مصاحبه با دکتر فرامرز رفیع پور درباب رابطه دین و توسعه

توسعه‌ «اسب‌ تروا» است‌

منبع: قبسات؛ شمارۀ 7 (دین و توسعه)

زمان انتشار: ۱۷:۳۲ ۱۳۹۲/۰۷/۳۰

توسعه يك‌ واژه‌ كاملاً‌ گمراه‌ كننده‌ و فريبنده‌ است. در واقع‌ مفاد اين‌ مفهوم‌ حكايت‌ از يك‌ نوع‌ وسعت‌ يافتن‌ در سطح‌ مي‌كند و به‌ همين‌ جهت‌ هيچ‌ دلالتي‌ بر وسعت‌ يافتن‌ در «عمق» و به‌ عبارت‌ دقيقتر رشد خودجوش‌ و دروني‌ يك‌ جامعه‌ ندارد. اين‌ دام‌ و سرابي‌ كه‌ از آن‌ با عنوان‌ توسعه‌ ياد مي‌شود، كاملاً‌ متناسب‌ است‌ با برخي‌ از روشهايي‌ كه‌ به‌ آراستگي‌ ظاهر و تخريب‌ باطن‌ يك‌ جامعه‌ منجر مي‌شود. در اين‌ مسير پولهاي‌ زيادي‌ براي‌ اقدامات‌ نامتناسب‌ با «نيازهاي‌ واقعي» مردم‌ صرف‌ مي‌شود و از اين‌ طريق‌ از يك‌ طرف‌ احساس‌ خود كم‌بيني‌ عده‌اي‌ ارضأ و از طرف‌ ديگر منافع‌ برخي‌ از شركتها تامين‌ مي‌گردد.

اشاره: دكتر فرامرز رفيع‌پور عضو هيئت‌ علمي‌ دانشگاه‌ شهيد بهشتي‌ و متخصص‌ در علم‌ جامعه‌شناسي‌ داراي‌ تاليفات‌ مختلف‌ هستند كه‌ از جمله‌ مي‌توان‌ به‌ كتاب‌ ايشان‌ با عنوان‌ «توسعه‌ و تضاد» اشاره‌ كرد كه‌ توسط‌ دانشگاه‌ شهيد بهشتي‌ چاپ‌ و منتشر شده‌ است. ‌فصلنامه قبسات گفتگویی با ایشان ترتیب داده است که در زیر از نظر شما می گذرد.

 توسعه‌ چيست‌ و آيا مي‌توان‌ گفت‌ توسعه‌ ماهيت‌ مستقلي‌ در خارج‌ ندارد بلكه‌ اين‌ ما هستيم‌ كه‌ بر مجموع‌ عملكردهاي‌ اقتصادي‌ و فرهنگي‌ و سياسي‌ و علمي‌ و تكنولوژيكي‌ و نتايج‌ حاصل‌ از آنها نام‌ «توسعه» نهاده‌ايم؟   

از خداوند مي‌طلبم‌ كه‌ در ضمن‌ طرح‌ و بررسي‌ اين‌ مباحث‌ ما را ياري‌ كند تا از ياد او و گرايش‌ به‌ سوي‌ او غافل‌ نشويم. بنده‌ معتقدم‌ تمام‌ اين‌ فعاليت هاي‌ علمي‌ و عملي‌ مي‌بايد كوششي‌ در جهت‌ كسب‌ معرفت‌الهي‌ باشد و اساساً‌ در تمامي‌ اين‌ مباحث‌ و مسائل‌ بايد به‌ سمتي‌ حركت‌ كنيم‌ كه‌ در نهايت‌ بر عبادت‌ و بندگي‌ ما افزوده‌ شود. اما برويم‌ به‌ سراغ‌ پرسشي‌ كه‌ درصدد پاسخگويي‌ به‌ آن‌ هستيم.

واژه‌ «توسعه» كه‌ معادل‌ آن‌ در زبان‌ انگليسي‌ (Development) است، يك‌ واژه‌ كاملاً‌ گمراه‌ كننده‌ و فريبنده‌ است. در واقع‌ مفاد اين‌ مفهوم‌ حكايت‌ از يك‌ نوع‌ وسعت‌ يافتن‌ در سطح‌ مي‌كند و به‌ همين‌ جهت‌ هيچ‌ دلالتي‌ بر وسعت‌ يافتن‌ در «عمق» و به‌ عبارت‌ دقيقتر رشد خودجوش‌ و دروني‌ يك‌ جامعه‌ ندارد. اين‌ دام‌ و سرابي‌ كه‌ از آن‌ با عنوان‌ توسعه‌ ياد مي‌شود، كاملاً‌ متناسب‌ است‌ با برخي‌ از روشهايي‌ كه‌ به‌ آراستگي‌ ظاهر و تخريب‌ باطن‌ يك‌ جامعه‌ منجر مي‌شود. در اين‌ مسير پولهاي‌ زيادي‌ براي‌ اقدامات‌ نامتناسب‌ با «نيازهاي‌ واقعي» مردم‌ صرف‌ مي‌شود و از اين‌ طريق‌ از يك‌ طرف‌ احساس‌ خود كم‌بيني‌ عده‌اي‌ ارضأ و از طرف‌ ديگر منافع‌ برخي‌ از شركتها تامين‌ مي‌گردد.

معمولاً‌ در كشورهاي‌ جهان‌ سوم، بعد از تغيير گروه‌ «مرجع» و نفي‌ «سنت‌ و هويت‌ خود»، اهداف‌ توسعه‌ مطرح‌ مي‌شود و همين‌ اهداف‌ به‌ افراد كم‌ تجربه‌ كه‌ نسبت‌ به‌ غربي‌ها احساس‌ حقارت‌ مي‌كنند تلقين‌ و از طريق‌ آنها در برنامه‌ريزي‌ كشورها براي‌ تعيين‌ سطح‌ توسعه‌ تدوين‌ مي‌گردد.

مثلاً‌ كساني‌ چون‌ دانيل‌ لرنر در تعيين‌ ضوابط‌ توسعه‌ جوامع‌ به‌ معيارهاي‌ «كمي» ذيل‌اشاره‌ مي‌كنند. 1. ميزان‌ گسترش‌ شهرها، 2. ميزان‌ باسوادي، 3. استفاده‌ از وسايل‌ ارتباط‌ جمعي‌ مانند، روزنامه‌ و كتاب‌ و تلويزيون‌ و راديو، 4. ميزان‌ مشاركت‌ در انتخابات. البته‌ گو اينكه‌ برخي‌ از اين‌ ضابطه‌ها در شرايطي‌ خاص، گوياي‌ اطلاعات‌ مفيدي‌ براي‌ بخشي‌ از جامعه‌ مي‌توانند باشند، اما قطعاً‌ اين‌ ضوابط‌ به‌ هيچ‌ وجه‌ براي‌ سنجش‌ ميزان‌ پيشرفت‌ و رشد و تعالي‌ حقيقي‌ يك‌ جامعه‌ حتي‌ در كمترين‌ حد نيز كافي‌ نيستند.

از اين‌ نكته‌ نيز غافل‌ نباشيم‌ كه‌ در مورد مفهوم‌ و محتواي‌ واژه‌ پيشرفت‌ (Development) (كه‌ در جامعه‌ ما از آن‌ به‌ توسعه‌ تعبير مي‌كنند) هيچ‌ اتفاق‌ نظري‌ حتي‌ در محافل‌ علمي‌ اروپايي‌ و آمريكايي‌ وجود ندارد. هنوز معلوم‌ نيست‌ مراد از رشد و توسعه، رشد تكنيكي‌ است‌ يا رشد معنوي‌ يا رشد بيولوژيكي‌ يا رشد سياسي‌ و يا تركيبي‌ از اينها. اما اگر ما معيارهاي‌ پيشرفت‌ و رشد يك‌ نظام‌ اجتماعي‌ را عبارت‌ از، امكان‌ ارضای نيازهاي‌ اساسي، كاهش‌ پيچيدگي‌ اجتماعي، نظم‌ اجتماعي‌ ملاحظات‌ اجتماعي‌ و كمك‌ به‌ هم‌ نوع، توافق‌ و وحدت‌ ارزشي، انسجام‌ اجتماعي‌ (صرف‌ نظر از نابرابري هاي‌ اجتماعي) بدانيم. به‌ نظر مي‌رسد هيچيك‌ از معرف هاي‌ كمي‌ و سهل‌الوصولي‌ كه‌ اشخاصي‌ چون‌ آقاي‌ دانيل‌ لرنر مطرح‌ مي‌كردند، در ارزيابي‌ اين‌ مقولات‌ اساسي‌ و كيفي‌ – و از نظر سنجش‌ – بسيار دشوار، كامياب‌ و موفق‌ نخواهند بود

با اين‌ مطالبي‌ كه‌ ذكر كردم‌ نتيجه‌ مي‌گيرم‌ كه‌ ما براي‌ مفهوم‌ توسعه‌ دو معني‌ مي‌توانيم‌ در نظر بگيريم. يك‌ معني‌ آن‌ ناظر به‌ واقعيت‌ خارجي‌ توسعه‌ است‌ و يك‌ معني‌ آن‌ ناظر به‌ حالت‌ ايده‌آل‌ توسعه‌ است. يعني‌ آن‌ توسعه‌اي‌ كه‌ توسط‌ غربي‌ها به‌ كشورهاي‌ جهان‌سوم‌ القأ مي‌شود بيشتر نوعي‌ توسعه‌ يافتن‌ در سطح‌ است‌ اما آن‌ توسعة‌ ايده‌آلي‌ كه‌ ما بايد به‌ دنبال‌ آن‌ باشيم‌ نوعي‌ توسعه‌ در عمق‌ و به‌ تعبير قرآني‌ آن، رشد و تعالي‌ يافتن‌ است. توسعه‌ ايده‌آل‌ توسعه‌ و پيشرفتي‌ است‌ كه‌ در آن‌ سطح‌ تفكر و فرهنگ‌ افراد بيشتر از سطح‌ بهره‌وري‌ از ابزارشان‌ است‌ اما توسعه‌ در مصداق‌ امروزي‌اش‌ بگونه‌اي‌ است‌ كه‌ سطح‌ دارايي‌ ابزاري‌ افراد بسيار بسيار بالاتر از سطح‌ دارايي‌ فكري‌ و فرهنگي‌ آنها است، در نتيجه‌ همه‌ چيز براي‌ چنين‌ افراد و جوامعي‌ تبديل‌ به‌ ابزار مي‌شود فعاليت هاي‌ ابزاري‌ تبديل‌ به‌ هدف‌ مي‌گردد.

توسعه‌اي‌ كه‌ اكنون‌ در مغرب‌ زمين‌ مطرح‌ است‌ مجموعه‌اي‌ از اشيأ و هنجارها است. يعني‌ كشورهاي‌ توسعه‌ يافته‌ كشورهايي‌ هستند كه‌ داراي‌ سطح‌ خاصي‌ از تكنولوژي‌ و هنجارها و ارزش هاي‌ فرهنگي‌ مي‌باشند ولي‌ متاسفانه‌ آنچه‌ كه‌ توسط‌ غربي ها – منظورم‌ از غربي ها سرمايه‌داران‌ غربي‌ است‌ و الا‌ مردم‌ مغرب‌ زمين‌ انسان هاي‌ شريفي‌ هستند – به‌ عنوان‌ الگوهاي‌ توسعه‌ به‌ كشورهاي‌ جهان‌ سوم‌ القأ مي‌شود، همان‌ بُعد مادي‌ و ارزش هاي‌ مادي‌ توسعه‌ است.

سرمايه‌داران‌ غربي‌ وقتي‌ توانستند مقياس هاي‌ مادي‌ توسعه‌ را به‌ عنوان‌ ارزش هاي‌ حقيقي‌ در جوامع‌ انساني‌ گسترش‌ دهند، در آن‌ هنگام‌ مي‌توانند مسير حركت‌ جامعه‌هاي‌ مختلف‌ را تعيين‌ و تعريف‌ كنند. در واقع‌ از جهتي‌ خاص، مي‌شود گفت‌ توسعه‌ به‌ مفهوم‌ كنوني‌ آن‌ برنامه‌اي‌ است‌ براي‌ تغيير و تحول‌ بخشيدن‌ به‌ نظام‌ ارزشي‌ جهان‌ و هدف‌ اين‌ برنامه‌ آن‌ است‌ كه‌ تمامي‌ جوامع‌ را به‌ سمتي‌ سوق‌ دهند كه‌ صرفاً‌ «مصرف‌ كننده» باشند. مصرف‌ كنندة‌ فرهنگ‌ غرب، تكنولوژي‌ غرب، سياست‌ غرب، تفكر غرب‌ و ديگر شئون‌ زندگي‌ سرمايه‌داري‌ و صنعتي‌ غربي. نتيجه‌ اينكه‌ آنها در واقع‌ عناصر مثبت‌ و با ارزش‌ توسعه‌ را در اختيار ديگران‌ نمي‌گذارند بلكه‌ فقط‌ مي‌كوشند كه‌ ظواهر فريبندة‌ توسعه‌ به‌ كشورهاي‌ ديگر انتقال‌ يابد و بس.

آقای دکتر! خاستگاه‌ و عوامل‌ پيداش‌ توسعه‌ چيست؟

به‌ نظر مي‌رسد كه‌ توسعه‌ به‌ صورتي‌ كه‌ اكنون‌ در جهان‌ سرمايه‌داري‌ غربي‌ رخ‌ داده‌ است، براساس‌ يك‌ عامل‌ خاص‌ و نهايي‌ تحقق‌ نيافته‌ است‌ و عوامل‌ متعدد فرهنگي‌ و تاريخي‌ در ايجاد آن‌ نقش‌ به‌ سزايي‌ داشته‌ است، مثلاً‌ همچنان‌ كه‌ عقايد مذهبي‌ پروتستان‌ها مبني‌ بر ارزش‌ سخت‌كوشي‌ در كار و فعاليت هاي‌ اقتصادي‌ در تحقق‌ توسعه‌ نقش‌ داشته، پيشرفت‌ علوم‌ و فنون‌ جديد نيز (به‌ عنوان‌ يكي‌ از اركان‌ توسعه) در ايجاد نظام‌ توسعه‌ موثر بوده‌ است.

با اينكه‌ احصا و استقراي‌ تمامي‌ عوامل‌ پيدايش‌ توسعه‌ در اينجا ميسر نيست‌ اما در مجموع‌ مي‌توان‌ گفت‌ قصه‌ عوامل‌ پيدايش‌ توسعه‌ در غرب‌ غير از قصه‌ عوامل‌ پيدايش‌ توسعه‌ در كشورهاي‌ غيرغربي‌ است‌ و نبايد گمان‌ كرد كه‌ از طريق‌ وقوف‌ و اتصاف‌ به‌ عوامل‌ پيدايش‌ توسعه‌ در غرب، ديگر كشورهاي‌ غيرغربي‌ نيز مي‌توانند به‌ توسعه‌ نايل‌ شوند، توضيح‌ اين‌ مطلب‌ را در ادامه بيشتر بيان‌ خواهم‌ كرد.

به نظر شما موانع‌ عمومي‌ (فرهنگي، سياسي، حقوقي‌ و …) تحقق‌ توسعه‌ در دنياي‌ اسلام‌ و ايران‌ اسلامي‌ و همچنين‌ امكانات‌ موجود براي‌ تحقق‌ توسعه‌ چيست؟

اگر ايران‌ اسلامي‌ بخواهد به‌ عناصر مثبت‌ توسعه‌ دسترسي‌ پيدا كند، موانع‌ مختلفي‌ بايد بر طرف‌ شوند و به‌ تعبير ديگر عوامل‌ مختلفي‌ بايد فراهم‌ شوند. اما به‌ گمان‌ من، مهمترين‌ عامل‌ داخلي‌ كه‌ از جهتي‌ مانع‌ نيل‌ به‌ توسعه‌ است، در وضعيت‌ فعلي‌ كشور ما «نداشتن‌ قدرت‌ تفكر منسجم‌ و علم‌ سازمان‌ يافته» است. تمامي‌ مسائل‌ ديگر جامعه‌ ما تا آنجا كه‌ به‌ عوامل‌ داخلي‌ مربوط‌ مي‌شوند، به‌ نظر مي‌رسد كه‌ در درجه‌ اول‌ از اينجا سرچشمه‌ مي‌گيرند كه‌ ما در تشخيص‌ مسائل‌ و يافتن‌ راه‌ حل‌ مناسب‌ نقص‌ داريم. يعني، يك‌ سيستم‌ تفكر سازمان‌ يافته‌ در بالاترين‌ حد توانايي‌ تفكر و «آزاد از» قيد و بندهاي‌ «كاستي» و ارزش ها و هنجارهاي‌ اجتماعي‌ ، سياسي، اقتصادي، مذهبي‌ غيرمستدل‌ نداريم‌ كه‌ بتواند مسائل‌ را با عمق‌ تفكر كافي، بطور واقع‌بينانه‌ و دور از تعصبات‌ بررسي‌ كند.

در توسعه‌ ايده‌ال‌ كه‌ مطلوب‌ ما است‌ محور اساسي‌ توسعه، تعالي‌ و رشد روحي‌ و معنوي‌ انسان‌ است، توسعه‌اي‌ كه‌ هماهنگ‌ با نظام‌ آفرينش‌ و هماهنگ‌ با نظام‌ و ساختار وجودي‌ انسان‌ و در نهايت‌ باعث‌ افزودن‌ روح‌ عبوديت‌ و بندگي‌ انساني‌ نشود، توسعه‌ حقيقي‌ و ايده‌آل‌ نيست.

پس‌ هر دو مانع‌ يعني، هم‌ قيد و بندهاي‌ كاستي‌ و ارزشي‌ و هم‌ عدم‌ درك‌ اهميت‌ مسئله‌ از عوامل‌ ديگري‌ چون‌ اهميت‌ بيشتر براي‌ مقامات‌ و افراد صاحب‌ نام‌ و مقام… يعني‌ از نظام‌ فرهنگي‌ فئودالي‌ – استبدادي‌ و نظام‌ ارزشي‌ اشتقاق‌ يافته‌ از آن‌ و آشفتگي‌ اجتماعي‌ نيز سرچشمه‌ مي‌گيرند و يا با آنها در رابطه‌اند. و همچنين‌ مجدداً‌ عدم‌ توانايي‌ در چيره‌ شدن‌ بر اين‌ عوامل، با قدرت‌ تفكر در رابطه‌ است‌ و از آن‌ سرچشمه‌ مي‌گيرد، يعني‌ يك‌ رابطه‌ متقابل‌ در اينجا وجود دارد.

بر كنار از اين‌ موانع‌ داخلي، از طرف‌ ديگر دشمنان‌ ما كه‌ غالباً‌ داراي‌ قدرت‌ تفكر و تخصص‌ بالا و سازمان‌ يافته‌ و داراي‌ شناخت‌ سيستماتيك‌ و ابزار مجهز هستند به‌ سهم‌ خود و با روشهاي‌ خاص‌ خود كوشش‌ مي‌كنند كه‌ ما نتوانيم‌ در اين‌ مسير به‌ هدف‌ خود نايل‌ شويم.

حال‌ با اين‌ اوصاف‌ راه‌ حل‌ چيست؟

آنچه‌ به‌ طور اجمال‌ در اين‌ سطور مي‌توان‌ مطرح‌ كرد اين‌ است‌ كه‌ ما بايد ابتدا حتي‌المقدور تمام‌ عوامل‌ و روابط‌ بين‌ آنها را بشناسيم‌ و اين‌ به‌ قدرت‌ تفكر و شناخت‌ تخصصي‌ در زمينه‌هاي‌ مختلف‌ نياز دارد و همچنين‌ به‌ تقوي‌ و ايثار و به‌ آزادي‌ از بخل‌ و حسد و مقام‌پرستي‌ و جاه‌طلبي.

در مرحله‌ بعد بايد ما ارزشهايمان‌ را ارزيابي‌ كنيم‌ كه‌ كدام‌ درستند و چرا و كدام‌ غلطند و چرا؟ يك‌ ارزيابي‌ متفكرانه‌ و عميق، دور از تعصبات‌ احساسي، قومي‌ و… بدين‌ منظور لازم‌ است‌ كه‌ ارزش هاي‌ خود را در يك‌ جمع‌ علمي‌ محدود با افرادي‌ داراي‌ شرايط‌ فوق‌ و به‌ دور از جنجال هاي‌ رسانه‌هاي‌ بين‌المللي‌ و داخلي، اما در عين‌ حال‌ كاملاً‌ آزادانه‌ به‌ بحث‌ و جدل‌ بگذاريم. از آنجا كه‌ خداوند همه‌ انسان ها را به‌ عقل‌ مجهز كرده‌ است، اميد مي‌رود كه‌ در بين‌ اينگونه‌ افراد عاقل‌ و با تقوا و تصديق‌ كننده‌ حسن، بتوان‌ به‌ ارزش هاي‌ مشتركي‌ رسيد و بر آن‌ پايه‌ بقيه‌ مراحل‌ را طي‌ نمود.

آيا توسعه‌ به‌ شكل‌ غربي‌اش‌ گذرگاه‌ محتوم‌ همه‌ جوامع‌ است‌ يا گزينش‌ در اجزای (فرهنگي، سياسي، اقتصادي‌ و….)توسعه‌ غربي‌ ممكن‌ است؟ در اين‌ صورت‌ الگوي‌ مناسب‌ توسعه‌ در جهان‌ اسلام‌ و همچنين‌ ايران‌ اسلامي‌ را چه‌ مي‌دانيد؟

به‌ نظر مي‌آيد كه‌ پيشرفت‌ و توسعه‌ غرب‌ يك‌ پيشرفت‌ دروني‌ بوده‌ است‌ و نه‌ آنكه‌ اجزای پيشرفت‌ را از بيرون‌ مانند يك‌ عضو غريبه‌ به‌ بدن‌ غرب‌ پيوند زده‌ باشند. به‌ علاوه‌ اين‌ پيشرفت‌ در طول‌ ساليان‌ دراز و به‌ طور تدريجي‌ انجام‌ گرفته‌ است‌ و اگر در ژاپن‌ اين‌ فرايند كمي‌ سريع‌تر روي داد، بدان‌ علت‌ بود كه‌ آنها بعد از جنگ‌ دوم‌ جهاني، يك‌ جامعه‌ منسجم‌ و با هدف‌ داشتند كه‌ بطور متفكرانه‌ و حساب‌ شده، با برنامه‌ ملي‌ خود، مي‌خواستند عناصر پيشرفت‌ را با جامعه‌ خود تطبيق‌ دهند و نه‌ جامعه‌ خود را با تكنولوژي‌ غريبه.

توسعه‌ از هر مقوله‌اي‌ كه‌ باشد، و همچنين‌ توسعه‌ و پيشرفت‌ اقتصادي‌ يك‌ بستر اجتماعي‌ – اخلاقي‌ مناسب‌ مي‌خواهد، تا عناصر پيشرفت‌ يا توسعه‌ بتوانند در آن‌ پا بگيرند و رشد كنند، در هر زميني‌ هر تخمي‌ را نمي‌توان‌ كاشت‌ و زمين‌ جهان‌ سوم‌ داراي‌ شرايط‌ لازم‌ براي‌ رشد عناصر توسعه‌ مصنوعي‌ و وارداتي‌ از غرب‌ نيست.

بنابراين، اولاً‌ توسعه‌ به‌ شكل‌ غربي‌اش، گذرگاه‌ قطعي‌ و حتمي‌ تمامي‌ جوامع‌ خواهان‌ توسعه‌ و از جمله‌ گذرگاه‌ نهايي‌ كشورهاي‌ اسلامي‌ طالب‌ توسعه‌ نيست، و ثانياً‌ كشورهاي‌ توسعه‌ نايافته‌ جز از طريق‌ گزينش‌ اجزاي‌ توسعه‌ نمي‌توانند به‌ توسعه‌ مطلوب‌ خود دسترسي‌ بيابند ثالثاً‌ به‌ طور كلي‌ نمي‌توان‌ الگويي‌ ارايه‌ داد كه‌ براي‌ توسعه‌ در تمامي‌ كشورها و از جمله‌ كشورهاي‌ اسلامي‌ مناسب‌ باشد. زيرا هر كشور اسلامي‌ و غيراسلامي‌ مي‌بايد مناسب‌ با فرهنگ‌ و توانايي‌هاي‌ اقليمي‌ و طبيعي‌ و تاريخي‌ خاص‌ خود به‌ الگوي‌ مناسب‌ خود دسترسي‌ پيدا كند. از اين‌رو كوشش‌ براي‌ يافتن‌ يك‌ الگو و نمونه‌ كلي‌ توسعه‌ كه‌ براي‌ تمامي‌ كشورها – خصوصاً‌ كشورهاي‌ اسلامي‌ – مناسب‌ باشد، بيهوده‌ است. گو اينكه‌ نمي‌توان‌ اين‌ امر را هم‌ انكار كرد كه‌ از آنجا كه‌ كشورهاي‌ اسلامي‌ به‌ دين‌ اسلام‌ معتقد هستند طبيعتاً‌ در الگوهاي‌ توسعه‌اي‌ كه‌ تنظيم‌ مي‌كنند، داراي‌ نقاط‌ مشتركي‌ خواهند بود كه‌ از ديدگاههاي‌ ديني‌ آنها در طراحي‌ الگوي‌ توسعه‌اي‌ متأثر خواهد بود.

توسعه‌ دامي‌ است‌ كه‌ فقط‌ به‌ نابودي‌ جهان‌ سوم‌ مي‌انجامد و بلكه‌ عواقب‌ آن‌ تأثيرات‌ مخربي‌ نيز براي‌ جهان‌ غرب‌ دارد. رشد و تكامل‌ در مسير تعالي‌ حقيقي‌ و منطبق‌ با نظام‌ آفرينش‌ از طريق‌ اين‌ «اسب‌ ترويا» كه‌ ظاهري‌ فريبنده‌ و چشمگير دارد، حاصل‌ نمي‌شود.

به نظر شما آيا توسعه‌ ديني‌ و معنوي‌ مي‌تواند بخشي‌ از تعريف‌ توسعه‌ قرار گيرد؟ آيا شاكله‌ مقوله‌اي‌ بنام‌ «توسعه» اساسا از متون‌ ديني‌ اسلامي‌ قابل‌ استنباط‌ است؟ در صورتي‌ كه‌ پاسخ‌ سؤ‌ال‌ مذكور مثبت‌ است‌ اجمالي‌ از آن‌ شاكله‌ را بيان‌ فرماييد.

به‌ نظر بنده‌ نه‌ تنها توسعه‌ ديني‌ و معنوي‌ و ارزشي‌ مي‌تواند بخشي‌ از توسعه‌ قرار گيرد بلكه‌ اساساً‌ در توسعه‌ ايده‌ال‌ كه‌ مطلوب‌ ما است‌ محور اساسي‌ توسعه، تعالي‌ و رشد روحي‌ و معنوي‌ انسان‌ است، توسعه‌اي‌ كه‌ هماهنگ‌ با نظام‌ آفرينش‌ و هماهنگ‌ با نظام‌ و ساختار وجودي‌ انسان‌ و در نهايت‌ باعث‌ افزودن‌ روح‌ عبوديت‌ و بندگي‌ انساني‌ نشود، توسعه‌ حقيقي‌ و ايده‌آل‌ نيست. بنابراين‌ توسعه‌ ديني‌ كه‌ تامين‌ كننده‌ مركز ثقل‌ توسعه‌ ايده‌آل‌ ما است‌ محور و بلكه‌ نتيجه‌ نهايي‌ آن‌ توسعه‌اي‌ است‌ كه‌ ما به‌ دنبال‌ آن‌ هستيم.

اما اگر بخواهيم‌ به‌ اجمال‌ شاكله‌اي‌ از آن‌ توسعه‌اي‌ كه‌ مورد تاييد ديانت‌ اسلامي‌ ما است‌ ارايه‌ كنيم، چند شاخصه‌ براي‌ آن‌ ذكر مي‌كنيم. يكي‌ از شاخصه‌ها و ضابطه‌هايي‌ كه‌ در الگوي‌ توسعه‌ اسلامي‌ مطرح‌ است، بالا بردن‌ قدرت‌ تفكر مردم‌ است. مي‌گويم‌ قدرت‌ تفكر مردم‌ بايد بالا برود نه‌ اينكه‌ تعداد مدرك‌ بگيرها اضافه‌ شود. اضافه‌ شدن‌ تعداد مدرك‌ بگيرها معادل‌ بالا رفتن‌ قدرت‌ تفكر مردم‌ نيست، همچنين‌ قدرت‌ تفكر مردم‌ با امر و نهي‌ كردن‌ اضافه‌ نمي‌شود. استفاده‌ از امر و نهي‌ جهت‌ هدايت‌ فكري‌ مردم‌ براي‌ زمانه‌اي‌ بود كه‌ عامه‌ مردم‌ قدرت‌ تفكر نداشتند، اكنون‌ كه‌ توده‌ مردم‌ را نسل‌ جوان‌ و فهيم‌ تشكيل‌ مي‌دهند، شما حتي‌ بايد هر چه‌ بيشتر مباحث‌ ديني‌ و مذهبي‌ را با استدلال‌ قوي‌تر – آنجا كه‌ قابل‌ استدلال‌ است‌ – طرح‌ كنيد.

دومين‌ و سومين‌ شاخص‌هاي‌ الگوي‌ توسعه‌ اسلامي، از بين‌ بردن‌ نابرابراي‌ اجتماعي‌ و افزودن‌ انسجام‌ اجتماعي‌ است. با از بين‌ بردن‌ نابرابري‌هاي‌ اقتصادي‌ و تامين‌ عدالت‌ اجتماعي‌ و اقتصادي‌ بر پيوندهاي‌ اجتماعي‌ افزوده‌ خواهد شد.

شاخصه‌ چهارم‌ كه‌ از حيثي‌ با شاخصه‌ اول‌ نيز در ارتباط‌ است، پرهيز از استبداد رأي‌ است. هر مطلبي‌ بايد با استدلال‌ و برهان‌ عرضه‌ شود تا از تحكم‌ و استبداد راي‌ جلوگيري‌ شود نبايد در جامعه‌ ديني‌ بين‌ افزايش‌ سطح‌ آگاهي‌ با تعلق‌ خاطر به‌ اعتقادات‌ و گرايش‌هاي‌ مذهبي‌ رابطه‌ معكوس‌ وجود داشته‌ باشد. اگر قدرت‌ تفكر و استدلال‌ افزايش‌ يافت‌ و ديني‌ هم‌ كه‌ به‌ مردم‌ عرضه‌ مي‌شود در قالب‌هاي‌ استدلالي‌ و روشن‌ عرضه‌ شود هم‌ از استبداد راي‌ كاسته‌ مي‌شود و هم‌ علي‌القاعده‌ گرايش‌ قشر تحصيلكرده‌ و كلاً‌ قشر اهل‌ تفكر و انديشه‌ به‌ مذهب‌ و اعتقادات‌ ديني‌ بيشتر خواهد بود اما اگر قدرت‌ فكر و آگاهي‌ عمومي‌ افزايش‌ يافت‌ اما دين‌ در قالب‌هاي‌ مناسب‌ فكري‌ و استدلالي‌ ارايه‌ نشد، هر چه‌ سطح‌ آگاهي‌ مردم‌ و صنف‌ تحصيلكرده‌ بيشتر مي‌شود اقبال‌ و علاقه‌شان‌ به‌ دين‌ و مذهب‌ كمتر مي‌شود. همچنين‌ اگر قدرت‌ تفكر و استدلال‌ جامعه‌ افزايش‌ نيافت، استبداد راي‌ و تحكم‌ در آن‌ جامعه‌ بيشتر خواهد شد و قطعاً‌ چنين‌ جامعه‌اي‌ متناسب‌ با شاخصه‌هاي‌ الگوي‌ توسعه‌ اسلامي‌ نيست.‌

اين‌ نكته‌ را هم‌ اضافه‌ كنم‌ كه‌ ما براي‌ رسيدن‌ به‌ يك‌ الگوي‌ توسعه‌ اسلامي‌ مناسب‌ پيش‌ از هر چيز نيازمند آن‌ هستيم‌ كه‌ اولاً‌ اوضاع‌ و شرايط‌ و اقتضائات‌ زمان‌ خود را به‌ دقت‌ بشناسيم‌ و ثانياً‌ يك‌ بازنگري‌ اساسي‌ و كلي‌ در تمامي‌ مباحث‌ و معارف‌ اسلامي‌ داشته‌ باشيم، بايد اين‌ جسارت‌ را داشته‌ باشيم‌ كه‌ يكبار ديگر همه‌ چيز را به‌ زير سوال‌ ببريم‌ و در صدد پاسخگويي‌ به‌ آنها برآييم‌ اين‌ دو امري‌ كه‌ اشاره‌ كردم‌ مقدمه‌ لازم‌ و واجب‌ براي‌ رسيدن‌ به‌ يك‌ الگوي‌ توسعه‌ مستخرج‌ از متون‌ اسلامي‌ و هماهنگ‌ با آن‌ است.

به عنوان آخرین سوال اگر بخواهيم‌ بر مبناي‌ تفكر و ديدگاه‌ اسلام‌ مدل هاي‌ جاري‌ توسعه‌ در جهان‌ امروز را نقد كنيم‌ چه‌ مي‌توان‌ گفت؟

در قسمت‌هايي‌ از پاسخ‌ پرسش‌ اول‌ تا حد‌ي‌ به‌ پاسخ‌ اين‌ پرسش‌ نيز اشاره‌ كردم‌ اما اجمالاً‌ توجه‌ شما را به‌ نكتة‌ مهم‌ ديگري‌ كه‌ در نقد و استفاده‌ از مدل هاي‌ توسعه‌ غربي‌ اهميت‌ به‌ سزايي‌ دارد معطوف‌ مي‌كنم‌ و طالبان‌ تفصيل‌ بيشتر را به‌ مطالعه‌ قسمت هايي‌ از كتاب‌ توسعه‌ و تضاد ارجاع‌ مي‌دهم.

تئوري‌ و عناصر توسعه‌ ظاهري‌ كه‌ عموماً‌ به‌ عنوان‌ روش‌ زندگي‌ آمريكايي (The American Way of life) به‌ ديگر كشورها توصيه‌ مي‌شود – گذشته‌ از نواقص‌ متعدد آن‌ و عمده‌ترين‌ نقصان‌ آن‌ يعني‌ گسترش‌ مقياس‌ها و ارزش هاي‌ مادي‌ به‌ عنوان‌ ارزش هاي‌ حاكم‌ و برتر بر نظام‌ زندگي‌ در جهان‌ كنوني‌ – گرچه‌ انصافاً‌ به‌ نظر مي‌رسد كه‌ در موارد زيادي‌ حتي‌ با نيت‌ خوب‌ و انساني‌ انجام‌ مي‌گيرد، در عين‌ حال‌ از سوي‌ جامعه‌اي‌ است‌ كه‌ «سنت» ديرينه‌ و نظام‌ اجتماعي‌ سنتي‌ در آن‌ وجود ندارد.

آمريكا فقط‌ نزديك‌ به‌ 200 سال‌ است‌ كه‌ به‌ عنوان‌ يك‌ كشور شكل‌ گرفته‌ است‌ آن هم‌ از يك‌ مجموعه‌ بسيار نامتجانس‌ از انسان ها با رنگ ها، زبان‌ها، اديان‌ و فرهنگ هاي‌ مختلف‌ كه‌ در آن‌ نه‌ مذهب‌ واحد و غالب‌ وجود دارد و نه‌ پيوندهاي‌ مذهبي‌ – فرهنگي‌ – اجتماعي‌ سنتي‌ و غالب. اين‌ چنين‌ نظامي، روشها، قواعد و قانونمندي هاي‌ اجتماعي‌ خاص‌ خود را براي‌ كنترل‌ و اداره‌ جامعه‌ لازم‌ دارد كه‌ در بسياري‌ از موارد با ابزار كنترل‌ بيروني‌ و رسمي‌ كار مي‌كند.

اين‌ قواعد و روش ها گرچه‌ براي‌ آمريكا تحسين‌ برانگيز هستند، اما كاربرد آنها در جوامعي‌ بانظام‌ اجتماعي‌ سنتي‌ قوي، مانند كشورهاي‌ اروپايي‌ و ايران‌ بسيار محدود است. زيرا در اين‌ جوامع‌ پيوندهاي‌ سنتي‌ بسيار عميق‌ و پيچيده‌اي‌ با كنترل هاي‌ دروني‌ قوي‌ وجود دارد و مردم‌ به طور دروني‌ از فشار و نيروي‌ عظيم‌ هنجارهاي‌ سنتي‌ و ملاحظات‌ اجتماعي‌ نانوشته‌ و غيررسمي‌ پيروي‌ مي‌كنند. لذا هرگونه‌ الگوي‌ اداره‌ اجتماعي‌ بيروني‌ و رسمي‌ تا موقعي‌ كه‌ با نظام‌ سنتي‌ تطبيق‌ داده‌ و دروني‌ نشود، نظام‌ موجود را به‌ هم‌ مي‌ريزد.

كوشش‌ در جهت‌ رشد و توسعه‌ كشورهاي‌ جهان‌ سوم‌ با الگوي‌ غربي‌ و عناصر بيروني، نه‌ فقط‌ اين‌ كشورها را به‌ هدف‌ خود نخواهد رساند، بلكه‌ نظام‌ اجتماعي‌ آنها را از هم‌ خواهد پاشانيد و كاركرد سنتي‌ آنها را نيز كاهش‌ خواهد داد. هدف هاي‌ ايده‌آل‌ توسعه‌ در ابتدا به‌ كشورهاي‌ جهان‌ سوم‌ القأ مي‌شود اما با حركت‌ به‌ سوي‌ اين‌ هدف‌ سراب‌ مانند، در عمل‌ نظام‌ اجتماعي‌ منسجم‌ آنها از هم‌ پاشيده‌ و كاركرد اجتماعي‌ آن‌ نيز كاهش‌ مي‌يابد.

لذا بايد توجه‌ داشت‌ كه‌ توسعه‌ «اسب‌ ترويا» است‌ يعني‌ دامي‌ است‌ كه‌ فقط‌ به‌ نابودي‌ جهان‌ سوم‌ مي‌انجامد و بلكه‌ عواقب‌ آن‌ تأثيرات‌ مخربي‌ نيز براي‌ جهان‌ غرب‌ دارد. آري‌ بايد دانست‌ كه‌ رشد و تكامل‌ در مسير تعالي‌ حقيقي‌ و منطبق‌ با نظام‌ آفرينش‌ از طريق‌ اين‌ «اسب‌ ترويا» كه‌ ظاهري‌ فريبنده‌ و چشمگير دارد، حاصل‌ نمي‌شود.

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه