درباره فلسفه و کارکردهای نمایشگاه کتاب

نمایشگاه کتاب: بزرگترین رخداد یا تهدید فرهنگی

نویسنده:

پایگاه علوم اجتماعی اسلامی ایرانی

زمان انتشار: ۰۱:۱۳ ۱۳۹۴/۰۲/۱۴

بیایید اتفاقاتِ نمایشگاهِ کتاب را مرور کنیم: مهم ترین رویداد برایِ ناشران، هر سال به آن ها کمک می کند تا بخشِ عمدهٔ سرمایه شان را برگردانند. این اتفاق، ناشران را تنبل می کند. وقتی ناشر بابتِ برگشتِ سرمایه مطمئن است، دیگر خود را برایِ بازاریابی، توزیع و تبلیغِ کالایِ تولیدی اش به زحمت نمی اندازد. این یعنی مریض کردنِ بخشِ تولید!

در مورد برگزاری نمایشگاه کتاب دیدگاههای متفاوتی وجود دارد. معمولا  دولتی ها آن را بسیار مفید و بزرگترین رویداد فرهنگی ایران می دانند. برخی نیز آن را بزرگترین رویداد ضد فرهنگی می دانند. برخی هم نگاهی بینا بین دارند یعنی معتقدند نمایشگاه باید برگزار شود ولی کارکردش باید عوض شود. در مورد دسته اول که زیاد دیده و شنیده ایم که نمایشگاه کتاب میعادگاه فرهنگ دوستان است و کذا و کذا! در اینجا مجمل به نگاه دوم و سوم می پردازیم:

 دسته دوم

 سید مهدی موحد از فعالان عرصه توزیع کتاب در این باره معتقد است: ” در مورد بعضی از بدیهیات بسیار گفته و نوشته شده است و دست اندرکاران آن قدر نسبت به آن بی تفاوت بوده اند که به قول مقام معظم رهبری دوباره گفتن درباره شان لغو به نظر می رسد. یکی از این  بدیهیات، برگزاری نمایشگاه های کتاب به ویژه نمایشگاه کتاب تهران و تأثیرات آن بر چرخهٔ توزیع و کتابفروشی هاست. تأثیرات منفیِ بدیهی که بسیاری آن را می دانند اما متأسفانه به آن بی توجهند! در «بازاریابیِ استراتژیک» یکی از موضوعاتِ موردِ توجه، ایجادِ امکانِ امتحانِ محصول یا خدمات برای مشتری جهت ایجاد انگیزه برای خریدِ آن محصول یا استفاده از آن خدمات است. نمایشگاه کتاب می تواند بهترین فرصت برای ایجاد این موقعیت و آشتی دادن کتاب و مخاطبینِ آن باشد؛ به این نحو که بر اساس تمام اتفاقات ممکن مثل حضور تمام ناشرین، برگزاری برنامه های مختلف جنبی، تخفیف ها و حتی جوگیری های عمومی بشود مخاطب را در این وادی به اصطلاح نمک گیر کرد و شیرینی آن را به او چشاند تا دائم بتواند از این «جویبار دائمی»( عبارت از رهبری است) بهره ببرد. (هرچند این اتفاقات باید بتواند بصورت دائمی و کم کم در تمام جامعه صورت پذیرد.)

 اما نَمایشگاه کتاب تهران یک فرصت بزرگ است که به شکلی نامحسوس به یک تهدید بزرگ فرهنگی تبدیل شده است. این تغییرِ کارکرد شاید به خاطر نشناختنِ صحیحِ این فرصت و بایدها و نبایدهایش باشد، شاید هم به خاطر تجاهل به آن.

 اما اکنون با فراموش کردن ضرورتِ پایداریِ چرخهٔ توزیع و کمک به ادامهٔ حیات نمایشگاه کتاب تهران به شکلِ فعلی، با ارضاء و سیراب کردنِ کاذب مخاطب، عملاً شریان های اساسی این جویبار دائمی مسدود می شود و آن را به مردابی خوش آب و رنگ تبدیل می کند. تا حدی که حتی مشتریان دائم کتاب یک سال منتظر می مانند تا بتوانند در چنین نمایشگاهی تمام احتیاجات فرهنگیِ خود را تهیه کنند. این بدان معنی است که شبکهٔ آب رسانیِ این جویبار در تمامِ کشور، مصرف کنندگان خود را از دست می دهد و شیرهای آن یکی یکی برای همیشه

بسته می شود. یا نهایتاً آب زلالِ آن را به سمت محصولاتِ سخیف دیگر هدایت می کند و در نتیجه سیرِ حرکتِ فرهنگیِ جامعه در گذر زمان متوقف می شود و رشدِ سنیِ افراد نیز در سطحی نازل نگاه داشته خواهد شد. هزینه های کلانی که می تواند به مرور یکی از عناصرِ اصلیِ رشدِ همه جانبهٔ اجتماعی را با سرعتی مناسب توسعه بخشد، اکنون به جای آن که بدنهٔ رنجورِ این حوزه را درمان کند، به یکی از بهترین شیوه ها جهت تزریق مُسکن تبدیل شده است.”(1)

 آقای حسام الدین مطهری  نویسنده و روزنامه نگار نیز دیدگاه های جالبی در مورد نفس برگزاری نمایشگاه کتاب و پرداخت یارانه برای کتاب و انتشارات های دولتی دارد:

 ” هیچ تومورِ بدخیمِ سرطانی با قرصِ آنتی بیوتیک از بین نمی رود. ممکن است برایِ خوراندنِ قرصِ آنتی بیوتیک به بیمارِ مبتلا به تومور، جشن بر پا کنیم، یا هفته ای خاص را به اسمش موسوم کنیم. اگر فکر می کنیم با این روش بیمارمان شفا می گیرد، یا شارلاتانیزم یا…!

  دولتِ جمهوریِ اسلامیِ ایران طیِ سی سال به تمامِ مردم یارانهٔ بی حساب و کتاب پرداخت کرد. بالأخره بعد از سی سال صدایِ همه در آمد. برایِ ایجادِ تغییر در این روندِ ناصحیح، برنامه ریزیِ کلان، محاسباتِ بلندبالا و اطلاع رسانیِ عظیم آغاز شد. بعد از حدودِ پنج سال مرحلهٔ اولِ جراحیِ اقتصادی عملی شد. پنج سال برنامه ریزی، برایِ اولین مرحلهٔ تغییر!

  تاکنون بیست و چهار نمایشگاهِ بزرگِ کتاب در تهران برگزار شده است. تاکنون نوزده هفتهٔ کتاب در ایران بر پا شده است. میلیاردها تومان صرفِ برگزاریِ هر یک از این نمایشگاه ها و مراسم شده است. حاصلِ این همه هزینه و تبلیغاتِ بسیارِ آن در این جملهٔ وزیرِ ارشاد

هویدا است: «میزان سرانهٔ مطالعه در کشور کم است.»

 کتاب نخوانی در ایران اثرِ جادویِ یک شبهٔ یک جادوگر نیست. این قطار از کیلومترها دورتر از ریل خارج شده است. برگرداندنِ دوبارهٔ آن به ریل هم، با جادوگری، جشن بازی، بازارِ مکاره علم کردن و از تویِ کُتِ جادویی پول به این و آن دادن، عملی نیست.  بگذارید رو راست  باشم. در جایگاهِ روزنامه نگارِ حوزهٔ کتاب، مصرانه عقیده دارم برپاییِ نمایشگاهِ کتاب و هفتهٔ کتاب، دقیقاً شبیهٔ خوراندنِ قرصِ آنتی بیوتیک به بیمارِ مبتلا به تومورِ سرطانی است. اگر از من بپرسند «راهِ حلِ معضلِ کتاب نخوانی چیست؟» پاسخ را این طور شروع می کنم:

 آقایان! خانم ها! ما نیازمندِ جراحیِ فرهنگی هستیم. برایِ گسترشِ کتاب خوانی در کشور، باید صبور باشیم. برنامه ریزیِ صحیح و دقیق، اعتقاد به آزادیِ فکر، خالی کردنِ میدان برایِ بخشِ خصوصی و به اندازهٔ همهٔ این ها «جرأت»، لوازمِ دیگرِ این جراحیِ فرهنگی است. وقتی

 این ها فراهم شد، لازم است شش کار انجام دهیم:

 یک: همهٔ نمایشگاه هایِ کتاب (اعم از بین المللیِ تهران و شهرستان) از زمانِ اجرایِ جراحی تعطیل خواهد شد. فکر می کنید چیزِ مهمی را از دست می دهیم؟ اشتباه فکر می کنید. بیایید اتفاقاتِ نمایشگاهِ کتاب را مرور کنیم: مهم ترین رویداد برایِ ناشران، هر سال به آن ها کمک می کند تا بخشِ عمدهٔ سرمایه شان را برگردانند. این اتفاق، ناشران را تنبل می کند. وقتی ناشر بابتِ برگشتِ سرمایه مطمئن است، دیگر خود را برایِ بازاریابی، توزیع و تبلیغِ کالایِ تولیدی اش به زحمت نمی اندازد. این یعنی مریض کردنِ بخشِ تولید! وقتی ناشر به توزیع مشتاق نباشد، به کتاب فروشِ شهرستانی رویِ خوش نشان نمی دهد و می گوید: «نقد بپرداز تا باهات معامله کنم.» در این زمان، کتاب فروشِ شهرستانی حق دارد از ادبیات، اندیشه، روان شناسی، دین و… بیرون بزند و به کتابِ کمک درسی پناه ببرد.

 اما این تمامِ ماجرا نیست. بعد از این که اغلبِ کتاب فروشانِ شهرستانی تصمیم می گیرند به کتابِ کمک درسی پناه ببرند و این گونه سودآوری شان را تضمین کنند، کتاب خوانانِ شهرستانی در اردیبهشت ماه عازمِ تهران می شوند تا به اندازهٔ یک سال هر کتابی که دوست دارند از نمایشگاهِ بین المللیِ تهران بخرند. وقتی عزیزانِ شهرستانی مشغولِ پرداختنِ سود به ناشرانِ تنبل اند، کتاب فروشانی که هنوز به دامانِ کمک درسی ها پناه نبرده اند، تا مرزِ بیچارگی پیش می روند؛ چون نمی توانند به کسی تخفیف بدهند. دلیلش روشن است: آن

ها نقد می خرند.

 حالا تصور کنید نمایشگاه هایِ استانیِ کتاب با کتاب فروشانِ شهرستانی چه می کند. نمایشگاهِ کتاب، چرخهٔ توزیعِ کتاب را معیوب می کند. این بلایِ همچون «خود ارضایی» را -که کم فایده و پرعوارض است- باید هرچه زودتر کنار گذاشت. تمامِ هزینهٔ مربوط به این «خود ارضایی»  باید فوراً صرفِ پرداختِ کمکِ مالی به کتاب فروشانِ شهرستانی شود. همهٔ شهرهای ایران باید کتاب فروشیِ (واقعی) داشته باشد. اعطایِ وامِ کم بهره به متقاضیانِ ایجادِ کتاب فروشی، جایگزینِ مناسبی برایِ بازارِ مکارهٔ کتاب (نمایشگاه کتاب) است.

  دو: کلیهٔ جوایزِ ادبیِ دولتی باید فوراً تعطیل یا اصلاح شود. هیچ یک از جوایزِ ادبیِ ایران بر آمارِ فروشِ کتاب ها تأثیرِ مطلوب ندارد. فضایِ جوایزِ ادبی، مبتلا به انواعِ بیماری است. داوری در این جوایز نظام مند نیست و همواره بین گروهی ثابت در چرخش است. جوایزِ دولتی عمدتاً برایِ «برگزار شدن» برگزار می شوند. این جوایز، برآمده از فضایِ مطالعاتی نیستند، بلکه می کوشند خود را به فضایِ مطالعاتی تحمیل کنند و موفق نمی شوند. مردمِ عادی برایِ این جوایز اهمیتی قائل نیستند. جوایز باید محصولِ جوِ نشر و مطالعه باشد، نه باری بر آن ها. باید تا زمانِ رسیدن به این جو، پولِ بی خودی هدر نرود.

  سه: هفته هایِ کم بازده (و شاید بی بازدهِ) کتاب باید تعطیل شوند. قطعاً این هفته ها هیچ تأثیرِ ماندگاری ندارد. اگر این گونه نبود، بعد از نوزده سال می توانست با به رخ کشیدنِ آمارِ سرانهٔ مطالعه از خود دفاع کند. تا زمانی که این هفته ها بی اثر است، باید هزینهٔ آن را صرفِ ایجاد و افزایشِ رسانه هایِ مستقلِ کتاب کرد. مستقل، مستقل، مستقل؛ نه تحتِ امر. رسانه قدرت دارد مطالعه را مهم کند و مهم جلوه دهد. صفحاتِ ناچیزی که امروز در روزنامه ها به کتاب می پردازند، اغلب صحنهٔ خاله بازی و بده و بستان اند. باید رسانه ای به میان بیاید که دقت و جسارتش در بررسیِ مسائلِ حوزهٔ کتاب تا اندازه ای باشد که نویسنده، مترجم، ناشر و کتاب خوان را سرِ ذوق بیاورد. رسانه قدرت دارد تا به هر یک از این ها شأن و اعتماد به نفس بدهد. وقتی این ها ببینند کارشان جدی و چالشی بررسی می شود، قطعاً برایِ بهتر شدن گامِ بلندتر برمی دارند. کتاب نیازمندِ رسانهٔ تخصصی و مستقل است.

 چهار: همهٔ مؤسساتِ نشرِ دولتی (به جز مراکزِ تخصصی و تحقیقاتی) باید برایِ همیشه تعطیل شوند. ناشرانِ دولتی، مخلِ فعالیتِ بخشِ خصوصی اند. از آن جا که این مؤسسات دائم دهان به پستانِ بیت المال دارند، حتی یک لحظه به تولیدِ مناسب، توزیعِ درست و تبلیغِ مؤثر فکر نمی کنند. نمی دانند از کجا می خورند و برای شان مهم نیست آن چه خورده اند را چه می کنند. از همهٔ امتیازها بهره مندند و راه را به

رویِ ناشرانِ خصوصی می بندند. باید فضا برایِ نشرِ خصوصی باز شود. باید بگذاریم بعد از سی سال، خودِ مردم ناشرِ اندیشه باشند.

 پنج: ممیزیِ کتاب باید قانون مند و چهارچوب دار شود. بر آن ها که از دور دستی بر آتشِ کتاب دارند پوشیده نیست که ممیزیِ کتاب در ایران مثلِ سوراخی است که صبح فیل از آن رد می شود اما شب مورچه تویش گیر می کند. کتاب هایی که با تلفنِ یک آشنا مجوز می گیرند، کتاب هایی که بی دلیل در ادارهٔ کتاب خاک می خورند و مواردی از این دست برایِ ما خاطره ها دارند.

 شش: در همهٔ شهرهای ایران کتابخانه ها باید به مراکزِ فرهنگی تبدیل شوند. کتابخانه باید قلبِ فرهنگِ شهر باشد. کتابخانه باید محلِ جشن، سالنِ سمینار، میزبانِ جلسهٔ نقد و… باشد.

  در صورتی که این شش خوان را بگذرانیم، می توانیم به تحولی در حوزهٔ کتابخوانی امیدوار باشیم. ده سال زمان نیاز داریم تا این بچه ببالد و بزرگ شود. اگر بعد از ده سال نشانه هایِ تحول پدیدار نشد، نگارندهٔ این سطور را به بند بکشید و بعد جار بزنید که می خواهیم یک

کذاب را اعدام کنیم.

  آقایان! خانم ها! بعد از چند سال کار در حوزهٔ کتاب، به حقیقتی تلخ ایمان آورده ام: «کتاب برایِ مسئولان مهم نیست.» امروز این ها را نوشتم، اما می دانم در میانِ مسئولان آدمِ پرجرأتی که به چنین کاری دست بزند وجود ندارد. این طوری جانِ من هم در امان است!

  گذشتن از آن شش خوان، کارِ هر کس نیست. آدم هایِ کاربلد باید فرمان را دست بگیرند. شاید این هفتمین خوان باشد.”(2)

دسته سوم

اما آقای حسین فتاحی از فعالان عرصه کتاب و کتابخوانی که از دسته سوم هستند عقیده دارند:

 “نمایشگاهِ کتاب در ایران با نمایشگاه های کتاب در دنیا متفاوت است. در جاهایی مثلِ اروپا، امریکا، حتی در کشورهایی مثلِ روسیه، پاکستان و چین، سیستمِ توزیع در اختیارِ مردم است و به گونه ای است که مشکلِ خریدِ کتاب و مشکلِ ویترین ندارند.

 اما در ایران سیستمِ توزیعِ کتاب بسیار سنتی است؛ کتاب فروشی های ما عمدتاً در خیابانِ انقلاب جمع شده اند و همهٔ مردمِ تهران برای خریدِ کتاب در کلان شهری به این بزرگی باید به این نقطهٔ شلوغ بیایند، آن هم در کتاب فروشی های پراکنده. استان ها همین را هم ندارند.

 کتاب فروشی های استان ها بیش تر نوشت افزارفروشی هستند. به همین دلیل برای جمعیتِ چهل میلیونیِ بزرگ سال که خوانندهٔ کتاب های بزرگ سال هستند، تنها می توانیم تیراژِ دو هزار را داشته باشیم. دلیلش این است که ما نمی توانیم کتاب را در دست رسِ مردم قرار بدهیم.

 به همین دلیل نمایشگاهِ کتاب فرصتی است که در مدتِ برپاییِ آن مردم مطمئن باشند که می توانند به همهٔ ناشرین دست رسی داشته باشند. این امر باعث شده است نمایشگاهِ کتابِ تهران به صورتِ یک فروشگاه بزرگ در بیاید، نه نمایشگاهی که بتوانیم صنعتِ نشرِ کشور و توان مندی های آن را نشان دهیم.

 محلی که تا به حال نمایشگاه ها در آن برگزار می شده است، مناسبِ نمایشگاه های صنعتی بوده و نمایشگاهِ فعلی در مصلا است، در نتیجه نمایشگاهِ استانداردی برای عرضهٔ کتاب نداریم.

 فکر می کنم اگر مشارکتی از چند ارگانِ بزرگِ کشور صورت گیرد (جاهایی مثلِ شهرداری، وزراتِ فرهنگ و ارشاد اسلامی، آموزش و پرورش و حتی تجارِ بزرگ) معضلِ کتاب حل می شود. مثلاً شهرداری امکاناتِ رفاهی در اختیارِ تجار قرار دهد و از بعضی عوارض و مالیات ها بگذرد، تسهیلاتی قرار دهد که آدم های پول دار به دنبالِ تأسیسِ پاساژهای کتاب بروند.

  وزارتِ ارشاد هم وام هایی در اختیارِ کتاب فروش ها قرار بدهد که متمرکز شوند. دیگر این که این چند میلیارد بنِ کتابی را که هر سال توزیع می شود و معلوم نیست چگونه صرف می شود، متمرکز کنند و هر سال در یکی از ساختمان های بزرگ، یکی از نمایشگاه های کتاب را بسازند، به این امید که حداقل ده سال بعد بگوییم ما ده نمایشگاهِ دائمیِ کتاب یا ده محلهٔ بزرگِ کتاب داریم یا بیست سال بعد بیست نمایشگاه داریم. آن موقع می توانیم توقع داشته باشیم که نمایشگاهِ کتابِ ما استانداردهای جهانیِ نمایشگاهِ کتاب را داشته باشد.

 در شرایطِ فعلی اصلاً نمی توانیم از مسئولانِ نمایشگاه توقع داشته باشیم که استاندارهای جهانی را در برگزاریِ نمایشگاه اجرا کنند چرا که این جا نمایشگاهِ کتاب نیست. اصلاً ناشرین و مردم می آیند به این نیت که با یک فروشگاهِ بزرگ کتاب روبه رو هستند.”(3)

 در همین راستا محمد طلوعی نویسنده جوان کشورمان می گوید:” در حال حاضر حالتِ فروشگاهیِ نمایشگاهِ کتاب بر سایر وجوهِ آن غلبه دارد و سایرِ کارکردها فراموش شده­ اند! نمایشگاهِ کتاب تهران اکنون به مجموعه ای از فروشگاه ها تبدیل شده است. البته با این موضوع مخالفتی ندارم که در این مکان کتاب فروخته شود یا مخاطبان تمامِ کتاب هایِ دوست داشتنی شان را یک جا پیدا کنند. اما نمی­ توان جایِ خالیِ کارکردهایِ بزرگ­ تری را که بزرگ­ ترین پدیدهٔ فرهنگیِ کشور می­ تواند داشته باشد نادیده گرفت.

 با مقایسه­ ای کوچک میان برگزاری نمایشگاه کتاب در ایران و سایر کشورهای جهان می­ شود نتیجه گرفت که در کشورهای دیگر، نمایشگاهِ کتاب به مکانی برای دست رسیِ مستقیمِ نویسندگان به ناشران مبدل شده است و بسیاری از واسطه های فرهنگی در روندِ این جریان حذف شده­ اند. این یکی از اساسی­ ترین کارکردهای مغفولِ نمایشگاهِ کتاب است که باید بیش تر بر آن توجه و تأکید کنیم.

 در کشورهای دیگر، ناشران کتاب های منتشر نشده شان را به نمایش می گذارند و با مخاطبان دربارهٔ زمان یا لزومِ انتشارِ کتاب ها گفتگو می کنند؛ اتفاقاتی که هیچ کدام در نمایشگاه کتاب یا همان فروشگاه بزرگِ کتابِ ما نمی افتد!

 شرایطِ کنونی به گون ه­ای است که رسیدنِ یک کتاب به دست ناشر مثلِ گذراندن هفت خانِ رستم است. پس از آن هم احتمالِ چاپِ کتاب به توصیهٔ فرد آشنا با ناشر بستگی دارد. از این­ رو بهتر است نمایشگاه به مکانی برای ایجادِ ارتباطِ بهتر و نزدیک­ تر میان ناشران و نویسندگان

بدل شود تا از این طریق مسیرِ دشوارِ چاپِ کتاب هموار شود. در کشورِ ما گویی افراد تصمیم می­ گیرند در یک حرکتِ جمعی در نمایشگاه، کتاب بخرند! البته این فرهنگِ غلط همه را تحت تأثیر قرار داده است. خود من سالانه تمام کتاب های انتشاراتِ تاریخ معاصر را یک جا در نمایشگاهِ کتاب می خرم!

 اما به نظر می رسد درست این است که در طولِ سال کتاب­ ها خریداری شود و در نمایشگاه بیش تر کارهای فرهنگی انجام دهیم. این وظیفه بیش تر بر دوش ناشران است؛ چرا که مخاطبان به نسبت امکاناتی که در اختیارشان قرار می­ گیرد از نمایشگاه استفاده می­ کنند. زمانی که در نمایشگاه تنها امکانِ خریدِ کتاب وجود دارد، بازدیدکنندگان نیـز نـاچــار از همین امکان استفاده می­ کنند.

 تعدادی نشست نیز برگزار می شود که بی­ ثمر و بی­ اثر هستند. این را من می گویم که هم به عنوان سخن ران در این نشست­ ها حضور داشت ه­ام و هم مستمع! رونمایی از کتاب­ های جدیدی که ناشران چاپ می­ کنند یکی از دیگر مواردی است که جای خالی­ اش در نمایشگاهِ بین­ المللیِ کتابِ ایران وجود دارد. این مراسم در نمایشگاه­ های کشورهای دیگر برگزار می شود و به علت حضورِ بازدیدکنندگان فرصتی برای گفتگوی نویسنده و مخاطب ایجاد می­ شود. در نمایشگاه کتابِ تهران از این ظرفیت هم کم­ تر استفاده می­ شود!

 به نظر می رسد این بی فرهنگیِ عمومی در بین ناشران هم وجود دارد و اگر ناشران، فرهنگ عمومیِ استفاده از فضاهای نمایشگاهی را پیدا کنند، مخاطبان نیز فرهنگ شان را با آن ها تطبیق می دهند. اما اکنون از جانبِ ناشرین بیش ترین امکاناتی که وجود دارد تنها به فروشِ کتاب خلاصه می شود.”(5)

 برخی هم مانند عبدالجبار کاکایی(شاعر) تنها یک سری اشکالات صوری به نمایشگاه وارد می دانند: ” از همان ابتدا معتقد بودم که مصلا محیطِ مناسبی برای برگزاری نمایشگاه کتاب نیست. این مسئله به دلیل ازدحام، هیاهو و سقفِ یک دستِ مصلا است که صداها را

منعکس می کند و محیطِ شلوغ و نامطلوبی را به وجود می آورد. محلِ قدیمیِ نمایشگاهِ کتاب در نمایشگاه بین المللی به دلیل منفک بودن فضاها و مجزا بودن ساختمان ها ظرفیت بهتری داشت و تحمل پذیرتر از مصلا بود. مصلا برای نمایشگاهِ کتاب با این حجمِ وسیع، کاربری ندارد و معضل پارکینگ و ترافیکِ مسیر به دلیل قرار گرفتنِ این محل در مرکز شهر نیز آزار دهنده است. در حالی که نمایشگاهِ بین المللی در حاشیهٔ شهر بود و این مشکل را نداشت. اگر به برگزاری برنامه های جنبی توجه بیشتری شود، خوب است. نکتهٔ دیگر این که ای کاش در مقابلِ کتاب ها سعهٔ صدر بیش تری نشان دهند و ممیزی و سانسور کم رنگ تر شود.

 اکنون فضایی به وجود آمده است که عده ای از ناشران حاضر به شرکت در نمایشگاه نیستند. به نفع نمایشگاه است که مسئولان سعی کنند تمامِ ناشران را در آن شرکت دهند.”(4)

در نهایت اینکه برگزاری نمایشگاه کتاب فی نفسه برای ترویج فرهنگ کتاب و کتابخوانه ما مطلوب است ولی کژکارکردهایی جای کارکرد اصلی نمایشگاه به مثابه “دیدار تازه یا مجلس میهمانی ناشران و نویسندگان و علاقمندان کتاب” را گرفته اند و نمایشگاه را به یک کتابفروشی بزرگ تبدیل کرده اند. امید است این روال در سالهای آتی اصلاح شده و نمایشگاه کتاب جایگاه اصلی خود راباز یابد.

 (1) و(2) و (3) و (4): سایت خانه کتاب اشا:asha.ir

۱ دیدگاه

    ایرانی :

    یکی از نزدیکان مبتلا به سرطان بدخیم شده بود و من که اوایل نه میدانستم بیماری سرطان چیست و نه بیماری کتابنخوانی، به عیادتش که میرفتم برایش کتاب میبردم! به معجزه الهی سرطان خونش درمان شد اما کتابنخوانی اش نه، به گمانم این یکی نیز معجزه الهی را می طلبد و شواهد امر حاکی از آن است که کتابنخوانی هم در خون ماست! البته آقا حسام درست میفرمایند که این تومور بدخیم سرطانی نیاز به جراحی دارد اما گاهی حاذق ترین پزشکان نیز از بیمار قطع امید میکنند آنچنان که از بیمار مبتلا به سرطان ما کردند و شفا نیافت مگر به معجزه الهی. خداوند سرطان کتابنخوانی ملت را نیز شفای عاجل عنایت فرماید که ما را به غیر او امیدی نیست!

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه