانش را ، استعداد و  اعتقادش را یک جا بکند. یک کاسه کند، البته میتواند جدا باشند، ولی گفتم اگر کسی بتوانه این ها را یک کاسه کند، مثالش را زدم ، کارگردانی که در راستای اعتقاداتش دارد فیلم می سازد، و شغل‌ اش هم همین است، استعداد کارگردانی هم دارد، کارگردان واقعا هنرمندی‌ است. یعنی ثابت شده که این کاره ا‌ست. در راستای اعتقاداتش هم دارد فیلم می سازد، این مسیر هدف نیست، ببینید شما اگر در این مسیر نگاه کنید، توانمندی دارید، خب، این توانمندی را شما برای چه هدفی به کار می گیرید، این ها در صحبت آخرم مشخص می شود، شما متوجه می شوید که استعداد آموزش ریاضی دارید، حالا ممکن است  فقط بخاطر پول اینکار را کنیدمثل بعضی از این ها هستند که اسم در می کنند در آموزش کنکور دیده اید؟ این ها فقط دنبال پولش هستند! پول درمی آورند، مشهور هم می شوند، ساعتی صدهزار تومان به شان میدهند یا بیشتر. ولی ممکن است یک نفر بیاید این توانمندی را در راستای اعتقادش قرار بدهد، دلش می خواهد این کار را بکند، گیرش کجاست. فکر کن به من بگو.  اصلا وراثتی ست، به شرطی که آن ها این استعداد را کشف کرده باشند، اگر آن ها بروز داده باشند کمکی‌ست، یک پارامتری است که می تواند به ما کمک کند ، ولی الزاما این نیست چون ممکن است بعضی وقت ها، این وراثت یک درجه از پدر و مادر هم آن طرف تر باشد. باز یک مثال،‌جایی نروید ها، موذن‌ زاده های اردبیلی چون از بابابزرگ و باباشون و خودشون دیگه کشف شده، خانوادگی کشف کردند، و همین مسیر را اگر بچه‌ی موذن زاده ی فعلی هم بخواهد ادامه بدهد، می تواند ادامه بدهد، اگر بخواهد اگر نخواهد که هیچ.

علاقه یا استعداد؟

میدانید جنس علاقه چی است؟ علاقه جنسش احساس است ، می آید و می رود. دغدغه‌های ما یک آیتمی‌ هستند که ما را به استعداد آن دغدغه ها، یعنی کسی که دارد در عرصه‌ی استعدادش کار می کند، از کارش لذت می برد،این دو تا کار اگر دو تا عرصه ی متفاوتند، باید ببینی در کدومش استعداد اصلی اش است؟ چون اول جلسه من به شما گفتم ما یک عرصه استعداد اصلی داریم ممکن است استعداد های فرعی هم در کنارش باشد. ولی آن اصلی است  باید ببینیم کدام است، گفتم یک پروسه‌ی چند ماهه ‌ست یعنی باید خیلی روی آن اطلاعات جمع کنید. ببینید ،وقتش الان نیست، الان یک مقدار دیر شده، به همین خاطر شما باید یک باستان شناسی بکنید، یعنی برگردید تکه های موزاییک را این قدر بگردید، پیدا کنید، بگذارید کنار همدیگر تصویر معنی دار بشود، این موزاییک در واقع یک زمانی تصویر واحد بوده، خورد شده، بخاطر فشارهای محیطی، ببینید این که می گویم خورد شده، چیز عجیبی نیست، همه‌ی شما به زور رفتین رشته ریاضی، چرا شما همه تان رفتید رشته ریاضی؟ واقعا به همین مسخرگی‌ی خیلی، سیستم‌تون مسخره است مهندس، این که تمام دانشجوهای این دانشگاه همه شان چرا رفتند رشته ی ریاضی؟ بخاطر این که مدیرشان گفته حیف است که این برود رشته ی تجربی یا انسانی. هیچ استعدادی وجود نداشته، و الا چند نفر از دانشجوهای این دانشگاه واقعا از کاری که میکنند رضایت دارند، این ها علوم را هم خوب می فهمیدند در همان حدی که ریاضی را می فهمیدند. معدل شان نوزده بوده که آمدند رشته ی ریاضی بیچاره ها. ممکن است کسی بگوید بعضی ها که زیست میخاندند احساس تنفر می کردند، من خودم به شخصه  اینجوری بودم، زیست که میخواندم دوست داشتم زود تمام بشود. خب زیست آن چیزی که شما میخواندید، که زیست نبوده حفظ کردن چهار تا اسم خارجی بوده، در حالی که کسی می اید در زیست دقیقا همان رابطه ای را برقرار می کند، رابطه ی استدلالی را برقرار می کند، که شما در ریاضی برقرار می کنید، این آدم در یک گزاره ای زیست میخواند، که باکتری های روده بزرگ کارشان جذب آب از بدن است . گزاره ی دیگری میخواند، بیماری اسهال بیماری است که باکتری ها مثلا کار نمی کنند. گزاره ی دیگری میخواند که آنتی بیوتیک ها، کشنده ی باکتری های بدن هستند. این بعد میگوید آهان ،پس بخاطر این است که ما هر وقت سرما می خوریم، آنتی بیوتیک میخوریم، بعدش شصت درصد مردم مشکل اسهال پیدا می کنند، می اید بین این سه تا گزینه رابطه ی علّی معلولی برقرار می کند. پزشک هم می گوید بله این درصد از مردم بعد از مصرف هر نوع آنتی بیوتیک دچار فلان مشکل گوارشی می شوند. این زیست شناسی واقعی این است، نه آن چیزی که شما اسم پنج تا باکتری را حفظ می کردید، که خب از این شیوه حفظ کردن باید آدم متنفر باشد، چون این شیوه دون شان آدم است . البته درست است که باز همه شماها اینجوری تربیت شدید آمدید بالا، در سیستم نظام آموزشی حافظه ی برتر تربیت شدید. ولی این که شما از حفظ کردن یک مشت اسم و عدد تنفر داشته باشید، این بخاطر این است که عقل شما برای استدلال و کارهای مهمتری خلق شده نه برای حفظ کردن، چون آن کا را کامپیوتر هم میتواند بکند، یک تراشه ی کوچولو هم میتواند انجام بدهد، فرض کن این آدم متوجه می شود، آموزش ریاضی را – در سن واقعیا ش دارم میگویم- خب مثال عملیاتیش را می زنم، یک نفر کار کرده بود در این قضیه به اینجا رسید که من همیشه می توانستم از مقطع ابتدایی به بعد فهمیدم که به همکلاسی هام وقتی که ریاضی را توضیح می دادم ، حتی از معلم مان هم بهتر بود. معلم مان خنگ های کلاس را به من می سپرد،بعد آن ها را قشنگ ملا میکردم ، و بچه ها میگفتند تو بهتر از معلم مان توضیح می دهی، دو بار سه بار که این ماجرا تکرار شد، دیگر یقین پیدا کردم که اینکاره ام. دیگر همیشه در مدرسه داوطلب می شدم. که آقا می شود ما با این ها کار کنیم، سرگروه این ها باشیم، میگوید چون خودم کیف می کردم از این کار ، که سر گروه بچه ها باشم، ریاضی را که یاد می دادم به بچه ها خستگی را حس نمی کردم، تشنگی را حس نمی کردم، و کیف میکردم که این بچه ها سر کلاس معلم نتوانسته، من این جا برتری را به خودم ثابت می کردم، کیف می کردم که بچه هایی که سر کلاس فلان معلم هیچی حالی شان نشده، می ایند پیش من و نمره خوبی می گیرند. و از این طریق در مدرسه شهرت و اعتبار و این ها کسب می کنم. در فامیل نوبت می گرفتند که دم امتحان بیایند پیش من. این ادم از همان موقع خودش کشف کرده که توان آموزش ریاضی دارد. این آدم این بستر را می گذارد کنار دیگر، برایش یقینی‌ شده است. حالا باید تمرکز کند که آموزش ریاضی در کدام مقطع؟ دبستان، راهنمایی، دبیرستان یا دانشگاه، چون در هر کدام از این ها آموزش ریاضی کار متفاوتی است. در مقطع دبستان آموزش ریاضی خیلی، اگر آموزش بخواهیم بدهیم، یک کار خیلی خاص است، چون عدد و کمیت در آن مقطع برای بچه خیلی معنا ندارد. عدد در مقطع ابتدایی در حد همین ده تاست، بیش تر معنی ندارد. بیش تر از ده دیگر خیلی  است، در حالی که یک دانشجو مفهوم کمیت و عدد را دیگر شناخته است، اموزش آن با بقیه خیلی فرق می کند، ولی این آدم ، یک آدمی مثل شماست، این بنده خدا برایش ثابت شده بودکه آموزش ریاضی دیگر ، یعنی می گوید در همه ی مقاطع این را چک کردن، به نتیجه قطعی رسیدند، این آدم خیلی هم کار سختی نکردهاست یعنی ، در بچگی اش این پروسه را انجام داده، است، حالا این آدم میتواند بیاید استاد موفق ریاضی دانشگاه، یک استاد متدین ریاضی باشد، ریش داشته باشد، نداشته باشد، اهمیتی ندارد. این آدم میتواند در خدمت اعتقادش باشد.

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه