روایتی از راهپیمایی 22 بهمن در قم

راهپیمایی چند ملیتی در قم

نویسنده:

زمان انتشار: ۱۶:۲۹ ۱۳۹۳/۱۱/۲۷

4 چشم بادامی قدکوتاه در پیاده رو ایستاده بودند و با ملت شعار می‌دادند. یکی‌شان چفیه عربی بر دوش و عرقچین سفیدی بر سر داشت. ازشان پرسیدم، اندونزیایی بودند. پاکستانی‌های مسافر هم بیش از چیزی که انتظار داشتم در طول مسیر دیده می‌شدند. زنانشان که لباس و چادرهای رنگی داشتند بیشتر مشخص بودند. یکی از زنهاشان روی لباس محلیش یک چادر سیاه ایرانی به سر کرده بود. تابلونوشته مرگ بر آمریکا در یک دستش گرفته بود و در دست دیگر پرچم ایران. از سیاهان افریقایی ساکن قم بیش از چهار تا ندیدم.

پیرو فراخوان پایگاه علوم اجتماعی جهت روایت راهپیمایی سراسری 22 بهمن حامد کرمی نژاد حضور خود در این راهپیمایی در شهر قم را اینگونه برای ما روایت کرده است:

با اتوبوس مسجد حضرت زینب(س) راه افتادیم به سمت میدان مطهری. 17 کیلومتر راه بود. یعنی 40 دقیقه و مجال مفصلی برای آشنایی و گپ و گفت. اما هم‌سفران عمدتاً روحانی بودند و به این آسانی‌ها گاردشان را برای یک مکلا باز نمی‌کردند. خودشان دوبه‌دو هم را پیدا کرده بودند. اما آرام با هم صحبت می‌کردند و به‌رغم جمع‌های این‌چنینی، اینجا جو رسمی نشکسته و خبری از تیکه‌ها و شوخ‌طبعی‌ها و مسخره‌بازی‌های معهود جمع‌های حزب‌الهی نبود. دو ترک و دو لر در دو سمت من مشغول صحبت بودند. اتوبوس پر بود. مسن‌ترها نشسته و جوان‌ترها ایستاده. و صلوات‌های معمول همیشگی. برای سلامتی. آمرزش. ظهور. تا که رسید به: «نابودی آل سعود و اسرائیل و آمریکا به دست امام زمان؛ صلوات!». که درآمدم: «حاجی این‌ها را که خودمان ترتیبشان را می‌دهیم». تا بلکم جو را بشکنم. که نشکست. تنها چند لبخند عایدم شد. صمیمی شدن چنین جمع ناهمگونی از همه اقوام شاید خیلی هم انتظار معقولی نبود. شاید هم روحانی‌ها تحفظ دارند که در مقابل غیر، پرستیژ و ابهتشان را نشکنند.

  1. میدان شهید مطهری ابتدای مسیر راهپیمایی بود. دور آن چرخی زدم و مسیرهای ورودی و مردمی که وارد می‌شدند را نگاهی انداختم. ورودی‌های کنار هم میدان سعیدی و خیابان سپاه توجهم را جلب کرد. هیچ روحانی در آن دو خیابان دیده نمی‌شد. چنددقیقه‌ای هم  ایستادم. بر بلندی‌ای ایستادم و نگاه کردم. باز نتیجه همان بود. از سمت باجک هم گروه ارکستر نظامی سپاه می‌نواخت و می‌آمد و جماعتی در پس و پیشش می‌آمدند. جالب اینکه گروه آمد و به میدان مطهری رسید و بی اعتنا به زمان و برنامه آغاز رسمی راهپیمایی، از میدان گذشت و نصف جمعیت را با خود برد. حالا راهپیمایی شروع شده و نشده بود. راهپیمایی غیر رسمی همه چیز داشت. شعار. بلندگو. گروه ارکستر. و از همه مهم تر، جمعیت. بعد که راهپیمایی رسمی را دیدم، این غیر رسمی را واقعی تر و مردمی‌تر یافتم. باز هم سپاه در هیچ قالبی نگنجیده و ظرفیت‌های مردمی را آزاد کرده بود. تا راهپیمایی رسمی شروع شود گروه ارکستر به میانه راه، و جلوترین دسته‌های جماعت پیش افتاده، به حرم رسیده بودند. و این یعنی با آغاز رسمی برنامه، کل مسیر پیشاپیش پر از جمعیت بود. گویا روال همیشگی چنین بوده. روحانی پیری می‌گفت حرم از همین الآن پر شده است.
  2. برنامه با پخش دو سرود ضبط شده یک گروه سرود مدرسه‌ای آغاز شد. گروه سرود بچه مدرسه‌ای‌های ایران. سرود دوم عجیب انتخاب خوبی بود. بازخوانی آهنگ «همپای جلودار». اولین تولید موسیقی حوزه هنری بعد از انقلاب. که محسن نفر ساخته بود و فرج سلحشور دکلمه کرده و سراج خوانده بود. با شعر حمید سبزواری. عجیب حال من یکی را لااقل جا آورد. در این دوره‌ی تنش زدایی، آهنگی که به سر در پیش داشتن و بر هامون تاختن و جنگ با فرعونیان و قبطیان و حمله به جولان و فلسطین بخواند کلی از عقده‌های فروخفته‌ی آدم را بیرون می‌ریزد. کمی جلوتر از آغاز راهپیمایی در «دبیرستان ماندگار شهید صدوقی»، دبیرستانی که می‌گفتند 77 شهید داده، ایستگاه صلواتی به راه بود. با چای و پخش موسیقی بلند حامد زمانی و محمد نوری. بی واکنش روحانیون. که معمولا به موسیقی حساسیت ویژه‌ای دارند. اولین بار بود در قم چنین چیزی می‌دیدم. لااقل در راهپیمایی سال‌های گذشته ندیده بودم. نیمه شعبان هم عادت ندارم بروم خیابان گردی. شاید از آنجا استارت خورده باشد. هم این ایستگاه صلواتی و هم آن سرود خبر از ورود نرم نرمک موسیقی و مشروعیت و رسمیت یافتن آن در قم دارد. گویا قضیه در اینجا در حال حل شدن است.
  3. از میان علمک و آدمک و انواع مصنوعاتی که مردم برای نمایش و تمسخر یا آتش زدن به راهپیمایی آورده بودند از همه جالب تر موتوری بود که پشت موتور را گاری بسته بودند و در گاری، الاغی با لباس و کلاهی از پرچم اسرائیل. و پوتین به پا. با آخوره‌ای از پرچم امریکا. و مشتی فرود آمده بر سرش به رنگ پرچم ایران. مرد بلند قدی هم با عینک و گوش و دماغ دراز و قرمز یونولویتی کنارش. یعنی که شاه. با روپوشی از لنگ قرمز. در ابتدا به نظرم آمد خالق این ایده استقلالی بوده. اما بعد به یاد دلالت‌های دیگر رنگ قرمز در قم افتادم. یکی دیگر آدمکی بس دراز ساخته بود. حدود سه متر. بسته به چوبی بلند که وقتی بالا می‌گرفتش همه می‌دیدند. کله‌اش آفتابه‌ای سبز با کلاه پرچم اسرائیل. بدنه، پرچم آمریکای و اسرائیل. و دستانی که بیش از باقی اعضا به چشم می‌آمد. با دو مقوای بزرگ مستطیلی که روی یکی نوشته بود «داعش» و دیگری «وهابیت». قم است و فرهنگ و برنامه‌های خاصش و مصنوعات نمادین 22 بهمن هم لاجرم بی پیوند با مصنوعات نمادین دیگر و بافت فکری و فرهنگیش نمی‌تواند باشد. نمی‌توان به آسانی از دلالت‌های معنایی حضور الاغ، رنگ قرمز روپوش آن مرد، بلندی آن مرد و درازی آن آدمک گذشت. تنها جایی که در آن به قول مستر چیک[i]، «گرایش به شیعه قوی تر از اسلام است»، و داعش و وهابیت دشمن تر از آمریکا، شاید همین قم باشد.
  4. حضور بچه مدرسه‌ای‌ها خیلی بیش از حد انتظار من بود. دسته دسته با هم راه می‌رفتند. ولی مدیر و معاون و سرپرستی دورشان نمیدیدم. از دسته‌ای‌شان پرسیدم از طرف کدام مدرسه آمده‌اید؟ گفتند با مدرسه نیامده‌ایم. بچه محلیم. گویا دهه هشتادی‌ها هم کم‌کم می‌خواهند جایی برای خودشان باز کنند. قیافه‌هاشان هیچ شبیه دوره مدرسه ما نبود. با طرح موهایی که زمان ما محال بود با آن به مدرسه راهمان دهند. دخترها هم عمدتا دستی به صورت برده. با چادرهایی سفت و بعضا شل. و با هم و بدون همراهی از خانواده. هفت هشت تایی از پسر مدرسه‌ای‌ها بلندی 1.5 متری سکوی جلو هتل خورشید را محل مناسبی برای خودنمایی دیده بودند. با انواع سر و صداها و لگدزدن به همدیگر سعی می‌کردند جلب توجه کنند. که بعد از چند دقیقه سربازی نیروی انتظامی آمد و حرکتشان داد. اما حاشا که نوجوان ایرانی میدان را خالی کند. چند دقیقه بعد که مامور رفته بود خوشحال و فاتح بازگشتند. دخترها هم جلوی در هتل‌های مجلل، خودشان را بازسازی کرده و با هم عکس می‌گرفتند.
  5. بنای مراسم ابتدا بر این بود که مردها از یک مسیر به سمت حرم بروند و زنها از مسیر دیگر. خیابان بلوار صدر برای مسیر مردانه و خیابان ارم برای زنانه. برنامه ریزی آخوندی. اما نشد. تصمیم دوم این بود که مردان در جلو حرکت کنند و زنان از پس. اما آنچه محقق شد این بود که در نیمه جلویی جمعیت غلبه با مردان بود و زنان به صورت دسته‌هایی همبسته با حفظ حریمی 2 متری میان جمعیت مردان. و در نیمه‌ی دیگر عکس این. و در هر دو نیمه، پیاده‌رو به جمعیت مغلوب تعلق داشت. پشت جمعیت زنان دیگر ماجرا خانوادگی بود. تنوع چهره‌ها در قم عجیب کم است. زنها مانند همیشه همه چادری. و مردها تقریبا همه با موهایی کوتاه. و ته ریشی.
  6. به عکس تصوری که از راهپیمایی‌های بوشهر در ذهنم بود اینجا به جز یکی، گروهی ندیدم که به صورت فرمایشی و با لباس رسمی آمده باشند. هفت نفر با لباس ست کرده. کت و شلوار آبی نفتی نو و پیراهن آبی آسمانی شان بد جوری توی ذوق می‌زد. و لابد اضافه کاری. مسئول محافظ‌دار و جدای از مردم هم ندیدم. به خلاف بوشهر که از زمان حضور امام جمعه جدید، مسئولان در راهپیمایی‌ها با حائلی 10 متری از جلو و 2 متری از عقب، صفشان را از مردم جدا کرده و پیشاپیش جمعیت حرکت می‌کنند. لابد برای آسان کردن کار عکاسان!. فرمانده نیروی دریایی سپاه تنها مسئولی است که در بوشهر بدون محافظ و در میان مردم می‌شود دیدش. یک بار خودم را بهش رسانده و ازش پرسیده بودم که چرا با این برنامه مسئولان همراه نمی‌شود. که لبخندی جوابم داده بود. اما اینجا چنین حائل‌های آزار دهنده‌ای ندیدم.
  7.  روحانی پیری بر ویلچر نشسته بود و اول تا آخر راهپیمایی را همین گونه آمد. به خلاف علما که تنها چند متری را با راهپیمایان همراه می‌شوند.  ویلچر پیرزنی سالخورده را نیز پسری 12 ساله هل می‌داد. دو مرد میان‌سال به همراه پسری نوجوان همان ابتدای مسیر در حال آمدن از روبرو بودند. هنوز صد متری از آغاز راهپیمایی رسمی نگذشته بود که اینها داشتند برمی‌گشتند. به قیافه شان می‌خورد کشاورز باشند. با کت و شلوار و جلیقه مستعمل و کفشی با پاشنه خوابیده و قیافه‌هایی آفتاب سوخته. پرچم ایرانی هم بر روی کت انداخته. بلند و محکم گام برمی‌داشتند. پیدا بود با آغاز حرکت اولین گروه راه افتاده و تا آخر مسیر را رفته بودند و حالا برمی‌گشتند. کارشان را زودتر از جماعت شهری تمام کرده بودند. کمتر کسی شعار می‌داد. ملت یا فقط راه می‌رفتند و یا با همراهشان صحبت می‌کردند.
  8.  سیستم صوتی راهپیمایی هم بنا به عادت همیشگی بازی درمی‌آورد. وزیر شعار دعا کرد قبل از ظهور، همه‌ی بیماران به ویژه سیستم صوتی راهپیمایی‌های قم درمان شود. تابلونوشته‌های غالب همان چیزهایی سراسری و بی هویت بومی‌ای بود که شورای هماهنگی تبلیغات برای کل کشور تدارک دیده بود. که طبعا برای فهم رفتار و معناهای پشت رفتارهای مردم ارزش بررسی ندارد. اما تابلونوشته‌های دست نویس عمدتا به نقد مذاکرات ایران و آمریکا برمی‌گشت. پوسترهای چاپ شده هم غالبا همان عکس امام و رهبری بود. تنها در دو نوع پوستر عکس رئیس جمهور را هم در کنار امام و رهبری کار کرده بودند. یکی پوستری از «کمیته کارگران و کارفرمایان ستاد گرامی داشت دهه فجر استان قم». و دیگری «مجمع هماهنگی پیروان امام و رهبری». یعنی که قرار است چه کند؟ میان پیروان امام با پیروان رهبری هماهنگی ایجاد کند؟ بنرهای طول مسیر هم همان بنرهای معمولی همیشگی بود. به جز یک بنر بزرگ با عکس تکی از رئیس جمهور و زمینه بنفش. از «دفتر همراهان دکتر روحانی». و بنرهایی از
  9. جماعتی حدودا 100 نفره از بچه مدرسه‌ای‌ها به صورت گروهی و با دست نوشته‌ها و شعارهایی که مثل باقی شعارنوشته‌های مردمی غالبا معطوف به مذاکرات و انتقاد از سیاست خارجی کشور بود. برای خودشان حکومت خودگردانی بودند. چیزهایی هم که ساخته بودند خلاقانه تر از بقیه بود. پلاکاردهایی با طراحی و شعارهایی که معلوم بود ذوق به خرج داده اند. و مکعب‌هایی بر هر وجه هرکدام چیزی نوشته. که وقتی کنار هم قرار بگیرند چیزی بشود. و از این تفنن‌ها. مسئولشان آشنا بود. در نمایشگاه کتاب دیده بودمش. مشاور کتب کودک و نوجوان بود. اسم و رسم این گروه را ازش پرسیدم. موسسه پرورش استعدادهای درخشان میثم تمار. با آزمونی ورودی. و برنامه‌هایی موازی مدرسه. شماره اش را گرفتم برای انتقال تجربیاتشان به رفقای فعال در بوشهر.
  10. مردم اکثرا بچه‌های خردسالشان را هم آورده بودند. در میانه‌های مسیر در دست دختر بچه‌ی یک روحانی، لقمه‌ای پیچیده از نان و پنیر و سبزی بود. زندگی طلبگی یعنی این. یعنی از قبل حواست به طول مسیر و گرسنگی بچه‌ها و بهانه‌هایشان برای خریدن خوراکی باشد.
  11. پیرزنی به غایت سالخورده و با چادری گلدار و عصایی به دست، در  میانه راه دیدم. تنها. با پوستری در دست. بعید بود این هم راه را آمده باشد. خصوصا که تا آمدم و گذشتم قدمی برنداشت. احتمالا با زحمت خودش را تا آنجا رسانده و همانجا حضورش را ثبت می‌کرد. چند متر جلوتر از او 4 چشم بادامی قدکوتاه در پیاده رو ایستاده بودند و با ملت شعار می‌دادند. یکی‌شان چفیه عربی بر دوش و عرقچین سفیدی بر سر داشت. ازشان پرسیدم، اندونزیایی بودند. پاکستانی‌های مسافر هم بیش از چیزی که انتظار داشتم در طول مسیر دیده می‌شدند. زنانشان که لباس و چادرهای رنگی داشتند بیشتر مشخص بودند. یکی از زنهاشان روی لباس محلیش یک چادر سیاه ایرانی به سر کرده بود. تابلونوشته مرگ بر آمریکا در یک دستش گرفته بود و در دست دیگر پرچم ایران. از سیاهان افریقایی ساکن قم بیش از چهار تا ندیدم. انتظارم بیشتر بود. روزهای عادی در حرم و اطراف جامعة المصطفی تعداد زیادی از آنها را می‌توان دید. شنیده بودم از نژادپرستی ایرانی‌ها دلخوراند. البته جایی دیگر هم شنیده بودم که افریقایی‌ها اساساً انسانهای آرامی‌اند و خیلی به سیاست و مناقشه و مبارزه وارد نمی‌شوند. افغانی‌های ساکن نیز  خیلی کمتر از نسبت جمعیتیشان دیده می‌شدند. من که فقط یکی دیدم! یعنی مویدی بر حدس اول؟ یا اختلافات مذهبی قم دلخورشان کرده؟ ولی شیعیانشان هم در قم کم نیستند. هنگام تشییع شهدایشان که در سوریه و عراق شهید شده اند می‌توان عده زیادی‌شان را در حرم دید.
  12. چند جا تراکت‌هایی پخش می کردند. جالب‌‌ترینشان دعوت به همکاری گروه امر به معروف و نهی از منکر بشیر بود. و چیزی از انجمن اسلامی فرهنگیان استان قم. که صحبت‌های رهبری بود درباره لزوم یک‌مرحله‌ای بودن توافق و رفع همه تحریم‌ها. قبلاز اینکه تراکت را ببینم برای اینکه بدانم چیست که بگیرم را نگیرم از پخش‌‌کننده‌‌اش که چهل ساله مردی بود و قیافه‌اش به معلم‌‌ها می‌آمد پرسیدم: «مال کیه؟». با اضطراب جواب داد: «هیچی، صحبتای رهبریه، مال جایی نیست». از اینکه باعث احساس ناامنی‌اش شده بودم ناراحت شدم. جو امنیتی منع نقد مذاکرات و توافق هسته‌‌ای به وضوح حس می‌شد. درحالی که عده زیادی تابلو نوشته‌ی «توافق احتمالی باید یک مرحله‌ای و شامل کلیات و جزئیات باشد» را در دست داشتند اما اکثرا در جواب سوال من از این موضوع طفره می‌رفتند.
  13. تنها مغازه‌های باز مسیر اغذیه‌فروشی‌ها بودند. فلافلی‌ها آخر مسیر که کارشان به صف کشیده بود. قصد کردم تستی کنم ببینم  چه به مردم می‌دهند؟ با جشن مردم همراه‌اند یا این روز را هم مانند روزهای زیارتی فرصتی برای سود بیشتر دیده‌اند. بعد از نماز که خلوت شده بودند علیرغم خاطره بدم از فلافل فروشی مقابل کتابخانه آیت‌الله مرعشی نجفی، یک فلافل گرفتم و یک سمبوسه. مزخرف‌ترین فلافلی بود که به عمرم خوردم. سمبوسه‌اش مانند بقیه سمبوسه فروش‌های قم بود. پولش را هم پیش می‌گرفت. قبلاً هم یک‌بار ابتدای ورودم به قم مشتری‌اش شده بودم. برای 50 تومان، چند هزار تومانی را خُرد کرده بود.
  14. به حرم که وارد شدم از شدت کمردرد روبروی کفش داری درب 8 کنار پله‌ها نشستم. والیبال و اسپک‌های بی‌هوای دیروز کار خودش را کرده بود. حدود 10 نوجوان هم آنجا نشسته بودند و سرشان توی گوشی‌هایشان بود و عکس‌هایشان را به هم می‌فرستادند. سرووضعشان بیشتر به ما می‌خورد تا به آن دسته‌ی دیگر از هم‌نسلی‌هایشان. از یکی‌شان پرسیدم بچه‌های یک کلاسید یا یک پایگاه؟ گفت بچه‌های یک هیئتیم! هیئت! امیدوارکننده بود. قم تنهای جایی است که دیده‌ام هم‌هیأتی بودن هم مانند هم‌‌پایگاهی و هم‌مسجدی بودن هویت‌ساز است. برای نماز نه جا روی فرش گیرم آمد و نه مهر. مشکلی نبود. فقدان، هماهنگ بود. می‌شد روی سنگ گرانیت زیر پا سجده کرد. که در سجده اول، نفر سمت راستم با حرکتی به‌غایت سریع با دست چپش مهر خودش را سُر داد زیر سر من و با همان دست، مهر دوم روحانی پشت سریش را گذاشت جلوی خودش و سجده کرد. حرکت خیلی طراز انقلاب اسلامی بود. دره‌های فقر را با قله‌های ثروت پرکرده بود. برای آنکه برای من شبهه‌ناک هم نشود، آنچه را از دیگری ستانده بود برای خودش نگه‌داشته و مهر خودش را به من داده بود.


[i] سرکنسول انگلیس در بوشهر به سال های جنگ جهانی اول

۱ دیدگاه

    عبدالله :

    فونتتون خیلی ریزه. نمیشه باش چیزی خوند.

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه