درباره امکان ها و ظرفیت های مطالعات فرهنگی در بوم ایرانی

زمان انتشار: ۲۱:۳۵ ۱۳۹۱/۰۷/۲۴

دو نظام معرفتی مردم شناسی و مطالعات فرهنگی که هردو داعیه بررسی فرهنگ را دارند با این مفهوم به دو شکل کاملاً متفاوت روبرو می شوند. شاید بتوان این تفاوت را ناشی از این دانست که یکی فرهنگ را به مثابه آنچه هست مطالعه می کند و دیگری فرهنگ را به مثابه آنچه باید باشد. مردم شناسان بدون هیچ گونه تعهد و ارزش گذاری به فرهنگ ها می پردازند در حالی که در رویکرد مطالعات فرهنگی به وضوح نوعی تعهد و ارزش گذاری دیده می شود.

معروف است که کارل مارکس، وقوع انقلاب کمونیستی
را در انگلستان پیش بینی کرده بود. گرچه انقلاب مورد نظر او هرگز در این جزیره به وقوع
نپیوست ولی سالها بعد انگلستان ملجأ پیدایش ایده ها و نظراتی شد که سنخیت فراوانی با
اندیشه های انتقادی مارکس داشت و ملهم از آن بود. پیش از تأسیس رسمی مطالعات فرهنگی
که به واقع باید آن را سنتی انگلیسی دانست روشن فکرانی در انگلستان پیدا شدند که به
روشن فکران اهل ادب و یا منتقدان فرهنگ شهرت یافتند. از جمله آنها می توان به ریموند
ویلیامز، ماتیو آرنولد و فرانک ریموند لی وس اشاره نمود. عمده مباحث این گروه حول انتقاد
از فرهنگ آمریکاییِ در حال رسوخ به انگلستان و اضطراب از فرهنگ پست توده ها و به تبع
آن توجه به مسأله آموزشِ طبقات پایین دست بوده است. آنها همچنین نسبت به گسترش مادی
گرایی و مصرف زدگی و غفلت از عقلانیت و زیبایی هشدار می دادند. ادبیات از نظر آنان
علی الخصوص لی وس واجد اهمیت فراوانی در عرصه فرهنگ است.

 ماتیو
آرنولد فرهنگ را این چنین تعریف نمود :«جستجوی کمال مطلق، به یاری فراگرفتن بهترین
اندیشیده ها و گفته ها در باب مطالبی که بیشترین ارتباط را با ما دارد.» تعریفی که
پویایی و ارزشمداری در آن عیان است.

گفته می شود تا به حال بیش از چهارصد تعریف
برای مفهوم فرهنگ ارائه شده است. این واژه در هر زمینه، معنایی متفاوت اتخاذ می کند.
به طور مثال دو نظام معرفتی مردم شناسی و مطالعات فرهنگی که هردو داعیه بررسی فرهنگ
را دارند با این مفهوم به دو شکل کاملاً متفاوت روبرو می شوند. شاید بتوان این تفاوت
را ناشی از این دانست که یکی فرهنگ را به مثابه آنچه هست مطالعه می کند و دیگری فرهنگ
را به مثابه آنچه باید باشد. مردم شناسان بدون هیچ گونه تعهد و ارزش گذاری به فرهنگ ها
می پردازند در حالی که در رویکرد مطالعات فرهنگی به وضوح نوعی تعهد و ارزش گذاری دیده
می شود.

فرهنگ در این سنت یک کوشش انسانی برای شکوفایی
استعدادها و نیل به کمال محسوب می شود. از این رو در عنوان مطالعات فرهنگی، پسوند فرهنگ،
بیش از آنکه موضوع مورد بررسی را نشان دهد صفتی است برای مطالعات. مطالعاتی که کالچرال
است. در واژه “مطالعات” نیز نوعی تواضع و در عین حال گشودگی نهفته است که
آن را نسبت به مفاهیمی چون دانش، متمایز می کند. مطالعات فرهنگی خود را نه یک دانش
یا رشته علمیِ دانشگاهی بلکه نوعی رویکرد یا بصیرت نظری یا پروژه سیاسی در جهت هموار
کردن مسیر برای اقدامات عملی می خواند. این ویژگی مسلماً برای نظام حکومتی و دستگاه های
فرهنگی جمهوری اسلامی قابل توجه خواهد بود. ارزش مدار بودن این میان رشته و عطف توجه
آن به نقادی برای نظامی که خود از جمله منتقدترین رژیم های دنیاست بی شک آن را واجد
پتانسیل فراوانی جهت استفاده خواهد نمود. همچنین جالب است بدانیم که اول بار، مفهوم
«مهندسی فرهنگی» در بین اصحاب این رشته در سنت استرالیایی مطرح شده است.

چه قائل به چیزی به نام پست مدرن باشیم یا
نباشیم و چه آن را برانداز تفکر مدرن بدانیم یا در ادامه تفکر مدرن و مدرنیته متأخر
و یا به تمامیت رسیدن پتانسیل های مدرنیته، باز نمی توان انکار کرد که در دوره معاصر
جریاناتی پدیدآمده که سلسله مراتب نظم مدرن را بر نمی تابد و قواعد گذشته را مورد بازنگری
قرار می دهد. پست مدرنیسم حتی اگر سرنگون کننده مدرنیسم نباشد، قطعاً زلزله ای است
که به شدت آن را تکانده است. در چنین وضعیتی است که دستگاه های معرفتی کلاسیک کارکرد
خود را از دست داده و نیاز به رویکردی جدید احساس می شود. گرچه برخی چون دکتر حسین
کچویان از این وضعیت با عنوان مرگ جامعه شناسی و تولد مطالعات فرهنگی یاد می کنند اما
برخی دیگر از اساتید چون دکتر نعمت الله فاضلی پیدایش مطالعات فرهنگی را قائم به تلاش
خود جامعه شناسان و محققان اجتماعی برای سازگار کردن خود در جهت شناخت جامعه نوین می دانند.

رشته های علمی از اواخر قرن نوزدهم و در یک
فرآیند تخصصی شدن و تقسیم کار در دنیای مدرن شکل گرفته اند و واجد حدی از انسجام و
یکپارچگی اند. مطالعات فرهنگی اما پس از پایان جنگ جهانی دوم و در نتیجه بحران هایی
که رشته های دانشگاهی با آن مواجه شدند شکل گرفت. چرا که این رشته های تخصصی به علت
ریز ریز شدن و جزیی نگری، دیگر فهم کلیت های اجتماعی و فرهنگی را نداشتند و نظریه پردازی
اجتماعی در حال عقیم شدن و ناباروری بود.

پس از دوره روشنفکران اهل ادب، مطالعات فرهنگی
که در دهه 1960 در بریتانیا توسط مکتب بیرمنگهام شکل گرفت متمایل به یک سنت نئو مارکسیستی
و چپ بود و نئومارکسیست های مورخ و نئومارکسیست های منتقد در تأسیس آن نقش داشتند.
افرادی مانند ادوارد تامسون، ریچارد هوگارت، و بسیاری از روشنفکران برجسته دیگر بریتانیا
همچون استوارت هال در شکل گیری آن نقشی اساسی ایفا کردند. گویی پیش بینی مارکس مبنی
بر وقوع انقلاب کمونیستی در انگلیس به شکل دیگری جلوه گر شد و ایده های قرن نوزدهمی
مارکس، در انگلستان قرن بیستم و با رویکردی متناسب تر با جامعه ای که از اقتضائات تولید
عبورکرده و آرام آرام به عرصه مصرف انبوه وارد می شود احیاء گردید. متناسب با همین
تغییرات است که نئومارکسیست های مکتب فرانکفورت با بازخوانی مارکسیسم، ازخودبیگانگی
را این بار نه در عرصه تولید بلکه در عرصه مصرف جستجو می کنند. مطالعات فرهنگی در مسیر
خود تنها ملهم از مارکسیسم و نئومارکسیسم باقی نماند و به غیر از نئومارکسیست های بیرمنگهام
و فرانکفورت و همچنین نئومارکسیست هایی چون آلتوسر، گرامشی و لوکاچ، جریانات گوناگونی
از جمله ساختارگرایی، زبان شناسی سوسور، پست مدرن هایی چون فوکو که عطف توجه به مسأله
قدرت را برانگیختند، منتقدان ادبیِ عمدتاً روسی چون میخائیل باختین و فرمالیست ها،
صاحب نظران حوزه مطالعات پسااستعماری و شرق شناسی و جنبش های جهان سوم چون ادوارد سعید،
متفکران فمینیست مانند ایریگاری، علاقمندان به حوزه ادبیات و نشانه شناسی مانند بارت،
جامعه شناسانی که بیشتر به حوزه فرهنگ و مصرف علاقه داشته اند مانند زیمل و وبلن و
نظریه پردازان حوزه رسانه مانند کاستلز، در آن نفوذکرد. همه این جریانات در نقطه ای
کانونی به نام مطالعات فرهنگی جمع شدند تا بتوانند با استفاده از مزایای ایجاد یک فضای
بینارشته ای، مسائل معاصر را تحلیل کنند. به واقع اگر در دوره مدرن شاخه های علوم به
واسطه گسترش مفاهیم و اطلاعات، از یکدیگر تفکیک و دچار انشعاب می شدند، مطالعات فرهنگی
در سیری بر عکس و متناسب با اقتضائات جوامع پیچیده مصرفی و رسانه ای دوره پسامدرن شکل گرفت.
درست مثل این که برای حل مسائل اجتماعی اتاق فکری مشتمل بر انواع تخصص ها ایجاد شود
تا با هم فکری و ترکیب روش های مختلف، توانایی بیشتری برای درک و تحلیل مسائل ایجادشود.
چرا که جوامع معاصر را نمی توان تنها به وسیله یک شاخه از دانش مورد تحلیل قرارداد.

گرچه عنوان می شود که تعریف مطالعات فرهنگی
کار دشوار یا ممتنعی است اما به هرحال می توان به وسیله خصلت های عمده و بارز آن و
اشتراکاتی که در میان سنت های گوناگون آن وجوددارد تعریفی از آن ارائه نمود. در مجموع
می توان مطالعات فرهنگی را پروژه ای سیاسی دانست که با اتخاذ رویکردهای غالباً انتقادی
پسا مدرن و ایجاد بینش و بصیرتی خاص ناظر به مناسبات جاری قدرت در جامعه که از دهلیز
فرهنگ بازتولید می شوند در کار رصد و دیده بانی فرهنگی است. اگر دانش مدرن در پی افسون زدایی
(دین زدایی) از جامعه سنتی بود، مطالعات فرهنگی را می توان کارگزار افسون زدایی از
مناسبات پنهان قدرت و محدودیت ها و آسیب های جامعه مدرن دانست. اگر عقلانیت ابزاری
در سودای کنترل، انقیاد، اقناع و تسخیر است مطالعات فرهنگی با پروار کردن عقلانیت انتقادی
و رهایی بخش می تواند همواره دریچه هایی از امید به آزادی و عدالت را بگشاید. البته
همانگونه که ذکر شد نباید و نمی توان مطالعات فرهنگی را تنها به رویکردی سلبی فروکاست
و وجوه ایجابی آن از جمله همان مهندسی فرهنگی را نادیده گرفت. همچنین به شکلی انضمامی
می توان نمود اصلی آن را در نقد جریانات جاری فرهنگی و سیاستگذاری­های فرهنگی جامعه
به کار گرفت.

از خصلت های عمده ای که این رویکرد را هرچه
بیشتر واجد پتانسیل گسترش و استفاده در جامعه ما می کند علاوه بر ارزش مداری و متعهد
بودن، انعطاف آن در بستر بومی است. مطالعات فرهنگی بنابر خصلت میان رشته ای و ترکیبی
و بسیار باز و منعطفی که دارد نسبت به سایر شاخه های علوم اجتماعی از قابلیت بومی شدن
بیشتری برخوردار است.

همچنین در دوره جدید اصرار فراوانی وجود دارد
بر دیده شدن همه اموری که گویا در طی چند قرن پس از عصر روشنگری به حاق فراموشی رفته
و با این توجیه که ارزش مطالعه و تفکر ندارند به حاشیه رانده شده بودند. از همین روست
که مفاهیمی چون اوقات فراغت، فرهنگ عامه، سبک زندگی، زندگی روزمره، جوانان، کودکان،
زنان، اقلیت ها، مهاجرین، سیاه پوستان و … در مطالعات فرهنگی کلیدواژه می شوند. لازم
به ذکر است که مفاهیمی از این دست را باید به سیاسی ترین شکل آن فهمید. به عنوان مثال
اگر سبک زندگی در مطالعات فرهنگی مورد توجه است به دلیل فرصتی است که برای مقاومت ایجاد
می کند چرا که عرصه ای است که هنوز تا حدی از دست اندازی قدرت جهت اعمال کنترل و انقیاد،
گریخته است. اینگونه است که در مطالعات فرهنگی مرز میان فرهنگ نخبه و والا و فرهنگ
عامه از میان رفته و فرهنگ عامه، عرصه ای خطیر جهت اعمال قدرت و مقاومت فرهنگی معرفی
می شود. فلذا از جمله فرصت هایی که مطالعات فرهنگی ایجاد می کند قراردادن فرودستان
یا همان مستضعفین در مرکز توجهات است.

اهمیت وافر دیگر مطالعات فرهنگی را باید در
کاربرد آن برای تحلیل جامعه شبکه ای یا همان جامعه اطلاعاتی یا رسانه ای دانست. در
وضعیتی که ما غرق در مصرف رسانه ای هستیم، مطالعات فرهنگی می تواند با تولید سواد رسانه ای
ما را در درک، تفسیر و نقد معناها و پیام های رسانه ای یاری کند. با رسانه ای شدن و
مصرفی شدن هرچه بیشتر جوامع، اندیشمندان مطالعات فرهنگی از مفهومی با عنوان چرخش نشانه ای
نام می برند. این مفهوم بدین معناست که دیگر امر واقع از مرکزیت افتاده و این تصاویر
و به تعبیر بودریار فراواقعیت ها هستند که تصورات ما را شکل می دهند. همچنین در دوره
معاصر این رسانه ها هستند که با اسطوره سازی نسبت به اعمال قدرت و اقتدارهای ایدئولوژیک
و تعیین جایگاه و طبقه افراد مشروعیت بخشی می کنند. یادگیری چگونگی خوانش، نقد و مقاومت
در برابر فریبکاری های رسانه می تواند جامعه را در رابطه با اشکال مسلط رسانه ای و
فرهنگی تقویت کند.

مطالعات فرهنگی را می توان رویکردی پسامدرن
به مقوله فرهنگ یا رویکردی فرهنگی به عصر پسامدرن تلقی نمود. لازم به ذکر است که مطالعات
فرهنگی علی رغم پتانسیل هایی که برای رصد، نقادی و اصلاح فرهنگی چه در سطح بین المللی
و چه در سطح داخلی برای ما دارد، متأسفانه مانند سایر حوزه های دانش انسانی در ایران
از کارکرد و توانایی های واقعی خود بازمانده است. مدعیان مطالعات فرهنگی ایرانی حتی
موضوعات مورد پژوهش را نیز از جوامع غربی اخذ می کنند و از عنایت به مسائل و موضوعات
مبتلابه جامعه اسلامی ایران خودداری می کنند. علاوه بر آن اصرار عجیبی در میان اصحاب
مطالعات فرهنگی در ایران وجود دارد که این میان رشته را از وجوه پسامدرن اش تهی کنند
و آن را رویکردی مدرن جلوه دهند. نگارنده خود در طول دوره تحصیل به گوش خود بارها از
اساتید این رشته جملاتی از این دست را شنیده است که باید فوکو را در ایران واژگونه
بازخوانی کرد! یا قرائت پست مدرن از مطالعات فرهنگی آن را سانتی مانتال و بی مصرف می کند!
عجیب تر آنکه از این اساتید که (البته احترام شان بر شاگرد واجب است)، کمتر سخنی در
انتقاد از مولفه های مدرنیته، نظام سرمایه داری و سلطه استعمار به میان می آید.

اما نکته ای که درباره مطالعات فرهنگی نمی توان
نادیده گرفت تصدیق و ترویج چند فرهنگ گرایی در آن است. مطالعات فرهنگی با ترویج سیاست
چند فرهنگ گرا و آموزش رسانه ای، قصد دارد افراد را از اینکه چگونه روابط قدرت و سلطه
در متون فرهنگی همانند تلویزیون یا فیلم، رمز گذاری می شوند آگاه سازد و همچنین مشخص
کند که چگونه مردم می توانند در مقابل این معانی مسلط رمزگذاری شده مقاومت کنند و خوانش
انتقادی و بدیل خودشان را ایجاد نمایند. اما باید دقت نمود این چند فرهنگ گرایی در
صورت افراط، به نسبی گرایی حاد می انجامد. مسلماً ترویج چند فرهنگ گرایی تا آنجا که
محدود به اعتباربخشی به حاشیه ها و رنگین پوستان و سنت های بومی و درکل به هر آن چیزی
که نسبت به مردِ سفید پوست غربی درجه دو محسوب می شده است قابل ستایش است اما به هرحال
آنجا که پای آموزه های وحیانی و حق و باطل به میان آید نمی توان پذیرای این نسبی گرایی
حاد شد.

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه