به مناسبت 16 دی زاد روز نیما

نیما و طرح تجدد

نویسنده:

علوم اجتماعی اسلامی ایرانی

زمان انتشار: ۰۰:۲۷ ۱۳۹۲/۱۰/۱۷

بعضي بر بانگ خوش دلانه براي نيمايي كه گام در راه تجدد گذاشت هورا مي­كشند و گروهي چهره در هم مي­كنند كه چرا فلاني به صلاي تجدد به آسياب تجدد مآبي آب ريخته. ولي كسي كه شعرهاي او را خوانده و نوشته­هاي او را كه 600 صفحه هستند ورق زده مي­گويد: او به اقثضائات تجدد و تجدد مآبي فكر مي­كرد و هم او نوشت: شعر وصف آرزوها و آمال دروني است. لازم است آنها را به جاي وصف بيشتر به عمل در آورد.

به مناسبت 16 دی ماه زاد روز نیما پایگاه علوم اجتماعی اسلامی ایرانی در پرونده ای به بررسی جامعه شناختی شعر و زمانه نیما خواهد پرداخت. آنچه در پی می آید درآمد این پرونده است که به قلم علیرضا سمیعی نگاشته شده است:

به نام محبوب

بشنويد اي دوستان اين داستان         خود حقيقت نقد حال ماست آن

“مولوي”

چيزي كه في نفسه اتفاق افتاده هر قدر مهم باشد كمتر از چيزي كه در بيان مي­آيد اهميت دارد،  آنچه در بيان مي­آيد اكنون را معنا مي­بخشد و آينده را مي­سازد. اين همه كش مكش بر سر “بيان” است. كسي كه روايتي ديگر از گذشته مي­دهد صرفا بيان ديگري از گذشته ارائه كرده. سرانجام كسي پيروز مي­شود كه بيان قانع كننده­اي به دست دهد. لذا سازوكار اقناع به اندازه واقعيات رخ داده مهم است؛ اگر نگوييم بيشتر. زيرا بيان ِ گذشته و اوضاع به همان اندازه كه گذشته و اوضاع را بر ملا مي­كند افشا كننده حال بيان كننده و نيوشندگان است. از اين رو تنها با بازبيني آنچه نوشته­ايم مي­توانيم بر سر هويت خويش حاضر شويم. همين حضور به هم رساندن در ساحت نوشتار است كه آتيه را پي مي­ريزد.

امروزه دست زمانه قلم را به رسم شعرنو گردانده. ما كه پا از حدود حكايت و تذكره و غزل و قوالب شعری بيرون نگذاشته بوديم، رمان و شعرنو را ديديم كه از دروازه بلاد متجدد هويدا شد و از آنجا همگام با تجدد مآبي به قواره سرزمين­هاي ديگر و از جمله كشور ما سرريز شد. ما نيز در ايران با نوشتن افسانه نيما، به مللي كه شعر را در فراشد هويت خويش بار دادند پيوستيم.

اما گويا در شناخت خود چندان در بند شعر نيستيم. شاهد همين كه در بحث از تجدد مآبي بيشتر گرد سياست و علم و تكنولوژي مي­گرديم. ولي بي التفاتي به شعر نشان جهل و در نتيجه بي­فرهنگي ست؛ از همين رو، مدام سراغ از حافظ و سعدي يا كليله و دمنه را مي­گيريم. اما سخن شعر، سخن زنده و فراتر از گفتار اين شاعر و آن دیگری است. شعر امر انتزاعی نیست ولی اگر آن را خارج از تاریخ­ بدانیم منتزع می­شود. راستي همان قدر كه هزارويك شب و منطق الطير ما را مي­نمايد افسانه نيما نيز اظهار وجود ماست. و جو پديده و انتزاعي نيست بلكه تاريخي است.

اگر تاریخ ما تاریخ نوشتن ما باشد، آنگاه، نوشتن نه تنها اعلان خويشتن بلكه انديشيدن به خويش نیز هست. مي­گويند شاعران در ساحت شعر با وجود ملاقات مي­كنند. در اينجا هنرمند با  حاضر كردن هستی امکان مواجه انديشيدن بدان را تدارک می­کند. هنرها با هم متفاوتند و شايد بتوان گفت از فرق اساسي شعرنو با ساير هنرهاي قديم اين است كه هنگام تامل در هستي، هستي را از نظرگاه اجتماع مي­بيند و بدين سان تا حدي، تاملی جامعوي­ست. زندگي ما در شعر مي­آيد، اما به همان نسبت به قواره امكانات و محدوديت­ها­ي آن در مي­آيد. پس به همان اندازه كه گذشته را ثبت مي­كند و حال شاعر و خواننده را افشا مي­كند، ماهيت خود را نيز بر ملا مي­سازد. ازهمين راه است كه انديشيدن به ماهيت شعر، تفكري مضاف است؛ چنانچه معرفت شناسي تامل در انديشه است، پرسش از شعر، پرسيدن از يكي از شيوه­هاي تفكر است.

علیرضا سمیعی

در ايران همگام با شعرنو، تامل در چند و چون نوشتن آغاز شد. نيما در ارزش احساسات و حرف هاي همسايه و… كمر به توضيح كار خود بست و نوشت آنچه ضروري مي­ديد.

تفكر هنري تفكري حضوريست. يعني كافي نيست كسي پشت ميز بنشيند و فلسفه­ها و نظريه هاي علمي و تكنولوژي روز را مرور كند. اهتمام داشتن به تفكر حضوري نياز به تجربه زنده و يا لااقل مواجه با تجربيات زنده دارد. بحث­هاي فني درباره چيزهايي كه شعر را مي­سازند مورد نيازند ولي در نهايت اين شاعران كه بايد بگويند چگونه آنها را به كار بسته­اند و در كار بستن چه­ها از سر گذرانده­اند.

تفكر حضوري از دير باز اهميت داشته و مخصوصا در شرق دور، صورت اصلي انديشيدن است. اما حتي صورت رسمي فلسفه در يونان، سپس در ايران اسلامي و بعد فلسفه مسيحي با چهره ديگري در روند قياس و استقرا يعني در جايي كه از آخرين مرحله استدلال به نتيجه منتقل مي­شويم جاباز مي­كند. توجه كنيم كه سلسله استدلال­های قياسي و مشاهدات استقرايي روي كاغذ و به هر حال در عالم خارج رخ مي­دهد. پس آنچه در آخرين مرحله در ذهن رخ مي­دهد و آدمي را بينا  مي­كند چيست؟ بيهوده نگفته­اند كه «من لم يذق لم يعرف» و مولوي از سر صدفه نسروده كه « دروازه هستي را جز ذوق مدان اي جان / اين نكته شيرين را در جان بنشان اي جان/ زيرا عرض و جوهر از ذوق بر آرد سر/ ذوق پدرو مادر، كردت مهمان اي جان»

دراين بحث دراز دامن همين قدر كافي است در ياد آوريم كه نهايت الحكمه علامه طباطبايي تلاش در شرح تفكر حضوري است. فكر حضوري در غرب نيز با التفات به هنر به مثابه منبع خود آگاهي – و خاصه التفات به شعر ظاهر شده است. راستي هرمنوتيك و پديدار شناسي كه از مكاتب فلسفي به شمار مي­آيند چه جور فلسفه­هايي هستند؟ آنها در ادامه تاريخ فلسفه طرح شده­اند. فلسفه همواره با علم و فرهنگ مردمان پيوسته بوده اما رشته­هاي ارتباط هرمنوتيك و پديدار شناسي به همان ميزان كه با تاريخ فلسفه رسمي كم رنگ شده با شعر و هنر و فرهنگ پررنگ تر شده است.

گفته­اند، فيلسوف با هستي ملاقات مي­كند و آنچه مي­گويد شرح ديدار است. شاعر اما در شعر خود هستي را احضار مي­كند، يعني شعر (غير فلسفه است) شرح ديدار نيست بلكه ديدار است. پس به او ايراد نگيريم كه چرا  حرف­هاي ناخوشايند مي­زند. اين ناخوشايندي عين زندگي ما يا لااقل وجهي از آن است. ملاقات با شعر و شاعر تنها به مدد همراهي و همدلي صورت مي­بندد. چه بهتر كه همدلي همه جانبه باشد. قضاوت در باب هنر را مدام بايد به تعويق انداخت. چه بسا پيش مي­آيد كه از قضاوت و موضع گيري ناچار شويم؛ ولي تا مي­توانيم بايد آن را معلق گردانيم. زيرا چيزي كه هنر مي­گويد از زبان ديگران بر نمي­آيد و حيف است آن­ را به اغراض غير ضرور مكدر كنيم. حواس خود را يكسره جمع كنيم. اين كار تا حدي شبيه به مراقبه است و در مراقبه هر طرف را نگاه مي­دارند. سخن كوتاه كنم و با  سر حرف خود باز گردم.

نيما و جمالزاده كه در ايران طرح نو در انداختند پا به پاي تفكر حضوري – اگر قانع شده باشيم كه شعر و داستان از سنخ تفكر حضوري ست- در چند و چون طرح خويش چيز گفته­اند. در اين مقال هنر و تاملات در باب هنر نیما را مرور مي­كنيم كه اولين قدم­ها را در هر دو راه برداشته است.

اين زبان دل افسردگان است / نه، زبان پي نام خيزان(افسانه-نيما)

شعر بلند افسانه در دي ماه 1301 با ظاهر متفاوتي به شعرهاي پيشين به چاپ رسيد. از ظاهر نبايد غافل شد كه گفته اند «الظاهر عنوان الباطن». افسانه 127 قطعه­ي 5 سطري است و چنانچه مي­دانيد اندازه سطرها با قواره بيت هاي معمول نمي­خواند. ابتدا مردي با دل خود نجوا مي­كند: «اي دل من، دل من، دل من! / بينوا، مظطرا، قابل من!» سپس افسانه برايش زبان مي­گيرد و در مرحله بعد عاشق كه مردي بي­نام است رشته سخن را ادامه مي­دهد. هر دو طرف طرح آشنايي مي­ريزند. افسانه خود را “زاده اضطراب جهانم”و”آن صدايي كه از دل بر آيد”و”صورت مردگان جهانم” مي­نامد و او را به وانهادن غم­ها و عاشق پيشگي مي­خواند. عاشق كه رفته رفته شاعري خود را افشا مي­كند عشق را بي­نتيجه مي­داند،  روزگاري كه امكان عشق و مودت داشته را گذشته مي­داند”عشق، هزيان بيماري­اي بود”و با اظهار” آه، افسانه در من بهشتي است / همچو ويرانه­اي در بر من / آبش از چشمه­ي چشم نمناك / خاكش از مشت خاكستر من / تا نبيني به صورت خموشم/ فغان نيهليسم بر مي آوردكه “آنكه پشمينه پوشيد ديري / …بي خبر در لباس فسانه / خويشتن را فريبي همي داد… / خنده زد عقل زيرك بر اين حرف / كز پي اين جهان هم جهاني است / آدمي­، زاده خاك ناچيز / بسته­ي عشق­هاي نهاني است / عشوه زندگاني است اين حرف / …حافظا! اين چه كيد و دروغي است / كز زبان مي و جام و ساقي است! / نالي ار تا ابد باورم نيست…

افسانه طوري كه انگار صفت سودجويانه و ماده پرستانه و رنج واقعيت آشفتگي را پذيرفته، دوباره عاشق را به خود مي خواند: “عاشق! ازهر فريبنده كان هست / يك فريب دلاويز تر من / كهنه خواهد شدن آنچه خيزد / يك دروغ كهن خيز تر من / …” شاعر نيز به تلخي مي پذيرد: “آه افسانه! حرفي است اين راست / گر فريبي زماخاست، ماييم / روزگاري اگر فرصتي ماند / بيش از اين باهم اندر صفائيم…” و تنها شرط مي­گذاردكه: “روح گمنامم آنجا  فرود آر / كه بر آيد از انجاي شيون…” و شعر پايان مي­يابد.

در اين اثر فارغ از فرم تازه­اش گذشته­اي دلپذير ولي دور، اكنون آشفته و آينده­اي نامطمئن شرح داده شده. اين وضع در واقع صورت اساسي زندگي در آن دهه­ها بوده كه در پس هياهوي سياسي و برنامه­هاي توسعه سياست زده تجدد مآبانه آن روزگار پوشيده مانده بود.

بسامد نشانه­هايي كه طبيعت، عشق، ترديد و رنج را باز مي­تابند زياد است و آنچه مشكل اساسي خوانده مي­شود نه اهمال­ها و بدكاري­ها كه زمانه است. در اين شعر زمانه بد كردار نقش دهر كژ خو را كه در شعر قدما مقصر اصلي بوده بازي نمي­كند. بلكه با نظر به مقالات نيما مي­توان زمانه را به صورتي اجتماعي ديد.

نيما در مقدمه افسانه قالب خويش را “نمايش” مي­داند. قالبي كه اجازه مي­دهد كلمات هر شخصيت به صورت طبيعي بيان شود. كلمه “طبيعي” كه در عبارت “دكلاماسيون طبيعي كلمات” بسيار تكرار شده مدام آنرا به نيما ارجاع مي­دهند طبيعت خارجي كه گل و بلبل و درخت و رود است نيست. مقصود كلام به صورت بيان طبيعي يا طبيعت بيان است كه نيما آن را در شعر “قديم”، “پيرايه” آميز مي­دانست. كلامي­ست كه همان اداي مطابق و هم قدر با خواست گوينده است (ارزش احساسات ص104). نيما در ارزش احساسات هنر را ابتدا از قيد انتزاعيات قضاوت­هاي فلسفي (بيشتر كانت) رها مي­داند. سپس بحث مي­كند كه احساس هنرمند، احساس مردمان رنجور نيست كه روانشناسان بدان بپردازند. فرويد به نقد مي­كشد كه احساس، شخصي نيست بلكه انسان طبيعي، انسان اجتماعي است. (همان ص28)

و سپس معناي عميق تري به صفت “اجتماعي” مي­دهد و مي­نويسد:”اين آثار {هنرها} نشان مي­دهد كه هيچ وقت هنر پيشگان {هنرمندان} آزاد و به حال خود نبوده­اند و نمي­توان اكتفا كرد به اين تصور كه اگر موضوعي را پسنديده يا نپسنديده­اند فقط بنا به دلخواه خودشان بوده است. هنر پيشگان {هنرمندان} زبر دست، نمايندگان درست و دقيق زمان­هاي معلوم تاريخي هستند.”(همانص32) سپس در همين رساله نشان مي­دهد چگونه هنرمندان تحت تاثير هنرهاي هم در وضع جديد بشر كه تكنولوژيك است هستند و احساسات فردي و نبوغ (ژني) وضع اجتماعي و حتي مسائل سياسي هستند و يك جور تاريخ هنر جديد را به طور خلاصه طرح مي­كند. اگر كسي بخواهد نشان دهد كه مراد ازطبيعي در نظر نيما طبيعت بيان و بيان طبيعي است، چه بسا مثال­هاي فراواني بيابد. ولي اين لزوما عميق ترين دريافت از يافت نيما نيست. كار او فقط اين نيست كه از گذشته پرستي شكايت كند و رئاليسم و ناتوراليسم و… فوتوريسم را تبليغ كند، بلكه نگران “زمان” به معناي عميق كلمه است و وقتي مي­گويد: “هر چيز را زمان به وجود مي­آورد و چيزي را كه زمان به وجود آورد زمان هم در خصوص آن قضاوت مي­كند.” (حرف­هاي همسايه ص106) به همين خاطر است كه در سفرنامه (كمتر خوانده شده) خود زبان به وصف ضريح امامزاده آستانه و مناره­اي در شهر بار فروش مي­پردازد (دو سفرنامه از نيما يوشيج-ص59-88) و سازه­هاي جديدي كه به تقليد از سازه­هاي گذشته ساخته مي­شود را بي­روح مي­داند.

بعضي بر بانگ خوش دلانه براي نيمايي كه گام در راه تجدد گذاشت هورا مي­كشند و گروهي چهره در هم مي­كنند كه چرا فلاني به صلاي تجدد به آسياب تجدد مآبي آب ريخته. ولي كسي كه شعرهاي او را خوانده و نوشته­هاي او را كه 600 صفحه هستند ورق زده مي­گويد: او به اقثضائات تجدد و تجدد مآبي فكر مي­كرد و هم او نوشت: شعر وصف آرزوها  و آمال دروني است. لازم است آنها را به جاي وصف بيشتر به عمل در آورد. (دنيا خانه من است ص34)

منابع:

مجموع آثار نيما يوشيج-نيما يوشيج

ارزش احساسات و پنج مقاله در شعر و نمايش- نيما يوشيج

حرف هاي همسايه –- نيما يوشيج

دوسفرنامه از نيما يوشيج–- نيما يوشيج

دنيا،خانه من است- نيما يوشيج

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه