گفتاری متفاوت درباره مردم شناسی آمریکا از دکتر ابراهیم فیاض

تفاوت های مردم شناختی آمریکا با اروپا/آمریکایی ها دنیای گفتگو هستند

نویسنده:

علوم اجتماعی اسلامی ایرانی

زمان انتشار: ۱۹:۲۲ ۱۳۹۲/۰۹/۱۸

تفاوت مردم‌شناسي آمريكايي و اروپايي این است كه مردم شناسی آمریکایی كاملاً جهاني عمل مي‌كند.غرب تا شرق آمریکا چهار ساعت اختلاف زمانی دارند و اين چهار ساعت آمريكا را بيشتر متنوع كرده است. به استثنای شمال شرقي آمریکا که شامل شهرهای نيويورك و واشنگتن و ماساچوست و شيكاگو و چند شهر‌ ديگر می شود، باقی مردم دهاتي هستند.

آنچه در زیر می آید تلخیصی از سخنرانی دکتر ابراهیم فیاض عضو هیات علمی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران است که در همایش آمریکا شناسی از منظر جامعه شناسی و فلسفی ایراد شده است: 

حتي يك ورق مطالعه در رابطه با ميز آمريكا نشده است و هيچ چیز در این رابطه نداريم

 بسم الله الرحمن الرحیم. در پاسخ به  این سوال که چرا ما به آمريكا نمي‌پردازيم، به این دلیل است که  پرداختن به آمريكا براي ما معنادار نيست. چون مقياسي وجود ندارد. عده ای عاشق هستند و عده ای متنفر. آنها كه عاشق هستند، جزء از صفات حسن معشوق چیزی نمی بینند و نمی گویند. آن گروهی هم كه متنفر هستند، مي‌گويند بايد فحشش داد و اصلاً نبايد در باره‌اش فكر كرد. در سالهای گذشته که  آقاي سعيد جليلي در وزارت امور خارجه بود، به نقل از یکی از اقایان که در گذشته مسؤول ميز مطالعه آمريكا بود، گفتند: “حتي يك ورق روي ميز مطالعه آمريكا نداريم”. يعني حتي يك ورق مطالعه در رابطه با ميز آمريكا نشده است و هيچ چیز در این رابطه نداريم. كسي كه عاشق است، ديگر نمي‌خواهد در باره‌اش مطالعه كند و فقط می خواهد زیبایی های معشوق را ببیند. يا متنفر هستيم يا عاشق و در هر دو صورت شناختن آمريكا بي‌معنا است.

آمريكا يك واقعه بي‌نظير تاريخ بشري است

اگر بخواهيم آمريكا را به عنوان يك واقعه تاريخ بشر مطالعه كنيم، خيلي معنادار مي‌شود. خصوصاً اين نكته را بگويم كه آمريكا يك واقعه بي‌نظير تاريخ بشري است. اين را كه مي‌گويم، با تمام مطالعاتم مي‌گويم. يعني واقعاً تا کنون بشر موجودي به نام آمريكا به خود ندیده و نداشته است. چه از بعد ساختاري آن، چه  از بعد جامعه‌اش، چه گستردگي آن، چه امپراتوري آن و… يك موجود عجيب و غريبي است. از نظر جغرافيايي دو اقيانوس پهناور شرق و غرب آن را احاطه کرده است و به اين سادگي نمي‌شود به آمريكا رسيد. شمال کشور آمریکا، کشور کانادا قرار دارد و جنوب آن هم كه مكزيك است، با وجود تراكم جمعيتي، بيشتر مردم بومي هستند که در كنار آمريكا رشد كرده و  جزء يكي از بيست كشور اقتصادي جهان به شمار می آیند. قصد و غرضم از بیان این صحبت ها، این است که آمريكا در آن قاره رقيب چندانی ندارد. غرب تا شرق آمریکا چهار ساعت اختلاف زمانی دارند و اين چهار ساعت آمريكا را بيشتر متنوع كرده است. به استثنای شمال شرقي آمریکا که شامل شهرهای نيويورك و واشنگتن و ماساچوست و شيكاگو و چند شهر‌ ديگر می شود، باقی مردم دهاتي هستند.

در آمریکا اکثریت مردم مسلك دهاتي دارند و بيشترشان تلويزيوني هستند و زياد اهل روزنامه و كتاب نيستند و هنوز جنگ شمال و جنوب هم وجود دارد. جمهوري خواهان متعلق به جنوب می باشند و به همين دليل تكيه بر بخش های روستایی خيلي دارند در حالی که دموكراتها بر روي شمال شرقي تكيه مي‌كنند. مثلاً الآن تكيه‌گاه اوباما بيشتر شمال شرقي است.

 

مبناي معرفتي آمريكا عقل سليم است كه “تام پين” بنيان گذاشته است

من امروز تا حدی  در بُعد مردم‌شناسي آمريكا صحبت مي‌كنم. بعد به فلسفه آن هم مي‌رسم. اين كه مي‌گويم آمريكا بي‌نظير است، آمريكا در بعد معرفتي هم كشور بي‌نظيري است. اينها مبنايشان را روي كامن سنس گذاشته‌اندکه بر روی اندیشه های تام پین استوار می باشد. تام پين، بنيانگذار تفكر معرفتي آمريكا است و رمانی هم به همین نام (تام پين) که در رابطه با زندگي ايشان است دارد. علاوه بر این كتابي هم به نام كامنسنس يا عقل سليم دارد. كامنسنس عقل سليم ترجمه شده است ولي بازنمای خوبی برای مفهوم کامنسنس نیست. چون بعدها فرانسويها اين را از هم جدا كردند. اين مفهوم را شعور عمومي گذاشتند و عقل سليم را بُن سنس گذاشتند. بُن سنس يعني عقل سليم. عقل سليم مبناي دموكراسي است. عقل سليم و كامنسس مبناي دموكراسي است. عقل سليم يعني عقلي كه اشتباه نمي‌كند. شما ديكشنري را نگاه بكنيد، كامن سنس را عقل سليم گذاشته‌اند. مبناي معرفتي آمريكا عقل سليم است كه تام پين بنيان گذاشته است. شايد معادل اسلاميش را فطرت بگوييم. يعني عقلي كه هيچ وقت اشتباه نمي‌كند. اگر بخواهيم دقيق اسلامي و قرآنيش را بگوييم، قلب سليم است و نه عقل سليم. چون كار كامن سنس شعور عمومي است. يعني شهود است. يك نوع شعور است. يك نوع علم حضوري است كه هيچ وقت اشتباه نمي‌كند. مثل علم حصولي نيست كه تابعي از ذهن باشد. خود شیء را در مي‌يابيد.

مبناي اساسي آمريكا بر عقل سليم استوار است و مردم به ما هو مردم اشتباه نمي‌كنند، مبناي دموكراسي در آمريكا بر مردم گذاشته مي‌شود. هنوز دموكراسي اروپا نسبت به آمريكا ضعيف است. در اروپا مردم نيستند. بلکه احزاب سياسي و نخبگان هستند ولي در آمريكا واقعاً مردم هستند.

آمریکایی ها، عقل انتزاعي سوژه‌اي نخبگي ندارند

آمريكاييها قابل مقايسه با فرانسوي ها يا آلماني ها نيستند و انسانهای بسيار خونگرمی هستند و خیلی سریع باهم دوست مي‌شوند که موجب تعجب است. براي همين هم شما كتاب زير آسمان جهان داريوش شايگان را بخوانيد، مي‌بينيد كه همه ايرانيهايي كه در آمريكا هستند جوان مانده‌اند. همه‌شان شاد هستند. آمریکایی ها، عقل انتزاعي سوژه‌اي نخبگي ندارند. مثلا اوباما خيلي فكر نمي‌كند. تيم تحقيقي كه دارند، صبح مي‌آيند و به او برنامه مي‌دهند. مطالعه مي‌كند و بعد مي‌آيد و اعلام مي‌كند، چون اصلاً  عقل نخبگي و سوژه ندارند. و خیلی مردمي هستند. پس اگر بخواهيد با آمريكایی ها، اروپايي برخورد كنيد. اشتباه کرده اید.

 

ایدئولوژیک برخورد نکنیم

الآن در همين قصه ژنو سه به سه شد ديگر. آمريكا و انگليس و آلمان گفتند نامه را امضا كنيم. چين و روسيه و فرانسه گفتند امضا نكنيد. سه به سه شد. شما اصلاً باور مي‌كرديد كه چنين چيزي رخ بدهد. چون اينها را نمي‌شناسيم و متأسفانه مثل ماركسيستها، ايدئولوژيك هم برخورد مي‌كنيم، و اگر همانند شوروي، در مقابل آمريكا پیش برویم، فرو می پاشیم. چطور مي‌شود كه در وزارت خارجه ما يك برگي در رابطه با آمريكا نباشد. چون بي‌معنا است. با آمريكا واقع‌گرايانه برخورد نكرديم تا ببينیم واقعا چه موجودی است.

كسي كه مدرنيته اروپايي را نابود كرد، آمريكا بود

چه کسی گفته اوج مدرنيته و تعين مدرنيته، آمریکا است؟ من در رابطه با آمريكا نمي‌توانم بفهمم. اين را قبول ندارم. حالا كم كم جلوتر مي‌رويم و متوجه مي‌شويد. يعني آمريكا واقعاً تعين مدرنيته است يا بر عكس آن؟! كسي كه مدرنيته اروپايي را نابود كرد، آمريكا بود. وقتي كه كامن سنس به پا شد، تمام  معارف به معرفتهاي مردمي برگشت و يك باره تمام علوم انساني آمريكا به اقتصاد تنزل پيدا مي‌كند. مثلاً پارسونز مي‌گويد، كنگره تصميم گرفت تا جامعه‌شناسي را در آمريكا تعطيل كند. چرا که جامعه‌شناسي عقل اروپايي جوامع مدرن را بررسي مي‌كند. در حالی که آمریکایی ها چيزي می خواستند كه زندگي آمريكا را تنظيم كند. آن رشته هم رشته اقتصاد است. با اقتصاد و تعديل و عرضه و تقاضا و بازار آزادي كه آمريكا دارد، جامعه تنظيم مي‌شود. نه برنامه‌ريزي فرهنگي خواهيم داشت، نه سياست‌گذاري فرهنگي خواهيم داشت. چرا که همه چیز تابع اقتصاد است.

كل فرهنگ آمريكا، بر مدار پول و اقتصاد می چرخد

به همين دليل شما نگاه بكنيد، اصلاً بحث كل فرهنگ آمريكا، بر مدار پول و اقتصاد می چرخد برای مثال همين هاليوودي كه گفتند اساسش بر سود استوار است. فيلمهاي خوبشان اول در خود آمريكا خوب مي‌فروشند. بعداً در جهان فروش دارد. همه اين فيلمهايي كه در آمريكا اسكار مي‌برند. من اينها را چندين بار تا حالا نگاه كرده‌ام. برای نمونه در فیلم دزدان جزاير كارائيب،. تمام سياست جهاني، مذهب، آينده و هر چه كه فكر كنيد در اين فيلم وجو دارد. هيچ كس نمي‌تواند مثل آمريكايي‌ها اين طوري فيلم بسازد. يا ارباب حلقه‌ها كه يك بحث كاملاً سياسي و مذهبي می باشد. چیزی نيست كه آمريكايي‌ها به آن نپرداخته باشند و خوب هم مي‌پردازند. اينها خلاقيت آمريكايي است.

 

همه برنامه پان تركيسم زير سر روسيه است.

موقعي كه شما ايدئولوژيك برخورد ‌كنيد، نتيجه‌اش اين است. دشمن‌شناسي واقع‌گرايانه، اولين كاري است كه با دشمن بايد كرد. مي‌خواهيم ببينيم اين چه موجودي است.

يك بار جلسه‌اي بود و مشايي ما را دعوت كرد. يك سخنراني قبل از آخرين سخنراني احمدي‌نژاد در سازمان ملل متحد بود. ما را به رياست جمهوري دعوت كردند كه متن سخنراني ايشان را بدهيم. من آنجا يك بحثي مطرح كردم. گفتم، تا كي ما مي‌خواهيم ضربه‌هاي تقسيم كار جهاني بخوريم و سودش را کشورهای چين و روسيه ببرند ولي ما سود تقسيم كار جهاني نبريم و فقط بار آن را به دوش بكشيم و سود تحريم های که علیه ما است را ببرند.

شما مطالعه كنيد و ببينيد الآن كي دارد پان تركيسم را توي آذربايجان ترويج مي‌كند: روسيه! و آمریکا دخالتی ندارد. يعني همه برنامه پان تركيسم زير سر روسيه است. به مردم هم نمي‌گوييم. گویی که در ايران مردم نامحرم هستند و  این بحثها را مطرح نمي‌كنيم. دقيقاً همان كاري كه شوروي كرد، ما داريم برخورد مي‌كنيم. شوروي هم همين طور، مردم را نسبت به دشمنان و اطرافش در غفلت نگه داشت و در نهایت فروپاشید.

هیچ فعالیتی در رابطه با آمريكا‌شناسي نداریم

کشور چين در پكن آمريكاشناسي راه انداخت است و متاسفانه ما در دانشگاه تهران  هیچ فعالیتی در رابطه با آمريكا‌شناسي نداریم. اين همه رشته و اين همه امکانات داريم. ولی نه در مورد روانشناسی آمریکا بحث می کنیم و نه در مورد جامعه شناسی آمریکا. يك دانشگاه مطالعاتي هست كه تاکنون نتوانسته کاری انجام دهد و محتوایی تولید کند. فرم هست ولي محتوا نيست. اين شده است كه امروز ايران‌شناسي آنها تا كجا است و ما هنوز كجا هستيم.

پس اگر كامن  سنس و عقل سليم شد، جامعه‌شناسي بي‌معنا مي‌شود و به اقتصاد برمي‌گردد. اقتصاد هم اقتصاد مردمي است مثلا اگر به همين جوايز نوبلی كه به آمريكايي‌ها داده‌اند، نگاه كنيد. متوجه می شوید تز شان چه بوده است. من مطالعه و تحقیق کرده ام. كار آنها، توليد اقتصادهاي مردمي است. يعني تمام تئوريهايي كه در اين مدت ارائه شده، مثل بازيها و تمام مواردی كه در چارچوب عرضه و تقاضا است بر محور چنین اقتصادی گردش دارد. يعني اقتصاد مردمي كه حالت عمومي دارد و بحث اقتصاد زندگي روزمره است. اين كه سبك زندگي آمريكايي در دنيا مي‌بَرد، به این دلیل است که با زندگي روزمره عجين است و همه جا هم مي‌تواند شكل پيدا كند.

اين كه مي‌گويم آمریکا بي‌نظير است، نه تعريف است، نه تمجيد و نه فحش

من اينها را كه مي‌گويم تا بفهميد آمريكا چه موجودي است. اين كه مي‌گويم بي‌نظير است، نه تعريف است و نه تمجيد و نه فحش. هيچي نيست. من دارم واقعيت را به شما مي‌گويم در آمريكا ساختار اجتماعي وجود ندارد. آنها سیستم اجتماعی دارند. سيستمي كه با طبيعت كاملاً ممزوج است. فرهنگ و ساختار و همه چيز با هم برابرند. هيچ چيز در سيستم برتر از هيچ چيز نيست، و همه در عرض هم و با هم ارتباط دارند. ولی ممكن است در ساختار طبقه بالا و طبقه پایین باشد.. جامعه‌شناسي و دين در آمريكا كاملاً در همديگر فرو رفته‌اند. در آمريكا جامعه‌شناسي نقد دين نکرد و كاملاً با دين همراه شد و با زندگي روزمره جامعه‌شناسي را باطل كردند. چون آمريكايي‌ها نه اصالت فرد هستند و نه اصالت جامعه. آمريكايي‌ها اصالت فرهنگ هستند. چون براي آنها مردم و دمو خيلي مهم است، شاخصه محوري مردم نه فرد است و نه جامعه، بلکه فرهنگ است.

 

پراگماتيسم مي‌گويد هر چه هست، آينده است

بر همين اساس است كه جامعه‌شناسي را باطل كردند و به جاي آن كامُنیکِیشن(comunication) را گذاشتند. معناي كامُنیکِیشن(comunication) رو به جلو است. يعني اصالت در آمريكا با كامُنیکِیشن است. كامُنیکِیشن ارتباطي يعني مكانيزم پويايي فرهنگي، يعني فرهنگ رو به جلو. فرهنگ رو به جلو يعني تاريخ و سنت اصلاً مهم نيست. اين كه مي‌گويم آمريكا بي‌نظير است، ساختارش همين است و كاملاً رو به آينده است. پراگماتيسم مي‌گويد، هر چه هست، آينده است. گذشته نداريم. حال هم نداريم. در آمريكا به آن پويا مي‌گويند. در سينمايش، در رمانش، در فلسفه‌اش، در دانشگاههايش و در هر چيزی كه فكرش را بكنيد. مثل ما نيستند كه دائما مي‌گوييم،  كوروش ما چه بود و چه کرد. هر صبح تا عصر مي‌گوييم كه چه بوديم و چه بوديم و چه بوديم. حالا چه هستي؟ چه مي‌خواهيم بشوي؟

خلاصه آنکه اقتصاد و بعد از آن كامينكیشن را جايگزين مي‌كند و تاريخ باطل مي‌شود. اگر کتاب زير آسمان جهان آقاي داريوش شايگان را بخوانيد مي‌گويد زنده‌ باد بي‌تاريخي. غیر از آمریکا نیز دو کشور استرالیا و کانادا نیز بی تاریخ می باشند اين سه‌ کشور بي‌تاريخ هستند، و بسیار پیشرفته هستند. سنت و تاريخ دستهاي ما را مي‌بندد. الآن الگوي بدون تاريخي در تمام ارتباطات آمريكايي متجلي است.

آمريكايي‌ها دنياي گفتگو هستند

بر اساس همين عقل پراگماتيسمي كه عقل در عمل است، در آمريكا سودمندي مطرح مي‌شود و مي‌گويد جهان كامل نيست و بايد آن را بسازيم و اولين قدم آن، گفتگو و ارتباطات می باشد. آمريكايي‌ها دنياي گفتگو هستند و ساختاري را شكل دادند كه به دلیل تطبیق کامل با فرهنگها به راحتی می تواند وارد آن شود.

تفاوت مردم‌شناسي آمريكايي و اروپايي در همين است كه مردم شناسی آمریکایی كاملاً جهاني عمل مي‌كند و حوزه‌هايي را با هم تطبيق مي‌دهد. يعني در ديپلماسي‌اش مي‌تواند كاملاً فعال عمل كند. چون خيلي راحت گفتگو مي‌كنند و خودش را در حالتي نمي‌بيند كه گفتگو نكند.

شما با يك ساختار جنگي روبرو نيستند. قدرت او قدرت نرم شديد است.

پس با اين ساختار پراگماتيسمي است كه دارد آينده جهان را مي‌سازد. در حال حاضر امارات به شدت وحشت زده است، چرا که اگر قرار است ایران با آمريكا ارتباط داشته باشد، يك قشم مي‌تواند امارات را به هم بريزد. البته اگر رابطه معقول و منطقی باشد، نه عاشقانه و نه متنفرانه.  بلکه می بایست عالمانه با آمريكا ارتباط داشت. آمريكا امكانات زیادی دارد كه مي‌توانيم از آن استفاده كنيم. ما هم بايد خيلي هشيار باشيم كه آمريكا را در موقعيت خودش بشناسيم. نه ايدئولوژيك بشناسيم، نه متنفرانه و نه عاشقانه. اين آخرين حرف من بود.

۱ دیدگاه

    حسن :

    بنام خدا
    ایشان حرفی دارن درباره اهمیت پراگماتیسم و مفهوم کامونیکیشن.
    اینکه اصل توجه انسان میباید معطوف به آینده باشه دقیقا صحیح و عالمانه است چرا که در قرآن و احادیث هم بارها یادآوری شده. بطور ضمنی یا مستقیم بیان شده که به فکر آتیه خود باشیم . اما نکته بسیار مهمی را ایشان غفلت کردن و مبتلابه حدیث گرفتاری انسان به افراط و تفریط شدن.
    تمرکز بیش از اندازه به آینده، آنطور که انسان نداند چه بوده، چه بودند و چه کردند، در حال چه میکند و مفهومش چیست و … از نظر شناختی و ماهیت امر، فرد انسانی را کاملا گیج و حافظه و فاهمه اش را مبهم میکنه. این حال روانی بسیار زجر آور است و همانند خلاء انسان را پوچ و منهدم میکنه. اینکه می گوییم انسان دارای هویت چنین و چنان و … و ماهیتش اینطور و آنطور هست همه برای اینه که نفس و ذاتش را اول مشاهده و سپس فهم کنه. چراکه تا انسان از خودآگاه به ناخدآگاه وارد نشه و ذات و دانشهای نهفته الهی در اندرون خودش را مشاهده نکنه امکان نداره بتونه کاری در جهان انجام بده و امری رو بهبود ببخشه یا اصلاح کنه و اختراع و …
    هر چیزی بجا و به اندازه خود نیکوست. مفهوم ماهوی عدالت در نظام خلقت دقیقا همین است.
    بزبان علم امروزی باید میزان توجه به هر چیز، شیء، فرد ، و … به اندازه ای باشه که در ترکیب نهایی، قلب و عقل یک انسان سالم (بطور کلی)، فهم،امکان و توان انتخاب و تشخیص حقیقت و خوبی را داشته باشه. اگر تمرکز بر وجهی از وجوه مسائل زندگی بیشتر یا کمتر از اندازه (که این اندازه لازم را باید روانشناسان و جامعه شناسان و دانشهای روز کشف و استنباط کنن) باشه رفتار و زندگی وی هم رنگ و بوی آنرا بیشتر بخود میگیره. حال اگر آن وجه ، وجه منفی باشه کار و فعالیتهایش منحرف میشه و دچار دردسر و غم و افسردگی و … میشه.
    مثل افراد افسرده یا مضطرب که روانشناسان تذکر میدن که به خوبیهای اطرافیان، زندگی و مسائل آن توجه بیشتری کنن و نیز مدام روی نقاط ضعف خطاها واکنشهای منفی و مانند اینها تمرکز نداشته باشن…
    یعنی به هر چیزی به اندازه ضرورت و لازمه اش که زندگی را در نهایت بسامان و صلاح برسونه و آدمی را تشویق به تلاش و دقت کنه توجه کنن. نه اینکه تمام هزینه و ذهنش را به یک سمت معطوف کنه.
    داستان کسی که مقداری پول داره اما همه را غذا میخره و می خوره. حال تنش برهنه است و جای خواب نداره و بیماری تن هم داره و دوا میخواد اما…
    نمیتوان و نباید تاریخ را رها کرد و جمله عالمانه ای نیست که آنها تاریخ ندارند و پیشرفت کردند و تاریخ و سنت دستهای ما را میبندن.
    اینها کاملا نادرست و بدون کمترین استدلاله. روی چه حساب و تحقیق صحیحی بین گرایش به فهم تاریخ و تمایل به سنت، و عدم پیشرفت ارتباطی مشاهده شده و اثبات شده؟
    متاسفانه عده ای آدم گاها تحصیلکرده هم هستند که می گفتند کشورهای پیشرفته اصلا حجاب ندارند و اینقدر رشد کرده اند ما حجاب داریم و عقب ماندیم! مگر ارتباط منطقی بین حجاب و پیشرفت وجود داره؟
    بغیر از این مگر پیشرفت فقط فناوری و صنایع ماشینی و و لوازم زندگی است؟
    فرهنگ و سیاست هم حیطه هایی از اجتماع بشری ان. کدام ایرانی دوست داره همسر و خواهرش در کاباره و کلوبهای شبانه برهنه بشن و برقصن؟
    تازه اگر کسی بزور حریمش را نشکنه. کدام زن از اینکه شوهرش بیرون از خانه با اینهمه افراد و زنهای نیمه برهنه همکار و همکلاسی یا دوست باشه احساس ناراحتی نمیکنه؟ یا اصلا ناراحت نشه اگه شوهرش اینا رو حتی ببینه؟
    اینها پیشرفت لازم ندارن؟ مغلطه نیست اگر اینجا هم فحشا وجود داره. کجا هست که فحشا نباشه؟ اما پاکی و احترام انسانی توی ایران بیشتر هست یا انگلیس و فرانسه؟
    آمار طلاق در فرانسه و آمریکا و ایران و آمار تجاوز جنسی در ایران و آمریکا رو مقایسه کنن دوستان.
    بطور کلی شاید منظور استاد این نبوده اما منظور در کلام آدم جلوه میکند و کلام ایشان بیشتر چنین مفهومی را میرساند. امدوارم خوانندگان دیگر هم نظرشان را بگویند تا همه استفاده کنند.
    موفق باشید

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه