روایتی از راهپیمایی 22 بهمن در شیراز

راهپیمایی با شعر سعدی

نویسنده:

زمان انتشار: ۱۶:۰۱ ۱۳۹۳/۱۱/۲۷

گفتم: «ظاهرا مشکل مالی نداری که بزرگترین دغدغه ات سیاست خارجی است؟» در جواب گفت: «اتفاقا در استانه ازدواج هستم و مشکلاتم کم نیست اما استقلال کشور مهمتر است.» به من هم توصیه کرد ازدواج کنم خدا مسائل مالی را حل خواهد کرد. مهندسی شیمی از دانشگاه شیراز داشت و به دنبال کار بود. گفت: «هر جا برای مصاحبه استخدام می روم، بعدا متوجه می شوم آقا زاده ها را استخدام می کنند.»

پیرو فراخوان پایگاه علوم اجتماعی جهت روایت راهپیمایی سراسری 22 بهمن مهدی مقدسی حضور خود در این راهپیمایی در شهر شیراز را اینگونه برای ما روایت کرده است:

با دوستان قرار گذاشته بودیم ساعت 10 میدان شهدا یعنی ابتدای مسیر راهپیمایی باشیم ولی راننده تاکسی ترمز کرد و گفت راه را بسته اند. در فکر بودم که چگونه پیاده به میدان شهدا برسیم که در سیل جمعیت مردم شیراز در میدان امام حسین یعنی دقیقا وسط مسیر مقرر شده گم شدیم. برایم عجیب بود که چگونه در حالی که قرار بوده ساعت 10 راهپیمایی از میدان شهدا شروع شود اما همان ساعت مردم به این نقطه رسیده اند وخیابان زند که میان این دو میدان است تا آنجا که چشم کار می کند پر از جمعیت است. نهایتا هم متوجه نشدم.

کنار پیرمردی قرار گرفتم که به زور راه می رفت. اما چنان بلند شعار می داد که نگاه همه را به سمت خود جلب کرده بود. با پوستری به دست که جلوی سینه اش گرفته بود. بلندگو قطع شد و پیرمرد با صدای بلند با شعار «مرگ بر امریکا» میدان­دار شد و مردمی که اطراف ما بودند، هم البته بلندتر و محکم تر از قبل شعارهای پیرمرد را تکرار می کردند.

قیافه ها و تیپ های گوناگون مردم هم در نوع خود جالب توجه بود. پیرمردی با کت و شلوار مشکی اتو کشیده و کفش کتان سفید. جوانی هفده هجده ساله که پرچم کشور را از بالا به پایین دور خود گرفته بود. خانمی که همه لباس ها و کفشهایش را به رنگ قرمز ست کرده بود. وکودکانی که بر سر پدران خود نشسته و با گونه های به رنگ پرچم در آمده‌شان اطراف را می پاییدند. از همه اقشار آمده بودند. علی رغم اینکه خانم ها سعی می کردند مسیری تفکیک شده را بپیمایند اما ظاهرا شدنی نبود و حضور خانم ها در جمعیت آقایان عادی بود. با وجود احتیاط مردم بعضا برخوردهایی بین اقایان و خانم ها صورت می گرفت. یکبار هم در حالی که محو تماشای گروهی بودم که با اسباب زورخانه در میان جمعیت به ورزش می پرداختند، چنین اتفاقی برایم افتاد که با عذر خواهی گذشتم و به نزدیکی آن گروه رسیدم. گروهی با میانداری جوانی بیست و چند ساله که هفت هشت نوجوان حدودا ده ساله از وی تبعیت می‌کردند. همگی با شلوار باستانی مخصوص. میاندارشان با لباس قرمز و بقیه سفید منقش به تصاویر شهدا. ورزششان که تمام شد میاندار برای جابجایی اسباب کمک خواست. داوطلب شده و با دوستی، یکی از دو سنگش را بر داشته و به راه افتادیم. صفوف فشرده و حرکت بسیار آهسته مردم امکان راه رفتن سریع را نمی‌داد. عده ای از خانم­ها همراه با شعار «روز نجات کشور، مبارکه مبارکه» کِل می کشیدند. سنگ را در پیاده رو به میاندار تحویل داده و از کنار ایستگاه‌هایی که درباره فشار خون و تنظیم وزن به مردم مشاوره رایگان می دادند گذشتیم و وارد جمعیت شدیم.

با مرد میانسالی که کاپشن مشکی پوشیده و ریش هایش را تراشیده بود سر صحبت را باز کردم. به نظر پنجاه ساله میرسید اما متولد 1329 بود. پرسیدم: «پارسال هم آمده بودید؟» با هیجان گفت: «سی و پنج سال است که می آیم.» پرسیدم: «پارسال شلوغ تر بود یا امسال؟» گفت «هر سال شلوغ­تر می شود. مردم ایستاده اند.» گفتم: «اما خیلی ناملایمتی ها در این کشور وجود دارد؟» در جواب گفت: «بله هست. اما نگران نباشید. باید در برابر تحریم ها ایستاد. اگر بایستیم مشکلات حل می شود.» گفتم: «اما تحریم ها که از سوی بیگانه است. ناملایمات دیگری مثل اختلاس هم به بیگانه ربطی دارد؟ اینهاست که ناراحت کننده است» جواب داد که: «همین اختلاس ها هم سیاسی است. عده ای را وادار به این اعمال می کنند تا مردم را به نظام بدبین کنند». پرسیدم:«چه چیزی اخیرا در کشور شما را ناراحت کرده است؟» جواب داد که: «موسوی آدم بزرگی بود. از اینکه امثال موسوی در مقابل نظام می ایستند، ناراحت می شوم.» و بعد خودش شروع کرد از جمهوری اسلامی و مقایسه‌اش با پهلوی گفت. و از پیشرفتهای کشور در علم و عرصه های نظامی. گفت: «امام زمان پشت این انقلاب است. چند سال پیش که نظامیان انگلیسی را در دوره اقای احمدی‌نژاد در آب‌های خلیج فارس گرفته بودند امام زمان به یکی از علما گفته بود بگویید این سربازان را آزاد کنند. که بعدا اینها را آزاد کردند وگرنه آن موقع می خواستند به خاطر این چند سرباز به ایران حمله کنند. اما الآن به جایی رسیده ایم که جرات نمی کنند حمله کنند. امام زمان به آن عالم گفته بود که ایران بارها در حال نابودی بوده که من آن را نگه داشته‌ام». بعد در مورد معیشت مردم قبل و بعد از انقلاب گفت: «آن موقع اکثر مردم نمی‌توانستند هفته‌ای یک وعده هم برنج بخورند. تمام لباس‌های‌مان را وصله می‌کردیم. و در حالی که پر از وصله بود چندباره می‌پوشیدیم. مردم توان خرید لباس نو نداشتند. مرغ که الآن اکثرا به‌راحتی می‌خورند آن موقع کم‌تر می‌توانستیم بخوریم. اما الان ببینید خیلی از خانواده‌ها در این کشور حتی دو سه ماشین سواری دارند».

چند جوان، آدمکی را که درست کرده بودند، در میان جمعیت آتش زدند. آدمک «میر حسین موسوی» بود. که در پیش روی مردم می‌سوخت. در حال تماشای این صحنه بودم که کسی دستم را گرفت و به طرف خود کشید. همان مرد میانسال بود که برگشته بود تا مرا که نسبت به پیشرفت جمهوری اسلامی نسبت به دوره پهلوی و موضع کم و بیش سر در گمی که گرفته بودم، قانع کند. مجددا شروع به صحبت کرد: «از لحاظ آزادی هم خیلی نسبت به دوره شاه متفاوت است. آن موقع جرات نداشتیم در مورد رژیم حرف بزنیم. اگر رفتگر شهرداری به در خانه می آمد، به هم می‌گفتیم حرف نزنید؛ این ساواکی است. در دانشگاه دانشجوها به هم می‌گفتند حرف نزنید؛ استاد دانشگاه ساواکی است. کاری کرده بودند که همه از هم می ترسیدند که ساواکی نباشد. اما الآن واقعا همه آزادند از هر که بخواهند انتقاد کنند.» گفتم:«واقعا الآن اینگونه است؟» گفت: «تو الآن وسط جمعیت به خمینی فحش بده اگر کسی به تو کاری داشت؟ اصلا شنیده ای کسی را به خاطر حرف زدن گرفته باشند؟» در حالی که شعارگو از بلندگو شعری از سعدی در وصف پیامبر(ص) می خواند، مرد خدا حافظی کرد و رفت.

جوانی بیست و سه ساله خندان با شلوار لی و تیپی جوان­ پسند در مورد «شعار مرگ بر آمریکا» با دوستش صحبت می کرد. وارد بحثشان شدم. از سیاست خارجی دولت به خصوص «ظریف» وزیر امور خارجه به شدت ناراضی بود. معتقد بود ظریف ذلت ملی را به اوج رسانده. گفتم: «ظاهرا مشکل مالی نداری که بزرگترین دغدغه ات سیاست خارجی است؟» در جواب گفت: «اتفاقا در استانه ازدواج هستم و مشکلاتم کم نیست اما استقلال کشور مهمتر است.» به من هم توصیه کرد ازدواج کنم خدا مسائل مالی را حل خواهد کرد. مهندسی شیمی از دانشگاه شیراز داشت و به دنبال کار بود. گفت: «هر جا برای مصاحبه استخدام می روم، بعدا متوجه می شوم آقا زاده ها را استخدام می کنند.» چند مورد از تجاربش از مصاحبه برای استخدام و پارتی بازی گفت که ناراحت کننده بود.

انبوه جمعیت به حدی بود که هرچه سعی کردم به صفوف ابتدایی جمعیت برسم ببینم چه خبر است امکان پذیر نبود. پارسال توانسته بودم از پیاده‌رو بروم اما امسال به دلیل فشردگی زیاد و کثرت جمعیت میسر نشد. دویست متری به میدان آزادی مانده بود که دوستم اصرار کرد برگردیم. سوپر حزب الهی است و سابقه دار در مقابله عملی با فتنه. گفتم «پس سخنرانی چه می شود؟». بدون اینکه اطلاعی داشته باشد که چه کسی سخنران است، گفت: «سخنرانی نیست که. چرت و پرت می گه. صحبتهاش غیر واقع­بینانه است.»

پس از چند دقیقه، بلند گو پایان راهپیمایی را اعلام و سخنران را معرفی کرد. حدود هفتاد هشتاد درصد جمعیت بی اعتنا به سخنرانی در حال بازگشت بودند. به سرعت به سمت این دسته رفته و سعی کردم با توجه به ظاهر از طیف های مختلف مردم انتخاب کرده و در مورد دلیل بازگشتشان با وجود سخنرانی و مراسم بپرسم. خود را دانشجوی جامعه شناسی دانشگاه شیراز که در حال تحقیقی در این مورد هستم معرفی کردم. پاسخهایی که شنیدم از این قرار بود: «نمی دونم چرا بر می گردم.»، «راهپیمایی به سخنران نیاز نداره. به خصوص از سخنرانی که مردمی رو که در کنار هم یک نوع شعار رو با هم سر دادند، به دو دسته تقسیم کنه بدم می آید.»، «نوزادم سردشه»، «راهپیمایی دیگر سخنرانی نمی طلبه.»، «تازه داره از انقلاب نور می گه تا تمام بشه نماز ظهرمون قضا میشه»، «حوصلم نمی شه» و ….

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه