روحانیت در انقلاب اسلامی به مثابه یک طبقه؟!

زمان انتشار: ۱۱:۰۰ ۱۳۹۱/۰۶/۲۸

اگر بخواهیم تنها نگاهی پیامدی و نه نگاهی پدیدارشناسانه به انقلاب اسلامی داشته باشیم شواهد تا حدودی نشان می دهد که در نگاه اول باید این فرضیه را تایید کنیم. به این خاطر که پس از انقلاب اسلامی و در فرایند تشکیل نهادهای انقلابی روحانیون سهم ویژه ای یافتند. مثلا رهبر حکومت ایران می بایست یک مجتهد روحانی باشد. روحانیون تنها قشری بودند که در مجلس خبرگان که وظیفه تعیین و نظارت بر کار مهمترین عنصر نظام سیاسی را بر عهده دارند اجازه حضور دارند. همچنین روحانیون تشکیل دهنده نیمی از نهاد سیاسی شورای نگهبان که وظیفه تایید صلاحیت منتخبان مردم و نیز تایید قوانین مصوب مجلس از حیث شرع و قانون اساسی را را بر عهده دارد هستند. اما با این همه آیا می توان روحانیون را یک طبقه انقلابی محسوب کرد؟

در تحلیل علت وقوع انقلاب اسلامی تحلیل های مختلفی انجام گرفته است. طیفی
از این تحلیل ها بر این باورند که انقلاب اسلامی یک انقلاب طبقاتی بوده
است. البته اینکه کدام طبقه عامل وقوع انقلاب بوده است و به اصطلاح بار
اصلی انقلاب را به عهده گرفته است نیز بین این دسته از نویسندگان توافقی
وجود ندارد. برخی متاثر از نگاههای مارکسیستی طبقات پایین و یا طبقه کارگر
را طبقه انقلابی می دانند و برخی دیگر طبقه روحانیان را و برخی طبقه متوسط
را! مساله ای که در اینجا می خواهیم مورد بررسی قرار دهیم این است که آیا
می توان روحانیت را که نقش رهبری و هدایت کننده انقلاب اسلامی داشت را به
عنوان یک طبقه در نظر بگیریم؟
اگر بخواهیم تنها نگاهی پیامدی و نه نگاهی پدیدارشناسانه به انقلاب اسلامی
داشته باشیم شواهد تا حدودی نشان می دهد که در نگاه اول باید این فرضیه را
تایید کنیم. به این خاطر که پس از انقلاب اسلامی و در فرایند تشکیل نهادهای
انقلابی روحانیون سهم ویژه ای یافتند. مثلا رهبر حکومت ایران می بایست یک
مجتهد روحانی باشد. روحانیون تنها قشری بودند که در مجلس خبرگان که وظیفه
تعیین و نظارت بر کار مهمترین عنصر نظام سیاسی را بر عهده دارند اجازه حضور
دارند. همچنین روحانیون تشکیل دهنده نیمی از نهاد سیاسی شورای نگهبان که
وظیفه تایید صلاحیت منتخبان مردم و نیز تایید قوانین مصوب مجلس از حیث شرع و
قانون اساسی را را بر عهده دارد هستند. اما با این همه آیا می توان
روحانیون را یک طبقه انقلابی محسوب کرد؟
در تعریفهایی که از طبقاتی بودن مشارکت کنندگان بحث می شود، منظور این است
که انقلاب یک جنبش طبقاتی(class movement) است، و طبقه خاصی بدنه اصلی
مشارکت کنندگان و محور آنان محسوب می شود. از طبقه هم مفهوم مارکسیستی آن
(مادی و اقتصادی) مورد نظر است. مثلا انقلاب چین یک انقلاب دهقانی تلقی می
شود، و بدین معنا بدنه اصلی مشارکت کنندگان و محور اصلی انقلاب چین، طبقه
دهقانان بودند. یا در انقلاب های کمونیستی بنا بر این بود که طبقه کارگر
طبقه اصلی انقلابی و رهبر و محور انقلاب باشد. در انقلابهای بورژوازی طبقه
اصلی انقلابی و مشارکت کننده در انقلاب طبقه و اقشار مختلف بورژوازی بودند.
در این صورت سایر طبقات به عنوان متحدان این طبقه اصلی، آن هم بر اساس
ارتباط منافع طبقاتی خود با طبقه انقلابی، در انقلاب مشارکت می کند. یعنی
طبقه خاصی علیه طبقه خاص دیگر که طبقه حاکم سیاسی هم است انقلاب می کند و
برخی از طبقات اجتماعی دیگر هم ممکن است از طبقه انقلابی حمایت کند.
(پناهی، 1389 ص. 79و80)
ابتدا مایلم در ادامه تعریفی از مفهوم طبقه با نگاهی به اندیشه مارکس و وبر داشته باشم:
از دیدگاه “مارکس”، گروههایی تشکیل طبقه می دهند که دارای این خصوصیات باشند:
1. در جریان تولید موقعیت همه آنها یکسان باشد؛
2. منافع مشترک اقتصادی داشته باشند؛
3. شرایط اقتصادی مشترک داشته باشند؛
4. به مرحله آگاهی طبقاتی رسیده باشند؛
5. به مرحله خصومت طبقاتی رسیده باشند.
از منظر مارکس مفهوم طبقه در ارتباط با تولید مطرح می شود. وی عقیده داشت
که در طول تاریخ دو طبقه در مقابل یکدیگر قرار دارند و منشأ اساسی تضاد نیز
مالکیت خصوصی وسایل و ابزار تولید است؛ بدین ترتیب در طول تاریخ دو طبقه
در مقابل یکدیگر قرار دارند که عبارتند از صاحبان وسایل و ابزار تولید و
کسانی که فاقد وسایل و ابزار تولید هستند؛ که اولی نفع خود را در نگهداری
وضیعت موجود و دیگری نفع خود را در دگرگونی وضع موجود می داند. به این
ترتیب “مارکس” تاریخ تمام جوامع را تاریخ نبرد طبقاتی می داند. تعریف
“مارکس” و نظریه تضاد او در مورد طبقه اجتماعی صرفاً بر ملاک اقتصادی مبتنی
بود در حالی که “ماکس وبر” برای تعیین طبقه سه ملاک قدرت، ثروت و منزلت را
در نظر می گیرد. بر طبق نظر “وبر” هنگام تعیین طبقه اجتماعی غیر از پایگاه
اقتصادی، متغییرهای دیگری را هم در نظر می گیریم. (خالدی، 1387)در نهایت
اینکه طبقه اجتماعی و منافع طبقه ای هویت بخش مشارکت کنندگان در طبقه است.
از نظر تحلیل گران غربی، مهمترین انگیزه یا یکی از مهمترین دلایل دخالت
روحانیون در مسائل سیاسی – اجتماعی و درگیری با محمدرضا شاه، مسائل اقتصادی
بود؛ چرا که از یک سو سیاست های اقتصادی رژیم پهلوی مانند اصلاحات ارضی،
کاهش پرداخت هزینه به روحانیون و اعمال کنترل بر املاک موقوفه، باعث از دست
رفتن منافع مادی روحانیت و علما می شد و از سوی دیگر، روند نوسازی و توسعه
وابسته رژیم، منافع گروههایی را که دارای منافع مشترک با روحانیت بود،
مانند تجار و خرده بورژوازی، در مخاطره می افکند.
مثلا نیکی کدی در کتاب “ریشه های انقلاب ایران” در این باره می گوید: “کوشش
های آنها(علما) ارتجاعی بود و به دفاع از منافع صنفی روحانی و امتیازات
گذشته ایشان می پرداخت.” (جوادزاده، 1387 ص. 250) و یا منصور معدل در کتاب
طبقه،سیاست و ایدئولوژی در انقلاب ایران می گوید:” نگرانی علما در خصوص
تهدیدهای اصلاحات ارضی، به دلیل دارایی های ارضی خود آنان و اراضی ای بود
که به نهادهای مذهبی تعلق داشت. از لحاظ تاریخی، برخی از علما بخش عمده ای
از طبقه زمین دار را تشکیل می دادند.” و یا در ادامه یکی از نا رضایتی های
روحانیون از شاه را کاهش پرداخت هزینه به روحانیون می داند:” سیاست دیگر
کاهش پرداخت هزینه به روحانیون به منظور ایجاد موازنه بودجه بود. باور بر
این است که این عمل موجب نارضایتی در بین روحانیون شد. جان فورن نیز در
کتاب مقاومت شکننده، مجموعه عوامل اقتصادی را انگیزه مهم علما از فعالیت
های سیاسی و اجتماعی در تاریخ معاصر ایران می داند. افرادی مانند فرد
هالیدی و جیمز دفرونزو نیز تضعیف منابع اقتصادی روحانیون را از عوامل اصلی
شرکت روحانیون در جنبش انقلابی منتهی به انقلاب اسلامی می داند. (جوادزاده،
1387 ص. 250-251)
در بررسی مختصر این فرضیه به نکات زیر اشاره می شود:
1- همانطور که اشاره شد نگاهی تحصلی به پیامدهای انقلاب اسلامی نشان از
طبقاتی بودن حرکت روحانیون دارد و البته همین نگاه باعث علت سازی و تحلیل
های فوق الذکر در باب نقش روحانیون در انقلاب اسلامی شده است. اما اگر
نگاهی پدیدارشناسانه و تاریخی به مبحث روحانیت در مذهب شیعه داشته باشیم
دچار تحلیل های مبتذل فوق نخواهیم شد. در فضای مباحث تاریخی، درک عمیق فضای
حاکم بر موضوع مورد بحث، از نظر زمانی و مکانی اهمیت بسزایی دارد. اگر
پژوهشگر، جامعه ای را مطالعه کند که دارای هنجارها و ارزشهای دیگری باشد –
غیر از انچه بر وضعیت جامعه خود حاکم است – نمی تواند بدون بررسی و فهم
دقیق وژرف از فضای فرهنگی، سیاسی، مناسبات اقتصادی و موقعیت اجتماعی مردمی
که درباره آنها تحقیق می کند، به واقعیت دست یابد. در تاریخ نگاری و نظریه
پردازی غربیان درباره(و نیز شرقیانی که خود اینجا و دل در گرو جای دیگری
دارند ) درباره مشرق زمین و تاریخ ایران اسلامی، به صورت جدی این نقص وجود
دارد.
بیشتر نویسندگان و اندیشمندان غربی، از یک سو با درک فضای انسان محور و
سکولار جامعه خود و نیز وضعیت تاریخی کلیساها و پیش فرض هایی که در مورد
جایگاه متولیان دین مسیحیت در جامعه دارند و از سوی دیگر عدم شناخت کامل از
نهاد روحانیت شیعه، هنجارها، ارزش ها و انگیزه های معمول و مرسوم در جامعه
خود و کلیساها را بر نهاد روحانیت شیعه و از جمله حوزه علمیه قم تطبیق
داده اند. پیش فرضهای غربیان حکایت از آن دارند که فعالیت های سیاسی
اجتماعی علمای شیعه در چهارچوب مسائل مالی و دست یابی به قدرت و گاهی
مرتجعانه بوده است. امری که کلیت آن، نه تنها دارای مدارک موثق و مستند
نیست بلکه بسیاری از شواهد تاریخی بر خلاف آن است.
به نظر می رسد دو عامل مهم سبب شد که نویسندگان غربی نسبت به روحانیت شیعه و
نیز حوزه علمیه قم ذهنیت منفی پیدا کنند: الف) پیش فرضهای سکولار و شرق
شناسانه ب) تشبیه روحانیت شیعه به روحانیت مسیحی .
در مورد اول، تک ساحتی بودن فرهنگی غربی، در آثار غربیان درباره انقلاب
اسلامی تاثیر بسزایی داشته و سبب شده غربیان ملاک سنجش درستی یا نادرستی یک
واقعه و جریان را مسائل مادی و معیشتی قرار دهند. ارزیابی منتقدانه برخی
از این نویسندگان در مورد مواضع روحانیت و علمای حوزه علمیه قم در برابر
اقدامات رژیم شاه، همچون همکاری نکردن علما با اصلاحات ارضی، مبارزه با
لایحه انجمن های ایالتی و ولایتی و شرکت زنان در انتخابات، در این جهت می
تواند در نظر گرفته شود. (جوادزاده، 1387 ص. 261-262) در مورد دوم نیز
روحانیت شیعه بر اساس روحانیت کلیسایی که قبل از انقلاب رنسانس و فرانسه
غرق در فساد و شهوات دنیایی بودند باز تعریف شده اند. همچنین در روحانیت
شیعه به علت باز بودن باب اجتهاد معمولا اختلاف دیدگاهها در فروع دینی
بسیار زیاد است و به علت کثرت نگاههای موجود به مساله حکومت و سیاست نمی
توان برای آنها حتی در مسائل اقتصادی منافع یکسانی در نظر گرفت تا آنها را
در یک طبقه محدود کرد.
2- از سوی دیگر منابع مورد استفاده برای تایید این تحلیل ها از جمله کاهش
پرداخت به روحانیون و… عمدتا از خاطرات و کتابهای خود شاه ( مثلا کتاب
پاسخ به تاریخ) و وابستگان دربار پهلوی( مانند خاطرات هویداو…) است که
تکلیف تحقیق را مشخص می کند.
3- همچنین از لحاظ تاریخی نیز اینگونه تحلیل ها نابسنده و نا روا هستند.
مثلا جان فورن اصلاحات ارضی و به خطر افتادن زمینهای روحانیون را آغاز
اعتراض آنها می داند در صورتی که اعتراض علما از زمان مخالفت با لایحه
انجمنهای ایالتی و ولایتی به طور مشخص شروع شده بود. مضافا اینکه اصلاحات
ارضی به صورت رسمی و صریخ از سوی حوزه علمی قم مورد مخالفت قرار نگرفت.
تنها زمانی که شایعاتی درباره موافقت و رضایت علما با این طرح رواج یافت،
برخی علما مانند آیت الله گلپایگانی آن را نفی نمودند. (جوادزاده، 1387 ص.
280)
4- همچنین در این تحلیل ها بر رابطه اقتصادی علما با تاجران و بازاریان و
نقش این رابطه در پدید آمدن تحولات،تاکید فراوانی شده است.در واقع در نظر
آنان، عالمان با بازاریان و خرده فروشان، رابطه ای دو سویه داشتند: از یک
سو علما در مسئله وجوهات و تامین نیازهای اقتصادی، بسیار به تاجران وابسته
بودند و از سوی دیگر بازاریان هنگام دادخواهی از دولت به حمایت علما نیاز
داشتند. در حقیقت این تحلیل گران با پیش فرضی که در باب روحانیت مسیحی
داشته اند به تحلیل در مورد رابطه علما و بازاریان پرداخته اند. در حالی که
رابطه بازار با علما حتی آنگاه که به ظاهر شکل اقتصادی می یابد و به
پرداخت و اخذ وجوهات شرعی منحصر می شود رابطه ای اقتصادی نیست بلکه رابطه
ای دینی،ایمانی و اعتقادی استکه تمام جنبه های حیات انسان را فررا می گیرد.
همچنین بر خلاف روابط اقتصادی مدرن که بیشتر دو طرفه است و در قالب مصالح و
مفاسد این دنیایی و مادی تعریف می شود رابطه بازار با علما رابطه ای یک
طرفه است. در این رابطه عالم و مرجع دینی هیچگونه منتی را از بازاری نمی
پذیرد و بازاری نیز خود را نه عالم دینی بلکه خداوند می داند و کار خود را
نه منتی بر عالم که تکلیفی بر خود از جانب خدایش می بیند. در اسلام بر خلاف
مسیحیت که تنها بر جنبه های اصی از وجود انسانی تاکید میکند، دینی تمام
عیار است که برای تمام ابعاد انسانی دستورات خاصی دارد. از این رو انسان
مسلمان در تمام امور حیات خود ناگزیر از ارتباط با علمای دین است .
5- همچنین جایگاه علمای در دین اسلام و به خصوص مذهب شیعه طبقه ای میان
بندگان و خدا نیست. در مسیحیت هرکس برای ارتباط با خدا ابتدا باید از دریچه
نظام کلیسایی وارد شود در صورتی که در اسلام هرکس به تنهایی می تواند با
خدای خود ارتباط گیرد و در این بین نقش علما تفسیر دین و استخراج احکام آن
است و در قبال این کار نیز امتیاز ویژه ای برای آنان در نظر گرفته نشده
بلکه حتی مسئولیت و بار تکلیف بیشتری به دوش آنها قرار داده است. در جریان
انقلاب اسلامی نیز مردم روحانیت را نه به خاطر روحانی بودن بلکه به خاطر
تذکر آنان به اصول اسلامی در آموزه های ایشان به عنوان رهبر پذیرفتند و این
چنین نبود که روحانیون به شخصه تصمیم گیر و سیاست گذار حرکت مردم باشند
بلکه تا وقتی مردم آنها را مورد پذیرش قرار می دادند که روحانیون در
چهارچوب قوانین و فرهنگ دینی عمل کنند. در نتیجه نفع شخصی علما در این
رابطه و پیوند نمی توانسته دخیل باشد . مثلا خانم کدی گرایش اولیه و ذاتی
مردم را به اسلام این گونه معرفی می کند:” بیشتر کسانی که در راه انقلاب می
جنگیدند، این کار را به خاطر حکومت روحانیون نمی کردند و بلکه به خاطر
چهره آرمانگرایانه ای از اسلام بود که در آن، ایده آل های یک جامعه مبتنی
بر عدالت – که نیروهای غیر مذهبی به زبان دیگری بیان می داشتند – تحقق
یابد.” (نعیمیان، 1378)
6- برخی از نویسندگان مانند آبراهامیان با ارائه نظریاتی موسوم به “نظریه
میدان خالی” معتقدند در عنفوان جنبش انقلابی به خاطر حذف مارکسیستها و
لیبرال های مخالف حکومت توسط شاه و ایجاد خلا قدرت، روحانیون با حضور به
موقع خود این خلا را پر کرده و زمام جنبش انقلابی را به دست گرفتند.
(نعیمیان، 1378 ص. 155) اگر نگاهی تاریخی و تمدنی به ایران داشته باشیم نمی
توانیم جز هویتی دینی برای مردم ایران در نظر بگیریم و تنها کسانی می
توانستند نیروهای بالقوه ملت ایران در سرنگونی حکومت شاهنشاهی به فعلیت
برسانند که می توانستند پیوند وثیقی با هویت دینی مردم داشته باشند . از
این رو نه مارکسیستهای ضد دین و نه ملی گراهای لیبرال هیچکدام نمی توانستند
در به حرکت آوردن نیروی عظیم مردم ایران نقش عمده ای ایفا کنند. مضاف بر
اینکه اگر این گروهها مشروعیت مردمی داشتند به این راحتی حذف و سرکوب نمی
شدند. آیا دست کم بدون زبان مشترک و باورهای مشترک هم جهت میان ملت و
روحانیت، رهبری روحانیت برای توده های مردم قابل پذیرش بود؟
در نهایت اینکه کسانی که روحانیت شیعه را به مثابه یک طبقه با منافع شخصی
اقتصادی و اجتماعی در نظر گرفته اند با چالشهای زیادی در ارتباط با تبیین
مسائل انقلاب اسلامی مواجهند و نمی توان انقلاب اسلامی را یک انقلاب طبقاتی
و روحانیت به عنوان رهبر این جنبش انقلابی را به عنوان یک طبقه انقلابی
محسوب کرد. در حقیقت آنچه که روحانیون را به یکدیگر و نیز توده مردم و
روحانیت را به هم پیوند می دهد هویت دینی مشترک آنهاست و نه منافع مادی و
اجتماعی.

منابع:
پناهی، محمدحسین. 1389. نظریه های انقلاب:وقوع، فرایندها و پیامدها. تهران: سمت، 1389.
جوادزاده، علیرضا. 1387. بررسی نوشته های غربی درباره موضع و نقش حوزه
علمیه قم در انقلاب اسلامی با تکیه بر معیارهای تاریخی در غرب و انقلاب
اسلامی 2، مجموعه مقالات. قم: انتشارات موسسه آموزشی و پژوهشی امام
خمینی(ره)، 1387.
خالدی، سمانه. 1387. مفهوم طبقه در علوم اجتماعی. سایت پژوهه. [درون خطی]
پژوهشکده باقرالعلوم، 1387.
http://www.pajoohe.com/fa/index.php?Page=definition&UID=30547.
نعیمیان، ذبیح الله. 1378. نظریه پردازی غربی درباره نقش مذهب در پیدایی
انقلاب اسلامی. [مؤلف کتاب] همایش بررسی و نقد نظریه های غربی در باب
انقلاب اسلامی. مجموعه مقالات غرب و انقلاب اسلامی-جلد دوم. قم: موسسه
آموزشی و پژوهشی امام خمینی(ره)، 1378.

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه