گفتگو با موسی جابری مستند ساز درباره یک بازنمایی متفاوت از روستا در رسانه ملی:

نگاه از بالا به پایین در بازنمایی روستا جواب نمی دهد/ این مدل توسعه، باعث افزایش فقر و نابرابری در روستاها شده است

نویسنده:

زمان انتشار: ۱۵:۱۰ ۱۳۹۲/۰۱/۲۶

تا سالگرد 22 بهمن می شود مسئولان ما می گویند ما این قدر جاده ساختیم، این قدر فرودگاه احداث کردیم. آمارهای سخت افزاری می دهند حال آن که انقلاب ما انقلاب نرم افزاری بود. مردم به خاطر این انقلاب کردند تا نامردی نباشد، تا اخوت و برادری و دغدغه تعهد و قول و راستگویی و امنیتِ ناموس و … باشد. جامعه را نرم افزار نگه می دارد نه سخت افزار.

اشاره: برنامه به «رنگ روستا»، برنامه ای بود که با نگاهی متفاوت، روستا را فارغ از نگاه های توریستی و نوستالژیک و گه گاه روستاستیز! به نمایش می گذاشت و همین نوع نگاه موجب جلب توجه و جذب مخاطبین خاص به خود گردید. برنامه ای که نه قبل آن و نه بعد آن، اثری از تیتراژ و مقدمه و موخره نبود و هر چه بود روستا بود و روستایی. همین بی نام و نشان بودن برنامه، کار ما را برای ارتباط گیری با دست اندرکاران برنامه مشکل نمود و نهایتا با روش گلوله برفی! توانستیم به مرد اصلی این برنامه، یعنی «موسی جابری» برسیم. سایت علوم اجتماعی اسلامی ایرانی  در مصاحبه حاضر تلاش کرده است در گفتگو با شخصی که خود سال هاست چه در مقام نظر و چه در مقام عمل، با همین دغدغه به تولید اثر پرداخته است. متاسفانه چند وقتی است که آقای جابری با بی مهری صداوسیما مواجه شده و امکان ادامه تولید این مجموعه جذاب از ایشان گرفته شده است.

– اگر موافق باشید ابتدا یک بیوگرافی از خودتان ارائه کنید.

من موسی جابری هستم. متولد روستای جابر، استان ایلام. ولی در خرمشهر بزرگ شدم و بیشتر خودم را خرمشهری می دانم. در دانشگاه شهید بهشتی در رشته جامعه شناسی تحصیل کردم. با علاقه هم به رشته­ی جامعه شناسی رفتم و جامعه شناسی اولویت اولم بوده و با تمام وجود وارد جامعه شناسی شدم. الان هم اگر بمیرم و زنده شوم دوباره وارد جامعه شناسی می شوم. خصوصا جامعه شناسی عملیاتی که به دردی بخورد. زیاد به شناخت برای شناخت و جامعه شناسی برای جامعه شناسی قائل نیستم. جامعه شناسی برای تغییر. علم لاینفع فایده ای ندارد. سال 1372 من از طریق دوستان وارد تلویزیون شدم. از همان موقع علاقه­­ام به جامعه شناسی بیشتر شد گرچه علاقه­ی مردمشناسانه هم داشتم و اگر پژوهشگریِ علوم اجتماعی نمی خواندم مطمئنا مردم شناسی می­خواندم. الان هم تقریبا حدود 18-19 سالی مستند می­سازم که حدود 90 درصدش در روستاها بوده. الان در تهران ساکن هستم.

– اولین مستندی که ساختید چه سالی بود؟

ما تمرین می­کردیم و به قولی اتود می­زدیم. در برنامه­ی خانواده در گروه اجتماعی، ما را می فرستادند تا تجربه کسب کنیم. البته این را بگویم که تمام این سیری که به من این امکان را داده تا بتوانیم در روز، حدود 70 دقیقه برنامه ضبط کنیم را اولا مدیون خداوند هستم و بعد مدیون آقای پورمحمدی (مدیر سابق شبکه سوم سیما). ایشان جزو کسانی بودند که اگر بفهمند کسی در زمینه­ی خاصی کاربلد است در همان زمینه به وی میدان می­دهند. من در هیچ دانشکده­ی سینمایی تحصیل نکردم. الان هم نمی­گویم چیزی می دانم. ولی همین تجربه­ی خودم را مدیون آقای پورمحمدی می­دانم. ایشان مراماً و اخلاقا دنبال کسانی بودند که کمتر تریبون برای سخن گفتن و میدان برای کار کردن دارند.

– مستندهایی مثل “به افق دل”،”به روایت تفنگچیان”، “محرم در ایران”، “به روایت خورشید” و… مستندهایی هستند که شما ساخته اید. دغدغه­ی محوری تمامی این کارها چه بوده است؟

گروه هدف من بیشتر، عشایر بودند. عشایری که دیده نشده بودند و از ایشان غافل بودیم و موضوعاتی که مغفول واقع شده بود. پس دغدغه­ ی محوری من، یکی کنشگران و دیگری مفاهیم مرتبط با این کنشگران بوده است.

ما در تاریخمان افراد زیادی را داشتیم که برای کشور و انقلاب و حتی محل خودشان تلاش کرده­اند و دیده نشدند. برخی افراد و برخی مناطق هستند که تریبون ندارند. انتظاری هم ندارند. من خدا را شکر می­کنم به عنوان کسی که وارد تلویزیون شدم توانستم به این مناطق بروم. ما و گروهمان حدود سه هفته از یک ماه را نزد خانواده خود نبود و در مناطق مختلف مشغول ضبط بودیم. از همین رو تمام سعی مان این بود که از این فرصت بیشترین استفاده را بکنیم و به سمت جاهایی که گمنام­تر هستند و دیده نشده اند برویم.

– در بحث عشایر و روستاییان کارهای مختلفی صورت گرفته است: برخی به روستا می روند و از روستایی می پرسند که مشکلات این روستا چیست. گویی که روستا معدن بدبختی و بلاست و ما باید برویم به سراغ آن ها. یک نگاه دیگر هم نگاه برنامه “کوچه باغ”ی است. نگاه توریستی و شیک که از تهران با نگاه یک تهرانی به روستا می روند و به اسم شوخی به نحو تمسخرآمیزی با روستایی برخورد می کنند و صرفا از روستا جنبه های تفریحی و توریستی آن را به نمایش می گذارند. اما احساس من این است که برنامه شما با نگاه جدیدی به مقوله روستا پرداخته. نگاهی که نامش را می توان “گفتگومحوری” دانست. گویی شما به عنوان مجری اصلا در کار دیده نمی شوید و فقط روستایی است که نمود و ظهور می یابد. شما انگار نقش سقراطی دارید و این روستاییان هستند که پاسخ را به مخاطب می دهند.

– اگر سوروکین را بشناسید در تئوری جامعه شناسی خود می­گوید: هر چه فاصله فیزیکی (physical­distance) بیشتر، فاصله اجتماعی (Social distance) بیشتر. یعنی هر چه شما با قیافه عجیب­تر وارد روستا شوید، روستاییان با شما خودی نمی­شوند و فاصله­ی اجتماعی بیشتر می­شود. بنابراین با جلیقه خبرنگاری رفتن یا با لباس آن چنانی رفتن، ممکن است برای تلویزیون جذابیت داشته باشد کما این که من از این لحاظ مورد نقدم که چرا شیک نمی روم. اما هدف من این است که روستاییان به من اعتماد کنند. نه این که از من دورتر شود. ما این را می خواهیم و این یک حقه و کلک نیست. در واقع وقتی موضوع مورد علاقه­ی روستایی را مطرح می­کنم، باید مانند خود روستایی وارد روستا ­شوم زیرا باید به روستایی احترام گذاشت، چون هر انسانی لایق احترام است.

– این یک پیش فرض اساسی برای شماست. بله؟

هر انسانی لایق احترام است. کس نمی داند در این بحر عمیق / سنگ ریزه قرب دارد یا عقیق/ من نباید بگویم که: “من جامعه شناسی خوانده ام، از شبکه سوم آمده ام، همه برایم در روستا خبردار بایستند”. بی خود!!! ممکن است در برخی از روستاها انسان­هایی باشند که خداوند ایشان را خیلی بیشتر از تمام یک ملت دوست داشته باشد. چرا خداوند از میان چوپان­ها انبیاء خود را برگزید و از بین سرمایه­دارها انتخاب نکرد؟ برای چه اسم هیچ یک از سوره های قرآن به نام قدرتمندان و ثروتمندان نیست؟ ما نمی­دانیم در این وسط چه کسی از چه کسی بالاتر است. پس به دستور بزرگانمان و امام حسین (ع) عمل می­کنیم و به همه احترام می­گذاریم چون شاید از ما بالاتر باشد. اگر همین نکته رعایت شود ما خیلی از مشکلاتمان حل می­شود. پس روستاییان همین گونه قابل احترام هستند.

علاوه بر این، همین روستاییان برای کشور تولید می­کنند، همین که آب شور می­خورند، همین که مشکلاتی دارند، همین که کمتر دیده می­شوند و بیشتر خدمت می­کنند، همین که توقعشان کم است و برای کشور فداکاری می­کنند قابل احترام و توجه هستند. این مگر کم است؟ این خیلی مهم است. ما به روستا می رویم تا شاگردی کنیم. من به شخصه می­روم از تجربه­ روستاییان استفاده کنم.

یک سوال روش شناختی: شما آدم ها و موضوعات خود را چگونه انتخاب می کنید؟

من بدون هیچ پشتوانه و مبنایی به روستا نمی روم؛ من بر اساس تئوری­هایی که دارم به مسایل می­نگرم. تئوری دارم. چهارچوب دارم و آخرش به آن چیزی که می­خواهم می­رسم. مثلا به لحاظ رسانه­ای می­خواهم نان حلال را تبلیغ کنم. انتهای کار همین جوری می­شود که می­خواستم. اندک اندک با روستایی صحبت می­کنیم و انتهای کار می­رسیم به آن هدفی که برنامه دنبالش بوده. در ابتدا متغیرها و عناصر و معرف­ها آماده می­شود و به صورت سوال برای روستایی مطرح می­شود. سوال همانند روش پرسشنامه مطرح می­شود که مصاحبه شونده، این متغیرها و معرف ها را نمی­بیند و حسنش هم این است که نبیند. چون اگر یک پرسشنامه را جلوی یک نفر بگیریم گارد می­گیرد. ما همین جوری وقتی با کسی حرف می­زنیم مشکلی نیست ولی کافی است از وی بخواهیم همین نکاتی را که گفته امضا کند پا پس می­کشد و امتناع می­کند.

مردم ما (خصوصا روستاییان) ملت شفاهی­ای هستند پس با همین دیدگاه با ایشان مواجه می شویم. در جامعه شناسی یاد گرفته­ایم با طرف مقابل از بالا به پایین روبرو نشوید چون دیگر تبدیل به فاز سیاسی و نظامی و انتظامی می­شود.

– که دیگر اسمش گفتگو نیست.

بله. از خیلی پایین هم نباید برخورد کرد تا ما را جدی نگیرند. باید تعادلی برقرار شود. او می­داند ما از تلویزیون آمده­ایم و ما هم می­دانیم او ساکن این روستاست. در همین حد. حالا بخواهیم قیافه بگیریم و چون از شبکه­ی سه آمده ایم برایمان گوسفند سر ببرند نتیجه­ای نخواهد داشت.

مشکل اساسی در کشور ما که بیشتر جنبه­ی فرهنگی دارد بحث تحقیر قومیت­هاست. در جامعه شناسی به آن استریوتایپ (stereotype) می­گویند یعنی عقاید قالبی و کلیشه­ای. مثلا خدای نکرده بگوییم شمالی ها این گونه­اند، ترک­ها این گونه اند و … . این فرهنگ مسلط که فرهنگ شهرنشینی طبقه­ی متوسط روبه بالاست می­خواهد تعیین هنجار بکند و همه را در قالبهای خودش ببرد. این همان کاری است که کشورهای دیگر نسبت به مسلمان­ها انجام می­دهند. یعنی معیار و متر، خودشان هستند. چه کسی این را گفته؟! مثلا در تهران در کلاس درس نشسته­اید هنگامی که یک نفر با لهجه صحبت می­کند تحقیر می­شود. تحقیر لهجه بر اساس چه؟!

– اگر بخواهم دو بحث اصلی شما یعنی کرامت ذاتی انسان ها و دیگری بحث تحقیر قومیت ها را کنار هم قرار دهیم به آیه “وَ جَعَلناکُم شُعوباً و قَبائِلَ لِتَعارَفوُا اِنَّ أَکرَمکم عند اللهِ أتقیکم (حجرات-13)” می رسیم. درست است؟

بله. اصلا در قرآن بحث تطور آمده: وَ خَلَقناکم أطواراً. یعنی ما شما را جور جور آفریدیم. این یک تمایز است و زیبایی اش هم به تمایز است. شما وقتی به جنگل می روید و انواع برگ های زرد و نارنجی و سرخ و سبز و … هست نمی­گویید این برگ از آن برگ به دلیل رنگش بهتر است بلکه جنگل با این تمایزات زیبا می­گردد. در واقع سطح سنجش ما اسمی (Nominal scale) است. «الف» هیچ مزیتی بر «ج» ندارد. ولی خودِ دیدن این سطح از تنوع باید تو را به حقیقتی بالاتر وصل کند. باید گفت دست آنی که این همه تنوع را خلق کرده درد نکند که چقدر توانا بوده. یعنی لتعارفوا.

تنوع و تطور فرهنگی چیز قشنگی است حال آن که امروز می­خواهند همه را یک شکل کنند که همه یک مصرف داشته باشند و فروش جامعه­ی سرمایه داری بیشتر شود. به همین دلیل بود که در زمان پهلوی­ها سعی می­کردند عشایر و روستاییان را بیشتر تضعیف کنند تا بتوانند بفروشند چون از بالا دستور داشتند. طرح ترومن، طرح کندی در تاریخ بوده. بگذریم… پس تفاوتی در جایگاه من و آن روستایی وجود ندارد. این نگاه من و گروهمان است.

– یک معضل جدی معضل زبان است. اساسا دیالوگ مقوله­ای زبانی است و من باید زبان شما را درک کنم تا به مفاهمه­ای برسیم. معضل جدی این است که زبان شهری زبان متفاوتی است و اصلا می­توان از یک اپیستمه (Episteme)ی متفاوت شهری و یک اپیستمه­ی متفاوت روستایی سخن گفت. گُسلی که وجود دارد مانع ایجاد دیالوگ بین روستایی و شهری می­شود. اصلا منِ شهری به روستایی (به طور مثال به پدر بزرگ و مادر بزرگ و اقوام مقیم روستای خودم) خیلی احترام می­گذارم اما طی زندگی شهری زبان من تغییر کرده و حرف های ایشان را نمی­فهمم. شما چگونه از این گسل زبانی عبور کرده­اید که در مستندهایتان گویی به همدلی رسیده­اید؟

به لحاظ زبانی، من خودم 5 الی 6 زبان بومی را بلدم لری، عربی، کردی، تا حدودی ترکی می­دانم، بختیاری می­توانم صحبت کنم. من مشکل زبان ندارم و این خودش عامل خیلی مهمی است. شما وقتی از بیرون با زبان خود آن فرد صحبت می­کنید و یک حرف خنده­دار هم در همان اول به او می­گویی این یک محرکه است که همان تو را به آن آدم وصل می­کند.

به لحاظ همدلی نیز باید گفت که من خودم زندگی روستایی داشتم. حدود هفت سال در روستاهای کشور معلم بودم. در عشایر معلم بودم. الان هم رهایم کنند به زادگاهم برمی­گردم و با فامیل­ها به زبان مادری حرف می­زنیم و به قول معروف« لُرِ لُر» می شویم و این تمایزها را می­شکنیم.

مطالعات من نیز یاری­گر من در نحوه­ی مواجهه با روستا بوده است. اینها همه دخیل در کار من بوده­ تا بتوانم دیالوگ برقرار کنم. پس شد یکی توانایی زبانی، دیگری تجربه­ی زندگی روستایی و عشایری، دیگری ارزش­های اجتماعی من که به آن سمت است، دیگری مطالعات علمی­ای که داشتم این­ها دست به دست هم داده تا من بتوانم به عنوان یک شاگرد در این زمینه تمرین کنم.

– انتخاب روستاها به عنوان لوکیشن یا جامعه تحقیق مونوگرافی، به چه صورتی بوده؟ در برخی برنامه های تلویزیون، شماره ای را مطرح می­کنند تا خود روستاییان از برنامه بخواهند که گروه ضبط به روستایشان برود. شما از چه شیوه ای استفاده می کردید؟

من از همین ناراحت می­شوم که این برنامه یک نفر را به التماس بیاندازد و خودش را کوچک کند و پیامک بزند که “تو رو خدا به روستای ما هم بیایید” و یا “خواهشا به روستای ما هم سری بزنید” و … . اصلا ما وظیفه داریم که که به روستا برویم. اگر جابری یک سال تمام هر روز تا شب که نور داریم در یک روستای مثلا خراسان جنوبی کار کند سوژه ها تمام نمی­شود. یعنی باید صدها اکیپ باشیم، صدها شبکه به این مباحث بپردازند و دغدغه­شان این باشد. اساساً وظیفه­ تلویزیون همین است که روستاییان را پوشش دهد. تلویزیون باید هر چه بیشتر مردمی­تر باشد. زیرا حتی اگر با عقلانیت معاش (Rational) و مکتب مبادله­ای هم نگاه کنیم مرزهای ما دست این روستاییان و عشایر است که البته من نگاهم این نیست. این ها باید یک جور احساس تعلق و اعتماد داشته باشند. بارها بخش روابط عمومی به من اصرار کرد که سیستم پیامکی برای برنامه ایجاد کنیم. من قانع نشدم.

– یعنی وظیفه صداوسیما این است نه لطفش به روستاییان.

بله. برنامه ما چنین نگاهی دارد. ما به یک جشنواره بازی های بومی و محلی رفته بودیم. آنجا یک نماینده مجلس بود که اصرار کردند با او هم مصاحبه بگیریم. در پرانتز بگویم که اولا ما با هیچ مسئولی مصاحبه نمی­کنیم؛ با هیچ دهیاری مصاحبه نمی­کنیم. چون او حقوق می­گیرد که کار کند. قرار نیست ما سکوی پرتاب برای او شویم. اگر دهیاری باشد که برای مردم کار می­کند و و کارهایی فرای وظایف خود برای مردم انجام می­دهد آن موقع به سراغ او هم می­رویم، اما وقتی طبق چارت وظایفش کاری انجام دهد کار خاصی انجام نداده تا مورد توجه ما باشد.

در این جشنواره ما در برابر این صحبت ها که “ایشان نماینده مجلس هست” مقاومت کردیم. گفتیم اینجا روستاست و ما برای روستایی­ها به روستا آمده­ایم. ممکن است مسئولان صدبار در تلویزیون صحبت کرده باشند، بگذارید یک بار هم روستایی­ها صحبت کنند.

فرد دیگری به من گفت که آن پایین یک کبابی هست که کباب­های خاصی طبخ می­کند؛ برویم و آن جا برنامه ضبط کنیم خوب است. من باز نپذیرفتم چون اگر یک کسی این قسمت از برنامه را دید و دلش آب شد و خواست از این کباب بخورد و پول نداشت من حمال قیامت او می­شوم من نمی­خواهم. ممکن بود اگر من راضی می­شدم، 10-15 دقیقه در ضبط برنامه جلو می­افتادم و غرغر پخش را هم نمی­شنیدم ولی نپذیرفتم.

– رسالت تلویزیون را بیشتر بازش می کنید؟

این درست نیست که من نان تلویزیون را خورده‌ام، بگویم تلویزیون ما کلاً تلویزیون بدی است. اما اگر قرار باشد جایی درباره تلویزیون جمهوری اسلامی صحبت کنیم من حرف برای گفتن دارم.

– برای سرنخ، یک نکاتی در این باره می­فرمایید؟

از منظر کارکردگرایی ساختاری اگر بخواهم بگویم، به نظر من جمهوری اسلامی اگر نان حلال می­خواهد باید، ساختارهایش را به گونه ای بچیند تا مردم به نان حلال برسند. اهداف جمهوری اسلامی نان حلال است، توجه به مستضعفین است، عدالت محوری است، زمینه­سازی برای ظهور امام زمان (عج) است.

باید همه اجزای دیگر جامعه هم برآیندشان بشود اینها. نه این که غیر این شود. باید حضور و غیاب و چک و بالانس شود که کجاها ما خلاف این حرکت کردیم و کجا نه.

آیا تلویزیون آمریکا دارد بر خلاف آرمان های خودش کار می­کند؟ دقیقا دارد در اهداف سرمایه­داری کار می­کند خیلی هم در آن سیستم (و نه در نگاه ما) مقبول است. توسعه­طلب و جهان­گشاست. ولی خیلی هنرمندانه کار می­کند.

– یعنی شاخص تلویزیون ایران هم باید آرمان‌هایش باشد.

بله. متاسفانه الان در کشور ما تا سالگرد 22 بهمن می شود مسئولان ما می­گویند ما این قدر جاده ساختیم، این قدر فرودگاه احداث کردیم. آمارهای سخت افزاری می­دهند حال آن که انقلاب ما انقلاب نرم­افزاری بود. مردم به خاطر این انقلاب کردند تا نامردی نباشد، تا اخوت و برادری و دغدغه­ی تعهد و قول و راستگویی و امنیتِ ناموس و … باشد. جامعه را نرم افزار نگه می­دارد نه سخت­افزار. اعتماد اجتماعی جامعه را نگاه می­دارد. انسجام (Integration)، همبستگی (Solidarity) جامعه را نگاه می دارد، کمک و تعاون به هم جامعه را نگاه می­دارد، گرما، جامعه را نگاه می­دارد، عاطفه جامعه را نگاه می­دارد، احساس تعلق جامعه را نگاه می­دارد. شما باید احساس تعلق را بالا ببرید! پارسونزی هم بخواهیم نگاه کنیم باید برویم در بُعد اجتماع.

تئوریسین­های نظام سرمایه­داری (مثل دورکهایم، پارسونز و …) همه از اخلاق دم می­زنند. دوگانه­های پارسونز را ببینید! دیگرگرایی به جای خودگرایی، عام­گرایی به جای خاص­گرایی، جمع­گرایی به جای فردگرایی. دورکهایم بخوانید!: “اخلاق، سیمان جامعه است”. جامعه را با هم چفت می­کند.

فرض کنیم ما همه میلیاردر شویم (همان شاخص بیرونی) ولی در را به روی هم ببندیم در این حالت ما دیگر جامعه نیستیم. ما باید از پایه قوی کنیم. کاری نکنیم خانواده به عنوان یک گروه تبدیل شود به خانوار. خانواده را “دلسوزی” سرپا نگاه می­دارد. زن اگر دلش برای شوهرش نسوزد به او وفادار نخواهد بود. مرد اگر دلش برای خانواده اش نسوزد نمی­شود از خانواده سخن گفت. همدلی و همبختی و همکاری و همزیستی، جامعه را نگاه می­دارد. در روستاها این هنوز بحمدالله هست. در آن­جا ارزش­های مشترک وجود دارد. یکی از موارد مهم، وجود ارزش­های مشترک است. اگر بخواهیم رفیع­پوری (به روش دکتر فرامرز رفیع­پور) به خانواده نگاه کنیم مهمترین خاصیت گروه، احساس تعلق آن است. بقیه آن قدر اهمیت ندارد. احساس، دوست داشتن، هوای هم را داشتن مهم است.

حال کشور را خانواده فرض کنیم. به چه دلیل باید یک گروه دیگری را مسخره کند؟ چون شهری هستند؟! در شهری بودن خود چه نقشی داشته­اند؟ کسی که در روستای لبِ مرز بلوچستان خلق شده چه گناهی کرده که به خاطر آن تحقیر شود؟! اتفاقا وقتی ما در مکتب مبادله و طبق نظریه­ی پیتر بلاو می­گوییم انسداد ساختاری، یعنی بررسی کنیم که نقش­های اکتسابی را در یک طرف و نقش های انتسابی را در یک طرف بگذاریم و یک همبستگی (correlation) بین آن ها برقرار کنیم ببینیم که در کدام جامعه، افراد به خاطر نقش های انتسابی­شان (که در کسب آن­ها نقشی نداشته­اند) مثل سیاه پوست بودن، کرد یا لر بودن و … از داشتن نقش های اکتسابی محروم شده­اند. هر چقدر این همبستگی قوی­تر باشد انسداد ساختاری در یک جامعه بیشتر است.

– اگر با همین نگاه بخواهیم به سراغ جامعه ما برویم می بینیم این انسداد ساختاری زیاد است.

خیلی زیاد است و خصوصا وقتی این امر حاد می شود که انسداد ساختاری به قول دکتر چلبی کریستالیزه شده باشد و مشروعیت نداشته باشد. مثلا در یک جایی نابرابری توسط یک نظام ایدئولوژیک توجیه می­شود. مثلا در نظام کاستی هند این گونه بود. در برخی مناطق کردی هم اصطلاحی دارند به نام “خدا پی داد” یعنی خدا به او داده و این توجیه­گر نابرابری است. این یک باور است. در این مواقع فردِ پایین تر، از پایین بودن خود و بالا بودن شما عصبانی نمی­شود.

با این تئوری بررسی کنیم روستایی­ها چقدر به خاطر روستایی بودنشان از رسیدن به آن چیزی که حقشان است محروم می­شود و شهری­ها فقط به خاطر شهری بودنشان و نه چیز دیگری از نعماتی برخوردار می­شوند. من در روستایی رفتم که در آن، روستاییان آب شش تا نه ماه مانده را می­خورند. وقتی من خواستم آن آب را بنوشم به من گفتند نخور ولی من برای فهم حال روستاییان آن آب را نوشیدم. بعضی جاها منتظر بارانند.

– من یادم هست در یکی از برنامه های شما در روستای شناس بندر لنگه، آب چاهی که با آن گوسفندان سیراب می­شدند شور بود و فرد روستایی به شما گفت که این آب شور است و شما با همه این اوصاف آن آب را در مقابل دوربین نوشیدید. و خود مردم روستا از آب سردابی می خوردند که سرش باز بود و امکان بهداشتی نداشت.

در مناطق کویری کشور اکثرا آب انبار دارند و این خود، نکته ای است که چگونه فکرشان رسیده به استفاده از این سیستم آب انباری.

بعضی وقت ها ما همان طوری که “ما” و “آنها” می کنیم و In-group و Out-group می کنیم همین تافته های جدابافته­ی شهری، کارشناس می­شوند و برای روستایی سیاست گذاری می­کنند. ما بر اساس ارزش­های خودمان در وزارت کشاورزی که بودجه می­دهند می­رویم درختانی می­کاریم که اصلا روستایی نیازی به آن ندارد. روستایی خوب می­داند چه درختی برای روستایش مناسب است چون نسل اندر نسل در روستا بوده است و اقلیم و آب و هوا را می­شناسد و می­تواند به کارشناسان کمک کند.

ما به روستایی رفتیم که کم درخت بود. پرسیدم این درخت چیست؟ گفتند برای ما کاشتند تا ما از آن استفاده کنیم. گفتم این درخت­ها نیازهای شما را برآورده می­کند؟ گفتند نه اتفاق این درختان مضر هم هستند. نمی­شود زیرش خوابید چون سم تولید می­کند. بز و گوسفندانمان از آن تغذیه نمی­کنند چون سمّی است.

– جالب است که شما در همان برنامه نوع دیگری از همان درخت را که برای روستا مفید و به طور بومی در همان روستا خودرو به بار می آید را نشان دادید.

من آلترناتیو هم داشتم چون انصاف همین است و صرف نقد درست نیست. شما از خود بپرسید که چقدر از همین طرح­ها در روستاهای کشور پیاده شده و چقدر از آن ها نیمه­کاره مانده؟ یکی از دلایل فقر هم همین است.

یکی از طرح هایی که اینک در جهت اضرار به روستاها انجام می­شود شهر کردن روستاهاست. هر روستایی با روستای دیگر مسابقه می­دهد تا به عنوان شهر در تقسیم­بندی کشوری ثبت شود. رقابت الان در امور منفی است. در اصفهان سه روستا با هم شده اند شهر زاینده رود. آمار سردستی ای که من گرفتم این بود که مهاجرت بیشتر شده. نیازهای روستایی باید برآورده شود. آن ها آب می خواهند، برق می خواهند ولی این بدین معنا نیست که باید بانک هم داشته باشند. یکی از روستاها بانک داشت که در آن حتی یک چک پول 50 هزار تومانی را نتونست خرد کند! این ها مدل های شاهنشاهی بدون کارکرد هستند. یک سوال مهم این است که به میزان مدرن شدن روستا­ها میزان مهاجرت روند معکوس داشته یا روند مستقیم؟ با مدرنیزه شده روستا آیا مهاجرت کمتر شده یا بیشتر؟

– برای اتمام سوال قبلم فقط این که انتخاب روستاها بر اساس تجارب زیسته خودتان است؟

ترکیبی است. یک ترکیب هایی دست من نیست. مثلا برخی کنش ها در برخی روستاها در موسم­های خاصی رخ می­دهد. مثلا در نیشابور در نیمه­ی شعبان سه روز مراسم “برات” دارند. مثلا جشن عید غدیر در روستاهای خراسان. این­ها انتخاب را محدود می­کند. برخی دیگر نیز آب و هوایشان اجازه نمی­دهد. مثلا دوربین یخ می­زند. یا در جنوب باید با دوربین­های خاص بروید آن جا چون دوربین­های عادی رطوبت می­دهند و خود به خود کات می­دهند. ما در روستایی رفتیم در جنوب کشور که یک پدر و پسر با دهان روزه سنگ می­شکستند. دوربین­ها دم به دم از کار می­افتادند. یا در گرمای مسجد سلیمان در بختیاری­ها همین اتفاق افتاد. پس این هم محدودیت است که در انتخاب روستاها دخیل است. بعلاوه من 5-6 سال است که دارم از طرق مختلف برای موضوع چنین برنامه­ای سوژه جمع می­کنم و این نیز در انتخاب روستاها به من کمک می­کند.

 یک نکته­ای را باید بگویم: برای من نرم افزار مهمتر است تا سخت افزار است. مثلا خانه خیلی قدیمی برای من مهم نیست که از آن فیلم تهیه کنم. بلکه برای من مهم این است که در یک روستا سه پسر پس از ازدواج با مادر خود زندگی می­کنند و ازدواج باعث نشده تا مادر پیرشان را ول کنند. نرم افزار مهمتر است. روستایی که در آن سگار نمی­کشند برای من مهمتر است از یک روستای دیگر.

– پس برای شما معنا مهم است. معانی محوری را شما الک می­کنید و به تصویر می کشید.

من مبانی جامعه شناسی را نزد دکتر رفیع پور گذراندم. او خود را هنگام تدریس برای دانشجویان می­کُشت. کم داریم آدمی را که خود را برای مخاطبش بکشد. این ارزشمند است. در دوره فوق لیسانس هم جامعه شناسی روستایی یک واحد درسی ما بود. دکتر رفیع پور به دانشجویان گفت برای جلسه بعد یک مِتاپِلانی از جامعه ایده­آلی که مدنظرتان است بیاورید. برخی می گفتند شاخصه­ی جامعه­ی ایده­آل، محیط زیست سالم است. دکتر رفیع پور ایراد می­گرفت محیط زیست سالم وقتی که همه مردم تریاکی باشند به چه دردی می­خورد؟! یعنی ساختار ذهنی ما را زیر سوال می­برد. مثلا می­گفتند وضع مالی خوب. استاد جواب می­داد وقتی زن و شوهر هر روز دعوا دارند ولی وضع مالی خوب چه فایده­ای دارد؟! مدلِ آن جامعه­ی خوشبخت، هنوز در یاد من است و الهام­بخش کار من است.

 کشور را اخلاق نگاه می دارد. همان نرم افزار. در یک روستایی می­رویم می­بینیم طلاق کم است. در یک روستا طلاق زیاد است. یک روستا مهاجرت ندارد و یک روستای دیگر که یک خانوار در آن ساکن است و مابقی افراد رفتند. در روستای گلستان از یک زن و شوهر خواستم صندوقچه­ی خود را بیاورند تا نشان دهیم. روستایی­ها خودشان هستند و تکلف و ناز و اَدا ندارند. شما اگر به خانه­ی من بیایید من می­روم خانه را تمیز کنم و نقاط منفی آن را از جلوی چشم شما دور کنم. این همان پشت صحنه و جلوی صحنه­ی بلومر و گافمن است. روستایی اصلا پشت صحنه ندارد. چیزی برای پنهان کردن ندارد. اصلا در ندارند تا تو در بزنی. نه حصار و دیواری. این یعنی چیزی برای قایم کردن نداری. این همان آرامشی است که الان بسیار نایاب شده. الان دزدگیرهایی آمده که محل کار را از خانه می توان دید. یعنی در خانه نیز از استرس دور نیستی. سبک زندگی شهری سبک زندگی غلطی است که متاثر از آرمان های توسعه غربی است.

سبک زندگی روستایی ها را مذهب تعیین می­کند. مذهب به زندگی­شان چهارچوب می­دهد. در تلویزیون جمهوری اسلامی، مذهب باید به آن چهارچوب دهد.

– یک معضل وجود دارد. الان در شرایط فعلی برای دینی کردن رسانه تواشیح و قرآن و مداحی را زیاد کرده­اند. این جا فقط شکل و ظاهر، دینی شده. حال آن که در رسانه ای که شما از آن دم می­زنید و خصوصا در “به رنگ روستا” اجرا کرده اید، رسانه ساختار دینی دارد. لزومی ندارد شما در هر جمله خود آیه قرآن بیاورید همین که می­روید در قبرستان و سمبل­های دینیِ قبور را نشانه­شناسی کردید و از این گفتید که در روستا فاصله مرگ و زندگی بسیار کمتر از شهرهاست یعنی رسانه­ی شما توانسته دینی باشد. شما لزومی ندارد اول برنامه تان تواشیح پخش کنید و بعد روستا را نشان دهید.

برای تکمیل فرمایش شما اولا من بگویم که من خودم بی­نظم­ترین تهیه­کننده­ی صدا و سیما بودم. ضعف­های من مشخص است. ولی ایده­های من این است و حاضرم روی آن صحبت کنم. آقای پورمحمدی خودشان در دانشگاه بهشتی جامعه شناسی خوانده اند و ایشان سخت دغدغه­ی این چنینی دارند. من خیلی از ایشان یاد گرفتم. یعنی در ذهن مدیران ما ممکن است بسیاری از این دغدغه ها باشد ولی در عمل محقق نمی­شود. ما دم دستی­ترین شکل را انتخاب می­کنیم. این که شکل خودش تبدیل به اصل ما شود خوب نیست. اگر نیمه شعبان برای امریکایی ها و فرانسوی ها و … بود و تلویزیون دست آن­ها بود چه کاری می­کردند؟ آن ها تولد مسیح را چگونه کار می­کنند؟ اگر Attitude را به سه بعد شناختی، عاطفی و عملکردی منقسم بدانیم هدف ما از برنامه سازی باید تقویت این سه باشد: تقویت دانش، تعلق و عمل به دین. یعنی کنشگر، دینی شوند. ببینیم چقدر این شده؟ اگر نشده باید روش خود را عوض کنیم. به جای این که بگوییم فلان برنامه چقدر مخاطب دارد و بدین ترتیب بین برنامه ها مسابقه­ی غلط ایجاد کنیم ببنیم چقدر اثر بخش بوده؟ برنامه ساز اهدافی تعریف کرده چقدر او بدین هدف رسیده. اگر نرسیدم نا موفق بوده­ام. این امر به معروف است. مردم ممکن است از برنامه راضی باشد حتی رضایتشان ممکن است بدین خاطر باشد که با این برنامه خوب چرتشان می گیرد و می­خوابند اما نمی­توان گفت که تاثیر داشته. رضایت یک چیز است و تاثیر یک چیز دیگر.

– بازخوردی که از برنامه “به رنگ روستا” در جامعه گرفته­اید چگونه بوده است؟

مردم خیلی به ما احترام می­گذارند. در بسیاری از استان­ها که می­روم مردم خیلی برنامه را می­بینند. مخاطبان برنامه­ی ما متاسفانه یا خوشبختانه هیچ کدام ایمیل نمی­دانند چیست. با پیامک هم چندان دمخور نیستند. صافکار و نقاش در شهر؛ در خیابان مرا می­بینند و تشکر می­کنند. علت استقبال این چنینی از زبان خود مردم چند عامل بوده است. مثلا مردم می­گویند برنامه­ی شما به روستا کلاس داده، احترام به روستاییان گذاشته. این نشان می­دهد انگار در سایر برنامه­ها به روستایی­ها احترام لازم گزارده نشده است. مانند این که تابلویی که نوشته در این مکان آشغال نریزید گواه این است که قبلا در این روستا آشغال ریخته می­شده.

دوم این که از خالص بودن برنامه تعریف می­کنند. از صمیمیت و سادگی برنامه خوششان می­آید گرچه این مورد نیز مورد انتقاد دوستان فنی و متخصص واقع شده است. من ممکن است شیک شوم (گرچه هرگز نخواهم شد) ولی دیگر روستایی جواب سوال مرا ندهد. به قول دکتر رفیع پور بگوییم عمل جراحی با موفقیت انجام شد اما بیمار مُرد! ما آن کارکرد را می­خواهیم.

مخاطبان به نکات دیگری نیز از برنامه­ی “به رنگ روستا” اشاره کرده­اند. مثلا این که اطلاعات خوبی ارائه می­دهد. تسلط برنامه روی موضوع خوب است. من روی هر روستا مطالعه می­کنم. از کتاب­ها و گاهی از افراد مختلف. من می­گویم مجری­های تلویزیون جای آن که دو تا سواد یاد بگیرند و اطلاعات و دانش یاد بگیرند چرا این قدر به ظاهرشان می­رسند؟! من ظاهرم از نظر خیلی ها منفی است ولی روستایی­ها از این مدل خوششان می­آید و می­گویند انگار یکی از خود ما آمده.

– چرا شما تیتراژ در برنامه­تان ندارید؟ اصلا نامی از اعضای گروه 5-8 نفره شما در برنامه ذکر نمی­شود!

که چه بشود؟! تیتراژ می خواهیم چه کار کنیم؟! من تیتراژ نمی­خواهم.

– شما از نظریات جامعه شناسی مطلع هستید و از مفاهیم به درستی و به جا استفاده می کنید. آیا هنوز پس از اتمام تحصیلات مطالعات نظری خود را دارید؟

من هیچ وقت بدون کتاب نیستم. من اگر بمیرم یا در روستاها مشغول ضبط برنامه هستم و یا در حال مطالعه­ی کتاب مرده­ام. دو چیز دنیا را نجات می­دهد: تفکر، کار. کشور ما به تفکر و کار نیاز دارد. به قول دوستان مدیر خیلی زیاد است کارگر کم است. همه می­خواهند مدیریت و اظهار نظر کنند. یکی باید این دست شکسته را درست کند. یکی می­گوید به علت کلسیم بوده، یکی می­گوید به دلیل فشار کار بوده و … ولی کسی کار انجام نمی­دهد. ما الان چقدر در کشور بودجه­ی فرهنگی داریم؟ چقدر نهاد فرهنگی داریم؟ امور فرهنگی دهیاری فلان جا، امور فرهنگی شرکت فلان… . این همه بودجه و متولی کجاست نتیجه­اش؟! انتهایش می­گویند نیروی انتظامی! جمعش کن! بگیر و ببند! پس بروید خانه­تان و بودجه را به نیروی انتظامی واگذار کنید. گرچه من با کار پلیسی در حوزه­ی فرهنگ مخالفم ولی نمی­خواهم نیروی انتظامی را نفی کنم. فرمانده نیروی انتظامی می­گوید من نیرو ندارم و محدودم و مسئولیت­هایم زیاد است و مشکلات زیاد است. ساختارهایمان باید به این سمت برود تا مشکلات کم شود ولی این گونه نیست. نرم افزار مهم است. من وِبِری نگاه می کنم نه مارکسی. ایده­ی مارکس را قبول ندارم. فرهنگ می­تواند اقتصاد را متحول کند گرچه با هم بده و بستان دارند اما متغیر تعیین کننده، فرهنگ است.

با این همه متولی و بودجه، نهایتا فرهنگ ما کجاست؟! اصلا فرهنگ چیست؟ ما باید در ترافیک، در معامله و شراکت، در آموزش و پرورش، در وجدان کاری، در رابطه­ی زن و شوهری باید فرهنگ را ببینیم. فرهنگ اجزا دارد و بخش بخش (Segmental) است. نیروی انتظامی مسئول امور فرهنگی نیست. ما داریم نیروی انتظامی را با اموری مشغول می­کنیم تا تضعیف شود و کمرش خمیده شود.

وقتی بزرگترین فرد این مملکت یعنی رهبری می گوید جهاد اقتصادی یعنی این پدیده تاکنون نبوده. یعنی کم است. چرا باید رئیس قوه­ی قضاییه برود در میان مردم و پرونده­هایشان را رسیدگی کند؟ آن قاضی­ها چه کار می­کردند! حق وقتی دیر احقاق می­شود دیگر فایده ای ندارد. ما به لحاظ تفکر و کار ضعیف هستیم. این یک مدل انسجامی است که من دارم. من کسی نیستم. این تجربه­ی من است. ما در تلویزیون، در سینما، در سیاست، در اقتصادمان ضعف سیستمی و مطالعاتی داریم.

– به عنوان سوال آخر گروه شما با چه مشکلاتی روبرو بود؟

من مشکلاتم را نباید بگویم. چون دوست داشتم این کار را انجام دهم و این مشکلات برایم کوچک است. مشکلات برای منی که بیست و اندی سال این کار را انجام می­دهم چیزی نیست. انسان که پیر می­شود مشکلات برای او حقیر می­شود و حساسیت­هایش بزرگتر می­شود. باید با مشکلات کنار آمد. در کار ما پیش آمده که دوربین از بالای کوه به زیر افتاده، این گوشی همراه من دهمین گوشی­ای است که به دلیل افتادن در آب و کوه و … خراب شده، خودمان در آب افتادیم، تصویر بردارمان در یخ سر می­خورد. ما این را تصویری نمی­کنیم چون مشکلات من است نه مشکلات مردم. ما ممکن است 20 الی 45 روز از محل زندگی­مان دور باشیم. ممکن است در این مدت موبایلمان آنتن ندهد، حمام درست و حسابی­ای نرویم، ممکن است جای خواب و غذای مناسبی نداشته باشیم ولی این­ها قشنگ است چون موجب هم حسی با آن روستایی می­شود. می­فهمیم که مثلا آن­ها شب با مار و عقرب مواجهند. این­ها برای ما خودش سوژه است.

۱ دیدگاه

    سعیدی :

    خیلی دوست دارم این مرد رو
    واقعا مرد بزرگیه توی صدا و سیمای بیخود ما

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه