دکتر شریعتی و آسیب‌شناسی دینی

نویسنده:

منبع: علوم اجتماعي اسلامي ايراني

زمان انتشار: ۱۱:۱۳ ۱۳۹۲/۱۰/۹

در پیش فرض دکتر شریعتی دین یک عنصر توحیدی است که قرار است تفکر توحیدی را ایجاد کند؛ این تفکر توحیدی نوعی ایده‌آلیسم ذهنی نیست بلکه رفتارها و عمل یعنی فرد باید تبلور پیدا کند. امام می‌شود نمونه‌ی عینی همین مطلب یک مفاهیم ذهنی توحیدی را به صورت عملی در جامعه زمان خود متجلی می‌کند. اما مشکل در جایی پیش می‌آید که دیندار امروزی همین امام که تجلی عینی دین در زمان خودش بوده است را صرفاً یک عنصر ذهنی می‌داند و به آن به عنوان یک اعتقاد نگاه می‌کند.

وقتی از آسیب‌شناسی دینی سخن به میان می‌آوریم بحث بیشتر در مورد فهم دینداران از دینداری است. دکتر علی شریعتی از جمله متفکرانی بود که نسبت به این مسئله دغدغه‌های فراوانی داشت و این دغدغه‌ها در نوشتار و سخنرانی‌هایش تکرار شده است به مناسب هشتادمين سالگرد تولدش و تقارن آن با دهه آخر ماه صفر، اشاره‌ای کوتاه به برخی از نظراتش پیرامون آسیب‌شناسی دینی می‌نمایم.

دکتر شریعتی به صورت خاص یکی از آسیب‌های دینداری غلبه وسیله بر هدف می‌دانستند. این غلبه در لسان دکتر شریعتی به دو صورت اتفاق می‌افتاد؛ نوع اول آن به این صورت بود که مناسک و شعائر دینی صرفاً مناسک و شعائر دینی بودند و فرد مؤمن موظف بود بدون این که نسبت به کارکرد آن در زندگی‌اش اطلاع داشته باشد به صورت تعبدی به انجام آن مبادرت نماید. در این حالت دکتر شریعتی در این زمینه معتقد است در حوزه دین تمام مفاهیم و اعمال دارای یک صبغه عملی و یا به بیان درست‌تر کارکردی است در بخشی از یکی از سخنرانی‌هایشان پیرامون این موضوع می‌گوید: هر چیز که به خودش اصالت پیدا می‌کند، دیگر از صورت این که مقدمه و راهی برای رسیدن و رساندن به هدفی باشد، در می‌آید و این، هر چه قدر مقدس باشد، وقتی به خودش شد، دیگر ارزش عملی‌اش از دست می‌رود. انتقال همه نتیجه‌های عملی و فکری اعتقادی در مذهب از پیش از مرگ به بعد از مرگ، تبدیل مذهب است از صورت مقدمه‌ای برای حرکت و کمال و رشد و آگاهی و عمل، به صورت مجموعه اعتقادات و احساسات و حرکات و اعمالی که اساساً به عمل ربطی ندارد و به صورت ذهنی می‌ماند. مذهب وقتی به صورت مذهب برای مذهب در می‌آید، دیگر از صورت رابطه‌اش با علت غایی‌اش و علت وضع حکم قطع می‌شود، و خودش، به خود مستقل و مجرد می‌شود؛ این است که از صورت تماس با عمل دور می‌شود. این است که اغلب دیدم از امثال من انتقاد شده که، مثلاً گفته‌ام فلان عمل در اسلام یا فلان عقیده در اسلام این نتیجه اجتماعی را داشته است، این نتیجه عملی را دارد؛ این فلسفه را دارد. انتقاد شده که این مسائل مذهبی را نباید توجیه‌های عقلی این گونه کرد، این‌ها را فقط چون خدا گفته باید عمل کرد؛.. در صورتی که خود خداوند وقتی حکم را بیان می‌کند، علتش را هم بیان می‌کند و نتیجه‌اش را دارد بیان می‌کند؛ و بعد علمای بزرگ شیعه ما حتی کتاب مستقل درباره تعلیل و توجیه عملی احکام و عقاید نوشته‌اند؛ علل الشرایع کتابی است که در دسترس همه است؛… همین مذهب، به صورت مذهب برای مذهب که در می‌آید، دیگر از صورت رابطه‌اش با علت غائی‌اش و علت وضع حکم قطع می‌شود و خودش، به خود مستقل و مجرد می‌شود و این است که از صورت تماس با عمل دور می‌شود و این است که تکیه به این مذهب با این شکل، فرد روشن‌فکر یا مذهبی را از عمل باز می‌دارد و هر چه بیشتر روی این مسئله تکیه می‌شود، متفکر شانس عمل و انجام رسالت عملی را از دست می‌دهد.

آن چنان که مشخص است دکتر شریعتی معتقد است عمل مذهبی هم به لحاظ مبدأ و هم به لحاظ نتیجه در این جهان مادی دارای علت خارجی و یا نمود عینی و بیرونی است و نمی‌توان صرفاً آن را نوعی مفهوم ذهنی آن جهانی دانست. در ادامه ایشان مورد دیگری را در همین زمینه بیان می‌کنند:

گاه خود مذهب یا فکر مثبت و سازنده است، اساساً در مسیر عمل است و به عمل منجر می‌شود، ولی شکل تکیه‌ای که ما به آن می‌کنیم یک شکل غیر عملی، ذهنی و مجرد است. این است که می‌بینیم گاه ما به اصولی و به احکامی و به واقعه‌ها و حوادثی تکیه می‌کنیم که اساساً نفس عمل است و بزرگ‌ترین نمونه عملی و تجسم عینی فکر است، اما تکیه به آن به صورت ذهنی در می‌آید. این دیگر کار خیلی عجیبی است! این، دیالکتیک حماقت در تاریخ ما است و در تاریخ ما یکی از بزرگ‌ترین معانی امام، عملی بودن، عینی نمودن و تجسم بخشیدن عینی فکر است، اگر علی(علیه‌السلام)، می‌گوید من قرآن ناطقم، قرآن یک پدیده ذهنی است، علی(علیه‌السلام) همین ذهنیت است که به عینیت تبدیل شده. امام مستوره است و نمونه عینی این ذهنیت که به شکل یک انسان تجسم پیدا کرده است. بنابراین نقش امام، نقش عملی یک فکر است. الآن وقتی من می‌گویم علی(علیه‌السلام)، وقتی می‌گویم حسین(علیه‌السلام) و یا وقتی می‌گویم عاشورا- یعنی تجسم عملی و محسوس و عینی یک فکر – این‌ها برای من عبارت است از فکر و ذهن که فشردگی پیدا کرده، گوشت و پوست و خون شده و اسمش امام است. اما فرم و شکل تکیه به این، که خودش نفس عمل است، اساساً به شکلی است که ذهنیت و تجرد از عمل را به وجود می‌آورد و اساساً سلب مسئولیت عملی و نفی احساس وظیفه یعنی احساس عمل می‌کند. این است که تکیه به عمل عامل نفی عمل می‌شود. امام‌شناسی که به معنی رفتن از ذهنیت به عینیت است، خودش به یک نوع رابطه ذهنی و تخیلی و درون‌گرایانه تبدیل می‌شود، و بعد شناخت امام مثل شناخت جبرئیل می‌شود که در زندگی اجتماعی نقش ندارد و شناخت او فقط ضرورت اعتقادی است که هر کس مسلمان است باید عقیده داشته باشد و الا من که معتقدم با آن که معتقد نیست، در عمل هر دو مساوی هستیم(م.آ 17).

شاید در این بیان دکتر شریعتی دو نکته وجود دارد، که باید باز شناسی شود؛ اولین مسئله این است که در پیش فرض دکتر شریعتی دین یک عنصر توحیدی است که قرار است تفکر توحیدی را ایجاد کند؛ این تفکر توحیدی نوعی ایده‌آلیسم ذهنی نیست بلکه رفتارها و عمل یعنی فرد باید تبلور پیدا کند. امام می‌شود نمونه‌ی عینی همین مطلب یک مفاهیم ذهنی توحیدی را به صورت عملی در جامعه زمان خود متجلی می‌کند. اما مشکل در جایی پیش می‌آید که دیندار امروزی همین امام که تجلی عینی دین در زمان خودش بوده است را صرفاً یک عنصر ذهنی می‌داند و به آن به عنوان یک اعتقاد نگاه می‌کند. مسئله دوم این است که مفهوم اعتقادی که دکتر شریعتی در این جا مطرح کرده است همان چیزی است که در اذهان دینداران مطرح می‌شود. یکی ما باید قبول کنیم که فلان فرشته وجود دارد و این کار را در دستگاه الهی انجام می‌دهد و یا می‌داده است. این جا اعتقاد، مترداف است با تعبد و نه تفکر، اعتقاد به معنای واقعی خودش چیزی است که با توجه به طی شدن مبادی منطقی و در حوزه عقل نظری و عقل عملی فرد آن مفهوم را قبول کند.

البته نکته‌ای که باید تذکر داد این است که بیان دکتر شریعتی پیرامون فرشتگان بزرگ الهی و اعتقاد به آن در زمان ما نمی‌تواند نوعی اعتقاد ذهنی باشد چرا که هر روزه شاهد جلوس نوع جدیدی از این فرشتگان بر پرده سینما هستیم که روزی مرد هستند و روزی زن، روزی در حال نبرد با خدا و روزی در حال نبرد با انسان. شاید در دوره‌ای که دکتر شریعتی این بحث را بیان می‌کرده‌اند اعتقاد به فرشتگان نوعی اعتقاد ذهنی است که فرقی بین مؤمن مطلع و مؤمن جاهل وجود نداشته است ولی امروزه نیاز به فهم آن احساس می‌شود.

دکتر شریعتی نوع دیگر آسیب‌شناسی دینداری را بحث ظاهر پرستی می‌داند، در این زمینه بیان می‌دارند: این جا یک مسئله خیلی مهم تاریخی و هم چنین جامعه‌شناسی زندگی خودمان روشن می‌شود و آن این که اگر شدت عشق من به دین، به این راه و عزت راه باعث شد که این راه را به گردشگاه تبدیل کنم، راه از راه بودنش ساقط شده است؛ اگر کسی راه را تبدیل به گردشگاه کند، فقط از راه تجلیل کرده، برای این که راه جایی است که باید صاف باشد تا آدم برود، اما اگر گردشگاهش کنیم، باید درخت کاری، چمن ‌کاری، و گل و تزیین و خرج برایش بکنیم، یعنی سرمایه‌گذاری و صرف وقت کنیم، زیبایش کنیم، تعظیم شعائرش کنیم، دائماً علامت‌های راه را با طلا و کاشی برق بیندازیم، گردشگاهش کنیم و در همین حال، دین را در زیر این تجلیل نادانانه کشته‌ایم(م.آ 29).

در تفکر مذهب برای مذهب، عقاید مذهبی، شعائر مذهبی و احکام مذهبی خود هدف شد، هر که مذهب داشت به هدف رسیده است و دیگر مسئولیتی بارش نیست. نماز به این معنی است که هر که نماز گذاشت مسئولیتش را انجام داده(م.آ 7).

در این مختصر آسیب‌شناسی دینی را از نظرگاه دکتر شریعتی در دو حوزه مورد توجه قرار دادیم یکی از زاویه اعتقادات و این که این اعتقادات مفاهیم ذهنی هستند و دینداران به دنبال عینی کردن این مفاهیم نیستند و حتا مصداق‌های عینی را نیز ذهنی کرده‌اند و از سوی دوم بحث در جانب مناسک و شعائر بود؛ شریعتی معتقد است که در حوزه مناسک و شعائر فقط به ظاهر پرداخته می‌شود و روح و واقعیت آن مورد نظر و توجه قرار نمی‌گیرد.

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه