سوگنامه‌ای درباره کشاورزی و دامداری در ایران

تلخ ترین نوشته من

نویسنده:

منبع: علوم اجتماعی اسلامی ایرانی

نویسنده کتاب: حیدر رحیم پور

انتشارات: مولف

زمان: 1389

زمان انتشار: ۱۴:۵۲ ۱۳۹۲/۰۸/۲۶

تلخ ترین نوشته من، به صورت تاریخی مسائل کشاورزی و دامداری ایران را بررسی کرده است. استاد حیدر رحیم پور در این کتاب که در اکثر موارد، مستند به خاطرات شخصی خود و خانوادهٔ نگارنده و مشاهداتی غیر انتزاعی از دوران پیش از صنعتی شدن کشور تا به امروز را در بردارد، به پی‌گیری دست‌های خارجی و مشخصاً انگلیس و آمریکا و اسرائیل در کشاورزی و دامپروری کشور، بررسی اقدامات خوب و بد حاکمان در دوران ستمشاهی و نظام اسلامی، مشکلات دوره‌های مختلف و…. پرداخته و این کتاب را به پدیده‌ای بی‌بدیل تبدیل می‌کند.

«تلخ‌ترین نوشتهٔ من» کتابی از مبارز انقلابی حاج حیدر رحیم‌پور است که به مسائل کشاورزی کشور می‌پردازد. این کتاب از چند منظر اهمیت بسیار جدی دارد:

  • به صورت تاریخی مسائل کشاورزی و دامداری ایران را بررسی کرده است. این بررسی که در اکثر موارد، مستند به خاطرات شخصی خود و خانوادهٔ نگارنده و مشاهداتی غیر انتزاعی از دوران پیش از صنعتی شدن کشور تا به امروز را در بردارد، به پی‌گیری دست‌های خارجی و مشخصاً انگلیس و آمریکا و اسرائیل در کشاورزی و دامپروری کشور، بررسی اقدامات خوب و بد حاکمان در دوران ستمشاهی و نظام اسلامی، مشکلات دوره‌های مختلف و…. پرداخته و این کتاب را به پدیده‌ای بی‌بدیل تبدیل می‌کند، که هم سند تاریخی سیر کشاورزی در کشور و مشخصاً استان خراسان است و هم دست‌های داخلی و خارجی دست‌اندر‌کار ضعف کشاورزی را توضیح می‌دهد. از سوی دیگر این موارد مستند به اسناد تاریخی نیست و مشاهدات مستقیم نگارنده را بازتاب می‌دهد.
  • توضیح ساختار سنتی کشاورزی و دامداری متفاوت از آنچه در درس‌های رایج مهندسی کشاورزی و برنامه‌ریزی و توسعهٔ روستایی مطرح می‌شود در قالب مشاهدات عینی، بررسی ساختار اداری، ساختار شرکت‌های تعاونی، نمونهٔ خلافکاری‌ها، پلیدی‌های بخش دامداری جزو بخش‌های این کتاب است.
  • از همه مهم‌تر در بخش نقادی بر بخش کشاورزی با تقسیم بخش‌های مختلف کشاورزی کشور ذیل سفید برگ‌ها (گندم، برنج، حبوبات و…)، صیفی‌جات (خربزه، طالبی، هنداوانه، خار، بادنجان، کدوی خورشتی و…)، باختره‌ها (سبزی‌جات و…)، میوه‌های سردرختی (سیب، سیب گلشاهی، زرآلو، گوجه، گلابی، هلو، شلیل، تاکستان‌های انگور و…) را از مرحله تولید تا توزیع یک به یک بررسی کرده و سیر از بین رفتن بعضی گونه‌ها و به میدان آمدن بعضی گونه‌های دیگر را برشمرده است.
  • از مهم‌ترین ظرفیت‌های این کتاب، پی‌گیری دست خارجی‌ها و مشخصاً انگلیسی‌ها در تخریب کشاورزی و دامداری کشور است، از درخواست هیزم پسته کوهی و توت و زردآلو و گردو برای از بین بردن درختان بعضاً چند صد ساله تا وارد کردن نهال‌های دستکاری شدهٔ ژنتیکی از اسرائیل، ارسال حشرات موذی بی‌سابقه و فروختن آفت‌کش‌هایی که اثر منفی پزشکی و زیست محیطی دارند، تا دخالت در تجارت و جلوگیری از تجارت درست تولیدات داخل و تبانی برای ورشکسته کردن تولید کنندگان داخلی و… در این کتاب مورد بررسی قرار گرفته است.
  • این کتاب نه راه افراط رفته و همه موارد را به خارجی‌ها نسبت داده و نه راه تفریط رفته و همه چیز را به بی‌عرضگی خودمان نسبت داده است. اما آسیب‌شناسی‌های دقیقی از فرهنگ عمومی (وضعیت فرهنگی تولید و مصرف و حتی الزامات تربیت اقتصادی اشاره دارد)، نقش ویران کنندهٔ یارانه‌های دولتی، رانت‌خواری‌ها، مدیریت‌های جهادی و غیرجهادی، کاغذبازی‌ها، عدم محاسبهٔ درست و انجام کارهایی به نام حمایت از کارگر که تولید را از بین برده و عملاً موجب بیکاری می‌شود و… جزو موارد برشمرده شده در این کتاب است.
  • این کتاب، کتاب علمی خنثی نیست. دید سیاسی نگارنده در کتاب کاملاً قابل ردیابی است. از مقابله با استکبار تا دل سوزاندن برای انقلاب، تا هزینه‌های خرج شده برای انقلاب، تا مقابله با نیروهای ضدانقلاب، تا حتی گله کردن از اشتباهات مسئولین رده پایین و حتی عالی کشور، تا مقابله با چپ و راست و فراز و فرود عدالتخواهان و حتی نگرانی‌های خانوادگی نگارنده که موجب شده برخی فرزندانش را به کشاورزی مستقیم و برخی را به خواندن کشاورزی آکادمیک وادار کند را به همراه خود نمایش می‌دهد.
  • تلخ‌ترین نوشتهٔ من لحن تند همیشگی حاج حیدر رحیم‌پور در برابر عدم پذیرش اشکالات را به همراه دارد، که با ذکر دسته بندی شدهٔ وقایع مرتبط همراه است. هر از چندی اشاره به مبان دینی دارد، و جایی به ذکر خاطره و طنز هم می‌پردازد. اما وقایع آن چنان تلخ و تکان دهنده است که مخاطب جا می‌خورد و صفحات کتاب که ناشنیده‌هایی از تاریخ و مشکلات و پیشنهادات اصلاح وضعیت کشاورزی کشور دارد را یک به یک بررسی می‌کند. تلخی‌هایی که حتی در زمان شهادت فرزند نگارنده هم دوچندان شده و سودجویان و غاصبان و عدم همراهی نهادهای مختلف و حتی کلاهبرداری‌های رسمی را به همراه دارد.
  • این کتاب در تلخی‌ها متوقف نشده برای بخش‌های مختلف کشاورزی و دامداری به ارائهٔ راه حل پرداخته است: حفاظت از مراتع کم علوفه و دادن جو به دامداران، تقسیم دامداری به دام پشمی و گوشتی، اصلاح‌نژاد دام‌ها، علمی شدن دامداری و… طرح‌هایی نیز برای دام‌های پروار و پروار بندی و اصلاح پشم ارائه می‌دهد و به ضرورت تبدیل پشم دام کشور به پشم مریونس اشاره می‌نماید.
  • در زمینهٔ کشاورزی نیز به ضرورت خاک‌شناسی پیش از هرگونه کشت، شیوه‌های افزایش کمیت (تسطیح زمین‌های آبگیر، ضرورت استفاده از کود حیوانی به صورت متناوب، تولید بذرهای با کیفیت و پرکمیت، عدم به کارگیری مواردشیمیایی در بعضی محصولات به صورت غیر تشریفاتی)، افزودن بر آب‌ها (با برنامه‌ریزی برای مهار آب‌های سطحی و بارندگی‌های برفی در مناطق کوهستانی، سیمانی‌سازی جوی‌ها در مسیر طولانی و بهره بردن از لوله‌ها) جزو سایر موارد بررسی شده است.
  • طرح‌هایی برای به‌سازی باغ‌ها و بهبود میوه‌ها مانند قرارداد تولید نهال میوه‌های در حال انقراض، توصیه‌هایی به باغداری (مثل توجه به زنبورداری، آبیاری قطره‌ای دایره‌ای شکل و…) اشاره کرده است. برای بهبود پالیزی‌ها و باختره‌ها هم به ضرورت اولویت مبارزهٔ بیولوژیک با آفت و توصیه‌هایی در مورد کود می‌پردازد. در مورد آب نیز به ضرورت جوی سیمانی یا رساندن آب با شاه‌لوله به مزرعه اشاره می‌کند و به ضرورت استخر با پوشش ژئوممبران تأکید می‌کند.
  • در پایان کتاب نیز در ده بند به ضرورت عدم فدا کردن کیفیت برای کمیت، عدم بیمهٔ اجباری کارگر به وسیلهٔ کارفرما، انتخاب کردن ناظران بهداشتی از خود صنف نه وزارت بهداشت، جایگزینی امور دام جهاد به جای ارادهٔ پیشتیبانی امور دام، نظارت و نه تصدی‌گری جهاد بر بهبود و تکثیر و تولید بذر، گرفتن کار‌شناسی از بانک‌ها، مبارزه با نرخ‌گذاری‌های نادرست، جلوگیری ازمقرارت بی‌جا و دخالت‌های مزاحم در شهرداری‌ها و شوراهای شهر و….، نرخ‌گذاری درست کالاهای خارجی، گرفتن هزینه گزاف از کالاهای وارداتی و واریز آن به صندوق حمایت داخلی تولید‌‌ همان جنس به عنوان رهکارهایی برای خروج از وضعیت فعلی کشاورزی پرداخته شده است.

این کتاب که تا کنون بالغ بر سی هزار نسخه از آن تکثیر شده است، برای قابل استفاده‌تر شدن و خریدن برای اقشار مختلف و صرفه جویی و نصف شدن قیمت‌ش ابزارهای مختلفی را برای اصلاح الگوی مصرف به کار برده است جا دارد محور رونمایی‌های متعدد، پایان‌نامه‌های تحصیلات تکمیلی، کرسی‌های آزاداندیشی و نقد، حلقه‌های مطالعاتی دانشجویان کشاورزی و اقتصاد و هم‌چنین محور مطالبات رسانه‌ها و مجموعه‌های مردمی از مسئولین گردد.

برای تهیهٔ این کتاب می‌توان از طریق شماره تماس ۰۹۳۸۰۶۹۶۰۲۰ و در تهران از دفتر مطالعات جبههٔ فرهنگی انقلاب اسلامی (راه) واقع در خیابان ۱۶آذر تقاطع نصرت (ضلع شمال غربی دانشگاه تهران) پلاک ۶۰ اقدام کرد.

بخشی از کتاب

بخشی از کتاب که در وبلاگ طب شیعه منتشر شده است:

فلات ایران از هزاران سال پیش، مهد کشاورزی و دامداری و محور اقتصاد بوده است و بر سر تصاحب آن، جنگ های کلانی اتفاق افتاده و سلسله ها آمده و رفته اند، زیرا کشاورزی و دامداری ایران زمین، باعث بقاء و رشد هر تمدنی می شد و دارای ارزش و حیثیت خاصی بوده است و عظمت کشاورزان تا آنجا که در روزگاران پیشین، کشاورزان از اعیان جامعه و در ردیف شاهزادگان و حکیمان و سرداران می نشسته اند و صنعت گران، زیر دست آنان بوده اند.

 لیکن نوشتار ما پیرامون سرگذشت تاریخی کشاورزی و کشاورزان ایران و مداحی حرفه نیست و بر آنم که از سده ای که در آن قرار داریم سخن گویم. دوران قاجاریان، همه چیز ما بی صاحب و لگدکوب ستمگران و بیگانگان و مفت خواران داخلی و خارجی بود، لیکن دوران رضاشاه اینچنین نبود و با اینکه املاک مردم شکارگاه رضاخان و کشاورزان، بردگان او بودند ولی رضاخان روشنفکرنما به جای اینکه چون غربیان به کشاورزی سوبسید دهد تا می توانست از کشاورزی مالیات گرفت اما باز هم کشاورزی ما به اقتضاء زمان، هر روز رو به بهبود بود؛ زیرا اندیشه تمدن آن روز هنوز آلوده به اندیشه های مارکسیستی نگشته بود، حاکمان هم با دخالت های بی جا، مانع ابتکارات و پیشرفت های کشاورزان نمی شدند. از این رو کشاورزان هر روزی پله ای از نردبان کشاورزی مدرن را می پیمودند. چه در آن روزگار، هرگز محبت های خاله خرسی گونه، دیوان سالاری و بروکراسی جان فرسای تمدن امروز، دامن گیر حرفه نبود. باجی می گرفتند و می رفتند و چیزی نگذشت که کشاورزی ما به اجتهاد پیشتازان رشته با تحمل هرگونه زیاده خواهی حکام و حکومت، لحظه به لحظه ترقی می کرد و خیلی زود به جایی رسید که در بسیاری از تولیدات، صادرات هم داشتیم که به شرحش می رسم و اکنون به مشکلات روز می پردازم.

 وزارت کشاورزی ما پیش از انقلاب دارای اداراتی غربی گونه بود و کارهای خوب و بدش به خواسته دشمن و گاه به خیرخواهی مدیران شایسته بستگی داشت، لیکن آنگاه که در قبضه آمریکا درآمد، ساختار زیربنایی مصیبت بار گردید.

 چون رضاشاه منکوب غرب، بر تخت نشست، در عصری که جهان مترقی به کشاورزی سوبسید می داد، او از کشاورزان در حد خراج ار کفار، مالیات و باج می گرفت؛ ولی پدران ما باز هم خود را می کشیدند و بر تولید می افزودند زیرا روشنفکر و وطن پرست راستین آن است که در هر شرایطی به نوآوری پردازد. اما جنگ جهانی دوم پدر ما را درآورد.

 در آن روزگار، حاکمان دست نشانده به دستور مهاجمان، نمایندگانی به نام مأموران تثبیت از سیلوهای گندم، به مزرعه ها می فرستادند تا گندم ما را برای توزیع عادلانه به نرخ دلخواه خود تصاحب کنند ولی همه گندم، به آخور مهاجمان ریخته می شد و همه جویی که ما می کاشتیم هم به آخور اسب هایی که ایران زمین را میدان تاخت و تازشان قرار داده بودند. چیزهایی را به نام نان به خورد مردم می دادند که نپرسید. آری کشاورزی ما تحت هرگونه فشاری، این مرحله را طی کرد و مهاجمان رفتند ولی نفوذشان نرفت! مارکسیست ها یا مارکسیست نماها و توده ای ها که بعدها، توده نفتی شناخته شدند، به قدری به پر و پای مالکان می پیچیدند و به اغوای کشاورزان می پرداختند که رشته فلج شد!

 سال 25 مارکسیست ها از صحنه سیاست حاکم خارج گردیدند لیکن غرب پلید و روباه پیر، جا خوش کرده بود و آن روز هم که قشون اش رفتند، عمال نفوذی و جنایاتش در کشاورزی ما فتنه می آفرید و در هر شأنی از شئون ما ریشه زنی می کرد. در رشته کشاورزی این ماجراها را از من که 70 سال ناظر بر صحنه سیاست و به خصوص کشاورزی بوده ام، از جنایت های غربیان بخوانید تا مظلومیت همیشگی صاحبان رشته را باور دارید.

 پدر من علاف بود و علاف در آن روزگار به عکس معنی امروز، همه کاره! در آن روزگار، علاف رابط همه جانبه شهر و روستا بود. همه ما یحتاج شهری ها و مواد خام بسیاری صنایع از روستاها فراهم می گردید. روستاها هم تأمین کنندگان خوبی بودند. معماران، چوب پوشش ساختمان ها و نجاران، تخته درب و پنجره را از علافان می خریدند و بافندگان هم پشم و کرک و مو و پنبه مورد نیاز خود را از روستا تهیه می کردند و فروش همه محصولات زراعی روستائیان، تره بار، خشک بار، غلات و میوه هم با علافان بود. از اینها گذشته، همه سوخت و مواد گرمایشی کنده و زغال بود که اینها را هم علاف می فروخت ولی دشمن کاری کرد که علافانی که در آن روزگار، بدون بودجه های دولتی، کار چند وزارتخانه را انجام می دادند آنچنان سقوط کنند که امروزه علاف به آدم های سرکاری و سرگردان و یا مفت خورانی که حاصل دسترنج کشاورز را می بلعند، گفته شود!

 می خواهم به سرآغاز سده و ابتدا به ریزه کاری های خیانت دشمنان بیگانه و حمالان داخلی آنان بپردازم. من کوچک بودم. روزی درشکه مامور خرید سوخت سفارت انگلستان به سرای پدرم که رییس صنف بود آمد و گفت : ما فلان مقدار هیزم پسته می خواهیم. در آن ایام، خرید هیزم پسته به خاطر عرضه بسیار هیزم های باغی، اقتصادی نبود اما اشترداران بیکار بودند و این خبر خوش، آنان را به بیابان ها فرستاد و هر روز هزاران اصله، درخت پسته کوهی را قلع و قمع می کردند و به سفارت خانه انگلستان می فروختند و سفارت، مازاد سوخت خود را به کارمندان خود اهدا و به رؤسای ادارات هم که بردگانش بودند سفارش می کرد تا می توانید زغال سنگ، که کربنش موذی است مصرف نکرده و کنده پسته که همه چیزش بهتر است مصرف کنید! این جنایت تا روزگاری که دولت مصدق قطع بوته های پسته را ممنوع نکرده بود، ادامه داشت!

 (سروران! من مصدق و دولت او را به این ارزشها ستایش می کنم، زیرا آنان نگفته بودند ما به خاطر اصلاح عقاید شما به پا خواسته ایم که برخی به القاء انگلستان هرگاه سخن از قهرمانان ملی می شود به عقایدشان می پردازند و به خاطر تخریب شان، مبالغه هم می کنند، چه، مصدق ادعای رهبری دینی نداشت. او به پا خواست تا دست استعمار و نفت را ملی کند و به عهدش وفا کرد)

 لیکن پس از منع نیز دست هایی این جنایت را با رشوه دادن به دروازه بانان، تا آنجا ادامه دادند که جنگل های پسته خراسان، تبدیل به بیابان گردید و به بیدارگری دولت مصدق بود که دریافتیم، انگلستان با نابودی درختان پسته کوهی ما که بهترین و گران ترین گونه پسته است با ما چه کرده و با چه حیله ای جنگل های درخت پسته را تبدیل به بیابان های لم یزرع و کویر ساخته و مراتع را نابود گردانیده است! به جنایت های آمریکا در سه دهه بعد و پس از کودتای 28 مرداد بپردازم.

 نوشتم، ملاکان و کشاورزان ما، با همه ستمشاهی ها و فتنه های پیچیده دشمن، هر روز به کشاورزی خود رونق بیشتر می دادند زیرا در آن روزها، گر چه دستهایشان بسته، از آنجا مغزهایشان باز و آقابالاسری نداشتند، مدام به رشد خود ادامه می دادند تا آنجا که در سال های 27 تا 42، ما به جایی رسیدیم که از هر گوشه کشور، آشکار و پنهان، گونه ای صادرات و بیشتر صادرات گندم و حبوبات داشتیم. منطقه امرغان، یعنی سه روستای امرغان و کنارگوشه و هلالی(مزرعه ما) که همگی امروزه از شهر، نان خوراکشان را می خرند! سالی چندصد خروار گندم(براستی مازاد) را پنهان از نظر حکومتی که در قبضه غرب بود به شوروی صادر می کرد. گندم هایی که امروزه یک دانه از آنها را هم نمی بینند. حمل همه اینها به خارج، از بیراهه، با قاطر و الاغ و گاری و به طور غیررسمی و با رشوه پردازی بود و به غرب هم از همه کشور به طور رسمی صادرات کشته و قیسی و پسته و به خصوص مغز دانه زردآلو و گردو داشتیم، تا روزی که جانیان آمریکا کمر همت به نابودی همه جانبه کشاورزی و باغداری ما بستند.

 و چرا جانی؟! در خراسان ما چند نفری صادرکننده خشکبار بودند. نعیمی، خویش پدرم، فکوری، پدرخانمم و حاج شکرالله عاقل و تاجری از بجنورد، که تا پیش از آنکه آمریکا، شاغلین این حرفه را ورشکست سازد، به یاری صادراتشان، تولید خشکبار، هر لحظه بیشتر می گردید. ضربه نخست آمریکا، اصلاحات اراضی و طرح متلاشی ساختن املاک و تار و مار کردن کشاورزان بود و قدم دوم طرح، شکستن کمر سفید برگ ایران تا مرز نیازمندی به واردات گندم و در قدم سوم طرح، نابودی باغات که هرگاه به آن می اندیشم بغض گلویم را می فشرد و لعنت بر پلیدی سیاست مردان آمریکا می فرستم. آن روزها که سیاست تخریبی آمریکا به نام استعمار و آبادگری و اصلاحات، لیکن در پی تخریب و استثمار همه جانبه کشور، حاکم بر سرنوشت ما بود و دشمن، چون اشتربانی، عنان حاکمان را در دست داشت، آنگاه که آمریکا مصمم به نابودی صادرات خشکبار ما گردید، سالی کشتی حامل خشکبار بازرگانان خراسان که عمده ترین صادرکنندگان خشکبار کشور بودند به بهانه ای که هرگز مشخص نشد، چند روزی در دریا متوقف گردید و هنگامی به کشتی اجازه رفتن دادند که مدت بیمه کالا گذشته بود و چون محموله به آمریکا رسید مأموران بهداشت که از پیشتر به انتظار ورود کشتی بودند به سراغ کالا آمدند و با بازرسی ای صوری فرمودند: مغزها فاسد گشته و دیگر قابل خوردن نیست!(مغزهای تولید سال و درون جعبه های مهر و موم و کاغذ پیچ!) و همه را به دریا ریختند و با چنین حقه ای تجار صادرکننده خشکبار را ورشکست کردند و درد بزرگ اینکه آنان دیگر پول خرید خشکبار مازاد کشور را نداشتند و همین جا بود که دگربار روباه پیر، دلسوزانه به یاریشان آمده و به تبلیغات سوخت هیزم درختان زردآلو و توت پرداخت و من شاهد بودم که مدیر کل های ادارات، در لحظه، بهداشتی گشته و سوخت بیشتر ادارات و مجامع فرهنگی با کنده توت و زردآلو گردید! آنگاه که صادراتی نداشتیم، باغداران به اجبار، درختان صدساله را قطع و به بازار می آوردند! چه، در لحظه، نرخ هیزم توت و زردآلو فزونی گرفت.

 از این رو درختانی را که هر اصله آنها خرواری محصول می داد به راهنمایی فرشته نجات قطع می کردند و هیزم می فروختند. پس از حمایت چنین فرشته ای، دگربار، سرویس های مشترک اسراییلی ها و آمریکایی ها به سراغ درختان گردو آمدند و هر درخت گردو از صد سال به بالا را هزار تومان که در آن روزگار بهاء یک قطعه زمین منزل شهری بود، خریدند و دلالان برای خرید پرسود درخت گردو وجب به وجب کوهپایه ها را می گشتند تا درختان گردو هم قلع و قمع گردید! درختانی که اگر امروز می بود هر اصله از آنها سالی ده میلیون تومان گردو می داد و باغ داران، سالها بعد دانستند دشمن با آنان چه کرده، لیکن پشیمانی بعدی سودی ندارد!

 از این رو فرزندانشان به پا خواسته و برای جبران خطای پدران در پی کشت نهال گردو بر آمدند با اینکه همه می دانند درختان گردوی ما تا بیست سالگی صغیرند و تا سی سالگی هم تولید چندانی ندارند ولی تا پانصد سالگی محصولشان هر روز بیشتر می شود بنابراین وا مانده بودند که تا بلوغ درختان چه کنند؟ به پیشنهاد عمّال غرب، به خرید نهال های گردوی اسراییلی برآمدند تا زودتر به حاصل نشیند و هر اصله را هزار تومان یعنی به بهاء کهن درختانی که پدرانشان فروخته بودند می خریدند و می کاشتند و امروزه دریافته اند که محصول ده درخت گردوی اسراییلی در حدّ یکی از درختان چند ساله ای که به هزار تومان فروخته بودند، نمی باشد.

 حال ببینیم برای براندازی ریشه ای صنعت تولید کشته زردآلو، صنعتی که زردآلوی باغات کوچک را جمع آوری و تبدیل به کشته صادراتی می کرد، چه کردند. پدرخانمم، مرحوم فکوری، پس از تحمل زیان آن صادرات، دریافت که دیگر صادرات مغز گردو و دانه زردآلو میسّر نیست و از صادرات، منصرف و در پی تولید کشته کالیفرنیایی صادراتی برآمد و به استعدادی که داشت خیلی زود بهترین تولیدکننده کشته های صادراتی گردید.

 من جوان بودم. روزی بازرگانی آلمانی با دلالانی ایرانی جهت خرید کشته به حجره او آمدند و خریدار آلمانی که شعورش بیش از مدیریت های امروز آلمان بود، به جای سیاه کاری، سرآغاز گفت: مرا از آلمان برای خرید تولیدات شما فرستاده اند، زیرا کارشناسان و آزمایشگاه ها و وزارت بهداشت ما تولید شما را بهترین و سالم ترین واردات تشخیص داده و فرم خریدم این است که تولید شما را دست کم 10% بیشتر از تولید دیگران بخرم، بهاء هر جعبه را معلوم کنید! ایشان بهاء هر جعبه ده کیلویی را به همان 30 تومان نرخ روز اعلان داشت و خریدار آلمانی از دلالان ایرانی پرسید، از دیگران به چه بهایی می توان خرید؟ و چون شنید، نرخ همین است دستور داد تولید ایشان را 33 تومان بخرید و گرنه من دیگر نمی توانم از ایران کشته بخرم و هر چه را که داشت، خرید و وجه را نقد پرداخت (آلمان دیروز که آن به آن رشد می کرد، اینگونه می اندیشید و آلمان امروز، برده صهیونیزم جهانی گشته، اینچنین که در کمال فقر و بیکاری، ارتباطات اقتصادی خود را به فرمان صهیونیزم با ایران قطع می کند!) آنگاه پدرزنم در اندیشه توسعه کارخانه برآمد.

 حال ببینیم انگلستان همیشه دشمن، که در همه جای ایران حضور داشت و در هر کجا و در هر فرصتی که باید، ضربه مهلکی را می زد، چه کرد. چند روز پس از انتشار این خبر مأموران اداره بهداشت که فاسد و رشوه خوار و رؤسایشان از سلسله دراویش وابسته به انگلستان بودند با چند پاسبان و دستبند به کارخانه آمدند و با خشم، فکوری پدر و پسر را مخاطب قرار دادند که کشته های شما آلوده است! بروید بنزین بیاوریم تا همه را بسوزانیم! گر چه محصول آنان به قضاوت آلمان بهترین و کارخانه ایشان از بسیاری از بیمارستان های درمانی و سازمان های تولیدی پر خرج دولت، نظیف تر و سالم تر و در خاورمیانه نمونه بود. بلکه ایشان هیچ گاه و در هیچ رشته ای جنس نامرغوبی را به کار نمی گرفتند.

 قصه کوتاه، برادرخانمم پی در پی باک های بنزین را می آورد و روی همان کشته هایی که آلمانی ها بهترین واردات خود اعلان کرده بودند می ریخت و چیزی نگذشت، درویشی که اگر قدرت داشتم سبیل های او را می سوزاندم منّت گذاشته و زحمت سوزاندن را از دوششان برداشته و دستور داد بقیه را حمل ماشین ها کنند تا خودشان ببرند و به مزبله دانی خارج از شهر بریزند!! تولید کننده، منّت را پذیرفت و کشته ها را تحویلشان داد و کارخانه تعطیل گردید! این تولیدی هم که کمک فراوانی به باغداران خرده پا می کرد به حیله انگلستان و بی لیاقتی آریامهر برچیده شد…

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه