خاموش از کنار هم عبور می کنیم: جامعه شناسی بحران گفتگو در فضای عمومی ایرانی

زمان انتشار: ۱۶:۰۸ ۱۳۹۱/۰۴/۳۰

فضای امروز جامعه ما و به شکل ویژه فضای امروز دانشگاهی ما نیازمند گفتگوهایی عمیق و اساسی بر سر مسائل جدی و بنیادین در موضوعات انقلاب اسلامی، جمهوری اسلامی، چیستی اسلام و مواجهه با جهان غرب است. به حاشیه راندن اینگونه مسائل و به زیر قالی راندن هر چالش فکری، امروز خیانتِ بزرگی است که در حق این نسل و آینده این مسیر مرتکب می گردد. آنها که تنگ نظرانه دانشگاهی غیرچالشی، غیرسیاسی و غیرارزشی می خواهند یا علی رغم توانایی، گامی در راه برگزاری و استقرار کرسیهای آزاداندیشی و مباحثه بر سر مبانی و اصول و ارزشهای اساسی این نهضت برنمی دارند، مسئول فتنه های دیگری خواهند بود.

شاید یک سالی می شد که همگیمان فارغ التحصیل شده  بودیم و همه درگیر بودیم: درگیر کنکور ارشد و بعضیمان تغییر رشته و برخی ازدواج و برخی اشتغال و یکی دوتایی هم اپلای و البته یکی هم سربازی. همین شد که مدت زیادی بود که از هم خبر نداشتیم. فرصتی را غنیمت شمردم و همه را دعوت کردم که به بهانه شامی، شبی دور هم باشیم و دیداری تازه کنیم. شب موعود فرا رسید و دوستان همه آمدند و من هم که میزبان بودم درگیر پذیرایی و تهیه چای و میوه و شام، می رفتم و می آمدم و اوضاع را زیرنظر داشتم که بالاخره این جمعیت دوستیِ  ما که دوره دانشجویی هروقت دورهم می نشستیم یک بحثی از دانشگاه و فرهنگ و سیاست باز می کردیم و چندساعتی می نشستیم به تو سروکله هم زدن، این دفعه چه کار می کند. اتفاقی که اینبار افتاد از حیثی که می خواهم درباره اش صحبت کنم جالب بود: نه تنها هیچ بحث مشترکی با موضوعی فرافردی مطرح نشد، بچه ها (که تعدادمان ده دوازده تایی می شد) به گروه های دونفره-سه نفره تقسیم شدند و شروع کردند به همان موضوعات شخصی مشترک و روزمره ای که هردوتا یا هرسه تا با آن مواجه بودند. هیچکس تلاشی نکرد تا کمی از فضای ذهنی محدود شده اش خارج شود و به سمت دوستان دیگری که جور دیگری می اندیشیدند و گزینه های دیگری را انتخاب کرده بودند و شرایط متفاوتی را در این مدت تجربه کرده بودند، حرکت کند. همگی در وضعیت ذهنی روزمره شان ماندند و ذهنها آن شب اصلاً به تلاقی نرسید و به گفتگو نیندیشید و تعامل ما دوستانِ هم بحثی که حالا با تجربه ها و افکار و ارزشهای مختلف انگار فرسنگ ها از هم فاصله گرفته بودیم، به یک سلام و احوال پرسی ساده و نهایتاً چند سؤال سطحی و معمول فروکاسته شد. آن شب گذشت و ما رودرو شدیم اما نه قلبهایمان با هم ملاقات کرد و نه عقلهایمان.

    از آن شب باز یکی دوسالی گذشت، تا اینکه چندوقت پیش، قضیه اسکار گرفتن فرهادی با «جدایی» پیش آمد و یکی از رفقا ایمیلی را درباره آن به بقیه جمع فرستاد. دو سه تا ریپلای کافی بود تا رفقای چندین ساله آنچنان به جان هم بفیتند و ایمیلهای آتشین نثار هم کنند که بیا و ببین. در عرض یک هفته رفقا همه دقّ دلیهای فرهنگی، اجتماعی، سیاسیِ این چند وقته را آنچنان سر همدیگر هوار کردند که می گفتی اگر فضای مجازی نبود حتماً گلاویز می شدند. ماجرا اگر مصدوم و مجروح نداشت اما قلب شکسته و کینه انباشته و اختلافات برجسته تا بخواهی داشت.

**

گمان می کنم این ماجرا، تنها ماجرای ما چند تا رفیق هم دانشگاهی نیست، معضل فرهنگی بزرگی است که امروز گریبان ما را گرفته و شاید بد نباشد اگر اسمش را بگذاریم «بحران گفتگو». وضعیتی که همه به آن عادت کردیم و اغلب با بی تفاوتی از کنارش عبور می کنیم تا هرچه سریعتر به امورات شخصیمان برسیم، به امورات روزمره بی پایان!

    بحران گفتگو یعنی اینکه همه ما «سردرگریبان» شده ایم. سر پایین بازی می کنیم و به همدیگر بی تفاوت شده ایم. در واقع ما به «امر اجتماعی» و «بنیان های حیات جمعی» بی تفاوت شده ایم. به آن اتفاقات فرافردی و فراروزمره که در جامعه مان می افتد و وما ترجیح می دهیم از کنارشان به راحتی عبور کنیم. بحران گفتگو یعنی «وضعیت بی اعتنایی توافق شده و عمومی درباره موضوعات و مسائل مهم و جدی» و «اصالت روزمرگی». بحران گفتگو یعنی اینکه ما همدیگر را می بینیم، با هم سخن می گوییم و حتی شاید احساساتمان را با هم درمیان بگذاریم امّا به ندرت درباره یکی از موضوعات مهم اجتماع یا حتی مسائل کمی بنیادی ترِ خودمان با هم گفتگو می کنیم و کمتر افق باورها  و ارزشها و دیدگاه هایمان را به اشتراک می گذاریم. در واقع بهتر است بگوئیم که ما خاموش از کنار هم عبور می کنیم …!

    ما نسبت به واقعیتهای بزرگ جامعه مان یک وضعیت غفلت باری پیدا کرده ایم. حتی گاهی اینطور به نظر می رسد که واقعیتهای بزرگ جامعه مان را انکار می کنیم. هرکس در جو عمومی امروز حاضر باشد خوب احساس می کند سنگینی فضا را وقتی بخواهد از آنچه در جامعه و تاریخ و آیین و دین این مملکت می گذرد سخن بگوید. از انقلاب اسلامی ایران، از امام خمینی، از مطهری و بازرگان و بهشتی و بنی صدر. از جنبش اصلاحات، از جناح راست و از جناح چپ قدیم و اصلاح طلب جدید. از رهبر امروز انقلاب، از احمدی نژاد دولت نهم و از احمدی نژاد دولت دهم. از قرائت حداقلی از دین و قرائت انقلابی از دین. از شریعتی و سروش. از عرفان و فلسفه و مکتب تفکیک. از مسلمانیِ باحجاب و از مسلمانیِ بی حجاب، از روشنفکری دینی و غیبت روشنفکری انقلاب، از دانشگاه بومی و دانشگاه امریکایی،  از 18 تیر و 9 دی، از بحرین و فلسطین و سوریه، از اسرائیل و امریکا و شوروی، از سنت و مدرنیته و پست مدرنیته. از حق و از باطل. از اینها و خیلی چیزهای دیگر که کم کم دارد از فرط واقعیت، فراموشمان می شود.

    این وضعیت انکار واقعیت وضعیت وخیم اسف باری است. پخش هر سریال سرگرم کننده، هر مسابقه فوتبال ایرانی و خارجی، هر فیلم معروف هالیوودی و حتی هر پیام بازرگانی از صداوسیمای ملی این مملکت قدم کوچکی است در راستای انکار این واقعیتهای بزرگ. برگزاری هر کلاس درس، هر جلسه امتحان، هر جلسه دفاع پایان نامه و حتی هر برنامه فرهنگی فراغتی و تفننی فوق برنامه در دانشگاه های خودبنیاد و علم زده ی ما قدمی است در راه انکار این واقعیتهای بزرگ. فراتر از این حتی بعضی مجالس عزاداری و شب زنده داری ما هم قدمهایی هستند در راه انکار.  قدمهایی که همه با هم دنیایی از انکار را برای مردمان امروز جامعه ما پدید می آورد. دنیایی که حالا آنچنان طبیعی می نماید که هروقت کانال تلویزیون ده ثانیه روی چهره مردی می ایستد که هنوز ناباورانه از این چیزها سخن می گوید، انگشتِ دست ناخودآگاه روی دکمه تعویض کانال می رود تا هرچه زودتر ذهن ما را به همان مأمن همیشگی اش در فضای انکارشده ی غالب برنامه های تلویزیونی بازگرداند.

    بحران گفتگو باعث می شود که ما آن موضوعات مهم و مشترکی که سرنوشتمان را به هم گره می زند مورد پرسش قرار ندهیم. بحران گفتگو ما را به هزارتوی خسته کننده ی روزمرگی و انتخابهای شخصی می کشاند و تک تک مارا نسبت به هم منزوی می کند تا خود به تنهایی مسیر آینده خویش را تنظیم کنیم. در واقع با انکار آن واقعیتهای بزرگ تنها چیزی که باقی می ماند «من» و «اهداف شخصی من» است که به نظر می رسد باید مستقل از آن مسائل جدی بیرون از ما پی گیری شود: مثل تصمیم گرفتن یک دانشجوی تاپ شریفی درباره اپلای!

    چند هفته پیش نشستی دانشجویی در دانشگاه شریف برگزار شد با موضوع اپلای. ذهنیت علمی ترین دانشجویان این کشور درباره علم و علم ورزی که در آن جلسه بیان شد، مصداق کاملی بود از ارائه نوعی از زندگیِ توأم با انکارِ شدیدِ همان واقعیتهای بزرگ بیرون از ما. تصور جهانی آرام و یکدست و یکپارچه که تنها شعبه هایی از علم را در جای جای آن برافراشته اند تا من و تو آزادانه بین فضاهای آکادمیک آنها و بر اساس سرعت اینترنت هر دانشگاه و کیفیت اتاقهای خوابگاهش و نایس بودن اساتیدش به انتخاب برای درس خواندن دست بزنیم. جهانی آنچنان منقطع از تاریخ و حقیقت و حق و باطل که در آن به زبان آوردن این جمله که «خدمت من در این دنیا اینست که چند دانشجوی خوب تربیت کنم، خواه در ایران و خواه در امریکا» و بی اعتنایی به همه آنچه ذیل مفهوم تاریخی، ایدئولوژیک، سیاسی و فرهنگی «امپریالیسم مدرن امریکایی» نهفته است، بس منطقی و مشروع می نماید. افسوس که در زمانه ای به سر می بریم که هرکه بیشتر انکار کند روشنفکرتر می نماید…

امّا هرچقدر هم که واقعیتهای بزرگ را انکار کنیم، بالاخره روزی فرا می رسد که رستاخیز بزرگ نزاعهای کهن خواهد بود. روزی که هرچقدر هم که خود را مجبور کرده باشیم که مستقل از امر اجتماعی «سرمان به کار خودمان بوده» و تنها به «اهداف شخصی» خود فکر کنیم، خود آن واقعیت بزرگ به سراغمان می آید و بر در خانه هایمان می کوبد و از ما «تحلیل کردن و موضع گرفتن» طلب می کند. هرچه می کوشی از دستش بگریزی تو را به بند می کشد و «واقعیت بودن» خویش را به رخ می کشد. در آن شرایط چه اتفاقی خواهد افتاد؟

     در چنان شرایطی مردم به دو دسته تقسیم می شوند. یک عده آن واقعیتهای بزرگ را انکار نکرده اند و در خلوت روز و شب خود با آن درگیر شده اند و تفکری جدی برای شفاف کردن ایده های خویش به کار بسته اند. در شرایط بحران گفتگو، شعله ور شدن یک آتش کوچک اجتماعی کافیست تا همان شود که برای جمع رفاقتی ما بر سر فیلم «جدایی» افتاد. بحران گفتگو فرسنگها بین ذهنها و قلبها فاصله انداخته و حالا که روز ملاقات افکار و ارزشها گشته، تنها دردها و رنجهای انباشته سرباز می زند و ناهمزبانی و ناتوانی در مفاهمه متقابل رخ می نماید. پنبه در گوشها فرو می رود و به تدریج بی احترامی و توهین و تخریب سکه رایج می شود.  احساسات بر عقل چیره می شود، مردمان به جان هم می افتند و می شود آنچه می شود.

    امّا دسته دوم آنانی هستند که با خوشحالی واقعیتهای بزرگ را انکار کرده و به حیات فردی و چشم بسته ی خود ادامه داده اند. قطع یقین اینها سیاهی لشگر و پیاده نظام دیگران خواهند بود. طعمه های چرب و شیرین هر گروهی که دستگاه تبلیغات مؤثرتر (و عمدتاً اغواگرتر)ی داشته باشد. تکرار تراژیک تاریخ برای مردمان نگون بختی که جسم و روحشان پلکان اهداف اغواگران خواهد گشت و تنها خسران دنیا و آخرت را برایشان به ارمغان خواهد آورد.

    این وضعیت را نباید خیلی دور از انتظار دانست. همه آنها که چند سالی بیشتر در دانشگاه بوده اند خوب می دانند که 22 اسفند 84، روز مهم تدفین شهدا، یکی از آن روزهای آزمون بزرگ، در تاریخ شریف بود. همه آنها که آنروز بودند، خوب می دانند که بحران گفتگو تنها رفاقت های دیرینه و هم سویی های استوار را در هم شکست و به سرعت فضای دانشگاه را به حد انشقاقی بزرگ پیش برد. همه دیدند آنروز، قدرت باد آرامی را که بر کویر بوزد و تلی از ذرات گم شده را در عرض چند روزی به طوفان عظیمی از شن مبدل کند.

    فضای امروز جامعه ما و به شکل ویژه فضای امروز دانشگاهی ما نیازمند گفتگوهایی عمیق و اساسی بر سر مسائل جدی و بنیادین در موضوعات انقلاب اسلامی، جمهوری اسلامی، چیستی اسلام و مواجهه با جهان غرب است. به حاشیه راندن اینگونه مسائل و به زیر قالی راندن هر چالش فکری، امروز خیانتِ بزرگی است که در حق این نسل و آینده این مسیر مرتکب می گردد. آنها که تنگ نظرانه دانشگاهی غیرچالشی، غیرسیاسی و غیرارزشی می خواهند یا علی رغم توانایی، گامی در راه برگزاری و استقرار کرسیهای آزاداندیشی و مباحثه بر سر مبانی و اصول و ارزشهای اساسی این نهضت برنمی دارند، مسئول فتنه های دیگری خواهند بود که مثل همیشه خشک و تر، آگاه و ناآگاه، مذهبی و غیرمذهبی و ضدمذهبی هرهری مذهب را یکجا خواهد سوزاند و هیچ ثمره ای جز انشقاق و تفرقه و عقبگرد فرهنگی نخواهد داشت.

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه