درنگی تحلیلی بر تعریف استاد رشاد از «فرهنگ»

نویسنده:

علوم اجتماعی اسلامی

زمان انتشار: ۱۴:۴۸ ۱۳۹۲/۰۵/۱۵

مفهوم «فرهنگ»  از جمله مناقشه بر¬انگیزترین مفاهیم در حوزه¬ علوم اجتماعی است؛ تا آنجا که بسیاری از صاحب¬ نظران بر این باورند که مبهم ¬ترین و متکثرترین مفهوم در علوم اجتماعی، فرهنگ است. از این رو، اندیشمندان و نویسندگان، اهتمام ویژه¬ای به ارائه¬ تعریف از این مفهوم داشته و دارند. حتی کتاب ¬های مفصلی که […]

مفهوم «فرهنگ»  از جمله مناقشه بر¬انگیزترین مفاهیم در حوزه¬ علوم اجتماعی است؛ تا آنجا که بسیاری از صاحب¬ نظران بر این باورند که مبهم ¬ترین و متکثرترین مفهوم در علوم اجتماعی، فرهنگ است. از این رو، اندیشمندان و نویسندگان، اهتمام ویژه¬ای به ارائه¬ تعریف از این مفهوم داشته و دارند. حتی کتاب ¬های مفصلی که مشتمل بر تعاریف گوناگون از مفهوم فرهنگ است، نگاشته و بارها منتشر شده است. با این حال، همچنان فرهنگ به صورت مفهومی «لغزنده» و «شناور» باقی مانده و «اغتشاش نظری» درباره¬ آن، پایان نیافته است. در این میان، حجت¬الاسلام ¬و المسلمین استاد علی ¬اکبر رشاد در بخش نخست از سلسله دروس خویش با عنوان «فلسفه¬ فرهنگ» ، جلسات متعدّدی را به مطالعه و ارزیابی تعاریف گوناگون از مفهوم فرهنگ اختصاص داد و در نهایت، تعریف زیر را عرضه داشت:
«فرهنگ عبارت است از طیف گسترده¬ ای از بینش ¬ها، منش¬ ها، کشش ¬ها و کنش ¬های سازوارِ انسان¬ پیِ جامعه¬زادِ هنجارشده¬ بطئ ¬التطورِ معناپرداز و جهت ¬بخش ذهن/ معرفت و زندگی/معیشت، که چونان طبیعت ثانوی و هویت جمعی طیفی از آدمیان، در بازه¬ زمانی و بستر زمینی معینی صورت بسته باشد.»
در مقاله¬ پیش رو، تلاش شده تا با درنگ و تأمل منطقی، نکاتی تبیینی و انتقادی درباره¬ این تعریف بدیع و دقیق نوشته شود، اما پیش از آن تذکار این مطلب اهمیت دارد که نگارنده با وجود مطرح ساختن پاره¬ ای نکات انتقادی درباره این تعریف، تا حدود زیادی با آن همدل و همسوست و آن را یک ابداع و نوآوری فاخر می¬شمارد.
یکم. طیفِ «گسترده¬» یا طیفِ «محدود»؟
در عبارت بالا، صفت «گسترده» بر واژه¬ «طیف» انتخاب شده است. پرسش این است که آیا لزوماً بینش¬ ها، منش ¬ها، کشش ¬ها و کنش ¬ها باید «طیف گسترده¬»ای را تشکیل بدهند تا بتوان آنها را «فرهنگ» قلمداد کرد، یا این که چنانچه این عناصر، «طیف محدود»ی را بیافرینند، باز هم این مجموعه را می ¬توان «فرهنگ» نامید؟
دوم. «عمل» یا «الگویِ عمل»؟
این تعریف، طیف گسترده ¬ای از «بینش ¬ها، منش ¬ها، کشش ¬ها و کنش ¬ها» را فرهنگ دانسته است، اما آیا این اجزاء و عناصر، فرهنگ هستند یا «الگوها» ی آنها؟ به بیان دیگر، باید گفت «فرهنگ عبارت است از طیف گسترده ¬ای از بینش ¬ها، منش ¬ها، کشش¬ ها و کنش¬ ها»، و یا این که باید گفت «فرهنگ عبارت است از طیف گسترده¬ای از “الگوها”ی بینش ¬ها، منش ¬ها، کشش ¬ها و کنش ¬ها»؟ متفکری همچون تالکوت پارسونز، به الگوانگاری فرهنگ قائل بود و آن را به مثابه شکل، هیأت، ظرف و قالبی تصویر می¬ کرد که به اندیشه و عمل انسان، چارچوب می¬ بخشد. در حقیقت، فرهنگ همچون یک «داربست» است که «شاخه¬ های مو»یِ اندیشه و عمل است، به آن «تکیه» می¬ کند و در تناسب با آن، «صورت» و «شکل» می ¬یابد. در غیر این صورت، «شاخه ¬های مو» به دور هم تنیده می¬ شوند و به «توده ¬ای نامنظم و درهم¬ ریخته» تبدیل می ¬شوند.
این نوع تفکیک میان «فعل» (خواه نظری و خواه عملی) و «الگوی فعل»، در سنت معرفتی- اسلامی ما نیز وجود دارد، چنان ¬که لفظ «سیر» دلالت بر خودِ «فعل» دارد و لفظ «سیره»، دلالت بر «قالبِ فعل» دارد. به عنوان مثال، این پیامبر اکرم(ص) «جامه¬ فقرا» بر تن می ¬کردند، نشانگر «سیر» ایشان است، و این که ایشان «ساده ¬زیست» و «خفیف ¬المعؤنه» بودند، حاکی از «سیره¬» آن حضرت است.
سوم. ابهام در نسبتِ تباين «منش» با «بينش» ‌و «كنش»
اگر بپنداريم كه مقصود از «بينش ‌ها»، ذهنيات معطوف به باورها و اعتقادات است و مقصود از «كنش ‌ها»، رفتار ظاهري و عيني انسان است، معناي «منش ‌ها» مبهم مي‌ شود؛ به وي‍ژه اين كه در بسياري از تعاريف، به همان دوگانه¬ «باور»  و «كنش »  اشاره شده و جزء سومي به نام «منش» در آنها قيد نشده است. چگونه مي‌ توان تعريفي از تعبير «منش» عرضه كرد كه نسبت تباين با «بينش» ‌و «كنش» داشته باشد.
چهارم. «کشش»ها مربوط به «طبیعت اوّلی»¬اند، نه «طبیعت ثانوی»
«کشش» عبارت است است از تمایل غریزی یا فطری انسان به امری خارجی که اگر «اراده»¬ انسان به آن ضمیمه شود، موجب تحقق «کنش» می ¬شود. «کشش غریزی» از قبیل تمایل انسان به خوردن و خوابیدن است و کشش فطری از قبیل تمایل انسان به علم، خیر، زیبایی، پرستش و … . هیچ یک از این امور، «اکتسابی» نیست که جزء فرهنگ شمرده شوند، بلکه ناشی از «طبیعت اوّلی» انسان و واقعیت ¬هایی «تکوینی» در وجود او هستند. حداقل باید گفت «کشش -ها» به صورت ابتدایی و خام، اموری فرهنگی نیستند، بلکه با مداخله¬ قیودی، ممکن است واقعیت فرهنگی قلمداد می ¬شوند. این در حالی است که تعریف یاد شده مشخص نکرده که «کشش¬ ها» چه زمانی جزء فرهنگ، انگاشته می¬ شوند.
پنجم. «كنش» به کدام معنا؟!
لفظ «كنش»  يك اصطلاح بسيار شايع در علوم اجتماعي است كه معناي خاص و تا حدودي تثبيت شده دارد. ماكس ‌وبر ، از پدران كلاسيك جامعه‌شناسي، تفكيكي را ميان «رفتار»  و «كنش» فرض كرده، به اين صورت كه اگر رفتار را عبارت از صورت عيني عمل انسان كه فاقد معنا و نيت و انگيزه است بدانيم، كنش عبارت خواهد بود از «رفتار معنادار». در واقع، اعمال انسان بر دو نوع است: رفتارها و كنش ‌ها. «كنش اجتماعي»  آن هنگام پديد مي ‌آيد كه معنا و نيت نهفته در آن، معطوف به انسان ديگري باشد. از اين رو، آنچه موضوع مطالعه جامعه‌شناسي است، «كنش اجتماعي» است، نه «كنش» يا «رفتار».
با توجه به چنين مرزبندي‌‌ ها و تمايزاتي، شايسته است ايشان مشخص كنند كه كنش را در معنايي عام و لغوی به كار برده ‌اند يا همين معناي مصطلح را از آن اراده كرده ‌اند؟ در صورت نخست، اسباب سوء¬ فهم فراهم شده و در صورت دوم، این پرسش موضوعیت می ¬یابد که پس «کنش» چه تفاوتی و تباینی با «منش» خواهد داشت؟ بهتر این است که یا لفظ «کنش» فقط در معنای اصطلاحی ¬اش در علوم اجتماعی به کار رود ، یا ایشان لفظ دیگری برای معنای خاص مورد نظر خویش برگزیند.
ششم. قلمرو فرهنگ؛ تفاوت میان جزء «فرهنگ» بودن و «فرهنگي» بودن
ممكن است اشكال شود كه آيا فرهنگ فقط دربردارنده¬ همين چهار جزء معطوف به انسان است؟! بسياري از مقولات اجتماعي وجود دارند كه جزء فرهنگ و پديده¬ فرهنگي انگاشته مي ‌شوند، اما در اين تعريف، وجود ندارند. به عنوان مثال، آيا علم و هنر و ادبيات و … جزء فرهنگ نيستند؟! پاسخ اين است كه هيچ كدام از مقولات ياد شده و مقولات ديگري از اين دست، جزء «فرهنگ» نيستند، ‌بلكه صرفاً «پديده‌ هاي فرهنگي»  هستند. میان جزء «فرهنگ» بودن و «فرهنگي» بودن، تفاوتی ظریفی وجود دارد. نسبت دادن برخي پديده‌ هاي اجتماعي از قبيل موارد ياد شده به فرهنگ از آن جهت است كه اين پديده‌ ها، ‌محصولات و فرآورده ‌هاي مستقيم فرهنگ هستند؛ يعني اگر فرهنگ را سلسله قواعد و هنجار‌هاي مترتّب بر باورهاي ذهني و كنش ‌هاي عيني انسان تعريف كنيم، مقولات ياد شده، صورت عيني و خارجي باورها و كنش‌ ها خواهند بود. بنابراين، حداقل دو چيز، فرهنگ نيست: يكي خود باورها و كنش‌ ها، و ديگري پيامدها و فرآورده هاي خارجي باورها و كنش ‌ها. از یک سو، باورها و كنش‌ها، تنها در آن هنگام كه به مثابه قواعد  و هنجار هاي تحديد كنندة جمعي فرض شود، اجزايي از فرهنگ به شمار خواهند آمد، و از سوی دیگر، محصولات خارجی آنها اموری فرهنگی هستند و نه جزیی از فرهنگ.
هفتم. معنای موجه «سازوار»شدگی فرهنگ
در این تعريف ، فرهنگ يك مجموعه¬ «سازوار شده» انگاشته شده است. از اين تركيب مي ‌توان دو گونه استنباط كرد. اول اين كه فرهنگ مقوله‌‌ اي است داراي «انسجام و يكپارچگي دروني». اگر اين تفسير از تعريف ياد شده صحيح باشد بايد آن را انكار كرد، زيرا مصاديق بسياري نافي آن هستند؛ به اين صورت كه در جهان اجتماعي ، فرهنگ‌ هاي متعدّدي حضور دارند كه چند‌پاره و غير منسجم ‌اند و تشكلّ آنها تنها به معني سنجاق¬ شدگي اجزاء و پاره‌ هاي متضادّ و ناسازگاري با يكديگر است . تفسير دوم از تعبير جناب استاد اين است كه فرهنگ اگرچه ممكن است مركّب از اجزاء و عناصر نچسب و ناهمگون باشد، اما در نهايت، از هم‌نشيني اين اجزاء‌و عناصر، يك ساختار واحد و درهم تنيده پديد مي ‌آيد كه قابل تشخيص و تفكيك از اشياء پيراموني است. ايده¬ پيكرانگاري فرهنگ، ايده¬ قابل قبولي است و نگارنده نيز آن را مي‌ پذيرد. البته برداشت دیگری نیز می ¬توان از این تعبیر عرضه کرد که موجه باشد و آن این است که بخ¬های گوناگون فرهنگ از جهت تناسب و همخوانی، درهم ¬تنیده و سازوار هستند؛ به صورتی که از متن هر بینشی، منش و کنش ویژه ¬ای بر می ¬آید که با آن مطابقت و نسبت دارد. به عنوان مثال، «زیارت اهل قبور» و «دعا برای آمرزش مردگان» به عنوان یک کنش فرهنگی، در فرهنگ توحیدی و الهی موجه است که باور به روح و برزخ و معاد جزء نظام بینشی آن است، نه در فرهنگ مادّی که مرگ را با فنا و عدم یکی می ¬انگارد. به بیان ساده ¬تر، در فرهنگ¬ های مختلف، «عقیده» و «عمل» چنان صورتبندی می¬ شوند که با یکدیگر، موزون و متناسب افتند.
هشتم. ابهام در سازوکار تلفیقِ دو رویکرد «خُرد» و «کلان»
در تعریف، دو صفت «انسان¬ پی» و «جامعه¬ زاد» برای فرهنگ منظور شده که ظاهراً ناظر به «مبدأ تکوین و شکل -گیری» آن است.  به نظر می ¬رسد فرهنگ نمی ¬تواند به صورت همزمان و توأمان، متصف به این دو صفت باشد. آن گاه که فرهنگ، «انسان¬ پی» معرفی می ¬شود، بر اساس رویکرد «خُرد» و «عاملیت¬ گرایانه» (که ماکس وبر آن را نمایندگی می ¬کند) به آن نگریسته شده، و آن گاه که «جامعه ¬زاد» قلمداد می¬ شود، رویکرد «کلان»  و «ساختارگرایانه»  (که امیل دورکیم آن را نمایندگی می ¬کند) برگزیده شده است. البته نگارنده قائل به عدم¬جمع دو رویکرد «تنگ -دامنه» و «پهن ¬دامنه» در علوم اجتماعی نیست، ولی ضروری است «سازوکار معقولی» برای این آمیختگی و تلفیقِ مفهومی ارائه شود.
نهم. «طبیعتِ اوّلی» برآمده از «فطرت»، «طبیعتِ ثانوی» برآمده از «جامعه»
در این تعریف، فرهنگ «چونان طبیعت ثانوی و هویت جمعی طیفی از آدمیان» قلمداد شده است. در این باره گفتنی ¬های درخور توجهی در میان است.
نخست این که، چرا لفظ «چونان» به کار رفته است؟ مگر در حقیقت، فرهنگ همان «طبیعت ثانویِ»  انسان نیست که در اثر زندگی اجتماعی، بر شخصیت او عارض و مترتّب می ¬شود؟ اگر چنین است، پس فرهنگ، «چونان طبیعت ثانوی و هویت جمعی طیفی از آدمیان» نیست، بلکه خودِ «طبیعت ثانوی و هویت جمعی طیفی از آدمیان» است.
دیگر این که، وقتی فرهنگ، «طبیعت ثانوی طیفی از آدمیان» انگاشته می¬ شود، تعریف ¬کننده، وجود «طبیعت اوّلی»  را در انسان پیش ¬فرض گرفته است. چنین نظری، دقیقاً برخلاف نظر جامعه¬ گرایانی همچون امیل دورکیم است که انسان را تهی از هر گونه «هویت¬ پیشااجتماعی» تصویر می ¬کنند و تمامی داشته¬ ها و اندوخته¬ های هویتی وی را، برگرفته از «جامعه» و «زندگی اجتماعی» می ¬دانند. در ادبیات اسلامی و قرآن، این «طبیعت اوّلی» در انسان، «فطرت» نامیده شده که یکی از ارکان اصلی سازنده¬ شخصیت انسان – در کنار عواملی همچون «اراده»  و «جامعه»  – است. از این رو، گنجاندن این قید در تعریف را می ¬توان یکی از وجوه «دینی بودن» این تعریف دانست.
البته این که «دین الهی» نیز می¬تواند مبدأ و منشاء شکل¬ گیری فرهنگ باشد نیز واقعیتی است که نباید از نظر دور داشت و گمان کرد که فرهنگ، صرفاً امر «زمینی» و «عرفی» و معلول مناسبات و تعاملات انسانی است:
«قُل لَّئِنِ اجْتَمَعَتِ الإِنسُ وَالْجِنُّ عَلَى أَن يَأْتُواْ بِمِثْلِ هَذَا الْقُرْآنِ لاَ يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ كَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيرًا»(سوره¬؛ آیه 88).
بگو اگر انس و جن گرد آيند تا نظير اين قرآن را بياورند مانند آن را نخواهند آورد هر چند برخى از آنها پشتيبان برخى [ديگر] باشند.
دهم. جایگزینی واژه¬ «طیف»
در این تعریف، واژه¬ «طیف» دو بار تکرار شده است: یکی در آنجا که می¬ گوید «طیف گسترده¬ای از …» و دیگری در آنجا که آمده است «طیفی از آدمیان …». این تکرار به لطافت و دلنشینیِ تعریف، گزند می ¬رساند. از این رو، بجاست که در یکی از دو مورد یاد شده، از واژه ¬های معادل و مشابهی استفاده شود. به عنوان مثال، به جای ترکیب «طیف گسترده¬ای از …»، می ¬توان گفت  «نظام گسترده¬ای از …»، «ساختار گسترده ¬ای از …»، «سپهر گسترده ¬ای از …» و … .
یازدهم. عَرَضی ¬انگاری صفت «تاریخیّت» برای فرهنگ
صفاتی از قبیل محکوم بودن به «بطئ¬ التطور» و محدود بودن به «بازه¬ زمانی» و «بستر زمینی»، دلالت بر این معنا دارد که فرهنگ، ذاتاً مقوله ¬ای تاریخی  است؛ به گونه ¬ای که نمی ¬توان فرهنگی را فرض کرد که «تطور» در آن راه نداشته باشد و یا به «بازه¬ زمانی» و «بستر زمینی» خاصی منحصر نگردد. این حکم با چنین اطلاقی روا نیست؛ چراکه دست ¬کم ما مسلمین بر این باور استواریم که «فرهنگ اسلامی»، نه لزوماً مشمول «تغییر» می¬ شود و نه همواره به «بازه¬ زمانی» و «بستر زمینی» خاصی محدود می ¬ماند. بنابراین، می¬ باید صفت «تاریخیّت» – یعنی «متغیر بودن»، «عصری بودن» و «اقلیمی بودن»- را امری عَرَضی در فرهنگ شمرد و آن را مقیّد ساخت:
«وَتَمَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ صِدْقًا وَعَدْلًا لاَّ مُبَدِّلِ لِكَلِمَاتِهِ وَهُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ»(سوره¬ی انعام؛ آیه¬¬ی 115).
و سخن پروردگارت به راستى و داد سرانجام گرفته است و هيچ تغيير دهنده‏ اى براى كلمات او نيست و او شنواى داناست.
«أَنزَلَ مِنَ السَّمَاء مَاء فَسَالَتْ أَوْدِيَةٌ بِقَدَرِهَا فَاحْتَمَلَ السَّيْلُ زَبَدًا رَّابِيًا وَمِمَّا يُوقِدُونَ عَلَيْهِ فِي النَّارِ ابْتِغَاء حِلْيَةٍ أَوْ مَتَاعٍ زَبَدٌ مِّثْلُهُ كَذَلِكَ يَضْرِبُ اللّهُ الْحَقَّ وَالْبَاطِلَ فَأَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفَاء وَأَمَّا مَا يَنفَعُ النَّاسَ فَيَمْكُثُ فِي الأَرْضِ كَذَلِكَ يَضْرِبُ اللّهُ الأَمْثَالَ»(سوره¬ رعد؛ آیه¬ 17).
[همو كه] از آسمان آبى فرو فرستاد پس رودخانه‏ هايى به اندازه گنجايش خودشان روان شدند و سيل كفى بلند روى خود برداشت و از آنچه براى به دست آوردن زينتى يا كالايى در آتش مى‏ گدازند هم نظير آن كفى بر مى ‏آيد خداوند حق و باطل را چنين مثل مى ‏زند اما كف بيرون افتاده از ميان مى ‏رود ولى آنچه به مردم سود مى ‏رساند در زمين [باقى] مى ‏ماند خداوند مثل ها را چنين مى ‏زند.
«وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنكُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُم فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ وَلَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضَى لَهُمْ وَلَيُبَدِّلَنَّهُم مِّن بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْنًا يَعْبُدُونَنِي لَا يُشْرِكُونَ بِي شَيْئًا وَمَن كَفَرَ بَعْدَ ذَلِكَ فَأُوْلَئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ»(سوره¬ نور؛ آیه¬ 55).
خدا به كسانى از شما كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده‏ اند وعده داده است كه حتماً آنان را در اين سرزمين جانشين [خود] قرار دهد همان گونه كه كسانى را كه پيش از آنان بودند جانشين [خود] قرار داد و آن دينى را كه برايشان پسنديده است به سودشان مستقر كند و بيم شان را به ايمنى مبدل گرداند [تا] مرا عبادت كنند و چيزى را با من شريك نگردانند و هر كس پس از آن به كفر گرايد آنانند كه نافرمانند.
دوازدهم. امکان «مسخّرشدگی» فرهنگ از سوی انسان
یکی از صفات فرهنگ که در این تعریف مغفول مانده، امکان «مسخّرشدگیِ» فرهنگ از سوی انسان است؛ به این معنی که فرهنگ مقوله¬ ای ساختاری است که اگرچه انسان «در درون» آن قرار می ¬گیرد و خویش را با اقتضائات آن، «هماهنگ» و «همسو» می ¬سازد، اما چنین که انسان در برابر فرهنگ، موجودی «مسلوب¬ الاختیار» و «عاجز» باشد که به جز «فرهنگ¬ پذیری»، چاره¬ و گزینه ¬ای پیش رو نداشته باشد. انسان به سبب برخوردای از نیروهای درونی ¬ای همچون «فطرت»، «عقل» و «اراده» می ¬تواند فرهنگ را «مسخّر» خویش گرداند و در آن، «تصرّف» کند و فاعلانه و خلّاقانه، به آن «هندسه»¬ و «هیأتِ» دلخواه خویش را بدهد. فرهنگ به همان اندازه که «تعیین ¬کننده» است، «شکننده» نیز است:
«اللَّهُ الَّذِي سخَّرَ لَكُمُ الْبَحْرَ لِتَجْرِيَ الْفُلْكُ فِيهِ بِأَمْرِهِ وَلِتَبْتَغُوا مِن فَضْلِهِ وَلَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ وَسَخَّرَ لَكُم مَّا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ جَمِيعًا مِّنْهُ إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ لَّقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ»(سوره¬ جاثیه؛ آیات 12-13).
خدا همان كسى است كه دريا را به سود شما رام گردانيد تا كشتي ها در آن به فرمانش روان شوند و تا از فزون بخشى او [روزى خويش را] طلب نماييد و باشد كه سپاس داريد و آنچه را در آسمان ها و آنچه را در زمين است به سود شما رام كرد همه از اوست قطعاً در اين [امر] براى مردمى كه مى‏ انديشند نشانه ‏هايى است.
«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ عَلَيْكُمْ أَنفُسَكُمْ لاَ يَضُرُّكُم مَّن ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ»(سوره¬ مائده؛ آیه¬ 105).
اى كسانى كه ايمان آورده ‏ايد به خودتان بپردازيد هر گاه شما هدايت‏ يافتيد آن كس كه گمراه شده است به شما زيانى نمى ‏رساند.
«إِنَّ اللّهَ لاَ يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ»(سوره¬ رعد؛ آیه¬ 11).
در حقيقت‏ خدا حال قومى را تغيير نمى ‏دهد تا آنان حال خود را تغيير دهند.
سیزدهم. عدم ¬موضع¬ گیری در برابر «نسبیّت ¬گرایی فرهنگی»
این تعریف در برابر «نسبیّت ¬گرایی فرهنگی» ، به صورت تصریحی یا تلویحی، موضع¬ گیری نکرده و از این جهت، صرفاً به عرضه¬ تعریفی «صوری» و «بی ¬طرفانه» از فرهنگ بسنده نموده است، حال آن¬که شایسته است در این تعریف، شمه ¬ای از هویت ایدئولوژیک تعریف¬ کننده –که مبتنی بر «ایدئولوژی اسلامی» است- در تعریفش نمایان باشد تا بتوان تعریف وی را تولیدی از سنخ «علم دینی» به شمار آورد. به عنوان مثال، این که «فرهنگ در صورت تطابق با فطرت الهی انسان، زمینه¬ استکمال معنوی او را فراهم می¬ سازد»، این تعریف را از ورطه¬ «نسبیّت ¬گرایی فرهنگی» می ¬رهاند:
«وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا قَدْ أَفْلَحَ مَن زَكَّاهَا وَقَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا»(سوره¬ شمس؛ آیات 7-10).
سوگند به نفس و آن كس كه آن را درست كرد سپس پليدكارى و پرهيزگارى‏اش را به آن الهام كرد كه هر كس آن را پاك گردانيد قطعا رستگار شد و هر كه آلوده‏اش ساخت قطعاً درباخت.
«فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفًا فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لَا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ»(سوره¬ روم؛ آیه¬ 30).
پس روى خود را با گرايش تمام به حق به سوى اين دين كن با همان سرشتى كه خدا مردم را بر آن سرشته است. آفرينش خداى تغييرپذير نيست. اين است همان دين پايدار.
«إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِي خُسْرٍ إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ»(سوره¬ عصر؛ آیات 2-3).
كه واقعاً انسان دستخوش زيان است مگر كسانى كه گرويده و كارهاى شايسته كرده و همديگر را به حق سفارش و به شكيبايى توصيه كرده ‏اند.
«يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُم مِّن ذَكَرٍ وَأُنثَى وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ»(سوره¬ حجرات؛ آیه¬ 13).
اى مردم ما شما را از مرد و زنى آفريديم و شما را ملت ملت و قبيله قبيله گردانيديم تا با يكديگر شناسايى متقابل حاصل كنيد در حقيقت ارجمندترين شما نزد خدا پرهيزگارترين شماست.
چهاردهم. ناگفته نهادن «منزلتِ بنیادین» فرهنگ
فرهنگ همانند ساختاری در عرض سایر ساختارهای اجتماعی  نیست، بلکه به مثابه یک «روح» است که همه¬ آنها را دربر می ¬گیرد و به تصرّف خود در می¬ آورد. به عبارت دیگر، فرهنگ از جهت پهنه و دامنه، امری فراخ و گستره است. از این رو، فرهنگ دارای خصوصیت «تعیین¬ کنندگی»  و «مدخلیّت» نسبت به سایر ساختارها و نهادهای اجتماعی است و در نظام اجتماعی، به مثابه «زیرساخت»  و «زیربنا»ی جامعه و تحولات اجتماعی است. الفاظ به کار گرفته شده در تعریف، اشاره¬ چندانی به این خصیصه¬ مهم ندارند.
پانزدهم. «میان¬ رشته¬ای» بودن ماهیّت تعریف
تقریباً همه¬ الفاظ به کار رفته در تعریف، به هیچ رشته¬ علمی تعلق ندارند. بدین جهت، نمی¬توان این تعریف را به حوزه¬ فلسفه، کلام، جامعه¬شناسی و یا روان¬شناسی منتسب نمود. از آنجا که فرهنگ مقوله¬ ای میان¬ رشته¬ای  است، شاید بتوان ادعا کرد که چنین رویکری یک فضلیت و امتیاز به شمار می¬ آید.
شانزدهم. زائد بودن قید «هنجار شده»
نسبت میان دو قید «هنجار شده» و «چونان طبیعت ثانوی و هویت جمعی طیفی از آدمیان»، نسبتی از نوع عموم و خصوص مطلق است؛ به گونه ¬ای که قید «چونان طبیعت ثانوی و هویت جمعی طیفی از آدمیان»، دلالت بر قید «هنجار شده» را در درون خویش دارد. توضیح این که، «هنجار»  امری است که مقبول عموم می¬افتد و در جامعه، شایع و رایج می ¬گردد و به بیان دیگر، «جمعی»  می ¬شود. امر هنجارین، امر «جمعی» است و نه «فردی»، و فرهنگ به سبب این که امری «هنجارین» است، «جمعی» نیز است. از این رو، اشاره¬ مستقل و مجزا به قید «هنجار شده»، تکرار است و تحصیلِ حاصل.
هفدهم. تولید «هبستگی اجتماعی» به مثابه کارکرد فرهنگ
برجسته ¬ترین و اساسی ¬ترین کارکرد فرهنگ از جهت فردی، تولید «معنا»  برای توجیه حیات است و از جهت اجتماعی، تولید «هبستگی اجتماعی» . در تعریف استاد رشاد، به کارکرد فردی فرهنگ اشاره شده، اما  سخنی از کارکرد اجتماعی آن – که ایجاد وحدت و یکپارچگی در جامعه است- نیامده است. در پاره ¬ای از تعریف که فرهنگ، «هویت جمعی طیفی از آدمیان» شمرده شده، می ¬باید به حاصل و ثمره¬ شکل ¬گیری هویت جمعی  در جامعه نیز اشاره شود.
هجدهم. اهتمام به تعریف «مفاهیم خویشاوند» برای شفافیتِ معنایی بیشتر فرهنگ
تعریف یک مفهوم در قلمرو علوم اجتماعی آن گاه در مقام انتقال دقیق معنا کامیاب خواهد بود که مرزهای این مفهوم با مفاهیم خویشاوند و مشابه، روشن و شفاف شود. در غیر این صورت، لغزندگی مرزهای میان مفاهیم و درهم -ریختگی عناصر و اجزاء هر یک از مفاهیم، غرض ما را از تعریف مفاهیم نقض می ¬کند. این مسأله درباره¬ فرهنگ، از اهمیت بسیار بیشتری برخوردار است؛ زیرا فرهنگ مقوله ¬ای اعتباری است که صدها تعریف گوناگون از آن ارائه شده و اختلاف نظر در زمینه¬ تعریف آن، شدید است. مفاهیمی از قبیل «تمدن» ، «سبک زندگی» ، «دین» ، «ارزش» ، «علم» و … از جمله مفاهیم خویشاوند و نزدیک به مفهوم فرهنگ هستند که تلاش برای تفکیک آنها از فرهنگ، به وضوح و شفافیت معنایی فرهنگ، یاری می¬رساند.

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه