روایت شناسی عاشورا

زمان انتشار: ۱۱:۰۲ ۱۳۹۱/۱۰/۲۴

در قصه عاشورا، تفکیک میان متن و حاشیه یا به قول بارت، هسته و کاتالیزور صورت دیگری می یابد. به عنوان مثال یاران حسین که علی الظاهر می بایست در بهترین وجه نقشی فرعی و کاتالیزوری در یاری قهرمان اصلی داشته باشند هر کدام واجد جایگاهی مرکزی در روایت عاشورا هستند. حبیب و زهیر و عباس ابن علی و علی اکبر و مسلم ابن عقیل و حربن یزید ریاحی و رقیه و علی اصغر و قاسم و زینب را نمی توان عنصری فرعی در روایت عاشورا تلقی کرد.

روایت
شناسی به عنوان مطالعه نظری روایت یا به طور کاربردی، دستور زبان روایت نخستین بار
از روسیه قرن بیست و توسط جریان فرمالیسم به عنوان حوزه ای مستقل در ذیل مکتب ساختارگرایی
اعلام موجودیت کرد. بعدها رولان بارت بود که پرسید چگونه می توان روایت ها را طبقه
بندی کرد و مدلی به دست آورد که به درد ترسیم ویژگی های اصلی روایت بخورد؟

 رولان
بارت فرایند روایت را قابل تقلیل به دو عنصر یا عملکرد می دانست؛ یعنی آنچه او هسته
ها و کاتالیزورها می نامید. از نظر او هسته ها نقاط برجسته روایت ها هستند و کاتالیزور
نقش نوعی پیش زمینه و دست دوم را بازی می کند. کاتالیزورها تنها به این کار می آیند
که روند داستان را تسریع کنند یا مانعی بر سر راه آن ایجاد نمایند. به عنوان مثال کسی
که در قصه ای به کمک قهرمان می شتابد و او را یاری می کند تا بر ضد قهرمان پیروز شود
صرفاً نقشی کاتالیزوری در پیرنگ روایت دارد.

 اولین
کوشش عمده برای کشف ساختار روایت ها توسط فرمالیست روس، ولادیمیر پراپ صورت گرفت و
نتایج آن در کتاب “ریخت شناسی قصه های پریان” (1928) به چاپ رسید. بسیاری
از پیشرفت های بعدی در این حوزه به رهبری پراپ و متأثران از او بوده است. به طور خلاصه
پراپ معتقد بود که در همه روایت ها تنها هفت نوع کاراکتر وجود دارد و این کاراکترها
در مجموع فقط سی و یک عملکرد را در داستان ها ایفا می کنند. و همه روایت ها از تکرار
همین کاراکترها و تکرار همان عملکردها ناشی می شود. بعدها این دسته بندی ها تغییر کرد
و شکل خلاصه تری یافت. گرچه روایت شناسان هریک به نحوی و از منظری دست به طبقه بندی
و تفکیک عناصر روایت زده اند ولی در مجموع، می توان چهار دسته قهرمان را در هر روایتی
از یکدیگر متمایز نمود. 1- قهرمان منجی، 2- ضد قهرمان، 3- قهرمان قربانی و 4- قهرمان
یاری کننده.

 منجی،
قهرمان اول داستان است. در مقابل او ضد قهرمان است و هسته اصلی داستان از بر همکنش
این دو قهرمان ساخت می یابد. در کنار آنها قهرمان قربانی قرار دارد که بیشتر کنش پذیر
است تا کنشگر.

 اما شهادت،
گویی روایتی دیگر است که این ساختار را در هم می ریزد و تن به این قالب نمی دهد. از
منظر یک تحلیل گر روایت فرمالیست، حسین (ع) علی الظاهر، قربانی روایت است. اما عاشورا
روایت جدیدی می آفریند از منجی قربانی. منجی قربانی، شخصیتی است که کمتر ردپایی از
او در تاریخ می بینیم. همواره قهرمان منجی با نجات قربانی در قامت قهرمان ظهور می کند
ولی در قصه شهادت قهرمان منجی و قربانی به وحدت می رسند. قهرمان، قربانی می شود و این
قربان سرمنشأ رسوایی باطل و تشعشع حقیقت می گردد.

 جایگاه
ضد قهرمان نیز در روایتی که ما از عاشورا داریم با جایگاهی که روایت غالب غربی از ضدقهرمان
دارد متفاوت است. در فرم غالب روایت پردازی، ضد قهرمان، همآورد قهرمان منجی است و از
آن فراتر گاه در بطن برخی از روایت پردازی ها این ضدقهرمان است که ستایش می شود و مخاطب
را با خود همراه می کند. ( برای نمونه می توان به فیلم هفت اثر فینچر و یا قاتلین بالفطره
اثر استنلی کوبریک اشاره کرد.) این ساخت شکنی و تمایززدایی میان قهرمان و ضدقهرمان
و در واقع میان حق و باطل، موجب پیدایش فتنه هاست و به راستی که شیطان به این گونه
ساخت شکنی ها نیاز دارد تا برای نبردهای آخرالزمانی خود طرفدارانی دست و پا کند. اما
حق همواره پیروز است چه بکشد و چه کشته شود و باطل همواره مغلوب است چه بکشد و چه کشته
شود. توازن قوا میان خیر و شر در روایت عاشورا متناسب با روح کلی آموزه های اسلام است
که شیطان را تنها مخلوقی از مخلوقات خداوند معرفی می کند که هیچ شأن و قدرت و دست بالاتری
نسبت به خداوند ندارد و دست خدا همواره بالای همه دست هاست.

 در روایت
عاشورا اوضاع بر منوال دیگری است. در قصه عاشورا، تفکیک میان متن و حاشیه یا به قول
بارت، هسته و کاتالیزور صورت دیگری می یابد. به عنوان مثال یاران حسین که علی الظاهر
می بایست در بهترین وجه نقشی فرعی و کاتالیزوری در یاری قهرمان اصلی داشته باشند هر
کدام واجد جایگاهی مرکزی در روایت عاشورا هستند. حبیب و زهیر و عباس ابن علی و علی
اکبر و مسلم ابن عقیل و حربن یزید ریاحی و رقیه و علی اصغر و قاسم و زینب را نمی توان
عنصری فرعی در روایت عاشورا تلقی کرد. هر کدام از اینها برای خود قهرمانی است و روایتی
دارد که در مرکز آن است. اگر تفاوت قهرمان منجی و قربانی در کنشگری و کنش پذیری است
به راستی باید از خود بپرسیم که آیا می توان از کنشی والاتر و تأثیرگذار تر از فداکاری
و از جان گذشتگی نام برد؟

 روایت
ها اساساً در کار معناسازی اند. با روایت و توالی علی و معلولی است که ما می فهمیم
چه کسانی به چه دلایلی چه رفتاری می کنند و چه وقایعی ظهور و بروز می یابند؟ آن گاه
که از روایت شهادت صحبت می کنیم این معناسازی صورتی مضاعف می یابد. اگر روایت جهان
را معنا دار می کند شهادت ما را متوجه عمق معانی و به عبارتی معنای معانی می کند. شهید
با خون خویش انگشت اشاره ای به عالم معنا می گیرد و قبله نمایی می کند. شهید قلب تاریخ
است. شهید مشخص می کند که زندگی، چرا ، چگونه و با چه انگیزه ای ارزش زیستن دارد؟ چه
چیزی در این دنیا ارزش این را دارد که خون به پایش ریخته شود؟

 جبهه
باطل با همه کثرت ظاهری اش در برابر 72 نفر چنان فرومایه دیده می شود که قابل حذف از
پیکره هسته روایت است. همه شهدا و اسرای کربلا در متن اند و آنچه در فرع است جبهه یزیدیان
است. ضدقهرمان اینجا تنها تسریع کننده جلوه گری حماسه کربلاست. شمر و یزید و عمر سعد
حتی ضدقهرمان نیز نیستند. آنها در بهترین حالت نقشی فرعی و کاتالیزوری دارند تا نقاشی
زیبای خداوند در ظهر عاشورا ترسیم شود که فرموده اند : ان الله شاء ان یراک قتیلا.
گفتا شه شهیدان با شاهد یگانه / عشق تو کشت ما را شمر و سنان بهانه
  

 یکی دیگر
از مفاهیمی که فرمالیست ها درباره شکل بیان ادبی طرح کردند، مفهوم آشنایی زدایی است.
شکلوفسکی نخستین بار در رساله هنر همچون شگرد (یا هنر به مثابه تمهید) این مفهوم را
عنوان نمود. اساساً هنر از دهلیز آشنایی زدایی است که جذاب جلوه می کند. آشنایی زدایی
است که ادراک حسی ما را دوباره سازمان می دهد و در این مسیر قاعده های آشنا و ساختارهای
به ظاهر ماندگار واقعیت را دگرگون می کند. عادت هایمان را تغییر می دهد و هر چیز آشنا
را به چشم ما بیگانه می کند. با این تعریف اساساً مرگ امری آشنایی زدا از زندگی روزمره
است. آن هنگام که این مرگ، مرگی اختیاری و در راستای هدفی والا باشد وجه آشنایی زدایانه
آن فزونی می یابد. حماسه، امری نیست که هر روزی و هرجایی باشد. حماسه امری روزمره نیست.
اینکه گفته اند هر روز عاشوراست و همه جا کربلاست نه امری واقعی بلکه امری تجویزی است.
یعنی اگر می خواهیم از کسالت روزمرگی و غفلت دنیوی بر حذر باشیم و هنرمندانه زیست کنیم
باید طوری زندگی کنیم که هر روزمان عاشورا باشد و هر موقف مان کربلا. عزای حسین و ذکر
حماسه ای که او خلق کرد در محرم هرسال هنرمندانه ترین اتفاقی است که در طول سال برای
ما تکرار می شود. این هنرنمایی نه تنها به این خاطر که تصور ما را از ساخت روایت قهرمان
و قربانی و ضدقهرمان دیگرگون می کند بلکه از آن روست که ما را مرگ آگاه می کند. قصه
شهادت و روایت عاشورا حتی فراتر از مرگ آگاهی عمل می کند. لذت بردن از مرگ یا بازی
با مرگ با ذکر عباراتی چون احلی من العسل و ما رایت الا جمیلاً چیزی فراتر از مرگ آگاهی
است. اگر هنر، امر آشنایی زداست چه چیزی هنرمندانه تر از مرگ و چه مرگی هنرمندانه تر
از مرگ سرخ؟ فلذا اگر شنیده ایم که گفته اند شهادت هنر مردان خداست از روی شعار نگفته
اند که شعوری عظیم در پس این جمله نهفته است. اللهم ارزقنا

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه