رفتار انتخاباتی روستاییان در گفتگو با موسی جابری

تنها جایی که روستایی می‌تواند حرفش را بزند انتخابات است/ همسانی ارزشی مهمترین عامل در انتخاب روستاییان است

نویسنده:

زمان انتشار: ۱۸:۲۱ ۱۳۹۲/۰۳/۲

شرط می بندم اگر یک کسی پیدا بشود و به روستایی‌ها بگوید، من برای شما روستایی‌ها یک کانال تلویزیونی می‌گذارم که فقط شما روستایی‌ها در آن باشید، این کاندیدا رأی می‌آورد. چون این کار هویت این آدم ها را تحریک و دخیل می کند

موسی جابری کارگردان و مجری مجموعه مستند متفاوت 120 قسمتی «به رنگ روستا»ست  که سال گذشته از شبکه سوم سیما بخش شد. « به رنگ روستا»، برنامه ای بود که با نگاهی متفاوت، روستا را فارغ از نگاه های توریستی و نوستالژیک و گه گاه روستاستیز! به نمایش می گذاشت و همین نوع نگاه موجب جلب توجه و جذب مخاطبین به خود گردید. جابری دانش آموخته کارشناسی ارشد جامعه شناسی است و سالهای زیادی از عمر خود را در روستاها نواحی مناطق مختلف ایران گذرانده است. علوم اجتماعی اسلامی ایرانی  با جابری گفتگوی خواندنی ای را  در مورد الگوی مشارکت سیاسی روستاییان در انتخابات های ریاست جمهوری ترتیب داده است.

آقای جابری! آیا می‌توان یک الگوی مردم‌شناختی برای نحوه مشارکت سیاسی در نواحی مختلف ایران ارائه کرد؟

نکته اول اینکه جالب است ما با اینکه حدود35 انتخابات در کشور داشته ایم اما هیچگاه بر روی الگوی مردم شناختی آن متمرکز نشده ایم. ممکن است قبل از انتخابات حرفهایی روی هوا زده شود که آن هم  وقتی که انتخابات می‌شود، ما هم آن آدمی که انتخاب شده است را رها می‌کنیم و هم مردم را! انگار مأموریت ما تمام شده است و رفت تا انتخابات بعدی. من به اینها برخوردهای فصلی و موجی می‌گویم یا مناسبتی! نمی دانم بخش پژوهش وزارت کشور ما چرا تا حال دنبال این الگوها نبوده است.مثل تلویزیون که وقتی شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها می‌شود، می‌گویند برنامه بسازید. سه روز سینه بزنید. بعدش دیگر با ایشان کاری نداریم تا سال دیگر.

اگر بخواهیم مدلی برای رفتار مشارکتی سیاسی اقوام و مناطق ایرانی طراحی بکنیم باید آن رادر واقع در یک مدل «نظام اجتماعی» یعنی در چهار حوزه اقتصاد، سیاست، فرهنگ و اجتماع بررسی کنیم. معمولاً در تحلیل‌ها و مفهوم‌ پردازی فقط به حیطه تعلق آن موضوع نگاه می‌کنند. اگر موضوع سیاسی است، سعی می‌کنند فقط با متغیرهای سیاسی آن را تبیین بکنند. اگر مربوط به آموزش و پرورش است، سعی می‌کنند فقط با مطالب تربیتی. در صورتی که نمی‌شود حوزه‌ها را منقطع کرد. حوزه‌های مختلف با هم بده بستان دارند و مثلا الگوی سیاسی را باید با شرایط اجتماعی و فرهنگی مشخص کرد.

درباره مدل چهارگانه‌تان می‌گفتید.

اگر ما بخواهیم رفتارهای سیاسی را بر اساس آن تئوری چهار حوزه اقتصاد، سیاست، فرهنگ، اجتماع تبیین بکنیم، یکی از سؤال های چهارگانه ما باید این باشد که در حوزه سیاسی برای رأی دهنده‌ها و کاندیداها چه مهم است؟ طبق تعاریفی که ما از سیاست داریم، در حوزه سیاسی «قدرت» مهم است؛ یعنی برای کاندیدا و کسی که میخواهد رأی بدهد شراکت یا دست یابی به قدرت سیاسی یکی از اهداف مهم است.

در حوزه اقتصاد «ثروت و رفاه و امکانات مادی» مهم است؛ برای رای دهنده و کاندیداها نیات اقتصادی و مادی مهمترین انگیزه هاست.

به همین ترتیب حوزه فرهنگ را با «دانش» تعریف کرده‌اند؛ حوزه اطلاعات و اطلاع‌رسانی. چرا که اطلاعات،خودش پول فرهنگی است. دانش، پول فرهنگی است. کسی که دانش دارد، قدرتمند است و کشورهایی که دانش دارند قدرتمند هستند.

حوزه اجتماع را با «تعهد» تعریف کرده‌اند؛ یعنی کاندیدا و مردم به دنبال خدمت و ارتقا اخلاقیات  باشند. اشخاص در این حوزه به دنبال این هستند که مردم با هم روراست باشند، مسئولان شفاف صحبت کنند. به حرف ها و قول هایی که داده می شود عمل شود. برای مثال پیامبر گرامی اسلام می‌فرماید، «ایمان» راستگویی، وفای به عهد و خیانت نکردن در امانت است. اینها برای آن آدم مهم باشد.

وقتی میخواهیم الگوی مردم شناختی مشارکت سیاسی روستاها و اقوام و مناطق مختلف ایرانی را استخراج کنیم باید ببینم کدامیک از این حوزه ها برای رای دهندگان در این نواحی مهمتر است. مثلاً اگر همان قدر که دانش برای شهری‌ها مهم است، سینما برای شهری‌ها مهم است، برای روستایی‌ها هم مهم است؟

این الگو چطور استخراج می شود؟

 به نظرم می‌رسد، ما در انتخاباتمان و به خصوص انتخابات ریاست جمهوری، همواره یک تشابهاتی میان رای دهی در مناطق مختلف داشته‌ایم.مکانیزمش را در داده‌های رسمی آماری می‌شود پیدا کرد.یعنی آمارها را با هم مقایسه کرد تا بشود به یک قانون‌هایی رسید. البته به آمارهای رسمی نباید اکتفا کرد. گاهی کمک گرفتن از داده‌های غیررسمی خیلی بهتر جواب می‌دهد. برای این که ما این فاکت‌ها را در مورد تشابهات و مکانیزم‌ها پیدا بکنیم مثلا باید سراغ آدم های خاصی نیز برویم. مثلاً یک کسی که کارمند دفتر ریاست جمهوری است، یا کسی که در وزارت کشور و هر دوره پای صندوق‌ها بوده است، یا کسی که ده دوره است در شورای روستا  انتخابات برگزار می‌کند. خاطرات این آدم‌ها، برداشت‌های آنها، فهمی که کردند، تغییراتی که شاهد بودند به فهم شباهت ها و تفاوت ها بسیار بهتر کمک می‌کند.

خب توصیف یا تحلیل شما از الگوی رأی دهی چیست؟

من چند نظریه را در این الگوی رای دهی لحاظ می کنم. یکی نظریه  محرومیت و انسداد ساختاری است.

همه می دانیم که درصد مشارکت روستاهای ما بسیار بیشتر از شهرهای ماست ولی کسی تا حالا  روی این موضوع فکر  و تحقیق نکرده که چرا این اتفاق می افتد؟ تبیینی که من دارم این است که ببینید، روستایی‌های ما محروم هستند و این محرومیت را از چشم شهری‌ها می‌بینند. چرا می‌گویم محروم هستند؟ چون بلندگویی ندارند. روزنامه و تریبونی ندارند. اصلاً مسئول رسانه‌های روستایی کشور چه کسی است؟ مسئول مسائل فرهنگی روستاها و عشایر کشور چه کسی است؟ همه هستند و هیچ کس هم نیست. این احساس محرومیت است. چون احساس می‌کنند که متولی ندارند، چون احساس می‌کنند که از خودشان سهمی در رسانه ندارند،احساس می‌کنند که کسی کاری با آنها ندارند، این احساس مهم است. هنگامی که مشاهده می‌کنند رسانه ها فقط هر چهار سال یک بار است که به سراغ آنها می‌آیند و می‌گویند شمای روستایی مهم هستی! بیا و رأی بده اینها تلافی این چهار سال را با مشارکت هر چه بیشتر درمی‌آورند!

یعنی تلافی به صورت معکوس است؟

بله. ممکن است برخی بگویند، هر چه محرومیت بیشتر باشد، شرکت در انتخابات کمتر است. آمارها  اما این گونه نشان نمی‌دهد. البته این هم دلیل نمی‌شود که ما بگوییم” خدا را شکر! هر چه بیشتر توی سر اینها بزنیم که محروم‌تر بشوند که فردا رأی بیشتری بدهند”. این نباید مجوز این حکم باشد. ولی چیزی که دارد نشان می‌دهد، این است که به نسبت جمعیت رأی‌دهنده، میزان مشارکت استان‌های محروم بالاتر از استان‌هایی است که برخوردارتر هستند.

نظریه محرومیت و انسداد ساختاری همین را می‌گوید؟

انسداد ساختاری به این معنی است که ما یک سری نقش‌های محول داریم و یک سری نقش‌های محقق. یک سری نقش‌ها هست که شما در آن دخالتی ندارید. مثلاً ویژگی‌های جمعیت‌شناختی مثل اینکه شما در یک منطقه جنوبی به دنیا می‌آیید، در روستا به دنیا می‌آیید. پدر شما کارگر است و… هیچ یک دست شما نیست. اینها نقش‌های «محول» هستند و شما در زیاد و کم شدن آنها دخالتی ندارید. اما بعضی نقش‌ها هست که «محقق» است. به تلاش یا تنبلی شما بستگی دارد. مثلاً این که شما در کلاس شاگرد آخر می‌شوی. خوب شاگرد اول بشو. در حد خودت تلاش کن.

انسداد ساختاری بدترین نوع انسداد است. می‌گوید اگر در جامعه‌ای افراد به دلیل نقش‌های محولشان یعنی به دلیل دهاتی بودنشان، سیاه‌ پوست بودنشان و.. نتوانند به نقش‌هایی که زحمت شخصی لازم دارد برسند، این می‌شود انسداد ساختاری. مثلاً اگر قانون بشود که سیاه پوست حق ندارد که رئیس جمهور بشود؛ روستایی حق ندارد که نماینده مجلس بشود؛ روستایی حق ندارد که ثروت زیاد داشته باشد انسداد ساختاری رخ می‌دهد.

ظاهراً روستایی‌ها این احساس را دارند؛ چون من روستایی هستم، سهمی از رسانه ندارم. چون روستایی هستم، سهمی از قدرت ندارم. سهمی از ثروت ندارم. بنابراین این انسداد ساختاری صورت گرفته است. البته اوایل انقلاب خیلی بهتر بود. به علت آن شعارهایی که در رابطه با توجه به مستضعفین، فرستادن جهاد به روستاها، سهمیه مناطق محروم در دانشگاه‌ها و… می‌دادیم و سعی می‌کردند که این نابرابری را کم کنند اما بعداً دوباره با مدل توسعه‌ای که آمد، این فاصله‌ها بیشتر شد.

بنابراین وقتی که روستایی این را احساس کند که تنها جایی که روستایی و شهری بودن هیچ واریانتی ندارد و می‌تواند حرفش را آنجا بزند، در انتخابات است.

البته به نظر من رسانه ملی ما هم در این محرومیت مقصر است. چرا که فقط در زمان انتخابات است که ما روستایی را نشان می‌دهیم. دوربین را به روستاها می‌بریم. آنها را مسخره نمی‌کنیم. بعد از انتخابات رها می‌کنیم و دوباره زندگی شهرنشینی و سریال‌های عشق و عاشقی را نشان می‌دهیم که دو نفر عاشق یک نفر می‌شوند یکی بچه پررو و یکی بچه پولدار و از این داستان ها.

پس محرومیت باعث مشارکت بیشتر می شود؟

بله. نکته دیگر، بحث توسعه و نیازها است. توسعه‌ای که ما داریم، توسعه ناموزون است. در توسعه‌های ما نابرابری گسترش پیدا می‌کند و ما دوگونه نابرابری در کشور به واسطه توسعه داریم یکی نابرابری بخشی (Fragmental Inequality  ) است. برای مثال نابرابری بین بخش کشاورزی و خدمات؛ یک نفر خودش را در بخش کشاورزی می‌کشد، اما پیشرفت نمی‌کند، اما دیگری در بخش خدمات و دلالی می‌رود و بدون آنکه زحمت خاصی بکشد، پیشرفت می‌کند. فقط تلفن می‌کند. کافی است روابط را بشناسد، رو داشته باشد و دروغ هم بتواند بگوید. این نابرابری است. یا در این که شما واردکننده باشی یا صادرکننده، باز نابرابری مشهود است. اگر از آنها بپرسید احتمالاً صادرکننده‌ها احساس ضرر می‌کنند. یا نابرابری بین رشته‌های علوم انسانی و علوم تجربی. نابرابری در ورزش، بین فوتبال و بقیه رشته‌ها و… ما این نابرابری بخشی را داریم. شرایط از یک بخش تا بخش دیگر نابرابر است. رسیدگی، خرج کردن، تشویق و حمایت نابرابر است.

اما یک نابرابری هم به نام نابرابری منطقه‌ای داریم. نابرابری بین شهر و روستا. مثلاً بین بلوچستان و تهران. مثلاً بین منطقه 18 و منطقه 2 تهران. این هم نابرابری هست. یا در مناطق، بین جایی که مسئولین می‌نشینند با جایی که مردم عادی می‌نشینند. این مدل توسعه نابرابر باعث افزایش فقر در روستاها شده و سیستم اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی روستا را به هم ریخته است.

یعنی وقتی که شما که به روستا می‌روید،‌ اصلاً فکر نمی‌کنید که در روستا هستید. چون بعضی از مظاهر شهری را دارد. به لحاظ لباس، به لحاظ تأسیسات. مثلاً من در روستاها هایپر مارکت دیدم! ماهواره در روستا دیدم. در عشایر هم دیدم. در روستا پیتزا فروشی دیدم. ممکن است که یک روستایی بگوید، به شما چه ربطی دارد؟ شهری‌ها پیتزا می‌خورند و ما نخوریم؟ ولی این فقط خوردن یک پیتزا نیست. وقتی که شما چند روستا را می‌بینید که پیتزافروشی کنار هم باز شده، می‌فهمید که یک اتفاقی افتاده است، این دیگر سلیقه شخصی نیست که من هوس کردم پیتزا بخورم. مثل این می‌ماند که به یک نفر بگویی، چرا این ادکلن را به خودت زده ای؟ بگوید، دلم می‌خواهد. بله دلت می‌خواهد اما چه شده که امروز صبح، هشت میلیون نفر همین ادکلن را زده‌اند. این دیگر میل شخصی نیست. یک هنجار است. یک مد است و ما باید دلایل اصلی این را ببینیم.

بنابراین سیستم روستاهای ما تحت عنوان توسعه به هم ریخته است. از طرف دیگر، واردات باعث می شود محصولات کشاورزی به قیمت ارزانتر وارد شود و تولید داخلی را بخواباند. وقتی که تولید بخوابد، محصولات کشاورزی و تولید کردن آنها به صرفه نیست. چون مجبور می شوی ارزانتر از آن بفروشی. نتیجتاً مهاجرت به وجود می‌آید. حاشیه‌نشینی پیش می‌آید. در حاشیه‌نشینی دو اتفاق می‌افتد. شورش‌های سیاسی و انحرافات اجتماعی.

جابری 1

آیا همین رسیدگی به روستاها و توسعه روستایی، مانع مهاجرت نمی شود؟

مسئولان ما برای توسعه چه کار می‌کنند؟ مسئولان به این دلیل که توسعه را بی‌مطالعه پیش می‌برند، می‌آیند و در روستا تأسیسات ایجاد می‌کنند. به نظر من اگر به بسیاری از مسئولان بگویید که اگر مملکت دست تو بود، توی روستاها چه می‌کردی؟ جواب می داد یک، تاسیس بانک. دو، دانشگاه‌های پولی! کاری که در هر دولتی اتفاق افتاده است. اما باید پرسید طی این مدت آیا ورود بانک به روستا باعث هر چه مفلس‌تر شدن روستایی‌ها شده یا باعث غنی‌تر شدن آنها؟ آیا ورود بانک باعث مصرفی‌تر شدن روستاها شده یا به تولید روستا کمک کرده است؟ برای من اصلاً خود بانک مهم نیست، اما نتیجه بانک چه بوده است؟ دوست دارم یک کسی بیاید و آمار بدهد وضع روستاهای ما قبل از بانک‌ها این بوده و بعد از بانک‌ها این قدر بهتر شده است. قبل از دانشگاه آزاد این بوده و بعدش این شده است. قبل از فلان مؤسسه قرض‌الحسنه ـ که اسم ائمه را هم رویش می‌گذارند و مردم را به اسم ائمه بدبین می‌کنند ـ چقدر تغییر کرده است؟ ما از نزدیک مشاهده می کنیم که به مراتب بدتر شده است.

بنابراین این مدل توسعه به روستاهای ما لطمه می‌زند و ممکن است که باعث تغییر رفتار سیاسی آنها هم بشود. من یک مثالی برای شما می‌زنم. در سال 74، از کل خانوارهای روستایی ایران، 44/6 زیر خط فقر بودند. سال 83 یعنی نه سال بعد (که طبعاً ما خیلی تأسیسات ساختیم و از نظر خودمان خیلی به روستاها رسیده ایم) این رقم هشت درصد افزایش داشته است. یعنی به پنجاه و دو و شش دهم درصد رسیده است. الآن بروند و آمار بگیرند که این خط فقر چقدر بیشتر شده است. یعنی به موازات اینکه نهادهای آن شکلی که من گفتم، در روستاها ایجاد شده، فقر گسترش پیدا کرده است.

به نظر می‌رسد، ما برای این که آن انسجام روستا را داشته باشیم یعنی این حمایتی که دارند از نظام سیاسی ما می‌کنند، این را داشته باشیم، باید به تأسیسات و به اماکن و نهادها و امکاناتی متوسل بشویم که این انسجام را هر چه بیشتر تقویت بکنند.

جامعه‌شناسی به ما می گوید، خوشبختی و رضایت آدم‌ها بر اساس سه معیار سنجیده می شود. حالا چرا این سه تا هم قابل بحث است.( چون متأسفانه ما همان طور که این موبایل را از خارج آوردیم، جامعه‌شناسی هم از خارج آورده ایم. نمی‌گویم بد است. ما یک چیزهایی از جامعه شناسی یاد گرفته ایم اما یک چیزهایی هم مال ما نیست و باید پالایش بشود و معیارها بومی شود. بگذریم.)

جامعه شناسی می گوید در رضایت از زندگی و خوشبختی سه ‌تا مؤلفه هست. داشتن یا Having. بودن یا Being و رابطه داشتن یا Relating. به نظر می‌رسد، ما برای این که جامعه‌مان را خوشبخت بکنیم، همه‌اش به «داشتن» اکتفا می‌کنیم. یعنی فکر می کنیم افراد اگر چیزها را داشته باشند، خوشبخت و راضی هستند. یعنی ملاک خوشبختی را صرفاً داشتن فرض کرده‌ایم. اگر روستا بانک داشته باشد، اگر جاده داشته باشد، اگر پیتزافروشی داشته باشد، اگر فروشگاه هایپر داشته باشد، اگر فرودگاه داشته باشد، روستایی خوشبخت است.

یعنی صرفاً توسعه امکانات را در رسیدگی به روستا لحاظ می کنند

بله. ولی خوشبختی در Being هم است.  یعنی این که من را آدم حساب بکنند. از من نظر بخواهند. به نظر من به خاطر همین being است که روستاییان در آن محرومیت ساختاری جلو می‌آیند تا بگویند من اینجا هستم، من هم آدم هستم.

ما الان در رابطه با هویت روستایی با چیزی تحت عنوان «هویت‌زدایی» مواجه هستیم. به میزانی که ما توسعه ناموزون و انسداد ساختاری داریم، هویت‌زدایی رخ می‌دهد. اگر روستایی احساس بکند که تحقیر می‌شود، یعنی هویت روستایی بودن برای او مزیتی ندارد و اگر احساس کند، دهاتی یک فحش محسوب می شود؛ اگر احساس کند، آنها را شهروند درجه دوم می‌خوانند، اگر احساس کند که با متر شهرنشینان و صاحبان قدرت و ثروت و رسانه متر می‌شود، که در تهران چقدر می ارزد، دو اتفاق می افتد؛ یا هویت خودش را انکار می‌کند و سعی می‌کند، منکر این بشود که در روستا به دنیا آمده است. مثلاً لهجه‌اش را مخفی می‌کند. تیپش را قایم می‌کند. یا برعکس به دنبال شکوفایی هویت خودش می‌رود و این بستگی به درجه عزت به نفس، و پنداشت از خود این آدم دارد. بخشی هم ایمان او است که مثلاً چقدر برای او حرف دیگران مهم است.

نکته دیگر اینکه جالب است که هر کاندیدایی که به این ارزش‌های شهری خیلی نزدیک باشد، اتفاقاً در روستا رأی نمی‌آورد. یعنی به میزانی که نامزد انتخابات ریاست جمهوری به آن هنجارها و قواعدی که روستایی‌ها از طرف آن نفی هویت می‌شوند تمسک بجوید، به همان میزان مردم روستا از او دور می‌شوند. مثلاً ممکن است که برای شهری‌ها مهم باشد که خانم معتمد آریا کنار خانم زهرا رهنورد بنشیند یا برای شهری‌ها مهم باشد که با هلی‌کوپتر از بالا عطر بپاشند. اما برای روستایی این اتفاقاً ممکن است که نتیجه معکوس بدهد.

من شرط می بندم اگر یک کسی پیدا بشود و به روستایی‌ها بگوید، من برای شما روستایی‌ها یک کانال تلویزیونی می‌گذارم که فقط شما روستایی‌ها در آن باشید، این کاندیدا رأی می‌آورد. چون این کار هویت این آدم ها را تحریک و دخیل می کند. فرض هم بکنیم که جزو اختیارات رئیس جمهور باشد یا مثلاً بگوید، اگر من انتخاب بشوم، سعی و تلاش می‌کنم با قدرتی که شما مردم به من می‌دهید، بروم برای شما چانه بزنم. چرا شما نباید یک کانال داشته باشید؟ البته من خودم هم همین اعتقاد را دارم. یعنی ما برای تبلیغ جنس، شبکه بازار را می‌زنیم که هفتاد هشتاد درصد همان جنس را هم روستایی‌ها تولید می‌کنند، اما هیچ وقت هیچ شبکه‌ای در روستاها و برای روستایی ها نیست.

نظریه دیگر از نظر شما کدام است؟

یکی دیگر از نظریاتی که در ادبیات جامعه شناسی سیاسی به آن ارجاع داده می شود، نظریه مبادله است. نظریه‌ای که بحث «ارزیابی-فایده» می‌کند. یعنی اگر من به این آدم رأی بدهم یا اصلاً بروم و رأی بدهم، چه نفعی می‌برم؟ هومنز و بقیه این نفع را معمولاً نفع مادی گرفته‌اند. البته این مبادله گاهی هم می‌تواند به صورت بده و بستان غیرمادی ختم بشود. من رأی می‌دهم که احترام به دست بیاورم. من رأی می‌دهم و عزت به دست می‌آورم. یعنی می‌تواند داخل وجوه نرم جامعه‌شناختی برود. وجوه اجتماعی و اخلاقی.

من همین جا یک تذکر بدهم. که ای کاش ما بیاییم و بر اساس داده‌های ثانویه، روند آرمان‌ها و ارزش‌های مردم را برای ارزیابی نامزدهای انتخاباتی، همراه با شعارهای یک نامزد انتخاباتی، را از ابتدای انقلاب تا کنون چک بکنیم؛ من فکر می‌کنم، یک تحول ارزشی رخ داده است؛ هم در نامزدها و هم در رأی دهندگان. یعنی اگر شما تیپ و قیافه نمایندگان مجلس اول و ریاست جمهوری اول انقلاب را با تیپ و قیافه الآن آنها مقایسه بکنید، خیلی تفاوت می‌بینید. حداقل در ظاهر. این اتفاق در رأی‌دهنده‌ها هم افتاده است و به لحاظ ذهنی معیارهایشان تغییر کرده است. در نامزدها هم معیارها فرق کرده است. در سخنرانی آنها، در وعده هایی که می دهند و حتی دور و بری‌های آنها یک تغییر ارزشی اتفاق افتاده است و من می‌ترسم که این تحول به سمت مادی گرایی باشد.

یعنی ملتی که یک زمان می‌خواست بینی استکبار را به خاک بمالد، انقلابش را صادر کند و بسیار آرمانخواه بود، تمام این آرمان‌ها کم کم محدود به حوزه اقتصادی شد و الآن صرفا به این تقلیل پیدا کرده که یک کسی بیاید و مشکل خودرو و روغن را حل بکند. یک  value reductionism یا تقلیل‌گرایی ارزشی رخ داده است. اگر این مسئله ثابت بشود، ما مقصر هستیم. ما یعنی کسانی که باید آگاهی بدهیم. ماها که باید این فضا را باز بکنیم و آموزش بدهیم، مقصر هستیم. چون ما ذائقه مردم را از سطوح کلان و سطوح ارزشی به سمت سطوح خرد و معمولی سوق می‌دهیم. آن هم اقتصاد. اقتصاد هم بحث معیشت.

شاید شما بپرسید، مگر اول انقلاب معیشت مردم به راه بود؟ من می‌گویم معیشت آنها به راه نبود ولی خیالشان راحت بود که اگر خودشان، نان و پیاز می‌خورند،‌ مسئولانشان نان و سیب‌زمینی می‌خورند. یعنی یک همسانی ارزشی می‌دیدند و برای آنها قابل تحمل می‌شد ولی الآن به قول جامعه‌شناسان این را یک جور free-riding یک جور «سواری مجانی» می‌دانند. یعنی این روحیه دارد گسترش پیدا می‌ کند که برای چه من سختی بکشم و فلان مسئول بچه‌اش را به انگلیس بفرستد؟ که این اگر اشاعه پیدا بکند، برای انقلاب یک خطر است.

اینکه گفته می شود روستاییان همواره به «هم قوم» و «هم طایفه» خودشان رأی می دهند و آن نظریه معروف فرزند آذربایجان و داماد لرستان! را چگونه ارزیابی می‌کنید؟

یک بخش از نظریه سیاسی مبتنی بر نظریه‌ها و متغیرهایی مثل ناسیونالیسم، خاک، خون است. یعنی می‌گویند رأی بر اساس ملی‌گرایی و قوم‌گرایی است. مثلاً توجه به خاک آباء و اجدادی است. یا بر اساس خون و قومیت است یا روابط زبانی و سببی و نسبی است.

این متغییر همچنان که برای شهری ها مهم است برای روستایی ها هم مهم است اما باید نوع و درجه اهمیت آن را بررسی کرد. ما دیدیم که در انتخابات آقای احمدی‌نژاد در دولت نهم و دهم چنین چیزی اتفاق نیفتاد. نمونه‌اش کرمان بود که با آقای هاشمی خویش و فامیل هستند، اما ما در سال 1384 دیدیم که آقای احمدی‌نژاد به نسبت آقای هاشمی رأی بیشتری آورد؛

در مورد آن نظر معروف که گفته بود مگر می شود داماد لرستان در لرستان رای نیاورده باشد، یکبار یکی از روستائیان را دیدم که در یک مستندی گفته بود پس این داماد ما این چند سال کجا بود؟ چرا تا حالا به فکر ما نبود؟ پس روابط قومی و قبیله ای مهم هست ولی در درجه اول و دوم  نیست. به نظر من یک چیزهایی بالاتر از این قرار می‌گیرد و آن «همسانی ارزشی» است. طرف با ارزش‌های خودشان چک و بالانس می‌کنند و خون و قومیت و … در وهله دوم یا سوم قرار دارد. 

بخشی از نظریه سیاسی به احزاب مربوط می‌شود. در ایران هم یک عده روشنفکرنما می‌گویند مشکل ما تحزب است. اگر ما حزب داشته باشیم، این اتفاقات نمی‌افتد. ببینید، بنگلادش خیلی بیشتر از کشورهای اروپایی حزب دارد ولی هر روز دعوا است. این هم مثل بقیه چیزها است که فقط داشتنش مطرح است. خیال می کنیم اگر فقط بانک بزنیم و حزب بزنیم، درست می‌شود. بیرون را درست می‌کنید. در حالی که برای روستایی‌ها اصلاً چپ و راست مطرح نیست. یعنی یک جایی هست که به چپ رأی داده‌اند و اقبالی به راست نداشتند و یک جایی هست که به راست رأی داده‌اند و اقبالی به چپ نداشتند. ما باید ببینیم آن کسی که در فضای چپ یا راست از روستایی‌ها رأی گرفته یا طرد شده، چه ویژگی‌هایی داشته است. حتی اگر بگوییم که روحانی مهم است، باز هم این شکلی نبود، یعنی یک جا هست که شخصی مثل احمدی‌نژاد انتخاب شده و هاشمی نشده است. بنابراین ملبس بودن یک نامزد به جناح یا یک طیف خاص برای آنها مهم نیست. ملبس بودن به یک سری ارزش‌ها است که رأی می‌آورد. معمولاً کسی این را نمی‌بیند.

راجع به تئوری همسانی ارزش ‌ها  داشتید می گفتید.

 بسیاری از انتخاب ها به خاطر مشاهده شباهت هاست؛ قدیمی‌ها می‌گویند، کبوتر با کبوتر باز با باز. یعنی آدم‌ها تشابه‌های ارزشی خودشان را در یکی می‌بینند و با او همذات‌پنداری می‌کنند. به نظر من همسانی ارزش‌ها از مهم ترین فاکتورها در الگوی رأی روستائیان است.

برای مثال ارزش‌های یک روستایی یا یک عشایر زحمت کشیدن، مؤثر و مفید بودن، صداقت داشتن، صراحت داشتن، خود بودن و نقش بازی نکردن و… است، او وقتی می‌بینند یکی اینها را دارد و در این فضاها می‌آید که کاری برای روستاها و کشور بکند، با ارزش‌های خودشان همسان است، به او رأی می دهند. هر قدر که او به این ارزش‌هایی که اینها دارند نزدیک تر باشد، این آدم را می‌خواهند و هر چقدر دورتر باشد، او را رد می‌کنند.

بد نیست اینجا یک آسیب‌شناسی هم بکنیم؛ ما علاوه بر این که رفتار رأی‌دهندگان را آسیب‌شناسی می کنیم، باید رفتار کاندیداها را هم آسیب‌شناسی بکنیم. این خیلی مهم‌تر است. وعده‌های الکی، هدیه دادن‌ها، کاروان‌های اتومبیل راه انداختن و… از رای کاندیداها در روستاها می کاهد.

ما می‌توانیم اینها را به صورت سؤال و آزمون بگذاریم که آیا گروه‌های مرجع سیاسی برای مردم و به خصوص روستائیان، به همان اندازه اهمیت دارند که گروه‌های مرجع اجتماعی؟ یعنی ممکن است که یک تحصیلکرده‌ای در روستا طرفدار یک جناح خاصی باشد. آیا این به اندازه آن ریش‌سفیدی که مورد اعتماد مردم است، مهم و تأثیرگذار است؟ ولو در تغییر شکل رأی و تغییر اظهار نظر آرا.

ما راجع به این کار نکردیم که آیا دلایل شرکت کردن یا شرکت نکردن مردم چیست. دلایل دسته‌بندی نشده. آیا به علت وجود یک سری نگرانی‌ها است یا یک سری امیدها؟

به لحاظ مردم‌شناختی، شما چه شباهت‌هایی را در رأی‌دادن‌ها می‌بینید. می‌توانید این را به صورت مصداقی در موردش حرف بزنید. مثلاً کدام مناطق از این نظر شبیه هم بوده؟

من زاگرس را برای شما مثال زدم. چون ساخت آنها عین هم است. مثل چهارمحال بختیاری، کهکیلویه و بویراحمد، ایلام، لرستان، ساخت اینها عین هم است. چون معیشت آنها عین هم است. چون فرهنگ آنها عین هم است. چون بافت قومی، خانوادگی، بیشتر بافت ایلی و روستایی دارند. خود این بافت اشتراکاتی دارد. این اشتراک در همسانی ارزشی هم تأثیر می‌گذرد. وقتی که شما به ایلام رفتید، انگار که به کهکیلویه و بویراحمد رفته‌ای. عقاید آنها با هم خیلی منافات ندارد. شما می‌توانید این را حس بکنید.

این تشابهات در زیستن، تشابهات در تولید، تشابهات در محیط طبیعی، مراوده‌های فرهنگی و قومی با هم، خودشان را از یک ریشه دانستن. من فکر می‌کنم، اگر شما به یکی از روستاهای زاگرس‌نشین مثل ایلام یا کهکیلویه یا بختیاری تشریف ببرید، وقتی که شما یکی از آنها را ببینید، انگار آن یکی را دیده‌اید. یعنی عین هم هستند. با هم زیاد واریانت ندارند. به خاطر همین است که رفتارهای آنها هم مشابه است.

 در تمام روستاهای عشایر کارکردن، صداقت، صراحت، درافتادن با آدم‌های به اصطلاح کله گنده، حق و ناحق را از حلقوم آنها بیرون کشیدن، اینها برایشان مهم است. کسی هم که واجد و دارای این شرایط باشد را چک و بالانس می‌کنند: چقدر به  ممکن است طرف به شکل  و قیافه ما نزدیک باشه؟ آیا این فرد از خودمان است. این خودی‌بودن و آن گروه خودی و غریبه که به تو گفتم. ممکن است که همشهری و هم‌قوم و هم‌خون آنها نباشد ولی چون همسانی ارزشی دارند، آن اعتماد ایجاد می‌شود! بنابراین می‌آیند و او را در گروه خودشان جا می‌دهند. او را خودی می‌بینند و بقیه را غریبه. مخصوصاً بقیه که سعی می‌کنند به آنجاهایی بچسبند که اینها فکر می‌کنند، حقشان را خورده‌اند. مثلاً شما فکر می‌کنید که جنوب‌شهری‌ها فکر می‌کنند که شمال‌شهری‌ها حق آنها را می‌خورند. مثال دارم عرض می‌کنم. حالا یک نفر می‌خواهد بیاید و نماینده آن شمال‌شهری‌ها بشود؛ با ارزش‌های آنها! شما چه واکنشی از طرف پایینی‌ها می‌بینید؟ مشخص است که طردش می‌کنند. طبیعی است. حالا ممکن است که چند نفر از آنها را بخرد و چند نفر را گول بزند ولی در نهایت این مکانیزم کار می‌کند.

بعضی ها این را مطرح می کنند که با پول می شود رای روستائیان را خرید و مثلا آقای احمدی نژاد با سهام عدالت و هدفمندی یارانه ها توانست در سال 88 از روستاییان رای بگیرد! نظر شما چیست؟ آیا این مسائل بر رای دادن روستایی ها تاثیر می گذارد؟

خب باید پرسید پس چرا ایشون در سال 84 رای آورد؟ در آن سال که آقای کروبی بحث 50 هزارتومان را مطرح کرده بود چرا مردم به احمدی نژاد رای دادند؟ در دور دوم که آقای هاشمی مطرح کرد که ما 70 هزار تومان و بلکه بیشتر می دهیم! آن زمان چرا روستایی های ما بیشتر به احمدی نژاد رای دادند؟ من نمی گویم بحث پول و هم خونی و … مطرح نیست! ولی اینها را باید ذیل یک دلایل دیگر معنی کرد. یعنی یک سری دلایل بالاتر هست که رای دادن را جهت می دهد و اشاره کردم. به هر حال بحث محرومیت و بحث همسانی ارزشی و در مراحل بعدی بحث قوم و قبیله ای و خونی و شاید بحث پاداش و مسائل مادی در مراحل آخر می تواند تاثیر داشته باشد! همانطور که بحث پول و … برای شهری ها هم می تواند تاثیر گذار باشد.

یعنی به نظر شما کاری که نشده است، این است که ما هیچ وقت این آمارها را با نگاه  مردم‌شناختی بررسی نکردیم؟

اصلاً به سراغش نرفتیم. همیشه نگاه سیاسی داشتند. نگاه سیاسی یک نگاه غالب بوده است. اگر تلویزیون به ما فرصت می داد دوست داشتم در شبکه مستند یک برنامه ویژه در مورد الگوی مردم شناختی انتخابات داشته باشیم. متأسفانه به ما وقت ندادند.

 از دید بعضی‌ها انتخابات سیاسی است اما به نظر من مکانیزم‌های آن جامعه‌شناختی است. تحلیل‌های جامعه‌شناختی می‌خواهد.  ممکن است که پیامدهایش برای خارج از کشور سیاسی باشد. مثلاً در شبکه بی‌بی‌سی می‌گویند، فلانی رأی بالایی داشت ولی باز همان هم اجتماعی است. ما باید در شرایط عادی و بعد از انتخابات بنشینیم و در دراز مدت، خرد خرد و با حوصله این مکانیزم‌ها را رصد بکنیم. تشابهات را در بیاوریم. نه این که در انتخابات و به صورت موج و خیلی عجله‌ای و به صورت مد یک کاری بکنیم و بعدش هم یک بحرانی پیش بیاید و قلاده‌های طلا بسازیم و آن یکی را بسازیم. بعد هم فکر بکنیم که ما دین خودمان را به هنر انقلاب ادا کردیم. هر کس هم مخالف این حرف بزند، بگوییم تو بیخود کردی!. امر انتخابات را سیاسی صرف نباید کرد.

چرا از این وفاق‌ها فیلم نمی‌سازیم. چرا از این انسجام‌ها، همدلی‌ها. چرا ما نمی‌توانیم از وجوه نرم و گرم جامعه‌شناسی موضوع در بیاوریم. همه‌اش می‌رویم و در فاز تضاد چیز در می‌آوریم!

آقا شما همین الآن به روستاهای کهکیلویه و بویراحمد برو! شناسنامه طرف دیگر جا ندارد. این قدر رأی داده است. سوادی هم ندارد. سیاسی هم نیست. ما باید بفهمیم که دلیل رأی دادن این آدم چه بوده است؟ نه این که میکروفون ببریم و بپرسیم شما برای چه رأی دادید؟ و او هم جوابی بدهد که تلویزیون خوشش بیاید! من خبرنگاری دیدم که رفته و سؤال کرده” آقا در این برهه حساس که کشورهای خارجی می‌خواهند ما را بیچاره کنند و تحت محاصره هستیم و احتیاج به رأی داریم، رأی می‌دهی؟!”

نوع سوالات ما اصلا مناسب نیست. باید یک مقدار جدی تر به روستا نگاه کرد و کار مردم شناسی عمیق انجام داد.

در نهایت اگر صحبتی دارید ممنون میشیم استفاده کنیم.

ممنون از فرصتی که در اختیار ما قرار دادید!

۱ دیدگاه

    در ضعف صدا و سیمای سیاست زده همین بس که امثال آقای جابری در آن کمتر از بساز بفروشهای رسانه ای جایی برای مطرح کردن مباحث خود دارند.

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه