جامعه شناسی و مطالعات فرهنگی

زمان انتشار: ۱۵:۱۵ ۱۳۹۱/۰۵/۷

آقای دکتر کچویان از زمان نشست با دکتر فاضلی، در دانشگاه علامه طباطبایی، مدتی است که باب گفت‎وگو درباره مرگ و زندگی جامعه‎شناسی و نسبت جامعه‎شناسی با مطالعات فرهنگی را گشوده است؛ برگزارکننده آن نشست، یعنی بسیج دانشجویی دانشگاه علامه طباطبایی، برای صحبت‎های دکتر کچویان عنوان مرگ جامعه‎شناسی و تولد مطالعات اجتماعی را برگزیده بود. از آن زمان تاکنون دوستان زیادی در این بحث مشارکت کرده و هریک از منظر خود به اظهارنظر در این‎باره پرداخته‎اند، بنده نیز به سهم خود می‎‎کوشم تا زاویه‎ای جدید بر این بحث بگشایم و یا دست‎کم به یکی از زوایای آن اشاره کنم.

مسأله حیات و یا مرگ جامعهشناسی و نیز نسبت آن با مطالعات فرهنگی، بدون توجه به برخی از زمینه‎‎های معرفتی دیگری که بیرون از حوزه جامعهشناسی قرار می‎‎گیرند، به سامان نمی‎‎رسد، چه اینکه بخش قابلتوجه تحولات و تغییرات جامعهشناسی برونزا بوده و تحت تأثیر عوامل بیرونی این علم است.

مهمترین عامل معرفتی تأثیرگذار در تکوین و تحولات جامعهشناسی کلاسیک در دو سده نوزدهم و بیستم، زمینه‎‎های فلسفی و معرفتشناختی آن است

بسط آمپرسیسم و بهدنبال آن غلبه رویکرد پوزیتیویستی به علم، موجب شد تا اولا، علم براساس این مبنای معرفتشناختی، معنای تاریخی خود را که صور عقلی و یا شهودی علم را نیز در بر می‎‎گرفت، از دست بدهد، و science با جدا شدن از philosophy در معنای جدیدی بهکار رود. این معنای جدید تنها دانش آزمون پذیر و تجربی را در بر می‎‎گرفت. به موازات تغییری که در معنای لغت علم بهوجود آمد تغییر دیگری در معنای لفظ فلسفه شکل گرفت.

فلسفه از نیمه دوم قرن بیستم به معرفت عقلی تجریدی غیرتجربی، اطلاق و معنای جدید علم موجب شد، تا آگاهی‎‎های علمی پیشینی که از روش‎‎های غیر تجربی نیز استفاده می‎‎کردند، و با رویکرد‎‎های ارزشی، انتقادی و هنجاری قرین می‎‎شدند، بهعنوان معرفتی غیر علمی، تحت عنوان فلسفه اجتماعی معرفی شوند و دانش علمی جدید با روش تجربی و آزمونپذیر، با عنوان فیزیک اجتماعی و از آن پس جامعهشناسی شکل گیرد.

توجهاتی که دیلتای و ریکرت به تفاوت موضوعات انسانی و فرهنگی، با موضوعات طبیعی داشتند، تغییری درمعنای تجربی و پوزیتیویستی علوم اجتماعی و علم جامعه شناسی پدید نیاورد.

پوزیتیویسم قرن نوزدهم ابزار و روش علم را محدود ساخته و در حقیقت تغییری در اصل معنای علم ایجاد نکرده بود، علم دانشی بهحساب میآمد که به شناخت جهان می‎‎پرداخت. پوزیتیویسم ابزار و روش علم را به حس و تجربه و آزمون محدود ساخته بود.

پوزیتیویسم قرن نوزدهم، به محدودیت‎‎هایی که علم تجربی در اثر محدودیت ابزار و روش خود پیدا می‎‎کرد نیز توجه نداشت و بهرغم روش‎‎ها و ابزارهای محدود خود، از علم همان توقعات و انتظاراتی را داشت که پیش از آن راسیونالیستها و عقلگرایان از علم داشتند، و به همین دلیل جامعهشناسی قرن نوزدهم نقش روشنگرانه فیلسوفان عقلگرای پیشین را بازی می‎‎کرد.

حادثهای که در نیمه اول قرن بیستم اتفاق افتاد، توجه به محدودیتهایی است که علم در اثر روش و ابزار تجربی خود پیدا می‎‎کرد. این محدودیتها، علم تجربی را از اریکه داوری‎‎های متافیزیکی نسبت به کل جهان و یا از مسند قضاوت‎‎های ارزشی که به ارائه ایدئولوژیهای علمی منجر می‎‎شد، به زیرکشید و بدین ترتیب در نیمه اول قرن بیستم، جامعهشناسی بهصورت یک علم تکنوکرات، در عرض دیگر دانش‎‎های تجربی قرار گرفت. مرثیهخوانی‎‎های سی رایت میلز برای وضعیت اسفبار جامعهشناسی در این مقطع، با توجهات هوشمندانه او به تنگناهای معرفتشناختی این دانش قرین است.

اعتراض اندیشمندان حلقه فرانکفورت به نقش محافظهکارانه جامعهشناسی پوزیتیویستی و کوشش آنان برای نشان دادن ابعاد ارزشی جامعهشناسی کلاسیک و دفاع آنان از رویکرد انتقادی خود نیز بخشی از تلاش‎‎هایی است که در نیمه قرن اول بیستم، در تقابل با محدودیت‎‎های جامعهشناسی پوزیتیویستی انجام می‎‎شد؛ و لکن هیچیک از این فعالیت‎‎ها در نیمه اول قرن بیستم، بهلحاظ منطقی نمی‎‎توانست، جامعهشناسی را از تنگناهایی که ماکس وبر در اثر تأملات معرفتشناختی خود، برای آن ترسیم کرده بود، رهایی بخشد.

فرصت جدید برای جامعهشناسی، از ناحیه تأملاتی پدید آمد که در قلمرو فلسفه علم شکل گرفت، این تأملات بیشتر از ناحیه کسانی بود که در قلمرو علوم پایه، روش‎‎های تجربی، و آزمونپذیر خود را دنبال می‎‎کردند. تأملات نظری، آنان را به این حقیقت واقف کرد که معرفت تجربی تنها در مرحله رویکرد عالمان به معرفت علمی نیست، بلکه به گزاره‎‎های ارزشی متکی است، چراکه این مقدار پیش از این نیز مورد توجه وبر و یا متفکران حلقه فرانکفورت قرار گرفته بود.

آنان به این نکته پی بردند که ساختار معرفت در تار و پود درونی خود متکی برگزاره‎‎های غیرارزشی و غیرتجویزیای است که از نوع فرضیه‎‎های آزمونپذیر نیز نیستند.

در اندیشه تامس کون این نوع از گزاره‎‎ها، در مجموعه اصول و مبادیای قرار می‎‎گرفتند که او از آن‎‎ها با نام پارادایم یاد می‎‎کرد.

رهآورد فلسفه علم در هم شکستن اسطوره استقلال ساختار معرفت علمی از دیگر حوزه‎‎های معرفتیای بود که بهدلیل غلبه پوزیتیویسم، پیش از آن بهعنوان معرفت غیرعلمی شناخته می‎‎شدند.

مبدأ عدم تناقض، اصل علیت و نحوه تفسیری که از علیت می‎‎شود، گزاره‎‎هایی ارزشی نیستند. و اینگونه از گزاره‎‎ها، بدون آنکه خصلت آزمونپذیر داشته باشند، در متن روش تجربی، حضور تعیینکننده و حیاتی دارند.

حضور این دسته از گزاره‎‎ها در متن معرفت تجربی، استقلال هویت پوزیتیویستی و یا تجربی علم را از دیگر حوزه‎‎های معرفتی مخدوش می‎‎سازد. و توجه به این امر، از ارتباط فعال دانش به اصطلاح علمی با دیگر آگاهی های بشری پرده برمیدارد، و این حقیقت را نشان می‎‎دهد که رویکرد جامعه علمی به این دسته از گزاره‎‎ها، رویکردی نیست که با روشی پوزیتیویستی امکان پذیر باشد. و در نتیجه جامعه علمی در انتخاب معنای علم و ساختار معرفت علمی، تحت تأثیر عوامل اجتماعی تاریخی، فرهنگی و غیرآن عمل می‎‎کند.

فلسفه علم نشان داد که معنای پوزیتیویستی علم، هویتی مستقل از فرهنگ مدرن نمی‎‎تواند داشته باشد.

 فروپاشی رویکرد پوزیتیویستی و تجربی در قلمرو فلسفه علم پیامدهای زیر را بهدنبال آورد:

اولا؛ پایه‎‎های مسلط روشها و نظریه‎‎های پوزیتیویستی را در علوم اجتماعی، اعم از مردمشناسی، انسانشناسی و یا جامعهشناسی، متزلزل ساخت.

ثانیا؛ ابزارهای منطقی کارآمدتری را برای نسل دوم مکتب انتقادی فراهم آورد. و آنان با استفاده از این فرصت تاریخی، مدعیات خود را از حاشیه محافل آکادمیک به متن گفتوگوهای جامعه علمی منتقل ساختند.

 ثالثا؛ دانش اجتماعی را که اینک از محدودیت‎‎های روشی و ساختاری جامعهشناسی کلاسیک قرن نوزدهم و نیمه اول قرن بیستم خارج می‎‎شد؛ با نظریه‎‎هایی مواجه ساخت که از سطوح دیگری از عقلانیت که فراتر از عقلانیت ابزاری و تجربی بودند، بهره می‎‎بردند.

رابعا؛ حوزه‎‎هایی نظیر جامعهشناسی معرفت، فلسفه علوم اجتماعی و فرهنگ و ارتباطات را فعال ساخت، زیرا فلسفه علم در جستوجوی زمینه‎‎های وجودی خود، ناگزیر بهسوی این حوزه‎‎ها نظر می‎‎دوزد.

 فرهنگ و ارتباطات، حوزه‎‎هایی نیستند که از نیمه دوم قرن بیستم فعال شده باشند. فرهنگ از قرن نوزدهم، مهمترین موضوع برای مطالعات مردمشناسانی بود که کشورهای غیرغربی و جوامع غیرصنعتی را موضوع علم خود قرار داده بودند. و ارتباطات نیز حوزهای بود از نیمه اول قرن بیستم در طی دوران جنگ که موضوع مطالعات جامعهشناسان قرار می‎‎گرفت.

نکته قابلتوجه این است که تحولات معرفتشناختی، اولا حوزه فرهنگ و هم چنین ارتباطات را بیش از پیش فعال ساخت.

و ثانیا این دو حوزه را بیش از آنکه موضوع و ابژه دانش علمی قرار دهد، بهعنوان حوزه‎‎های تأثیرگذار در سوژه و ذهنیت عالمان به رسمیت شناخت.

معرفتشناسی مدرن و فلسفه علم پس از توجه به کاستیهای تفسیرهای پوزیتیویستی علم، بهسوی ترمیم این تفاسیر گام برنمی‎‎دارد. بلکه راهی را که پوزیتیویسم در عبور از متافیزیک و عقل نظری و یا علمی آغاز کرده است، دنبال می‎‎کند و به اقتضائات آن گردن می‎‎نهد.

 رویکرد پوزیتیویستی بهرغم اعراض از متافیزیک و ساحتهای تجریدی عقل نظری و ابعاد ارزشی و تجویزی عقل عملی، جایگاه ممتاز معرفت علمی را در مقام کشف از حقیقت پاس می‎‎دارد، هرچند که این رویکرد نفس الامر و حقیقت را به حوزه امور طبیعی محدود می‎‎سازد.

پوزیتیویسم از این حقیقت غافل بود، که با اعراض از بنیانهای عقلی و متافیزیکی خود ناگزیر به دیگر حوزه‎‎های معرفتی که در قلمرو فرهنگ قرارگرفته و از مسیر ارتباطات انسانی شکل می‎‎گیرند، پناه خواهد برد. و این امر، هم استقلال و هویت شناختاری علم را مخدوش ساخته، و هم معرفت علمی را در ورطه نسبیتی قیاسناپذیر و شکاکیتی عام و فراگیر ساقط خواهد کرد.

معرفت علمی با اعراض از مبادی متعالی وجود و غفلت از بخش ثابت هستی، که اسماء و صفات الهی و عالم عقول را در برمیگیرد، در نخستین گام نفسالامر حقایق را به عالم طبیعت که بخش سیال هستی است، نازل می‎‎کند و از آن پس با عبور از طبیعت به قلمرو اعتبارات انسانی و اجتماعی وارد می‎‎شود.

 

آدمی در مرتبه ارتباط با اسماء و صفات الهی، برای وصول به حقیقت، پرسش کمیل از امیر مؤمنان علی (علیهالسلام) را در پیش روی خود می‎‎بیند که پرسید: حقیقت چیست؟ و نیز پاسخ امیر مؤمنان علی (علیهالسلام) را درمی‎‎یابد که حقیقت کشف سبحات جلال الهی است و انسان در افق عالم عقول از عقل قدسی، عقل متافیزیکی، عقل نظری و عقل تجریدی و تجربی سخن می‎‎گوید. و در افق طبیعت، حقیقت را در متن عالم مادی و طبیعی، جستوجو می‎‎کند. و عقل تجربی و ابزاری را بهعنوان تنها وسیله شناخت علمی می‎‎بیند. و با عبور از عالم طبیعت به عقلانیت ارتباطی و عقل عرفی که درحوزه فرهنگ عمومی و زندگی روزمره این جهان شکل می‎‎گیرد، پناه می‎‎برد. و بدین ترتیب مطالعات فرهنگی و دانش ارتباطات که اینک برای نشان دادن هویت نسبی و چهره تاریخی خود، حتی از استعمال لفظ علم در معنای پوزیتیویستی آن نیز پرهیز می‎‎کند؛ نقش الهیات، متافیزیک، معرفتشناسی و فلسفه علم را برای معرفتی ایفاء می‎‎کند که اولا ادعای شناخت حقیقت را ندارد و ثانیا، بیش از آنکه داعیه تغییر واقعیت را داشته باشد، مدعی تفسیر و تعریف جهان از منظر فرهنگی و تاریخی خود است. این تفسیر و تعریف، با عقل تجربی سازمان نمی‎‎یابد، بلکه با عقل عرفی که مستقر در متن فرهنگ است شکل میگیرد. و از عقلانیت ارتباطی که حاصل تعاملات روزمره انسانی است، تغذیه می‎‎کند. و در این عرصه عقلانیت انتقادی نیز عنصری نیست که در جهت بازگشت به حقیقت، فعال باشد. بلکه پدیدهای که در جهت حذف موانع و تحریفاتی عملی می‎‎کند که در متن عقلانیت ارتباطی بهوجود می‎‎آید.

 

 

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه