روز خدا : نگاهی جامعه شناختی به حادثه 9 دی با نقد و نظر به دیدگاه دورکیم

زمان انتشار: ۱۰:۳۰ ۱۳۹۰/۱۰/۸

جوان فریاد میزند: “مرگ بر موسوی … مرگ بر کروبی …” خانوادۀ مورد نظر ما و بیشتر مردم اطراف تکرار می­کنند. جوان ادامه می­دهد: “مرگ بر … (یکی از استوانه­ های نظام!)” مرد میانسال فوراً رو به دخترها می­کند: «اینو نگین!»
دورکیم در «صور بنیادین حیات دینی» از این صحبت می­کند که افراد در فعالیت­های مشترک و گردهمایی­ های جمعی و فعل و انفعالات هیجانی و روحی آن، به تجربۀ جدیدی نائل می­شوند. در این تجربه، حضور چیزی یا هستی­ ای که فراتر از افراد و مسلط و قاهر بر آنهاست، درک یا به تعبیر بهتر وجدان می­شود.

 این فقط جمعیت عظیم و به تعبیری بی­سابقه
(پس از اجتماعات تاسوعا و عاشورای سال 57) نیست که راهپیمایی نُه دی را از
اجتماعات مشابه آن مثل راهپیمایی­های سالگرد 22 بهمن یا روز قدس جدا
می­کند. حتی خودجوشی و خلاقیتی که حاضران در ساخت شعارها و نشانه­های آن
روز به کار برده بودند، نیز اصلی­ترین تمایز نیست. این خود نشانه و ظهور
تمایز مهم دیگری است که در این نوشته کوتاه سعی دارم به آن بپردازم. خلاصه
کلام را می­توان اینگونه فشرده ساخت: راهپیمایی­هایی از قبیل 22 بهمن و روز
قدس چیزی از جنس مناسک هستند، ولی نه دی چیزی از جنسی متفاوت است. نه دی
حضور/دیدار است.

جامعه شناسی خوانده­ها شاید زود بو ببرند که
چنین تفکیکی تبار دورکیمی دارد. دورکیم در «صور بنیادین حیات دینی» از این
صحبت می­کند که افراد در فعالیت­های مشترک و گردهمایی­های جمعی و فعل و
انفعالات هیجانی و روحی آن، به تجربۀ جدیدی نائل می­شوند. در این تجربه،
حضور چیزی یا هستی­ای که فراتر از افراد و مسلط و قاهر بر آنهاست، درک یا
به تعبیر بهتر وجدان می­شود. اما این هستی برتر و متمایز جز آنکه قاهر و
مسلط است، شوق انگیز هم هست. افراد از خلال دیدار آن به تجربه­ای دست
می­یابند که کیفیتی یکسر متفاوت از همه آن چیزهایی دارد که به ساحت حیات
روزمره مرتبط است. با این حال چیزی است که خود را در بالاترین سطح هستی­شان
متعلق به آن می­بینند. چنین دیدار و تجربۀ شوق انگیز و بهجت افزایی شایستۀ
آن است که تداوم یابد. به همین رو، مناسک به وجود می­آید تا آن را تداوم
بخشد. امّا ناگزیر است که در مناسک فقط رشحه­ای از آن تجربۀ حضور و دیدار
بهجت آفرین تداوم یابد و بخش قابل اعتنایی از آن از دست برود. چرا که مناسک
هم ناگزیر مماس با زندگی روزمره است. این البته چیزی از اهمیت مناسک کم
نمی­کند و شأن آن را تخفیف نمی­دهد. چرا که در هر حال امتداد هویت جمعی
منوط به مناسک است و مناسک بازتولید خفیف شده­ای از آن تجربۀ اولیه در
امتداد زندگی روزمره است.

در اینجا موقعیت این نیست که از نوع نگاه
دورکیم به دین و ماهیت سکولاریستی این تلقی و نسبت دین با جامعه و … سخن
بگویم، امّا می­خواهم از وجه درستی که در کار او هست، استفاده کنم: هویت
جمعی انقلابی از خلال تجربه­ مشترک حقیقتی برتر و متعالی در خلال انقلاب و
به خصوص از طریق اجتماعات عظیم عاشورا و تاسوعای 57 پدیدار شده و به واسطه
مجموعه مناسکی همچون راهپیمایی­ها و انتخابات و … تداوم یافته است. اما
این تجربه یا حضور/دیدار در چند گردهمایی مهم و تاریخی به نحوی اصیل احیا و
تجدید شده است: 25 خرداد سال 1360 (واکنش امت حزب الله به میتینگ جبهه
ملی)، 23 تیر 1378 (ماجرای کوی دانشگاه) و مهم­تر از همه 9 دی 1388.

در این تجربه­ها به واسطۀ شرایط خاص و ویژه
پیرامونی، این امکان فراهم گردیده که گرد هم آمدن اهالی جامعه یا همان
«آحاد امّت» کیفیتی ویژه بیابد و از خصلت و شاخصه­های نمادین مناسک دور
شود: وقتی این چنین است فرصتی فراهم می­شود تا با آن هستی حقیقی، متعالی و
شوق انگیز (یعنی انقلاب اسلامی) تجدید دیدار گردد.

کیفیت متمایز راهپیمایی کنندۀ نه دی از این
روست. البته هیچ یک از گردهمایی­ها و اجتماعات مناسکی انقلاب نیز از چنین
حالاتی خالی نیست امّا در چنین اجتماعی است که ملموس­تر و حضوری­تر از
همیشه او خود را متعلق به چیزی فراتر از خود و به عنوان جزئی (کوچک) از
موجودیتی عظیم و شوق انگیز می­یابد.

در ادبیات رایج علوم اجتماعی از چنین
اجتماعاتی با صفت تحقیر آمیز «توده­ای» یاد می­شود. کاربرد این صفت بدان
معناست که چنین اجتماعی از به روی هم انباشته شدن مجموعه­ای از افراد جدا
از هم و –اصطلاحاً- اتمیزه (ذرّه شده) ایجاد شده که به واسطه بی ریشگی و
بی­سامانی، از طریق مرتبط ساختن خود با امری هویت بخش و در عین حال
نامعقول، آن هم به شیوه­ای نامعقول کسب هویت می­کنند. قضاوت اینکه چنین
وصفی درباره اجتماع آلمان اوایل دهه  1930 (که اساساً معطوف به آن ساخته و
پرداخته شده) تا چه اندازه بیانگر واقعیت است، از صلاحیت نگارنده خارج است.
اما آنچه که برای هر راهپیمایی کنندۀ نه دی از روز روشن­تر است این است که
چنین فهمی از بنیان ربطی با او و موقعیت و شرایط او ندارد. به این دلیل
واضح که راهپیمایی کنندۀ نه دی، فرد اتمیزه شده­ای که از همۀ جایگاه خود
بریده و بی سامان و بی­هویت شده باشد، نیست و از قضا او به واسطۀ شبکه­ای
از پیوندهای خرد و محلی است که به موجودیت عظیم نه دی پیوند می­یابد. به
ندرت کسی تنها به راهپیمایی نه دی آمده است: هر که آمده عموماً یا با
خانواده آمده و یا با گروه رفقا و یا با همکاران یا هم­مسجدی­ها یا
هم­هیأتی­ها یا هم­پایگاهی­ها (بسیج)  و … . از قضا این هویت­های محلی در
دل آن کلیت عظیم هم، کار می­کند و منشأ اثر است.1

اما مشکل اصلی چنین فهمی در جای دیگر است.
فضای لیبرالی حاکم بر علوم اجتماعی اساساً تجربه­های حضور/دیدار از این جنس
را از طریق پیوند دادن آن با مفاهیم نارسا و حقیری چون “هیجان”، “احساسات”
و امثال اینها مخدوش می­کند. در این نگرش، چنین تجربه­هایی فاقد اصالت
قلمداد می­شوند؛ چرا که بیشتر عرصۀ هیجانات و عواطف “نامعقول” هستند. امّا
چنان که گفته شد، کلماتی چون هیجان و عواطف که بیشتر ماهیت سطحی و گذرا
دارند، در توصیف تجربۀ حضور/دیدار لنگ می­زنند. تجربۀ حضور/دیدار یک حالت
احساسی سطحی و گذرا نیست، بلکه کیفیتی است که سایۀ خود را بر سرتاسر حیات
فرد/جامعه می­گستراند و جذبه­اش فرد/جامعه را چه بسا برای یک عمر در شعاع
خود نگاه دارد. البته صحیح می­گویند که چنین تجربه­ای نامعقول است؛ اگر
مقصود از عقلانیت، همان عقلانیت محاسبه­گر حاکم بر زندگی روزمره باشد. در
تجربۀ حضور/دیدار، ما با نوعی تعلیق امر روزمره و متعلّقات آن مواجه هستیم.
اما این -به اصطلاح- نامعقول بودن نمی­تواند مبنایی برای تخفیف و تحقیر
چنین تجربه­ای باشد. مشکل فهم لیبرالیستی رایج این است که تصور می­کند
برترین بخش هستیِ انسان همین عقلانیت محاسبه­گر خودمدار است. امّا این­گونه
نیست. والاترین سطح هستی انسان، آن وجهی از وجود اوست که وی را به
موجودیتی فراتر و متعالی متصل و در آن ادغام می­کند. تجربۀ حضور/دیدار عرصۀ
تجلی این والاترین سطح هستی انسان است.

دورکیم از این جهت که به این سطح بالاتر هستی
انسان متفطّن شده با فضای غالب علوم اجتماعی تفاوت دارد. اما او نیز این
سطح بالاتر را به سقف مفهوم «جامعه» محدود می­کند. اما جامعه به خودیِ خود
اساساً چیزی نیست. به واقع، اگر پیوند جامعه با حقیقت قدسی متعالی بریده
شود و در قالب “اجتماع مؤمنان” یا “امت” بدان نگریسته نشود، چه چیز جز
مجموعه­ای از افراد (ذرات/اتم­ها) می­ماند؟ آنچه که در تجربۀ حضور/دیدار به
صورتی جمعی تجربه می­شود، اصولاً فراتر از خود جامعه است و جامعه چون ظرف
تجلّی و فرصت دیدار با آن است، موضوعیت می­یابد.

تجربۀ حضور/دیدار تجربه­ای قدسی و معنوی است
که به صورت جمعی میسر می­گردد. چنین تجربه­ غنی و خارق العاده­ای در زندگی
اقوام و امم هر روز رخ نمی­دهد. هر چند از منظر دینی همۀ ایام به خداوند
تعلق دارد، اما روزهای تاریخ­سازی که در آن برای یک امّت تجربۀ حضور/دیدار
ممکن می­گردد، به طور مشخص «روز خدا» است. نه دی سال 1388 یا سیزدهم محرّم
1431 چنین روزی بود.


1-      مشاهده شخصی نگارنده از راهپیمایی آن
روز از این جهت می­تواند معنادار باشد: در تقاطع خیابان انقلاب و 16 آذر،
مرد میانسالی همراه با سه دختر جوان که به نظر می­رسد دخترانش باشند، در
میان جمعیتی انبوه با شعار دهندۀ جوانی، که روی دوش رفقایش رفته، همراهی
می­کنند. جوان فریاد میزند: “مرگ بر موسوی … مرگ بر کروبی …” خانوادۀ
مورد نظر ما و بیشتر مردم اطراف تکرار می­کنند. جوان ادامه می­دهد: “مرگ بر
… (یکی از استوانه­های نظام!)” مرد میانسال فوراً رو به دخترها می­کند:
«اینو نگین!» دخترها ساکت به همراه جمعیت انبوه سانتی­متر سانتی­متر به
میدان انقلاب نزدیک می­شوند.

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه