مردم نگاری دانشجویی راهپیمایی 22 بهمن(2)

حکایت غرفه ی ما در روز انقلاب

نویسنده:

پایگاه علوم اجتماعی اسلامی ایرانی

زمان انتشار: ۱۳:۳۹ ۱۳۹۲/۱۱/۲۵

مادر از من پرسید این جا که پنگول و خاله سارا برنامه دارند کجاست این پسر ما رو کشت. گفتم روبرویتان اون دست خیابان آزادی بود اما قبل از سخنرانی برنامه­ها تمام شده. پسر بچه به مادرش گفت دیدی دیر اومدیم همه چی تموم شده!! این درست وقتی بود که رئیس جمهور تازه سخنرانیش رو شروع کرده بود.

امسال برای اولین بار از یک جایگاه ثابت در راه­پیمایی 22 بهمن حضور داشتم. به همت دوستان با کلی چانه­زنی توانسته بودیم یک غرفه جنب خیابان بهبودی برای موسسه جهادی رضوان از شورای هماهنگی تبلیغات اسلامی که سال­ها است متولی این امور است بگیریم. آماده سازی و برپا کردن غرفه از شب قبل تا 5 صبح 22 بهمن با کلی سختی تمام شد، تهیه­ی و نصب برزنت و داربست­ها، آوردن میز و صندلی و تزئین غرفه  در آخرین ساعات قبل از برنامه با تجربه­ی کم ما داستانی مفصل دارد، که به هر صورت همه چیز برای زمان راهپیمایی آماده شد.

 درست روبروی غرفه­ی ما آن دست خیابان جایگاه بزرگی آماده شده بود تا فردا پنگول و خاله سارا اجرای برنامه داشته باشند!!

همه­ی غرفه­ها و جایگاه­های اطراف، مانند ما یک سیستم صوتی برای خود آماده کرده بودند. در جایگاه روبرو که برنامه­های صدا و سیما بر روی آن اجرا می­شد پنگول همراه با ارکست میخواند و بچه­ها همه با هم ” یه جیغ و هورای بلند می­کشیدند”، موسیقی­های سنتی و حضور میهمانان ویژه هم از دیگر برنامه­هایی بود که در این جایگاه برگزار می­شد. غرفه­های اطراف هم کم سر و صدا نبودند هر کدام یک نوع موسیقی یا سرود پخش می­کردند. تو همه­ی این صدا­ها نامفهوم ترین صدا، از سیستم صوتی که برای برنامه اصلی راهپیمایی آماده شده بود خارج می­شد. مخصوصاً زمان سخنرانی رئیس جمهور با وجود این که برنامه­های جایگاه بزرگ روبروی ما قطع شده بود من چیزی از صحبت­های دکتر روحانی متوجه نمی­شدم.

مردم به صورت جمع­های خانوادگی یا همراه با دوستان و یا در قالب دسته­هایی از مساجد مختلف از جلوی غرفه­ی ما عبور می­کردند. دقایقی تراکم جمعیت بیشتر هم می­شد انگار یک جمعیت و گروه جدیدی از یک خیابان و مسیر دیگر وارد خیابان آزادی می­شدند. خیلی از بچه­ها و جوان­هایی که در راهپیمایی شرکت کرده بودند صورتشان را به رنگ پرچم ایران در آورده بودند، با طرح­ها و ابعاد مختلف. اما پیرزنی که روی صورتش نقش پرچم ایران رو رنگ کرده بود برای من جالب بود و به صندوق غرفه­ی ما هم که برای کمک به مناطق محروم خراسان جنوبی گذاشته بودیم کمکی کرد.

دوستان تراکت­هایی رو برای تبلیغات و اطلاع رسانی گروه جهادی آماده کرده بودند که چند متر قبل از غرفه میان مردم توزیع می­کردیم. اکثر مردم تراکت­ها را می­گرفتند و یک نگاهی به آن می­ا­­­نداختند، بعضی هم که معمولاً هیچ چیز در دست نداشتند از دست ما هم چیزی نمی­گرفتند و عبور می­کردند. جمع­های جوان و دوستانه هم که سعی داشتند هرچه به دستشان می­رسد بگیرند اصرار داشتند بیش از یک تراکت از دست ما بکشند انگار متن و موضوع نوشته­ها هیچ اهمیتی ندارد. به دست آوردن هرچیز قبل از خود آن چیز در اولویت بود. افرادی هم بودند که از این حرکت ما خوشحال می­شدند و برگه­های بیشتری از ما می­گرفتند تا میان اقوام و دوستانشان توزیع کنند.

راهپیمایی 22 بهمن

درون غرفه عکس­هایی از اردوهای جهادی نصب کرده بودیم، بنرهایی هم چاپ و نصب شده بود که فعالیت­های گروه جهادی را در این سال­ها بیان می­کرد. ما هم سر صندوق­های کمک به روستاهای نهبندان از مردم       می­خواستیم در این کار مشارکت کنند. دقایقی که در کنار صندوق گروه جهادی رو معرفی می­کردم، می­دیدم خیلی­ها اطلاعی از این اردوها ندارند و من سعی می­کردم در کمترین زمان و در چند جمله بهترین شرح رو از فعالیت­های گروه جهادی خودمان ارائه دهم. خیلی­ها هم بودند که ابراز تمایل می­کردند که در این اردوها شرکت کنند و من ­آن­ها را راهنمایی می­کردم. خانمی که همراه پسرش آمده بود، می­گفت ما نسل انقلابیم و اصرار داشت که در اردوی امسال شرکت کند. خانم فعال و با تجربه­ای به نظر می­آمد اما من که از محدود بودن حضور خانم­ها در گروه جهادی خودمان مطلع بودم گفتم حاج خانم اگر اجازه بدید ما راه شما رو ادامه بدیم، که فورا گفت مگه ما از کار افتاده شدیم که شما راه ما رو ادامه بدید شما هم میتونید این راه رو بیایید با ما چه کار دارید. انگار از توضیحات من قانع نشد و یکی دیگر از دوستان رو پیدا کرد و شماره تماس مورد نظرش رو برای ارتباط بیشتر بدست آورد.

یکی دیگر از کار­هایی که ما در غرفه انجام می­دادیم فروش تولیدات کیف­های چرمی کارگاه­های اشتغال زایی در روستا­های زنجان بود که واقعا زیبا و با کیفیت بودند. می­دیدم که مردم هم از آن استقبال کرده بودند، فروش نسبتا خوبی هم داشتند اما کیف چرم اصل هم مشتری خاص خودش را دارد و خیلی­ها با شنیدن قیمت­ها از خرید پشیمان می­شدند.

خانمی هم که با یک چرخ دستی، تنها به راهپیمایی آمده بود جلو آمد و بلند می­گفت خدا خیرتون بده بالاخره یک کار درست و حسابی تو این راهپیمایی دیدیم. جاهای دیگه که همش دارند میزنن و می­رقصند.

خانم دیگری هم که یک سویی شِرت روی مانتوی خودش پوشیده بود با یک عینک که بند آن را به گردن خود انداخته بود آمد و به من گفت الله وکیلی این پول رو به دست نیازمندش می­رسونید؟ فکر میکنم سه بار الله وکیلی گفت، نمیدونم چرا انقدر شک داشت حتما چیزی دیده بود که ما هم شنیده بودیم اما من گفتم حاج خانم من خودم این پول­ها رو می­برم و خرجش با خود ما است اگر به ما اعتماد می­کنید من می­تونم قول بدم این پول­ها به جای مناسبش خرج میشه. فکر می­کنم به ما اعتماد کرد که پول رو به داخل صندوق انداخت.

زمان سخنرانی رئیس جمهور که برنامه­های جایگاه صدا و سیما متوقف شده بود یک پسر بچه­ی حدوداً 10 ساله همراه مادرش مقابل غرفه­ی ما آمدند. مادر از من پرسید این جا که پنگول و خاله سارا برنامه دارند کجاست این پسر ما رو کشت. گفتم روبرویتان اون دست خیابان آزادی بود اما قبل از سخنرانی برنامه­ها تمام شده. پسر بچه به مادرش گفت دیدی دیر اومدیم همه چی تموم شده!! این درست وقتی بود که رئیس جمهور تازه سخنرانیش رو شروع کرده بود.

22 بهمن امسال برای من متفاوت تر از هر سال بود با آدم­های مختلفی هم کلام شده بودم یکی می­پرسید حالا چرا خراسان جنوبی؟ باید وضعیت و محرومیت آن استان را توضیح می­دادم و می­گفتم البته گروه­های دیگری هم هستند که در استان­های دیگری فعالیت می­کنند. پیرمردی هم آمد و خیلی جدی پرسید این­جا سبد کالا     توزیع می­کنید؟، افرادی هم بودند که آدرس روستا یا شهر خودشان را در خوزستان، اردبیل و مازندران می­دادند و از مشکلات آن­جا می­گفتند و اینکه در فلان اداره و ارگان آشنا دارند و می­توانند کمک کنند تا برای اردوی جهادی به آن­جا بریم. عده­ای هم بودند که می­گفتند ما خودمان هزارتا مشکل داریم یکی باید بیاد به ما کمک کند، اما تو همین افراد یک پسربچه در همان سنین 10-11 سالگی که پرچم ایران دستش بود خیلی عاقلانه گفت شما بیا همین جنوب تهران رو ببین ما چقدر مشکلات داریم!

بعد از اتمام کامل برنامه، کار شهرداری شروع شد. کمتر از یک ساعت خیابان آزادی به شرایط عادی بازگشت. زمین سریعا جارو کشیده و  شسته شد و با ماشین­های مکانیزه مجدد برس کشیده شد، بنرها و اطلاعیه­ها باز شد و ماشین­ها به صورت عادی به رفت و آمد پرداختند.

کار شهرداری با آن حجم تمام شده بود اما غرفه­ی ما هنوز وسط خیابان آزادی برپا بود و با شلوغ شدن خیابان کار ما هم سخت­تر شده بود. چیزی که جالبه و تجربه بارها به من نشان داده است این است که زمان اجرای   برنامه­ها همه­ی دوستان حضور دارند.اما در این گونه کارها برای برپایی و جمع کردن کار همیشه تعداد محدودی حضور دارند، 3 نفره همه چیز را جمع کردیم و راهپیمایی 22 بهمن برای ما در روزی که ما 200 قدم هم راه نرفتیم ساعت 20 به پایان رسید.

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه