درباره وبلن

نویسنده:

زمان انتشار: ۱۵:۳۹ ۱۳۸۹/۱۱/۱۶

تورستین بوند وبلن (Thorstein Bunde Veblen)، جامعه‌شناس و اقتصاددان آمریکایی است.
آثارِ وبلن را آغازگرِ مکتبِ \”اقتصادِ نهادگرایی\” می‌دانند. و در اغلب ادبیات، نام او را بلافاصله در کنار مکتب نهادگرایی آورده و باهم بررسی می‌کنند.

زندگی :
تورستین بوند وبلن (Thorstein Bunde Veblen)، جامعه‌شناس و اقتصاددان آمریکایی، در 30 ژولای 1857 میلادی در مزرعه‌ای دورافتاده در ویسکانسین آمریکا متولد شد. پدر و مادرش در سال 1847 میلادی از یکی از روستاهای نروژ به ایالات متحده کوچ کرده بودند. وبلن ششمین فرزند این خانواده‌ی یهودیِ دوازده فرزندی بود. ویسکانسین یکی از مناطق مهاجرپذیر آمریکا در سده نوزدهم از طرف کوچ‌کنندگان نروژی بود، اما به‌دلیل وجود تفاوت‌های فرهنگی عمیق بین این مهاجران و یانکی‌های مرفه آمریکای مقیم ویسکانسین، فاصله بینش فرهنگی بین این دو گروه، قابل تأمل بود و به‌همین لحاظ، خانواده وبلن تماس بسیار کمی با مردم و فرهنگ جامعه میزبان داشت.
فرزند ششم خانواده، تورستین بوند (وبلن) پس از گذراندن دوره دبیرستان، وارد کالج کارلتون شد و سپس در سال 1884، از دانشگاه ییل با مدرک دکترای فلسفه فارغ التحصیل شد. عدم توان وبلن در کاریابی و اشتغال، باعث شد تا وی مجددا تحصیل را بر سایر امور دیگر ترجیح دهد و این بار زیرنظر پروفسور لافلین به تحصیل اقتصاد در دانشگاه کرنل و سپس دانشگاه شیکاگو مبادرت ورزید (وبلن را یکی از موسسانِ شاخه‌ی اقتصادیِ مکتب شیکاگو می‌دانند). وی پس از 17 سال گذراندن عمر در دو دانشگاه شیکاگو و استنفورد، بالاخره به مدت هفت سال در دانشگاه میسوری شغلی گرفت.
وبلن پس از مدتی کوتاه در دانشکده نوین تحقیقات اجتماعی نیویورک، تدریس و قلم فرسایی کرد تا این که در سال 1926 با همین عنوان یعنی سمت استادی بازنشسته شد. وی در اواخر عمر خود مجددا به کالیفرنیا بازگشت و در 3 آگوست 1929 در غربت، گمنامی، تنگ دستی و فقر چشم از جهان بربست.
نسل وبلن به دلیل مهاجر بودن آن ها و نیز بر اثر شرایط اجتماعی محیط، نسلی کنارزده، عقب افتاده و به اصطلاح حاشیه نشین بود و جامعه میزبان (جامعه آمریکا) به سختی آن ها را می پذیرفت. پروفسور کوزر در این باره گفته است که «وبلن به صورت یک فرد حاشیه نشین رشد کرد و دوران دانشجویی خود را با حاشیه نشینی و طردشدگی سپری نمود. وبلن خدمات خود را نیز به صورت استادی حاشیه نشین در دانشگاه های شیکاگو، استنفورد و میسوری پشت سر گذاشت و سرانجام به صورت کارمندی حاشیه نشین دوران فعالیت خود را به پایان رساند.
وی در هر مؤسسه ای، به عنوان کارمندی پناهنده، برای گذراندن روزگار خود بدون توجه به مقدسات سنتی و مقررات آن جا به کار می پرداخت. این امر نشان دهنده این واقعیت است که وی با این که در آمریکا زندگی می کرد، اما آمریکایی نشد. وبلن همچون یک غریبه در بین افراد محلی در هر گوشه به دقت سر می کشید، زیرکانه در آن ها می نگریست و تناقض ها و نارسایی های جامعه آمریکا را مشاهده می کرد.»
وبلن هرگز به یک شغل آراسته‌ی دانشگاهی دست نیافت. طبق معیارهای قرن نوزدهم، او آدم آراسته‌ای نبود. پیرمردی ثابت‌قدم و از دورویی بیزار بود. و دانشجویانش او را فردی بی‌تفاوت می‌دانستند. وبلن واقعا نمی‌توانست یک متخصص باشد. به فلسفه پرداخت، علم اقتصاد یادگرفت، درعین حال هم جامعه‌شناس و هم روان‌شناس بود.
دایره‌المعارف علوم اجتماعی درباره طرز تفکر وبلن چنین نوشته است: گرچه وبلن طی چهل سال قلم فرسایی در رابطه با مسایل علوم اجتماعی، آثار گوناگونی از خود به یادگار گذاشت، اما سه خط فکری عمده در همه کارهای او تجلی یافته است که این سه خط کلی در قالب تکامل‌گرایی داروینیستی، آشوب‌گرایی تحلیلی و مباحث فلسفه علمی قابل طرح است.
معروف‌ترین و مهمترین اثر وبلن در خصوص مسایل اقتصادی و اجتماعی جوامع، کتاب «نظریه طبقه مرفه» اوست. این کتاب در سال 1899 انتشار یافت و تنها اثر او بود که باعث شهرت وبلن در زمان حیاتش شد. در زمان وبلن، دو مکتب جامعه‌شناختی در آمریکا رشد کرده است، که یکی بُتِ \”روش\” را می‌تراشد (روش‌های آماری، که راست و دروغ را آنقدر ریز می‌کند که تفاوت آنها را نتوان تشخیص داد) و یکی بُتِ \”نظریه\” را (که توصیف و تبیین و درک رفتار انسانی را کنار گذاشته و تنها مطالب جامعه‌شناسان بزرگ قرن نوزدهم را تکرار کرده و حرف‌های آغازین خود را با نتایج پایانی عوضی می‌گیرند). این اثر وبلن، اعتراضی است به غفلتِ ناشی از تسلط این دو جریان.میراث
آثارِ وبلن را آغازگرِ مکتبِ \”اقتصادِ نهادگرایی\” می‌دانند. و در اغلب ادبیات، نام او را بلافاصله در کنار مکتب نهادگرایی آورده و باهم بررسی می‌کنند؛ لذا ما نیز در بحث از روش‌شناسی و هستی‌شناسیِ وبلن، روش‌شناسی و هستی‌شناسیِ نهادگرایان را ذکر می‌کنیم.روش‌شناسی وبلن
علم اقتصاد به صورتی که امروز غالب است ـ مشهور به نئوکلاسیک ـ ، با مسئله‌هایی مواجه است: مسئله‌ی رئالیسم (کم‌کم از حالت یک \”علمِ کاشف حقیقت و واقع\” دور می‌شود و به وادی‌های ایدآلیسم نزدیک می‌شود)؛ مسئله‌ی تعریف انسان (موجودی بی‌هویت و انتزاعی و به‌دور از واقعیتِ انسان، که تنها به دنبال بهینه کردنِ سود شخصی خودش است)؛ مسئله‌ی زمان و پویایی و مکان (مطلق انگشتنِ قواعد و روش‌ها و پیش‌فرض‌های خود، نسبت به هر زمان و مکانی)؛ مسئله‌ی معرفت‌شناختی (مصر است بر تفکیک هنجاری-اثباتی، درحالی که می‌دانیم عملاً ارزش‌های مختلفِ پژوهشگران در مبانی و پشت پرده‌ی اغلب تئوری‌های اقتصادی، قابل پیگیری و مشاهده است)؛ مسئله‌ی تجربه (اکتفا به استقراهای ناقص و عدم توجه به محک‌های کارآمدی تجربی)؛ مسئله‌ی روش‌شناختی (اسیر در روش‌های کمّی و پوزیتیویستی و مدل‌سازی ریاضی)؛ مسئله‌ی فقدان توجهات بین رشته‌ای (رشته‌ی اقتصاد، کمترین تعامل را با سایر علوم اجتماعی-انسانی داشته و استفاده‌ای از یافته‌های آنها نمی‌برد. درحالی که پدیده‌ها و واقعیات اقتصادی، چندبعدی و ترکیبی از عوامل مختلف روانشناختی، فرهنگی، سیاسی، اجتماعی، تاریخی اند)؛ مسئله‌ی آموزش (عدم طرح مکاتب آلترناتیو و فقدان فضای انتقاد و تضارب آرا در محیط‌های آموزشی).
توجه به مسائل و کمبودهای فوق در علم اقتصاد، منجر به شکل‌گیریِ مکاتبِ دیگری در برابرِ مکتب غالب شد (مجموعه‌ی این مکاتب را اقتصاد هترودوکس می‌خوانند). شاید بتوان وجه اشتراک تمامی این مکاتب را مخالفت با هستی‌شناسی و روش‌شناسیِ اقتصاد غالب دانست. و وجه تمایز این مکاتب از یکدیگر را در \”موضوعاتِ مورد بررسی\”ِ هریک. از جمله‌ی این مکاتب، \”اقتصاد نهادگرایی\” است؛ که وبلن از پایه‌گذارانِ آن است.
علم اقتصاد غالب، روش \”مدل‌سازی ریاضی\” را ضروری فرض کرده است. چنان‌که نظریه‌ای که از یک مدل ریاضی استفاده نکرده باشد، اغلب \”ارزش بحث کردن ندارد\”! (اقتصاد هترودوکس،ص34). چنان‌که ریچارد لیپسی(2001)، در پرفروش‌ترین کتاب اقتصادیِ جریان غالب، تصریح می‌کند \”برای داشتنِ یک مقاله‌ی چاپ‌شده در بیشتر مجلات اقتصادی معتبر امروزی، شما باید یک مدل ریاضی ارائه کنید؛ هرچند این مدل هیچ چیزی به تحلیل زبانی شما اضافه نکند\” و گفته شده که اقتصاد به‌طور فزاینده‌ای به‌جای پرداختن به مسائل واقعی اقتصاد، به شاخه‌ای مخفی از ریاضیات مبدل شده است (فریدمن1999).
نهادگرایان آمریکایی ـ که از وبلن آغاز می‌شوندـ می‌کوشند که رویدادها یا کنش‌های انسانی را با تعیین جایگاه آن‌ها در الگویی از روابط که مشخصه‌ی کل نظام اقتصادی هستند، تبیین کنند؛ و تمامی اشکال اتمیسم را مردود می‌شمارند و از تجرید ویژگی‌های هر بخش از کل نظام اقتصادی خودداری می‌کنند. در تبیین‌های آنها، بر \”ادراک\” تاکید می‌شود و نه بر پیش‌بینی. یک تبیین تنها در صورتی در درکِ پدیدار مفید است، که داده‌های جدید با آن سازگار باشند (مارک بلاگ1994). شاید از این جهت بتوان وبلن را ذیل جریان هرمنوتیک دانست. نهادگرایان، بیشتر مایلند که نظام اقتصادی را همچون سازوکاری زیست‌شناسی تلقی کنند تا یک ماشین محض. از نگاه ایشان، طبیعت و ماهیتِ انسان، فعال و آرمان‌خواه است و اصولاً شیوه‌ها و اسلوب‌هایی که انسان‌ها در چارچوب آن‌ها عمل می‌کنند، متأثر از فرهنگ می‌باشد. درواقع، انسان‌ها به آموخته‌هایشان عمل می‌کنند (مارک بلاگ، همان).هستی‌شناسی
درواقع، بحثِ متفکرینِ اقتصادِ هترودوکس، در این است که \”مجموعه‌ی روش‌هایی که جریانِ غالب، بر آنها تاکید دارد، برای تعامل با مسائل اجتماعی، با توجه به ماهیتِ آنها، مناسب نیستند.\” (تونی لاوسن،ماهیت اقتصاد هترودوکس). در واقع، بحث و انتقاد، به \”هستی‌شناسی\”ِ جریانِ غالبِ اقتصاد است؛ که این‌چنین روش‌شناسی‌ای را الزام می‌کند.
هستی‌شناسی اقتصاد غالب را \”اتمیستی\” تعریف می‌کنند؛ به این معنا که \”انسان\”ها (و بنگاه‌های خُرد) را به‌صورت تک‌افراد مجزا از هم می‌داند که \”عقلانی\” عمل می‌کند، چنان‌که سود خود را ماکزیمم کند. و سپس مسائل کلانِ اقتصاد را، با تکیه بر همین جهان‌بینیِ اتمیستی توضیح می‌دهد.
بعلاوه، اقتصاد غالب، همواره سیستم‌های \”بسته\” را فرض کرده (که همه‌ی متغیرها تحت کنترلند و وضعیت، \”تعادلی\” است) و سپس احکام و نتایج بررسی را به سیستم‌های باز (یعنی واقعیتِ جامعه) تعمیم می‌دهد. و این سیستمِ بسته را دارای \”روابطِ تابعی\”ِ مشخصی می‌داند. یعنی، باید وجودِ \”قوانینِ خشک و دقیق و جهانشمولی\” را در اجتماع، فرض گرفته باشیم که بتوانیم برای توصیفِ این قوانین از مدلِ ریاضی استفاده کنیم.
البته در متون اقتصاد هترودوکس، به‌ندرت اصطلاح \”هستی‌شناسی\” بکار رفته است؛ اما بطور مثال، وقتی \”پست‌کینزین\”ها از عدم اطمینان در مبانیِ اقتصاد صحبت می‌کنند، در واقع \”باز بودنِ سیستمِ اجتماع را پیش‌فرض گرفته‌اند. و یا در مباحث نهادگرایان، یا اهالی اقتصاد فمنیستی و… یک تصویر خاص از جامعه (یعنی یک هستی‌شناسی) پیش‌فرض گرفته شده است؛ تصویری که با این فرض که \”زندگی اجتماعی در همه‌جا از اتم‌های منزوی تشکیل یافته‌است\”، در تعارض است.
در برابر هستی‌شناسیِ جریانِ غالب، می‌توان هستی‌شناسیِ اجتماعیِ جریانِ هترودوکس، و از جمله نهادگرایان، و از میان آنها، تورستین وبلن، را این‌طور توصیف کرد: پدیده‌های اجتماعی، ماهیتاً سیستم‌های \”باز\” هستند؛ ساختارمندند (و نه صرفاً مجموعه‌ای از تک‌فردها)؛ ذاتاً پویا هستند و با دگرگونی‌های جامعه، تغییر می‌کنند؛ داده‌ها و مبانی واقعیتِ اجتماعی، در میان علم اقتصاد، علوم اجتماعی، علوم سیاسی، انسان-شناسی، و تمام رشته‌های دیگری که به مطالعه‌ی زندگی اجتماعی انسان می‌پردازند، یکسان است. با این تعبیر، \”اقتصاد\” را می‌توان \”شاخه‌ای از علوم اجتماعی\” دانست.
گفتیم وبلن، قائل به تکامل داروینیستی است؛ به این معنا که قوانین اقتصادی، برخلاف نظر کلاسیک‌ها، تغییرناپذیر نیستند؛ بلکه یک \”نهاد\” تغییرپذیر است. زیرا فرآیند تکاملی نیازمند سازگاری گزینشی دائم با محیط است. و سازگاری در این زمینه تحت تأثیر توسعه‌ی فنی و پیامدهای آن در جامعه است؛ که روش‌های اندیشیدن و عمل کردن را تغییر می‌دهند و این روش‌های اندیشه و عمل، با گذشت زمان، در قالب‌های نهادی متبلور می‌شود.
عنصری از داروینیسم که وبلن را تحت تأثیر قرار داده بود، این موضوع بود که افراد به طور انفرادی، نقش و نظارت اندکی بر روند تحولات اجتماعی دارند. البته به اعتقاد وی، داروینیسم اجتماعی سرانجام، ارزش‌های سرمایه‌داری را تقویت می‌کند. وبلن رفتار انسانی را بر پایه غریزه‌ها و عادت‌ها و فرایندهای اجتماعی را بر پایه نظریه پس‌افتادگی فرهنگی تجزیه و تحلیل می‌کرد. وی با معرفی عادت‌ها و رفتار انسان‌ها به تابعی از احساسات آن‌ها و رسوم و عادت را به عنوان نهادهای اجتماعی معرفی می‌کند.
ضمناً واضح است که وبلن وقتی سخن از \”مصرف متظاهرانه\” می‌گوید و وقتی وارد قضاوت‌های ارزشی می‌شود؛ قائل به \”واقعی بودنِ برخی نیازها و ارزش‌ها\” هست. و البته که این ارزش‌ها همان‌هاست که برای همه‌ی آمریکایی‌ها ارزشمند است: ارزش کارآیی، سودمندی، سادگیِ مصلحت‌گرایانه. و نیاز واقعی انسان را نیز آن‌دسته می‌داند که به \”تداوم حیات\” او کمک می‌کند.
نگاه انتقادی وبلن به رویکرد کلاسیک در علوم اجتماعی خصوصاً اقتصاد، از آنجا آغاز می‌شد که او اقتصاد را چیزی جز رویه مادی فرهنگ افراد و جوامع نمی‌دانست و سعی می‌کرد در کتابها و مقالات خود محتوای فرهنگی و اجتماعی رفتار و پدیده‌های اقتصادی را نشان دهد.
به‌نظر وبلن، نوآورانِ فن‌گرا سازندگانِ تاریخ هستند و به‌دنبال آنها، کسانی‌اند که برای سازگاری با شرایط جدید، راه و روش خود را تغییر می‌دهند. این یکی از نقاطی است که وبلن را متأثر از مارکس نشان می‌دهد.
دوگانگی وبلنی
از نگاه وبلن، فعالیت‌های انسانی را می‌توان به دو گونه تفکیک کرد: فعالیت‌های ابزاری (علمی و فنی) و فعالیت‌های نهادی (رسمی). فعالیت‌های ابزاری، فعالیت‌های سودمندی‌اند که رابطه‌ی مستقیمی با تداوم زندگی واقعی و حیات انسان دارند و از آنجا که ابزارها و کاربرد ماهرانه‌ی آنها را لازمه‌ی این‌گونه فعالیت‌ها می‌دانست، آنها را فعالیت‌های تکنولوژیکی نامید. فعالیت‌های نوع دوم، نقش مؤثری در تداوم حیات انسان‌ها ندارند (مانند طبقه‌بندی‌های مقامی و مرتبت‌های اجتماعی که با آداب و تشریفات خاصی در جامعه تعیین می‌شود). این رفتارها ناشی از عادات و پندارهایی هستند که از اسطوره‌ها و افسانه‌های تاریخی سرچشمه گرفته‌اند. این دوگانگی، بنیان نظریه‌ی نهادگرایی و \”اقتصاد تکاملی\” (Evolutionary Economic) است، که در تفهیم و تفسیر ماهیت فرهنگ و تغییرات فرهنگی به‌کار می‌آید.
منظور از تکنولوژی، تنها ابزارهای محض نیست و در واقع باید بین آن‌ها و مهارت انسانِ بکارگیرنده‌ی این ابزار، تمایز قائل شد؛ چون ابزار به خودیِ خود، خارج از تجربه‌ی انسان، فاقد هرگونه معنایی است. اما در عین حال، ابزارها جزیی از وجود انسان نیز هستند؛ به این معنا که کافی است یک‌بار از ابزاری استفاده شود تا در دفعات بعدی بتوان آن‌را به‌صورت انتزاعی تصور کرد و طرز کار آن را به دیگری آموزش داد. ضمناً فرآیند تکنولوژی، انباشت‌پذیر و رشدپذیر است. و این فرآیند، همان نیروی پویایی است که در پس تکامل جوامع انسانی قرار دارد و از طریق توسعه‌ی ابزارهای موجود و ترکیبشان با یکدیگر، ممکن می‌گردد. اما آنچه که ابزارها، قابلیت توسعه و ایجاد ترکیب‌های جدید می‌دهد، نه ناشی از افزایشِ هوش و ذکاوتِ انسان بر اثر تغییرات زیستی، بلکه ناشی از آن است که ابزارها، به شرایطِ تفکرِ انسان غنا و بهبود می‌بخشند و به شکل‌گیریِ ابزار بهتر و پیچیده‌تر و سودمندتر منجر می‌شوند. یعنی ابزارها، خود به تکامل خویش کمک می‌کنند. این موضوع، دربرگیرنده‌ی دو نکته‌ی مهم است: نخست آنکه هیچ اختراعی را نمی‌توان یکسره، ناشی از وقوع اتفاق دانست، دوم آن‌که اختراع، فرایندی \”غایت‌مند\” است. زمانی که امکانِ ترکیبِ ابزارهای موجود، برای ایجادِ ترکیبی جدید فراهم آید، و \”تواناییِ ابزارِ ترکیبیِ جدید، در حل مشکل\” تشخیص داده شود، زمان ظهور اختراع جدید فرا رسیده است (و نه اینکه اختراعات، ناشی از نبوغ خاصِ مخترع، و یا سایز بزرگترِ مغز او یا عللی از این دست باشد).
این \”نیروی پویا\”ی فرهنگ جوامع، ترکیبی است از وابستگی فرهنگ به تکنولوژی و نیز رشد تکنولوژی. اما ویژگیِ نسبتاً ماندگارِ زندگیِ اجتماعی، فرآیندِ نهادیِ فرهنگ است.
گفته شد که منظور از \”رفتار نهادیِ انسان\” رفتاری است که بر اساس شأن و مرتبتِ خاصی طبقه‌بندی شده است. در این طبقه‌بندی، هر فردی الزاماً نقشی ایفا می‌کند که جایگاهِ آن را \”شایست‌ها و ناشایست‌ها\” تعیین می‌نمایند. این هنجارها، ضمن نظم بخشیدن به جامعه‌ی انسانی، در نهادینه کردنِ رفتارها نیز بسیار موثرند. این همان نظامی است که به افراد می‌آموزد که مطابق با نقشی که در جامعه ایفا می‌کنند، چه رفتاری را باید از خود بروز دهند تا با توبیخ و سرزنشِ دیگران روبه‌رو نشوند. البته اهمیتِ نقش‌ها نیز به‌تبعیت از همین بایدها و نبایدهای جامعه معنا می‌یابد. لذا ایفای نقش در یک نظامِ درجه‌بندی اجتماعی، عبارت از رفتاری است عادتی و مبتنی بر سنت‌ها و معتقدات متداول جامعه.
لذا وبلن، رفتارهای نهادی (رسومی) را رفتاری بی‌تحرک، مطلق، ایستا و واپس‌گرا می‌خواند. این رفتارهای نهادی، تا زمانی که هیچ نیروی متحول‌کننده و پویایی در جامعه وجود نداشته باشد، بدون هیچ‌گونه تغییری، از نسلی به نسلِ دیگر انتقال می‌یابد.
البته، شایانِ ذکر است که این دوگانگی، تنها برای سهولت تجزیه و تحلیل، فرض شده است؛ در واقع، همیشه رفتارهای انسان، ترکیبی از هر دو فرآیندند. و \”فرآیندِ تکنولوژیکیِ فرهنگ\” (با وصفِ پویایی و رشدپذیری) و \”فرآیندِ نهادیِ فرهنگ\” (با وصفِ ایستایی)، هر دو محتوای ضمیر و وجدانِ انسان را تشکیل می‌دهند. رفتارهای نهادی، با تأثیرپذیری از فرآیند تکنولوژی، به دو طریق متحول می‌شوند: نخست، نیازی که \”ابزارها و روش‌های جدید\” به بروز رفتارهای جدید انسانی دارند و رفتارهای نهادی در موقعیت‌های جدید کمتر کاربرد می‌‌یابند (همان فرآیند \”تکامل داروینیستی\”). و دوم، افزایشِ فهم و درکِ انسان‌ها از محیط اطرافِ خود، ناشی از گسترش فناوری‌های جدید، که زمینه را برای تردید در صحتِ بسیاری از رفتارها و عادات سنتی فراهم می‌آورند و با بکار گرفتنِ منطقِ افراد در شایستگی و مطلوبیتِ بسیاری از روابط اجتماعیِ درجه‌بندی شده‌، تزلزل ایجاد می‌نماید.
در نظریه‌پردازی‌هایِ نهادگرایان، نهادهای اجتماعیِ مبتنی بر معتقدات رسومی، نه تنها موجب ترقی و پیشرفت تکنولوژیکی نیستند، بلکه عاملِ بازدارنده‌ی آن نیز به‌شمار می‌روند. البته این، بدان معنا نیست که این جوامع، هرگز متحول نمی‌شوند؛ زیرا کوچکترین راهی برای نفوذ پدیده‌های تکنولوژیکی کافی است تا سرانجام جامعه دگرگون شود.
امتزاجِ این دو فرآیند (تکنولوژیکی و نهادی) در یک رفتار را وبلن به‌خوبی در \”نظریه‌ی اقتصادیِ لباس زنان\” نشان می‌دهد. انتخاب لباس (به عنوان یک رفتار اقتصادیِ انسان)، از لحاظ تکنولوژیکی، ناظر است به \”هرچه راحت‌تر بودنِ لباس\” و از لحاظ نهادی، ناظر است به شأنیتی که به صاحبِ لباس می‌بخشد؛ این شأنیت با سه ویژگی در لباس احراز می‌شود: گران‌بها بودن، نو بودن و تازگی، ناکارآیی و بی‌لیاقتی. وبلن توضیح می‌دهد که چگونه این دو وجه در انتخاب و خریدِ‌ شخص ظاهر می‌شوند، به‌نحوی که گاه لباس تهیه شده از ماده‌ای (مثلاً پوست برخی حیوانات کمیاب) صرفاً به دلیلِ \”گران‌قیمت\”تر بودن، بر لباس‌هایی ترجیح داده می‌شود که به‌مراتب از آن راحت‌ترند؛ چون قیمت بیشتر، به‌معنیِ شأن اجتماعی بالاتر است.
نظریه طبقه مرفّه
طبقه مرفه واژه‌ای است که برای اولین بار توسط تورستین وبلن در ادبیات اقتصادی-اجتماعی مطرح شد. طبقه مرفه به طبقه‌ای گفته می‌شود که افراد آن فعالیتی غیرمولد دارند. وبلن، در توصیفِ طبقه مرفه و انتقادِ از آن، اصطلاحاتِ \”مصرف متظاهرانه\” و \”فراغت متظاهرانه\” را بکار برد. مصرف متظاهرانه، ناظر به خریدهایی است که مردم برای چشم وهمچشمی و نمایش آنها به دیگران انجام می‌دهند. درواقع خریدهایی که عدم و وجودِ آنها اثری در ادامه حیات انسان نداشته باشد. برخی، مصرف متظاهرانه را این چنین توصیف می‌کنند: \”نمایش عمومی مایملک، شیوه زندگی و رفتار به گونه‌ای که وضعیت مرفه، متظاهرانه به دیگران فهمانده می‌شود واین به قصد برانگیختن رشک دیگران انجام می‌شود\”.
در میان طبقه مرفه آنچه مهم است تمکن مالی و امکان هر چه بیشتر برای ولخرجی و تن‌آسایی است. هر چه شخصی تن‌آساتر باشد و امکان بریز و بپاش بیشتری داشته باشد قابل احترام‌تر و ارزشمندتر است. در این میان برای نمایش این تمکن، باید مظاهری تعریف شوند و شاخصها و معیارهایی به‌وجود بیایند که افراد جامعه براساس آنها بتوانند میزان رفاه یک شخص را درک کنند. کسی که نیاز به پول و ثروت داشته باشد باید کار کند چه تولیدی چه خدماتی. پس هر فردی که خود را نسبت به کار کردن بی‌نیاز نشان دهد ارج و قرب بیشتری پیدا می‌کند چون این امر نشانه رفاه اوست. و از این روست که تظاهر به تن‌آسایی و مصرف هر چه بیشتر در میان این افراد الزامی می‌شود. فرد باید تا آنجا که می‌تواند به این تن‌آسایی تظاهر کند و نشان دهد که نیاز به انجام دادن هیچ‌گونه کاری ندارد و دیگران کارهای او را انجام می‌دهند حتی شخصی‌ترین و ابتدایی‌ترین کارها را.
وبلن در ادامه بحث طبقه مرفه به \”فراغت متظاهرانه\” نیز اشاره می‌کند که رابطه نزدیکی با مصرف متظاهرانه دارد. اهداف این نوع فراغت نیز کسب عزت نفس و برانگیختن رشک دیگران است. این از نشانه‌های غیرمادی تن‌آسایی است. از جمله: فعالیتهای شبه‌علمی یا شبه‌هنری و نیز کسب دانش درباره فرآیندها و رویدادهایی که مستقیماً در پیشرفت زندگی انسان تأثیری ندارند. وی برای نمونه چند مثال از دوران معاصر خود برمی‌شمرد: مطالعه درباره شکلهای گوناگون موسیقی‌های مجلسی و دیگر هنرهای خانگی، دانش درباره آخرین سبک لباس، پرورش حیوانات تفننی از قبیل سگ، اسبهای مسابقه و غیره. یعنی شخص باید به انجام کارهایی مبادرت ورزد که نه تنها تولیدی از طریق آن صورت نمی‌گیرد بلکه به زعم وبلن به هدف ضایع کردن وقت و سرمایه انجام می‌شود. درصورتی که این فعالیتها به وسیله کسانی انجام گیرد که استقلال اقتصادی ندارند و خودشان سررشته‌دار امور نیستند، زیرعنوان تن‌آسایی نیابتی، دسته‌بندی می‌شوند. گروهی تحت سرپرستی همسر، در چارچوب تن‌آسایی تظاهری، برای او مصرف می‌کنند و به این ترتیب توانایی او را در ولخرجی‌های مالی نشان می‌دهند، بدون اینکه به توانگری و دولتمردی او آسیبی وارد شود.
البته وبلن در پایان بحث مربوط به مصرف کالاهای غیرضروری تاکید می‌کند که پافشاری در این امر درست نیست که تصور شود کالاهایی که اصولاً و به‌طور آشکار برای ضایع کردن تظاهری ساخته شده‌اند، هرگز نمی‌توانند نقش سودمندی داشته باشند، و حتی این هم درست نیست که اصرار داشته باشیم در کالاهایی که اصولاً به منظور سودبخشی تولید شده‌اند، عنصر ضایع کردن، به‌هیچ‌وجه نه به‌طور مستقیم نه غیرمستقیم، وجود ندارد.
اما در مورد لباس. به اعتقاد وی یکی از راه‌هایی که مرفهین می توانستند بی‌نیازی خود نسبت به انجام کارهای تولیدی و همچنین تمکن مالی خود را نشان دهند نوع پوشش آنها بوده است. لباس افراد مرفه باید چنان طراحی می‌شد که به‌هیچ‌وجه نتوان با آن به هرگونه کاری پرداخت. به این ترتیب دیگران متوجه می‌شدند که این شخص نیازی به کار و در نتیجه کسب درآمد ندارد. به بیان دیگر برای اینکه لباس، منظور مربوط به خود را به خوبی برآورد، فقط کافی نیست که گرانبها باشد، بلکه باید نشان دهد که پوشنده آن نیاز به اشتغال در هیچ نوع کار تولیدی ندارد. به زعم وبلن لباس زنان امروز بیش از مردان، گویای معافیت پوشنده از کار تولیدی است که احتمالاً برمی گردد به تغییر نقش زنان و مردان به‌عنوان تولیدکننده و مصرف‌کننده.
رفتار طبقه‌ی مرفه، به‌عنوان نمونه‌ای از رفتارهای نهادی در جامعه‌ی طبقاتی
 بنیان شأن اجتماعی و احترام مردمی، موفقیت است؛ یا به عبارت دقیق‌تر \”کارآمدی یک واحد اجتماعی\” است که به‌واسطه موفقیتِ مشهودِ آن اثبات می‌گردد. زمانی‌که کارآمدی به مالکیت و توانایی مالی می‌انجامد (شاید ناشی از این واقعیت تاریخی که فرمانده‌های جنگجو، اموال دشمن را می‌ربودند؛ و لذا مالکیتِ آنها بر غنایم جنگی، نشان دلاوری آنها بود)، اساسِ \”پاداش یا همان توجه اجتماعی\” را قوتِ مالیِ مشهودِ واحدِ اجتماعی، تشکیل می‌دهد. شاخص بلافصل و روشن قدرت مالی، توانایی مشهود خرج کردن و \”مصرف غیرمولد\” است. هرچه فرد ریشه‌دارتر باشد ثروتش بیشتر است. لذا ثروت به‌ارث‌رسیده اثرش بیشتر از ثروت رسیده از کار است. اساس تشخص اجتماعی، ثروت است.
ثروتمندان چگونه ثروت خود را به نمایش می‌گذارند؟
اوقات فراغت تظاهری: این پدیده‌ای عرفی یا نهادی است که دست کشیدن از کار احترام‌آور است. تحصیلکرده از کارگر ماهر پرستیژ بیشتری دارد. چون معیار، مولد بودن نیست. خانم‌های خانه‌دار با داشتن مستخدم، زمان را بطور تظاهری خرج می‌کنند. لذا پرستیژ بیشتری دارند.
مصرف تظاهری: اهمیت بیشتر مصرف تظاهری با نزدیک شدن به انقلاب صنعتی معلوم می‌شود. چرا؟ هر چه جامعه بزرگ‌تر، کسب پرستیژ اجتماعی با مصرف زمان و نشان دادن غیر مولد بودن کمتر. مصرف تظاهری اوقات فراغت تظاهری مصرف غیرمولد کالا؛ در جامعه بزرگتر و جوامع توسعه‌یافته؛ استراتژی طبقه متوسط و طبقات پایین؛ شیوه تولید: سرمایه‌داری. مصرف غیرمولد زمان؛ در جامعه کم‌توسعه‌یافته؛ استراتژی طبقه بالا؛ شیوه تولید: فئودالیسم.

مصرف تظاهری

اوقات فراغت تظاهری

مصرف غیرمولد کالا؛
در جامعه بزرگتر و جوامع توسعه‌یافته؛
استراتژی طبقه متوسط و طبقات پایین؛
شیوه تولید: سرمایه‌داری

مصرف غیرمولد زمان؛
در جامعه کم‌توسعه‌یافته؛ استراتژی طبقه بالا؛
شیوه تولید: فئودالیسم

در واقع گویا وبلن، در موضع اقتصاددان، بازار خاصی را، یعنی بازار کالاهای لوکس را، مد نظرگرفته؛ و می‌خواهد تحلیلی از نوسان قیمت‌های آن ارائه کند. بعد، برای این کار، به طریق هرمنوتیک ـ غیرپوزیتیویستی ـ وارد تحلیل‌های روانشناختی و جامعه‌شناختیِ مصرف‌کننده‌های این کالاها و فلسفه‌ی وجودی این کالاها و کارکردشان و… شده است. به بند زیر توجه کنیم:
«این‌گونه نیست که کسانی که این کالاهای مسرفانه را می‌پوشند یا می‌خرند، اسراف و تبذیر را مد نظر داشته باشند، آنها می‌خواهند توانایی‌شان برای پرداخت پول را آشکار سازند. درواقع مطلوب، آن چیزی نیست که اسراف می‌شود؛ بلکه ظاهر و جلوه اسراف، مطلوب است. بنابراین نوعی تلاش مداوم در بخش مصرف‌کنندگان این کالاها صورت می‌پذیرد تا با چانه‌زنی تا حد ممکن معامله خوبی انجام دهند و همچنین تلاش مداومی در بخش تولید‌کنندگان این کالاها صورت می‌پذیرد تا هزینه تولید را کاهش دهند و قیمت را پایین آورند. اما همین که قیمت آنها به حدی کاهش می‌یابد که دیگر مصرف آنها در درجه اول، شاهدی بر توانایی فوق‌العاده‌ای در پرداخت پول نباشد، این کالاها دیگر مورد توجه نخواهند بود و مصرف، متوجه کالاهایی می‌شود که به گونه‌ای با کفایت‌تر، آشکار سازنده توانایی پرداخت‌ِ هزینه مصرف‌ِ اسراف‌گونه برای کسی باشد که آن را بر تن نموده است».
منابع
ـ نظریه‌ی طبقه‌ی مرفه، تورستین وبلن، ترجمه: فرهنگ ارشاد، نشر نی،1380.
ـ اقتصاد هترودوکس، تدوین: دکتر عادل پیغامی، انتشارات دانشگاه امام صادق ع، 1388.
ـ روش‌شناسی علم اقتصاد، مارک بلاگ، ترجمه: غلامرضا آزاد، نشر نی، 1380.
ـ نظریه‌ی اقتصادی لباس زنان، تورستین وبلن، ترجمه: محمدرضا طاهری، ماهنامه‌ی سوره، 1383.

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه