برداشتی آزاد از پنجاه قدم آخر

جنگ ابتلایی برای سلوک و وحدت

نویسنده:

منبع: علوم اجتماعی اسلامی ایرانی

زمان انتشار: ۱۶:۳۷ ۱۳۹۲/۱۱/۲۶

اما مهندس با همه زخم هایش قصد انتقام دارد و نارنجکی را به دست می گیرد و به حالت تسلیم جلوی جیپ عراقی می ایستد نارنجک به داخل جیپ پرت می شود اما دست دیگر مهندس هم تیر می خورد و بلایی دیگر برای مهندس فرود می آید و اینجاست که مهندس رو به آسمان می کند و به خدا اعتراض می کند و بر سر خدا داد می زند.

فیلم پنجاه قدم آخر را باید روایت یک ابتلا و سلوک در بستر جنگ به حساب آورد. با این قرائت از فیلم 50 قدم آخر می توان ادعا کرد پوراحمد در این فیلم تلاش داشته مراحل سلوک و ابتلای یک رزمنده که با اکراه به جبهه آمده را به مثابه پاداشی که خداوند برای جهاد او می دهد به تصویر بکشد که نهایتا به هدایت او می انجامد. فیلم 50 قدم آخر با این وصف روایتی مصور از “الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا” است.

داستان فیلم پیرامون حضور غیر ارادی مهندس هرمز شکیبا در جنگ شکل می گیرد مهندس شکیبا که خبره الکترونیک است قصد دارد برای ادامه تحصیل به خارج از کشور برود اما اکبر کاظمی که از بچه های شناسایی و اطلاعات عملیات است مامور جذب مهندس شکیبا برای انجام ماموریت ویژه کور کردن رادار در دل مواضع عراقی ها شده است به سراغ مهندس آمده است.

مهندس شکیبا که از رفتن به جنگ اکراه دارد توجیهات بسیاری برای عدم حضور در جبهه می آورد و از حیث شخصیتی نیز با بچه های جنگ فاصله دارد اما نهایتا با صحبت های اکبر کاظمی و وعده معافیت از سربازی که برای ادامه تحصیل در خارج بدان نیاز دارد راضی می شود برای انجام این عملیات راهی جبهه شود.

 از آن جا که شکیبا از کامل بودن شناسایی شک دارد اکبر کاظمی را مورد سوال قرار می دهد و کاظمی نیز از یکی از اشتباهاتش در شناسایی که 50 قدم آخر را با پای خود نرفته و به چشمانش اعتماد کرده بود و همین قضیه باعث شده بود کمین های شیار آخر را از قلم بیندازد و در شب عملیات 50 – 60 نفر از رفقایش به شهادت برسند را برای شکیبا بازگو می کند.

نهایتا قصه این فیلم هم یک بار دیگر در 50 قدم آخر شروع می شود جایی که مهندس شکیبا برای حصول اعتماد از کور شدن رادار اصرار دارد به داخل اتاق رادار برود و وقتی اکبر کاظمی مخالفت می کند شکیبا به او می گوید این 50 قدم آخر منه و باید مطمئن بشوم و نهایتا در اتاق رادار، عقرب پای مهندس شکیبا را نیش می زند و برگشتشان سخت می شود. اکبر کاظمی نیز که به دنبال نفر سوم می گردد در نقطه رهایی پایش روی مین می رود و کاظمی و شکیبا از یکدیگر جدا می افتند و ابتلای هفت خوان سلوک مهندس شکیبا آغاز می شود.

مهندسی بچه درس خوان که حتی در جبهه نیز هر روز صبح باید صورتش را ماشین کند حال با پایی عقرب زده و کمی آب  در منطقه ای جنگی رها شده است اولین ابتلای او روبرو شدن با افسری عراقی است که او را می کشد و جان سالم به در می برد البته از اینکه دستش به خون آغشته شده رعب و نگرانی وجودش را فراگرفته اما در گام بعد اسیر یک موتور سوار کرد می شود که کار اصلی اش آدم فروشی است اما نه یک آدم لنگ لذا مهندس شکیبا را به خانه یکی از بزرگان کرد می برد برای تیمار. هاوژن دختر امی و درس نخوانده خانه به تیمار مهندس شکیبا می پردازد و محبتی نیز بینشان شکل می گیرد مهندس معنای هاوژن را از او می پرسد و در جواب می شنود همراه، همسفر و در نهایت هاوژن تصمیم به فراری دادن شکیبا می گیرد.

 شکیبا دوباره به راه می افتد آب و غذایش تمام می شود به نان خشک خوردن می افتد اشتباها به جای آب نفت می خورد همنشین جنازه و اسکلت شده است زخم پایش که اکبر کاظمی برای مکیدن زهر عقرب برایش به یادگار گذاشته عفونت کرده اما همچنان مصر است که ادامه دهد حال به روستایی می رسد که تازه بمباران شیمیایی شده است افراد روستا همه جان داده اند مهندس جوان شهرنشین قصه که حالا موهای صورتش نیز بلند شده در میان کوچه های روستا از کنار جنازه های زن و مرد و پیر و جوان می گذرد و نامردی جنگ یک بار دیگر روحش را آزرده می کند شاید اگر زودتر می رسید او هم جان می داد.

 از روستا می گذرد و در میان درختان خشک جنگل که ظاهرا نماد پاییز است رودخانه را می بیند و دوان دوان و لنگ لنگان به سوی آب می رود اما غافل از اینکه ابتلایی دیگر در راه است تله انفجاری منفجر می شود و مهندس نقش بر زمین می شود اما نه، هنوز زنده است این بار دستش ترکش خورده مهندس دیوانه شده است از این همه بلا نوار کاستش را با زحمت داخل واکمن می گذارد با دستی چلاق و پایی لنگ و ریتم موسیقی کاست و در کنار خمپاره هایی که در رودخانه فرود می آید؛ در رودخانه به رقص می پردازد و به یکباره چشمش به ماهیانی می خورد که از ترکش خمپاره ها به روی آب آمده اند انگار مائده ای است الهی. کباب ماهی. اما سگی از راه می رسد حال مهندس که آب دیده شده است دیگر هم سفرگی با سگ برایش عجیب نیست سگی که ظاهرا فرستاده ای الهی است.

به یکباره حضور زنی در کنار رودخانه توجه مهندس را جلب می کند نزدیک که می رود متوجه می شود هاوژن است انگار هاوژن واقعا همسفر مهندس است کمی که فیلم جلو می رود و گفتگوهایی بین هاوژن و مهندس شکل می گیرد سر و کله عراقی ها پیدا می شود مهندس و هاوژن پنهان می شوند اما این بار هاوژن است که لو می رود و انگار هاوژن همسفر مهندس شده است تا مهندس جان سالم به در ببرد بدون هیچ دلیلی و ظاهرا به خاطر کردستیزی بعثی ها بدنش پذیرای یک خشاب می شود ابتلایی دیگر برای مهندس و گذشتن از عشقش

 اما مهندس با همه زخم هایش قصد انتقام دارد و نارنجکی را به دست می گیرد و به حالت تسلیم جلوی جیپ عراقی می ایستد نارنجک به داخل جیپ پرت می شود اما دست دیگر مهندس هم تیر می خورد و بلایی دیگر برای مهندس فرود می آید و اینجاست که مهندس رو به آسمان می کند و به خدا اعتراض می کند و بر سر خدا داد می زند.

حال مهندس بی رمق فقط یک راه نجات به ذهنش خطور می کند نوار کاستی را که اکبر کاظمی به وی هدیه داده بود را به گردن سگ می اندازد تا شاید با این نشانه کسی برای نجاتش بیاید. تیرش به هدف می خورد سگ فرشته نجاتش می شود و اکبر کاظمی با دنبال کردن مسیر سگ به مهندس می رسد و ظاهرا سلوک مهندس کامل شده است و پس از دوران عسر زمان یسر مهندس فرا رسیده است و هفت خوان هرمز شکیبا تمام شده است.

حال پسرک درس خوان که قصد داشت با دریافت کارت پایان خدمت برای تحصیل به خارج از کشور برود می تواند به آرزویش برسد اکبر خطاب به مهندس می گوید سربازی ات تمام شد اما مهندس که حالا چند سانتی هم ریش درآورده با حال نداشته اش می گوید نه تازه سربازی ام شروع شده و اکنون هرمز شکیبا که قصد جلای وطن داشت سربازی است در خدمت وطن و فیلم به روزگار امروز می آید مهندس که شیمیایی هم شده است استاد دانشگاه است و سرباز وطن با صورتی همچنان تراشیده اما دلی عاشق نام دخترش نیز هاوژن است مهندس به دیدار اکبر می رود اکبر همچنان جوشکار است و البته پیرتر و او هم شیمیایی است و همچنان شوخ طبع که بعد از تعریف یک جوک برای هرمز، سرفه و خنده هایش با هم قاطی می شود و سرفه ها راه نفس کشیدنش را می بندد و در پایانی غم انگیز در میان سرفه هایی که ریشه در خنده هایش دارد پر می کشد.

در صحنه پایانی فیلم، پور احمد تلاش کرده تا نوعی همدلی و وحدت را در عشق به وطن به تصویر بکشد عشق و وحدتی که محصول جنگ است وحدتی بین جوشکار و استاد دانشگاه.

البته اگر این رویکرد معنا گرا را به فیلم نداشته باشیم فیلم از حیث برخی اتفاقات در مسیر داستان از مسیر تناسب و منطق خارج می شود که از این نظر نقدهایی به فیلم وارد است مانند ورود سگ به قصه و یا یافتن مهندس توسط اکبر با دنبال کردن مسیر سگ اما با قرائتی سلوکانه غیر عادی برخی اتفاقات توجیه می یابد.

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه