جامعه شناسی دینی، بدعت یا سنت ؟!

منبع: وبلاگ زمزم نور

زمان انتشار: ۱۴:۰۲ ۱۳۹۲/۰۲/۱۵

دورکیم اصرار داشت تحلیلش علمی است ، اما آیا کاملاً تصادفی است که اصولی که او مدعی کشف شان بود دقیقاً با ارزشهای اجتماعی لیبرال او انطباق داشت».« دورکیم قصد داشت از نوعی لیبرالیسم اجتماعی در برابر برنامه های ایدئولوژیک چپ و راست دفاع کند.» « به همین ترتیب مایل بود از علم برای حمایت باورهای اخلاقی و سیاسی اش استفاده کند

این سوالی است که مدتی در محافل دانشگاهی کشور مطرح شده و به دنبال آن مباحثات داغی بین دو گروه موافقین و مخالفین این نظر در گرفته است. برای اینکه به این سوال جواب بدهیم ابتدا باید روشن سازیم که از ابتدای پیدایش جامعه شناسی این رشته تا چه حد از عقاید دینی یا ایدئولوژیک فارغ بوده و سوال اساسی تر اینکه آیا جامعه شناسی و در کل علوم اجتماعی می تواند خود را از ارزشی بودن مبرا سازد.و در پایان باید به این پرداخت که اصولاً هدف از نهضت نرم افزاری و اسلامی شدن علوم چیست؟

الف) آیا جامعه شناسی تاکنون فاقد ارزش های ایدئولوژیک بوده؟

با بررسی آثار بزرگان جامعه شناسی و مکاتب معروف این رشته می توان به این نکته پی برد که این بزرگان به جمع آوری شواهد و دلایل در چارچوب نظری خاص خودشان پرداختند که تا حدی ریشه های ایدئولوژیک آن بعدها عیان شد.

مثلاً «تصور کنت از بشریت عمیقاً هزاره گراست و مضامین متعارف یهودی ـ مسیحی ای را از خود به نمایش می گذارد که در انتظار دوران صلح جهانی و تکامل بشری بودن برجسته ترین آنهاست» (سیدمن:34:1386).

«نکته طنزآمیز درباره مارکس آن است که چنین شخصیت اجتماعی بزرگ و ژرف اندیشی ـ چهره ای که در ایجاد نگرش قدرتمند اخلاقی که هدفش رستگاری انسان از طریق تحولی عظیم است، حقیقتاً با پیامبران یهودی ـ مسیحی برابری می کند می تواند خود را چنان فریب دهد که بپذیرد آرای اجتماعی اش صرفاً از خرد علمی حاصل شده اند» (همان 53) «مفروضات مارکس نه تنها حقایق مسلم نیستند، بلکه دست کمی از باورهای دینی ندارند» (همان 52).

«دورکیم اصرار داشت تحلیلش علمی است ، اما آیا کاملاً تصادفی است که اصولی که او مدعی کشف شان بود دقیقاً با ارزشهای اجتماعی لیبرال او انطباق داشت»(همان 66)« دورکیم قصد داشت از نوعی لیبرالیسم اجتماعی در برابر برنامه های ایدئولوژیک چپ و راست دفاع کند.» (همان56)« به همین ترتیب مایل بود از علم برای حمایت باورهای اخلاقی و سیاسی اش استفاده کند.»(همان 57)

جامعه شناسی سیاسی ماکس وبر از وضعیت تاریخی دوره زندگی خود او جدا نیست. ماکس وبر از لحاظ سیاسی در آلمان ویلهلمی زمان خودش از ملی گرایان لیبرال بود.» (آرون:636:1384)

«ساختار کنش اجتماعی پارسونز با توجه به پیشینه رویدادهای اجتماعی نوشته شدند که لیبرالیسم غربی را تهدید می کرد»(سیدمن:106:1386) « پارسونز تصمیم گرفت تا از تمدن لیبرال غربی قاطعانه دفاع کند. او به جامعه شناسی اروپایی رجوع کرد تا بنیان جدیدی برای نظریه عمومی جامعه و تاریخ بیابد که موید جهان بینی لیبرال او باشد» (همان 97)« او این رویای اجتماعی لیبرال را در قالب نظریه تکاملی ای در آورد که در آن آمریکای آرمانی شده و معاصر نشانه پایان حقیقی تاریخ بود»( همان 106) مکاتب بزرگ جامعه شناسی هم که بعدها به دنبال مباحث این بنیانگذاران جامعه شناسی به وجود آمد گرچه تا حدی به نقد این افراد پرداخت ولی تا حد زیادی از چارچوب های اولیه این نظریه پردازان پا را فراتر ننهاد و تفاسیری به روزتر از این افراد ارائه کرد که گاهاً با ترکیب دو یا چند نظریه پرداز ، باب جدیدی را در این رشته می گشود از این دسته مکاتب می توان به “مکتب فرانکفورت” که بر پایه های اندیشه مارکسیستی و بزرگنمایی بخش انتقادی آن معروف گشته و نیز “مکتب شیکاگو” که توسط آلبیون اسمال پایه گذاری شده اشاره کرد.

«مکتب اولیه شیکاگو ویژگی های شخصی و گوناگونی داشت . یکی از ویژگی هایش ارتباط قوی آن با مذهب بود( ویدیک و لایمن 1985)  برخی از اعضای این مکتب خودشان کشیش بودند و برخی دیگر کشیش زاده. برای نمونه، اسمال معتقد بود که« هدف غایی جامعه شناسی، اساساً باید هدفی مسیحی باشد»» (ریتزر : 68:1384 و متیوز : 95:1977)

ب) آیا جامعه شناسی می تواند تهی از ارزش گذاری باشد؟

« روش کار من در بخش اول مبتنی بر این بود که مایه های فکری بنیادی هر یک از مولفان مورد بحث در آن بخش را از آثارشان بیرون کشم و نشان دهم که چگونه هر یک از این مایه ها در حکم نوعی تعبیر شخصی آن مولفان از یک واقعیت اجتماعی واحد که هر سه آنان به درک آن می کوشیدند بود. این تعابیر، تعابیری دلخواسته نبود بل تعابیری شخصی بود یعنی مزاج مولف ، سیستم ارزشهای او و شیوه دریافت وی در تعبیری که او از واقعیت می داد، واقعیتی که از برخی جهات همگان آن را می بینند ، دخالت داشت» (آرون :349:1384) حال «اگر نظریه هایی که راهنمای مشاهده اند در جهان بینی فرهنگی خاصی ریشه داشته باشند، چگونه می توان مطمئن بود که این نظریه ها تحت تاثیر منافع اجتماعی و ارزش های خواستگاه اجتماعی شان قرار نگرفته است؟» (سیدمن :34:1386)

بنا بر نظر گیدنز «جامعه شناسی نمی تواند تلاش ذهنی خنثی باشد» (آزاد ارمکی: 276:1386) ارزشهای یک فرد که از جهان بینی او برخاسته است مسلماً بر اندیشه او اثر می گذارد و تمام مساعی فکری او تلاش برای رسیدن به آن هدف است. گیدنز نیز تاکید می کند «جامعه شناسی رویکرد صرفاً علمی بی هدف نیست بلکه جامعه شناسی هدف دار است» ( همان 277)

بنابراین هدف های جامعه شناسی تا کنون از درون آن بر نیامده و اصولاً science یا دانش نمی تواند هنجار آفرین و هدف آفرین باشد. دانش بیشتر ابزاری است در خدمت اهدافی که از بیرون بر آن تحمیل می شود و به قول فوکو «دانش بیشتر اعمال قدرت است تا تلاش برای رسیدن به حقیقت» ( سیدمن : 236:1386) «علوم اجتماعی حتی برای عالمان اجتماعی بزرگی همچون دورکهایم و وبر هرگز صرفاً کشف واقعیات و ارائه تبین هایی برای الگوهای اجتماعی نبود؛ علم همواره با نشان دادن خطرات اجتماعی ای که آزادی و دموکراسی ، نظم اجتماعی و اجتماع را تهدید می کنند، همراه بود» ( آرون: 206:1384) «پاره تو از علم این آموزش را به دست آورده بود که ایمان به دموکراسی و سوسیالیزم و باورهای بشر دوستانه ، از دیدگاه اندیشه منطقی-آزمونی ، از اعتقاد به خدا ، به اهریمن ، یا به جادوگران بهتر نیست. از نظر پارتو ، کسی که معتقد به بشر دوستی است. درست به اندازه یک مسیحی بازیچه دست احساسات خویش است. پارتو به راحتی حاضر بود بگوید که دین دموکراتیکی دورکیم حتی ذره ای از اخلاق مرسوم هم علمی تر نیست.»(همان :356)

مانهایم معتقد است « هر تحلیلگر از چارچوب مفاهیم آغاز می کند که به لحاظ فرهنگی خاص اوست… ممکن نیست چیزی به معنای مشاهده همسان و بدون دلبستگی محصولات فرهنگی وجود داشته باشد» (موکلی:  1376: 29-28) مثلاً «مقیاس ارزشهای توکویل اشرافی- لیبرال با مقیاس ارزشهای مارکس انقلابی فرق دارد و حتی با آن متضاد است. احترام به آزادیهای سیاسی که برای توکویل در حکم چیز مقدسی است ، در نظر مارکس در حکم اعتقاد خرافاتی مردی وابسته به نظام فرانسه پیش از انقلاب کبیر است. مارکس برای پارلمان و آزادیهای صوری هیچ گونه احترامی قائل نیست» (آرون: 323:1384) پس «اگر مانع (علایق) و ارزشهای عاملان اصلی ایجاد تغییر و تحول در علوم اجتماعی اند ، خود وبر نیز که از صداقتی سنجیده و توهم زدا برخوردار است،باید حدس زده باشد که ایده علم به مثابه حوزه دانش ناب ، خود یکی از توهم های غرب مدرن است!(سیدمن :1386 :86) توهمی که حتی با استفاده از دانش تجربی که مدعی بی طرفی است حل نخواهد شد زیرا «تفکیک ارزشهای شخصی از داده ها و یافته های تجربی و استنتاجات منطقی، حتی برای زبده ترین و بی نظر ترین دانشمندان امر ساده و به صورت قاطع امکان پذیر نیست. زیرا ارزش گذاری جزئی است از رفتار دائمی انسان و در کلیه شئون زندگی و به قول پوپر اگر ما آن را از یک دانشمند بگیریم انسان بودن او را گرفته ایم.» ( رفیع پور: 85:1384)

« تحقیق تجربی نیز فی نفسه تضمینی به شمار نمی رود، زیرا تحلیل های «علمی» زیادی را مطالعه می کنیم که در نتیجه گیری های خود به همان اندازه مبتنی بر پیشداوری یا تحریف است» ( فولر :12:1387) اصولاً از «آنجا که جامعه شناسی تصمیم گرفت که تحلیل روانی و سخن غیر تجربی، یعنی سخنی را که از تجربه بیرون نیامده بود کنار بگذارد دقیقاً همان جا شروع افول بود… حاصل این علوم انسانی در یک دوره چهل تا پنجاه ساله خدمت به دولت ها و قدرت ها بود یعنی این دانش ها جنبه ی ابزاری پیدا کردند.حمله ها و انتقاداتی که مکتب فرانکفورت به مجموعه دانش انسانی نیمه اول قرن بیستم می کند همین است.» (آزاد ارمکی: 1380: 15-14) بنابراین «متضاد دانستن جامعه شناسی تمامیت اندیش و تاریخی که در واقع چیزی جز یک «ایدئولوژی» نیست، با جامعه شناسی تجربی و تحلیلی که دست آخر چیزی جز یک « جامعه نگاری » نخواهد بود،کاریکاتوری بیش نیست» (آرون:6:1384)

ج) اهداف نهفت نرم افزاری یا اسلامی شدن علوم انسانی:

آنچه که تاکنون مشاهده نمودیم به گفته آرون این بود که «هر یک از این مکاتب ، کل اجتماعی را به شیوه خویش بنا می کند. هریک از آنها از گوناگونی جوامع تاریخی، تعبیری دارد و برای اکنون بشر معنایی قائل است. در هر کدام از آنها هم اعتقادات اخلاقی هست و هم تصدیق هایی علمی ، من سعی کرده ام سهم هر یک از این دو نوع قضاوتهای اخلاقی و علمی را در آنها نشان دهم . اما فراموش نمی کنم که کسی که می خواهد این دو عنصر را از هم تفکیک کند . خود نیز همین کار را به اعتبار اعتقادات شخصی خویش انجام می دهد» ( آرون: 1384 : 334-333) این یک ویژگی علوم انسانی در برابر علوم تجربی است. که « در آغاز دیلتای بدان اندیشید. او علوم را به دو گونه تقسیم می نمود: علوم روانی و علوم طبیعی. به نظرش علوم روانی که در آن انسان مورد پژوهش قرار می گیرد، ماهیتی بسیار خاص و متمایز از علوم طبیعی دارند.»( ساروخانی 51:1385)

بنابر اصول معرفت شناسی ورنر اشتارک «اجماع علمی محصول عینیت دانش علمی است» ( مولکی: 37:1376)  در علوم طبیعی چون انسان همیشه از یک منظر یعنی منظر سلطه به طبیعت نگاه می کند اجماع حاصل می شود و این اجماع در علوم انسانی بسیار محال می نماید چون « انسان بارها دیدگاه خود را برای درک واقعیت های اجتماعی تغییر داده است.» (همان 38) انسانها می توانند از زاویه های مختلف به یک پدیده نگاه کنند مثلاً چنانچه قبلاً گفته شد پدیده ای ثابت برای توکویل ارزش و برای مارکس ضد ارزش است ولی قضیه در حد همین تفاوت نگاه باقی نمی ماند این تفاوت و تعارض نگاه نخبگان علوم انسانی به خوانندگان این نظریات منتقل شده و باعث کنش آنها می گردد . این همان تمایزی است که گیدنز بین علوم انسانی و علوم طبیعی یافت و با عنوان « هرمنوتیک مضاعف » آن را بیان نمود . « موضوعات مطالعه در علوم اجتماعی و انسانی ، خود موجوداتی هستند که از مفاهیم استفاده می کنند، و مفاهیمی که آن ها از کنش های خود دارند به شیوه سازنده ای وارد کنش های آن ها می شود.»(کسل:1387:210 )

در علوم اجتماعی بر خلاف علوم طبیعی راهی برای دور نگه داشتن دستگاه های مفهومی مشاهده گر ـ چه در جامعه شناسی و چه علوم سیاسی یا در اقتصاد ـ از دست کنشگر عادی وجود ندارد .»(همان ؛ 211) « رابطه ای دو طرفه یا دیالکتیکی بین دستگاه مفهومی جامعه شناس و جهان بینی مردمانی وجود دارد که او خواهان فهم کنش ها ، عواطف و عقاید آن هاست» (همان)  پس نظریه از بستر اجتماعی خاص بر می خیزد و بر اجتماع تاثیر می گذارد. حال اگر این جامعه ، جامعه ای غیر دینی باشد می توان نتیجه گرفت که این نظریه سازگاری با دین نداشته و اگر بخواهد وارد جامعه ای دیگر شود بنا به نظریه “هر منو تیک مضاعف” ارکان آن جامعه را متزلزل می سازد. اصولاً نظریه ای که از یک ساخت خاص بر خواسته می تواند ساخت دیگر را متلاشی نماید. اصولاً تلاش افرادی مثل پارسونز ، اسمال و بسیاری از اندیشمندان جامعه شناسی این بود که با نظریه پردازی اجتماعی بنیان های ساخت جامعه ایدئولوژیک خود را محکم سازند.

با این اوصاف می توان نتیجه گرفت ، انقلاب اسلامی ایران چون نظامی را بنیان نهاده که در تعارض آشکار با نظام جهانی ای است که در آن اندیشه لیبرال دموکراسی هژمونی دارد باید نگران نظریه های بر آمده از آن ساخت جهانی باشد. و این به خوبی در اندیشه “اسلامی سازی دانشگاه”های امام خمینی و “نهضت نرم افزاری و تولید علم” مقام معظم رهبری به چشم می خورد.

امام خمینی در این زمینه می گوید « بعضی گمان کرده اند کسانی که اصلاح دانشگاه را می خواهند و می خواهند دانشگاه اسلامی باشد این است که گمان کرده اند… که علوم دو قسم است… علم هندسه یکی اسلامی است ، یکی غیر اسلامی ؛ علم فیزیک یکی اسلامی است یکی غیر اسلامی از این جهت اعتراض کرده اند به اینکه علم ، اسلامی و غیر اسلامی ندارد! و بعضی توهم کرده اند… اینها قائلند که دانشگاه ها اسلامی بشود یعنی علم فقه و تفسیر و اصول در آنجا باشد… اینها اشتباهی است که بعضی می کنند یا خودشان را به اشتباه می اندازند… آنچه که ما می خواهیم بگوییم این است که دانشگاه ها وابسته است … عزیزان من ، از محاصره اقتصادی نمی ترسیم ، ما از دخالت نظامی نمی ترسیم ، آن چیزی که ما را می ترساند وابستگی فرهنگی است، ما از دانشگاه استعماری می ترسیم، که آن طوری جوانهای ما را تربیت کند که خدمت به غرب بکنند … طوری جوان های ما را تربیت کند که خدمت کمونیسم کنند..» ( محمدی ری شهری: 91-88)

 و مقام معظم رهبری نیز در مورد آرمان جنبش نرم افزاری چنین می گویند: « ده ها سال است که ما متون فرنگی و خارجی را تکرار می کنیم ، می خوانیم، حفظ می کنیم و بر اساس تعلیم و تعلم می کنیم ؛ اما در خودمان قدرت سوال و ایجاد خدشه نمی یابیم.باید متون علمی را خواند و دانش را از هر کسی فرا گرفت ؛ اما علم باید در روند تعالی خود ، با روح های قوی و استوار و کار آمدی که جرات پیشبرد علم را داشته باشند ، همراه بشود تا بتواند پیش برود ؛ انقلاب های علمی در دنیا این گونه به وجود آمده است…

باید مغزهای متفکر استاد و دانشجوی ما بسیاری از مفاهیم حقوقی ، اجتماعی و سیاسی را که شکل و قالب غربی آن ها در نظر بعضی مثل وحی منزل است و نمی شود در باره اش اندک تشکیکی کرد ، در کارگاه های تحقیقاتی عظیم علوم مختلف حلاجی کنند: روی آن ها سوال بگذارند ؛ این جزمیت ها را بشکنند و راه های تازه ای پیدا کنند ؛ هم خودشان استفاده کنند ، هم به بشریت پیشنهاد کنند ؛ امروز کشور ما محتاج این است ؛ امروز انتظار کشور ما از دانشگاه این است دانشگاه باید بتواند یک جنبش نرم افزاری همه جانبه و عمیق در اختیار این کشور و این ملت بگذارد تا آن کسانی که اهل کار و تلاش هستند ، با پیشنهاد ها و با قالب ها و نوآوریها ی علمی خودی بتوانند بنای حقیقی یک جامعه آباد و عادلانه مبتنی بر تفکرات و ارزش های اسلامی را بالا ببرند: امروز کشور ما از دانشگاه این را می خواهد.»( قدوسی زاده : 24:1384)

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه