داستانی در نقد تبلیغات سرسام آور از گراهام بالارد

داستانی در رثای انسان ناخودآگاه

نویسنده:

پایگاه علوم اجتماعی اسلامی ایرانی

زمان انتشار: ۱۴:۳۸ ۱۳۹۳/۰۲/۹

شاید حجم بالای تبلیغات تلویزیونی این روزها شما را هم آزرده باشد. این روزها وقتی این حجم بالای تبلیغات را می بینم بی اختیار یاد داستان «انسان ناخودآگاه» بالارد می افتم. برای همین تصمیم گرفتم که بعد از ترجمه چند سال پیش این داستان، آن را دوباره ترجمه کنم و در اختیار دوستان قرار دهم.

شاید حجم بالای تبلیغات تلویزیونی این روزها شما را هم آزرده باشد. این روزها وقتی این حجم بالای تبلیغات را می بینم بی اختیار یاد داستان «انسان ناخودآگاه» بالارد می افتم. برای همین تصمیم گرفتم که بعد از ترجمه چند سال پیش این داستان، آن را دوباره ترجمه کنم و در اختیار دوستان قرار دهم.

داستان «انسان ناخودآگاه» (The Subliminal Man) نوشته جیمز گراهام بالارد(۱۹۳۰-۲۰۰۹)* در سال ۱۹۶۳ به در مجله‌ی بریتانیایی دنیاهای نو(New Worlds) منتشر شد. در ۱۹۶۷ بالارد آن را جزئی از مجموعه‌ی منطقه‌ی مصیب‌زده‌ی شهر(The Disaster Area) قرار داد. 

 روشن‌بینی نویسنده نسبت به سیستم اقتصادی که در آن زیست می‌کرد، با احتساب شدت گرفتن جنگ سرد در آن دوران تحسین برانگیز است. بالارد عاقبت زندگی در جامعه‌ی مدرن آمیخته با سرمایه‌داری لجام‌گسیخته را با تصویر زندگی در سیستم چپ افراطی(کمونیسم) هم‌گرا می‌بیند. جامعه‌ای متشکل از انسان‌های ماشینی بی‌روح و ناخودآگاه که زیاد کار می‌کنند و برده‌ی دولت قاهرند، تصویری‌ست که از عاقبت کمونیسم بر می‌آمد و رسانه‌های جریان اصلی بلوک غرب روی آن مانور بسیاری می‌دادند. مشابه آن را می‌توانیم در کره‌ی شمالی امروز هم نظاره‌گر باشیم. اما در داستان بالارد مگر غیر از این است؟ تفاوت آن‌جاست که در داستان بالارد دولت قاهر(مأموران پلیس) و رسانه‌ها که قرار است چشم و گوش مردم باشند نیز، برده‌ی کارخانه‌دار هستند و در جهت تأمین منافع او، تبلیغ مصرف‌گرایی می‌کنند.

مطالعه‌ی شش هفت سال پیش داستان برای بار نخست، برای نگارنده‌ی این سطور صرفاً اعصاب‌خردی به بار آورد. اما دیدن توسعه‌ی سرسام‌آور تجاری‌سازی برنامه‌های رسانه‌ی ملی و تخاطب با پیشرفت عجیب و غریب روش‌های تبلیغاتی، به انضمام یادآوری سرنوشت بیلبورهای کنار جاده‌ای در زمان حیات امام(ره) و چگونگی سر برآوردن دوبار‌ه‌شان، ملغمه‌ی ناراحت‌کننده‌ای در ذهنم بر هم زد. به نظرم رسید ترجمه‌ی دوباره‌ی این داستان خالی از لطف نیست، حتا اگر سرمایه‌ در کشور ما برعکس داستان بالارد، بازرگانی و ساخت و ساز را به تولید ترجیح داده باشد. پیامک‌های «میلیونر شو» ادامه دارد…(نگاهی به تلفن همراه خود بیندازید) و آگهی‌های مؤسسات مالی و اعتباری که در آن‌ها از آسمان اسکناس و سکه‌ی طلا بر سر مردم می‌ریزد و بازیگر با اشتیاقی ممزوج با حسرت و حقارت به آن‌ها می‌نگرد، از یک سو می‌آیند. از سوی دیگر مرد جوان و تک‌پسر کوچکش در نشیمن‌گاه مجلل خانه‌شان روبروی تلویزیون صفحه‌تخت بزرگی نشسته‌اند که دارد بازی فوتبالی را با کیفیت عالی پخش می‌کند. تیم ملی گل می‌زند، پدر و پسر با خوشحالی در آغوش یکدیگر می‌روند. دوربین می‌چرخد. مادر جوان را می‌گیرد که در آشپزخانه‌ی مجلل خود به سمت یخچال می‌رود و درش را باز می‌کند. در همین لحظه مشتی اسکناس از درون یخچال، که خواهر همان دستگاه تلویزیون است، به صورت زن پرتاب می‌شود. خانم خانه هم لبخند می‌زند. و تمام این‌ها در عرض چند ثانیه اتفاق می‌افتد. استروسکوپ هم نیاز ندارد. در این میان، انگار تنها کاری که از دست رسانه‌‌ی ملی ساخته است، این که است که به سازنده‌ی آگهی بخش‌نامه کند تا قیمت محصولش را به جای صد و شصت و هشت هزار تومان، یک میلیون و ششصد و هشتاد هزار ریال زیرنویس کند.

حتماً باید پسفردا در گوشه‌ی اتوبان موجودات نحسی قد علم کنند و در صورت‌های ما تن‌تاک بخرید، بالابالا بخرید، برنج هندی(بخوانید ایرانی) بخرید، همین حالا فلاش بزنند؟!

بالارد

انسان ناخودآگاه

جیمز گراهام بالارد

«تابلوها، دکتر! تا حالا اون تابلوها رو دیدی؟»

دکتر فرانکلین با ناراحتی ابرو در هم کشید. سرعت گام‌هایش را بیشتر کرد، با عجله از پله‌های بیمارستان پایین آمد و به سمت ردیف ماشین‌های پارک‌شده به راه افتاد. برای لحظه‌ای، از روی شانه‌اش مرد جوانی را دید که صندل‌های پاره به پا و لباس جین رنگ‌آلودی به تن داشت و از آن سوی پارکینگ برایش دست تکان می‌داد.

«تابلو‌ها، دکتر فرانکلین!»

فرانکلین با سر پایین از کنار زوج سالخورده‌ای گذشت که به سمت بخش بیماران سرپایی در حرکت بودند. ماشینش صد متر آن طرف‌تر بود. برای دویدن هم خیلی خسته بود، در نتیجه صبر کرد تا مرد جوان خودش را به او برساند. بعد بی‌مقدمه گفت:

«خیل خب هاتاوی، بگو ببینم این‌دفعه چی شده؟ از این که ۲۴ ساعته‌ این اطراف پرسه می‌زنی، دیگه خسته شدم»

هاتاوی جلوی فرانکلین پیچید تا او را متوقف کند. موهای سیاه ژولیده‌اش مثل سایه‌بان روی چشمانش را پوشانده بود. چنگال دستانش را درون موهایش کرد و آن‌ها را از روی چشمانش کنار زد. لبخندی دیوانه‌وار بر لبانش نشست. معلوم بود که از دیدن فرانکلین خوشحال است و برخورد خصومت‌آمیز چند ثانیه‌ی پیش او را از یاد برده است.

بدون این که ذره‌ای رنجش در صدایش باشد، انگار که به این جواب‌های سربالا عادت کرده باشد، توضیح داد: «تمام شب سعی کردم باهات تماس بگیرم دکتر، ولی همسرت هر دفعه تلفن رو قطع می‌کرد. و نمی‌خواستم توی کلینیک دنبالت بگردم.» پشت شمشادهایی ایستاده‌ بودند که آن‌ها را از پنجره‌های بخش مدیریت پنهان می‌کرد. البته تا آن موقع قرارهای همیشگی فرانکلین با هاتاوی و فریادهای عجیب پیامبرگونه‌اش سوژه‌‌ی حرف‌های خاله‌زنکی شده بود.

تا فرانکلین خواست بگوید:«ازت ممنونم ولی…» هاتاوی با حرکت دست حرفش را قطع کرد:«فراموشش کن دکتر. الان مسائل مهم‌تری هست. اونا دارن اولین تابلوهای بزرگ رو نصب می‌کنن. بالای ۳۰ متر ارتفاعشونه. بیرون شهر در مناطق پر رفت و آمد. به زودی همه‌ی مسیرهای ورودی رو پوشش می‌دن. و وقتی این کار رو بکنن، ما دیگه از فکر کردن هم می‌افتیم.»

«آخه مشکل تو همینه که زیادی فکر می‌کنی. الان چند هفته‌ست که داری دور و بر این تابلوها ول می‌گردی. حالا بگو ببینم، تا حالا واقعاً دیدی هیچ‌کدومشون علامتی چیزی بدن؟»

هاتاوی با عصبانیت از حرف بی‌ربطی که شنیده بود، مشتی برگ از پرچین کند:«معلومه که نه. نکته‌ش هم همین‌جاست، دکتر» گروهی از پرستاران که از آن‌جا می‌گذشتند از گوشه‌ی چشم نگاه تحقیر آمیزی به هاتاوی انداختند. او صدایش را پایین آورد و ادامه داد:«عمله‌های ساخت و ساز، دیشب دوباره اومده بودن و داشتن کابل‌های فشار قوی کار می‌ذاشتن. امشب تو راه خونه می‌بینیشون. دیگه همه‌چی تقریباً آماده‌ست.»

فرانکلین صبورانه توضیح داد:«اونا تابلوهای راهنمایی و رانندگی‌ان. پل روی اتوبان تازه تموم شده. تو رو خدا هاتاوی، آروم بگیر. به فکر دورا و بچه‌ت باش»

صدای هاتاوی به آسمان بلند شد:«دارم به همونا فکر می‌کنم! اون کابلا ۴۰۰۰۰ ولت بودن دکتر، با جعبه‌تقسیم‌های غول‌آسا. کامیونا رو با داربستای خیلی بزرگ پر کرده بودن. فردا اونا رو همه‌جای شهر علم می‌کنن. اون تابلوها نصف آسمونو می‌پوشونن! با این حساب فکر می‌کنی بعد از ۶ ماه چی از دورا می‌مونه؟ ما باید جلوشونو بگیریم دکتر. اونا می‌خوان مغزامون رو هم ترانزیستوری کنن!»

فرانکلین از صدای بلند هاتاوی خجالت‌زده بود و برای لحظه‌ای مسیرش را گم کرد. با درماندگی دریای ماشین‌ها را به دنبال ماشین خودش جستجو کرد.

«هاتاوی، بیشتر از این نمی‌تونم وقتم رو با حرف زدن با تو تلف کنم. باور کن به کمک متخصص احتیاج داری. این وسواس داره ذهنتو نابود می‌کنه.»

هاتاوی می‌خواست اعتراض کند، که فرانکین سریع دست راستش را بلند کرد:«گوش کن! برای آخرین باره که بهت می‌گم. اگه بتونی یکی از اون تابلوها رو نشونم بدی، و ثابت کنی که دارن فرمان‌های ناخودآگاهی منتشر می‌کنن، اون‌وقت با هم می‌ریم اداره‌ی پلیس. اما تو هیچ مدرک دم‌دستی‌ای هم نداری و خودتم اینو می‌دونی. تبلیغات ناخودآگاه سی سال پیش ممنوع شد. و اون منع قانونی هنوز پابرجاست. بعدشم، اون تکنیک‌ها نتیجه‌بخش نبودن و موفقیتشون حداقلی بود. این ایده‌ی توطئه‌ی بزرگ تو با هزاران تابلوی غول‌پیکر که قراره همه‌جا پخش بشن، واقعاً چرته.»

هاتاوی به کاپوت یکی از ماشین‌ها تکیه داد. انگار اخلاقش یکهو تغییر کرده بود. دوستانه فرانکلین را تماشا می‌کرد:«چی شده؟ نکنه ماشینتو گم کردی؟»

«داد و بیداد تو حواسم رو پرت کرد دیگه.» فرانکلین سوییچ ماشین را از جیبش درآورد و شماره پلاکش را خواند:«NYN ۲۹۹-۵۶۶-۳۶۷-۲۱. می‌تونی ببینی‌ش؟»

هاتاوی با تنبلی چرخ زد. یک لنگش را روی روی کاپوت ماشین دیگری گذاشت و پارکینگ هزار ماشین را از نظر گذراند و گفت:«سخته، نه؟ به خصوص وقتی همه‌شون عین هم‌دیگه‌ن. حتی رنگاشونم یکیه. سی‌سال پیش تقریباً ۱۰ مدل مختلف وجود داشت، هر کدوم هم ۶تا رنگ‌بندی داشتن»

فرانکلین ماشینش را دید و به سمت آن به راه افتاد و گفت:«شصت‌سال پیش هم ۱۰۰ مدل وجود داشت. خب که چی؟ تئوری‌های اقتصادی استانداردسازی با هزینه به دست میاد.»

هاتاوی با دست روی سقف ماشین‌ها ضرب می‌گرفت:«اما این ماشین‌ها اون‌قدرها هم ارزون نیستن ها! در واقع در قیاس با میانگین درآمد ۳۰ سال پیش، این‌ها ۴۰ درصد گرون‌ترن. وقتی فقط یه مدل اونم به صورت به صورت انبوه تولید می‌شه، باید یه افت قیمت اساسی به وجود بیاد، نه این که قیمتا بره بالا.»

فرانکلین که در ماشینش را باز می‌کرد، جواب داد:«شاید تو راست می‌گی. ولی از لحاظ فنی، ماشین‌های امروز خیلی پیچیده‌ترن. سبک‌ترن، عمر بیشتری دارن، امنیت بیشتری هم دارن.»

هاتاوی با تردید سرش را تکان داد:«من رو خسته کردن. یک مدل، یک سلیقه و یک رنگ. سال به سال هم عوض نمی‌شن. این یه‌جور کمونیسمه» انگشت روغنی‌اش را روی شیشه‌ی کناری ماشین کشید و ادامه داد:«این یکی نوئه، نه دکتر؟ قبلیه کجاست؟ ۳ ماه بیشتر سوارش نشدی که»

فرانکلین ماشین را روشن کرد:«با این یکی عوضش کردم. اگر پول داشتی می‌فهمیدی که بهترین راه ماشین‌دار شدن همینه. دیگه یه ماشین رو تا موقعی سوار نمی‌شی که زپرتش بریزه بیرون. در مورد همه‌چی همین‌طوره. تلویزیون، ماشین ظرف‌شویی، یخچال و چیزای دیگه. منتهی تو که از این مشکلا نداری.»

هاتاوی طعنه‌ی فرانکلین را نادیده گرفت و بازویش را به پنجره‌ی راننده تکیه داد:«خیلی هم بد نیست، دکتر. بهم وقت فکر کردن می‌ده. من روزی ۱۲ ساعت کار نمی‌کنم تا پول چیزایی رو بدم که از فرط اشتغال وقت نمی‌کنم قبل از کهنه‌شدن ازشون استفاده کنم.»

فرانکلین دنده‌عقب گرفت و دور زد. هاتاوی برایش دست تکان داد و در دود اگزوز فریاد زد:«با چشم بسته رانندگی کن، دکتر!»

در راه برگشت، فرانکلین با احتیاط در باند کم‌سرعت اتوبان ۴بانده  می‌راند. مطابق معمول بعد از بحث با هاتاوی استیصال مبهمی سراغش آمده بود. می‌دانست به طور ناخودآگاه به زندگی آزاد هاتاوی حسودی می‌کند. با وجود زندگی در آپارتمانی بی‌آب گرم، زیر پل روی اتوبان، با وجود سر و صدای ماشین‌ها، علی‌رغم غرغرهای زن و فرزند مریضشان و همین‌طور دعواهای بی‌پایان با صاحب‌خانه و مدیر اعتباری سوپر مارکت نزدیک خانه‌شان، هاتاوی همچنان آزادی‌ش را حفظ کرده بود. هاتاوی زیر بار هیچ‌ مسئولیت اضافی نمی‌رفت و با همین خیالبافی‌های مبهم در مورد تبلیغات ناخودآگاه و این قبیل، در برابر تک تک دست‌اندازی‌هایی که از طرف جامعه بر او تحمیل می‌شد، مقاومت می‌کرد.

توانایی واکنش حتا غیرمنطقی به هر محرک خارجی، ملاک معتبری برای آزادگی است. برعکس هاتاوی، هرآن حس آزادی که در فرانکلین وجود داشت به کلی حاشیه‌ای می‌نمود. مسئولیت‌های چندگانه‌ای که در مرکز زندگی بر شانه‌اش افتاده بود، آزادی‌اش را به شدت محدود می‌کرد. خانه‌اش در رهن سه مؤسسه‌ی مختلف بود. حضور اجباری در کوتیل‌پارتی‌ها[۱] و  جلسات مشاوره‌های خصوصی بیشتر وقت شنبه‌هایش را می‌گرفت. از این راه قسط چندین قلم از لوازم خانگی، لباس‌ها و خرج سفرهای گذشته‌اش را می‌پرداخت. تنها وقت آزادی که برایش مانده بود، همین رانندگی در مسیر کار و خانه بود.

اما حداقل راه‌ها واقعاً عالی بودند. با وجود تمام انتقاداتی که می‌شد به زندگی حاضر داشت، جاده‌سازی‌اش حرف نداشت. اتوبان‌های ۸، ۱۰ و ۱۲بانده در همه‌جای کشور کشیده شده بودند، و به واسطه‌ی پل‌های روگذر به پارکینگ‌های وسیع مراکز شهرها می‌رسیدند. یا به شاهرگ‌های ارتباطی حومه‌ی شهرها و پارکینگ‌های چند هکتاری اطراف مراکز خرید ختم می‌شدند. مسیرهای ارتباطی و پارکینگ‌ها، روی هم رفته یک سوم زمین‌های این منطقه را اشغال کرده بود. در جوار شهرها این نسبت بیشتر هم می‌شد. شهرهای قدیمی در محاصره‌ی تندیس‌های متحرک عظیم‌الجثه و جاده‌های چندطبقه و روگذرهای فراوان بود. با این حال تراکم ماشین‌ها در شماره نمی‌گنجید.

مسیر ۱۰ کیلومتری فرانکلین تا خانه، پس از ساخت کمربندی‌ها حالا به ۲۵ کیلومتر رسیده بود و ۲ برابر بیش از گذشته وقتش را می‌گرفت. مسیرهای اضافی هم در واقع سه جاده‌ی چند طبقه‌ی غول‌پیکر بودند. شهرهای جدید از انباشت متل‌ها، کافه‌ها و بازارهای ماشین در اطراف بزرگراه‌ها به وجود می‌آمدند. کوچک‌ترین احتمالی از وقوع یک تقاطع، خیلی از خانه‌های پوشالی و پمپ‌بنزین‌های بین‌راهی را مثل قارچ در میان جنگل تابلوهای راهنمایی و رانندگی و تبلیغاتی سبز می‌کرد.

ماشین‌های اطرافش مثل گلوله از کنارش می‌گذشتند و به سوی حومه‌های شهر می‌رفتند. فرانکلین با آرامش از حرکت روان ماشینش، به باند سرعت مجاروش رفت. همین که سرعتش از ۶۰ به ۸۰ کیلومتر بر ساعت رسید، صدای گوش‌خراشی از تایرهای ماشینش بلند شد و شاسی ماشینش را به لرزه انداخت. ظاهراً برای کمک به برقراری نظم رانندگی در باندها، سطح جاده را با میخ‌های پلاستیکی پوشانده بودند. فاصله‌ی میخ‌ها بسته به باند بیشتر می‌شد به طوری که وقتی ماشین دقیقاً با سرعت‌های شصت، هشتاد، صد و صد و بیست کیلومتر بر ساعت حرکت می‌کرد، چرخ‌ها به طور طبیعی می‌چرخید. اما اگر سرعت ماشین بیش از چند ثانیه از حد مجاز بیشتر می‌شد، صدای کرکننده‌ی سایش تایر با میخ‌ها راننده را متوجه تجاوز خود می‌کرد. و با این کار علاوه بر این که پس از چند ثانیه تحمل صدا غیرممکن بود، خیلی زود ماشین و تایرهای آن آسیب می‌دید و فرسوده می‌شد.

پس از گذشت مدتی که میخ‌ها فرسوده می‌شد، آن‌ها را با تغییرات جزئی در طرح، تعویض می‌کردند. که این طرح‌ها با تایرهای جدید هماهنگ بود. در نتیجه‌، تعویض مدام تایرها ضروری بود و امنیت و کارایی اتوبان‌ها را هم بیشتر می‌کرد. بعلاوه سود تولیدکننده‌های ماشین و تایر هم افزایش می‌یافت. اغلب ماشین‌ها پس از ۶ ماه به علت تکان‌ها و برخوردهای معمول اسقاط می‌شدند. اما این روند مورد علاقه‌ی همه بود. چرا که تعویض بیشتر ماشین، قیمت‌ها را کاهش می‌داد. ضمن این که به این صورت مردم ماشین‌های متنوع‌تری سوار می‌شدند. تولیدکنندگان هم وسایل نقلیه‌ی قدیمی و خطرناک را از سطح مسیرها جمع می‌کردند.

سیصد چهارصد متر جلوتر، نزدیک اولین پل روگذر، جریان ماشین‌ها کند می‌شد. علامت‌های بزرگ پلیس بلند شده بود که «باندها بسته‌اند» و یا «سرعت خود را به ۳۰ کیلومتر در ساعت کاهش دهید». فرانکلین سعی کرد به لاین قبلی بازگردد اما ماشین‌ها همین‌طور در هم فشرده‌تر می‌شدند. شاسی ماشین به لرزه افتاد. به ستون مهره‌هایش فشار می‌آمد. دندان‌هایش را رو هم می‌سایید و تلاش می‌کرد از بوق‌زدن خودش جلوگیری کند. رانندگان دیگر کمتر روی اعصاب خود مسلط بودند. همه‌جا خرناس موتور ماشین‌ها به گوش می‌رسید و صدای بوق‌ها به آسمان بلند شده بود. عوارض راه‌ها خیلی زیاد بود و حدود ۳۰ درصد تولید ناخالص ملی را تأمین می‌کرد(در عوض مالیات بر درآمد به ۲ درصد هم نمی‌رسید). به همین خاطر، کوچکترین کندی در جریان بزرگراه‌ها فوراً پای بررسی‌های دولتی را به میان باز می‌کرد. اداره‌ی مسیرهای حمل و نقل به عهده‌ی دوایر اصلی دولتی بود.

نزدیک تقاطع مسیرهای چندطبقه، باندها بسته شده بود تا دسته‌ای از کارگران تابلوی آهنی عظیمی را وسط تقاطع برپا کنند. منطقه‌ی فنس‌کشی شده پر بود از مهندسین و نقشه‌برداران. فرانکلین فکر کرد احتمالاً این تابلو همانی‌ست که هاتاوی شب پیش دیده. آپارتمان هاتاوی در یکی از ساختمان‌های فکستنی اطراف پل‌های روگذر بود. ساکنان آن مناطق کارگران پمپ‌های بنزین، خدمت‌کاران و کارگران مهاجر بودند.

تابلو واقعاً مهیب بود. حداقل ۳۰ متر ارتفاع داشت و به شبکه‌ی آهنی مقعری مثل بشقاب‌های رادار مجهز بود. بر روی پایه‌های بتنی سر به آسمان بلند کرده بود و از فاصله‌ی دور تا چندین کیلومتر هم قابل دیدن بود. فرانکلین سرش را بالا آورد تا رد کابل‌های برق را تا سیم‌پیچ‌های درهم آهنی بگیرد. ردیفی از چراغ‌خطر‌های چشمک‌زن که مخصوص خطوط هوایی است، بر روی تابلو نصب شده بود. فرانکلین حدس زد این تابلو جزئی از سیستم مسیریابی زمینی برای فرودگاهی است که در ۲۰ کیلومتری شرق آن‌جا قرار داشت.

سه دقیقه بعد که فرانکلین در یکی از مسیرهای فرعی منتهی به تقاطع بعدی با سرعت پیش می‌راند، دومین تابلوی غول‌آسا را دید که سر به هوا کشیده است.

سرعتش را کم کرد و به باند کناری رفت. از آینه‌ی جلویش غول آهنی را تماشا کرد که رفته رفته کوچک‌تر می‌شد. هرچند هیچ نشانه‌ی گرافیکی یا نوشتاری روی شبکه‌ی فلزی تابلوها وجود نداشت، اما هشدارهای هاتاوی در گوش فرانکلین صدا می‌کرد. بدون آن که بداند چرا، مطمئن بود که تابلو ربطی به فردوگاه ندارد. هیچ‌کدام از تابلوها در مسیر خط‌های هوایی قرار نداشتند. می‌خواست توجیهی اقتصادی برای برپایی تابلوها در مرکز اتوبان‌ها پیدا کند. برای نصب کردن تابلوی دوم در فاصله‌ی اندک میان دو اتوبان با مهارت زیادی از پایه‌های زاویه‌دار استفاده شده بود. هرچه بود، معلوم بود این تابلوها به نحوی به جریان ماشین‌ها مربوط می‌شود.

۱۵۰ متر آن‌طرف‌تر یک فروشگاه تمام‌خودکار در حاشیه‌ی مسیر وجود داشت. فرانکلین ناگهان به یادآورد که باید سیگار بخرد. ماشینش را به درون شیب ورودی فروشگاه هدایت کرد و به صف ماشین‌های در انتظار پیوست. فروشگاه مملو از ماشین بود و هر ۵ ردیف را رانندگانی خسته و قوزکرده پشت فرمان، پر کرده بودند.

سکه‌هایش را در دستگاه انداخت(اسکناس دیگر به این کار نمی‌آمد چرا که دستگاه‌ها قابلیت اعتبارسنجی آن‌ها را نداشتند) و یک بسته از دهانه‌ی خروجی تحویل گرفت. تنها برند موجود در بازار همین بود. در واقع برای همه‌ی چیزهای دیگر هم فقط یک برند وجود داشت. البته در مورد سیگار، بسته‌های بزرگ تخفیف‌دار هم وجود داشت. همین که مسیر خروجی فروشگاه را دنبال می‌کرد، درب داشبوردش را باز کرد.

درون داشبورد هنوز سه بسته‌ سیگار دست‌نخورده وجود داشت.

وقتی به خانه رسید، بوی تندی شبیه بوی ماهی از اجاق آشپزخانه همه‌جا را گرفته بود. فرانکلین با بی‌میلی بو کشید و کت و کلاهش را کند. همسرش روبروی تلویزیون هال نشسته بود. گوینده داشت مشتی شماره می‌خواند و جودیت سریع آن‌ها را روی تکه‌کاغذی می‌نوشت و هرازگاهی فحشی زیر لب زمزمه می‌کرد. در نهایت پرخاشگرانه گفت:«مسخره! انقدر تند می‌خونه که فقط چندتاشو تونستم بنویسم»

«احتمالاً از عمده. مسابقه‌ی جدیده؟»

جودیت گونه‌ی فرانکلین را بوسید و یواشکی زیرسیگاری پر از خاکستر و بسته‌ی شکلات را قایم کرد:«سلام عزیزم. ببخشید که چیزی برات آماده نکرده‌م. یه سری برنامه‌ی خرید جدید پخش می‌کنن که توش چندتا چیز رو اعلام می‌کنه. اگه شماره سریال درست رو داشته باشی، به شرطی که در حوالی فروشگاه ساکن باشی، می‌تونی با ۹۰درصد تخفیف بخری‌شون. خیلی پیچیده‌ست به هر حال.»

«هرچی هست، انگار خیلی خوبه. تا حالا چی دشت کردی؟»

جودیت به لیستش نگاهی انداخت و گفت:«خب تا اون‌جا که من نوشتم، تنها چیزی که فعلاً گیرمون اومده سیخ‌کباب مادون قرمزه. فقط باید تا قبل از ساعت ۸ اون‌جا باشیم. الان از ۷:۳۰ هم گذشته»

«خب پس بی‌خیالش. من خسته‌م گلم. یه‌چیزی بده بخورم» و قبل از این که جودیت اعتراض کند، فرانکلین محکم ادامه داد:«ببین، من یه سیخ کباب مادون قرمز نو نمی‌خوام. همین یکی رو هم یکی دو ماه بیشتر نیست که داریم. حتی مدل مسخره‌ش رو هم عوض نکردن.»

«ولی عزیزم، مگه نمی‌دونی اگه خرید جدیدترهاشو ادامه بدیم ارزون‌تر می‌شن؟ بالاخره که باید آخر سال عوضش کنیم. ما قرارداد امضا کردیم ها. این‌طوری حداقل ۵ پوند صرفه‌جویی می‌کنیم. این برنامه‌های تخفیفی که کلاه‌برداری نیستن. کل روز رو من پای تلویزیون نشستم و نوشتم.» و حالا ته‌نشانی از رنجش در صدایش بود. با این حال فرانکلین بی‌اعتنا به زمان بر موضع خود پافشاری می‌کرد.

«خیل خب. اصلاً ما اون ۵ پوند رو از دست می‌دیم. می‌ارزه.» و قبل از این که جودیت لب به جواب باز کند، اضافه کرد:«تو رو به خدا جودیت بس کن. تازه‌شم، احتمالاً شماره‌ها رو اشتباه نوشتی.» جودیت شانه‌ای بالا انداخت و رفت پشت اپن آشپزخانه.

فرانکلین صدا زد:«می‌بینم که غذای رژیمی داریم. بذار خوب سفت شه»

«برات خوبه عزیزم. خودتم می‌دونی که نمی‌تونی تمام مدت با غذاهای معمولی سر کنی. اونا نه پروتئین دارن، نه ویتامین. خودت همیشه می‌گی ما باید مثل آدم‌های گذشته فقط غذای رژیمی بخوریم.»

فرانکلین به روی کمر دراز کشید. لیوان ویسکی‌اش را نزدیک بینی‌اش آورد و به آسمان تاریک بیرون چشم دوخت:«هنوزم می‌گم. ولی بوشون خیلی افتضاحه.»

۵۰۰ متر آن‌ طرف‌تر، بر روی سقف فروشگاه زنجیره‌ای مجاورشان، ردیف پنج‌تایی چراغ‌های قرمز، چشمک می‌زدند. گهگاهی ماشین‌هایی می‌رفتند و از دستگاه خودکار سیگار می‌خریدند و نور چراغ‌های جلوشان بدنه‌ی ساختمان را روشن می‌کرد. زیر این نور فرانکلین می‌توانست هیکل عظیم‌الجثه‌ی تابلویی را ببیند که در آسمان عصرگاهی قد برافراشته بود.

فرانکلین به آشپزخانه رفت، دست زنش را گرفت او را کنار پنجره برد:«جودیت! اون تابلوهه رو پشت فروشگاه می‌بینی؟ کی علمش کرده‌ن؟

«نمی‌دونم. چرا انقدر مضطربی رابرت؟ مگه مربوط به فرودگاه نمی‌شه؟»

فرانکلین به تنه‌ی تاریک تابلو زل زد و گفت:«پس همه همین‌طور فکر می‌کنن.»

با احتیاط، لیوان ویسکی‌اش را درون ظرف‌شویی خالی کرد.

سر ساعت هفت صبح فرانکلین ماشینش را جلوی فروشگاه محله‌شان پارک کرد. با دقت جیبش را خالی کرد و سکه‌ها را درون داشبورد گذاشت. فروشگاه از خیل خریداران اول صبح شلوغ بود. ردیف درهای ضرب‌دری مدام می‌چرخید و صدا می‌کرد. بعد از افتتاح «فروش ۲۴ ساعته» این فروشگاه هیچ‌وقت بسته نمی‌شد. اکثر مشتریان، خریداران تخفیف بودند. خانم‌های خانه‌داری که قرار داد داشتند در ازای خرید حجم زیادی مواد غذایی، لباس و لوازم خانگی، از تخفیف‌های ویژه بهره‌مند شوند. به این ترتیب مجبور بودند تمام روز را از این فروشگاه به آن فروشگاه سرک بکشند و به صورت سرسام‌آوری خود را با برنامه‌های خرید هماهنگ کنند تا تخفیف‌هایشان را زنده نگه دارند.

بسیاری از این زن‌ها گروهی را تشکیل داده بودند و همین که فرانکلین به سمت ورودی فروشگاه می‌رفت، دسته‌ای از آن‌ها به سمت ماشین‌هایشان به راه افتادند. رسید خریدهایشان را درون کیف‌هایشان می‌چپاندند و بر سر یکدیگر داد می‌زدند. لحظه‌ای بعد ماشین‌هایشان با غرش بسیار، راه مرکز خرید بعد را در پیش گرفت.

تابلوی نئون بزرگی جلوی ورودی نصب شده بود که آخرین تخفیف‌ها روی آن نوشته شده بود. که به نسبت اجناسی که برای تعویض آورده بودند حداکثر به ۵ درصد می‌رسید. بیشترین نرخ تخفیف که بعضاً به ۲۵ درصد می‌رسید در مناطق مسکونی کاگران یقه‌سفید ارشد یافت می‌شد. در آن‌جا پول خرج کردن محرک اجتماعی قوی‌ای بود. و شهوت پرخرج‌‌ترین بودن در محله، با ساز و کارهایی تئوریزه می‌شد. آن‌جا تابلوهای بزرگی سر در فروشگاه‌ها نصب می‌کردند و اسامی خریداران و میزان خرید کل‌شان را ثبت می‌کردند. این اطلاعات مدام به‌روز می‌شد. هرکس بیشتر خرید می‌کرد، تخفیف بیشتری هم می‌برد و در ادامه بقیه نیز از این تخفیفات بهرمند می‌شدند. از طرف دیگر به کسانی که کم‌تر خرید می‌کردند، به چشم بزهکاران جامعه نگاه می‌شد، که دارند از بقیه کولی مفت می‌گیرند.

خوشبختانه این رویه هنوز در محله‌ی سکونت فرانکلین برپا نشده بود. البته نه به این خاطر که مردان و زنان فرهیخته‌ خویشتن‌داری بیشتری داشتند. بلکه به این خاطر که آن‌ها به دلیل درآمدهای بیشترشان، می‌توانستند در طرح‌های تخفیفی گران‌تری شرکت کنند که فقط فروشگاه‌های بزرگ برگزار می‌کردند.

پنج متر مانده به ورودی فروشگاه، فرانکلین توقف کرد. برگشت و به تابلوی غول‌پیکر آهنی نگاه کرد که گوشه‌ی محوطه‌ی پارکینگ برپا شده بود. برعکس تمام تابلوهای دیگر، هیچ‌تلاشی برای تزئیین یا نرم کردن قیافه‌ی ضمخت این یکی انجام نشده بود. کابل‌های برق از این‌ور و آن‌ورش آویزان بود. روی سطح بتنی پارکینگ هم رد زخم درازی از کابل‌های برق کشیده شده بود.

به سمت تابلو قدم برداشت. ۱۰ متر مانده به تابلو ایستاد و برگشت. یادش افتاد که این‌طوری دیر به بیمارستان خواهد رسید. ولی بالاخره باید یک بسته سیگار می‌گرفت. صدای نامفهوم اما قدرتمندی از مبدل‌های انرژی زیر تابلو به گوش می‌رسید که به با برگشتن به سمت فروشگاه ضعیف می‌شد.

به سمت دستگاه‌های فروش خودکار رفت. دست در جیب کرد تا پول خرد درآورد. سوت بلندی کشید و یادش افتاد از عمد پول خردهایش را در ماشین گذاشته. بلند گفت:«هاتاوی!» دو فروشنده‌ی روبرویی‌اش هم شنیدند. نمی‌خواست مستقیماً به تابلو نگاه کند. از روی شیشه‌ی یکی از درهای فروشگاه، تابلو را نگاه کرد. این‌طوری اگر هم پیام ناخودآگاهی در کار بود، بر او کارگر نمی‌افتاد.

فرانکلین تقریباً مطمئن بود که دو پیام واضح «نزدیک نشوید» و «سیگار بخرید» را دریافت کرده است. مردمی که به طور معمول ماشین‌هایشان را در حاشیه‌ی پارکینگ پارک می‌کردند، از نزدیک شدن به تابلو خودداری می‌کردند و آن را دور می‌زدند.

فرانکلین رو به یکی از کارگران فروشگاه که مشغول جارو کشیدن بود، پرسید:«اون تابلو برای چیه؟»

آن مرد به جارویش تکیه داد و همین‌طور به تابلو خیر شد:«نمی‌دونم. باید یه ربطی به فرودگاه داشته باشه.» سیگار تازه‌ای گوشه‌ی لبش داشت، با این حال دست راستش را در جیب کرد و بسته‌ی سیگارش را درآورد. با نخ دوم روی انگشتش ضرب گرفت و در این بین فرانکلین راهش را کشید و رفت. همه‌ی کسانی که وارد فروشگاه می‌شدند، داشتند سیگار می‌خریدند.

فرانکلین همین‌طور با سرعت ۶۰ کیلومتر در ساعت پیش می‌رفت. این بار توجهش به منظره‌ی اطرافش جلب شده بود. معمولاً یا خیلی خسته بود یا مشغولیت ذهنی‌ش به حدی بود که نمی‌توانست حواسش را به چیزی به جز رانندگی متمرکز کند. اما این بار اتوبان را دقیق از نظر می‌گذراند. با دقت کافه‌های کنار جاده‌ای را به دنبال نشانه‌ای از تابلوهای جدید بررسی می‌کرد. تابلوهای نئون درها و پنجره‌ها را پوشانده بود. با این حال به نظر می‌رسید بی‌خطر باشند. بنابراین توجهش را به تابلوها و بیلبوردهای بزرگ‌تر معطوف کرد که در فضاهای باز اطراف اتوبان‌ها سر برآورده بودند. خیلی‌هایشان به ارتفاع آپارتمان‌های ۴ طبقه بودند. تابلوهای پیشرفته‌ی سه‌بعدی‌ای که زنان خانه‌دار غول‌پیکری با چشمان و دندان‌های الکتریکی در آشپزخانه‌های ایده‌آل خود ورجه وورجه می‌کردند و به هنگام لبخندهایشان، انفجار نور لامپ‌های نئون همه‌جا را روشن می‌کرد.

هر دو طرف جاده‌های کمربندی زمین‌های بایر قرار داشتند. زمین‌های به درد نخوری که از ماشین‌ها و کامیون‌ها و ماشین‌های ظرف‌شویی و یخچال‌های بی‌نقص اما از دور افتاده، انباشته شده بود. فشار اقتصادی موج برنامه‌های تخفیفی آن‌ها را به گوشه‌ای پرت کرده بود. بدنه‌های زردرنگ و درخشانشان خش هم برنداشته بود. روکش‌های فلزی و کابینت‌ها زیر نور خورشید برق می‌زد. هرچه به شهر نزدیک‌تر می‌شد، تراکم تابلوها و بیلبوردها به صورت محسوسی بالاتر می‌رفت تا آن‌ها را از نظر پنهان کند. با این حال وقتی فرانکلین داشت به یکی از تقاطعات غیرهم‌سطح نزدیک می‌شد، در یک نظر هرم آهنی عظیمی را دید که کورسوی محوی داشت. مثل سرزمین‌های زرخیزی بود که از یادها رفته باشد.

عصر همان روز هاتاوی پایین پله‌های بیمارستان انتظارش را می‌کشید. فرانکلین برایش دست تکان داد و سریع به سمت ماشینش به راه افتاد. به سرعت شیشه‌های ماشینش را بالا کشید و نگاهی به اطراف انداخت. هاتاوی پرسید:«چه شده دکتر؟ کسی دنبالته؟» فرانکلین خنده‌ی تلخی کرد و جواب داد:«نمی‌دونم. امیدوارم که این طور نباشه. اما اگه چیزایی که می‌گفتی راست باشه، گمون کنم یکی دنبالمه.»

هاتاوی با خنده‌ای زیر لب، به صندلی ماشین تکیه داد و یک زانویش را به داشبورد چسباند:«خب پس. بالاخره تو هم یه چیزی دیدی دکتر»

«چی بگم. مطمئن که نیستم. منتهی احتمالش هست که حق با تو باشه. امروز صبح تو فروشگاه…» حرفش را قطع کرد. با ناراحتی آن تابلوی سیاه عظیم‌الجثه را به یاد آورد و این که چطور از آن فاصله گرفته و به سمت فروشگاه برگشته بود. همه‌چیز را برای هاتاوی تعریف کرد.

هاتاوی سری تکان داد و گفت: «منم اون تابلو رو دیدم. جداً بزرگه، منتهی نه به بزرگی اونایی که الان دارن علم می‌کنن. همه‌جا دارن نصبشون می‌کنن. سرتاسر شهر. حالا می‌خوای چی‌کار کنی دکتر؟»

فرانکلین محکم به فرمان ماشین چنگ زد. لحن متلک‌آمیز هاتاوی او را آزرده بود:«معلومه که هیچی. شاید فقط یه مشت تلقینه. گندت بزنن. تو من رو هم خیالاتی کردی»

هاتاوی سریع از روی صندلی جهید و گفت:«چرت نگو دکتر! اگر به احساس خودت هم باور نداری، دیگه چی برات مونده؟ اونا دارن مغزت رو شست و شو می‌دن. اگه از خودت دفاع نکنی، حتماً همه‌ش رو می‌گیرن! ما باید یه کاری بکنیم، همین حالا، قبل از این که همه‌مون فلج بشیم.»

فرانکلین با خستگی یک دستش را بلند کرد:«یه دقیقه صبر کن ببینم. گیرم که این تابلوها همه‌جا بالا بره. کارکردشون چیه؟ فارغ از سرمایه‌ی هنگفتی که پای تمام این میلیون‌ها تابلو و بیلبور هدر رفته، میزان قدرت خرید مردم خیلی خیلی ناچیزه. بعضی از رهن‌هایی که روی خونه‌ها بسته شده و خیلی از برنامه‌های تخفیفی، تا ۵۰ سال دیگه پا بر جان. اگه یه جنگ تجاری اتفاق بی‌افته، فاجعه‌ست!»

«کاملاً درسته دکتر. ولی داری یه چیزی رو از قلم می‌ندازی. چه چیزی قدرت خرید مد نظر ما رو تأمین می‌کنه؟ افزایش سرسام‌آور تولید. تازگی‌ها ساعت کاری رو از ۱۲ ساعت به ۱۴ ساعت افزایش دادن. در بعضی از کارخونه‌های لوازم خانگی، کار کردن یکشنبه‌ها هم عادی شده. فکرش رو بکن دکتر. هفته‌ای هفت روز کار، همه هم سه‌شغله.»

فرانکلین با حرکت سر مخالفت کرد:«نه نه نه. مردم این یکی رو تحمل نمی‌کنن.»

«چرا، تحمل می‌کنن. تو ۲۵ سال گذشته، تولید ناخالص ملی ۵۰ درصد افزایش پیدا کرده، همین طور سرانه‌ی ساعت کار. در نهایت هم ما ۲۴ ساعت روز رو کار می‌کنیم و خرج می‌کنیم، تو هر ۷ روز هفته. کسی جرئت نداره امتناع کنه. فکرش رو بکن اگه مردم غیر از این بکنن چه فاجعه‌ای به بار می‌آد. تعدیل نیروهای میلیونی که نتیجه‌ش می‌شه تعداد زیادی آدم با وقتی که روی دستشون باد کرده و نمی‌دونن باهاش چی کار کنن. البته منظورم از کار، یه تفریح درست و حسابیه، نه خرید کردن.» هاتاوی دست روی شانه‌ی فرانکلین گذاشت و پرسید:«خب دکتر، حالا حاضری به من کمک کنی؟»

فرانکلین خودش را از زیر دست هاتاوی آزاد کرد. ۵۰۰ متر آن‌طرف‌تر، نیمه‌ی بلایی تابلویی مهیب از پشت ساختمان ۴ طبقه‌ی بخش آسیب‌شناسی بیرون زده بود. کارگران هنوز اطراف تیرک‌های آن در رفت و آمد بودند. مسیر خط‌های هوایی که از روی شهر می‌گذشت، عمداً به دور بیمارستان کشیده شده بود. و به وضوح معلوم بود که این تابلو هیچ ارتباطی با فرودگاه و هواپیما و خطوط هوایی ندارد.

«منع قانونی‌ای چیزی جلوی کاری رو که اینا دارن می‌کنن نمی‌گیره؟ اسمش چی بود، زندگی ناخودآگاه؟ اتحادیه‌ها چطور باهاش کنار اومدن؟»

«ترس از رکود نمی‌ذاره. اقتصاد جدید رو که می‌شناسی. اگر نرخ تولید هر سال ۵ درصد بالا نره، معنی‌ش اینه که اقتصاد مملکت داره کساد می‌شه. ۱۰ سال پیش، کارایی کفایت می‌کرد و خروجی رو بالا می‌برد. منتهی دیگه اون هم جواب نمی‌ده و فقط یه راه می‌مونه. کار بیشتر. تبلیغات ناخودآگاه قراره همین رو تأمین کنه!»

«خب حالا برنامه‌ت چیه؟»

«نمی‌تونم بهت بگم دکتر. مگه اول مسئولیتش رو بپذیری.»

«خیلی دن‌کیشوتی شد. نمی‌خوای به جنگ آسیابادی بری که. نمی‌تونی با تبر اون هیولاها رو زمین بزنی.»

هاتاوی در ماشین را باز کرد و گفت:«نمی‌خوام این کار رو بکنم.. زودتر تصمیم بگیر دکتر. خیلی لفتش نده. ممکنه اختیار تصمیم‌گیری از دستت خارج بشه.» برایش دست تکان داد و ناپدید شد.

در راه خانه، بدبینی دوباره به سرغ فرانکلین آمد. این ماجرای توطئه واقعاً مهمل بود و استدالال‌های اقتصادی مؤید آن هم زیادی باورکردنی بود. منتهی مطابق معمول، هاتاوی به نقطه‌ی کور فرانکلین انگشت زده بود، کار کردن یکشنبه‌ها. مشاوره‌های خصوصی خودش به صبح یکشنبه‌ها هم کشیده بود. بعلاوه، قرار بازدید از یکی از کارخانه‌های ماشین‌سازی هم به آن اضافه شده بود. کارخانه‌ای که به تازگی شیفت یکشنبه‌هایش را به راه انداخته بود. اما به جای آن که از این تجاوز به وقت آزاد هرچند نحیفش نارحت باشد، خوشحال بود. آن هم به یک دلیل ساده و ترسناک. فرانکلین به درآمد اضافه احیتاج داشت.

بیرون را نگاه کرد. در باند سرعت، ماشین‌ها با هم مسابقه گذاشته بودند. متوجه ده دوازده تابلوی بزرگی شد که در امتداد کمربندی نصب شده بود. همان طور که هاتاوی گفته بود، داشتند همه‌جا را می‌گرفتند. مثل بادبانی آهنی و ضمخت بر روی فروشگاه‌های مناطق مسکونی در دست احداث، سایه انداخته بودند.

وقتی به خانه رسید، جودیت در آشپزخانه بود و داشت تلویزیون کوچک آشپزخانه را تماشا می‌کرد. فرانکلین از روی کارتون بزرگ باز نشده‌ای گذشت که راهرو را بند آورده بود. جودیت مشغول نوشتن شماره‌ها بود که فرانکلین گونه‌اش را بوسید. دیدن جودیت در حالی که دوباره گرم برنامه‌های تخفیفی تلویزیون بود، اوقاتش را تلخ کرد، اما بوی مطبوع و دلپذیر مرغ سرخ‌شده در قابلمه، یا به عبارت دقیق‌تر، مرغ ژلاتینی پر از طعم‌دهنده‌های مصنوعی بی‌خاصیت و سم‌زدایی شده، آرامش کرد.

با پا به کارتون زد و پرسید:«این چیه؟»

«نمی‌دونم عزیزم. این‌روزا هی یه چیزایی می‌آد. نمی‌رسم همه رو باز کنم.» از پشت شیشه‌ی فر به جوجه نگاه کرد. مرغ ۶ کیلیوی اقتصادی، که اندازه‌ی بوقلمون بود. با بال‌ و ران‌های خوش‌فرم و سینه‌ای بزرگ. بیشترش هم بعد از صرف شام دور ریخته می‌شد(دیگر سگ و گربه‌ای در کار نبود. در واقع پس‌مانده‌خواران سفره‌های ثروتمندان، خدمتشان می‌رسیدند). جودیت چشمانش را باریک کرد و پرسید:«نگران به نظر می‌آی. امروز طوری شده؟»

فرانکلین زمزمه‌ی بی‌معنایی زیر لب رفت. ساعت‌ها زل زدن به صورت مجریان برنامه تخفیفی، در جستجوی علامتی برای برنده شدن، گیرایی جودیت را بالا برده بود. فرانکلین از ته دل با هزاران مرد مشابه خودش همدردی می‌کرد.

«دوباری با اون دیوونه‌ی یوخولی حرفت شده؟»

فرانکلین به سمت کارتون رفت و گفت.«هاتاوی رو می‌گی؟ راستش رو بخوای، آره. اون‌قدرام دیوونه نیست. آخرش هم نگفتی این چی چیه؟ حالا که قراره ۵۰ یکشنبه‌ی بعد رو به خاطرش کار کنم، دوست دارم بدونم.» اطراف کارتون را گشت تا بالاخره برچسبش را پیدا کرد:«تلویزیون؟! جودیت، جداً ما یه تلویزیون دیگه لازم داریم؟ تا قبل از این هم ۳ تا داشتیم. یکی تو هال، یکی تو اتاق ناهارخوری، یک دستی‌ش رو هم که تو آشپزخونه گذاشتیم. چهارمی‌ برای کجاست؟»

«برای اتاق مهمونه دیگه، گلم. تعجب نکن. نمی‌تونیم تلویزیون کوچیکه رو بذاریم تو اتاق مهمون. زشته. من تلاش می‌کنم اقتصادی فکر کنم، ولی ۴ تا تلویزیون حداقل ِلازمه. همه‌ی مجله‌ها هم همین رو می‌گن.»

فرانکلین با رنجش به کارتون نگاه کرد و پرسید:«اون هم با ۳ تا رادیو؟ اگر یه زمانی مهمون داشته باشیم، مگه چقدر می‌خواد تو اتاقش تنها باشه و تلویزیون تماشا کنه؟ جودیت، دیگه وقتشه دست نگه داریم. این چیزا اون‌قدری که به نظر می‌آد مفت یا حتی ارزون نیستن. بعدشم، تلویزیون که به کل وقت تلف کردنه. فقط به برنامه داره. ۴ تا تلویزیون واقعاً مسخره‌ست.»

«چهارتا کانال دارن، رابرت.»

«که فقط پیام‌ بازرگانیاشون فرق می‌کنه»

قبل از این که جودیت جواب دهد، تلفن زنگ زد. فرانکلین گوشی آشپزخانه را برداشت و به صدای نویز بی‌مفهوم آن گوش کرد. اول فکر کرد یک نوع تبلیغ تجاری آوانگارد است، اما بعد صدای دیوانه‌وار هاتاوی را از میان نویزها تشخیص داد:

«هاتاوی! تو رو به خدا آروم‌تر! دوباره چی شده؟»

«…دکتر، باید این‌بار حرفم رو باور کنی. با استروبوسکوپ[۲] از یکی از پلای ترافیکی بالا رفتنم. اونا هزار هزار فلاش پرسرعت تو تابلوها کار گذاشتن که سریع باز و بسته می‌شه و مثل مسلسل به صورت مردم شلیک می‌کنه، در حالی که مردم هیچی نمی‌تونن ببینن. حیرت‌انگیزه! موج بعدی‌ای که می‌خوان راه بندازن، درباره ماشین و تلویزیونه. اونا ‌می‌خوان تعویض دوماه به دوماه ماشین رو جا بندازن دکتر. باورت می‌شه؟ هر دوماه یه ماشین نو! پناه برخدا…»

فرانکلین بی‌صبرانه منتظر اتمام پیام بازرگانی ۵ ثانیه‌ای بود(تمام مکالمات تلفنی رایگانی بود. طول پیام‌های بازرگانی نسبت به مسافت تغییر می‌کرد. برای تلفن‌های راه دور این نسبت بعضی اوقات تا ۱۰ به ۱ هم بالا می‌رفت و افراد پشت خط مذبوحانه تلاش می‌کردند بلکه بتوانند میان پخش آگهی‌های تبلیغاتی چند کلمه‌ای صحبت کنند)، اما در نهایت درست قبل از پایان وقفه، گوشی را گذاشت و سپس به سرعت گوشی تلفن را از خط کشید.

جودیت نزدیک آمد. دستش را گرفت و گفت:«رابرت، چت شده؟ بدجور به هم ریختی»

فرانکلین نوشیدنی‌اش را برداشت و به سمت هال رفت:«هیچی. هاتاوی بود. همون‌طور که می‌گفتی، من زیادی دارم گیر حرفاش می‌افتم. دیگه کم کم داره روی اعصابم رژه می‌ره»

به هیکل تاریک تابلوی بالای فروشگل محله نگاه کرد. چراغ‌های خطر قرمز رنگش در تاریکی شب می‌درخشید. پوچ و بی‌نام مثل تکه‌ای بی‌مصرف که در گوشه‌ی ذهنی مجنون افتاده باشد. ترسناک‌ترین ویژگی‌اش هم ناشناختگی مطلق‌اش بود.

زیر لب گفت کرد:«ولی هنوز مطمئن نیستم. خیلی از چیزایی که هاتاوی می‌گه با عقل جور در می‌آد. این تبلیغات ناخودآگاهی آخرین چاره‌ی یک سیستم اقتصادی با انباشت سرمایه‌ی بالاست.»

منتظر جواب جودیت ماند و وقتی جوابی نشنید، سرش را رو به او بلند کرد. جودیت در مرکز فرش ایستاده بود. دست به سینه زده بود. چهره‌ی تیز و زیرکش بی‌روح و واافتاده بود. رد نگاهش را به بیرون از پنجره و بالای فروشگاه دنبال کرد و بعد، با تکانی ناگهانی سرش را چرخاند و تلویزیون را روشن کرد:«بیا تلویزیون تماشا کنیم بابا. وای خدا، ما واقعاً چهارمین تلویزیون رو لازم داشتیم.»

یک هفته بعد فرانکلین شروع کرد به لیست برداشتن از اموالش. دیگر خبری از هاتاوی نشد. عصرها که از بیمارستان خارج می‌شد، جای خالی آن پیکر ژولیده را می‌دید. وقتی اولین انفجارها در اطراف شهر صدا کرد، و فرانکلین درباره‌ی عملیات‌های خرابکاری علیه هیولاهای فلزی در روزنامه‌ها خواند، به طور خودکار فکر کرد این‌ها کار هاتاوی باشد. اما بعداً در اخبار شنید که این انفجارها توسط کارگران ساختمانی جهت حفر پی ساختمان‌ها صورت گرفته است.

تابلوهای بیشتر هر روز بر روی سقف فروشگاه‌ها سبز می‌شد. در همان مسیر ۱۰ کیلومتری خانه تا بیمارستان، تعدادشان از ۳۰تا گذشته شده بود. مثل قطعات دومینوی غول‌پیکری می‌ماندند که بالای سر ماشین‌های درون اتوبان ایستاده بودند. فرانکلین دیگر سعی نمی‌کرد نگاهش را از آن‌ها بدزدد. اما احتمال کمی همچنان گوشه‌ی ذهنش وول می‌خورد که انفجارهای اخیر پاتک هاتاوی است. از همین رو بدبینی‌اش را زنده نگه می‌داشت.

بعد از شنیدن اخبار شروع کرد به برداشتن صورت اموالش، و متوجه شد که در دو هفته‌ی اخیر، او و جودیت روی هم ماشین‌شان (مدل قبلی ۲ ماه عمر کرده بود)، ۲ تلویزیون(۴ ماه عمر)، چمن‌زن برقی(۷ ماه عمر)، اجاق برقی(۵ ماه)، سشوار(۴ ماه)، یخچال(۳ ماه)، ۲ رادیو(۷ ماه)، ضبط صوت(۵ ماه) و برفه(۸ ماه) را تعویض کرده‌اند.

نصف این خریدها کار خودش بود اما نتوانست به یاد بیاورد که دقیقاً کی این کارها را انجام داده است. برای مثال ماشینش را در پارکینگ بیمارستان گذاشته بود تا روغن‌کاری‌اش کنند، و عصر همان روز، قرار داد یک ماشین جدید را امضا کرده بود. فروشنده به او قبولانده بود که هزینه‌ی تعویض دوماه یک‌بار ماشین، کم‌تر از هزینه‌ی تعویض روغن خواهد شد. ده دقیقه بعد که داشت با سرعت در اتوبان می‌راند، ناگهان متوجه شد که ماشین جدیدی خریده است. به صورت مشابهی همین اتفاق برای تلویزیون‌هایشان هم افتاد. بعد از این که روی صفحه‌هایشان شکل‌های نامعلومی ظاهر شد، آن‌ها را با مدل‌های مشابه تعویض کردند. نکته این‌جا بود که تلویزیون‌های جدید هم همان اشکال نامعلوم را نشان می‌داد. اما همان‌طور که فروشنده تضمین کرده بود، آن شکل‌ها بعد از دو روز محو شدند. در این بین یک بار نشد که به خاطر دل خودش برود بیرون و چیزی بخرد.

فرانکلین لیستش را همه جا با خود می‌برد و در صورت لزوم مواردی را به آن اضافه می‌کرد. با خاطری آرام و بدون پیش‌زمینه‌ی اعتراضی، تکنیک‌های فروش جدید را تحلیل می‌کرد. در این فکر بود که آیا تسلیم بی‌قید و شرط در برابرشان، بهترین راه فائق آمدن بر آن‌ها نیست؟ بعضی اوقات به صورت آزمایشی در برابر این تکنیک‌ها مقاومت می‌کرد. در این مواقع منحنی تورم رشد سالانه‌ی ۱۰ درصدی را نمایش می‌داد. اما با کنار گذاشتن این مقاومت، آهنگ رشد منحنی خارج از کنترل می‌شد.

دو ماه بعد وقتی داشت از بیمارستان به سمت خانه می‌رفت، یکی از تابلوها را برای اولین بار دید. در باند ۶۰ کیلومتر بود و نمی‌توانست هم‌پای سیل ماشین‌ها جدید براند و دو تا از سه تقاطع غیرهم‌سطح را پشت سر گذاشته بود که از ۵۰۰ متر جلوتر ماشین‌ها کند شدند. صدها ماشین روی چمن‌های کنار جاده پارک کرده بودند و جمعیت داشت دور یکی از تابلوها گرد می‌آمد. دو هیکل کوچک سیاه‌پوش داشتند از تابلو بالا می‌رفتند. طرح‌های مشبک نور خاموش و روشن می‌شد و آسمان را روشن می‌کرد. طرح‌ها به صورت تصادفی و بی‌هدف نشان داده می‌شدند، انگار که داشتند تابلو را برای اولین بار آزمایش می‌کردند.

فرانکلین که با دیدن این واقعه، از غلط بودن خرافات هاتاوی مطمئن شده بود، ماشین را کنار جاده پارک کرد. از ماشین پیاده شد و از میان آدم‌هایی که صورت‌هایشان مدام روشن و خاموش می‌شد، عبور کرد. در زیر تابلو و نزدیک محوطه‌ی فنس‌کشی شده‌اش، تعداد زیادی از مهندسین و مأموران پلیس جمع شده بودند و آن دو مرد را با بالابر به بالای تابلو هدایت می‌کردند.

فرانکلین ناگهان ایستاد. آرامشش به فاصله‌ی لحظه فرو ریخت. چند تن از مأموران پایین تابلو مسلح به سلاح دوربرد بودند و دو مأموری که داشتند از تابلو بالا می‌رفتند، مسلسل‌هایشان را روی دوششان انداخته بودند. داشتند به نفر سومی می‌رسیدند که جلوی جعبه‌تقسیم بالای تابلو خم شده بود. مردی ریش‌بلند با لباسی رنگی که سفیدی زانویش از روی شلوار جینش بیرون زده بود. هاتاوی!

فرانکلین به سرعت جلو دوید. تابلو فیش فیش می‌کرد. صدای انفجار چند فیوز به گوش رسید و جرقه‌هایی به هوا پرتاب شد.

نور چشم‌زن متوقف شد و تصویر ثابت ماند. جمعیت به تابلو خیره شده بودند و حرف‌های درشتی که بر روی آن نقش بسته بود را می‌دیدند. کلمات و ترکیب عبارات آن کاملاً آشنا بود. فرانکلین مطمئن بود که هفته‌هاست با عبور از اتوبان دارد آن‌ها را می‌خواند:

الان بخرید الان بخرید الان بخرید الان بخرید الان بخرید

ماشین جدید همین حالا ماشین جدید همین حالا ماشین جدید همین حالا

بله بله بله بله بله بله بله بله بله بله بله

صدای آژیر آمد. دو ون پلیس از میان جمعیت به سرعت عبور کرد و جمعیت را روی چمن‌ها انداخت. مأموران پلیس از ون‌ها بیرون ریختند. باتوم به دست، جعیت را به عقب هل می‌دادند. فرانکلین از جایش تکان نخورد و منتظر شد تا پلیس نزدیک‌تر بیاید. تا لب باز کرد بگوید:«سرکار؛ من اون مرد رو می‌شناسم» مأمور پلیس با کف دست بر تخته‌ی سینه‌اش کوبید و او را به عقب پرت کرد. بی‌پناه به کاپوت یکی از ماشین‌ها تکیه داد. مأموران شروع کردند به شکستن شیشه‌ی ماشین‌ها و رانندگان بی‌چاره با عصبانیت اعتراض می‌کردند. آن‌هایی که ماشین‌هایشان عقب‌تر پارک بود سریع به سمت ماشین‌هایشان هجوم بردند.

سر و صدا به یکباره قطع شد. یکی از مسلسل‌های آتش کوتاهی گشود. فریاد هراس‌ جمعیت بلند شد. هاتاوی با آغوش باز، فریادی از سر درد و پیروزی سر داد و سقوط کرد.

فرانکلین تمام شب را وسط هال نشست. سر صبح جودیت از او پرسید:«رابرت، آخه چی این ماجرا این‌قدر مهمه؟ می‌دونم برای همسر و دخترش خیلی ناراحت‌کننده‌ست، ولی هاتاوی گیر وسواس افتاده بود. اگه این‌قدر از تابلوهای تبلیغاتی متنفر بود، چرا جای نگرانی در مورد اونایی که ما نمی‌تونیم ببینیم، اونایی که می‌تونیم ببینیم رو منفجر نکرد؟»

فرانکلین به صفحه‌ی تلویزیون چشم دوخته بود و امیدوار بود برنامه‌ی در حال پخش حواسش را پرت کند.

فرانکلین گفت:«هاتاوی راست می‌گفت»

«واقعاً؟ تبلیغات تجاری این‌جا موندگارن. ما آزادی واقعی برای انتخاب نداریم. نمی‌تونیم بیش از دخلمون خرج کنیم که. اون‌جوری مؤسسات مالی اعتباری خیلی زود ورشکست می‌شن.»

«واقعاً این‌طور فکر می‌کنی؟»

فرانکلین برخاست و لب پنجره رفت. ۳۰۰ متر آن‌طرف‌تر تابلوهای جدیدی برپا می‌شدند. رویشان به شرق بود و در نور اول صبح، سایه‌های مستطیل‌شکلشان روی باغچه‌ی خانه‌ها افتاده بود و امتدادش تا پنجره‌های مدل فرانسوی زیر پای فرانکلین می‌رسید. به عنوان امتیازی ویژه به این محل مسکونی، و احتمالاً برای برطرف کردن هرگونه سوءظن، روی خوی اشرافیت‌دوست اهالی این منطقه حساب باز کرده بودند و قسمت‌های پایینی پایه‌ی تابلوها را به سبک معماری خانه‌ی بزرگ‌زادگان انگلیسی قرون وسطا آرایش کرده بودند.

فرانکلین به تابلو نگاه می‌کرد و تعداد مأموران پلیسی را می‌شمرد که از کارگران برپاکننده‌ی تابلو محافظت می‌کردند. به تابلوی فروشگاه خیره شد و سعی کرد خاطرات هاتاوی و تلاش‌های ترحم‌بارش را برای جلب کمک فرانکلین از حافظه‌اش پاک کند.

بعد از یک ساعت، وقتی جودیت وارد اتاق شد، فرانکلین هنوز همان‌جا ایستاده بود. جودیت لباس‌هایش را پوشیده بود و آماده بود به فروشگاه برود.

فرانکلین به دنبالش رفت و دم در گفت:«تا اون‌جا می‌برمت. باید برم پی ثبت‌نام ماشین جدید. مدلای جدید آخر ماه در می‌آن. اگه شانس بیاریم می‌تونیم از اولین کسایی باشیم که مدل جدید سوار می‌شن.»

به محوطه‌ی آراسته‌ی بیرون خانه‌شان قدم گذاشتند. سایه‌ی تابلوها با گذر روز از سر محله‌ی آرام و آن دو می‌گذشت و بر سر مردم مثل تبرهای دسته‌بلند سایه می‌انداخت. مردمی که به سمت فروشگاه‌ها در حرکت بودند.

پانویس:

[۱]. مهمانی‌هایی ا‌ست که هتل‌داران و رستوران‌ها برگزار می‌کنند و در آن انواع نوشیدنی‌ها و غذاهای سرپایی سرو می‌شود.

[۲]. دستگاهی‌ است که با فلاش‌زدن سریع، تصویری از آنِ یک جسم متحرک را ثبت می‌کند.

*بالارد  از ساینس‌فیکشن‌نویسان مشهور انگلیسی است. او را عمدتاً به خاطر داستان‌های کوتاه و بلندی که با فضاهای آخرالزمانی و پساآخرالزمانی نوشته، می‌شناسند. او به روان‌کاوی جامعه‌ی مدرن تکنولوژی‌زده علاقه‌ی زیادی داشت و مهارتش در کند و کاو ذهن مخاطب مثال‌زدنی است. روانکاوی‌های بالارد تا جایی پیش‌رفت که وقتی ناشر رمان معروف تصادف (تکنولوژی+سکس+خشونت) نسخه‌ی اولیه‌ی آن را در اختیار مشاورین فروشش قرار داد، با پاسخ جالبی مواجه شد:«علم روان‌شناسی نمی‌تواند کمکی به این نویسنده بکند. رمان را چاپ نکنید!»

در ایران از بالارد چند مجموعه داستان و رمان منتشر شده است که تقریباً تمامی آن‌ها به همت علی‌اصغر بهرامی بوده است: برج(چشمه، ۱۳۸۰)، منطقه‌ی مصیبت‌زده‌ی شهر(جوانه‌ی رشد، ۱۳۸۰)، ساحل پایانی(چشمه، ۱۳۸۸)، کابوس چهاربعدی(چشمه، ۱۳۸۸) و دنیای بلور(چشمه، ۱۳۹۰) شماری از آن‌ها است.

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب پربازدید

مصاحبه