گفت‌و‌گو با دکتر عبدالحسین کلانتری

تهران آلزایمر دارد!

نویسنده:

زمان انتشار: ۱۶:۴۹ ۱۳۹۳/۰۷/۲۷

در پایان‌نامه‌ی اخیر یکی از دانشجویانم، متوجه شدیم که تمایلات ضدشهرگرایی در تهران بالاست که این نشان‌دهنده‌ی آن است که تعلق به شهر تهران کم است. البته بخشی از این عدم تعلق ناشی از مهاجرت‌های درون‌شهری زیاد در تهران است؛ به‌طوری که تهرانی‌ها را «انسان‌های خانه به دوش» کرده است! در چنین شرایطی خاطره‌ی جمعی شکل نمی‌گیرد و انباشت نمی‌شود و همین موجب عمق نیافتن تعلقات فضایی (تعلق به فضای شهری) می‌شود. به بیانی نظری‌تر در چنین شرایطی مکان، معنای خود را از دست می‌دهد و «ازجاکندگی» موجب می‌شود که شهروندان تهرانی با فضاها خاطره‌ی انباشت‌شده نداشته باشند. به همین علت است که بنده معتقدم که تهران آلزایمر دارد!

دکتر عبدالحسین کلانتری عضو هیأت علمی گروه جامعه‌شناسی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران است. حوزه‌های مورد علاقه‌ی آموزشی و پژوهشی وی، نسبت اسلام و علوم اجتماعی، رویکردهای بومی در جامعه‌شناسی، روش تحقیق (با تأکید بر روش‌های کیفی)، جامعه‌شناسی مصرف و جامعه‌شناسی شهری است. از وی مقالات زیادی به زبان‌های فارسی و انگلیسی در مجلات داخلی و خارجی چاپ شده و کتاب‌های «معنا و عقلانیت از منظر پیتر وینچ و علامه طباطبایی»، «رسانه، توسعه و سیاست‌گذاری ارتباطی»، «تحکیم در کشاکش سنت و تجدد»، «درآمدی بر سطوح تحلیلی سنت و تجدد»، «گفتمان از سه منظر جامعه‌شناختی، فلسفی و زبان‌شناختی»، «شهروندی و گروه‌های خاص»، «درآمدی بر منشورهای شهروندی» و «مجموعه مقالات دومین اجلاس جهانی رادیو (دو جلدی)» به صورت تألیف انفرادی یا مشترک، روانه‌ی بازار نشر شده است. وی همچنین مسئولیت‌هایی در مصادر علمی- اجرایی، آموزشی و مشاوره‌ای، نظیر: اداره‌ی کل پژوهش‌های رادیو، پژوهشکده‌ی مطالعات فرهنگی و اجتماعی وزارت علوم، تحقیقات و فن‌آوری، دانشکده‌ی ارتباطات سوره، مرکز مطالعات و برنامه‌ریزی شهر تهران، اجلاس جهانی رادیو، معاونت علمی (آموزشی و پژوهشی) دانشکده‌ی علوم اجتماعی دانشگاه تهران و… داشته و هم‌اکنون مدیریت گروه جامعه‌شناسی دانشگاه تهران را برعهده دارد.

آقای دکتر! اگر موافق باشید برای آغاز گفت‌و‌گو به ارتباط فضاهای شهری و مدرنیته بپردازیم.

سؤال خوبی است؛ چون به جرأت می‌شود گفت که هیچ وقت در تاریخ تا این حد به فضا به صورت نظری یا عملی توجه نشان داده نشده است. فضاهای شهری را به موضوعات مختلفی می‌شود پیوند داد. موضوعاتی نظیر: فرهنگ، تاریخ، ایدئولوژی، قدرت، سرمایه‌داری و ده‌ها موضوع دیگر و در این پیوند و نسبت می‌شود چیستی و چرایی فضاهای شهری را بررسی کرد؛ اما اصلی‌ترین نسبت و پیوند، ارتباط میان فضاهای شهری و مدرنیته(1) است. بالتبع، با توجه به این‌که منظور ما از شهر، شهر مدرن است، این نسبت وثیق‌تر می‌شود.

با این مقدمه، به نظر من نکته‌ای که در ابتدا باید به آن توجه داشت این است که فضاهای شهری را نمی‌شود تنها محصول مدرنیته دانست، بلکه باید به نسبت پیچیده‌تری که میان این دو (فضای شهری و مدرنیته) برقرار است توجه کرد، بالأخص آن که این فضاهای شهری می‌توانند به بازتولید مدرنیته بپردازند و حتی گه‌گاه با تولید فضاهای مقاومت، آن را به چالش بکشند.

بنابراین نمی‌توان روایتی کلی از این ارتباط ارائه داد، بلکه باید در متنی تاریخی و با توجه به اقتضائات خاص به بررسی این نسبت پرداخت. به صورت مصداقی‌تر، این ارتباط در غرب بسیار روشن‌تر و سرراست است و لذا نظریات تولید شده در این زمینه برای آن‌جا طنین دارد؛ اما در ایران، از آن‌جا که هر دو سر موضوعات مورد بررسی، یعنی هم مدرنیته و هم فضاهای شهری دارای ویژگی‌های خاص خود هستند، این ارتباط پیچیده‌تر می‌شود.

در ایران، هم مدرنیته با تمام اشتراکاتی که از حیث مبنایی با غرب دارد، ویژگی‌های خاص خود را دارد و هم فضاهای شهری. مدرنیته در ایران، به دلایل مختلف، نتوانست انسان ایرانی را سوژه‌ی خود سازد و لذا نتوانست خود را بلامنازع بازتولید کند؛ به حدی که در وسیع‌ترین تفسیر، برخی معتقدند که مدرنیته تنها یک پایه‌ی هویتی ایرانیان را می‌سازد و از حیث معرفتی نیز هنوز تشخصی در ایران پیدا نکرده است. از دیگر سوی، با توجه به تفاوت نظام شهرسازی ایران (چه قبل از اسلام و چه بعد از اسلام) با غرب، علی‌رغم شباهت‌های موجود، تفاوت‌های جدی و قابل لمسی میان فضاهای شهری در ایران و غرب وجود دارد.

با این توضیحات، اگر شما در غرب می‌توانید نسبتی دقیق میان مدرنیته و فضاهای شهری برقرار کنید و نشان دهید که این دو رکن، علی‌رغم تمامی تحولات تاریخی‌ای که تجربه کرده اند یک‌دیگر را تقویت می‌کنند و حتی آن‌گاه که کنشگران، خلاقانه وارد کنش می‌شوند و به خلق فضاهای شهری یا حتی مقاومت در برابر آن می‌پردازند، باز هم در چارچوب مدرنیته به بازتولید آن در شکلی نو می‌پردازند، در ایران این نسبت پیچیده‌تر است.

بگذارید دقیق‌تر بگویم، به بیانی در ایران شما با فضاهای شهری مغشوش مواجه‌اید! فضاهای مدرن، در کنار فضاهای سنتی. فضاهایی که کنشگران را به سمت و سوهای متفاوتی می‌کشانند و روح سرگردان انسان ایرانی را به خود می‌خوانند. این اغتشاش را در مقایسه‌ی پهنه‌های مختلف شهر تهران و حتی در یک محله هم می‌شود یافت. بگذارید دقیق‌تر بگویم که این نسبت حتی در داخل یک خانه هم قابل ردیابی است! با این وصف، تمام این اغتشاش هم به مدیریت شهری برنمی‌گردد و اساساً درست نیست که این اغتشاش را مانند صاحب‌نظران مدیریت شهری به سیاست‌گذاران نسبت بدهیم. همچنین نمی‌شود مانند خیلی از ساختارگراها(2) و حتی برخی از اقتصاددانان سیاسی که گرایش ساختارگرایانه‌تری دارند (مانند ‌هاروی)، این اغتشاش را صرفاً به فرآیندهای کلان اقتصادی و سازوکارهای معیوب نظام سرمایه‌داری نسبت داد، بلکه حتی به دلیل این موقعیت تاریخی خاص انسان ایرانی، می‌شود به اغتشاش این هستی (هستی انسان ایرانی) هم ارتباط داد و مانند لوفور، نقش کنش‌گرایانه (فعّال) آن‌ها را هم در تولید و بازتولید این فضاهای شهری مغشوش بررسی کرد.

از لوفور گفتید، طبق درس‌هایی که لوفور به ما می‌دهد فضا می‌تواند خالق مرگ یا خالق زندگی باشد؛ فضا در تهران از این حیث چه وضعیتی دارد؟

اتفاقاً این سؤال را هم می‌شود با توجه به موضع نظری پیشین توضیح داد. خوب، می‌دانیم و فلاسفه و جامعه‌شناسانی که به بررسی مرگ می‌پردازند، یکی از خصائص مهم مدرنیته را «فراموش شدن مرگ» می‌دانند. در واقع مرگ از جمله موضوعاتی است که مدرنیته در خصوص آن سکوت می‌کند و حتی به عقیده‌ی بنده نه فقط از مرگ غفلت دارد که حتی خودش را به تغافل می‌زند.

مدرنیته گفتمان‌هایی مانند روان‌شناسی را تدارک دیده که با تکنیک‌هایی، انسان‌های مدرن را از یاد و فکر مرگ دور می‌کند و زندگی را با هر کیفیتش شادباش می‌گوید. در چنین فضایی بدیهی است که هم سوژه‌های مدرن و هم گفتمان‌های مدرن در تعامل با هم، فضاهای زندگی را خلق می‌کنند. تا حدی که نشانه و معنایی از مرگ برجا نمی‌ماند و حتی به بیان الیاس، آن نشانه‌ها و معناها را هم پزشکینه و اسطوره‌زدایی می‌کنند.

اما در ایران، این نسبت هم مغشوش است. مدیریت شهر از سویی قصد دارد که یاد معاد و مرگ را در شهر زنده نگه دارد و از دیگر سو با توجیهات پزشکی و زیست‌محیطی که در واقع روکشی بر خواسته‌های سرمایه‌سالارانه است، گورستان و یاد مرگ را به حاشیه می‌راند! کنشگران نیز در زندگی روزمره‌ی خود این دوگانگی را دارند: هم زنده باد زندگی و هم یاد مرگ! و بر همین اساس فضاهای دوگانه و مغشوشی را بازتولید می‌کنند.

بنابراین در تهران هم فضای زندگی وجود دارد و بازتولید می‌شود و هم فضای مرگ؛ البته حضور توأمان آن‌ها لزوماً نامطلوب نیست، که حتی اگر درست کنار هم چیده شود، بسیار مثبت هم خواهد بود. یاد مرگ در کنار زندگی!

در فهم عامه، در شهر تهران، مهم‌ترین ویژگی که هویت را تعیین می‌کند تعلق طبقاتی (بالای شهر- پایین شهر) است؛ اما در سال‌های اخیر در تحقیقات دانشگاهی نگاه‌های غیرطبقاتی بیش‌تر مورد اقبال بوده است. مثلاً «کیان تاجبخش» در کتاب «آرمانِ شهر: فضا، هویت و قدرت در اندیشه‌ی اجتماعی معاصر» در فصل دوم با عنوان «تحلیل طبقاتی مارکسی، ذات‌گرایی و هویت شهری» به کلی نگاه طبقاتی را زیر سؤال برده است. به نظر شما آیا در تهران هنوز تحلیل طبقاتی می‌تواند هویت شهری را بازشناسی کند؟

ببینید، طبقه به‌طور کلی، در تاریخ ایران هیچ‌گاه تعیین‌کنندگی (بالأخص در مقایسه با آنچه که در غرب سراغ داریم)، نداشته است و لذا به طریق اولی امروزه هم چنین تعیین‌کنندگی‌ای ندارد. با این حال، باید دقت کرد که تحقیقات تجربی متعدد در موضوعات مختلف، نشان می‌دهد که پای‌گاه اقتصادی اجتماعی یک عامل جامعه‌شناختی مهم است که بخش زیادی از واریانس‌ها (تفاوت‌ها) را در موضوعات مختلف، از جمله هویت شهری تبیین می‌کند و لذا نقشه‌ی ذهنی شهروندان تهرانی که اشاره فرمودید بی‌ربط نیست. به‌طوری که تحقیقات تجربی نشان می‌دهند، حتی مقولاتی نظیر مفهوم سبک زندگی که در ادبیات غرب فراطبقاتی تلقی می‌شوند، در ایران کماکان پیوند طبقاتی قابل‌ملاحظه‌ای دارند. بماند آن‌که اساساً از یک منظر سازه‌گرایانه(3)، و با توجه به آرای کلاسیکِ کسانی نظیر ‌هالبواکس، این نقشه‌ی ذهنی اثر واقعی مهمی دارد. کما این‌که ما تأثیر این نقشه‌ی ذهنی مردم تهران را که بیش‌تر مبنایی طبقاتی دارد در فرآیندهای شهری تهران می‌بینیم.

اما دو نکته‌ی مرتبط دیگر باقی می‌ماند: اول آن که منطق سرمایه روزبه‌روز در تهران پررنگ‌تر می‌شود و لذا حتی اگر ما منطق طبقاتی را کم‌رنگ بدانیم- نمی‌توانیم نقش این منطق را در فرآیندهای شهری و هویت شهری نادیده بگیریم. نکته‌ی دوم این‌که متأسفانه اساساً فهم عموم جامعه‌شناسان و تحلیل‌گران اجتماعی ما از هویت، فهمی جزءنگر و پوزیتویستی(4) است و آن‌گاه که سخن از هویت می‌رانند به عمق و پیوند تاریخی آن بی‌توجه‌اند و آن را در سطح سنجش‌های کمّی بررسی می‌کنند، حال آن که هویت به عمیق‌ترین لایه‌ی کیستی ما ارجاع دارد و لذا پایداری زیادی از خود نشان می‌دهد و این لایه‌ی هویتی در روی‌دادهای مهمی نظیر انقلاب‌ها خود را نمودار می‌سازد و جهت می‌دهد.

وحید قبادیان، استاد گروه معماری دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران مرکز، در گفت‌و‌گو با روزنامه‌ی جام جم(1385، 25 آذر) این ایده را مطرح می‌کند که معماری امروز تهران فاقد هویت است.

آیا شما هم با این ایده موافقید؟ آیا این ویژگی خاص تهران امروز است یا در گذشته نیز چنین بوده است؟

البته تخصص بنده معماری نیست؛ اما تا آن‌جا که به تحقیقات جامعه‌شناسانه‌ی بنده در حوزه‌ی شهری برمی‌گردد و با توجه به مبانی نظری پیش‌گفته، با این نظر موافقم و اغتشاش را در معماری شهر تهران هم ردیابی می‌کنم و آن را ویژگی تهران امروز می‌دانم. بدیهی است که این اغتشاش بصری که خود محصول موقعیت تاریخی و سیاست‌گذاری‌های مغشوش است، فضاهای مغشوش شهری را دامن می‌زند و آرامش وجودی و روانی را از انسان تهرانی سلب می‌کند و فضاها را ناامن می‌کند. به همین علت هم عموم مردم تهران با نوستالژی(5) خانه‌ها و شهرهای قدیم که آرامش‌بخش بودند زندگی می‌کنند؛ چرا که آن فضاها و معماری، با وجود (هستی) و هویت آن‌ها نسبتی وثیق و تاریخی داشت و امنیت روانی و وجود آن‌ها را موجب می‌شد.

بعضی از صاحب‌نظران، مانند دکتر جهانشاه پاکزاد، مسئله‌ی احساس تعلق را مهم‌ترین عامل هویت شهر می‌دانند. آیا شما تهران را شهری قابل تعلق می‌دانید؟

پیش‌تر اجمالاً به این سؤال شما پاسخ دادم. نوستالژی فضای شهریِ گذشته، یکی از نشانه‌هایی است که باعث کم‌شدن تعلق به تهران امروز شده است. البته تحقیقات تجربی مستقیمی در این باره سراغ ندارم؛ اما در پایان‌نامه‌ی اخیر یکی از دانشجویانم، متوجه شدیم که تمایلات ضدشهرگرایی در تهران بالاست که این نشان‌دهنده‌ی آن است که تعلق به شهر تهران کم است. البته بخشی از این عدم تعلق ناشی از مهاجرت‌های درون‌شهری زیاد در تهران است؛ به‌طوری که تهرانی‌ها را «انسان‌های خانه به دوش» کرده است! در چنین شرایطی خاطره‌ی جمعی شکل نمی‌گیرد و انباشت نمی‌شود و همین موجب عمق نیافتن تعلقات فضایی (تعلق به فضای شهری) می‌شود. به بیانی نظری‌تر در چنین شرایطی مکان، معنای خود را از دست می‌دهد و «ازجاکندگی» موجب می‌شود که شهروندان تهرانی با فضاها خاطره‌ی انباشت‌شده نداشته باشند. به همین علت است که بنده معتقدم که تهران آلزایمر دارد!

آقای دکتر! شما در سال 83 پروژه‌ای تحقیقاتی با عنوان «جامعه‏ شناسی مصائب جمعی» را که در واقع برخاسته از تجربه‌ی زلزله‌ی بم بود، در دستور کار داشتید. آیا وجود یک هویت شهری بانفوذ و فراگیر می‌تواند در زمان وقوع بحران‌های بزرگ نظیر زلزله به کاهش آسیب‌پذیری شهروندان کمک کند؟

مسلماً همین‌طور است. در واقع این هویت، هم پیش از وقوع و هم هنگام وقوع و هم پس از وقوع می‌تواند بسیار مؤثر باشد. ما در آن تجربه این اهمیت را کاملاً تجربه کردیم؛ چون دقیقاً پس از فاجعه، بسیاری از روابط و ارکان ارتباطات اجتماعی پیشین ممکن است به ظاهر از هم بپاشد؛ اما اگر هویتی عمق پیدا کرده باشد، می‌تواند به کار بیفتد و در همان شرایط در مدیریت فردی و گروهی فاجعه کارساز باشد.

به صورت مشخص‌تر و مصداقی‌تر، برای مثال، با تقویت هویت محلی و روابط همسایگی نه تنها می‌توان احساس مسئولیت شهروندان را در قبال یک‌دیگر افزایش داد و پیش از وقوع فاجعه، آن‌ها را به یک‌دیگر مطمئن نمود و حتی بخشی از مشکلات پیش رو را برای آن‌ها قابل‌پذیرش‌تر کرد، بلکه این هویت در خلال و پس از وقوع فاجعه هم می‌تواند آن‌ها را نسبت به هم و به هم‌محله و شهر خود مسئول‌تر و در بازسازی عمرانی و اجتماعی شهر توان‌مند کند، چرا که کمک به همسایه، محله و شهر، کمک به خود و ندای درون خود است؛ چون عنصری هویتی شده است. اما بالعکس اگر چنین اتفاقی نیفتد (یعنی هویت شهری شکل نگرفته باشد و تعلّق به فضاها نباشد) پس از فاجعه‌ی طبیعی باید منتظر فجایع فراوان اجتماعی، اخلاقی و… بود.

واقع‌بینانه بگویم: به صورت مصداقی در خصوص شهر تهران، من نه تنها نگران خود فاجعه‌ی زلزله که همچنین نگران فجایع اجتماعی و اخلاقی پس از آن فاجعه هستم؛ چرا که تهران فقط روی گسل زلزله نیست، بلکه گسل اخلاقی، فرهنگی و اجتماعی هم در این شهر مرتباً به ما هشدار می‌دهد.

 

پی‌نوشت‌ها:

1. مدرنیته نه فقط نوگرایی، بلکه دریافت ذهنی نو از جهان هستی، زمان و تحول تاریخی است.م

2. ساختارگرایی اساساً تئوری است که بنیاد آن را مشاهده و تحقیق علمی در مورد این‌که مردم چگونه می‌آموزند، تشکیل می‌دهد.م

3. سازه‌انگاری فلسفه‌ای است که دانش را به جای این‌که در جهان مادی، هست (موجود) در نظر بگیرد، موجودی می‌بیند که هر کدام از ما می‌سازیم.م

4. داده‌های برگرفته از «تجربه‌ی حسی»، تنها منبع همه‌ی معرفت‌های معتبر است.م

5. یک احساس درونی تلخ و شیرین به اشیا، اشخاص و موقعیت‌های گذشته.م

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه