خلاصه کتاب درآمدی بر نظریه فرهنگی نوشته فیلیپ اسمیت

زمان انتشار: ۰۸:۳۳ ۱۳۹۳/۱۰/۱۶

تلخيص کتاب : درآمدی برنظریه فرهنگی  cultural theory an introduction نویسنده : فیلیپ اسمیت  Philip smith ،مترجم حسن پویان، 1383، دفتر پژوهش هاي فرهنگي  حسین سهرابی درآمد : اسمیت سودمندی کار خودرا درارائه تعریف مفهومی فرهنگ می داند ، وی با اذعان به پیچیدگی تعریف فرهنگ، دوعنصر زمان ومکان واقتضائات را  بر ارائه تعاریف تاثير […]

تلخيص کتاب : درآمدی برنظریه فرهنگی

 cultural theory an introduction

نویسنده : فیلیپ اسمیت  Philip smith ،مترجم حسن پویان، 1383، دفتر پژوهش هاي فرهنگي

 حسین سهرابی

درآمد : اسمیت سودمندی کار خودرا درارائه تعریف مفهومی فرهنگ می داند ، وی با اذعان به پیچیدگی تعریف فرهنگ، دوعنصر زمان ومکان واقتضائات را  بر ارائه تعاریف تاثير گذار می داند.نویسنده ضمن ارائه تعاریفی از آرنولد ، ویلیامز ،جان راسکین،اف آر لویس وکوبر وکلوکهون (مردم شناس)،در نهایت شش درک اصلی از فرهنگ رامشخص نموده وتحت عناوین تعاریف توصیفی ،هنجاری ،تاریخی ،روانشناختی ،ساختاری و ژنتیکی ، مطرح و به باز تعریف آنها می پردازد .

اسمیت بدنبال درک دیگری از تعریف فرهنگ در عرصه نظریه فرهنگی است .او این کاربرد راحول مضامین زیر بر می شمرد:

  • تقابل فرهنگ با امور مادی، فناورانه و دارای ساختار اجتماعی. وی می گوید، می شود فرهنگ رامجردتر از مجموع ” راه ورسم زندگی” درک کرد .
  •  فرهنگ به منزله قلمروی امر فکری ،معنوی وغیر مادی. فرهنگ به عنوان عرصه سازمان یافته باورها،ارزش ها،نمادها، نشانه هاوگفتمان ها درک می شود .
  • تاکید براستقلال فرهنگ .(نه بازتابی از قدرت و یا زیر بنا بودن اقتصاد) .
  • خنثي و بي طرف بودن فرهنگ ز نظر ارزشی. ایده های فرادستي وفرودستي فرهنگ بی معناست .

اسمیت می گوید، در دیدگاه ساختارگرایی ، مابعد ساختار گرایی وهرمونتیک نیز براستقلال فرهنگ تاکید شده است .وی از مجموع  این تعاریف نتیجه می گیرد: فرهنگ یک نظام مجرد ،سازمان یافته ،فکری وغیر مادی است که لازم است آن را از رفتار ورسوم تجربی متمایز کرد .

نظريه : او تعریف نظریه راچون فرهنگ دشوار می داند و می گوید: نظریه عبارت است از فرض یا منظومه ای از افکار که چیزی را- بویژه وقتی بر اصول عام مستقل از واقعیات متکی باشد – توضیح می دهد .پس نظریه ،چیزی بیش از توصیف یاتعمیم مسایل جهان تجربی است . نظریه، الگوها وادراکات مجرد و دارای ترتیب نظام مندانه است که درجهان واقع رخ می دهد ونظریه فرهنگی به منزله ادبیاتی تلقی می شود که در پی رشد ابزارهایی برای ماهیت فرهنگ وتبعات آن برای زندگی اجتماعی است (ص،18- 19) .

سه موضوع که در مباحث نظریه فرهنگی جنبه محوری دارند عبارتنداز:

  • محتوا  (نظریه ها)
  • دلالت های اجتماعی  ( نقش فرهنگ در همگرایی وناهمگرایی )
  • کنش ،عاملیت ،نفس (خویشتن ) رابطه فرد وفرهنگ

فصل یکم :  فرهنگ در نظریه اجتماعی کلاسیک

   کارل مارکس (1818 – 1883). شاگرد ومتاثر از هگل آلمانی که در نهایت از او بُرید و با فردریش انگلس همنوا شد دراندیشه مارکس، مسایلی چون زیر بنا و روبنا، شیوه تولید، مالکیت خصوصی، وسایل تولید و نظام روابط تولیدی وتقسیم جامعه به مالکان وکارگران مطرح هستندکه به عقیده وی به عنوان زیر بنا در جامعه صنعتی تلقی  می شوند و فرهنگ به عنوان روبنا و ثانویه فرض گردیده است .

فرهنگ در چنین جوامعی همچون ایدئولوژی حاکم عمل كرده و دارای خصلت های برجسته ای چون انعكاس دهنده منافع بورژوازی است و از روابط تولید نشات می گیرد . اجتناب ناپذیر تلقی شدن قرارداد و ساخت اجتماعی ( کار به ازاء دستمزد )  و ایجاد چشم اندازی تحریف شده و معوج از واقعیت می باشند . بر اساس نظریه مارکسیستی، اقتصاد، هم ایدئولوژی جمعی و هم رفتار فردی را با دقتی شبیه به کارعقربه ساعت هدایت می کند. از نظر مارکس، ایدئولوژی آگاهی کاذب ایجاد میکند . طرفداران مارکس جلوه های فرهنگی را بازتاب منافع طبقه حاکم می دانند و بدنبال افسون زدایی از دين هستند .

   مارکس در دوران مابعد هگلی  خود ، دیدگاه انسان گرایانه تری به دست می دهد که تاکید اصلی آن بر حیات ذهنی سوژه بود. وی در نوشته های بعدی خود از بیگانگی و ظهور کالا و کالا شدگی …صحبت می کند .قدرت عظیم اندیشه مارکس در توانایی ایجاد رابطه بین فرهنگ ،قدرت وحیات اقتصادی بر شیوه های نظام مند بوده است . مشکل  اساسی مارکس درعدم ارائه نظریه مستقل در مورد فرهنگ وگرایش شدید به جبر گرایی تقدیری بود .

    امیل دورکیم (1858- 1917)یهودی فرانسوي .در فلسفه وجامعه شناسی تحصیل وجامعه شناسی رادر فرانسه تثبیت کرد .وی در قرن بیستم به عنوان مبلغ و مدافع کارکرد گرایی و اثبات گرایی شناخته می شد .وی را از حامیان تحلیل فرهنگی می دانند .از نظر دورکیم، تقسیم کار باعث پدید آمدن امکانات تازه ای در زمینه آزادی وشادمانی فردی شد، اما به علت آنومی و پریشانی(ازهم گسیختگی اجتماعی )درست هدایت نشد.

دورکیم در کتاب های تقسیم کار وخودکشی براین عقیده است که واقعیات اجتماعی ( امور ذاتا مشترک ) برخواست خود مقدم می باشند .و این واقعیات با دیگر ویژگی های عینی جامعه، از قبیل سازمان اجتماعی، تمایز اجتماعی وتغییر اجتماعی مرتبط هستند .دورکیم همچنین معتقد است که احساسات و باورها مانند دیگر اوامر اجتماعی ،پاسخی به اشکال ونیازهای ساختاری اجتماعی اند که باید دراین شکل به شیوه ای عمل شود که حاصلش ایجاد نظم و همبستگی اجتماعی که به عنوان ” کارکرد گرایی”  شناخته می شود باشد.

دورکیم، دین را پدیده ای خاص و یا منحصر به فرد می دانست، در نتیجه، ترسیم او از فرهنگ به عنوان یک نیروی پویا و انگیزه ساز با فرهنگ به مثابه پاسخ به نیازهای اجتماعی متمایز است .دورکیم مدعی بود که همه  ادیان در حول تمایز امر لاهوتی وامر ناسوتی شکل می گیرند. وی معتقد بود، مجموعه باورها و نهادها در نظام های دینی با تمرکز بخشیدن به احساسات پراکنده دربین اعضای جامعه، هویت مشترک ایجاد می کنند و قدرت ایده ال و اعمال ملموسی نظیر انجام عبادات و آداب دینی آن را تکمیل می کند و با این اعمال، اذكار، اوراد و ادعیه، به ایجاد هیجان عاطفی جمعی و یا شور و غلیان دسته جمعی دست می زنند. او نتیجه گیری می كند که :

” انجام عبادات وآداب دینی و…پرستش خدایان،  باز سازی پیوندهای اجتماعی است و این امر با گرد همایی وتجمعات محقق می شود .”

    انتقادها به جامعه شناسی دورکیم: اختلاف وکشمکش های اجتماعی رابه حساب فرهنگ نمی گذارد . چشم اندازی که به تصویر می کشد سویه ایده الیستی دارد و بیشتر به نقش انسجام بخش فرهنگ توجه دارد اما درباره عوامل دیگر نظیر قدرت ،زور، منافع ، نیاز و…به عنوان متغیرهای کلیدی تاثیر گذار بر زندگی اجتماعی صحبت نمی کند .چشم انداز تکاملی او درباره جوامع صنعتی غالبا غلط وپیچیدگی جوامع سنتی را لحاظ نمی کند . به دلیل تاثیر پذیری از کارکرد گرایی، نوعی گرایش مکانیکی در کار های او وجود دارد که مربوط به جوامع سنتی است و این تناقض است .( ص  26 تا 32)

   ماکس وبر (1864-1920). تولد در خانواده ای مرفه و متعصب پروتستان در آلمان . تحصیلات در رشته تاریخ وحقوق و فلسفه. تا پايان عمر ازدواج نکرد . اگر چه از برجسته ترين رهبران فکری زمان خود بود ، ولي دارای یک نظریه کامل نظام مند نیست. بخش اعظم آثار او ماتریالیستی است ولی رگه هایی از اندیشه ایده الیستی در نوشته هایش وجود دارد.

   مهم ترین کانون نظریه فرهنگی او، درک او از کنش انسانی است .تفکر وی به نحوی قاطع، ملهم از هرمونوتیک آلمانی است که این خود ادامه تفکر تفکر ایده الیستی آلمانی کانت وهگل بود. کانت بین ذهن وعین تمایز قائل است وجسم رامحدود و ذهن را آزاد از قید و بند می دانست. مارکس جوان نیز دراین اندیشه سهیم بود اما بعدها حیات ذهنی و فرهنگی را ماتریالیستی توصیف کرد .

 وبر، برعکس ازفلسفه ایده الیستی الهام گرفت. وی تحت نگرش های هرمنوتیکی  ویلهلم دیلتای آلمانی مبنی برلحاظ نمودن درک انسان و تاثیرش برکنش و  بازتولید ارزش های مشترک فرهنگی و این که مطالعه زندگی انسان متعلق به علم روح است و نه علوم طبیعی قرار گرفت . وبر تمام تلاشش براین است که به تحلیل گران بگوید باید به پس زمینه ذهنی هر کنش انسانی توجه و آن را برملا کنید . کانون اندیشه وبر حول دوکنش دور می زند :

1-کنش مبتنی برارزش که محرک آن باورهاواهداف فرهنگی است

 2- کنش مبتنی برهدف که در نظریه فرهنگی به عنوان عقلانیت نیت مند ویا عقلانیت ابزاری نامیده می شود.

   بخش عمده ای از نظریه فرهنگی وبر درکتاب “اخلاق پروتستانی و روح سرمایه داری” انعکاس یافته است . وی براصل تقدیر محتوم در نزد پروتستان  های اولیه که مدعی بودند سرنوشت بشر در رفتن به بهشت و دوزخ از پیش از تولد مقرر شده است و آن ها نشانه های اقتصادی(ثروتمندي) را یکی از نشانه های خداوند برای این برتری می دیدند که دراخلاق پروتستان با سخت کوشی توام با انضباط بدست می آید . او ادیان و مذاهب را به این جها نی وآن جهانی تقسیم  و سنت یهودی – مسیحی و بویژه مذهب پروتستان را در رستگاری این جهان موفق می پنداشت ، زیرا آنها برگزیده خداوند هستند.

   تشابه وبر و دورکیم در توجه آن ها به دین به عنوان نقش محوری فرهنگ است و تفاوت در رویکرد وبر، تاکید بیشتر برمحتوای ذهنی و نظام های تجریدی ایمانی و اعتقادی است ، در حالی که دورکیم به عواطف غریزی و درونی انسان تقدم می دهد. دورکیم بر نقش محوری دین در دنیای معاصر امروز تاکید داشت ، در حالی که وبر از سرخوردگی بشر حرف می زند که با آغاز مدرنیته بشر به سمت تهی شدن از معنا پیش می رود . از نظر وبر، کنش مبتنی بر هدف ، جایگزین کنش مبتنی بر ارزش است و انسان ها در دام قفس آهنین بوروکراسی پوچ و عقلانیت بی معنا گرفتار شد ه اند .

   در نگاه وبر، سلطه و اقتدار مشروع در ساختار وسیع تر معنا می یابد .

 سه نوع اقتدار :

 1- سنتی(خاص جوامع کوچک و ما قبل صنعتی)

 2- اقتدار کاریزماتیک یا فرهمندانه(در جوامع تحت فشار، بحرانی وبی ثبات)

 3- اقتدار قانونی(در جوامع صنعتی وبوروکراتیک).

     تمایز بین شأن وطبقه .( برخلاف مارکس  که اعتقاد داشت طبقه، سازمان اجتماعی بوجود می آورد و طبقه موقعیت فرد در نظام اقتصادی را نشان می دهد)، وبر، شأن را نتیجه کنش و واکنش پیچیده افراد جامعه و الگوهای مشترک و واحد در جامعه می داند نظیر تحصیلات …

   تأکید وبر بر نقش عاملیت انسان و باور های دینی در زندگی انسان، فضایی برای استقلال فرهنگ ایجاد می کند، اما وي با مشاهده مدرنیته معتقد است فرهنگ روزی مهم بوده ولي الان در چنبره عقلانیت ابزاری گرفتار آمده است.

تاثیرات وبر بر آثار دیگران :

–                     شیلز تحت تاثیر اندیشه باور های دینی وبر قرار داشت .

–                     بحث ادراک و عاملیت انسانی او در ساختار کنش اجتماعی پارسونز اثر گذاشت .

–                     مطالعاتی که سویه فرار از نظریه طبقاتی  دارند به وبر گرایش دارند .

–                     از نظر وبر عقلانیت اجتماعی یکی از مؤلفه های مدرنیته و فرهنگ مدرن است .(ص،32 تا40)

گئورگ زیمل (1858- 1918). متولد برلن . برخلاف دورکیم، جامعه را محصول کنش و واکنش های بی وقفه افراد با یکدیگر می دانست. مشاهده تجربی در نظر او مقدم بر ساختمان الگوهای پیش ساخته و مسایل مفهومی است .به عقیده او ، باید به شیوه های متقابل انضمامی توجه کنیم و از جامعه الگوهای تجریدی نسازیم.

 نظریه فرهنگی وی تحت تاثیر نگرش های گوناگون به زندگی دوران مدرن است.«در دوران مدرن نفس ما آزاد تر شده ولی روابط مابیگانه تر. اقتصاد نتیجه کنش متقابل است که خصلت زندگی امروزین را شبیه به بیگانگی نموده. اقتصاد برمبادله مبتنی است نه بر تولید و پول جنبه ابزاری تر و ذاتأ محاسبه پذیرتری به تعاملات مامی بخشد.کسب پول می تواند فی نفسه به هدف تبدیل شود و در نتیجه، فردیت از زندگی ماحذف وجای خود رابه محاسبه داده است».

زیمل نگرشهای تجریدی به جامعه را مردود و برتعاملات انضمامی تاکید،که این خود تاثیر زیادی برفرهنگ داشته است وی نگاه انتقادی به مدرنیته دارد .( ص،40 تا44)

فصل دوم : فرهنگ ووحدت اجتماعی در آثار تالکت پارسونز

ويژگي هاي كار پارسونز :

  • تلاش در بیان روابط فرهنگ ، شخصیت وساختار اجتماعی با ارائه الگوهای تجریدی به صورت نظام مند .
  • از مدافعان مهم جامعه شناسی دورکیم و وبر
  • نماینده اصلی کارکردگرایی به عنوان یک اصل و الگوی ثابت ذهنی
  • شناخت کار او به اندیشيدن در فرهنگ کمک می کند .

  روش برخورد او با مسایل تجریدی بود و به قیاس واستنتاجات منطقی توجه داشت .جامعه را دارای نظم نسبی و رفتارها را تابع الگو می دانست. آثار مهم پارسونز:  ساختار کنش اجتماعی (1937) منبع مهمی برای جامعه شناسی فرهنگی .حملات او تحت عنوان عاملیت انسانی علیه الگوهای کنش عقلانی رویکرد مهم او به فرهنگ است .

   رويكردهاي مهم او:

 1- الگوهای رفتارگرا در روان شناسی که بر محرک و پاداش تأکید دارد

2- نظریه مبادله {تعامل}که معتقد است سود دهی روابط، انگیزه تعامل می شود

3- نظریه بازی یا مسابقه که زندگی اجتماعی رایک بازی دارای راهبرد ها، پاداش ها وجریمه ها می داند

4- الگوی انسان اقتصادی که درآن، انسانها به محاسبات عقلانی درباره منافع خود می پردازند .تمامي اين رویکردها مبين آن است که از انسان ها موجوداتی عقلانی ،حساب گر ، منفت طلب وفردگرا می سازد .«الگوی انسان اقتصادی عمیقأ مسأله ساز است و مدعیان آزادی انسان ها در چنبره معمای منفعت گرفتار اند ».

   پارسونز معتقد بود، آزادی و هدف مند بودن را تنها با درنظر گرفتن نقش فرهنگ می توان با هم جمع کرد وکنش انسان ها تحت هدایت آرمان ها و ادراکات عام است که خود موجب انگیزه داوطلبانه کنش می شود . او با تأثير از دورکیم، نقش اخلاق را در شکل گیری رفتار فردی توسط و جدان جمعی مورد توجه قرارداد. و از وبر مفهوم کنش مبتنی برعقلانیت ارزشی را به عاریت گرفت و در مرکز ساختار کنش اجتماعی ،الگوی کنش واحد قرار دارد .این یک الگوی سنخی آرمانی است ودارای پنج ویژگی است :

    1- غایات ( هدف کنش ) 2-  وسایل( آنچه کنش گر را به تکمیل کنش وامی دارد) 3-  شرایط(موقعیت ها و قید وبندهایی که کنش در محدوده آن به وقوع می پیوندد) 4- هنجارها(درک غایات و وسایل قابل قبول)  5- تلاش(کارکنش گر برای تکمیل عمل) .

    کارکرد مهم واحد کنش، ادغام عناصر مادی و ذهنی است . مهم ترین اقدام پارسونز در ساختار کنش اجتماعی تأکید برمحوریت نظم بخشیدن هنجاری به الگوهای کنش است .

   رویکرد سیتمی ازدیگر کارهای مهم وی است که درآن ، ساختار جامعه ، نقش فرهنگ درحفظ این ساختار ، و روابط الگومند فی مابین مؤلفه های گوناگون نظام اجتماعی در کانون توجه قرار دارد . او با بهره گیری از کار دورکیم که اجزا را باید بواسطه روابطی که باکل دارند توصیف کرد و جامعه ،کلیت نسبتأ ثابتی است، منطق کارکرگرایانه خود در نظریه سیستمی را توضیح می دهد . وی نظام اجتماعی راتشکیل شده از تعاملات مردم با یکدیگر می داند .

دراین  نظام، منابع و اهداف کمیاب وکنش عاملان شدید است و نظام اجتماعی باید ثبات را به وسیله نقش ها ایجاد نماید. وی به نقش نظام در نظریه خود توجه دارد و سه نظام را بر می شمرد :

1-    نظام اجتماعی(که باتعاملات مردم بایکدیگرشکل می گیرد)

2-      2- نظام شخصیتی (که از امیال مبتنی بر نیاز ساخته شده است ( فروید )

3-    نظام فرهنگی( که از ارتباط مردم با یکدیگر و هماهنگی کنش ها ودرنتیجه نظامی از توقعات و نقش ها ساخته می شود) وي فرهنگ را یک سیستم  می بیند و سه قلمرو برای نظام فرهنگی قائل است :

  • قلمرو نهاد های شناختی  ( درارتباط با جهان خارج و نمادها مطرح است )
  • نهادهای بیانی مثل موسیقی و هنرکه در ارتباط بامسایل عاطفی به کار می رود( زیبایی شناختی )
  • معیارها و هنجارهای اخلاقی(درست یاغلط بودن کنش ها ،کنش های انضمامی ).

طبق نظر وی، توافق برسر ارزش های مشترک در قلب نظام اجتماعی جای دارد .اگر چه او از استقلال نظام های اجتماعی، فرهنگی وشخصیتی حرف می زند، ولی اهمیت نظام فرهنگی نزد او بیشتر است .پارسونز واسملسر جامعه را با چهار خرده سیستم متفاوت با کارکردهای خاص به تصویر می کشند(مدل AGIL)

  • A” ADAPTATION” سازگاری و انطباق( با محیط جهان مادی یعنی اقتصاد)
  • G” GOAL ATTAINMENT ”  تحقق هدف (نقش محوری سیاست و رهبری)
  • I    “INTEGRATION ” ادغام و یکپارچگی(اشاره به نظم و نهادهای اجتماعی)
  • L ” LATENT PATTERN  OF MAINTENANCE AND TENSION  MANAGEMENT                     به معنای الگوی پنهان حفظ نظم ومدیریت تنش، نهادهای مربوط به تولید ارزش های فرهنگی ،حفظ همبستگی وجامعه پذیری مانند خرده نظام هایی نظیر کلیسا ، مدارس وخانواده . از ویژگی های مهم الگوی” آجیل” ، قابلیت تحلیل در سطوح گوناگون است .کارکرد خرده سیستم ها مبادله و تسهیل بده بستان ها است .(ص،54 تا57)

دیدگاه وی درارتباط با قدرت: قدرت نه تنها در اختیار افراد و حاکمیت، که در نظام ها توزيع شده است و جامعه را قادر به انجام وظایفش می کند . فوکو نیز چنین نظری دارد اما تأکید وی برخرده سیستم فرهنگ است که اهداف غایی را معین و ثبات در جامعه حفظ می نماید .وی از زیست شناسی نیز الگوی سایبرنتیک را وام می گیرد و بر این اساس فرهنگ به منزله یک دستگاه کنترل عمل می کند .

ترجیحات پارسونز : وی در برابر تونیس که جوامع را به سنتی ومدرن و دورکیم که میان همبستگی مکانیکی وارگانیکی و وبر که جوامع رابراساس سه نوع اقتدار سنتی ، فرهمندانه و بوروکراتیک تقسیم می کرد، جوامع را براساس نوع گزینش هایی که انجام می دهند تقسيم کرد .

  • خاص گرایی در برابر عام گرایی  (آیا ارتباط بامردم براساس مناسبات است یامقولات مجرد مانند انصاف .
  • عاطفی بودن دربرابرخنثی بودن(کنش ناشی از احساس است یا عقلانی است)
  • جمع گرایی دربرابرفردگرایی(منافع فرد یا منافع سازمان)
  • همه گیر بودن در مقابل خاص بودگی( ارزیابی هامنطق دارد یا جزء  به جزء است)
  • تکیه برنسبت هادر مقابل تکیه بر دستاوردها(کسب موفقیت ها براساس نسب است یا دستاوردها) .(ص،57 تا58)

وی انتخاب الگوهای ارزشی راتصادفی نمی داند و می گوید هرچه نظام فرهنگی تجریدی تر، انعطاف پذیرتر و همه گیرتر شوند ، ادغام ویکپارچگی اجتماعی بهتر صورت می گیرد .او قانون را امری مجرد که همه در قبال فرمانروایی آن سهیم هستند می داند و از ترجیحات مدرنیته ، تکیه بر دستاوردها مثبت می داند . وی میان الگوهای  جوامع مدرن نیز تفاوت قائل می شود نظیر آمریکا که به فرد گرایی دلبستگی بیشتری دارد .

ویژگی های نظریه فرهنگی پارسونز :

  • برپایه مطالعه آثارکلاسیک است .
  • نظام مند و وحدت بخش است .
  • فرهنگ را با استدلال منطقی، جزئی از نظام مدرنیته می داند، برخلاف کسانی که مدعی اند تحریف صورت گرفته است .
  • ارائه نظریه چند بعدی دربرابر انحراف ها ی ایده الیستی که به تحلیل فرهنگ لطمه می زد .
  • با محوریت فرهنگ و طرح کنش واحد و نظریه نقش الگویی از پیوند عاملیت و فرهنگ ارائه می دهد.
  • نشان دادن ارزش ها از طریق جامعه بر نشان دادن آن از طریق الگوهای ارزشی عام ترجیح دارد.
  • الگوی پارسونزی فرهنگ بسیار مجرد است و لذا توان لازم برای یک توضیح جانانه را ندارد .
  • می گویند پارسونز از دخالت فرهنگ در جامعه  زیاده روی کرده است (تعامل گرایان وپدیده شناسان )
  • پست مدرن ها و نظریه انتقادی از شیفتگی وی نسبت به مدرنیته متعجب اند .(ص،60- 63)

پاسخ های متفاوتی ازسوی طرفداران وی به منتقدین داده شده است ولی اسمیت می گوید نه پارسونز و نه منتقدانش به قدر کافی فرهنگی نیستند .کارکردگرایی جدید، از جمله الکساندر معتقدند به جاي انتقادات از او ، به نكات مثبت در نظريه هاي او توجه شود ، ازجمله نظریه سیستم ها ، كه مورد توجه افرادی نظیر هابر ماس قرارگرفت و خط سیر دوم بیش تر با فرهنگ ،عاملیت  و…مورد توجه هرمونتیک ها و ساختارگرایی قرار دارد. (ص،45 تا66)

فصل سوم : فرهنگ به منزله ایدئولوژی در مارکسیسم غربی

   نکته  :خصلت بارز اندیشه مارکس، نوعی انحراف ماتریالیستی و در نهایت بی اهمیت شمردن فرهنگ و آن رامحصول زیر بنایی چون اقتصاد دانستن بود . مارکسیست های غربی (قرن بیستمی ) بدنبال واکنش علیه این بخش از آثار او هستند با این ویژگی ها :

  • برای فرهنگ نقش مستقل و فعال که قادر به کمک به حفظ نظم سرمایه داری است ، قائلند.
  • دغدغه اساسی آن ها این بود که چرا در نظام سرمایه داری انقلاب رخ نداد .( باتاکید برنقش ایدئولوژی طبقه کارگر).
  • برخلاف سنت ماتریالیستی تاریخی ، به یک نوع سنت اومانیستی معتقدند.

   گئورگ لوکاچ (1885-  1971). مجارستانی و از شاگردان زیمل و وبر. وابستگی شدید به آرای مارکس درباره پرستش کالا و بیگانگی. وی دراثر معروف خود به نام تاریخ واگاهی طبقاتی ( 1918- 1930) راه های استعمار و ابعاد زندگی اجتماعی بدست سرمایه داری را توضیح و مدعی است که روابط کالایی، عامل فقر جهان و تهی کننده آن از معانی اصیل و راستین است و در نتیجه تبدیل کار انسانی به کالا موجب انسانیت زدایی شده است. بنابراین، اندیشه وی باکالایی شدن جهان اجتماعی پیوند دارد. وي آگاهی طبقه کارگر را لازمه خودآگاهی انتقادی و شناخت ایدئولوژی سرمایه داری مي داند.(ص،68تا70)

 

   آنتونیوگرامشی (1891- 1937) . كمونيست ايتاليايي.  وی به دو بخش اندیشه مارکس یعنی بی اعتنایی به سیاست و بی اعتنایی به فرهنگ توجه کرده و علت تاخیر و یا عدم وقوع انقلاب را در بی توجهی به این دو می داند .گرامشی بین سیاست، فرهنگ واستراتژی سوسیالستی پیوند می زند و در یادداشت های زندان خود اشاره دارد که حاکمیت تنها در قلمروی اقتصادی ریشه ندارد.

وی مدعی است، همه شرایط، از جمله اقتصاد سرمایه داری پیشرفته ي دچار بحران ،یک پرولتاریای بزرگ و.. درایتالیا وجود داشت ، اما چرا انقلاب نشد؟. مفهوم کلیدی اندیشه او هژمونی است که به توان دولت و طبقه حاکم در نظم دادن و هدایت باورها در جامعه مدنی مؤثر است و آن بُن مایه های فرهنگی غالبی هستند که نابرابری و بی عدالتی را شدت می بخشند.

   گرامشی بر نقش محوری روشنفکران ارگانیک درترویج باورهای هژمونیک که همان کشیش ها، روزنامه نگاران و…است ،تأکید دارد .وی بدنبال ائتلاف این هژمونی برای تولید آگاهی انقلابی است وآن جبهه همبستگی است که درتقابل با جبهه حاکم شکل می گیرد . وی بیشتر بر جاذبه یک ایدئولوژی پوپولیستی متکی بود که توده عوام را مخاطب قرار می داد.کار وی در مقابل گرایش جبرگرایانه مارکسیستی مهم بود . ایده اصلی وی در عرصه اندیشه فرهنگی این است که به جای تمرکز برمحتوای فرهنگ به نقش فرهنگ وعملیات آن می اندیشد .وی فرهنگ رادر ساختارهای انضمامی می بیند .( ص، 70- 74)

  

   مکتب فرانکفورت . عنوان گروهی از روشنفکران آلمانی زبان که با انجمن پژوهشهای اجتماعی فرانکفورت همکاری داشتند . تاسیس در1920. این ها به مکتب انتقادی نیز ملقب و منتقد عقلانیت رسمی، بوروکراسی ،مصرف گرایی، صنایع فرهنگی مدرنیته ونظام سرمایه داری بودند. اشتراکات دیگر آن ها :

–                     پرداختن به تاثیر فناوری بر زندگی اجتماعی، بویژه در باز تولید فرهنگی

–                     پرداختن به تاثیر فرهنگ مردمی بر توده مردم .

–                     توجه به شکل گیری جنسیتی و شخصیتی بشر(متاثر از فروید ).

–                     دغدغه شناخت شرایطی که درآن ،آگاهی انسان یا تکه تکه است و یا می تواند از عهده درک کلیت برآید . ( ادراکی نو مارکسیتی از جهان )

چهره های معروف این مکتب :

     والتر بنیامین(1892- 1940).  اثر وي با عنوان ” اثر هنری در عصر باز تولید مکانیکی ”  با تاثیر پذیری از نظريه ازخود بیگانگی و پراکسیس مارکس معروف است .او نشان می دهد که با برآمدن سرمایه داری صنعتی، محصولات فرهنگی از طریق  بافت های سرشار از معنا تولید می شود . این آثار، محصولات  اندام وار ( ارگانیک )روابط اجتماعی هستند وکاراکتری قدسی و معنوی به آن ها نسبت داده می شود و ممکن است مورد پرستش قرار گیرند و آن چه که در عصر باز تولید مکانیکی به قهقرا می رود و ناپدید می شود، هاله ي اثر هنری است.

پس، فناوری” هاله مندی” را ازمحصولات فرهنگی زدوده و درنتیجه، پیش پا افتاده و استاندارد می شوند. مطالعه وی پیرامون مراکز مصرف، رفتار مصرف کننده و شکل شهر نشینی بسیار مهم است. حرف اصلی بنیامین: شهر در جهان سرمایه داری جایی است که در آن غریبه ها، کالا ها و ظواهر، به صورت بخش کانونی فعالیت و ذهنیت به شیوه های تازه و حیرت آوری در می آیند.( مانند پرسه زنی )بنیامین بر رابطه پرسه زن وشکل های ساخته وپرداخته سرمایه داری تأکید می کند. این بحث ها بر چگونگي گذران اوقات فراغت ومصرف نیز تاثير گذاشت. ( ص،76 تا80)

 

    تئودور آدرنو وماکس هورکهایمر .بحث هایي درباره صنایع فرهنگی و نقد فرهنگ توده و همچنین متن اصلی دیالکتیک روشنگری که مانند سدی استوار در برابر فرهنگ فراغت و تفریح توده وار سرمایه داری مصرف گرا قد علم کرده است از آثار مهم آنها است .در دیالکتیک روشنگری، آنها نشان می دهند که این پروژه به بن بست رسیده و به جای آن که روشنگری جامعه ای هوشمند و همه جانبه ایجاد کند، جهانی سخت گیرانه، بوروکراتیک، فناورانه و ایدئولوژیک ایجاد کرده که آزادی را محدود ویک جامعه توده وار ومنفعل ايجاد و پايه هاي قدرت نيز محكم تر شده. آنها از صنعت فرهنگی آمیخته با عقلانیت رسمی وبری و نقش رسانه ها در آن صحبت می کنند .( بنگاه هایی نظیر متروگلدوین مایر،فوکس قرن بیستم وبنگاه سخن پراکنی آمریکا”rca”…)ونمونه امروزین آن دیسنی ، سونی پیکچرز، تایم وارنر و بنگاه خبر پراکنی روپرت مردوخ می باشد .

   حاصل اين خط تولید، محصولات کلیشه ای، فرمولی و نهایتا تهی از معانی اصیل است و لذا  صنعت فرهنگی، ایفاگر بازتولید سرمایه داری است و مصرف کنندگان آن بی خاصیت و از انتقاد بی بهره خواهند بود. صنایع فرهنگی، انسان هایی شبیه به مردگان متحرک ایجاد و ایدئولوژی سرمایه داری را اشاعه و در نهایت فرهنگی سطحی ،مبتذل ، دستکاری شده و زیانبخش باز تولید می کند . (ص، 80 تا83)

    یورگن هابرماس . از اعضا متاخر مکتب فرانكفورت و منتقد سرمایه داری وخِرد ابزاری . سرمایه داری وعقل ابزاری را قوایی فرساینده و مانع هدف رهایی بخشی می داند. وی در رساله دکترای خود به عنوان عرصه عمومی ( شهروندان وعرصه غیر دولتی حیات اجتماعی)که  مؤلفه های آن بحث وگفتگو و جنب وجوش مدنی است، تاثیر گذاری بر سیاست های رسمی را نشان می دهد . الگوی وی عرصه عمومی قرن 18بود که در قرن 19جای خود را به اجتماع بورژوازی داده است .وی معتقد است، در دوران معاصر عرصه عمومی ناپدید وعقلانیت ابزاری بر عقلانیت فرهنگی سایه انداخته است.

   وی با حمله به پوزیتیویسم، مدعی است که تنها علوم اجتماعی انتقادی، قابلیت آن را دارند تا جست وجوی معرفت را با ادراک ژرفی در این باره در آمیزند.« منافع انسانی در به حداکثر رساندن آزادی از طریق عملی ساختن تغییرات بنیادی اجتماعی است» .

   نظریه کنش ارتباطی  : وی دراین بحث به افرادی چون مارکس ، وبر، دورکیم ،پارسونز و مید استناد می کند .هابرماس با تجربه آدرنو وهورکهایمر که پروژه روشنگری را به بن بست رسیده می دانستند، معتقد است: این پروژه می تواند خِرد رانجات دهد، به شرطی که به شیوه نو تعریف شود .از نظر او، رشد مدرنیته از طریق خطا صورت گرفته و لذا باید مفهوم عقلانیت ارتباطی راجایگزین عقلانیت رسمی کنیم، چون تحریفی در آن صورت نگرفته است .وی به صورت وسیع از ” جهان نظام و زیست جهان ” صحبت می کند. نظام (دولت ،سرمایه داری وسازمان های عریض وطویل بوروکراتیک یا سرمایه داری) و زیست جهان ( همبستگی، تماس رو در رو، خانواده، اجتماع و تعهدات محکم ارزشی).وی با بهره گیری از مدل آجیل پارسونز او را در توضیح این وضعیت نارسا می داند و برخلاف بحث خرده نظام های پارسونز معتقد است که ” رسانه مبادله ” جهان نظام (پول وقدرت)، موقعیت برتر یافته، جلوی عقلانیت ارتباطی راستین راگرفته وکم کم با تجاوز به حوزه های اخلاق ،عاطفه و ارزش هاي بازیگران اصلی زیست جهان شده وعرصه عمومی رانابود می نمایند. وي سپس نتيجه مي گيرد: راهی جز رهایی از عقلانیت ابزاری و بوروکراتیک نیست و پاسخ این امر در عقلانیت ارتباطی است و آن عبارت است از گفت وگوی روشن ، باز ، شرافتمندانه و آگاهانه بین افراد، گفت وگویی که از قیود تحریف کننده ایدئولوژی و قدرت رها باشد .

   منتقدین وی :  فوکواز مکتب مابعد ساختارگرا می گوید: آیالازم است روشنگری نجات یابد ؟ عده ای به آرمان شهری او منتقدند . فمينیست ها معتقدند وی عرصه خانواده را آرمانی می کند، در حالی که باید از سرکوب پدر سالارانه حرف می زد. (ص، 83 تا89)

  

   لویی آلتوسر : وی به طور قاطع اومانیسم وفردگرایی را برابر می شمرد وآن دو را از معضلات بورژوازی می داند .وی از جهت علمی تلاش می کند چون لوی استروس اجزاء را در ارتباط با کل بحث کند وهر دو خود را ملزم به تحلیل های عینی می دانند وسخت در سیستم ها نظریه پردازی می کنند.تفاوت مهم آن دو این بود که مدل های فرهنگی استروس به سبب طرد مارکسیسم ،مبنایی محکم برای تئوریزه کردن فرهنگ ارائه می دهد .درحالی که کا رآلتوسر دوپهلو است وابهام دارد .امابرخی درک وی رابدلیل پیوندهای نزدیک بین ساختاراجتماعی ،قدرت وفرهنگ بر استروس ترجیح می دهند .آلتوسر با مطالعه آثار متاخر مارکس و ارائه مدل ساختاری از جامعه ، به فرهنگ وسیاست نقشی مستقل می دهد. اوتاکید می کند، جامعه از زیربنای اقتصادی (شیوه تولید ، وسایل تولید و..) و روبنا که از ساختارسیاسی وقضایی وقانونی تشکیل شده و کارکرد روبنا کمک به بازتولید سرمایه داری است .کار دولت ونظام قانونی سرکوب کارگر و کار نظام ایدئولوژیک تامین مشروعیت برای سرمایه داری است . از نظر وی، روبنا دارای استقلال نسبی است(که منظورش روشن نیست) . ازجمله ویژگی های اوتوجه به نقش دولت در حیات فرهنگی است . وی می گوید، دولت برای باز تولید سرمایه داری دو نوع نظام ایجاد می کند: 1- نظام سرکوب دولتی 2- نظام ایدئولوژیکی دولتي(تبلیغ وایجاد توهمات درباره ماهیت سازمان جامعه)، لذا  بر روی مفاهیم  بازتولید ایدئولوژیکی دولت تاكيد دارد.  به نظر وی، ایدئولوژی بین اشخاص و شرایط واقعی زندگی رابطه ای تخیلی برقرارمی کند، یعنی رابطه وهمی با نظام سرمایه داری . لذا همه ایدئولوژی ها کارکردشان تبدیل افراد عادی به سوژه هاست . وی را به خاطر افکار ساختارمندش در مورد فرهنگ و استقلال فرهنگی در چارچوب مارکسیت ستوده اند، اما تامپسون می گوید:کار وی بیش از حد تجریدی است و از مسایل انضمامی طفره رفته است، او استاد بازی با کلمات بوده و نوآوری اصیل نداشته است، نگاه بيش از حد دترمينيستي به فرایند اجتماعی داشته  و بینش او از حیات اجتماعی، توان بشر را از رسیدن و برخورداری از خلاقیت به خصوص برای ساختن تاریخ انكار می کند . (ص89 تا97)

فصل چهارم

فرهنگ به منزله کنش در کنش متقابل نمادین ،پدیدارشناسی، و روش شناسی مردمی

نظریه هایی که دراین فصل مطرح می شود درسطح خُرد است ولی برخلاف گذشته تحلیل خرد وکلان مکمل یکدیگر بوده وناسازگاری ندارند.شباهت نظریه های خُرد عبارتند از :

  • برخورد های رو در رو بین عاملان، ویژگی محوری زندگی اجتماعی است .
  • مردم خلاق ،مستعد ودانش پذیرند .
  • نظم اجتماعی از توفیق عملی عاملانی سرچشمه می گیرد که قادر به هدایت برخوردها هستند .
  • مطالعه عمل جامعه نیاز به روش شناسی تفسیری دارد .

  

     هربرت بلومر . براین باوراست که مردم با هم و با اشیا، بر مبنای معانی مشترک رابطه برقرار می کنند. وی می گوید: نقطه کانونی درک کنش چگونگی ایجاد و استعمال معانی از سوی مردم است، یعنی خلاقیت کنش گران ، نه اینکه فرهنگ چگونه می تواند الگوهای کنش را نشان دهد و از نظر تحلیلی متمایز باشد .

  

    اروینگ گافمن. نظریه پرداز مستعد در زمینه زندگی اجتماعی. وی کنش اجتماعی را در اثر خود به نام “نمایش  خویشتن ” در زندگی روزمره با استفاده از استعاره تآتری ( شبیه نمایشنامه) نشان می دهد. درحالی که پارسونز می گوید برخی عاملان ،برخی نقش های درونی شده رامحبوس می کنندوجلوی ظهورش رامی گیرند، درنگرش گافمن؛ عاملان، به ایفای آن نقش ها می پردازند .وی برفاصله نقش تاکید می کند و می نویسد: هنگامی که مردم با یکدیگر در تعامل اند ،هر یک ناگزیراند که هم مخاطب باشند وهم کنش گر .حتی فضا ممکن است که عامل باشد .وی به نقش کنش گران حتی در پشت صحنه نیز اشاره دارد . از نظر وی خطری که این نظر را تهدید می کند،تصنعی ونمایشی دیدن رفتار های مردم است، به گونه ای که مردم بیرون از فرهنگ ایستاده باشند ، در حالی که فرهنگ امری است که به عنوان یک نیروی ژرف و برانگیزنده عمل، در درون خویشتن جای دارد وامری درونی شونده است .گافمن در کتاب آسایشگاه های روانی نیز به خویشتن آدمیان در زمینه کنش متقابل توجه دارد .بیمارستان های روانی ،صومعه ها ،ارتش ،زندان ها ،یتیم خانه ها و… مکان هایی هستند که در آن خویشتن های وارد شوندگان را تغییر می دهند . تازه واردها به محض ورود مورد نظامی از القائات قرار می گیرند تا همرنگ دیگران شوند . وی در اثر ” آیین کنش متقابل ”  براین باور است که بخش اعظم زندگی اجتماعی روزمره عبارت است از خرده تبادلات آیینی، مثل تعارفات وتهنیت ها ( نگاه دورکیمی ) . وی ظاهر سازی را نوعی همدردی می داند که اشخاص می کوشند ظاهر را در تعاملات ،بارفتار کردن به شیوه هایی حفظ  کنند كه متناسب با توقعات اجتماعی باشد .

   جنبه های مثبت کار گافمن :  شیوه های به کارگیری کنش متقابل ، تمرکز بر پیوندهای میان کنش ،معنا ،و” خویشتن ” ، درک او از نقش بنیادین کنش و فعالیت نشانه ای رد تعامل اجتماعی ، تمرکز  بر جنبه های آئینی زندگی اجتماعی .

    مشکلا ت مربوط به دید گاه های وی : تاکید برفاصله نقش و رفتار و محاسبه گری ، یعنی از نظر فرهنگی کنش خالی از ادراک. به طور مثال، او کلیسا را صحنه ای برای نمایش می دید که از درک قدرت فرهنگ در انگیزه دادن به کنش گران وتاسیس ساختارهای نیرومند عواطف و تعهدات درونی خبری نیست. در رویکرد او به فرهنگ، پیشرفتی به چشم نمی خورد . قابلیت تعمیم در نظریه او وجود ندارد، به جای تاکید بر روش ساختار مند، برداستان ها وحکایت ها تاكيد می کند .به نقش قدرت در کنش اعتنایی نشده است .

    نظریه برچسب زدن : این نظریه براین است که افکار و مقاصد در باره نفوس، نقش کلیدی در زندگی اجتماعی دارد. هسته مرکزی این نظریه این است که چیزی به نام انحراف فی نفسه وجود ندارد و انحراف برچسبی است که با موفقیت به منحرف زده می شود .

   پدیدار شناسی : چهره های مهم وسرشناس این حوزه دکارت ،هاید گر، هوسرل ومرلوپونتی هستند . بدنبال فهم ما ازتجربه های آگاهانه هستند و روش ها ی پرسیدن. مشهورترین این فوت و فن ها، اپوخه کردن است که ادموندهوسرل مبدع آن است .فکر اصلی او این است که تجربه را تقطیع کند تا دریابد که عناصر تشکیل دنده اش چه می تواند باشد .وی با اين روش بدنبال تفکیک مراحل برای فهم و دریافت جزئیات ظریف است .شوتز نیز با بحث سنخ شناسی بدنبال طبقه بندی تجارب بدست آمده درگروه های مختلف بود. شوتز اعتقاد داشت که تعاملات ما بادیگران در اکثر موارد این فرض را پدید می آورد که آنها جهان را به همان شیوه ما می بینند .

    روش شناسی مردمی : هارولد گارفینکل ،پایه گذار روش مردم شناسی و تحت تاثیر کارهای شوتز .وی با آشنایی با پارسونز ،خواهان نظریه ای بودکه محوریت کنش اجتماعی و عاملان هوشمند را برای حفظ نظم اجتماعی بپذیرد .وی برخلاف پارسونز مدعی بود که نظم اجتماعی، درزمینه های  مشخص و به عنوا ن حاصل کنش و دستاوردهای کنش گران به ظهور می رسد .مدل وی کمابیش شناختی بود .به عقیده او، مردم ناگزیراند به فهم و معنا کردن جهان و درک یکدیگر یکسره ادامه دهند و به فعالیت هایی باهدف درک و فهم یکدیگر دست زنند. قابل توجه ترین ویژگی کارهای گارفینکل عبارتند از:

  • محاسبه پذیری . مردم باید به گونه ای رفتار کنندکه قابل محاسبه باشد .
  • تبصره ” غیره ” .یعنی جامعه را می توان با قواعد به حاکمیت در آورد، اما قواعد، پوشش دهنده همه اوضاع وشرایط نیست .
  • روش مستند . اعضا، چارچوب های منسجم را از سرنخ های کوچک استخراج می کنند .
  • شاخص مندی .معنا ، بستگی به شرایط خاص دارد .
  • تخصص گرایی .راهی که مردم معرفت را از یک زمینه به زمینه دیگر اعمال می کنند.

 

    هاروی ساکس . روش شناس مردمی نیز برای زبان در زندگی روزمره اهمیت بسیاری قایل بود ومکالمات را وابسته به شرایط خاص می دانست، چراکه فقط در شرایط خاص، معنا دارند . وی معتقد بود که باز تولید نظم اجتماعی در گفت وگو به نحوی اجتناب پذیر سازمانی متوالی دارد .

   ارزیابی روش شناسی مردمی وپدیده شناسی

   سهم روش شناسی مردمی وپدیده شناسی، در بدنه اصلی جریان نظریه فرهنگی غیر مستقیم بوده است. استدلالات آنها بیشتر حول نقش عامل در حفظ نظم اجتماعی بوده است. آنها زندگی روزمره رابه عنوان یک عرصه کلیدی پژوهش معرفی کردند و فرهنگ را وجه گریز ناپذیری از زندگی می دانند. بُعد منفی آنها این است که اندیشه های مربوط به قدرت در این جا بسط نیافته ویا اصلاً وجود ندارد. اکراه دارند ازاینکه فرهنگ را خارج  از اعمال ملموس ببینند .از نظر آنها فرهنگ ،نظام مجزا و مستقلی را تشکیل نمی دهد . با این همه اگر کسی بخواهد تعریف گسترده تری از فرهنگ به عنوان نقش معنا در نظر بگیرد، این روش کمک شایانی به او می کند .

    سه خصیصه نظریه های خرد : 1- در ارتباط عاملیت و معنا،پیشرفت قابل ملاحظه ای صورت گرفته است 2- اگر بدنبال الگویی می گردید تا شمارا یاری دهد که  جنبه های عمیقا ً معنادار نمادین و هرمنوتیکی فرهنگی رابیابید، باید درجای دیگر بدنبال آن باشید  3- رویکردهای دیگر نسبت به فرهنگ نوعاً  دارای یک مدل جنبی وکمکی از ساختار اجتماعی هستند ،در حالی که در رویکرد خرد این ضعف وجود دارد .( ص، 98 تا122)

فصل پنجم  : دورکیمی ها : آداب ،طبقه بندی ،وامر مقدس

افکار دورکیم درباب همبستگی، آداب، دین، و نمادگرایی، وی را به عنوان یکی از آغازگران مهم نظریه معاصر فرهنگی مشخص می کند .

    نظریات نیمه نخست قرن بیستم

   مارسل موس . دراثری به نام رساله، درباره بخشش و شکل کهنه مبادله، اهمیت محوری تبادل هدیه درجامعه بدوی رابررسی می کند .این عمل می تواند شامل دادن پیشکش ،تهیه و برپایی ضیافت هایی  برای دیگران وحتی قربانی کردن باشد .وی با اقتباس از دورکیم، هدیه دادن را واقعیتی اجتماعی می داند .موس تبادل هدیه را ناشی از یک سلسله انتظارات هنجاری می دانست که از نگاه اشخاص شرکت کننده دراین نوع مبادلات بدیهی شمرده می شود. او اشاره دارد به اینکه هدیه دادن در درون خود نوعی قدرت جادویی دارد، به علاوه یک معنای نیرومند تکلیف و تعهد را نیز در بردارد .این نکات، هدیه  دادن را از تجارت کالایی متفاوت می کند. این تفاوت چندین وجه دارد از جمله وظیفه دادن ،گرفتن ،تلافی کردن ،تفاوت در هدیه مقابل،تاخير در دادن هدیه مقابل …. . وی براین اعتقاد بود که چنین هدیه دادن هایی هنوز با روح فساد انگیز تجارت، صحنه حیات اجتماع را کاملا ً مورد تاخت تاز قرار نداده است. موس به دو ساز وکار اصلی هدیه دادن توجه داشت:1-حفظ حیثیت رهبران ودست اندر کاران سیاسي 2- پیشگیری از جنگ ، حفظ همبستگی وهمزیستی مسالمت آمیز، تحکیم بنیان صلح وثبات اجتماعی. اينها اثراتش غیر مستقیم تر و عملکردش در سطح نظام اجتماعی صورت می گرفت. برجسته سازی نقش هدیه در زندگی اجتماعی و ورود اندیشه هایی در ارتباط با مبادله در نظریه های فرهنگی و جایگاهی برای مطالعات کارهای داوطلبانه و..از اهمیت کتاب موس می باشد .طبقه بندی بدوی، از دیگر کارهای مهم اوست از زمان ومکان گرفته تاسنخ های اشخاص وانواع حیوانات و…. دورکیم وموس استدلال می کردند که سازمان یک جامعه بر نحوه بینش مردم و چگونگی طبقه بندی آنها از جهان اطراف اثر می گذارد .این دو بر ماهیت معنوی وعاطفی طبقه بندی ها تاکید دارند و آن طبقه بندی  را ممارست ذهنی نمی دانند بلکه بر اهمیت ابعاد هنجاری و دینی آن تاکید دارند . آن دو می نویسند: چیزها در درجه نخست، مقدس یا خاکی، پاک یا آلوده ، دوست یادشمن، پسندیده یا ناپسند و.. هستند و این ارزش عاطفی است که در مربوط بودن ونبودن آن صحبت می کند .این رویکرد تاکید برحیات دینی، شالوده کارهای بعدی از جمله کار داگلاس در خصوص پاکی و آلودگی در طبقه بندی نظام هااست . تاکید بر خصایلی از فرهنگ که از نظر عاطفی ،پرشور وسرشا راز معنا هستند ،یکی از عناصر رویکرد دورکیمی است .

  

   موریس هالبواکس . معروفترین اثرش درموضوع حافظه جمعی است.وی این نظریه خود را در راستای کارهای دورکیم می داند وعقیده دارد، حافظه جمعی حفظ اتصال جامعه است.داستان قهرمانان، رویداد های حماسی و اصل و منشا گروه ها،منبع همبستگی عاطفی وذهنی مردم است و حافظه جمعی پیوسته درحال نو شدن و تغییر شکل است واین فرایند با گذر هر نسل، شکل تازه به خود می گیرد . وی، دین را شکلی از حافظه جمعی می داند  که به شکل های مختلف باز تولید می شوند .درک وی از تقابل های میان تاریخ ، دین ، سیاست و اسطوره ، با وجود حذف گرایش های کارکردگرایانه، تاثیری فزاینده بر نظریه فرهنگی در دهه های اخیر داشته است .

 

   روبرت هرتز.  ازشاگردان دورکیم در اثر خود با عنوان مرگ و دست راست ادعاکرد که پاره ای از امور جهان شمول وجود دارند که هریک از آنها دارای نماد گرایی خاص خود است .دست راست با حیات ،حقیقت ،زیبایی ،فضیلت ،خورشید طالع وجنس مذکر پیوند دارند .صرف نظر از درستی یا نادرستی این بحث ،اهمیت کار او در نظام های طبقه بندی است .

   سلستن بوگله. دراثر خود به نام نظام کاست، تحلیل فرهنگی مهمی از نظام لایه بندی هِندي ارائه داده است . وی، بر دینی بودن این نظام تاکید دارد و نشان داده است که متمایز کردن پاک از ناپاک، چگونه و از چه راه هایی دارای اهمیت بنیادی در اعمال آئینی و سازمان اجتماعی هندو به حساب می آید .وی این طبقه بندی رافرهنگی می داند نه اقتصادی .(این ایده جایگزین دریافت های مارکسیستی ازطبقه می شود).

 

   ژرژ باتای فرانسوی به تاسی ازدورکیم در دغدغه های رنگارنگ خود بر وجود امر مقدس وعرفانی درتجربه بشر تاکید و به طبقه بندی از امور انحرافی وکثیف از یک سو و امورمقدس و استعلایی از سوی دیگر می پردازد .توجه باتای به عوالم جنسی وجسم و زیاده روی در پرداختن به این امور ،همچنین سبک فاش گویانه و هذیان آلود وی با اقبال نویسندگانی چون بارت ،کریستوا ،ودریدا روبرو شده است .

    در دهه های 1930و 1940نفوذ دورکیم بین المللی شد و پارسونز دریافت های هنجاری وی را شالوده مدل های کارکردگرایی ساختاری خود از جامعه و ادراک های متکثر از کنش بشری قرارداد . رادکلیف براون مردم شناس انگلیسی با تاكيد بر تقسیم کار دورکیم اصرار داشت که بین احساسات وسازمان اجتماعی، رابطه متناظر برقرار کند .وی از تعادل اجتماعی و ثبات نظام اجتماعی دورکیم زیاد بهره گرفت .پریچاد دردهه 1950دراثر خود به نام دین بدوی با استفاده از دورکیم مدعی شد که مطالعه وتفسیر دین به طور مستقل و بر اساس الزامات خود دین اهمیت دارد .وی وظیفه مردم شناسي را کوشش برای درک منطق و معانی نظام های اعتقادی می داند نه بازتاب دهنده ساختار اجتماعی .

 

    نیمه دوم قرن بیستم

    چهار روند اجمالی از سنت دورکیمی دراین زمان عبارتند از : 1- فرایند بین المللی شدن این سنت. کتاب دورکیم با عنوان “اشکال بنیادی زندگی دینی” و همچنین کتاب “تقسیم کار” او از منابع اصلی نظریه فرهنگی بشمار می روند. 2- برقراري وحدتی ثمربخش بین ساختار گرایی فرانسوی(به ویژه آثار لوی استروس)با نظریه دورکیم در عرصه های آیین ،نمادگرایی واسطوره شناسي . 3- تلاش برای مقابله با بعضی انتقادهای عمده از دید گاه های فرهنگی دورکیمی  4- تئوریزه کردن قدرت ، نابرابری و مبارزه ، با استفاده از ابزارهای دورکیمی .(ص،133تا 135)

آیین ، طبقه بندی ، وکیهان شناسی

    ویکتور ترنر( مردم شناس در اواخر دهه 1960). معتقد است، جامعه شناسی بیش اندازه وقت خود راصرف مطالعه«ساختار»کرده و در مقابل، توجه ناچیزی به وضعیت «خود انگیخته» که سازمان یافتگی محکمی ندارد نشان داده است. وی به مرحله آستانگی،  یعنی مرحله ای که شخص در حالت گذار ، بیرون از جامعه ودر موقعیت مبهمی قرار دارد ،اشاره دارد و خود آستانه، نه درون و نه بیرون است ،نه این جا و نه آن جا ، بینابین موقعیت هایی قرار گرفته که قانون ،رسوم ،عرف و آداب و تشریفات تعیین کرده اند . مردم در دوره های آستانگی ،فروپاشی طبقه بندی های اجتماعی مستقر و از هم گسیختگی ضابطه های فرهنگی را تجربه می کنند. وی ویژگی های مشترک آستانگی را فقدان موقعیت منزلتی، تواضع ، خلاقیت ، عدم خود خواهی ، خُل وضعی ، وارونگی و حداقل شدن تمایزات جنسی معرفی می کند. این مفهوم، نه فقط درباره چیز های آشکارا آیینی، بلکه همچنین در سطحی گسترده تر برای پدیده های بسیار متنوع از قبیل تظاهرات سیاسی، پلاژ ها وتفرج گاه های ساحلی ،خرده فرهنگ های متنوع جوانان وتجارب بیماری مصداق دارد . ازسویی، برخی معتقدند آستانگی موجب دوگانگی ساده انگارانه ای در نظریه، بین آستانگی”خوب” و ساختار”بد” از کار در می آید . (ص،134 تا136)

    مری داگلاس نیزبه پیوند نظام های طبقه بندی با مفهوم امر خطیر  اشاره دارد .وی در پاکیزکی  و خطر (1966) مصرانه تاکید دارد که اندیشه های مربوط به پاکیزگی و آلودگی در زندگی فرهنگی محوریت دارند .او، به خصوص معتقد است که”آلودگی به هیچ وجه جایی در حیات فرهنگی ندارد”. داگلاس توجه خود را به ماهیت نظام مند و غیر تصادفی باورهای فرهنگی در باره آلودگی جلب می کند و مدعی است که درک این ها در دل یک طبقه بندی گسترده تر امکان پذیر است . او می نویسد، ناپاکی و آلودگی، هرگز رویداد مجزایی عاری از رابطه با چیز های دیگر نیست .پلشتی و ناپاکی وجود ندارد ،جز در جایی که ترتیب نظام مندی از امور و اندیشه ها مطرح باشد .

   داگلاس مانند دورکیم ومس استدلال می کند که ریخت شناسی اجتماعی ،ارتباط بسیار نزدیکی با نظام های طبقه بندی ،گیتی شناسی و ارزش های اجتماعی دارد.مدل مشهور وی شبکه /گروه است . مفهوم گروه به استحکام مرزی یک دسته اجتماعی اشاره دارد، حال آن که شبکه به سطح سلسله مراتب و تفاوت اجتماعی در درون آن جمع یا گروه مربوط می شود .

شبکه ،درسطح بالا

گروه ، در سطح بالا

(مثال، ژاپن سنتی )

شبکه ،در سطح بالا

گروه ؛درسطح پایین (مثال ،دیوان سالاری )

شبکه ،درسطح پایین

گروه در سطح بالا

(مثال ،فرقه )

شبکه ،درسطح پایین

گروه ،درسطح پایین

(مثال ،بازار)

    داگلاس استدلال می کند که هر تکه موجود در مدل شبکه /گروه، شکلی از تعصب فرهنگی خاص خودرا دارد.  لذا هرتکه از این چهار خانه معمولا دارای جهان بینی و مجموعه ارزش های خاص خود و ابزارهای خاص دعواهای خود است .

وی هویت جمعی یا فردی را در این مدل تعریف می کند . طبقه بندی او نمونه ای ا زخود مختاری نظام های نشانه ای است، اما بخش دیگر کارهایش با تعصب فرهنگی در ارتباط است و جایی برای خودمختاری فرهنگی برای جداکردن باور های فرهنگی از سازمان اجتماعی ندارد .(ص،137 تا139)

 

ابعاد دینی جوامع معاصر

رابرت بلا،  باپیروی از دورکیم، آثاری خلق کرده که دین در مقام مرکزیت زندگی اجتماعی معاصر  قرار دارد. وی در اواخر دهه 1960از کارکردگرایی پارسونز فاصله گرفت و در نوشته های خود پیش بینی کرد که “علو م اجتماعی به جای فلسفه برای تأمل در نفس دینی ما، ابزارهای ذهنی فراهم می کند”. بلا، درمهم ترین مقاله خود با نام “دین مدنی در آمریکا”  استدلال کرد که باید به این  مفهوم دورکیمی  بیندیشیم که هر گروهی یک بُعد دینی دارد . اومعتقد است ،دین معاصر آمریکا یی تنها در کلیسا جای ندارد ،بلکه دراین کشور یک دین مدنی غیر فرقه ای نیز وجود دارد .ابعاد این دین مدنی شامل موارد زیر است .

  • ناگزیری این تکلیف که اراده خداوند بر زمین جاری است .
  • فکر این که خدا از قانون ،نظم ،واقتدار پشتیبانی می کند .
  • این تلقی که خداوند فعالانه درتاریخ دخیل است ودرباره ملت به داوری می نشیند .
  • این باور که مردم آمریکا برگزیده خداوند هستند .

   بلا می نویسد: پیامبران ،شهدا، وقایع قدسی و مکان های مقدس، آداب دینی پُر ابهت ونمادهای دینی خاص خود را دارند. ازنظر بلا، کارکرد این دین مدنی همان است که در اندیشه های دورکیمی وصف شده است .دین مدنی ،همبستگی ملی بوجود می آورد و مردم را تشویق به فداکاری در راه اهداف جمعی می کند .این دین، الهام بخش اصلاحات دموکراتیک ،پایان برده داری و جنبش حقوق مدنی خواهد بود .( اسمیت می گوید، همین تصویر، چهره ای استعماری از آمریکا در بیرون مرزهایش ایجاد کرده است ).

 

    ادوارد شیلز ، او نيز چون بلا، برای تئوریزه کردن صفات دینی دولت های غیر دینی، توجه خود را معطوف دورکیم کرد .دغدغه شیلز به طور خاص نحوه برخورد با فرهنگ در نظریه نظام های رسمی بود .وی با توجه به پیوندهای آغازین وگروهی و روان شناختی، قوای معنوی وعاطفی نیرومند را عامل وحدت بخش می دانست. شیلز، امر قدسی وآئینی را دارای معنایی خارج از حیطه دین به معنای متعارف دانسته ،چیزی که موجب میهن پرستی می شود. از لحاظ عمق و پیچیدگی، بحث شیلز در باب پویایی های مرکز و حاشیه شاید در سطحی بالاتر از تحلیل وی از آیین قرار گیرد .مقالات راه گشای وی عبارتند از: پیوند های ازلی ،شخصی ،قدسی ،ومدنی ، تمرکز وپراکندگی کاریزما و مرکز وحاشیه .در مقاله اخیر دغدغه وی این است که چگونه مردمی با پس زمینه های گوناگون دینی، نژادی و طبقاتی، قادرند در جامعه وسیع تری که دربرگیرنده همه آنها باشد باهم زندگی کنند .پاسخ وی جامعه ای است دارای مرکز قدسی که به عنوان کانون هویت جمعی آن عمل می کند .این مرکز جنبه جغرافیایی ندارد، بلکه بیشتر هسته ای از نمادها، ارزش ها و باورهایی هستند که جایگاه محوری دارند .اینها غایی وتقلیل ناپذیراند و بخشی از ذات قدسی به حساب می آیند. شیلز ، نخبگان، مقامات برخوردار از اقتدار دولتی و نهادهای مهم اداری و فکری را غالبا ًدر ارتباط با این مرکز قدسی می داندکه از برکت آن برخوردارند . وی درمورد بحث کاریزمای وبر می گوید: وبر نقش انقلابی وبی ثبات کننده و دگرگون سازانه اقتدار فرهمندانه رابیش از اندازه بزرگ می کند، در حالی که فرهمندی می تواند با مرکز درارتباط باشد .وی دو نوع فرهمندی قایل است:1-کاریزمای شدید یا متمرکز  2-کاریزمای پراکنده وکم اثر. او ادامه مي دهد كه  وبر، بر اولی تاکید دارد، در حالی که نوع دوم متواضعانه تراست وفرهمندی بیشتر از آنِ نوع دوم است و فرهمندی نوع دوم به اقتدار، قانون و نظام های لایه بندی اجتماعی احترام می گذارد .از نظرشیلز، فرهمندی و امر قدسی، ابعاد در هم تنیده امر دینی هستند، زیرا برحیات اجتماعی غیر روحانی تاثیر می گذارند .

   استیون لاکس به عنوان منتقد می گوید، برگزاری آداب، بیشتر یک شگرد سیاسی حاصل از خواست عاملانی انگیزه منداست که هدفی جز ائتلاف وکسب حمایت مردم از مواضع خویش ندارند .

 

  دیوید کرتزرمنتقد دیگر نیزمی گوید، برگزاری آئین ها، نه به علت ارزش ها ی مشترک، بلکه امری معمولی است . وی برتقسیم بندی های تفکیکی امر اجتماعی وامر فرهنگی خط بطلان می کشد .

   کسانی چون اسمیت والکساندر به انتقادات کرتزر این گونه پاسخ می دهند :  ادعاهای مربوط به همبستگی ،از جمله اثرات آیین ،با مثال های بیشتری بررسی شده اند . مطالعه رویدادهایی مانند جنگ ،شورش ها و انقلاب ها ، منجر به نظریه پردازی کشمکش و مقاومت شده است .عاملیت ومسئولیت علِِّی، معمولاً در نزد عاملان فعال و نهاد های ملموس جای دارند، نه درکارهایی که یک نظام اجتماعی به معنای مجرد کلام انجام می دهد .

   تحول دیگری که در تحلیل دورکیمی آیین روی داده ولی کمتر مورد توجه قرارگرفته است ،باز اندیشی آیین وگسترش آن بوده است .هالبواکس نیز ثابت کرده که بخش بزرگی از ادبیات آیینی، برگزاری مراسم یادبود است که حافظه جمعی درآن اهمیت کانونی دارد .پیر نورا، در کار بزرگی که در مورد فرانسه انجام داده به این نتیجه رسیده که باید بین “خاطره” و”تاریخ “فرق بگذاریم . اولی مملواز معنا و نمادگرایی است ولی ممکن است به تعصبات تحریفی نیز آلوده شود، درحالی که دومی ،یک امر تحلیلی ،تجریدی و عینی است .

    برخی چون اریکسن، دربحث تحلیل انحراف می گویند: انحراف برای جامعه واجتماع جنبه کارکردی دارد وجامعه با شناسایی و تنبیه خطاکار، می تواند وحدت خود را حفظ و به ارزش های معنوی که جنبه محوری دارند، مجدداًتاکید نماید . وقتی اریکسن واژه “موج تبه کاری” راخلق کرد ،کوهن واژه ای رساتر به نام “هراس اخلاقی” را ابدع نمود. نتیجه گیری های کوهن در هراس اخلاقی شامل این موارد است : شیاطین مقبول مردم ،محصول گزارش رسانه هاست.(چهرهای کلیشه ای موتورسواران ). رسانه ها ، مسائل سطحی راحساسیت زا می کنند. نوعی فرایند اشباع {بزرگ کردن} انحراف ،رسانه ها را وامی داشت تاپیامبر مآبانه چیزهایی راپیش گوئی کنندکه خود به خود جامه عمل بپوشد. وی بر نهادهایی ازقبیل رسانه ها،دادگاه ها و پلیس به عنوان بزرگ کننده تصاویر کاذب از انحراف، تحت عنوان رابطه قدرت واعمال منحرفانه دست می گذارد . مفهوم هراس اخلاقی، یکی از مهم ترین مفاهیم در جامعه شناسی فرهنگی ،به ویژه برای کسانی است که توجهی به نقش وکارکرد رسانه ها دارند .

 

   آنجلامک رابی لزوم برخورد محتاطانه با اندیشه هراس اخلاقی را اينگونه شرح داده :

  • عامه مردم از جنجال سازی وگرایش رسانه ها به حساسیت برانگیزی آگاه تر شده اند.
  • رسانه های خصوصی جایگزین رسانه های ملی شده وتکثر روایات بوجود می آید .
  • گروه های اقلیت با چهره های شیطانی امروزه وضعیت روشن تری دارند و صنف دارند.
  • طبق نظر کوهن، رابطه رسانه ها وصاحبان قدرت قوی بود، در حالی که امروزه رسانه ها آنها را نقد می کنند.
  • رسانه ها، واقعيت را به دلیل سوء نمایندگی خلق می کنند .گروه اقلیتی شاید به خاطر کسب نام وشهرت درصدد ایجاد هراس اخلاقی برایند .

 

     ارزیابی مباحث : دربخش اعظم دهه های 1960و 1970 ،دورکیم درعرصه نظریه فرهنگی  آماج حمله های گسترده بود، از جمله وی را پوزیتیویست، دترمینیست و مدافع جامعه شناسی کمیّتی می شمردند و در راس همه اینها، محافظه کارانه وکارکردگرایانه خواندن نظریاتش از سوی افرادی چون دیوید لاک وود، چارلز تیلی، استیون لاکس که معتقد بودند وی بیش از اندازه به نظام های فرهنگی به عنوان نیروی یکپارچه کننده اجتماعی اهمیت داده است .در حالی که به گفته مدافعان دورکیم ،جاذبه این سنت برچندین ستون محکم استوار است :

  • بینش نیرومندی از خود مختاری فرهنگ که برپایه اندیشه تقابل دوتایی بین قدسی وغیر قدسی قرار دارد .
  • مفاهیم کلیدی ازقبیل آیین ،نمادگرایی ،طبقه بندی ،معنویت ،وامر قدسی وغیر قدسی در این جا حضور دارند که می توانند در زمینه های گوناگون تجربی به کار گرفته شوند .
  • درکی از شالوده دینی حیات اجتماعی وجود دارد که به نیرومندترین وجه ممکن با اندیشه های ناشی از افسون زدایی متعلق وبر در تقابل قرار دارد.
  • از برکت وجود علائق مشترک نسبت به مفاهیم  نمادین و طبقه بندی، امکاناتی در اختیارمان هست و ترکیب خلاقانه ای از نظریه کارکرد گرایی و مابعد کارکردگرایی به دست آوریم .( ص،123 تا158)

 

فصل ششم : ساختارگرایی وتحلیل نشانه شناختی فرهنگ

ویژگی های محوری ساختارگرایی :

  • ·                    عمق سطح راتوضیح می دهد ، برای درک این ظاهر باید به سطح عمیق تربنگریم .
  • این عمق ،ساختاریافته است. عمق ساختارهای مذکور مرکب از محدود عناصربشمار می آیند و به طرقی ترکیب و باز ترکیب می شوند.
  • تحلیل گر،عینیت گراست.گرایش دارند که خودرا مشاهده گرانی بیطرف نشان دهند .
  • فرهنگ به مانند زبان است .اینها متاثر از آثاری هستند که در عرصه زبان شناختی پدید آمده است .تمرکز ساختارگراها به فرهنگ ،معطوف به شناسایی عناصر قیاسی ( نشانه ها و مفاهیم ) و به نوعی بدنبال رمز گشایی هستند .
  • فراتر از انسان گرایی. تمرکز عمده آنها بر نقش وکارکردهای فرهنگی است ونه برآگاهی ونبوغ عامل منفرد انسانی.

 

    فردینان دوسوسور (زبان شناس فرانسوی ). وی در”زبان شناسی عمومی” نه فقط پایه های رویکردی ساختارگرایانه به زبان را ریخت ، بلکه به طور کلی تر رویکردهای ساختاری به فرهنگ راپایه گذاری کرد .به گفته وی ، زبان از تصویری صوتی ( کلمات ،صداها)که با مفاهیم ( چیز ها یا ایده ها) پیوند خورده و رابطه اینها صرفاً قراردادی است. او اصرار دارد که بین لانگ  LANGUE (زبان )و پارول PAROLE (کلام ) فرق بگذاریم. از نظر سوسور، اصطلاح  پارول به موارد تجربی وبالفعل کاربرد زبان ارجاع می دهد ، یعنی به چیز هایی که مردم در زمان و مکان های خاص به کار می برند، اما لانگ ، برعکس ،نوعی ژرف ساختار است .یعنی کل نظام نشانه هایی که اساس پارول راتشکیل می دهد .رویکرد وی بیشتر بر “لانگ” استوار است تا “پارول” . وی، با قراردادی خواندن ماهیت زبان وساختار و منطق درونی آن، زبان را پدیده ای منحصر به فرد دانسته و بر اساس نظام آن می شود هر نوع نظام قراردادی را مطالعه کرد .اقتدار فرهنگ تحت هر رویکردی که براساس نشانه شناسی بررسی شود ،ماهیت دستگاه مورد ضمانت قرار می گیرد  و این نیازمند دانشی است که آن را نشانه شناسی می نامیم . (ص،159 تا163)

    کلود لوی استروس : سه حوزه اندیشه ای، رویکرد فکری وی را تشکیل می دهد: 1- ایده های مارکس 2- فروید 3-زمین شناسی. بارویکرد مارکس می شود تا رشته علّی عمیق تری جزئیات موضوعاتی نظیر اعتصابات ، انقلاب ها، فقر، استثمار ،آگاهی، ایدئولوژی و.. رادنبال کرد. اگرچه وی از تاثیر قدرت وانسجام اندیشه مارکس برکنار نبود ولی هرگز مارکسیسم باشیوه های تحلیل مارکسیستی را برنتافت و برعکس، کارهای او یکی از مهم ترین رویکرد های ضد ماتریالیستی به فرهنگ رادر اختیارمان می نهد. از کارهای فروید در مورد تفسیر رویاها ،اسطوره ها و انواع نژندی ها وضمیر ناخود آگاه  بهره می گیرد و همچنانکه فروید همواره ازیک بیماری شروع می کند، وی نیز از یک اسطوره  شروع می کند .زمین شناسی، مطالعه مناظر است. وی الگوهای موجود در مناظری مانند تپه ها، بستر رودخانه ها، زمین های حاصلخیز وغیره را مورد استفاده قرارداد. وی خود را چون زمین شناسانی تصور می کند که ژرفای آن راهدف قرار می دهند. دغدغه استروس توضیح جزئیات نیست، بلکه می خواهد با استفاده از اجزا، اشکال بزرگ تر، مهم تر وزیر بنایی تر را  از نو بسازد. وی آنچه را از این سه حوزه آموخته است خلاصه می کند : هرسه نشان می دهند که 1- ادراک، عبارت است از تقلیل نوعی از واقعیت به نوعی دیگر ، 2- واقعیت حقیقی، هرگز بدیهی ترین واقعیت ها نیست 3- ماهیت حقیقت، با مراقبتی که به خرج می دهد تا فرّار باقی بماند، پیشاپیش به طور ضمنی نشان داده شده است.  فراتر اینها ، زبان شناسی ساختاری نیز تاثیر مهمی بر وی گذاشت و بعد از آن آثار دورکیم نیز بسیار به اوکمک کرد، لذا تشابهات زیادی با هم دارند. اگرچه دورکیم جامعه را نیرویی اخلاقی و استروس آن را نیرویی فکری به شمار می آورد، ولی هر دو جامعه را عرصه ای از امور انتزاعی ،اندیشه گون و ذهنی درک می کنند. آن دو درک مشترکی درباره آگاهی جمعی درقالب دین و مذهب و اسطوره دارند .هر دو به تضادهای دوتایی، از جمله امر دنیوی و قدسی اشاره دارند. هردو به متمایز کردن اشکال بدوی حیات ذهنی (همبستگی مکانیکی، ذهن وحشی ،خرت وپرت جمع کن )وشکل های مدون حیات ذهنی ( همبستگی اندام واره ،دانشمند) مشغولند . هردو علاقمند به سر درآوردن از وجوه عام فرهنگی و قابلیت آنها هستند . (ص،163-167)

 

   تحلیل ساختاری خویشاوندی

   نظریه خویشاوندی، مرتبط باپدیده هایی است که موضوعات بس گوناگون، از ساختار خانواده تا الگوهای ازدواج ،سازمان یافتن گروه های طایفه ای مبتنی بر خویشاوندی ،عناوین خویشان مختلف ،خصایص روابط خانوادگی ،الگوهای اقامت ،مالکیت دارایی وغیره را دربر می گیرد .درجوامع غیر غربی ،خویشاوندی اغلب ستون فقرات سازمان اجتماعی را تشکیل می دهد . استروس استدلال می کرد که درک او از نظام های خویشاوندی با به کاربستن دروسی از زبان شناسی در تحلیل پدیده های اجتماعی ممکن شده است .او بر این نظر بود که جامعه شناسان و زبان شناسا ن نه فقط از روش های واحد، بلکه مورد یکسانی را هم مطالعه می کنند . یعنی هردو با موضوع مبادله سروکاردارند وشکلی از ارتباط هستند وتاثیر کلی این بده و بستان ها، ایجاد اجتماعیت بشری و فراهم ساختن اسبابی برای ساختمان نظام های پیچید ه فرهنگی است .استروس می نویسد: ظهور فکر نمادین مستلزم آن بوده که زنان ، مانند کلمات ،چیز هایی باشند که مورد مبادله قرار می گرفتند .(ص،168- 169)

   تحلیل ساختاری اسطوره وطبقه بندی

   استروس، در مقالات انسان شناسی ساختاری بر لزوم انقلابی کپرنیکی که عبارت بود از تفسیر جامعه به عنوان یک کل در چارچوب نظریه ارتباطات بحث کرد وهدفش آن بود که خصوصیات زبان، مانند زیربنایی فرهنگ ومشخصات صوری دستور زبان مولد آن کاویده شود . وی پیشنهاد می کند که “اسطوره ،زبان است” و تجربه گذشته زبان شناسان را در پروراندن روش بهتری برای درک اسطوره ها لازم می داند . وی می گوید، همانگونه که کلام متشکل از واج هاست که به شکل الگوهای پیچیده تر معانی ،ساخت یافته اند ،اسطوره ها نیز از آحاد خُرد تری به نام واحد اسطوره ای ساخته شده اند .وی با بررسی اسطوره ادیپ ( افسانه ای از یونان قدیم )به تضاد های دوتایی که از ویژگی های بنیادی اسطوره است اشاره می کند وآن را به عرصه اجتماع وحیات فرهنگی در قلمرو خویشاوندی سرایت می دهد . وی در اثر دیگر خود به نام ذهن وحشی با اتکا به منابع داده های متنوعی از قبیل نظام های خویشاوندی ،اسطوره شناسی ،هنر و ادبیات،  استدلال کرد که نظام های فرهنگی اساساً طبقه بندی جهان است. وی اظهار می کند اندیشه ای که ما بدوی می نامیم، بر مبنای این ضرورت وجود نظام پایه گذاری شده است . وی در مقابل کسانی که قصد دارند اندیشه بدوی راپست بدانند ،اصرار می ورزد که علم وجادو، دو وجه مشابه کسب دانش بوده اند ، اما اندیشه بدوی به وسیله علم بر امر عینی عمل می کرده است .این علم ساختن نظام های طبقه بندی ودانش را بناکرد، اما با تفاوت وتشابه گذاری چیزها برحسب نمود ظاهری و ارزش کاربردی آنها. وی اندیشه بدوی را به خرت و پرت جمع کردن ربط می دهد درحالی که اندیشه علمی، برعکس اندیشه اساطیری، بدنبال جست وجوی علل و روابط عمیق تر است و تلاش می کند از ظواهر فرابگذرد و ویژگی های نهفته چیز ها را هم چون اساس نظام های طبقه بندی اش مورد استفاده قرار دهد .(ص،169- 172)

    ارزیابی: استروس راغول نظریه فرهنگی قرن بیستم می دانند وقوت عمده رویکرد او، تواناییش در ترسیم طرح خود بسندگی فرهنگ است .رویکردهای ساختارگرایی چون رویکرد او حاکی از ویژگی های قائم به ذات ومتکی به خود نظام های فرهنگی است . وی یک نوع جعبه ابزار مفهومی برای اندیشیدن به فرهنگ وکشف رمز های آن در اختیار می گذارد .تضاد دوتایی، مفهومی فراگیر است که همه جا حضور دارد. وی به ما می آموزد که چگونه از سطح معانی بدیهی عبور و به زیر سطح تجربه شخصی رفته و فرهنگ را کاملا به ادراک در آوریم. اما انتقاداتی به وی صورت گرفته است که عبارتند از:  غایب بودن قدرت در کارهای او در حالی که اسطوره هاممکن است به سبب حمایت کردن از منافعی خاص نهادینه شوند .فرهنگ را نوعی انتزاعی می بیند که می تواند بدون دخالت عاملیت انسان وجود داشته باشد .برخی چون دانشگاهیان می گویند استروس به اکتشاف ابعاد سلسله ای قصه ها باج داده است. برخی نیز ساده سازی بیش از حد تضاد بدوی و مدرن وی را طرح کرده اند و برخی انتقادها جنبه فنی داشته و او را متهم به عدم فهم فرهنگ کرده اند .اسمیت در پاسخ آنها می گوید کار اوآنقدر خلاقانه بوده است که کمتر کسی جرات گام گذاشتن دراین راه را داشته است . (ص، 163 تا175)

 

رولان بارت  ( روشنفکر فرانسوی بارویکرد ساختارگرادر دهه 1950)

تفصیل مفاهیم مورد علاقه بارت :

  • لانگ / پارول. تمایز میان این دو را به همه شرایط وحیطه ها سرايت مي دهد. این تمایز، دستگاه تجریدی نشانه ها(زبان )واستفاده خاص ازآن(کلام )را در تقابل با یکدیگر نشان می دهد .
  • دال و مدلول. این تمایز بنیادی سوسوری ما بین چیز یا مفهوم باز نمایی شده (مدلول) وچیز انجام دهنده عمل بازنمایی (دال).
  • هم نشین و نظام.  این  تمایز شبیه به تمایز میان مفاهیم “طولی” و مقطعی ،یا “در زمانی” و”هم زمانی”. هم نشینی یا هم نشین  اشاره به شیوه هایی که نشانه ها در زنجیره ای آرایش می یابند که به طور سلسله ای در زمان امتداد پیدا می کنند. ( قرائت افقی وقرائت عمودی )
  •  دلالت صریح  و دلالت ضمنی. موضوع مربوط به مراتب دلالت است. دلالت صریح به فرایندهای پایین تر و به معانی کمابیش عینی نشانه ها ارجاع می دهد.  برعکس در دلالت ضمنی پای یک نوع فرا زبان در بین است وآنها ایدئولوژیک هستند.

    مهم ترین اثر بارت، اسطوره شناسی ها است و به اعتقاد او، نشانه های داخل در محدوده فرهنگ هرگز معصوم نیستند بلکه در شبکه های پیچیده ي بازتولید ایدئولوژیکی گرفتارند. وی به برخی از این مضامین که کلاً وجه مشخصه اندیشه مارکسیستی غربی است(مانند اصالت، ایدئولوژی و بُت وارگی کالا) اشاره دارد ، از قبیل اتومبیل سیتروئن نو به عنوان کلیسای جامع ،کشتی به عنوان نوعی تئاتر یا نمایش برای طبقات کارگر. اسباب بازیهای صنعتی در مقابل اسباب بازی های دست ساز .

   سئوال: طرح اسطوره ای مورد نظر بارت چگونه بامنافع و علایق یک جامعه معین سنخیت دارد؟جامعه معین مورد نظر بارت، جامعه ای سرمایه دارانه بود. اواصرار دارد که اسطوره همیشه بورژوایی بوده و اغلب برای توجیه یا طبیعی شمردن نظام اجتماعی موجود کار کرده و آن را ازطریق مایه کوبی، محرومیت از تاریخ، یکسان سازی، این همان گویی، نه این و نه آن گری، کمی کردن کیفیت وگزارش انجام داده است .

    بارت به تمایز بین دلالت صریح وضمنی اشار دارد ومی گوید: دلالت صریح، به معنای عینی انگاره معطوف است، در حالی که دلالت ضمنی، به اسطورها(لايه فوقاني) ارجاع می دهد. (احترام سرباز سیاه پوست فرانسوی به پرچم فرانسه، دلالت صریح است، اما دلالت ضمنی آن این است که فرانسه امپراطوری بزرگی است که همه فرزندانش، فارغ از هر گونه تبعیض ناشی از رنگ پوست، مؤمنانه زیر پرچمش خدمت می کنند) .

   کارِ رولان بارت، از حیث اسطوره شناسی  به دودلیل اصلی مهم بود: 1- بادرهم آمیختن نشانه شناسی و نظریه انتقادی، خون مفهومی جدیدی به پیکر نظریه فرهنگی نو مارکسیستی تزریق کرد، فرهنگی که بخش اعظم آن هنوز تحت تاثیر دست نوشته های اقتصادی وفلسفی مارکس بود  2- به مطالعه فرهنگ مردمی در محافل دانشگاهی مشروعیت داد. در واقع، این تاثیر در بناکردن شکلی از لحاظ تجربی و نشانه شناختی غنی برای نظریه فرهنگی انتقادی را نباید دست کم گرفت. وی برخی اسطوره هايي نظیر استالین را نحیف و فاقد نوآوری، و در مقابل، اسطوره های بورژوازی را “غنی ،کثیر الاشکال وانعطاف پذیر” می داند. از سوی دیگر، بین اسطوره شناس (مثلاً خودش) که رمزگان های متون رامی گشاید، ازیک سو، و مصرف کننده اسطوره تمایز قائل است. مصرف کننده فریب اسطوره بورژوازی راخورده و مغلوب آن شده است .

    در زمینه فرهنگی، بارت مفهوم مهم  قرائت رابه کار می گیرد، مفهومی که به نظر او فراتر از تفسیر کتاب ها و دیگر متون نوشتاری است و فرایندهای فعالانه ای را در بر می گیرد که از طریق آن ها به گستره ای از نمادها، اسطوره ها و ایدئولوژی های موجود در جهان اطرافشان معنا می دهد. بارت کتاب s/z  (کتاب داستانی بالزاک)را متن تحلیلی خود قرار می دهد و آن را به پاره های متن قطعه قطعه كرده و به رمزگان هایی وصل می کند که خواننده برای معنا دادن به روایت، از این تکه های تفکیک شده سود می برد. او استدلال می کند که این کدها، هم در قرارداد های مشخص ادبی و هم در فرهنگ گسترده ما وجود دارند. قابلیت ما در بسیج کردن و به حرکت انداختن این رمز گان ها برای معنا دادن متن است و می توان معنایی را که در قرائت اول حاصل نشده، به طور دقیق در قرائت دوم بدست آورد. وی  ضرورت امر خواندن و امر نوشتن  راپیش می کشد و مدعی است: اکثر متون ادبی خواندنی است، زیرا پایان آن باز است، و لذا خواننده را به تفاسیر مختلف می کشاند، درحالی که متون نوشتنی به سمت امري خشک، عینی یا مو به مو گرايش دارند. ( ص175 تا187)

 

   مارشال سا لینز. وی ابتدا مردم شناسی ماتریالیست بود، اما بعداً به سوی شیوه فرهنگی تری از نظریه روی آورد که ساختار گرایی فرهنگی در شکل دادن به آن مؤثر بود و شاید فرهنگ و عقل، مشهورترین اثر او در این ژانر باشد. او به مقابله با آن نوع ایده های عقل گرایی که مدعی اند منافع عملی، شکل دهنده کنش بشر، بویژه در عرصه های اقتصادی است مي پردازد. وی عرصه تولید رامملو از نهادهای فرهنگی دل بخواهی می داند که نیازها وخواست ها را تعیین می کند و رمزگانهای فرهنگی، ترجیحات یا سلایق مصرف کنندگان را شکل می دهند و آنها به نوبه خود به شکل دادن اقتصادی می پردازند. سالینز، به رمزگان های دو تایی (متمایز کننده ها) اشاره دارند، نظیر خوردن گوشت گوساله در امریکا با رمز گشایی قدرت مردانگی که در آن وجود دارد و این نظام آمریکایی گوشت رامی سازد .(ص187- 188)

    در نهایت، سرنوشت ساختارگرایی بارویکرد استروس به فرهنگ در دهه 1950 به شكلي قوی رشد کرد و با انتشار «ذهن وحشی» در نیمه دهه 1960 به اوج رسید، ولی  به دلیل قیام دانشجویان پاریس در سال 1968 و جنگ ویتنام(که نظریه ها بیشتر به سمت نقش دولت گرایش یافت)،موجب شد که اوایل دهه 1970مارکسیسم ساختارس آلتوسری جای رقیب فرهنگی ترش رادر مسابقه مُد دانشگاهی بگیرد.( ص 189 )

فصل هفتم : چرخش مابعد ساختار گرا

   ترسیم خطوط بین ساختار گرایی و ما بعد ساختارگرایی به دلایل زیر دلبخواهی است :

   مابعد ساختار گرایی، در بهترین حالت به عنوان تصفیه وحاصل رشد ساختارگرایی فهمیده شده است و نه به منزله یک مکتب فکری در تقابل با آن. ازسوی دیگر، هیچ گونه مابعد ساختارگرایی واحدی وجود ندارد، بلکه تکثری از رویکردها موجود است.  مباحث منتشر شده ما بعد ساختار گرایی تقریباً با تلاش هایی که در زمینه پسامدرنیسم و امر پسامدرن انجام گرفته ،اشتباه گرفته شده اند .

   ساختارگرایی ومابعد ساختارگرایی :  دواشتراک …

   لزوم یافتن اثرات موفقیت های ساختارگرایی در ما بعد ساختار گرایی، غالباً به ابزارهای مفهومی برای درك فرهنگ بر می گردد. ما بعد ساختارگرایی، به مانند ساختارگرایی استفاده دامنه داری از زبان شناسی و مدل های متنی فرهنگ می کند، بنابراین، رمزگان ها، اسطوره ها، روایات و نمادگرایی، جایگاه برجسته ای در پساساختارگرایی اشغال کرده اند. نتیجه، نوعی جعبه ابزار غنی و قوی برای قرائت و نوشتن زندگی فرهنگی است .از همین برکت، تاکید عمده ای برخودبنیادی فرهنگ نهاده شده است و این به نو به خود، طرد قاطع مارکسیسم را صدا می زند و ازسویی، ایده های مربوط به ایدئولوژی، جای خود را به مفاهیم گفتاری داده است.  (ص،193)

   تفکر ما بعد ساختارگرا، مانند ساختارگرایی، این ایده انسان گرا را که فرد”حاکم” باید کانون عمده تحلیل باشد مورد حمله قرار داده و از آنچه گاهی به مرگ سوژه شهرت یافته طرفداری می کند، در مقابل، آنهاصرفاً بر مرکزیت نظام های نشانه شناختی به عنوان اهداف تحلیل فرهنگی و( نه عامل ها)  تاکید نمی کنند، بلکه بر شیوه هایی اصرار دارند که سوبژکتیویته ها و عاملیت را نیروی های تاریخی و فرهنگی دل بخواهی، اما نیرومند می سازند. دراینجا نشان داده می شود که امیال، انگیزها و مفاهیم سوژه انسانی، برخاسته از گفتارهای خاص است و نه اراده آزاد وتفکر عقلانی. (ص194)

واما واگرایی های ما بعد ساختار گرایی از ساختارگرایی :

   درمورد معرفت علمی، حقیقت و معرفت شناسی، ساختارگرایی به شیوه لوی استروس با الگوی پژوهشگر به منزله ناظری بی طرف عمل می کرد. استروس با الهام از مارکس، فروید و زمین شناسی، بدنبال تحلیل علمی، ژرف و آشکار کردن حقیقت و قرائتی عینی و به گونه ای عام معتبر از فرهنگ بود، درحالیکه از نظر ما بعد ساختارگرایان، چنین ایده هایی گمراه کننده اند. نقادی آنها بدین شرح است:  موقعیت ، محل اجتماعی و ساختمان تاریخی ناظران و دانش آنها، در شکل دادن به ادراکات و نظریه ها نقش دارد و این امر، قابلیت اکتساب قرائتی خنثی و حقیقی از فرهنگ را زیر سئوال می برد. مابعد ساختار گرایان استدلال می کنند، بدلیل تفسیر متنوع از فرهنگ، قرائت های متکثر و شاید متناقض به بار می آید و لذا، حقیقت نیز گریزان تر از آنچه فکر می کنیم است. می گویند، نظریه ساختارگرا برخصایل خشک و ریاضی وار نظام های فرهنگی تاکید دارد، در حالیکه در  ما بعد ساختارگرایی، میل، تفریح، بازی، هم به عنوان ابعاد مشهود فرهنگ و هم در حکم خصائل نوشتار نظری، برجسته می شوند .

   مفهوم دیگر محل نزاع قدرت است. ساختارگرایی(دست کم به قرائت استروسی)، ساختارهای فرهنگی و اجتماعی را از نتایج پیوندهای اجتماعی، نیازهای انسانی و ناخودآگاه جمعی استعلایی مي داند و بحثي از قدرت در اين موضوعات ندارد، درحالی که ما بعد ساختارگرایی(بنا به فهم مارکسیستی)، به فرهنگ به عنوان محصول قدرت تکیه می کنند و ضمناً فراروایت مارکسیسم را به عنوان گزارشی موجه از تاریخ و جامعه رد می کنند. آنها به جای رمز گشایی نظام های ایدئولوژیکی متحد شده و مبنی بر طبقه(گفته آلتوسر) بر تکثیر و تفسیر متقابل گفتارها و ساختارهای قدرت /دانش اشاره می کنند .

مفهوم دیگر مورد نزاع تاریخ است.  نظرگاه ما بعد ساختارگرا به تاریخ، مرتبط با نظرگاه آن به قدرت و حقیقت است . ساختارگرايان تاریخ را قابل شناخت وخطی می دانند،  درحالی که ما بعد ساختارگرایان ویژگی اصلی تاریخ را ماهیت آشفته آن مي دانند و نه قابلیت آن ، لذا فرا روایت های حصول رهایی و پیشرفت را رد می کنند.(ص 194 تا197)

 

   میشل فوکو ( 1926- 1984).محور عمده ولایتغیرمباحث مابعد ساختارگرایی. از پر نفوذ ترین متفکران در حوزه نظریه فرهنگی در زمانه حاضر.

   شاید بن مایه مرکزی اندیشه فوکو گفتار باشد. گفتار را می توان شیوهایی در توصیف، تعریف، طبقه بندی و اندیشیدن  درباره مردم،چیز ها و حتی دانش و نظام های مجرد اندیشه به شمار آورد. فوکو مدعی بود که گفتارها هرگز خالي از روابط قدرت نبوده اند، درعین حال نباید آنها را محصولات اذهان مسلط بر خویش وخلاق بشری دانست . فوکومی گوید: گفتارها، هم دخیل و هم ناشی از روابط قدرت / دانش، میان گروه هایی از مردم اند. از نظر فوکو، متخصصان از طریق گفتارهای جدید بر اقتدار خود افزوده اند. به اعتقاد فوکو، وظیفه تحلیل این است که ساختارهای گفتار پیش فرض های معرفتی زیر بنایی آنها راترسیم کند، نه آنکه ارزش صدقی آنهارا از طریق جست وجوی تناظر با “واقعیتی” عینی محک بزند. وی واژه اپیستمه یاساختار معرفتی را در اشاره به این بنیان های عمیق معرفت شناختی ای به کار می برد که احیاناً در پس این مجموعه ای متنوع از گفتارهای خاص نهفته اند. مفهوم گفتار، از این نظر واجد اهمیت عظیم  است که راهی برای اندیشیدن در باره فرهنگ وقدرت می گشاید که رها ازساز و برگ فکری ای است که همراه با مفهوم “ایدئولوژی” می آید.وی با استناد به اندیشه نیچه می گوید: وظیفه ما در مقام تحلیل گر باید آن باشد که به همه مدعیان حقیقت مشکوک باشیم .مشغولیت تحلیل گر باید ترسیم نمای گفتار وپژوهش درباب استلزامات آن با روابط قدرت باشد. (ص197 تا201)

   مفهوم دیگر دراندیشه فوکو قدرت است که همچون نیچه آن را بعدی بنیادین وگریز ناپذیر از زندگی اجتماعی می داند. از نظر وی، قدرت در طول چند قرن گذشته دگرگونی یافته ودرقرن 18 ،قدرت به شاه مطلق گرا تفویض شده بود که  خود چندین وجه مشخصه داشت :

  • مستعد سبعیت بود و شامل شکنجه و تنبیه بدنی می شده است .
  • درعین حال که به طور ادواری عمل می کرد ،فقط هنگام نقض قانون اعمال می شد .
  • بامناسک درآمیخته و پر از نمادگرایی بود .
  • در ملاء عام رخ می داد .

فوکودرکتاب مراقبت وتنبیه ، قدرت مراقبتی را در مقابل قدرت حاکم در عصر مدرن قرار می دهد که واجد ابعادی است :

  • با تکنولوژی های تنظیم، نظارت وکنترل مرتبط بود .
  • تمایل داشت با تغییر دادن الگوهای فکر و رفتار از طریق تکنیک های تعلیمی ای عمل کند که روی بدن به کار می رفتند.
  • در جهت گیری عقلانی بود نه مناسکی .
  • درون نهادهای مشخصی مانند زندان، مدارس و پادگان ها اجرا می شد .

   یکی ازشمایل محوری و مظهری دربحث قدرت مراقبتی، ملاحظه فوکو در باره سراسربین است. «سراسر بین» فرمی ازمعماری بودکه درآن نگهبان واقع دربرج مرکزی می توانست سلول های اطراف را بیند، بی آنکه خود دیده شود، لذا زندانیان دائما ًاز خود مراقبت می کردند .

   شکل دیگر قدرت از نظر فوکو قدرت زیستی بود . تمرکز دراین جا بر شیوه هایی است که دولت های مدرن بدان وسیله به مسایل جمعیت ها و امر جنسی علاقه ای بسط یافته نشان دادند. توجه وی به اموری چون سرشماری، مطالعات بهداشتی وامراض واگیر دار و سلامتی نرخ باروری ،انحراف جنسی وغیره است. وی می گوید رواج این گفتمان ها و تکنولوژی ها هم زمان با دوره سرکوب ویکتوریایی بود، و لذا مشاغل زیادی بوجود آمد. وی می گوید، قدرت زیستی، نه ازطریق سرکوب، که از راه های مولد عمل می کرد. سکس و امر جنسی به هیچ  وجه متضاد با قدرت یاگریزگاهی ا ز آن نیستند، بلکه سکس و امر جنسی، حاملانی اند که قدرت ازطریق آنها عمل می کند.

ایده های کلیدی فوکو در باره کارکرد های قدرت :

  • خرده فیزیک های قدرت .یعنی قدرت بر عمل ورفتار روز مره در سطح نفس اثر می نهد .
  • ماهیت مویینه قدرت . این نحوه رسوخ کردن قدرت به هرجنبه ای از زندگی اجتماعی است .
  • ماهیت تکه تکه و ناکامل قدرت. برخلاف دیدگاه مارکسیستی از قدرت(که آن را انسجام یافته از سوی حاکمیت می داند)، فوکو آن را متکثر وتصادفی در زمینه های مختلف می داند .
  • ماهیت بر سازنده قدرت.  وبر، در باره قدرت بر استیلای یک شخص بر دیگری تاکید می کرد. مارکس، مرکزی پویایی طبقه را مورد اشاره قرار می داد.فوکو، برعکس، نظرش آن بود که قدرت در داخل حیطه های نهادی وگفتاری گردش می کند(.مانند پارسونز، جای قدرت رادر سیستم می بیند نه درافراد.)
  • مفهوم حاکمیت ذهنی. درمورد سازمان های حکومتی و اداری وچگونگی کنترل جمعیت و انتظام دادن آنها می شوند .

   مفهوم دیگر دراندیشه فوکو”تاریخ” و منبعث از نیچه است. یک بعد مهم کار نیچه، هیچ انگاری بود ومشرب خدامرده است وزندگی معنا واهمیتی ندارد وتاریخ فاقد هر گونه معنای استعلایی وسیع تر است وچیزی بیش ازیک سلسله  تقلا وکشمکش به خاطر قدرت نیست ا زافکار معروف نیچه است . این اید ها پایه اندیشه پل سارتراز فلاسفه اگزیستانسیالیستی رامی سازد که می گفت هستی انسان هیچ مقصد معنوی ندارد . به گونه ای این دیدگاه در تقابل با مارکس که معتقد به تحول جامعه دریک مسیر تاریخی بود و تاریخ را واجد معنا می دانست می باشد. فوکو با حمله ظرافتمندانه به معاصران مارکسیست خود نظر می داد که تاریخ، صحنه مناقشات وگفتارهای محلی و ناپیوسته است.  وجه نهایی سمت گیری فوکو به تاریخ، پرتو افکندن بر داستانهای از یاد رفته افراد حاشیه ای نظیر مجانین و جانیان است، لذا جایگاه واقعی و مرکزی در فرایند تاریخ را، قدرت می داند .(ص،206)

   مفهوم دیگر در اندیشه او”اخلاق” است که تا حدودی متفاوت از گذشته وی است . ایشان گرایش داشت تا از افراد تصویری به عنوان ذاتی شکل گرفته از گفتار و قدرت ارائه دهد و معتقد بود که نفس، پرورانده می شود.(ص،207)

   انتقادهاو تفاسیری در باره فوکو

  • تغییر تاریخی از شکنجه به زندان در طول چندین قرن بوده و نه درمدت کوتاه عمر فوکو.
  • انتقادات اخلاقی معمولا بر معرفت شناسی ونظریه فوکو درباره تاریخ متمرکز می شوند . دید گاه های او را در این زمینه ها نسبی گرا می دانند . (مدرنیست های انتقادی )
  • به گفتار، بیش از اندازه بها داده و دیگر ظرفیت های انسانی را دست کم گرفته است .
  • بیش ازحد میانه رو بوده و تصویری از جامعه ندارد و لذا به پدر سالاری که سطحی فراتر از نهادها وگفتارها است توجه نکرده است(فمينيست ها) .
  • نظريات او مبهم ، درک استدلال آنها مشکل و مفاهیمش فرّار ند. (ص،201 تا 209)

 

    ژاک دریدا. برخی او را پسامدرن می دانند ولی آثار او حکایت از ما بعد ساختارگرایی او دارد. وی اساساً منطق وعقل را به کار می گیرد تا حمله ای سرسختانه به ایده ای کند که هر نظام نشانه می تواند شامل و حافظ حقیقت ،منطق وانسجام باشد. انديشه هاي دوسوسور در افكار دریدا نقش زيادي داشت و ایده های او را چون محک و زمینه مقایسه برای اکثر کارهای خود به کار می گیرد. به اعتقاد دریدا ،زبان شناسی و فلسفه زبان شناختی، به طور سنتی نسبت به گفتار اشتغال و وسواس ذهنی داشته است و نه نوشتار. وی پس از بحث از متافیزیک حضور، با تکیه بر آثار سوسور و نظریه زبان شناختی ساختاری معتقد است: ما باید با زبان به عنوان نظامی برخورد کنیم که از هر مؤلف یا گوینده مفروضی مستقل باشد. وی نشانه ها رادارای معنا می داند، چرا که تلویحاً با نشانه های غایب دیگر در تقابل اند. ما حصل نظریه دریدا (برخلاف استروس وسوسور )حاکی از آن است که معانی به طرز پایان ناپذیر تکثیر می شوند و معانی بر حسب چشم انداز و رمزگان غایبی که باید در تفسیرشان به کارروند ،اتساع وانقباض می یابند .(ص،207- 208)

   ایده معروف او واسازی است که با استناد به کارهای هگل و روسو، ادعا دارد كه می توان از هر متنی قرائت های جایگزین ومتناقض به دست داد. حقیقت را نمی توان از طریق زبان کشف کرد ،چرا که زبان لغزنده است و متون همواره بیش از آنکه نویسنده ها قصد گفتنش را دارند معنا می دهد و فرهنگ (ضد کلام محور) از چنگ تقلاهای سوژه انسانی برای کنترل معانی می گریزد .

   مضامین مهم آثار او در نظریه فرهنگی: آثار او آشکارا مدل پژوهشی عینی گرا را زیر سئوال می برد. او با مخالفت با نظریه پردازان فرهنگی و فلاسفه در فعالیت های کلام محور و حقیقت یاب، هرمنوتیک راپیشنهاد می کند. مانند رولان بارت معتقد است که نظام نشانه ای در متون، بی نهایت معانی کثرت یاب دارد و لذا نقش خواننده و تعامل با متن را برجسته می کند. وی اختلاط و دو پهلویگی و نیز طبقه بندی را ویژگی های نظام فرهنگی می داند و رسیدن به حقیقت وحتمیت را ناممکن و در نتیجه، بدنبال کشف تناقض و ضعف در هر گفتاری است .(ص211- 212)

   نتیجه گیری :  مابعد ساختارگرایی یکی از دشوارترین و چالش انگیز ترین سبک های نظریه فرهنگی معاصر را ارائه می کند. هم چنانکه مخالفانی دارد موافقانی نیز دارد .د رحوزه های مختلف کاربرد پیداکرده است و لذا به جای موضع گیری و تقابل، درباره اش تامل کرد . (ص، 209 تا213)

 

فصل هشتم : فرهنگ ،ساختار ، وعاملیت : سه کوشش برای ترکیب

   رابطه میان نظام های معنایی وکنش انسانی، از مضامین چالشی نظریه فرهنگی است. برخی نظریه ها، از قبیل کنش متقابل نمادین یا روش شناسی قومی، اولویت را به کنش گر و نظریه های دیگری(چون نو مارکسیسم ،کارکرد گرایی پارسونزی وساختارگرایی)، بر قدرت نظام های معنایی در کنترل عاملايت انسانی تاکید دارند و در دهه های پایانی قرن بیستم، برخی نظریه ها بدنبال استقرار مواضعی در حد وسط این دو بودند. دید گاه های خرد در چارچوب پارسونزی از این نمونه بود .اما سه تلاش مهم در این زمینه مربوط به پیر بوردیو ،آنتونی گیدنز و نوربرت الیاس بود .

 

   پیر بوردیو ( 1930-  ).جامعه شناس فرانسوی و مهم ترین چهره نظریه فرهنگی. اهم ديدگاه هاي او :

  • تلاش براي درآميختن سطوح خُرد و كلان تحليل. دل مشغول تجربه ذهنی و ساختارهاي عيني.
  • سود جستن از جامعه شناسی مارکس و وبر، ولی به شیوه غیر جزمی. مانند فوکو جذب تفکر چپ میانه شد تا دچارتعصبات مارکسیستی جامعه طبقاتی نشود .
  • هم نظریه های انتزاعی را بسط داد و هم مطالعات تجربی مفصلی راتوسعه با درجه ميانه را هدايت كرد.لذا، هم از اعتبار نظریه پردازان محض و هم جامعه شناسان فرهنگ گرایی اعتبار کسب کرد .
  • باورود به حوزه های دانشگاهی ،علاوه بر حوزه های عمومی مخاطبانش راگسترش داد .
  • به شماری مفاهیم، از قبیل حوزه ، منش عادتی و سرمایه فرهنگی پرداخت که در پژوهش های بعدی قابل توجه بود .(ص،216- 217)

   بوردیو در کتابش به نام “رئوس نظریه رویه”، باحمله به نظرات استروس و درک های ساختاری و عینی، درتلاش است برای ارائه نظریه ای میان ساختار و عاملیت(بدون فروکاستن از تحلیل)می گوید: مابه “جامعه شناسی انعکاسی” نیاز داریم، زیرا توجه به جایگاهمان در اجتماع و علوم اجتماعی، به ما امکان می دهد از میان مخاطرات عینی گرایی و ذهنی گرایی عبور کنیم. ثمره جامعه شناسی انعکاسی بوردیو، تغییر کانون تحلیل ،چه از لحاظ ساختار و چه از نظر تجربه ذهنی، به سوی رویه اجتماعی بود. وی رویه ها را به مثابه بازتابنده و بازتولید کننده روابط عینی اجتماعی وتفاسیر ذهنی جهان درک می کند و آن چه دراین حرکت نقش مرکزی دارد، ایده “منش عادتی” مي نامد، مفهومی که در تلاش وی برای آشتی میان ایده ساختار و ایده رویه ابداع شد. اوبه شیوه های مختلفی مفهوم پردازی می کند، از جمله :

  • به عنوان گرایش های تجربی برای کنش به طرق خاص
  • انگیزش ها، ترجیحات، سلایق وعواطف
  • رفتارتجسم یافته
  • نوعی جهان بینی یا جهان شناسی مورد نظر کنش گران
  • مهارت ها و توانش های عملی اجتماعی
  • اشتیاق و توقعاتی مربوط به احتمالات زندگی و مسیر های شغلی

   جنبه های گوناگون منش عادتی در این ایده خلاصه می شود که مجموعه پایدار از خلق وخوهایی است که امکان تغییر از یک موضع به موضع دیگر دارند . وی تاکید می کند، منش عادتی پیوند تنگاتنگی با عمل ناخود آگاه یا غیر انعکاسی دارد . منش عادتی چیزی است که اجازه می دهد تا در تمام جنبه های زندگی خود، و نه فقط بازی تنیس، به طرزی کارآمد واکنش نشان دهیم. جنبه نامطلوب منش عادتی آن است که با نابرابری های نظام مند جامعه ای پیوند دارد که الگوی خود رااز قدرت وطبقه گرفته است .بوردیو به نقش مدرسه وخانواده در بازتولید این منش عادتی تاکید دارد .

   مفهوم بعدی مورد نظر وی “سرمایه فرهنگی” است.سه نوع سرمایه در جامعه ایفاي نقش می کند: سرمایه اقتصادی( منابع مالی)، سرمایه اجتماعی(پیوند های اجتماعی)،سرمايه فرهنگي، كه سهم عمده نظریه فرهنگی بوردیو را همين سرمایه تشکیل می دهد ومتمایز کننده نظریه وی از دیگران است .

ابعاد سرمایه فرهنگی  :

  • دانش عینی در باره هنر ها و فرهنگ ها
  • سلیقه ها وترجیحات فرهنگی
  • ویژگی های صوری ( مدارج دانشگاهی و…)
  • مهارت و بلد بودن فرهنگی ( توانایی نواختن آلات موسیقی )
  • توانایی تمییز و تشخیص “خوب “و” بد”.(ص،218-221)

   وی سرمایه فرهنگی را بُعدی از یک منش عادتی گسترده تری می بیند، از این رو، بازتابنده محل اجتماعی صاحب آن سرمایه است. وی در مورد تفاوت گذاری سرمایه فرهنگی استدلال می کند: گروه های نخبه تعیین می کنند چه چیزی پذیرفتنی یا سرمایه فرهنگی با ارزش است و چه چیزی بی ارزش است وتقسیم بندی فرهنگ والا در مقابل فرهنگ مردمی در فرانسه از این نوع است. سرمایه فرهنگی و منش عادتی به باز تولید اجتماعی یاری می رسانند. یک جنبه مهم نظریه بوردیو، توجهی است که به مسئله تغییر سرمایه فرهنگی دارد .بر خلاف سرمایه اقتصادی و اجتماعی، اخذ سرمایه فرهنگی سال ها طول می کشد وعمیقاً در احساسات و شعور ما از نفس { خویش } محصور است .

   مفهوم دیگر در اندیشه بوردیو”حوزه ” است. سرمایه فرهنگی در خلاء عمل نمی کند، بلکه نیرویی است که نقش خود را در یک ساختار فراخ تر اجتماعی انجام می دهد. در الگوی وی از جوامع پیچیده مفهوم حوزه جایگاهی مرکزی دارد. حوزه ها، قلمروهای زندگی اجتماعی(هنر، صنعت، قانون، پزشکی، سیاست و غیره) هستند و همواره عاملان به خاطر کسب قدرت و منزلت در هریک از این حوزه ها با یکدیگر در حال کشمکش هستند و این کشمکش همواره میان حوزه ها وزیر حوز ه ها وکنش گران درون حوزه ها در جریان است و در حوزه تولید فرهنگی منازعه دراز مدت، میان فرهنگ والا و فرهنگ پست و… وجود دارد. هنرمندان می توانند سرمایه فرهنگی را تبدیل به سرمایه اقتصادی نمایند. بوردیو به مواردی از این کشمکش ها اشاره می کند :

  • کشمکش میان افراد برای به دست آوردن کنترل یک حوزه .
  • کشمکش میان  سبک های کار یا رویکرد های فکری .
  • کشمکش های میان رشته ها ودانشکده ها. (ص223- 226)

   ارزیابی ها: طرفداران وی، کار او را بهترین الگوهای فرهنگی می دانند و به تعدادی از مضامین کلیدی وي از جمله اندیشه های مربوط به سرمایه فرهنگی و منش عادتی كه بینش های شورانگیز درباره شکل و ساختار فرهنگ در اختیار می نهد و نقش خودبنیاد فرهنگ و عاملیت وکشمکش های فرهنگی در تعیین و به دست دادن نتایج( فردی و نهادی) اشاره دارند و معتقدند آثار او قادرند رابطه میان فرهنگ و عاملیت را به طرزی توانمند نظریه پردازی کنند.

منتقدان اونیز براین باورند که آثار او به همه وعده های داده شده عمل نمی کند. زیاده ازحد بر بازتولید ساختارها و نظام ها تاکید دارد و به نقش عاملیت و تغییرات محتمل، به اندازه كافي نمی پردازد. برخی نيز نظریه وی را جبری باور دانسته اند.( ص215 تا228)

 

  آنتونی گیدنز ( 1938-   ) . نظریه آنتونی گیدنز درباره “ساختاریابی” به طور گسترده معرف یکی از مؤثرترین تلاش ها برای غلبه بر تفکیک موجود میان وجوه خُرد وکلان از راه نقش فرهنگ در زندگی اجتماعی است. وی بر این نظر است که الگوهای کنش و ساختار به یک اندازه معیوب اند.گیدنز بدنبال فائق آمدن بر دوگانگی ساختار و عاملیت است و اعتقاد دارد که صرف نظر از اشتراک دانش و فرهنگ، دلیل دیگری بر این که چرا کنش انسان به باز تولید نظام اجتماعی متمایل است، وجود درد. او ادعا می کند که مردم به كسي نیاز دارند که حس اعتماد به او داشته باشند و از بی اطمینانی می ترسند. عده قلیلی استدلال می کنند که گیدنز تعاملی ترین مسئله نظریه اجتماعی و فرهنگی معاصر را حل کرده است .رایج ترین اعتقادات عبارتند از:

  • گيدنز ظاهرا بر اين باور است كه جامعه ناگهان مي تواند تغيير كند، فقط به شرط آن كه مردم با استفاده خلاقانه از «ساختار»ي كه در مغزشان جاي دارد، به نحو متفاوتي بينديشند و عمل كنند.
  • گیدنز نمی تواند به گونه ای در خور، منابع فرهنگی ( دانش ومهارت ها)،ومادی (پول واسلحه گرم وقدرت )را ازیکد یگر جداکند. در چارچوب منزلت هستي شناختي و توان تاثير بر زندگي اجتماعي، تفاوت هاي مهمي وجود دارد.
  • تعریف گیدنز از “ساختار” نامتعارف است و به جای حل مسئله ساختار و عاملیت، پیرامون آن صحبت می کند و آن را به شيوه اي نو، ولي فردي تعريف مي كند.

دردهه 1990، گیدنز از نظریه ساختاریابی فاصله گرفت و توجه اش به سوی تغییرات اجتماعی معاصر و تاثیرات آن بر نفس معطوف شد. وی استدلال می کند که ما به داخل نظامی پسا سنتی حرکت کرده ایم که در آن شک و انتخاب احاطه مان کرده اند و در این فرآیند، با کاربرد دانش و نظام های خبرگان درگیریم. فرایندی که در میان آن، عاملان با مجموعه ای متنوع از گزینه ها، انتخاب های مرتبط با سبک زندگی خویش را برمی گزینند. اما مهم، طرق برگزیدن هویت هاست. از نظر وی، جست و جوی نفس اصیل، امروز بیش از هر زمان دیگر در تجربه ما جنبه مرکزی دارد. گیدنز به پیوندهای میان این وظیفه بناکردن نفس و ایجاد جامعه ریسک توجه خاص دارد. وی اشاره می کند که مدرنیته در انتظام دادن به بسیاری از جنبه های ریسک، که زندگی را روزمره تحت تاثیر قرار می دهند، کاملا موفق بوده است. گیدنز می نویسد: “زیستن دریک فرهنگ ریسکی سکولار ذاتاً بر هم زننده آرامش است … محاسبات ریسکی، خود موجد انواع اضطراب هاست و علاوه بر آن، مسئله پرهیز از اتفاقات نامحتمل را نیز به وجود می آورند و…”  نوع سیاست برآمده از این وضع، سیاست زندگی است که حول مسایل هویت، سبک زندگی و اخلاقیات وجودی متمرکزند. (ص228 تا234) .

    نور برت الیاس  ( 1897- 1990). وی مانند بوردیو وگیدنز، نفس را ابزاری کلیدی برای  نظریه پردازی عاملیت در نظریه فرهنگی به شمار می آورد. رویکرد او تاریخی است و راهی را ترسیم می کند که نفس مدرن در طول قرن ها با گذشت زمان توسعه داده است. وی استدلال می کند: لازم است نفس تربیت شده متمدن از نفس طبیعی وخود انگیخته فاصله داشته باشد و این دو از هم جدا شوند. الیاس سپس نظر می دهد که شخصیت و فرهنگ دست در دست یکدیگر حرکت می کنند و فرهنگ، ما را به حس نفسانیت و زندگی عاطفی مان مجهز می کند.  یکی دیگر از وجوه متمایز کارهای الیاس این است که روایتی قویاً جامعه شناسی از ظهور این نفس نو{ new self } به دست می دهد و آن را با فرآیندهای شکل گرفتن دولت مرتبط می سازد. وی می گوید، امروزه، فرایندهای جامعه پذیری از دوران طفولیت، در سراسر جامعه، عاملانی خلق می کند که از قدرت های استوار برای مراقبت نفس و انتظام بخشیدن بدان  برخوردارند. الیاس در تحقیقات خود طریقه مهمی برای تفکر درباره پیوندهای عاملیت با فرهنگ و جامعه عرضه می کند. وی می گوید، عاملیت انسانی با گذشت قرن ها آهسته آهسته تغییر کرده است، درحالی که قرار بود عاملیت انسانی را نیروی محرک غرایز و عواطف بی منطق فطری به جلو براند، اکنون این عاملیت در سیطره تامل وخودآگاهی قرار دارد. وی اعتقاد دارد که واقعیت این است که فرد، فرهنگ ها و جامعه، در شبکه ای تو در توی پیچیده، پیوسته تغییر یابنده، وتدریجاً شکل گیرنده ای از وابستگی های متقابل، به هم متصل اند. او گاهی سخن از جامعه شناسی مجازی یا یک جامعه شناسی فرایندی به عنوان راهی برای دستیابی به این الگو به میان آورده است.(ص 234 تا238)

آثار تجربی متاثراز بوردیو، گیدنز والیاس.

 تحقیقات بوردیو درسه اردوی زیر جای می گیرد :

  • مطالعات مصرف فرهنگی ؛
  • مطالعات منش های عادتی  ؛
  • مطاله حوزه ها .

  آثار الیاس در دو عرصه، به ویژه در اروپا مؤثر بوده است: زمینه تحقیقات تطبیقی و تاریخی، دانشگاهیانی که ذهنیت فرهنگی بیش تری داشته اند ازتوجه الیاس به تغییر دراز مدت تاثیر پذیرفته اند. اساتید و پژوهندگان علامند به جامعه شناسی عواطف نیز اینک الیاس را یکی ازپیشاهنگان بزرگ در حیطه خودشان به شمار می آورند. تاثیرات گیدنز نیز مختلط بوده است. اگرچه او را در رابطه با انضباط یکی از چهره های برجسته می دانند، ولی ایده های او را بیش از آنکه تجربی بدانند انتزاعی می دانند. تلاش های وی برای به کار بستن نظام مندانه نظریه ساختاریابی ناچیز به نظر می رسد. کارهای او التقاطی به نظر می رسد ولی در رابطه با هویت تا حدودی توجه جامعه شناسان را برانگیخته است .(ص 238 تا240)

 

فصل نهم :  مطا لعات فرهنگی بریتانیایی

مطالعات فرهنگی بریتانیایی راچند سمت گیری اصلی مشخص می کند :

  • از نظر علایق تحقیقی و تاثیرا ت نظری شدیداً میان رشته ای است .
  • اسا ساً به کند وکاو در فرهنگ به عنوان محلی می پردازد که قدرت و مقاومت در آن ایفای نقش می کند .
  • به مطالعه فرهنگ مردمی و فرهنگ والا، هردو بها می دهد .
  • تعهدات سیاسی به دل مشغولی های چپ ،غالباً بر موضوعات تحقیق مؤثرند.

 

    ریموند ویلیامز و ریچارد هاگرت .افرادی چون اف. آر. لویس و تی.اس.الیوت دربخش نخست قرن بیستم مدعی بودند که مطالعه فرهنگ باید یکسره درباره بررسی آثار بزرگ فرهنگ والا باشد .آنها این آثار را دارای بینش معنوی و اخلاقی می دانستند که خواننده وظیفه داشت آنها را بخواند وکشف رمز نماید و بر عکس، فرهنگ عامه مردم را بر اساس ملاک های کلاسیک، مبتذل، بی ارزش و معیوب می دانستند. این مطلب عقبه ای نخبه گرایانه دارد. ویلیامز و هاگرت بد لیل پس زمینه عادی اجتماعی خود با جهان بینی متفاوتی به درک فرهنگ مردمی و تجارب طبقه زحمت کش به شیوه ای که تحقیر کننده نباشد آگاه شدند. هاگرت دراثر  خود با عنوان “سواد”،  به پژوهش درباره تغییرات فرهنگ طبقه کارگر پرداخت وحوزه های مختلفی چون کار، خانه و خانواده، سنت شفاهی و دین را مورد کاوش قرار داد. اگرچه دستاورد وی عمده نبود، ولی در تلاش برای وارد کردن فرهنگ طبقه کارگر در برنامه درسی دانشگاه و به کاربستن روش های نقد ادبی ،مثلا قرائت دقیق، برای مصالح فرهنگ مردمی است. ویلیامز، برعکس، بدنبال این بود که الگو های نیرومند نظری با تاثیر دراز مدت به دست دهد. وی درکتاب خود به نام “فرهنگ وجامعه” بحث های مهمی را در باب فرهنگ توده و فرهنگ طبقه کارگر به انجام می رساند .(ص242- 244)

    وی در کار دوم خود به نام “انقلاب طوفانی”، به سمت رویکرد جامعه شناختی تر برای تحلیل فرهنگ حرکت می کند و ادبیات و هنر را فقط نوعی از”فرهنگ” به شمار می آورد و به نقش نهادها، نه تنها در بازتولید و توزیع فرهنگ، که در تغییر شکل دادن آن و شیوه اندیشه ما درباره اش توجه می کند. ویلیامز از مفهوم ساختار احساس  بهره می گیرد. به اعتقاد وی، ساختار احساس، امری فردی یا مشخص نیست، بلکه در میان جامعه یا نسل نیز مشترک است و تنها از راه جامعه پذیری و تجربه زندگی است که به دست می آید، نه بادرس خواندن و آموزش رسمی. مفهوم دیگر، فرهنگ مستند است که عبارت است از شواهد مادی(از قبیل نوشته ها، بناها و سبک هایی که آن زندگی را هنگامی که شاهدان زنده خاموش اند، مستقیماً بیان کنند). ویلیامز می گوید، فرهنگ مستند هر قدر هم کامل باشد، فقط امکان می دهد که تخمینی از یک “فرهنگ زیسته” با ساختار احساس متمایزش ارائه دهد. و درنهایت، وی با آشنایی با چپ جدید وخواندن آثار بنیامین، لوکاچ، آلتوسر وگرامشی دردهه 1960و اوایل دهه 1970،سرانجام آن فاصله را از میان برداشت و مارکسیسم را به قلب کارهای دانشگاهی وارد کرد. ( ص245 تا246)

 

ü     مکتب بیر منگام

   مرکز مطالعات فرهنگی معاصر در بیرمنگام در دهه 1960توسط هاگرت تاسیس، و سپس تحت ریاست استوارت هال جایگاه برجسته ای یافت.گرام ترنر، پژوهش های این مرکز را موقتا در سه مضمون طبقه بندی کرده است :

  • مطالعات متنی رسانه های جمعی و شیوه هایی که بدان طریق در بازتولید سَروری (هژمونی) و ایدئولوژی عمل می کنند.
  • کاوش های قوم نگارانه، زندگی روزمره ب ویژه کاوش خرده فرهنگ ها که هدف آن کشف چگونگی عمل سیاست، قدرت و نابرابری در شکل دادن به سبک زندگی است .
  • مطالعات ایدئولوژی  سیاسی.

مطالعات متنی رسانه های جمعی

استوارت هال با اتکا به افکار گرامشی و آلتوسر، مدعی است که پیام های ایدئولوژیک در رسانه ها غالباً با ایجاد تصویری كاذب از واقعیت عمل می کنند و توصیفی از واقعیت می کنند که مانع از تفکر انتقادی می شوند. هال بر ویژگی های راهبردی و مذاکره ای این فرایند فرهنگی تاکید کرده،استدلال می کند: کشمکش های ایدئولوژیکی واجد نوعی خودبنیادی نسبی از تعیُّن طبقاتی اند و می توانند اثرات عمده خاص خود را در تجدید شکل دادن زندگی اجتماعی و سیاسی داشته باشند. اما ایدئولوژی ها به جای آن که آزادانه شناور باشند، در مجموعه خاصی از منافع ، تاریخ ها و ائتلاف ها محکم شده اند، لذا موضع “هال” و همکارانش موضعی مستقر در میان ماتریالیسم صرف و ایده آلیسم فرهنگی بود. فرهنگ، دارای خودبنیادی است ولی در عین حال، ولو با مسامحه، به پایه های اجتماعی و اقتصادی بستگی دارد. هال و همکارانش برای اینکه حساب خود را از الگوهای جبری باور فرایند ایدئولوژیکی جداکنند، استدلال می کردندکه همه مردم متنی واحد را به شیوه ای یکسان ملاحظه نمی کنند. مرکز این استدلال، الگویی از فرایند ارتباطات بود که هم رمز گذاری وهم رمز گشایی را در بر می گرفت. ازبرکت این حالت گشودگی بالقوه، امکان “قرائت های” متعدد یک عنوان رسانه ای واحد وجود دارد. وی از سه قرائت نام می برد: 1- قرائت غالب (که پایه ایدئولوژی های سرورانه است) 2- قرائت مخالف خوان(که به وسیله فردی که از رمزگان های حاکم در پیام آگاه است وآنها رارد می کند)  3- قرائت مذاکره ای(به وسیله کسی صورت می گیرد که اجزایی از قرائت حاکم  رامی پذیرد و اصلاحاتی را در آن انجام و بر اساس نیاز ها و برداشت های خود منعکس می نماید). پس، الگوی هال، به طور فاحشی از برداشت های صُلب، مکانیکی و انتزاعی ایدئولوژی متفاوت است. (ص247- 251)

 

    مطالعات خرده فرهنگ هاوفرهنگ های طبقاتی

    روند قوم نگاری در مطالعات فرهنگی بریتانیایی کنش روزمره رادر چارچوب سیاسی تفسیر می کند و بر این اساس در حالی که هاگرت با نظر حقارت به مدها و سبک های روز جوانان می نگریست و آنها را برای سنت و همبستگی در زندگی طبقه کارگر خطری به شمار می آورد. قوم نگاری های دهه 1970رفتار های نسل جوان را می ستودند و آنها را پیشاهنگ اعتراض اجتماعی می دانستند. “انتشار مقاومت از راه مناسک” اثر هال وجفرسن و همچنین ” خرده فرهنگ و معنای سبک ” اثر دیک هبیج، رویه های روز مره  را خرده فرهنگ دانسته چنانکه هبیج تاکید می کند: سبک خرده فرهنگ، آبستن معنا و اهمیت است …  و فرایند هنجاری سازی را می گسلد. به عبارت دیگر، خرده فرهنگ ها اطوار و حرکاتی به سوی کلام هستند که قانون ” اکثریت خاموش را زیر پا می گذارند،که اصل وحدت و انسجام را به چالش می گیرند که در تناقض با اسطوره اجماع قرار می گیرند. هبیج درمورد پانک می گوید، “شعور و حساسیتی که سبک پانک تجسم بخش آن است، اساسا ًمختل شده، وارونه وآگاه از خود است. بنابراین، از نظر این افراد فرهنگ مقاومتی که تحت عنوان رفتار اخلال گرانه ،سیگار کشیدن و طفره روی از احترام به اقتدار، فرار از کلاس و… به عنوان مقاومت از بچه ها در مدرسه سر می زند تمرینی است برای فردا که زندگی افراد بزرگسال را در پیش گرفتند به درد شان خواهد خورد. این تمرینات در واقع درس زندگی آینده آنها در بزرگسالی است. با این حال، فرهنگ مقاومت نوعی جنبه اختلال نیز دارد، زیرا نمی گذارد که بچه ها از نقطه نظر طبقاتی توانایی حرکت به سمت بالا را داشته باشند.(ص251- 253)

 

    کند وکاو ایدئولوژی های سیاسی

     از نظرمرکز مطالعات فرهنگی بیرمنگام ،پژوهش در امور سیاسی عمدتاً به مطالعه درباره ایدئولوژی های نژاد پرستی و تاچریسم محدود می شد. منابع فکری این جریان ملهم از آلتوسر وگرامشی بود ولی به مرور زمان در دهه 1980 انتقال از آلتوسر به گرامشی  بدلیل خاصیت نظریه پردازی او در زمینه احتمال کشمکش بود. هال و همکارانش به بحث هراس اخلاقی استانلی کوهن توجه زیاد کردند. مسئله کیف قاپی در دهه 1970 به طور وسیع در بریتانیا اوج گرفت و به بحران تبدیل شد و رسانه هاعمداً آتش این نگرانی را شعله ورتر می کردند و به این ترتیب وظایف یک نظام ایدئولوژیک را برای دولت بر عهده گرفتند. نظر هال و دیگران این بود که  هراس اخلاقی ناشی از سیاست های نژادی و دشمنی با جمعیت مهاجران(که کیف قاپی اغلب به آنها نسبت داده می شد) رابطه داشته است. در واقع، ایدئولوژی تاچریسم یک راهبرد سیاسی هوشمندانه ای بودکه برای آن زمان مناسب بود. نکته مهم در این جا، دوری گزیدن از ایدئولوژی های غالبی است که در طول دوره های طولانی دوام آورده و به جایش تاکید بر ایدئولوژی های هم آینده (یا با هم) است. این اصطلاح که از گرامشی گرفته شده است به “منطقه بی واسطه کشمکش” و”عمل ایدئولوژیکی وسیاسی” ارجاع می دهد. هال معتقد است تاچریسم شماری عناصر را به صورت فلسفه ای واحد ترکیب کرد که عبارت بودنداز:  برداشت های اندام وار اجتماع و خانواده، مضامین پوپولیستی اقتدار در مورد لزوم رهبری قوی و مهار جنایت، ادراکات ضد دولتی درباره لزوم حذف نظارت دولت و تقویت بخش خصوصی، ترکیب هوشمندانه این عناصر نو وکهنه در بسته ای واحد .(ص253- 256)

 

    اشاعه مطالعات فرهنگی بریتانیایی

   دوره بین اوایل دهه 1970تا اواسط دهه 1980، عصرطلایی مطالعات فرهنگی بریتانیایی را نشان می دهد. در این دوره، وجهی نوگرامشی وار از تحلیل به لحاظ فکری منسجم در حول طبقه و فرهنگ ظهور كرد. اما در همین زمان، بذرهای تجزیه این حوزه نیز در حال کاشته شدن بود. نخستین مراحل این فرایند، ورود مسایل جنسیت به برنامه های فکری بود. در اوایل دهه 1980 آنجلامک رابی، به ماهیت تلویحاً جنسیتی شده قوم نگاری بیرمنگام اشاره می کرد و تا نیمه دهه 1980،مطالعات مربوط به زنان یکی از مؤلفه های پُر رونق مکتب بیر منگام بود. علاوه برمسایل زنان، نظریه فیمینيستی با مباحث پسامدرن (از قبیل لذت و فانتزی و…) هم خوانی بیشتری داشت تا با مدل گرامشی(که نسبتاً مدرنیستی و عقل گرابود). مطالعات گیلروی و جانشینان او، با تاثر قوی از ما بعدساختارگرایی و تحولات نظری، به مسایل نژادی اهمیت زیادی داد. گسترش جغرافیایی نیز بر مطالعات فرهنگی بریتانیایی اثر نهاد و این حوزه امریکا و استرالیا را نیز در برگرفت.  نظریه های ما بعد ساختارگرا(ونظریاتی دیگر)در حالی که بلند پروازی های متن را اعتبار می بخشید، بیش از پیش شیوع یافتند و جای  الگوی مطمئن رمز گذاری و رمز گشایی را گرفتند. میشل دوسرتر فرانسوی، درکتاب “رویه زندگی روزمره” استدلال کرد اگرچه ما در جهانی به سر می بریم که به وسیله نظامهای کلان تکنولوژی و اداری سرمایه دارانه ساختاریافته و افراد بشر در طی زندگی های روزمره خویش پیوسته مشغول خرابکاری کوچک هستند، این اعمال به منزله تاکید دوباره بر هویت و استقلال از نظام های غالب است. وی می گوید: سازمان عقلانی شهر، باید همه آلودگی های فیزکی، ذهنی و سیاسی ای را سرکوب کند که شهر را به مخاطره می اندازد و وسیله اِعمال این سرکوب ،عملیات دستگاه اداری و عملیات طبقه بندی  است. دوسرتو، ثابت کرده که فعالیت های به ظاهر بی ضرر و روزمره، چگونه مثال های هوشمندانه و تامل برانگیزی ازخرابکاری، وارونه گویی و مقاومت در چارچوب نظریه فرهنگی انتقادی هستند.(ص256- 261)

 

   ارزیابی های مطالعات فرهنگی بریتانیایی

   مدافعان (مثلا ترنر1996) نقاط قوت را این گونه برمی شمرند:

  • استدلالی نیرومند ازخودبنیادی فرهنگ .
  • ادراکات روشنی از پیوند های معنا به قدرت و ساختاراجتماعی .
  • رویکرد نظری غنی و میان رشته ای برای رمز گشایی از متون و ایدئولوژی ها.
  • قابلیتی برای ادغام عاملیت، با ایده های قرائت برگرفته از نظریه ادبی و ارتباطات، از راه درک راهبرد سیاسی(متاثر از افکار گرامشی).

منتقدان نیز این گونه معایب رامی شمارند:

  • برخی منتقدان از جمله اسمیت استدلال های مربوط به خودبنیادی فرهنگ را به اصرار بر فرهنگ بوسیله قدرت درتنش می دانند.
  • علاوه برابتلا به جبر باوری ساختاری اجتماعی، دیگران معتقدند که به قدرکافی ساختاری –اجتماعی نیست .
  • برخی انتقادها متوجه روش شناسی مطالعات فرهنگی است، لذابسیاری از پروژه های تفسیری را دارای مبانی محکم و بی طرفی ارزشی نمی دانند.
  • تعهدات سیاسی مطالعات فرهنگی بریتانیایی گاه ممکن است به درون تحلیل های دانشگاهی سرایت کرده ،در آنها منتشر شوند.دراین حال، با گرایشی به رمانتیکی کردن امور حاشیه ای ومنحرف همراه باشند.

اما به رغم همه این انتقادها، مطالعات فرهنگی کماکان نیروی پرقدرتی در نظریه فرهنگی است. ازجمله، باور این که فرهنگ با قدرت و اسطوره پیوند دارد.

فصل دهم : تولید ودریافت فرهنگ

   دراین فصل، فرهنگ امری بسیار انضمامی یا عینی درک می شود، امری که تولید می شود و به مصرف می رسد. حوزه پژوهش در تولید و دریافت فرهنگ شامل مواردی چون : ارتباطات جمعی، مطالعات فیلم و تلویژیون و جامعه شناسی و…می شود.و اما اصول مشترک:

  • تعاریف گسترده از فرهنگ را منکر نمی شود، اما علاقمند است كه فرهنگ را در تولیدات ملموس(از قبیل اثر هنری، کتاب، برنامه ای رادیویی یا تلویزیونی) مطالعه کند .
  • الگویی که از پژوهش در ارتباطات به دست آمده است، فرهنگ را مشابه پیامی لحاظ  می کند که تولید شده، سپس انتقال یافته و دریافت می شود و هر یک از این مراحل با عوامل فرهنگی، تکنولوژیکی و اجتماعی سر و کار دارد.
  • کانون اصلی  بر عاملیت انضمامی کنش گران و نهاد ها متمرکز شده است .
  • اشکال فرهنگی  نباید صرفاً به عنوان امور انتزاعی مطالعه شوند.تولید و مصرف این اشکال در زمینه ها و بافت هایی مشخص صورت می گیرد .(ص265- 267)

  

   مطالعه اثرات رسانه ها

  ظهور تکنولوژی های نوین تلویزیون، رادیو و سینما در طول قرن بیستم، با ظهور فرضیه جامعه توده ای مرتبط بوده است .

 این الگو در جبهه های راست وچپ اتخاذ شد و می گفت که توسعه صنعتی و شهرنشینی،”توده”ای  از مصرف کنندگان و شهروندانِ بیش وکم بی تفاوت به وجود آورده است. این توده مردم، تا حدودی احمقند، لذات متداول برای آنها جذاب است و تحت حاکمیت ذهنیتی،رمه وارند و نیازمند”رهبری”. درمقابل الگوی جامعه توده ای، الگوی زیر جلد یا الگوی گلوله مطرح است و بر اساس آن، نخبگان قادرند معانی ای تولید و سپس آن را یک جا به درون توده “تزریق” کنند. نمونه این الگو را جامعه آلمان زمان هیتلر و ماشین تبلیغاتی وی می دانند. دردهه 1970 الگوی “لازار سفلد” درباره اثرات رسانه ها و نقش رهبران عقاید، به پارادایم غالب در مطالعات رسانه ها تبدیل شد، اما “تادگیلتن”، وی را متهم به سطح نگری کرد و الگوی وی را معیوب دانست. وی کارش را با عنوان وضع برنامه انجام داد و گفت: رسانه ها نمی توانند به مردم بگویند چگونه بیندیشند، بلکه می توانند به آنها بگویندکه درباره چه بیندیشند. برداشت دیگری از مضمون وضع برنامه به نام نظریه مارپیچ سکوت وجود دارد كه با قدرت ظاهر و به شكل يک عقیده، به طور پایان ناپذیر تکرار شود. اما در دهه 1980 مطالعات دریافت نیز به نوبه خود درکار بازگرداندن قدرت به دست مخاطبان دریافت کننده بود. مهم ترین این مطالعات را قوم نگاری های مخاطب محور تشکیل می داد. (ص267- 270)

 

   آثار معاصر در مورد دریافت فرهنگ

   معمولاً این آثار حول سه خط عمده نظری تمرکز یافته اند:

  • سنت پژوهش آمریکایی ارتباطات. از کارهای لازارسفلد سرچشمه گرفته ، سنتی پوزیتیویستی است وحول مفاهیمی چون انتقال اطلاعات و عقاید سازمان یافته است .
  • نظريه انتقادي . عرصه ای قویاً متاثر از سنت مطالعات فرهنگی بریتانیایی. به عنوان جزيي از نظام ایدئولوژیک عمل می کند. الگوی فرهنگی آن پوزیتیویسم و به نشانه شناسی و هرمنوتیک گرایش دارد. به جای صحبت از واژگان از رمزگان صحبت می کند.
  • پژوهش های ما بعد ساختارگرا و پسامدرن. تاکید بیشتر برخود بنیادی فرد در ایجاد معانی خصوصی خود.

اسمیت معتقد است، دو مورد آخر قابلیت بیشتری برای نظریه فرهنگی دارد.

قوم نگاریی های مخاطب محور واجد مشخصات زیر است :

  • نشان داده اندکه بینندگان ،متن ها را فعالانه قرائت می کنند و آنها را با کاربردها و لذت های خودشان منطبق می سازند. این قرائت ها، اغلب وارونه اند و ممکن است از عوامل گوناگون(نژاد،جنسیت،طبقه ،یا تجارب زندگی) تاثیر پذیرند.
  • ثابت کرده اند که بین پیام های رمزگذاری شده از سوی تولید کنندگان و پیام هایی که بوسیله مخاطبان به قرائت در می آیند، رابطه الزامی وجود ندارد.
  • ایده مخاطب یک دست(از مفروضات جامعه توده ای) را زیر سئوال برده است.

 

   تولید فرهنگ

    در این جا خودِ فرایند تولیدات فرهنگی را تحت تاثیر قرار می دهند. جانت ولف، این نگاه اجتماعی را درتقابل با نگاه رمانتیک و رازآمیز می داند و هاورد بکر نیز ازجهان هنری سخن می گوید، جهان هایی که در آن، محصولات هنری تولید می شوند و برای این محصولات مخاطب پیدا می شود. او بویژه بر خرده فرهنگ ها و جماعت هایی تاکید دارد که بر هنرهای اجرایی تاکید دارند. تکنولوژی نیز در دامنه امکانات خلاق، محدودیتی مهم ایجاد می کند. کنترل و پیوند تولید آثار هنری بدون آن امری غیر ممکن شده و لذا هزینه تولید این آثار که باتکنولوژی پیوند دارد اهمیت ویژه دارد. امروزه تولیدات با صنایع بزرگ ارتباط دارد و صرف نظر از بزرگی شرکت ها و یا بودجه آنها، نوعی بی اطمینانی، همه تولیدات فرهنگی را در برگرفته است. هورکهایمر و آدورنو، تولیدات کپی برداری شده و کلیشه ای را به عنوان راهبرد اطمینان مطرح کرده، ولی پال هرش سه راه حل ارائه داده است :

راهبرد اول: واسطان. که میان فلان شرکت گمنام  و هنرمندان، توزیع کنندگان “خرده فروش” آثار سینمایی و رسانه های ملموس ميانجي برقرارمی کنند.

راهبرد دوم: تولید بیش از اندازه .کاری شبیه به لاک پشت که صدها تخم می گذارد ولی چند تایی ازآنها شانس بقا دارند. دراین جا نیز اگر میان خیل کثیر تولیدات تنها یکی از آنها پرفروش شود کفایت می کند.

راهبرد سوم:  كنترل دربان ها . يعني شرکت ها بکوشند اين دربان ها را (خارج از حیطه کنترل مستقیم)، از آن خود کنند. کار دربان ها،گزینش کالاهاست و مشخص می کنند که چه کالاهایی باید در قفسه ها بمانند. دربان ها قادرند در شکل دادن به نوع کاری که تولید و منتشر می شود، قدرتمندی بارزی داشته باشند. سرمایه گذاران، حامیان هنر و واسطه ها، نقشی شبیه به دربان های سازمانی در ارتقا و ترویج انواع بخصوصی از هنر به عهده دارند. دربان ها و حامیان، اشخاصی ذی نفع در تولیدات فرهنگی اند.

الکساندر معتقداست، سیاست حکومتی یا مؤسسات دولتی قادرند نقش مهمی درپشتیبانی از فعالیت فرهنگی ایفا کنند، اما آنچه که اغلب فراموش شده، شرایط اجتماعی تولید،یعنی محیط خلاقی است که هنرمند در آن کار می کند.شرایط اجتماعی تولید می تواند بر محصول قابل برداشت فرهنگی تاثیر عمده بگذارد.

   ارزیابی

   آثار فعال در تولید و دریافت فرهنگ و دارای خصایل پوزیتیویستی،  به شر ح زیر خلاصه می شوند:

  • پیوند ها و فرایند های علّی رامی توان به روشنی ردیابی و سررشته آنها را در نهادها وکنشگران خاص مشاهده کرد.
  • روش شناسی های مستحکم، خصوصاً در پژوهش مخاطب محور تطبیقی، مورد استفاده قرارمی گیرند.
  • با فرهنگ به منزل امری ملموس و انضمامی برخورد می شود و نه به عنوان چیزی کالایی و خارج از حیطه عاملیت بشر.
  • غالباًدر طرح های پژوهشی واحدیافته های تحقیقی روشن هستند و نه تأ ملات و تأکیدات نظری بی انتها.
  • دراین عرصه، حجم قابل توجهی از اجماع موجود است و این حکایت از آن دارد که شاید سر و کار ما با حوزه ای باشدکه در آن احتمالاً بتوان دانشی افزایشی و اصلی راشناسایی کرد. (ص283)

دو انتقاد دراین عرصه نیز عبارتند از:

  •  به نظر می رسد، محصولات فرهنگی غالباً چیزي بیش از غبار عوامل زیربنایی اجتماعی باشند.محتوای تولید فرهنگی معمولاً با ارجاع به ضروریات مخاطبان، سانسور،”دربانان”، پیشرفت های تکنولوژیکی وغیره فهمیده می شود.چنین موقعیتی قابلیت نظریه پردازی خودبنیادی فرهنگ رابه خطر می افکند.
  • در این عرصه، گرایش به کارکردن باتعریف خاص و محدودی از فرهنگ وجود دارد، در حالی که معنای فرهنگ باچیز هایی بسیار بیشتر از صِرف هنرها یا تولیدات خلاقه ای که به لحاظ عرفی مشخص شده اند، ارتباط دارد. فرهنگ می تواند زندگی روزمره، ایدئولوژی ها، آداب و رسوم ،گفتارها و غیره را هم در برگیرد.(ص284)

فراتر از هنرها و رسانه ها

  • برخی هم چون دانیل دایان و الیهوکاتز، معتقدند، یک رویداد رسانه ای مستلزم توافق و مشارکت سازمان دهندگان، پخش کنندگان و مخاطبان است .
  • “رویدادها”، هنگامی ناکام تلقی خواهند شدکه این یا آن گروه همکار، در ایفای نقشی که بر عهده داشته کوتاهی کرده باشد. برای مثال، متصدیان پخش زیر بار پوشش دادن مراسمی دولتی نروند و با آن صرفاً به عنوان خبر برخورد کنند و بینندگان درموعد پخش به کانال دیگری بنگرند و سازمان دهندگان نیز مراسمی راعرضه نکنند که انتظار آن را در مخاطبین ایجاد کرده بودند.
  • آنان مبنایی برای نظریه پردازی خودبنیادی فرهنگ را نيز با اصرار ورزیدن به اينكه چنین رویدادهایی باید از یک ژانر یا نوشتار به خصوصی تبعیت کنند به دست می دهند. همه رویدادهای رسانه ای ، هریک از آنها با یکی از سه روایت ساختاری هم خوانی دارند: مجادله، فتح، تاج گذاری .(ص285 تا 286)

   رابرت ووتنو، دراثرش به نام “اجتماع های گفتار”، نگاه خود را به سه نظام فکری که وضع موجود را به چالش می گیرند(اصلاح مذهبی، روشنگری وسوسیالیسم مارکسیستی)، می دوزد و تحلیل خود را از دیدگاه “تعریف مسئله” ، قالب ریزی و به استدلال می پردازد: اگر محصولات فرهنگی به قدر کفایت، محیط و شرایط اجتماعی اطراف خود را به بیان درنیاورند، درآن صورت، مخاطبان آنها را”بی ربط، غیر واقع بینانه، تصنعی و بیش ازحد انتزاعی” به شمار می آورند.  خلاصه ي اثر وی این موضوع راپیش می کشدکه تمرکز بر تولید و دریافت فرهنگ قادراست نتایجی در بررسی عمده نظام های اعتقادی نصیب ما کند. او به گونه ای پیش می رود که ثابت کند ایده ها هرگز امور انتزاعی آزاد و سیال نیستند، بلکه پایه هستی آنها همواره درکنش گران واقعی ،نهادهای واقعی و صحنه های تاریخی واقعی قراردارند.(ص286 تا289)

فصل یازدهم :فرهنگ در مقام متن : روایت وهر منوتیک

   بوطیقای ساختارگرا: رویکرد ساختارگرای پیوسته به سنت ( ازسوسور تا لوی استروس) تمرکز خود را بر بُعد جانشینی فرهنگ قرار داده و تحلیل و تقابل های دو تایی را به منزله ابزار اصلی و مرکزی خود به کارمی برد. به طور مثال، استروس به  عنوان حامل معنا، به اسطوره ادیپ به عنوان حامل معنا بي توجه بود و به کنده شدن از روایت و پرداختن به ساختار زیر آن توجه داشت. جریان ساختارگرای دیگر اما، با تحقق روایت  در رابطه با داستانها و ادبیات مرسوم توسط افرادی چون رولان بارت شکل گرفت و عمل آنها اغلب بوطیقای ساختار گرا نام گرفت. در این جا، تقابل های دو تایی مضمون اصلی نیست، بلکه پیرنگ، شخصیت داستان و ژانر آن ملاک است. طر فداران این رویکرد، آن را گامی به سوی علمی تر شدن رویکرد به ادبیات می شمارند ولی فارغ از معیار های ارزشی در طبقه بندی متون .(ص،291- 292)

 

   ولادیمیر پراپ یکی ازپیشاهنگان راستین در تحلیل ساختاری فرهنگ با توجه به سازمان مضمونی داستانهای سنتی عامه می گوید: دریک قصه، هرگز بیش از سی و یک کارکرد وجود ندارد و مهم تر اینکه، این کارکرد ها همواره با نظم واحدی ظاهر می شوند ولی ساختار زیربنایی هر داستان یکی است. او معتقد است،آنچه که ما باید نگاه خود را به آن بدوزیم ،سازمان داستان ها در چارچوب مشترکات ژرف زیربنایی است و نه گوناگونی های ظاهری. کار وی آشکار کردن اشتراک در میان تنوع ظاهری و سرایت ساختار قصه های عامیانه به سایر قصه ها بود. (ص291 تا294)

   نورتروپ فرای نظریه پرداز کانادایی، بلندپروازانه ترین تلاش را برای بنا کردن ساختمان  الگوی ترکیبی تشکیل داد. وی درکالبدشناسی نقد کوشیده است تا کل ادبیات را به صورت چارچوب یا طبقه بندی ای منسجم سازمان دهد و از نقد اخلاقی و معنویت گرای عصر خود فراتر رفت.وی با سئوال از اینکه شخصیت های داستان دارای چه انواعی از قدرت در گونه های گوناگون داستان هایند؟ براساس نتایج ، طبقه بندی اساسی را ارائه می دهد و می گوید: در اسطوره ها عاملان از نظر نوع بر ما برتری دارند.این هاخدایان و دیوهایی اند که از قدرت جادویی برخوردارند. دررمان، درجه قدرت عاملان برتر است (قهرمانان). در محاکات والا(کپی برداری یا تقلید) توانایی شخصیت ها اندکی از مابیشتر است. محاکات نازل همان شخصیت های داستانی به میزان زیادی همان اند که ما هستیم. دروجه کنایی، سطح توانایی شخصیت های داستانی از ما پایین تر است. فرای، معتقد است، روند حرکت داستانها در چند قرن گذشته از بالا به پایین بوده است. درجهان مذهبی قرون وسطی، اساطیر و داستانهای حماسی فراوان بودند و اکنون واقعیت گرایی(محاکات) و نومیدی کذایی. به طورکلی، طرح فرای، قرار دادن روایت بریک پایه نظام مند و علمی باشناسایی قاعده مندهای ژرف تری است که از تمایزات ظاهر و قشری سبک مرحله یا شخصیت سازی فرامی گذرد.(ص295 تا297)

  نقد بوطیقای ساختارگرا: نقاط قوت این رویکرد از نظر جامعه شناختی، شواهد نیرومندی برای درک روایت به عنوان واقعیات اجتماعی عرضه می کند که تابع قوانین و قاعده مندی هایی تجربی ای هستند که احتمالاً مؤلفان و خوانندگان از آن بی خبرند. این رویکرد، با نمایش دادن حضور قاعده مندی های ساختاری- که محرک معانی اند ما را مجاز می دارد بر بنیادی فرهنگ تاکید نمائیم. با کاوش در شخصیت ها و سرنمون ها(همان قهرمانان و..)، یا انواع داستانی، راههای مهمی برای پژوهش تطبیقی میان فرهنگ ها، خصوصاً در عرصه های مردم شناسی و فرهنگ توده به روی ما گشوده مي گردد. منتقدین نیز این رویکرد را عینیت گرا و با ابهام در مورد نقش قدرت در بنای متون و نظام های نمادین و همچنین به نقش فعال خوانندگان و ضرورت درک ابهامات متون اعم از چاپی و اجتماعی اشاره دارند.(ص297 تا298)

 

   میخائیل باختین رابا دومفهوم “گفت وگویی” و”کارناوال“می شناسند. ایده ي امر گفت وگویی که به جنبه های ارتباطی و خلاقانه رمان وارد می شود، به وسیله وی در نقد رویکردهای سوسور در قبال متون و مفاهیم نمادین به کار برده شد و او به چنین دیدگاهی لقب “عینیت گرایی انتزاعی”داد. باختین، از ترس فرو افتادن در “ذهنیت گرایی فردی”، این واژه را ابداع کرد .الگوی گفت وگویی پیشنهادی وی نمایان گر نوعی زمینه واسط میان مواضع عینیت گرا و ذهنیت گرایی یاد شده است. وی معتقد است، منطقه مرزی بین عین وذهن وجود دارد که در آن دو مجموعه نشانه به شکل نوعی گفت وگو در هم می آمیزد و متن دراین جا به شکل نوعی بیان متقابل تولید می شود. معنا چيزي نيست كه تنها به صورت كلمه يا جمله در صفحه اي از يك اثر وجود دارد، بلكه چيزي ارتباطي است و با كنش و واكنش ميان متن و خواننده بستگي دارد. (لذا، معنایک امر ارتباطی است و با کنش و واکنش میان متن و خواننده بستگی دارد) باختین بر نقش شرایط اجتماعی / تاریخی در شکل دادن به معانی ونشانه ها تاکید و معتقد به تغییر در گذشت زمان بود .وی معتقد بود كه دو پهلویگی و چند لهجه گی امر مباركي است و موجب پویایی فرهنگ می شود ولی متقد بود كه گروه هاي حاكم بر جامعه سعي دارند تا معاني كلمات را از لحاظ ايدئولوژيك تثبيت كنند.و اين سبب تحميل نوعي يكساني زباني خواهد شدو جبرا پديره مشهور “تک تاویلی” را موجب مي گردد. اما در مقابل، نیروهای اجتماعی(ازقبیل لایه مندی طبقاتی) بدنبال قطعه قطعه کردن معنا هستندتا انديشه مربوط به نظام هاي چند نشانه اي و قرائت هاي وابسته به شرايط را كه محيط بر مفهوم مفروض هستند جامعه عمل بپوشانند(مفهوم ديگر تاويلي). یک متن مي تواند موجب تنش ميان معاني “مرکز گرا”(كه درك متقابل را اجازه مي دهند)از يك سو، و نيروهاي مرکزگریزتر (كه به كثرت گرايش دارند) بشود. دیدگاه وی در لحن و جوهره، دارای شباهت تقریباً نزدیک تری با نظریه های مابعد ساختارگرایی حوزه های گفتاری است که تاکید خود را بر پیچیدگی، چند صدایی، قدرت و دوپهلویی می نهد. (ص 298 تا301)

 

    اومبرتو اکو به نقش خواننده متن توجه بیشتری می کند و می گوید: نویسنده باید وجود خواننده ای محتمل را در هنگام نوشتن پیش بینی کند. وی بین متون بسته و متون باز (میان خصلت های خواندنی و خصلت های نوشتنی که بارت پیشنهاد کرده است) تمایز قایل است . متون بسته معمولاً آثار مردم پسندانه ای را در بر می گیرد که هدف آنها برانگیختن پاسخی از جانب خوانندگانی دقیقاً تجربی است و خواننده را درمسیري از پیش تعیین شده به جلو می برد. برعکس، متون باز درپی ایجاد تفسیرهای متکثرند. ابهام، کنایه و پیچیدگی، ویژگی های مرکزی این گونه متون اند .در انتها، وی برسه نکته تاکید می کند:

  • معنا شناسی و روایت صرفاً محصول نوعی منطق فرهنگی یا دستور زبان استعلایی نیستند، برعکس، به عنوان نتیجه راهبردهای متنی اند که نویسندگان واقعی می کوشند از طریق آنها با خوانندگان تخیلی خویش رابطه بر قرار سازند.
  • خوانندگان، آزادی قابل ملاحظه ای در فرایند تفسیری دارند. باید در ساخت معنا به این آزادی رمزگان های متن توجه داشت .
  • متن ها تاجایی که مشوق یا مانع آزادی تفسیر خواننده شوند، با هم فرق دارند و می تواند ملاکی برای طبقه بندی باشد. (ص301 تا305)

 

   روایت وفرایند های اجتماعی

   سه مضمون محوری دراین جا وجود دارد: 1- مطالعات ژانر ها و مخاطبان(حول عرصه تولید و درک فرهنگ) 2- بررسی روایت با روش شناسی کیفی(این دبیات بر اثر مطالعات ژرف مصاحبه ای و پژوهش های فیمینیستی و در قلب نظریه انتقادی یا ساختاری شکل می گیرد)  3- مطالعات جنبه های روایی زندگی اجتماعی و سیاسی.(ص305 تا306)

 

   ویکتور ترنر ونمایش اجتماعی : وی زندگی را نوعی اجرای نمایش می دید که شخصیت سازی در آن با تخیل، بازی و خلاقیت صورت گرفته است. اومعتقد بود: معنا، صرفاً باز اندیشی نیست، بلکه به لحاظ هستی شناختی از درگیری اشخاص به ظهور می رسد. زندگی از راه های گوناگون، صورت داستانی می یابد و اغلب می توان آن را همچون نمایش اجتماعی به اندیشه در آورد. او بیش از هر چیز دغدغه بحران داشت و خصلت بارز آن  را در چهار مرحله توضيح داد:

  • نقض عهد، تجاوز علنی به یک قاعده یا معیار خاص در جامعه .
  • بحران، مرحله ای از نفاق اجتماعی است که به هنگام آن، دسته های مردم به طرفداری از فلان و بهمان در برابر هم جبهه می گیرند.
  • جبران وقتی پیش می آید که تلاش هایی برای حل کردن دعوا یامیانجیگری وارد صحنه شوند.در اين حال، دادن دين نمادين يا بلا گردان سازي نيز ممكن است روي دهد.
  • انسجام دو باره متضمن آن است که گروه های متعارض اجتماعی دوباره با هم به جریان اصلی جامعه بپیوندند.(ص،306 تا308)

 

   تحلیل روایی وسیاست :  مثال اسمیت در مورد رفتار دوگانه رسانه ای امریکا در دو جنگ یا دو بحران خاورمیانه است .وی می گوید: آنچه توجهم را بر می انگیخت، چگونگی این نکته بود که ایالات متحده آمادگی  داشت از جنگی ضد صدام حسین و عراق در اوایل دهه 1990حمایت کند، ولی با دخالت نظامی ضد رژیم سرهنگ عبدالناصر در زمان بحران کانال سوئز در1956 مخالفت می ورزید. از نظر عینی، هردو قضیه ظاهراً به نحو بارزی مشابه بودند و در هر دو، پای نفت، اعراب، و تهدید های نظامی /ژئوپليتیکی دربین بود و… . پاسخ پرسشی که دراین جا مطرح است، دست کم تا حدودی در ژانرهای به کار رفته در درک یا قالب ریزی هریک  از دو رویداد به وسیله رسانه ها و عرصه عمومی قرار دارد. در دهه 1950، ناصر از سوی منابع پرنفوذی چون مجله تایم، چهره ای قهرمان و ابژه  روایتی رمانتیک وصف می شد. در مضامین روایات مربوط به عروج ناصر، او کسی به شمار می آمدکه برای کشور خود توسعه و استقلال به ارمغان آورده است …. ناصر جوان عجول و تندرو، به رهبری خردمند و دارای فرهمندي تبدیل شد، لذا مشروعیتی فرهنگی برای رعایت خویشتنداری و نه مداخله در جنگ در اختیارمان می گذارد.اسمیت با اشاره به جنگ خلیج فارس در1990-91می نویسد: از همان آغاز، ژانر متفاوتی درایالات متحده جا افتاد. این بار قالبی فاجعه بار برای توصیف صدام حسین به عنوان اهریمن و چهره ای هیتلر مانند به کار گرفته شد. او ارتشی قدرتمند داشت و تجاوزش به کویت، خطری برای صلح و امنیت جهان بود. این بازنمایی ارتقا یافته ( محاکات والا)از وقایع می توانست فدا کردن جان های آدمیان راتوجیه کند و لذا زمینه ای فرهنگی برای جنگی فراهم می آورد که در قضیه سوئز غایب بود.( ص308 تا311)

جیکوبز نیز مانند پاسیفی واسمیت معتقد است که روایات، اموري به مراتب بزرگتر از آنند که تنها تفاسیری بر رویدادها باشند.(ص311)

باختین در باره امر کارناوالی می نویسد: کارناوال،  بر اهمیت همبستگی میان مردم عادی و اعتبار فرهنگ مردمی اشان تاکید می کند. در واقع، می توان استدلال کرد تحلیل باختین  از ژانر کارناوال مشحون از ارزش است و به عنوان شکلی از مقاومت مردمی در برابر اقتدار در تمام اعصار تجلیل می کند. کار باختین به همراه کار دوسرتو بر تلاش های مطالعات فرهنگی بریتانیایی در بها دادن به فرهنگ مردمی و لذت مردم به عنوان شکلی از مقاومت رمز گذاری شده در برابر اقتدار طبقه حاکم نهاده است .(ص311 تا313)

 

 

    هر منوتیک : هرمنوتیک، به عنوان یک عرصه با موضوعات معنا و درک متقابل سر وکار دارد و ازحیث نظری به امور ذهنی، فردی، زیبایی شناختی، فلسفی و پدیدارشناسی گرایش دارد، در حالی که نظریه روایت، سمت گیری عینیت گراتردارد. در نظریه روایت، تمرکز بر متن، شکل آن، ساختارها و تبعات اجتماعی است و هیچ گونه علاقه ای از هرنوع نسبت به نیات یاحالت ذهنی نویسنده به چشم نمی خورد. ویلهلم دیلتای، فیلسوف آلمانی، در اواخر قرن 19بین عرصه های نقد تاریخی/متنی و فلسفه اجتماعی پل زد و از همین روی، هرمنوتیک با جستجوی گسترده تر فرهنگی نیز سازگار است. وارث فکری این دیدگاه در دوران معاصر،گادامر و پل ریکور هستند كه در روش شناسی و پروراندن نظریه تفسیری خود به اگزیستانسیالیسم و پدیدارشناسی تکیه می کنند. آنها بر بازسازی نظا م های معنایی ای تاکید دارندکه عمل نوشتن را شکل می دهد.(ص313 تا314)

 

    کلیفورد گیرتز: وی بر خلاف منتقدان پارسونز که او را بیش از اندازه فرهنگی می دانند، مدعی است که پارسونز به قدر کفایت “فرهنگی”نبوده و به دنبال شرح نظرگاه دیگری رفته است. گیرتزمی گوید: الگوی پارسونز اغلب فرهنگ را به منزله پاسخی به فشار های اجتماعی  می داند و این، محدویت در فرهنگ است، در حالی که فرهنگ، به منزله بافتی به شدت پیچیده از نشانه ها، نمادها، اسطوره ها، امور روزمره و عادات، که مستلزم رویکردی هرمنوتیکی است مي باشد. وی می نویسد: انسان، حیوانی است آویخته در شبکه هایی از دلالت هاي خود تنیده و من فرهنگ را آن شبکه ها می دانم، از این رو، تحلیل فرهنگ، دانشی تجربی در پژوهش قانون نیست، بلکه دانشی تفسیری و در جستجوی معناست. گیرتز می گوید : فرهنگ، تماماً دور تا دور ما را احاطه و به هر جنبه ای از زندگی رسوخ می کند. فر هنگ به طور هم زمان، هم انضمامی و هم منتشر است. هم ژرف است و هم سطحی. وی روش توصیف انبوه را در هرمنوتیک پیشنهاد می کند. توصیف انبوه مستلزم آن است که تحلیل کننده چنان بنویسد که کارکردها و ضرباهنگ های نظام های فرهنگی را به روی صفحه کاغذ بیاورد. دستاورد بزرگ وی هشیار کردن ما نسبت به کیفیات متنی زندگی فرهنگی، و فراخواندن نظریه پردازان فرهنگی را به ارائه جزئیات غنی و قانع کننده در گزارش هایشان است. تکنیک توصیف انبوه مستلزم توان قابل ملاحظه ای در نوشتن است .(ص314 تا319)

 

فصل دوازدهم : رویکردهای روان کاوانه به فرهنگ ونفس

    رابطه میان نظریه فرهنگی و نظریه روان کاوانه، رابطه پیچیده ای است و هر دو، زندگی اجتماعی را چیزی اساساًمربوط به معنامی دانند و بر لزوم تفسیر تاکید دارند، ولی هردو بر سر دو موضوع لطمه می بینند و روان کاوی غالباً توجه خود را بر آسیب شناسی های فرد، و نه پدیده های جمعی متمرکز می کند. ثانیاً، در بخش اعظم ایده روان کاوی تمایلی در جهت تقلیل همه چیز به جنبه های فیزیولوژیکی و زیست شناختی وجود دارد. برخی نظرات این گونه موانع را از سر راه برداشته اند.

   زیگموند فروید. وی مدعی است که بین ذهن آگاه و ذهن نهفته(ضمیر ناخود آگاه) شکافی اساسی وجود دارد. این دو ذهن، در تعامل دائمی با هم قرار دارند و به موازات این دوسطح، شکاف دیگری در روان آدمی بین آن، خود و اَبرخود موجود است. «آن»، قلمرو غرایز متنوع و بدوی و در پي ارضاي آني خواسته هاي خود است، «خود»، جایگاه برهان و عقل سلیم، و «اَبرخود»، احساسات وجدان و اخلاق كه از جامعه و خصوصاً جامعه پذیری و اقتدار والدین سرچشمه می گیرد. در فهم فروید، نفس، به شدت با جنسیت، غریزه و لذت رابطه دارد. نیاز های دوران کودکی و ارضاي نيازهاي زيست شناختي و غريزي انسان با آن ارتباط دارد(لذت حسي)، ولی هنگامی که رشد می کنیم و به حس و معنایی از نفس می رسیم، باید این رانه ها را تا حدودی مهار سپس آنها را در ضمير ناخودآگاه خود مدفون يا سركوب كنيم. شاید مهم ترین تلاش فروید در بررسی فرهنگ، شیوه ای جمع باورانه باشد .وی به تشابه میان جامع مدرن و فرد اشاره دارد. در هر دو، غرایز و نفس، به عنوان پیش شرط لازم برای یک زندگی متنی بر نظم، تحت کنترل قرار می گیرد. فروید بر شیوه هایی تاکید می کند که رانه های غریزی از آن طریق،یا سرکوب می شوند و یا مورد والایش قرار می گیرند و این فرایندی است که متضمن جا بجا کردنشان در عرصه فایده مند برای جامعه ،از قبیل کار ،یا عشق به خانواده است .(ص321 تا324)

نظریه های پسافرویدی در باره نفس وجامعه

مشخصه های کلی نظریه متاخرتر روان کاوی از این قرارند :

  • تاکیدی کاستی گرفته بر آسیب شناسی های روانی فرد به عنوان علت روان نژندی ها و در عوض علاقه به روابط میان مردم با یکدیگر و با ابژه ها.
  • توجهی متمرکز بر شیوه ای که جامعه و سازمان فرهنگی آن در مسایل مورد تجربه نفوس دخیل هستند .
  • فهمی از مردم مدرن به عنوان موجوداتی به لحاظ عاطفی آسیب دیده ،منزوی و رنجور از هویت تحلیل رفته .(ص325)

    مکتب فرانکفورت : تحلیل اعضای آن مکتب از صنایع فرهنگی و مصرف گرایی و انتقادشان از عقل ابزاری  و درآمیختن نظریه روان کاوی پسافرویدی با اقتصاد سیاسی مارکسی بود. اریش فروم نیز مانند فروید استدلال می کندکه جامعه مدرن ،آزادی های بشر را محدود می سازد ولی بویژه تقصیر را بدرستی به پای سرمایه داری می نویسد. وی می نویسد: در جهان مدرن، خوشبختی با مصرف کالاهای جدیدتر و بهتر، بلع موسیقی، نمایشنامه ها، تفریح، سکس، لیکور و سیگار یکی می شود. راه حل مورد دفاع فروم در برابر این “آدمک وارگی” نوعی “اجتماع گرایی انسان مدارانه سوسیالیستی” بود که هم تغییر اقتصادی را در بر می گرفت و هم “پیوند های برادری و همبستگی” را مستحکم می کرد. مارکوزه نیز زندگی را چون فروید می بیند و تاکید بر لزوم جنسی کردن دوباره و شهوانی کردن زندگی دارد. از نظر مارکوزه، مصرف گرایی، نیروی نهفته و مکاری است که مانع انقلاب می شود. او تاکید می کرد، ملزومات نظام سرمایه داری، ذهنیت ها را شکل داده اند. انسان تک ساحتی، به جای آن که با خرد انتقادی به چشم “حقیقی” دست یابد، تبدیل به شخصی توخالی شده و به دنبال تحقق نیاز های کاذب می دود. مارکوزه با آمیختن درک خود از فروید، با این تفکر نومارکسیستی، استدلالی مبدعانه مبنی برآن که به عنوان جزئی از فرایند کنترل ایدئولوژیک انرژی های شهوی نیز کنترل شده و ازطریق نوعی فرایند والایش سرکوبگرایانه هدایت می شوند مطرح مي كند .(ص325 تا327)

 

    ژاک لاکان . در دهه های 1950و 1960، نوشته های لاکان کلید نظریه پردازی در باب پیوند فرهنگ و روان کاوی است . بنا به نظر وی، ضمیر ناخودآگاه مانند زبان ساختار یافته است و قلمرو نشانه ها، دال ها و مفاهیمی بود که می بایست با استفاده از تکنیک هایی نظیر آنچه سوسور پیش نهاده بود، رمز گشایی شوند. وی از مفهوم نفس، به مثابه داستان یا خیال پردازی بهره می گیرد .از نظر لاکان، استیلا و هویت مذکر در قدرت نمادین قضیب سرمایه گذاری شده، در حالی که زنان از نظرگاه فقدان آن تعریف می شوند .کار لاکان نقشی مرکزی به زبان و فرهنگ می دهد، چرا که این ها هر دو بر وجوه آگاه وناخودآگاه ذهن اثر می نهند.لاکان نیز چون فوکو و استروس اصرار بر مرکز زدایی از سوژه دارد. نکته مهم دراین جا این است که ماحاکم برحس و معنای هویت خویش نیستیم.پسامدرنیت ها کار وی را به خاطر تاکیدش بر ابعاد سرکوبگر و منفی فرهنگ و نمادگرایی مورد انتقاد قرار می دهند. در قرائت آنها نظریه لاکان بر قدرت قانون پدر و قانون نمادین در تنظیم کنترل افراط های خلاقانه ذهن بشر بیش از اندازه تاکید می کند .(ص328 تا330)

   نظریه فرهنگی روان کاوانه پسالاکانی

   لاکان با درآمیختن استادانه نظریه های روان کاوانه مربوط به نفس با ادرکات ساختاری از فرهنگ، اثری بارز بر نظریه فرهنگی گذاشت. به ویژه در عرصه فمینیسم روانکاوانه و نقد ادبی و نقد فیلم. در این سنت ما بعد ساختارگرا واجد چندین ویژگی کلیدی است :

  • تمرکزی برشیوه های ایجاد شدن هویت ها(مواضع سوژه )به وسیله زبان و متون، وطریق ارتباط این ها با قدرت وجود دارد.
  • ایده های نفس ذاتی، لایتغیر یا حقیقی، مسئله دار شده اند.
  • میل،خیال پردازی و توهم فردی چنین فهمیده می شوندکه کارشان باز تولید نابرابری هاست .

   الگوی آلتوسر در فهم خود از نقش فرهنگ و زبان در ساختن سوژه های انسانی، آشکارا وامدار لاکان است. با این حال، با ملاک های گفتار روان کاوی، تقریباًخام است. فروید، افراد را واجد انحرافات جنسی چند شکلی لحاظ می کرد . فمینیسم روان کاوانه لاکانی به میزان زیادی دراین ناحیه واقع است و شاید نماینده پویاترین عرصه معاصر نظریه فرهنگی روان کاوانه باشد. لاکان برای جبران نقیصه های ذکرشده استدلال می کرد که زبان و فرهنگ در کار تقویت پدر سالاری اند و حول قانون پدر و اقتدار قضیب ساختار یافته اند. زنان به یک معنا از حیطه زبان حذف می شوند و با فقدان اقتدار قضیبی تعریف می شوند. اگرچه فمینیست ها لاکان را به خاطر اثبات پدرسالارانه بودن فرهنگ تحسین می کنند، ولی ضمناً نظریه او را تا حدودی انحراف از فرهنگ، بویژه در بازتولید می دانند که صبغه ایدئولوژیک دارد. در نظریه لاکان، مردان در چارچوب های قدرت و گفتار مستقرند، در حالی که زنان به عنوان دیگری غایب تعریف می شوند .(ص330 تا334)

    نظریه فرهنگی روان کاوانه پسامدرن

    در این جا بیشتر مقولاتی چون میل و لذت، همراه باحملاتی به مفهوم سوژه یکدست یا متحد به عنوان مخزن میل مورد توجه قرار می گیرد. ضد اودیپ، اثر ژیل دلوز و فلیکس گتاری، شاید مهم ترین متن در این سنت باشد. این کتاب از روان گسیختگی، پراکندگی و میل، به عنوان گرایش های رادیکال در فرهنگ معاصر تجلیل می کند. ظهور سرمایه داری مبتنی بر انضباط خشک و کنترل میل بود. این خصلت میل را به درون قلمروهای لایتغیر زمان و مکان، اشکال کالایی با خود بیگانه کننده و غیر شخصی، یا عرصه های روزمره و دیوان سالار هدایت کرد. ادیپ میل را از نو رمز گذاری می کندو آن را به شیوه ای سرکوب گرانه به روان گره می زند. از نظر این دو، میل روان گسیخته به طرز بی پایان تکثیر یابنده توان پرخاشگر هرج و مرج گرایی را نگه می دارد که قادرش خواهد ساخت مرزهای روان شناختی و فرهنگی ای را که سرمایه داری بر قرار کرده در هم شکند. نویسندگان ادیپ ، وسواس حرفه ای در قبال عقده ادیپ را امر خطرناکی می دانند.لاکان نیز مانند فروید راغب است شکل گیری هویت و قدرت راسرچشمه گیرنده از نظام خانواده بداند و این نگرش اعتنایی به روابط نهادینه شده که به وسیله سیاست وسرمایه داری ساختاریافته اند،نمی کند.

   ژان فرانسوا لیوتار نیز روابط میان میل وسرمایه داری را مورد بررسی قرارداده و معتقد است:امر ایدئولوژیکی از راه دستکاری میل و انرژی های شهوانی عمل می کند و نه از طریق سرکوب و تحریف آنها. در نظر لیوتار، سرمایه داری با هدایت و امیال و انرژی های شهوانی در جهات مورد قصدش  از طریق تکثیر نشانه ها و کالاها، رونق می یابد.(ص334 تا336)

    برخی تفاسیر نتیجه گیرانه : برای نظریه پردازان فرهنگی معاصر، نظریه روان کاوانه به طور وضوح مفصل ترین و جذاب ترین گفتار را درباره نفس عرضه کرده و صفت با ارزشش نوآوری نظری پیوسته است، اما غالباً شک و تردیدهایی از این قرار بدنبال دارد:

  • بسیاری از دعاوی محوری روان کاوی تا امروز نا آزموده مانده است .پوزیتیویست ها قرابت آن را بیشتر با مذهب وکمتر با تجربه می دانند.
  • حوزه ای است که با تفکیک درونی به دسته ها و جرگه های بی شمار مشخص می شود، لذا هیچ گونه وفاق یا برنامه یا هویت کانونی وجود ندارد.
  • مانند دیگر حوزه های عمده (مثلاً مارکسیسم )زبان مخصوص به خودش را ساخته است .
  • با این باور پیشینی عمل می کندکه مردم سرکوب شده ،روان نژند،بیمار وغیره هستند.
  • در روش درمانی حرکتشان از سطوح خرد به کلان است و همواره در این تحلیل لغزش ها و ابهاماتی وجود دارد. ( ص336 تا338)

 

فصل سیزدهم  : تحلیل فرهنگی پسامدرنیسم وپسامدرنیته

تعاریف اساسی :

  • پسا مدرنیسم، ابعاد متعدد دارد. نخست مربوط است به نوعی زیباشناسی و سبکی هنری که رمزگان های زیبایی شناختی و هنری مدرنیته را رد می کند.پسا مدرنسیسم، همچنین در برگیرنده موضعی فلسفی و نظری است که برآمده از ما بعد ساختارگرایی است و مفروضات اندیشه مدرنیستی را رد می کند.
  • پسا مدرنیته به مرحله ای از تحول اجتماعی که تصور می شود فراتر مرحله مدرنیته باشد مربوط است. ایده کلیدی رفتن به سمت نوعی اقتصا د ما بعد صنعتی که حول فرهنگ سازمان یافته است.( مصرف فرهنگی، رسانه ها و تکنولوژی اطلاعات )
  • پسامدرنیزاسیون به تغییر اجتماعی که عامل حرکت انتقالی ازمدرنیته به پسامدرنیته است اشاره دارد .
  • جهانی شدن فرایندی است که با آن جهان در حال اتصال یافتن درونی بیش تر و بیشتر است و جای مرز های سیاسی، فرهنگی واقتصادی موجود را می گیرد .

برخی خصوصیات فرهنگ پسا مدرن وجامعه پسامدرنیسم :

  • فرهنگ و رسانه های توده ای در زندگی اجتماعی، در مقایسه با سابق، مهم تر و قوی تر شده اند.
  • زندگی اقتصادی و اجتماعی بر مصرف نمادها و سبک های زندگی استوار می شود، نه بر تولید کالا از طریق کارصنعتی .
  • ایده های مربوط به واقعیت و بازنمایی های آن مسئله دار شده اند.
  • تصویر ذهنی و فضا، جای روایت و تاریخ را به عنوان اصول سازمان دهنده تولید فرهنگی گرفته اند.
  • جنبه های سبکی نظیر نقیضه، هزل وکنایه و التقاط گرایی عامه پسند رواج بیشتری یافته اند.
  • منظره مصرف بنیاد شهر برشکل شهر نشینی غلبه می یابد .
  • اختلاط یش از پیش، جانشین سرحدات و طبقه بندی های صلب می شود .(ص341)

 

   پسامدرنیسم در معماری: حوزهای که در آن مفهوم پسامدرن برای نخستین بار به طوری مستحکم تثبیت شد،معماری بود. چارلز جنکس مشخصه های کلیدی معماری مدرن را این گونه برمی شمرد:

  • در شکل به تک وجهی بودن گرایش دارد. مانند آسمان خراشهای شیشه ای و فولادی .
  • بناها به پیروی از استعاره ماشین های صنعتی ساخته می شوند .
  • طراحان افکار آرمان شهرانه داشته اند.(ص،342)

   به اعتقاد جنکس، نماد ناکامی نهایی معماری مدرنیستی، ویرانی طرح پرئیت-آیگو بود. این طرح هرگز پاسخگوی نیاز های انسانی به تنوع و صورت بندی اجتماع نبود و نمی توانست با نیاز های نمادین رابطه برقرار کند.عناصر معماری پسامدرن را نیز این گونه بر می شمرند :

  • تاکید نهادن بر طرح سرخوش به جای طرح جدی .
  • ” التقاط گرایی رادیکال ” ،” اختلاط” و” ارتجاع گرایی” قراراست جای تک شکلی جاودانی رابگیرد.
  • بناهایی که ازسبک های دیگر ،کپی برداری می کنند.
  • پراکندگی طرح . الزاماً همه بخشها سنخیتی با هم ندارند.
  • تلاش جهت ایجاد بناهایی که برای مردم عادی جذابیت داشته باشند و رمزگان نشانه شناختی آن را بفهمند واز آن لذت ببرند.
  • به جای خطوط راست ومستطیلی باید از انحناها و بن بست ها در بناها استفاده شود. (ص344)

   

    پسامدرنیسم در هنر وادبیاتزیبایی شناسی پسامدرن غالباًسرخوش وتکه تکه واز هزل وعاریه رفتن استفاده می کند،از امر غیر عقلانی تجلیل می کند وبه سرعت در دسترس وآماده تفسیر  ،بی نیاز از دانش تخصصی است . غالباًنشان روشنی از معنویت واخلاق ،یا ” پیام ” در آثار پسامدرن مشاهده نمی شود.همچنین مرز های بین درجات والا وپست فرهنگ رابه چالش می کشند. به جای روایت اعظم ،داستانی در هم ریخته می نشیند. ایده خلق هنری محدوده دارومؤلف دانای کل رابه چالش می کشند.(ص،344-346)

پسامدرنیته در نظریه اجتماعی :  این بحث بالیوتاروبودریار آغاز شد. آن طورکه لیوتار نظر می دهد ، جوامع ،نه صرفاًحول انواع تکنولوژی ها بلکه حول بازی های زبان وگفتارها نیز سازمان می یابند. در جوامع غیر صنعتی ،اساطیر وقصه هاواجد کیفیتی دینی بوده ،به باز تولید نظم اجتماعی یاری می رساندند.در عصر جدید (روشنگری )مجموعه نوینی از گفتارهاهمراه ظهور علم قدم به عرصه نهادند.این تغییر کانون هم بعدی کمی وهم بعدی کیفی داشته است .گفتارهای آرمان شهرانه ،رؤیایی وبشر دوستانه که زمانی الهام بخش حیات اجتماعی بودند،اقتدار واعتبارشان را ازدست داده اند .لیوتار ،این رویداد را افول روایات اعظم  می نامد. خلاصه این که بانوعی فقدان وتصویر بزرگ ،همراه با تولید پوزیتیویستی وابزاری دانشی روبرو شده ایم .فقدان گفتار اعظم به ایجاد جامعه ای تکنوکرات می انجامد که در آ« ،نوعی عقلانیت تنگ نظرانه ” هدف – وسیله ” بر زندگی اجتماعی چیره می شود.نوآوری عمده اوشاید نظریه پردازی نقش روایت وامرزبان شناختی در فرایند توجیه است .وتاکیدش بر انتقال به جامعه پساودرن وپسا صنعتی است نهبر حرکت از سنت به مدرنیته صنعتی .(ص،346 تا347)

ژان بودریار :  وی ایده ” نظام رمزگان ها” راباالهام از لوی استروس مبنی براینکه فرهنگ به عنوان دستور زبان جمعی دال ها است بناکرد . از نظر بودریار ،جامعه مصرف گرای ما جامعه ای است که درآن مردم می خواهندهویت وتفاوت خویش راتصریح کنندودر جست وجوی لذت تجربه ا ز طریق خرید ومصرف نظامی مشترک از نشانه هایند. از نظر او تمایزات مابین ” فرهنگ ” و” واقعیت ” وبین ” نشانه ” وآنچه نمادپردازی می شود،دیگر معنایی نمی دهند. بودریار اظهار می کند که رویدادهادر جهان واقعی به طور فزاینده ای ،بیان مادی الگوهاواسطوره هایی هستندکه در عرصه فرهنگی خودبنیادی ،ریشه دارند. اصطلاحاتی که برای درک این پویایی غریب به کار می بردوانمایی ووانموده اند.مثال های بودریار: پارک های یک منظوره ،مانندجهان دیسنی .پروژه های مسکونی بزرگ که از طرح معمار سرچشمه می گیرند . برنامه تلویزیونی ورویدادهای رسانه ای که کارشان نهایتاً دخالت در زندگی واقعی است .مثال جنگ 1991 خلیج فارس که هردو طرف از پوشش این رسانه استفاده کردند.قبایل بدوی در جهان سوم که مقصد جهان گردانی است وسعی می شود شرایط زندگی آنهاهم چنان بدوی باقی بماند.

وی علاوه براشاره به مصرف گرایی ورسانه ها،تاکید خاصی نیز برکار برنامه ریزان ووانمایی هایا شبیه سازی های رایانه ای در کمک به ایجاد جهانی که در آن به سر می بریم ،دارد.او می گوید ما پایان امر اجتماعی راشاهدیم ،چراکه زندگی اجتماعی  درسیاه چاله غول آسای حادوانمایی ،گرفتار آمده است .(ص،348 تا350)

دانیل بل :  وی اظهار می داردکه در نیمه دوم قرن یستم ،رشد مداوم سرمایه داری وابسته به تکنولوژی  اطلاعاتی ودانش ایجاد شده درمراکز بزرگ تحقیقاتی نظیر دانشگاه هاوشرکت های مرتبط باتکنولوژی بالابوده است .در عین حال ،شهروندان تبدیل به مصرف شدگانی  شده اندکه تقاضای هردم فزاینده ای برای انواع کالاهاوابزار تفریحی داشته اند. در حالی که بین تقاضاهای فرهنگی محور ونیاز های لذت طلبانه برای کالاهای مصرفی ،از یک طرف، ونیاز های جدی دولت واقتصاد، ازطرف دیگر،تناقضی وجود دارد.حال آن که محرک نیاز های دوم ،عقلانیت زاهدانه ای بودکه برآمد ه از اخلاق پروتستانی ،مصرف کننده درپی لذت وارضای آنی می گشت .این تصویر شفاف از آن فرهنگی بودکه داردزنجیر می گسلد.فرهنگ در هدایت تقاضا( مصرف گرایی )وتولید (دانش وتکنولوژی)- هردو – خودبنیادتروقدرتمندتر شده بود.(ص،351)

نقادی نومارکسیستی از پسامدرنیسم

بعد ازنظریه پردازان فرانسوی ،دردهه 1980ملل انگلیسی زبان موج تفاسیر فرهنگی نومارکسیستی با ویژگی های زیر به راه انداختند:

  • آشکارادربرابر رمزگان های زیبایی شناسی پسامدرنیسم ،برخوردی خصمانه داشت.
  • اشتیاق به نشان دادن نیرو های سرمایه داری در کانون تغییرات فرهنگی معاصر.
  • دغدغه مستند کردن ارتباط میان این تغییرات وامکانات رهایی انسانی دیگر داشتن .

فردریک جیمسن : پسامدرنیم به منزله منطق فرهنگی سرمایه داری متاخر

 وی پسامدرنیسم وسرمایه داری رادارای چنان پیوند نزدیک می داندکه در مقاله خود 1984در مجله چپ جدیدنوشت ” هر موضعی در قبال پسامدرنیسم در فرهنگ …درعین حال ولزوماًبه طور تلویحی وروشن ،نوعی موضع گیری سیاسی در قبال ماهیت چند ملیتی سرمایه داری امروز است .”جیمسن در توضیح ظهور پسا مدرنیسم هنری از چاچوبی نومارکسیستی استفاده می کند.ومی گوید ماوارد مرحله ای ازسرمایه داری متاخرشده ایم که صفت بارزش گردش کندی ناپذیر نشانه هاونمادهاوجریان های جهانی اطلاعات است.  مصرف لذت جویانه تصاویر دراین مرحله ا زسرمایه داری،جایگاهی مرکزی دارد.پسا مدرنیسم نوعی اقتصاد جدید مبتنی بر تصویر رابازتاب می دهد،زیرااین منطق سرمایه داری متاخر است …پسامدرنیسم موجد گیجی است واز امر سطحی تجلیل می کند.ودرنهایت می گوید ضروری است که منطق فضایی جدید رادریابیم وابزارهای انتقادی برای قرائت تولیدات پسامدرن بپروریم .(ص،352 تا354)

دیوید هاروی وانباشت تغییر پذیر : هاروی مانند جیمسن تحلیل خود رابردوره بندی مراحل توسعه سرمایه داری متکی می کندوبخش اعظم قرن بیستم رامربوط به عصر فوردیسم می داندکه وجه مشخصه آن خط تولید مونتاژوتولید انبوه کالاهای استاندارد است. دوره بعدی که هاروی از آن به عنوان پسافوردیسم نام می برد ،منطق آن انباشت تغییر پذیر است .نکته اصلی در انباشت تغییر پذیر، قابلیت تغییر سریع خطوط تولید وساخت دسته های کوچک تر از محصولات برای بازار های مطمئن تربود.هاروی می گوید مادر جهانی زندگی می کنیم  که درآن، رسانه ها،سبک های جدید، مدها و تصاویر،اهمیتی فزاینده دارند.نتیجه ،فرهنگی است که وجه بارزش ،سطحی بودنی است که در آن تولیدات بی وقفه جانشین هم می شوندورفتن به دنبال سبک های پوچ ،جای جست وجودر پی اصالت ،تاریخ وروایت راگرفته است . (ص،354 تا355)

اسکات لش : پسامدرنیسم ب عنوان تفاوت زدایی  . وی معتقد است” مدرنیزاسیو نوعی فرآیندتفاوت یابی فرهنگی است که درآن : (1) امر فرهنگی از امر اجتماعی تفاوت می یابد.و(2)شکل های فرهنگی ای که درگذشته تقریباًنامتمایز بودند از یکدیگر تفاوت می یابند.مانند جداشدن هنر دینی از هنر سکولاری یا تمایز هنرها از علوم . لش مدعی است که پسامدرنیسم نقدی از مدرنیته است که تماماًبا تفاوت زدایی مرتبط است. برای مثال :

  • مرز های بین فرهنگ ،اقتصاد وسیاست د رحال فروریختن اند.
  • درداخل خود فرهنگ تمایزات کانتی چون زیبایی شناسی واخلاق در حال مسئله دارشدن است.
  • قایل شدن به تمیز بین سطوح والاوپست فرهنگ دارد دشوار می شود.
  • رشته های دانشگاهی دیگر تمایزی نسبت به هم ندارند.(ص،356)

ادعاهای کلیدی شامل مقرراتی است ازجمله :

در جهانی زندگی می کنیم که ،نشانه هاوفضاها به طورفزاینده ای زندگی ما راشکل می دهد.آثار هنری پسامدرن ،به معنایی که بنیامین مراد می کند بدون هاله اندواصالت مؤلف مسئله داراست .ایده ” واقعیت ” آماج حمله قرار گرفته است .تصاویر ونمایش دارند جای روایات وتاریخ رابه عنوان خصوصیات کانون فرهنگی می گیرند. لش به جای تقبیح پسامدرنیسم  نظر می دهد در حالی که منازعات در این”  قلمروفرهنگی ” رخ خواهند داد.،طرح انتقادی باید با این قلمرو کناربیاید.وی دونوع پسامدرن ” طیفی” و” انداموار ” رامتمایز می کند.واولی رامعادل فهم متعارف پسامدرنیسم می داندکه با بازی ،وانموده ،مصرف گرایی فردی وسطحی بودن سرو کار دارد.ودومی با ظهور جنش های جدید اجتماعی ( زنان ،سبزها،همجنس گرایان وغیره )مرتبط است ومبتنی بر انعکاسی بودن ،جست وجوی معناوجمع گرایی در مقابل جامعه سر مایه داری پیشرفته است . لش استدلال می کند تنها پسامدرنیسم انداموار راقادر است سیاستی مخالف خوان ایجاد کند.(ص،356 تا357)

نقد ها ومباحث بیشتر : انتقاد وکندوکاو برسه مضمون زمان بندی ،تعریف ودامنه گذار به پسامدرنیته استوار است .در بحث زمان بندی برخی آن رابعد از مدرنیسم می دانند که درادبیات ،معماری وموسیقی هرکدام سوابقی دارند.برخی ریشه پسامدرنیته رابه چندین قرن قبل رد گیری می نمایند وبه بت وارگی ویا فرد خودشیفته منزوی در قرن نوزدهم اشاره دارند.و…ولی کریگ کالهون پسامدرنیسم را نوعی شبه تاریخ می داندومی گوید: فرض تغییر دوران ،مسئله ساز است .درقرائت کالهون نظریه پردازان پسا مدرنیته ،اغلب با کاریکاتورهای ساد ه انگارانه ای از مدرنیسم هنری سروکار دارندو…

در بحث تعریف تفاوت دیدگا ه وجو دارد. بومان برای عده ای آن رابه معنای معماری ،برای بعضی مغشوش شدن مرز واقعیت وتصاویر تلویزیونی ،برای بعضی مصرف گرایی وتکثیر شقوق انتخاب است.جان فراو مدعی است که اصطلاح ” پسامدرنیسم ” صرفاًبدان دلیل مولد بوده که خصلت های دوگانه گرایی رابه طور ضمنی در خودد دارد.این خصایل ،پسامدرنیسم را ازمدرنیسم وپس از آن رانشان می دهد … ودربحث امتداد  ،فرهنگی که پسامدرنیست هادر باره اش قلم فرسوده اند فرهنگی است که از جهان وطن گرایی ،تنوع ومصرف تجلیل می کند.لیوتار خلاصه این دیدگاه رامی گوید: ” التقاط گرایی ،درجه صفر فرهنگ عام معاصر است و…” (ص،357 تا362)

جهانی شدن وفرهنگ : از نظرواترزجهانی شدن رامی توان به منزله فرآیندی نگریست که دربر گیرنده سه بعد است : جهانی شدن اقتصادی ،جهانی شدن سیاسی ،وجهانی شدن فرهنگی .

وی جهانی شدن فرهنگی رامربوط به جریان اطلاعات ،نشانه هاونمادها درسراسر جهان وواکنش هایی که این جریان بر می انگیزد،می داند.مایک فدرستون مدعی است که بخش اعظم نوشته هادرباره تاثیر فرهنگی جهانی شدن بر دوفرضیه مغایر استوار است . درفرضیه اول صفت بارز جهانی شدن را ترویج آمریکایی مآبی،مکدونالدیزاسیون وهمگن سازی می گذاشتند که ازآن طریق فرهنگ آمریکابه همراه ایدئولوژی های بازار آزادبه بقیه جهان صادر می شد. شاید مشهورترین مفهوم مکدونالدیزاسیون مربوط به جرج ریترز باشد که اصول کارایی ،محاسبه پذیری، قابلیت پیش بینی وکنترل در آن لحاظ شد ه است .وی علاوه بر مزایای این طرح ،به جنبه های منفی آن نیز توجه داشت .او می نویسد: ” اگر جهان ،کمتر مکدونا لد زده شده بود،بهتر می توانست ند ظرفیت های انسانی خود رانشان دهند.”  در دهه های  1980 و1990 الگوی دوم برتاثیر پیچیده ،ناگزیر ومتقبل امر جهانی وامر محلی تاکید می گذاشت..به بیان ساده ” امر جهانی ” مربوط است به نیرو های اجتماعی وفرهنگی به لحاظ مکانی گسترد ه که با” جهانی شدن ” مرتبط اند( ازقبیل مصرف گرایی ،ارتباطات ماهواره ای صنایع فرهنگی ،مهاجرت…،،در حالی که” امر محلی ” با راه ورسم های خرد وسنت هاوشیوه های به لحاظ جغرافیایی محدود مرتبط اند.(از قبیل سنت های قومی ،زبان ،مذهب …)واما پیامد های نیز این جهانی شدن دارداز جمله : در بعضی موارد، همگن سازی روی می دهد،بخصوص در سبک زندگی .ممکن است از ترکیب فرهنگ هاوسبک های زندگی اختلاط برآیدمانند جهان وطنی شهری لیوتار.تفاوت وامرمحلی را می توان از طریق جهانی شدن از نو تثبیت کرد.(ص،362 تا366)

 فصل چهار دهم : پسا مدرن ونظریه انتقادی ما بعد ساختار گرا

دراین فصل موارد ی که ردگیری می شود، عبارتند از: نقد مبانی فرهنگی علم ومدرنیته غربی . التزام به مرکزیت متون وگفتارها در ساخت نظام اجتماعی . باور به اینکه نظریه فرهنگی جزئی از عمل اخلاقی وسیاسی است.تصدیق چشم اندازها،صداها و فرهنگ های گروه های فرودست .زیگمونت بومان درکتاب مدرنیته و دوسویگی می گوید مدرنیته تمامًا مربوط به کنترل ، تصادف (احتمال،تنوع) بوده است .مدرنیته” رؤیای نظام ” درسر می پروراندو وسوسه کنترل،انتظام وطبقه بندی راداشت. مدرنیته به ناگزیر،مؤسس و مشروعیت بخش سلسله مراتب سرکوب بود.و به آزار گروه های ناهمخوان منجر شد.بومان واژه تمامیت وتام گرایی رابرای آن به کار می برد.(ص،365- 369)

بدگمانی به علم : درطول دوره روشنگری ، به نام علم به دین ،عوام وخرافات حمله می شد.و فلسفه مدرنیسم ،از قبیل مارکسیسم ، وفلسفه پوزیتیویسم مدعی کشف حقایق جهان شمول بودند واین ادعاها ازسوی پسامدرن به غایت مسئله دار بود.پسامدرنیست ها شالوده هستی شناختی و معرفت شناختی زیربنایی علم رابه چالش کشیدند.این تقسیم بندی های بنیادی میان عقل وعاطفه ،دانش عینی در مقابل تربه شخصی ،شک برانگیزند. هاردینگ می گوید فعالیت ودانش علمی نه فقط به هیچ وجه خنثی یا فراتر از روابط اجتماعی نیست ،بلکه لحاظ معرفت شناسی وسیاسی، خاصیت واپس گرایانه دارد. وی باکمک از معرفت شناسی دیدگاه می گوید تولید دانش عمیقاً متاثر از جایگاه اجتماعی است .

نقد علم در پسامدرنیسم ،پیوند تنگی بانسبی گرایی دارد.آنها معتقدند مانمی توانیم برای هیچ دیدگاه به خصوصی موقعیت ممتاز قایل شویم بلکه باید همه برداشت ها راکنار هم بگذاریم و به چالش بکشیم .به عقیده بومان اگر روشنفکران در مدرنیته قانون گذاران علم عینی بودند در پسامدرن این نقش امکان ندارد ودرنتیجه نقش آنها به مفسر تغییر مکان داده است .آنهانه خود را دانشمند بلکه حاملان گفتارهایی می شمارند که مبادله باز ایده ها و نقد سالم و انعکاسی میدان می دهند. کاردیگر این هاحمله به نظریه عمومی است چنانکه ساید مان می گوید براساس هسته مرکزی پسامدرنیسم که ” بدگمانی معرفتی ” است باحمله به نظریه عمومی به طرح های نظری محلی تری برسیم .آنهابا الهام از فوکو بدنبال پس زمینه های دانش اند . وآن راخارج از قدرت دنبال می کنند.(ص،368 تا373)

دربحث متنیت نیز حملات گسترده ای به بازنمایی متن دارند و فهم عینی جهان را ناممکن می دانند . درنتیجه پسامدرنیست هاعلاقه مندند تاطرقی راکه زبان برخلاف مطالعات متقدم درباره فرایندهای تعریف ، طبقه بندی وکنترل ،دخالت می کند بررسی کنند .نظریه پردازان پسامدرن و مابعد ساختارگرا در حالی که توجه شان به قدرت زبان است اما مانع افتادن دردام کلام محوری هستند . لذا راهبرد آنها نوشتن است زیرا کنار هم چیدن توصیفات متنوع از صحنه ای واحد، اختیار کردن شخصیت های روایی مختلف ،تبدیل گفتگو و مباحثه به استدلال ، نوشتن به شیوه هایی که در عرصه های دانشگاهی نامتعارف است مانند دفترچه خاطرات .(ص،374)

ظهور پراگماتیسم وحملات علیه شالوده گرایی

تلاش های مدرنیست ها تحت عنوان شالوده گرایی تقبیح شد . مارکسیسم ، لیبرالیسم ،کارکردگرایی ،ساختارگرایی وغیره که هرکدام شالوده خاص خود رادارند موردحمله قرار گرفتند. تاکید مدرنیست ها بر تقابل های دوتایی بود مانند: حقیقت / کذب ،ذهن / جسم ،خرد / عاطفه وغیره . ریچارد رورتی  اظهار می کند ما باید از ملاک های عملی برای ارزیابی تغییرات اجتماعی و سیاست اجتماعی استفاده کنیم ، نه از ارزش های دو پهلو و میان تهی ستایش کنیم .بومان نیز کار شالوده گرایانه آنها را نوعی تقدیر گرایی تیره و تار می داند.(ص، 375)

نظریه اجتماعی به عنوان اقدامی اخلاقی وسیاسی

پسامدرنست ها عموماً به ایده نظریه فرهنگی به عنوان اقدامی از نظر اخلاقی خنثی حمله می کنند، بومان به ” ناسازه اخلاقی وضعیت پسامدرن ” اشاره می کند،ناسازه ای که به ” عاملان انسانی غناوکمال انتخاب اخلاقی ومسئولیت راباز می گرداند و…” پسامدرنیست  هامی گویند روشنفکران و پژوهشگران باید فارغ از ملاحظات ارزشی از مناسبات قدرت نظر بدهند ، باید به گستره عمومی وارد شوند و…

تحلیل هویت وتفاوت :  کرنل وست تاکید داردکه روشنفکران باید درگیر ” سیاست جدید و فرهنگی تفاوت ” شوند.بنا به به نظر وست ویژگی های مرکزی سیاست جدید و فرهنگی تفاوت ” به دور انداختن امر همگون و یکدست و با نام تنوع ،چندگانگی و ناهمگونی ، طرد امر انتزاعی ،کلی و جهان شمول در پرتو امر انضمامی ،خاص و ویژه، وتاریخ مند،بافت مند وکثرت ساز کردن از طریق برجسته کردن امر تصادفی ،موقتی ،متغیر ، احتمالی و انتقالی ” است .

تغییرات اجتماعی در طول دهه ها ی قرن بیستم ، راه را برای تمرکزی مجدد بر هویت وتفاوت به عنوان مؤلفه های کلیدی نظری اجتماعی پسامدرن هموارکرد و این تغییرات مشتمل برظهور جنبش های نوین اجتماعی و ظهور دوباره قومیت ها و سر زندگی پایای فرهنگ های سنتی . درسال های اخیر بحث هویت و تفاوت رونق گرفته است .کریگ کالهون ، دوشیوه را در نظریه مابعد ساختارگرا تشخیص می دهدکه ازطریق آنها ، نظریه مذبور اصرار دارد ما تفاوت راجدی بگیریم : تفاوت های ارزش که تاکید براین نکته است که آدمیان و فرهنگ هاممکن است دارای ارزش های متنوع و وجوه خرد ورزی اخلاقی باشند  که نتوان  آن  رادر چارچوب الگوی واحد نشات گرفته از روشنگری قرار داد و دیگری ارزش تفاوت است، درک این موضوع که نوعی بهره ذاتی در تولید واریاسیون یا دگرگونی فرهنگی وجود دارد. هومی بابا معتقد است که استعمار و پسا استعمار گرایی رابطه بسار زیادی با هویت ها و طریق ساختن و واسازی هویت به وسیله گفتارها دارد.(ص،378 تا382)

نظریه فرهنگی انتقادی پسامدرن ومابعد ساختارگرا: ارزیابی و نقد

هابرماس ،پسامدرنیسم را آشکارا ” نومحافظه کارانه ” توصیف می کندکه برآمده از سرخوردگی مدرنیته است .بومان نظریه پسامدرن را اغلب ملامت می کندکه به قدر کافی وحتی به هیچ وجه تثبیتی نیست . کریگ کالهون بابدینی توان رهایی بخشی آن را زیر سئوال می برد .اسمیت در جمع بندی می گوید علیرغم این حملات چیز های بس زیادی برای عرضه  کردن  به نظریه فرهنگی معاصر دارد که بطور خلاصه عبارتند از:

  • به مسایل اخلاق ،ارزش و سیاست نقشی مرکزی درپژوهش نظری داده می شود.
  • تلاش ها ی زیادی برای پذیرش دید گاه های اقلیت هابه عمل می آید.
  • نظرگاه پسامدرن ، نقش مرکزی وخودبنیاد فرهنگ (به عنوان گفتار،متن،تفاوت وهویت)،                رادرشکل دادن به زندگی اجتماعی تصدیق می کند.
  • الگو های شکل گرفته ازمدرنیسم ،جهانی گرایی و علم گرایی تابع بدگمانی و نقد سالم می شوند.
  • به امر محلی توجه می شودکه به مطالعات محل های پژوهشی و مقولات خاص و نه نظریه های کلی فراگیر میدان می دهد.

                              اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم

 

۲ دیدگاه

    میثم رهگذر :

    سلام
    این مطلب رو بهتر بود خرد خرد منتشر کنید، چون قطعا یکباره مطالعه نمی‌شود.

      سردبیر :

      ممنون از تذکرتون. اما چون خلاصه یک کتاب نظری خاص بود و نه یادداشت و یا مقاله و یک ایده بهتر دیدیم به صورت یکجا و در حاشیه سایت منتشر کنیم تا مورد استفاده دوستان قرار گیرد.

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه