گفتگوی خواندنی با استاد انسان شناسی سیاسی دانشگاه تهران:

دکتر نادری: نباید مقهور پیش فرض های لیبرالی روابط بین الملل شویم/ مشکل ما با آمریکا صرفا سیاسی نیست

زمان انتشار: ۱۸:۵۱ ۱۳۹۳/۰۷/۶

ایمانوئل والرشتاین اعتقاد دارد که بحران و شکاف در نظام جهانی ایجاد شده است و سیستم دارد به سمتی میرود که دارد از هم می پاشد و از هم گسیختن این نظام، سرنوشت محتوم آن خواهد بود. البته این به معنی آن نیست که همین فردا این اتفاق می افتد ولی سرمایه داری غربی در سراشیبی سقوط افتاده است

بعد از سخنان مهم رهبر معظم انقلاب درباره نظم نوین جهان به سراغ دکتر احمد نادری، عضو هیات علمی دانشگاه تهران رفتیم تا با وی درباره ابعاد این نظریه صحبت کنیم. دکتر نادری تسلط بالایی به دکترین‌های ارائه شده از سوی واشنگتن دارد و با بازتعریف عرصه‌های قدرت و تاثیرگذاری ایالات متحده، به بررسی روند پیش روی نظم جهانی پرداخت.

رهبرانقلاب دریکی از آخرین سخنرانی هایشان به موضوع تغییرنظم نوین جهانی  اشاره کردند. این نظم نوین جهانی چه ویژگی هایی داشته است و الان دقیقا چه مولفه هایی ازآن درحال تغییر است که مقام معظم رهبری صراحتا به آن اشاره کردند؟

  قبل ازاینکه بخواهیم به ویژگی های نظم جهانی اشاره کنیم به خود نظم ها وتاریخچه  و سوابق نظم ها اشاره میکنیم تابرسیم به بحث نظم نوین جهانی که درواقع رهبرانقلاب هم اشاره کردند، نظم نوین جهانی آن نظمی است که درواقع بعد از فروپاشی شوروی توسط بوش پدر مطرح شد.

درروابط بین الملل و درعلوم سیاسی مصطلح است که می گویند نظم های جهانی هرچند سال یکبار بهم می ریزد ونظم های جدید جایگزین آن می شود، سرآغاز بهم ریختن این نظم ها هم یک حوادث بزرگی است که عمدتا خشن وخونین است، که جهان را زیرو رو میکند و از خاکستر و ویرانه های نظم  قدیم یک نظم جدید بامولفه ها وبامختصات جدید بنا نهاده می شود و بازیگرانی نیز در آن ایفای نقش میکنند. این موضوع در بحث کلیت چیستی نظم های جهانی میباشد .

اما در بحث تاریخچه قبل از جنگ های جهانی اول ودوم، یک نظم چند قطبی بر جهان حاکم بود یعنی چند بازیگر باچند رویکرد متفاوت وعمدتاً رویکرد رئالیستی که مبتنی برگسترش قدرت و امنیت وحوزه ی نفوذ بودند، نظم مسلط جهانی را تشکیل می دادند. بعد از وقوع جنگ جهانی دوم که درواقع نیروهای ارتش سرخ از سمت شرق، و نیروهای ائتلاف به رهبری  آمریکا ازسمت غرب حرکت کردند، و در برلین به هم رسیدند وبرلین را فتح کردند وآلمان را به دوبخش شرقی و غربی تقسیم کرده حکومت دو آلمان را تثبیت کردند، در واقع یک نظم جهانی جدید شکل گرفت که نظم دوقطبی نام گرفت که در یک طرف شرق و در طرف دیگر غرب حضور داشت. واین نظم در کل عالم فرافکنده شد، و تازمان فروپاشی شوروی این نظم دوقطبی به گونه ای که یک طرف بلوک غرب و طرف دیگر بلوک شرق دارای اتوریته بودند، درکل جهان حاکم بود

کشورما دراین بین، از بعد از جنگ جهانی دوم  تا زمان انقلاب اسلامی در حوزه ی بلوک غرب محسوب میشد. مهره چینی در دل  کشورها هم بانظم خاصی بود وهرکجا که در حوزه کشورهای تابعه دو بلوک، مشکلی به وجود میامد که این نظم را تهدید میکرد، آن طرفی که بلوکش دچار بی نظمی می شد، ناگزیر بود با دخالت نظامی  به امورات رسیدگی کند ونظم را به حالت سابق برگرداند.  چون اگر نظم بهم می خورد یک آشفتگی و هرج ومرجی بوجود می آمد که ممکن بود سرآغازتغییر باشد چون نظم دو قطبی مانند یک زنجیر بود، اگر یک دانه ی زنجیر قطع می شد ممکن بود این زنجیر از هم بپاشد، یاحداقل این بود که زنجیر دوتکه میشد ونمی توانست کارکرد سابق را داشته باشد. این وضعیت تا اوایل دهه 1990 ادامه داشت تا اینکه شوروی دچار فروپاشی شد.

 بعداز فروپاشی شوروی نظریه پردازان ایالات متحده آمریکا صحبت از نظم  نوین جهانی کردند و گفتند که  رقیب دیرینه از هم پاشید وما الان شاهد یک نظم تک قطبی هستیم و سردمدار آن نظم، دولت ایالات متحده آمریکا است ودر نظریات آقای فوکویاما هم مطرح میشود که ما داریم به سمت پایان جهان حرکت میکنیم واین لیبرال دموکراسی هست که برجهان مسلط بوده و آینده محتوم جهان را رقم خواهد زد.

 در پی این اتفاق، می بینیم که درعرصه ی ایدئولوژیک وسیاست خارجی ایالات متحده آمریکا سردمدار یک گفتمان ایدئولوژیک می شود و باید دیگران زیر چتر آن باشند و دال برتر این گفتمان، نظم نوین جهانی است. و حتی سعی شد این نظم تا قرن 21 حفظ شود.آنان در طول این سالیان، نیروهای زیادی را به کشورهای مختلف جهان میفرستادند ودر قرن 21 دوجنگ بزرگ در منطقه غرب آسیا بوجود آوردند، که یکی جنگ با طالبان ودیگری سقوط صدام حسین بود. پس در پی فروپاشی رقیب دیرینه، کم کم ایالت متحده شروع  به بازیگری وتسلط برجهان و اصطلاحا بسط هژمونی خود نمود.

قدرت آمریکا فقط در قدرت نظامی هویدا شد یا در رسانه و فرهنگی و … هم بود؟

قاعدتاً این تسلط یک تسلط چند بعدی است. وقتی یک کشور سعی می کند خود را تبدیل به هژمون کند، و قدرت سیاسی ونظامی خود را تقویت می کند، تبدیل به مرجعی می شود دربسیاری از ابعاد دیگر، از قبیل ایدئولوژی، فرهنگ  و…  . لذا اینها یک مجموعه ی در هم تنیده  است و اگر بخواهیم دربعد فرهنگ مثال بزنیم، و اگردر تحلیل این بعد از گفتمان مکتب فرانکفورت و بحث صنعت فرهنگ کمک بگیریم، می بینیم که آمریکا پس از جنگ جهانی دوم و بطور خاص پس از سقوط شوروی،  تبدیل به مرجع برتر در هنر مدرن می شود. از شبکه های تلویزیونی و سینمای هالیوود گرفته تا موزیک ها، کتاب ها و حوزه های آکادمیک وحتی آن را به تمام دنیا صادر می کند.

نظریه پردازی هست به نام جرج ریتزر که نظریه ای دارد با نام مکدونالیزاسیون . مک دونالد جز ایران تقریبا درتمام دنیا هست یک سری فروشگاه فست فود هست که یک سری مواد خوراکی را به صورت استاندارد تولید می کند و به فروش می رساند. ریتزر در جهت نقد ایالت متحده می گوید مکدونالد کنش های مردم درسراسرجهان را یکسان سازی میکند و وقتی یکسان سازی می شود قاعدتا یک سری تغییرات دربعد ذهنی وعینی مردم جهان در رابطه با مثلا همین غذاهای آماده ایجاد می شود و این درجهت تسلط فرهنگی ایالت متحده ی آمریکا است و درجهت تغییر سبک زندگی است. کسی که سبک زندگی خود وشیوه آنرا در زندگی فست فودی قرار داد، قطعا جنبه های دیگر زندگی اش نیز تحت تاثیر قرار می گیرد و حتی ذهنیت اش نیز تغییر پیدا خواهد کرد. یکی دیگر از نظریه پردازان ایالت متحده میگوید از مکدونالد صاحب رستوران های زنجیره ای و آقای مکدونالد صاحب اف 16 راه زیادی نیست. یعنی به پشتوانه ی نیروی نظامی هست که قدرت فرهنگی مکدونالد درحال جلو رفتن و فرافکنی به کل دنیاست. واینها دوموضوع درهم تنیده است. دربحث اقتصادی هم که میدانیم که آمریکا به دلیل اینکه  پولش پول مرجع هست، روزانه درحال چاپ اسکناس بدون پشتوانه است.

الان نسبت به ده سال یا پانزده سال پیش چه اتفاقی افتاده بعداز فروپاشی شوروی چه اتفاقی افتاده که رهبری اینقدر صریح به آن اشاره می کنند که نظم نوین درحالا تغییر است؟ آیا این تغییر لزوماً افول آن تسلط برتر است یاقدرت گرفتن کشورهای حاشیه است؟

تعبیرمقام معظم رهبری نسبت  به تغییر نظم نوین جهانیِ مسلط شده بر جهانِ بعد از فروپاشی شوروی کاملا تعبیر درستی است. بنده بعد از انقلاب های عربی وبیداری اسلامی این ایده را مطرح کردم که نظم نوین جهانی دارد از هم می پاشد وما یک نظم آینده جهانی را شاهد خواهیم بود. اینکه آیا این یک افول است یاقدرت گرفتن از نظر من هردو است واین دوباهم رابطه ی تنگاتنگی دارند. ازیک طرف میبینیم که ایالت متحده شاهد افول درهمه ی ابعاد خود است واز طرف دیگر شاهد قدرت گرفتن قدرت های نوظهور مخصوصا درشرق آسیا وحتی غرب آسیا هستیم.

بهتر است به مولفه های افول ایالت متحده آمریکا اشاره کنیم. یکی بحث اقتصادی است. آمریکا در حال حاضر بیش از 17 تریلیون دلار بدهی اقتصادی آمریکا است که این بدهی لحظه به لحظه درحال افزایش است. اگربه وبسایت یو اس دبت (http://www.usdebtclock.org) سر بزنید، می بینید بدهی آمریکا مثل یک کنتور برق صنعتی که با دور تند در حال چرخش است، لحظه به لحظه و ثانیه به ثانیه در حال زیاد شدن است وحقیقتا ایالت متحده آمریکا یا این حجم از بدهی از نظر اقتصادی یک دولت ورشکسته است و شاهد یک بحران عظیم اقتصادی است این بحران جوری نیست که قابل مهارباشد. ازسوی دیگر می بینیم که چینی ها میلیاردها دلار از اوراق آمریکایی ها را خریداری کرده اند واگر دولت چین اقدام به پس گیری دلارهای ما به ازای این اوراق کند، آمریکا بیش از الان ورشکسته می شود.

آیا این مسکن چاپ دلار می تواند تاثیری براین بحران اقتصادی داشته باشد؟

بحث چاپ دلار یک مسکن موقتی است این چاپ دلار یک تورمی را دردنیا ایجاد می کند ومجددا مشکلات اقتصادی بیشتری ایجاد می کند. اگر ما به نظریات برخی از نظریه پردازان ایالت متحده آمریکا توجه کنیم، مخصوصا ایمانوئل والرشتاین، که برخاسته از یک مشرب نظری چپ جدید  است،  می بینیم او اعتقاد دارد که بحران و شکاف در نظام جهانی ایجاد شده  است و سیستم دارد به سمتی میرود که دارد از هم می پاشد و از هم گسیختن این نظام، سرنوشت محتوم آن خواهد بود. البته این به معنی آن نیست که همین فردا این اتفاق می افتد. چنانچه والرشتاین می گوید، ممکن است این اتفاق 200 سال هم طول بکشد. چیزی که واضح است این است که نظام سرمایه داری جهانی مدتهاست که به نقطه ی اوج خود رسیده است ودرسراشیبی سقوط است. این بحث کاملا زیربنایی است.

دربحث مولفه های معنوی قدرت هم، که مهمترین آن تاثیرآمریکا برافکارعمومی است، باید گفت تقریبا آمریکا تاثیرخودش را درتمام جهان از دست  داده است. بطور خاص ما درجنگ اخیرغزه شاهد آن بودیم. در حال حاضر درهیچ جای جهان نیست که آمریکا دشمن جدی  نداشته باشد. طبیعتا قدرت فرهنگی آمریکا نیز رو به افول است. اما نمی توان گفت درهمین حال حاضر تاثیر کاملا از بین رفته است، چون هالیوود وکارخانه های صنعت فرهنگ آمریکا هنوز درحال فعالیت هستند واز نظر نظامی امریکا هنوز پابرجاست و می تواند با راه انداختن جنگ، برخی کشورها را نابود کند به طورکلی اگر به این مسائل به عنوان مجموعه مولفه ها نگاه کنیم (یعنی هم مولفه های اقتصادی، فرهنگی، سیاسی ونظامی و نرم) می بینیم که آمریکا رو به افول است

دربحث قدرت گرفتن دولت های نوظهور هم بایستی به یک بحث تاریخی بپردازم. ما می بینیم که بعد از فروپاشی شوروی نظریاتی درباره ی آینده ی نظم جهانی مطرح شد. آقای بژینسکی درکتاب صفحه ی شطرنج بزرگ، موقعیت آمریکای پسا شوروی را به تصویرکشید که مثلا باید چه کار کنیم و اینکه ایالات متحده در کجای دنیا دارای مخالفان بالقوه است و بایستی به آنها بپردازد، یا مثلا اینکه باید محور ژئوپلیتیکی اوکراین  را کنترل کنیم، که  اگر کنترل شود روسیه هم کنترل می شود .او بر 5محور اصلی ژئوپلیتیک،  و بر5 بازیگر اصلی ژئواستراتژیک تاکید می کند و می گوید در نظم نوین، سرو کار ایالت متحده آمریکا با این 10 تاست و بطور خاص برمحور ایران بسیار تاکید می کند .

در همان بحبوجه، آقای هانتینگتن می آید درباره ی نبرد تمدن ها بعد از فروپاشی شوروی صحبت میکند. وی 8 تمدن را نام می برد و می گوید عرصه دنیا در نظم نوین شاهد درگیری این 8 تمدن است. نقطه حرکت وی در بحث نبرد تمدن ها (Clash of Civilization) این بود که ما تا قبل از این  یک نظم جهانی داشتیم که درآن یک سری دولت ها درآن نظم کلاسیک درحال بازی کردن بودند. وی با ارائه ی این نظریه، بحث دولت ها را یک سطح بالا آورد و سطح برخورد را از دولتها فراتر برد. این به آن معنی نیست که دولت ها در نظم جدید بازیگر نیستند، بلکه به این معنی است که سطح منازعات از محوریت دولت ها خارج می شود و به سطح تمدن ها می رسد ودرواقع هویت ها هستند که باهم درگیر می شوند.

 تا آن موقع منافع دولت هاست که دارد بازیگری می کند وبعد از آن بحث منافع کمرنگ می شود و هویت ها جایگزین آن می شود. هویت در سطحی بالاتر از منفعت ملی است. ممکن است چندین دولت هویت واحدی داشته باشند. نقدهای جدی ای همان زمان بر الین نظریه وارد می شود.مثلا ادوارد سعید در مقاله Clash of Ignorance نظریه ی هانتینگتون را در حوزه علمی با نقد جدی مواجه می کند. سعید می گوید دنیای اسلام را ما نمی توانیم یک هویت واحد تلقی کنیم. من نمی¬خواهم وارد بحث این نظریه شوم ونظریه ی آقای هانتینگتون راتوضیح می دهم.

وقتی نبرد تمدنی می شود، سطح برخورد خیلی بالاتر می رود و عرصه ی نزاع هم عرصه ی بزرگتری خواهد بود او میگوید 3 تمدن از همه مهم تر هستند و نبرد آینده بین این 3 تمدن اتفاق می افتد. تمدن غرب با محوریت آمریکا تمدن اسلام البته دقیق از ایران نام نمی برد اما کدهایی که می دهد منظورش ایران است وسوم تمدن کنفسیوس درواقع بحث اش چین است. او نام ایران را به عنوان نماینده ی اسلام نمی آورد اما می گوید تمدن غرب  باید جلوی همکاری استراتژیک بین دولتهای اسلام و کنفسیوس را بگیرد. دقیقا درهمان زمان ما می بینیم که روابط ایران  وچین شروع شده است. کدی که ایشان می آورد می بینیم که ایران  را به عنوان نماینده ی اسلام فرض می کرده است. در آن زمان فقط اسلام سیاسی درایران بود ودرجای دیگری وجودنداشت و برخورد بالقوه با تمدن های دیگر درآن زمان فقط درایران مشاهده می شد.

نقدی که بنده نسبت به نظریه ی آقای هانتینگتن دارم این است که ایشان تمدن ارتودکس را دست کم گرفته. دلیلش این است که در زمان ارائه این نظریه ما شاهد فروپاشی شوروی بودیم، و شوروی قدرت سابق را نداشت. البته این طبیعی است که او روسیه را دست کم بگیرد.روسیه اولیه که تشکیل شده بود، هنوز حزب روسیه متحد با محوریت پوتین سرکارنیامده بود و هنوز روسیه قدرتمند نشده بود. تمدن ارتدکس الان یکی از تمدن های قوی جهان با محوریت روسیه است.

درزمینه ی قدرت گرفتن بازیگران، باید بگوییم قدرت های نوظهوری درسطح تمدنی جهان ظهور کرده اند که درحال مقابله با تمدن غرب هستند. بعد از بیداری اسلامی بنده مطالب زیادی را نوشتم ومطرح کردم که ما داریم الان جنگ تمدن ها را  درعرصه ی دنیا می بینیم و این جنگ تمدن ها هم اکنون در سوریه درحال وقوع است. در نظریه هانتینگتون، نبرد تمدن ها دریک سری خطوط گسل (Fault Lines) اتفاق می افتد که خطوط خونینی است و این نبرد با محوریت یک سری دولت های مرکزی(Core States) مدیریت خواهد شد. به نظر من ماجرایی که در سوریه اتفاق افتاده و ادامه دارد این است که سه تمدن برعلیه یک تمدن قدعلم کرده اند ودر خط گسل سوریه درحال جنگیدن با یکدیگر هستند. تمدن غرب به رهبری آمریکا ازیک طرف، واز طرف دیگر تمدن اسلامی به رهبری ایران وتمدن کنفسیوس به رهبری چین وتمدن ارتودکس به رهبری روسیه درحال جنگ بایکدیگر هستند سه تمدن اخیر جلوی  تمدن غرب ایستاده اند واین نزاع، آینده نظم دنیا را رقم خواهد زد. هرکس که در آینده این نزاع را ببرد نظم آینده جهان را به دست می گیرد.

برمیگردیم به بحث اصلی. به طور کلی چند دولت نوظهور در پهنه ژئوپلیتیک جهانی به وجود آمده است. در شرق آسیا مثلا چین ظهور کرده، ویا هندوستان. بازیگران دیگری نیز به صحنه آمده اند که دولت های اروپایی آسیاسی مثل روسیه هم یکی از آنهاست. درخود قاره ی آمریکا بحث برزیل مطرح است که درحال حرکت به سوی قدرت منطقه ای شدن می رود. ایران هم جزء دولت هایی است که نفوذ زیادی کسب کرده است. درحوزه ی نفوذ ایران، می بینیم که این حوزه از شمال  به قفقاز و آسیای میانه؛ و ازجنوب به خلیج عدن؛ ازشرق به مرز چین درافغانستان؛ وهمچنین درغرب به دریای مدیترانه می رسد. در حوزه جغرافیایی نامبرده،  نفوذ گسترده ای که هم فرهنگی است هم نظامی و هم سیاسی وهم مجموعه ی این مولفه هاست، توسط ایران کسب شده است. ایران امروزه یک قدرت منطقه ای است که درموردش توضیح خواهم داد. ایران دنبال امپراطوری نیست.

 سر برآوردن همه ی  این قدرت ها نوظهور، نوید دهنده ی یک نظم آینده ی جهانی هستند بهتراست نگوییم نظم جدید جهانی یا نظم نوین بلکه بگوییم نظم آینده ی جهانی، و اکنون دقیقا درحال گذر از نظم نوین به نظم آینده هستیم و همه درحال بازیگری درآن هستند.

اکنون دنیا درحال حرکت به سمت یک نظم چند قطبی است همانطور که گفتیم قبل از جنگ جهانی دوم یک نظم چند قطبی (Multipolar) برجهان حاکم بود وبعد از آن نظم دوقطبی (Bipolar) حاکم شد و سپس به  نظم تک قطبی (Unipolar) تغییر پیدا کرد. باتوجه به مباحث نظری که طرح کردم، اکنون دوباره درحال گذر از نظم تک قطبی به چندقطبی هستیم که در آن، چندین قدرت هستند که در عرصه ی جهانی درحال بازی هستند. درنظم آینده جهانی نه یک قدرت ونه دو قدرت بازیگر اصلی خواهند بود، بلکه چندیم قدرت خواهیم داشت و در واقع، طلوع قدرت های نوظهور، نوید دهنده نظم آینده خواهد بود.

در حال حاضر، مولفه هایی که در رابطه با این قدرت های نوظهور مطرح است، عمدتا بحث اقتصادی است اما خود این قدرتها دریافته اند که قدرت اقتصادی صرف جواب نمی دهد و بایستی به سوی نظامی شدن بیشتر هم حرکت کنند. مثلا چین را داریم که  تاسال 2020 یا 2025 ایالات متحده را دربحث رشد اقتصادی پشت سرمی گذارد و نیزهمچنین دربحث نظامی چین مجبور به ورود به این عرصه شده است. چین اخیرا دربحث ناوهای هواپیمابر وهواپیماهای جنگی درحال پیشرفت وحرکت روبه جلواست. روسیه که ازقدیم دربحث جنگ افزارها دخیل بوده واکنون هم هست ومنبع درآمد اقتصادی روسیه هم بسیار زیاد است. یا خود جمهوری اسلامی ایران که علی رغم تمام تهدید ها وتحریم هایی که باآن روبرو بوده، ازلحاظ اقتصادی رشد قابل قبول وقابل توجهی داشته است.  درایران دیگر منطقی و علمی نیست که ما سیستم اقتصادی ایران را با دولت های رانتیر مقایسه کنیم وتحلیل کنیم. درواقع  طبق آمار وارقام، زمان زیادی است که ما  از دولت رانتیرگذرکردیم وبه سمت یک اقتصاد صنعتی رفته ایم. در برابر کسانی که هنوز ایران را با نظریه دولت رانتیر تحلیل می کنند بایستی این سوال را مطرح کرد که تولید ناخاص ملی ایران چقدر است وسهم نفت و منابع طبیعی وزیرزمینی ودرواقع تمام آن چیزهایی که از جایی غیر از کار به دست می آید (که اصطلاحا به آن رانت می گویند) چقدر است؟

به نظرشما بخشی از همین وابستگی ها ما را دچار چالش نمیکند؟

بله اما با برنامه ریزی صحیح توسط دولتمردان وبا همکاری مردم و همه ی اجزای حکومتی می توان به سمتی رفت که این وابستگی را به حداقل رساند. البته هنوز مقداری وابستگی داریم، اما از دولت رانتیر گذر کرده ایم و دیگر نمیتوان دولت ایران را با دولت های رانتیر که قبلا مقایسه می شد، مقایسه کرد. این یک موقعیتی است که آمار وارقام درحال نشان دادن آن هستند.

پس، چندقدرت درحال ظهور هستند و از طرفی افول آمریکا را شاهد هستیم. لذا به قول شما یک دوره ی گذار درحال وقوع است که مشخصه ی این دوره جنگ های خونین و ناآرامی ها است. می بینیم که درمنطقه ی غرب آسیا و خاورمیانه، ازاواخر سال 2010 میلادی واوایل 2011 ودر پی انقلابهای بیداری، آمریکا شروع به ایجاد نا آرامی، بحران ،جنگ و خونریزی می کند و این مساله مشخصه دوره گذار است. این بحران اخیرا به اروپا هم رسیده و ما می بینیم که در اوکراین  ناآرامی های درحال وقوع از نشانه های همان بهم ریختگی نظم جهانی و ظهور نظم آینده است که البته انتظار هم نمی رود  که در کوتاه مدت به اتمام برسد ودخالت وخشونت دراین کشورها در کوتاه مدت ومیان مدت ادامه دار خواهد بود.

 این زمان میان مدت به نظر شماچقد طول میکشد؟

بین پنج الی سی سال طول می کشد تا بحران به اتمام برسد و نظمی مانند پساشوروی ویامثلا پساجنگ جهانی دوم اتفاق خواهد افتاد. به نظرم مدت سی سال منطقی خواهد بود.

اگر مایل هستید به بحث اخیر کیسینجر و اینکه ایران دنبال امپراطوری است، واینکه خطر ایران برای دولتهای منطقه بیشتر از داعش است، بپردازیم.

سخنان کسینجر درمورد سیاست های اخیر ایالت متحده آمریکا درمورد داعش است وچیزی که به آن دولت اسلامی می گویند که البته هیچ بویی از اسلام نبرده است. اولا ماباید خود آقای کیسینجر وپایگاه اودرآمریکا را مدنظر قراردهیم که کیسینجر متعلق به کدام اردوگاه است وبا چه تفکرا ت و چه ایدئولوژی ای این سخنان را مطرح میکند. پایگاه آقای کیسینجر جمهوری خواهان هستند مثلا درمقابل ایشان درعرصه ی دموکرات ها برژینسکی را داریم که این دو مخالف هم هستند و سخنانی که این دو مطرح میکنند از مشرب حزبی آنها نشات می گیرد وبعضا درخدمت بعضی اهداف خاص هستند که یک سری حرف ها را به صورت کوتاه مدت میزنند. البته خود آقای کیسینجر بعید است  نداند که  در منطقه چه اتفاقی درحال وقوع است وبعید است که نداند دولت ایران خطرش بیشتر است یا داعش؟! لذا آقای کیسینجر متعلق به اردوگاه جمهوری خواهان است و به قول معروف اینها منتقدان آقای اوباما هستند، در سطح داخلی و سطح منطقه ای و جهانی. بحثی که مطرح کردند این است که ایران به دنبال داشتن امپراطوری است ومی خواهد امپراطوری خودش را احیا کند و برای این امپراطوری مولفه هایی ذکر میکنند. البته بلافاصله بعد از آن صحبت کیسینجر، به فاصله ی یک الی دو روز خود آقای اوباما سخنرانی می کند ومی گوید خطر ما ایران نیست وداعش است واوباما نظر آقای کیسینجر را  نقد می کند اما بلافاصله بعد از آن می بینیم که خانم شرمن  وخانم کلینتون وآقای جان کری مصاحبه می کنند ومی گویند که خطر اصلی ایران است نه داعش وما این نزاع را  دربین آراء می بینیم.

این هم به این برمی گردد که سیاست های ایالات متحده را شخص تعیین نمیکند بلکه سیستم است که این سیاست ها را  تعیین می کند. مساله اصلی اینجاست هرموقع که جمهوری خواه ها و دموکرات ها در آمریکا به هم نزدیک شوند خطر آن برای ایران بیشتر است .

الان شاهد این هستیم که جمهوری خواه ها و دموکرات ها درحال نزدیک شدن به یکدیگر هستند. اصولا جمهوری خواه ها نقدی که به آقای اوباما می کردند این بود که چرا داعش به وجود آمد؟ دراثر این به وجود آمد که شما (اوباما) درسال  2011  نیروها را از عراق خارج کردید و یک خلا قدرتی به وجود آمد وشما بخش اعظم عراق را تحویل ایران دادید و در بخش هایی ازمنطقه نیز هم یک خلا قدرتی بود که درآن داعش به وجود آمد. البته خود اوباما و دموکرات ها می گویند که  داعش محصول حمله ی شما (جمهوری خواهان) به عراق است، البته آن نیز صحیح است ولی این نقد همیشه وجود داشته.

 بعد از بحران خاورمیانه این نقد را همیشه جمهوری خواه ها بر دموکرات ها داشته اند که داعش را درعراق شما با ایجاد آن خلا حاصل از خروج نیروهای آمریکایی، به وجود آوردید یا نقد دیگری که متوجه اوباما ودموکرات ها بود این بود که به موقع درسوریه دخالت لازم  را نداشته و آن موقع که بحث مداخله در سوریه  بود اوباما باید با قدرت در سوریه وارد می شد و با دخالت نظامی کار را تمام می کرد. هم کاردولت اسد را،  و درواقع هم کار نیروهای بقول خودشان افراط گرا درسوریه.

آنها به اوباما می گویند چون شما آن موقع وارد نشدید، داعش آمد و به قول معروف جبهه و منطقه ی گسترده ای را گرفت و الان درحال حاکمیت بر آن مناطق است. ما می بینیم که در روز های اخیر جمهوری خواه ها ودموکرات ها  برسر مسئله ی داعش به هم نزدیک شدند. دمپسی این بحث رامطرح می کند، جمهوری خواه ها هم این بحث را می کنند خود آقای اوباما ودولتش هم این بحث را مطرح می کنند که مابایستی بیاییم مداخله کنیم وبه سرعت ائتلاف راه بیاندازیم. این ائتلاف قبل ازهرچیزی یک مشروعیت رابرای سیاست ها و مداخله ی ایالت متحده ایجاد می کند مثلا عربستان سعودی چه کمکی می تواند دربحث نظامی به آمریکا بکند؟ یا خیلی از کشورهای دیگر چه کمکی می توانند به آمریکا بکنند؟ می توانند فقط در فرستادن چند پزشک کمک کنند، که البته پزشک هم ندارند یا چسزهایی شبیه اینها. بطور خلاصه در فرستادن کمک های خیلی کوچک. نفس وجود این ها واسم این ها است که درواقع مشروعیت می بخشد به عملی که ایالت متحده درحال انجام آن است. خوش بینانه ترین حالت بالای 80 درصد حملات کار آمریکا خواهد بود وحدود 20 درصد حملات هم کار فرانسه و انگلیس خواهد بود.

آقای کیسینجر بحث خودش را در این  فضا مطرح می کند ودرواقع می خواهد دولت های منطقه را با آمریکا متحد کند و این ها نیاز به یک مشروعیت دارند. ایده ی ایران هراسی بحثی است که بعد از انقلاب مطرح شد و طی آن، ایران دشمن شماره 1 اعراب است واعراب باید باهم متحد شوند که این دشمن را از سر راه بردارند یاضعیف کنند یا حوزه ی نفوذی اش را به چالش بکشند. ما می بینیم که شورای همکاری خلیج فارس که تشکیل می شود ویا همه ی این نهاد ها و ائتلافهایی که تشکیل می شود همه در راستای ایده ی ایران هراسی بخشی از خود اعراب وبخشی از خود غرب است که ایالات متحده سردمدار آن است. این فضایی که به وجود آمده وبحثی که آقای کیسینجر مطرح می کند برای پیوستن به ائتلاف و مشروعیت سازی برای کارهای ایالت متحده است. احتمالا در انتها می خواهند دولت اسد را برکنارکنند. حتی بنده عرض می کنم که برخلاف نظربرخی از دوستان داخلی و نظریه پردازانی که اصطلاحا دارند نظریه پردازی و تحلیل می کنند که می گویند ایالات متحده از دولت عراق حمایت می کند؛ من معتقد هستم که یک دولت قوی و قدرتمند در عراق موردتوجه ومطلوب ایالات متحده نیست چون یک دولت قدرتمند در عراق، حیطه ی نفوذی ایران است. حتی یک عراق یکپارچه ی دارای سرزمین یک پارچه که در آن کردها زیرمجموعه ی دولت مرکزی باشند، سنی ها زیرمجموعه ی دولت مرکزی باشند هم به نفع ایالات متحده ی آمریکا نیست چراکه اسرائیل در آن ضرر می کند، چون که حیطه ی نفوذ ایران گسترش پیدا میکند. لذا بحث آقای کسینجر در راستای تبلیغ برای پیوستن اعراب به جبهه ی ضد ایرانی است که حالا درسوریه وعراق می خواهد کار خود را بکند وگرنه کسی نیست که نداند خود آقای کسینجر هم می داند وآقای برژِینسکی هم بارها نوشته که ما بایستی به سمت تعامل با ایران برویم، چرا که ایران یک قدرت منطقه ای است که خیلی از مشکلات منطقه  را با تعامل با ایران می توانیم رفع کنیم، نه با کار های فانتزی که ما درحال انجام آن هستیم. ایران هم دنبال امپراطوری نبوده ونیست و فقط می خواهد امنیت خودش را حفظ کند و می خواهد از حریم خودش دفاع کند این بحث اصلی است که درمورد ایران مطرح است.

باتوجه به این جملاتی که فرمودید که عراق قوی چیزی است که ایران می خواهد و یا آمریکا حکومت مرکزی ضعیف ویا تجزیه ی عراق را می خواهد، شبیه این بحث برای سوریه هم مطرح بو د والان هم بحث جدی که مطرح است این است که آمریکا اگربحث حمله ای به داعش را چه زمینی درعراق وچه هوایی در سوریه دنبال کند به هیچ عنوان درفکر نابودی داعش نیست بله به فکر تضعیف آن است و درواقع میخواهد داعش را تضعیف کرده وتحت کنترل خودش برای اقدامات انتحاری و ابزار بودنش برای ضربه زدن به ایران استنفاده کند.این تحلیل را قبول دارید ؟

اساسا هرتحلیلی که راجع به غرب آسیا یا خاورمیانه ارائه می شود باید یک متغیر در آن لحاظ شود و آن هم رژیم صهیونیستی است وهمه ی سیاست هایی که از سمت غرب دارد اعمال می شود یک متغیر اصلیش بحث رژیم صهیونیستی است. این را نباید نادیده گرفت. دربحث عراق قوی در بحث سوریه ی قوی و سوریه ی یکپارچه که در واقع یک گستره ی سرزمینی بسیارقوی است، وقتی این متغیر رژیم صهیونیستی راوارد می کنیم یک مقداری بحث تغییر پیدا می کند واین متغیر اصلی است ومی توانیم بگوییم متغییر مستقل است. ببینید رژیم صهیونیستی از بدو تشکیل درسال 1947 درواقع قبل از آن اعلامیه ی بالفور تا به الان نتوانسته است یک مشروعیت بین المللی کسب کند . این را همه معترف هستند. خودشان نیز بیشتر از هر کسی می دانند این نزاع که بین اعراب و اسرائیل بوده  قبلا اعراب چندین کشور (6کشور) بارها با اسرائیل درگیر شده بودند و با آن جنگیده و البته از آن شکست خورده بودند. این نزاع، در واقع در طول تاریخ، یک نزاع هویتی شده است و توده های سرخورده عرب، این داغ ننگ را همیشه  جین خود حس کده اند. لذا وقتی مساله نزاع، هویتی می شود، گستره ی زمانی و مکانی اش خیلی طولانی می شود و درواقع گسترده می شود. از یک سو، اسرائیل هنوز مشروعیت لازم را ندارد، و از سوی دیگر اگر پهنه ی سرزمینی اسرائیل را درنظر بگیریم، می بینیم یک پهنه ی کوچک است که حتی درون خودش نیز درگیر است. درواقع، در بخش سرزمین های 1967 و بطور کلی در بخش شرقی این درگیری ها هنوز ادامه دارد. اگرچه درواقع رژیم سرسپرده ی الفتح که محمود عباس و… در آن بر سرکارهستند، نقش پلیس اسرائیل را درکرانه ی باختری ایفا میکند، اما با همه احوال،  درگیری ها هنوز هم ادامه دارد. دربحث غزه که حسابش کامل جداست. پس، گستره ی سرزمین رژیم صهیونیستی خیلی کم است، یعنی عمق استراتژیک آن کم است. لذا کشوری که (البته من اسرائیل را کشور نمیدانم) اما دراصطلاح کشوری که عمق استراتژیک آن کم است بسیار ضربه پذیر است. عمق استراتژیک چه خاصیتی دارد وچه بعد مثبتی را نصیب رژیم های سیاسی می کند؟ شما وقتی مثلا دچار جنگ یا حوادث می شوید (جنگ به شما تحمیل می شود) شما می توانید درعمق خاک خود عقب نشینی کنید، دفاع کنید حمله کنید و قدرت مانور در خاک خودتان را دارید زمانی در سال  2009 میلادی بحث حمله ی اسرائیل به تاسیسات اتمی خیلی جدی بود و دررسانه های غربی خیلی مطرح می شد. همکلاسی ای در آلمان داشتم که یک یهودی صهیونیست روس تبار و به شدت طرفدار رژیم صهونیستی بود و وقتی با او بحث می کردم می گفت ما اگر حمله کنیم (منظورش اسرائیل بود) به شدت به تاسیسات اتمی ایران آسیب می زنیم . در پاسخ گفتم شما به کجا حمله می کنید؟  بر فرض محال که بتوانید حمله هوایی کنید. مثلا بوشهر را میزنید؟ نطنز را میزنید؟ چه اتفاقی می افتد؟ ما کل جمعیت را تخلیه می کنیم  و به گوشه ای دیگر از سرزمین خودمان می بریم. ولی اگر شما  یک موشک حزب الله لبنان به نیروگاه دیمونا اصابت کند، چه کارمی کنید؟ کجا می روید؟ عمق سرزمینی دارید؟ این مردمی که آنجا هستند را کجا میخواهید ببرید؟ پس عمق سرزمینی بسیار مهم است. برای اینکه رژیم صهیونیستی بیمه باشد، آمریکایی ها به این نتیجه رسیده اند که بایستی کشور هایی که عمق سرزمینی زیادی درمنطقه ی خاورمیانه دارند را از عمقشان بکاهد. حالا این کار را چگونه انجام میدهد؟ درواقع با ایجاد جنگ های داخلی و شکاف های داخلی یا توطئه های بیرونی که طی آنها کشورها  تجزیه شوند وکوچک شوند. بعد از این که کشور تجزیه شود، برای مثال سوریه به سه دولت کردی علوی وسنی تقسیم شود و دیگر سوریه آن قدرت سابق را نداشته باشد که از لحاظ سرزمینی بخواهد رودر روی رژیم صهیونیستی بایستد و عراق تجزیه شود، آن قدرت  را ندارد وقتی ایران تجزیه شد دیگر آن قدرت سابق را ندارد که روبروی اسرائیل بایستد. یکی از مولفه های مادی قدرت دربحث رئالیست کلاسیک وجدید که آقای مورگنتاو هم به خوبی به آن اشاره می کند، بحث سرزمینی وشکل توپوگرافیک کشور است. ما می بینیم که در اینجا هم امنیت رژیم صهیونیستی به عنوان یک متغیر خیلی مهم در سیاست های ایالت متحده درحال ایفای نقش می باشد .

نه عراقی که دارای دولت منسجم وقدرتمند است به نفع آنهاست ونه سوریه ای که این مشخصات را داشته باشد. ونه سوریه وعراقی که یک گستره ی سرزمینی زیادی را تحت نفوذ داشته باشد. چرا؟ چون بالاخره وقتی ما می بینیم که ایران  به عنوان مرکز جبهه مقاومت در این کشورها نفوذ دارد و اصطلاحا یک دست بلندی دارد که این دست از مسیرهایی عبور می کند وبه مدیترانه می رسد واین دست از کجا عبور می کند؟ از یک عراق پهناور ویک سوریه ی پهناور. لذا ما می بینیم که جبهه غرب، در برابر استراتژی محور مقاومت، بحث استراتژی تجزیه ی کشورها را با هدف تامینامنیت اسرائیل در دستور کار قرارمی دهد.

بحث شیعه وسنی در همین جاست که ظهور می یابد؟

درون همین قالب باید این بحث را تحلیل کنیم. نبردی را راه انداخته اند و یکی از موجودات عجیب الخلقه مخلوق خودشان به نام داعش را به جان مردم منطقه انداخته اند که شعار و استراتژی اصلی شان این است که بایستی با کافران (شیعیان) مبارزه کرد. اساسا داعش را چه کسی به وجود آورد وبا چه هدفی؟ اساسا گروه های بنیاد گرای تندروی سنی که غرب و آمریکا در منطقه به وجود آورد، باچه هدفی به وجود آمدند؟ وبا چه تاریخچه ای وبا چه سیر و روندی؟ اگر ما بخواهیم مطلب را مورد تحلیل قرار دهیم، بازهم می بینیم دست ایالات متحده در کار است. سابقه ی گروه های جهادی که در ادبیات سیاسی دنیا به اصطلاح به آنها جهادیست  گفته می شود، به سال 1979 وحمله ی شوروی به افغانستان می رسد. اتفاقی که رخ داد این بود که شوروی به افغانستان حمله کرد، در همان نظم دوقطبی دنیا. البته شوروی معتقد بود که آنجا حوزه ی نفوذش بوده است چون داوود خان وکمونیست هایی که در افغانستان حکومت می کردند اینها تحت نفوذ شوروی بودند. به این معنا در منطق نظم دوقطبی، شوروی درست می گفت. اما ایالات متحده ی آمریکا می خواست رقیب قدرتمند (شوروی) را درهمان جا زمین گیر کند. نقل قولی است از آقای برژینسکی که می گوید اینکه ما وارد افغانستان ونزاع آن شدیم، علت این بود که میخواستیم انتقام یک دهه قبله ویتنام را بگیریم. درویتنام اتفاقی که افتاد این بود که شوروی ها ویتنام شمالی را حمایت کردند برعلیه آمریکا وایالات متحده، و آمریکا با فضاحت تمام از ویتنام خارج شد. به گونه ای خارج شد که اصلا دولت عوض شد. درواقع افتضاح آنقدر جدی بود که آمریکایی ها زخمی عمیق از رقیب دیرینه خورده بودند. آقای برژینسکی که در آن موقع مشاور امنیت ملی آمریکا بود، می گوید: “بعد از این حمله یعنی حمله ی شوروی به افغانستان فرصت پیدا کردیم که درحیات خلوت آنها (شوروی ها) مدفوع کنیم.”

این مدفوع چه بود؟ آن جهادیست هایی که ساختند. این عین کلمات برژینسکی است. اتفاقی که افتاد این بود که پول شیوخ عرب که درواقع پول نفتی سرشاری بود، به همراه حمایت های اطلاعاتی و تشکیلاتی سازمان جاسوسی آمریکا و همکاری مستمر سازمان اطلاعات پاکستان و مدارس دینی که درپاکستان به وجود آمده بودند وبخشی درعربستان سعودی، همه دست به دست هم داد و اصطلاحا کسانی که ایده ی جهاد در سرشان بود را، از جهان اسلام جمع آوری کردند و به پاکستان آوردند و آموزش عقیدتی (یعنی شستشوی مغزی) دادند وآموزش نظامی دادند و برای جنگ باکافران ماتریالیست و ناخداپرست به افغانستان فرستادند. چون شوروی ها ماتریالیست بودند، ایده ی جهاد با کافران مطرح شد. مسیحی کافرنیست ولی ماتریالیست کافر است چون خدا را قبول ندارد واز این ایده استفاده کردند و گفتند بروید وجهاد کنید که اینها (جهادیست ها) شروع به جهاد کردند و موفق هم بودند وشوروی از افغانستان بیرون رفت. بعد از بیرون رفتن  شوروی این ها (جهادیست ها) تبدیل به معضلی شدند، چرا که یک ارتش رزمنده ی جنگجو بودند که به افغان های عرب ملقب شدند درواقع حاضر به کار بودند و جهان بینی آنها یک جهان بینی سیاه و سفید بود (دار الاسلام ودار الحرب). این افکار سیاه و سفید بینی آنان ریشه اش در مشرب فکری سید قطب است وخیلی مفصل دراین مورد کار شده است. این جهان بینی سید قطب که دار الاسلام ودار الحربی است، یک خطر بالقوه برای آمریکا به شمار می آید.

اگرچه سرنخ این گروه ها هم اکنون دست غربی هاست، اما کنترل نهایی آن مشخص نیست، چون درواقع به این قضیه ایدئولوژیک نگاه می کنند و باعنوان یک ایدئولوژی سیاه وسفید به آن نگاه می کنند. ادامه تاریخچه آنان خیلی مفصل است که اینها یک مدت می خواستند با ایران درگیر شوند که البته با درایت ایران در مرزهای شرقی اش این مساله ناکام ماند. بعداز اینکه درواقع کویت تحت اشغال عراق قرار گرفت، بن لادن دید که عراقِ صدام حسین می خواهد به عربستان سعودی حمله کند. بن لادن پیشنهاد می دهد به آقای فهد که شاه وقت عربستان بود، و می گوید که آقای فهد من ایده ای دارم که بیاییم وبرای جلوگیری از حمله ی صدام ما این جهادیست ها (مجاهدین) را بیاوریم ودرخاک عربستان مستقر کنیم واین مجاهدین درمقابل حمله ی صدام حسین به عربستان از خاک عربستان دفاع کنند. با این ایده مخالفت می شود واز آنجا سرآغاز جدایی بن لادن و شاه عربستان است که بن لادن از آن موقع دستگیر می شود و تحت باز داشت خانگی قرارمی گیرد وبعد از آن از کشور خارج شده وبه کشور های آفریقایی می رود ونهایتا به افغانستان برمی گردد. اینکه بن لادن چه کسی بوده  وتحت تاثیر چه کسانی بوده درحاشیه است که وقت پرداختن به آن را نداریم .

این مجاهدین هنوز در افغانستان بودند. جنگجوهایی که القاعده هم الان از دل همین ها به وجود آمده (چون در پادگان هایی بودند که به آنها قاعده میگفتند واینها درمقابل بقیه ی مجاهدین بسیار متکبر ونسبت به دیگران خودشان را بالاتر درنظر میگرفتند) این ها درافغانستان حضور داشتند. حکومت را کم کم دردست گرفتند در افغانستان به وسیله ی طالبان شروع کردند به تجاوز به مرز های شرقی ایران و همان موقع تدبیر مقام معظم رهبری بود که سبب شد یک جنگ بی حاصل را ما از آن عبور کردیم. چون برخی از نظامیون وسیاسیون ما اعتقاد داشتند که ما باید به آنان حمله کنیم وبه قول معروف فتح کنیم بعد از کشته شدن دیپلمات های ما و حتی قبل از آن دست اندازی هایی شروع شده بود. اینها به شرق کشور تجاوز می کردند بعضا مردم را گروگان می گرفتند. درنتیجه ما درگیر یک نبرد پوچ وفرسایشی می شدیم که به نفع غرب وآنهایی که این جنگ را می خواستند شروع کنند، بود.

 بعد از این ماجرا، افغان های عرب یا جهادیست ها در کل دنیا پخش شدند واین خطر تشدید شد. همانطور که در عملکرد آنها درسال 2001  و حمله به برج های تجارت جهانی دیدیم وبهانه ای شد برای آنکه ایالات متحده آمریکا  بیاید وحمله و اشغالگری نظامی را سرلوحه کار خود قرار دهد. از آنجا که پخش بودن اینها درسطح جهان خطر بزرگی برای غرب بود، لذا بهتر بود اینها را جمع کنند.اما سوال اصلی این بود که درکجا؟ اینها را دوباره درسوریه جمع کردند در واقع اینها از سراسر جهان بوسیله آمریکا جمع شدند، تا هم انقلاب های عربی منطقه را منحرف کرده و به بیراهه ببرند وهم جبهه ی مقاومت تضعیف شوند .هم درواقع دوتا کشور را تقسیم می کردند و عراق و سوریه را تبدیل به تکه های کوچک  می کردند. پس، داعش ساخته  دست آمریکا است. اینکه بگوییم آمریکا می خواهد با داعش مبارزه کند، اینطور نیست .آمریکا برای توجیه کار خودش که می خواهد به داعش حمله کند، سناریو های تصنعی می نویسد که یکی از آنها مثلا انتشار فیلم سر بریدن همین خبرنگاران آمریکایی توسط داعش است. اینها همه در راستای بحث ساختن فراواقعیت (Hyper Reality) از طریق رسانه است، برای اقناع اذهان عمومی. داعش هدف نیست، داعش ساخته ی دست آمریکاست و کنترل واقعی داعش فعلا در دست آمریکاست. چرا کنترلش دست آمریکاست؟ به این معنا که داعشی ها در سینا وجولان هم حضور دارند، اما سوال اینست که چرا یک تیر به سمت اسرائیل شلیک نمی شود؟ 51 روز نبرد غزه و جنایت هایی که بی سابقه است در تاریخ بشریت، در فلسطین اتفاق افتاد اما چرا داعش در جنگ غزه دخالت نکرد؟ این کد هایی است که نشان می دهد داعش تحت کنترل آمریکا است. نظر من این است که در سناریوی دخالت، آمریکا قبل از این که بخواهد داعش را کنترل کند، می خواهد به حضور نظامی خودش در عراق و سوریه برگردد ودرنهایت می خواهد حکومت سوریه را هدف قرار بدهد و انتهای ماجرا ایران است که می خواهد منافع ایران را بزند وایران  را محدود کند.

با این اوصاف چقدر احتمال دارد که این اتفاقات که در عراق و افغانستان افتاده است این یک فرضیه سازی برای حضور گسترده ی رسانه ای و روانی باشد چونکه آنها قبلا حداقل یک دهه حضور داشتند.  آیا این ممکن است که  در دراز مدت این حضور دوباره تکرار شود؟

دونظریه در اینجا مطرح است. بنابر یک نظریه، ایالات متحده آمریکا خواهان حضورگسترده نیروهایش (نیروی زمینی) در عراق نیست، زیرا مخارج زیادی برای ایالات متحده بهمراه دارد و لشکر کشی مجدد به منطقه اینکه بی فایده و بی حاصل است. این نظریه ی خود آقایان دموکرات و آقای اوباماست.

نظریه دوم  که بیشتر جمهوری خواهان طرفدارانش اند و البته تا حدودی به نفع ما نیز هست، می گوید که ما باید دوباره به عراق  نیرو اعزام کنیم. همانطور که گفتم، آنها به خروج سربازان آمریکایی در سال 2011 انتقاد جدی داشتند. زیرا معتقد بودند با خروج سربازان آمریکایی نوعی خلاء قدرت در عراق به وجود آمد وآمریکا عراق را تقدیم ایران کرد و در راستای منافع ملی جمهوری اسلامی ایران حرکت کرد. لذا جمهوری خواهان مصمم اند که دولت در عراق نیرو پیاده کند و همانند سابق در عراق حضور داشته باشند.

 اما تحلیل بنده این است که  آمریکا به ضررش تمام میشود که در دراز مدت نیرو بیاود چون  هم خرج زیادی به همراه دارد و هم نفرت افکارعمومی وملت عراق از ایالات متحده بیشتر می شود و هم دیگر آنکه نیروهای آمریکایی در تیررس نیروهای ایرانی قرار می گیرند. همانطور که به دو دلیل می خواهد نیروهایش را از افغانستان خارج کند. اول اینکه نیروها را از تیر رس ایران خارج کند و دوم اینکه اینها معتقدند که باید به سمت شرق آسیا گرایش پیدا کنیم، چون این شرق آسیاست که در آینده برای ما خطر آفرین است.

به طور کلی می توان گفت ایالات متحده به نفعش نیست که نیروی زیادی همانند قبل به عراق بیاورد اما به حملات محدود و هوشمند خود در عراق وبعدها در سوریه ادامه خواهد داد. نکته مهم اینجاست که  الان کار مهمی که باید ایران و روسیه انجام دهند این است که سیستم دفاع  هوایی اسد را در مقابل تجاوزات تقویت کنند و در مجامع بین المللی هشدارهای جدی بدهند و خط قرمز خود را حکومت اسد و پایگاه های ارتش سوریه قراردهند. همانند هشدار هایی که ایران وروسیه قبلا در پی تصمیم سال قبل آمریکا در حمله به سوریه داده بودند و حتی در آن مقطع نیروی دریایی روسیه در آب های سوریه ساکن شد.

الان در این یک سال اخیر با توجه به تغییر محسوس دیپلماسی ایران نسبت به گذشته ، سوالم این است که در این پیچ تاریخی که رهبر انقلاب چندین بار تاکید کردند، دیپلماسی دولت یازدهم چقدر میتواند تعیین کننده ی منافع ملت ایران و تثبیت کننده ی ما در منطقه باشد؟

من اینجا باید یک چیزی را خدمت دولتمردان عزیز عرض کنم، مخصوصا  دوستان عزیزمان در دستگاه دیپلماسی، اگرچه این مطالب را خود دوستان به خوبی می دانند، و آن این است که که ما نباید مقهور پیش فرض های لیبرالی روابط بین الملل در سیاست خارجی مان شویم. اگرچه این پیش فرض ها برای نظریات دانشگاهی خوب است اما در واقعیت، امنیت ما از دل نهادهای بین المللی و سازمان ملل و چیزهایی نظیر این ها بیرون نمی آید، بلکه امنیت جمهوری اسلامی و هر کشوری در دنیا، از دل آن قدرت سخت و نرمی است که دارد. لذا پیش فرض های رئالیستی روابط بین الملل نه تنها هنوز به درستی جواب می دهد، بلکه رفتار دولتها نشان می دهد که این پیش فرضها واقعیت های دنیای امروز است. امنیت ملی جمهوری اسلامی در درجه اول از پیام انقلاب و قدرت نرم داخلی و خارجی آن، و در درجه دوم از قطر موشک ها و کلاهک های موشکهایمان بیرون می آید. لذا ما هرچه  بتوانیم حوزه نفوذی و تشک امنیتی خودمان را در حیطه های نرم و سخت گسترش بدهیم، امنیت مان بیشتر خواهد شد و مرزهایمان افزایش می یابد. پس دولت مردان ما نباید مقهور پیش فرض های لیبرالی شوند، بنده معتقد هستم بالاخره مذاکرات باید جلو برود تا مردم ببینند که نمی شود به غربی ها اعتماد کرد واین استراتژی مقام معظم رهبری است که برای مردم  ثابت شود طرف مقابل زیاده خواه و بی منطق است.

مشکل اصلی آمریکایی ها با پیام انقلاب اسلامی است. در واقع وقتی دولتی در یک نظم دو قطبی قد علم کرد وکل نظم را به هم ریخت، کاملا بدیهی و منطقی است که محکوم شود به اینکه با او بجنگند، تجزیه اش کنند، تهدید نظامی اش کنند ، تحریمش کنند و… . قاعدتاً هیچ نقطه توقفی درسیاست های تقابلی غرب و دولت ایالات متحده آمریکا با نظام جمهوری اسلامی نخواهد بود. حتی اگر ما فرضا ً این اشتباه استراتژیک را انجام دهیم و تمام تاسیسات هسته ای خود را تعطیل و حتی همانند آقای قذافی با کشتی به ایالات متحده بفرستیم، به نظر من مشکل ما با غرب باز به قوت خود باقی خواهد ماند، مگر داستان دشمنی آمریکا با ایران از هسته ای شروع شد که حالا بخواهد با هسته ای تمام شود؟  ما برای آن که در نظم آینده جهانی امنیتمان تامین شود و در آن سهم بسزایی داشته باشیم،  باید قدرتمان را حفظ وتقویت کنیم.

آیا شما قبول دارید این اتفاقاتی که در سطح کلان و راهبردی دیپلماسی دولت یازدهم می افتد باعث میشود به جای آن که ایران  به عنوان یک قطب در جهان دیده شود به سمت قطبی میرود که خودش متزلزل شده است؟

ایالات متحده آمریکا رو به افول است،  وقتی ایران به عنوان یک قدرت بالقوه به این اردوگاه بپیوندد، معنایش این است که افول آمریکا به عقب می افتد واین اشتباه استراتژیک خطرناکیست. ما نباید در زمین غرب بازی کنیم ، اما متاسفانه جاهایی نیز بازی کردیم. جمهوری اسلامی ایران باید با استفاده از پیشفرض های نظری  گفته شده، خود را به صورت یک قدرت مستقل معرفی کند.

یک اتهامی که برخی سیاسیون داخلی در ایران به برخی دیگر می زنند، این است که ما سیاست را شرقی کردیم و بیشتر به سمت چین و روسیه رفتیم وبرخی دیگر در پاسخ می گویند که آنها (منتقدین) می خواهند سیاست را غربی کنند. هر دوی این مسیرها اشتباه است. بنده معتقدم همان شعار امام در اول انقلاب یعنی نه شرقی و نه غربی باید سرلوحه دیپلماسی ما باشد. عملکرد ما در صحنه ی سیاست جهانی بایستی همانند یک آونگ باشد، هم به سمت شرق ، هم به سمت غرب، اما نه در شرق، و نه در غرب. این یعنی استقلال و عزت این ملت. البته در این میان سابقه دشمنی دیرینه برخی از کشورهای غربی با انقلاب اسلامی جای بحث مفصل دارد که مجال پرداختن به آن نیست. لذا، ما باید به سمت ادامه سیاست استقلال پیش برویم واین البته به معنای آن نیست که با قدرت های نوظهور که در ابتدای بحث به آنها پرداختم، همکاری نداشته باشیم. به عنوان مثال پیوستن ایران به سازمان همکاری های شانگهای خیلی می تواند مفید باشد، زیرا با پیوستن ایران به این سازمان، بهتر می توان در مقابل فشارهای بی منطق غربی ها ایستاد.

پس طبیعتا حضور در آمریکای لاتین هم در همین چارچوب است؟

بله، قطعاً در همین چارچوب است درواقع با رابطه با کشورهای آمریکای لاتین که حیات خلوت آمریکا هستند، ما به عنوان قدرت مستقل که مخالف نظم حاکم است، به گسترش حیطه ی نفوذ خود می پردازیم.

عده ای میگویند ما چرا نباید با آمریکا بر علیه داعش همکاری کنیم و معتقدند که ما میتوانیم در این موضع به یک اقدام مشترک برسیم  و به نفع امنیت ملی ماست زیرا  منطقه به آرامش میرسد، به نظر شما این عقیده از نظر راهبردی مشکل اش کجاست؟

اساساً برای توضیح دیکوتومی سیاست های ایرانی-آمریکایی، باید یک دور تاریخچه ی دشمنی ایالات متحده با ایران را بررسی کنیم. در سال 1357 انقلابی در منطقه خاورمیانه حادث شد که برای آمریکا هزینه زیادی در پی داشت، به این معنا که کشوری که در قطب آمریکایی و غربی  با حاکمانی کاملا وابسته قرار داشت و به عنوان ژاندارم، حافظ منافع آن ها در منطقه بود؛ به یک باره از زیر سیطره آمریکا بیرون می آید و نظم را به هم می زند ومنافع ایالات متحده را به خطرانداخته و یا نابود می سازد. لذا ایران در این منطق مستحق دشمنی می باشد. البته این دشمنی ها فقط به خاطر ازبین رفتن منافعشان در ایران نبوده بلکه به خاطر شعارهایی است که ایران سر می دهد. به نوعی این یک نزاع هویتی است که یک قطب آن تفکرات اسلامی وقطب دیگر آن تفکرات لیبرالی است، پس تا زمانی که ایالات متحده آمریکا خوی لیبرالی داشته باشد با جمهوری اسلامی دشمنی می کند زیرا فلسفه ی وجودی این دو حکومت با هم در تناقض است.

 اما این بحث هایی که الان مطرح می شود که می گویند ما به همکاری و رابطه با آمریکا تن دهیم، در خوشبینانه ترین حالت بایستی بگویم مطرح کنندگان این بحث ها درس هایی که در غرب وایالات متحده آمریکا در حیطه روابط بین الملل و علوم سیاسی خوانده اند، را جدی گرفته اند. ببینید من خودم تحصیل کرده غرب هستم و نمیخواهم تحصیل در غرب را زیر سوال ببرم اما همه ی آن چیزهایی که در کتب غربی به ما آموزش داده می شود درست نیست و یا شاید بهتر باشد اینگونه بگوییم که این همه ی آن واقعیتی نیست که در صحنه جهانی در حال رخداد است. اولاً پیشفرض ها وهستی شناسی ها و بنیادهای فکری متفاوت است، و ثانیاً در خیلی از مسائلی هم که مطرح است، آدرس غلط داده شده است. متاسفانه دوستان در آن گفتمان و فضا در حال بازی کردن هستند واین یک واقعیت است که جمهوری اسلامی ایران به لحاظ ماهیت نمی تواند یک همکاری دراز مدت استراتژیک با آمریکا در منطقه  داشته باشد، چون اساس بر تضاد دو ایدئولوژی (لیبرالی آمریکایی و اسلامی ایرانی) است. در مورد همکاری در مورد داعش هم، با توجه به تاریخچه ظهور گروه های رادیکال که گفته شد، و نقش ایالات متحده در بوجود آوردن این گروه ها، اساسا ورود ما به همکاری بر ضد داعش، امری خلاف منطق و خلاف امنیت ملی مان است.

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه