روشنفکران در دو راهی تفسیر و تغییر اوضاع کنونی عالم: فیلسوفان و جامعه شناسان در کجای بیداری اسلامی اند؟

زمان انتشار: ۱۵:۳۶ ۱۳۹۰/۱۲/۵

امروز کار روشنفکران، فیلسوفان و جامعه شناسان، نه تفسیر صرف و نه تفییر که تفسیر چگونگی تغییر جهانِ پس از انقلاب اسلامی ایران است. برخلاف تفاسیر ایستای جامعه شناسی و فلسفه تاریخ (تابع دیدگاه های ساده انگارانه ای همچون نظریه ساختارها در جامعه شناسی) این تغییر هم تابع و معلول تفسیر های انقلابی (نه به معنای انقلابات محکوم به شکست مارکسیستی که انقلابات اسلامی) است و هم علت آن. بدین معنا که برداشت های آگاهانه و آگاهی بخش روشنفکران مسلمان می توانند در چگونگی راهبری آن موثر باشند، اما علت تامه نخواهند بود و از طرف دیگر، هر تغییر مجددی نیز نیازمند تفسیر نو است. این در هم آمیختگی تفسیر و تغییر را البته با گذار از علوم اجتماعی (و به طور عام علوم انسانی) برآمده از غرب (به تعبیر دکتر حسین کچویان، علوم اجتماعی تجدد) بهتر می توان درک کرد، البته اگر این گذار از علوم انسانی تجدد به مبانی انقلاب اسلامی نزدیک شود که خود علت تامه تمام این تغییرات است و همه آنها بیش از هر چیز و هر جا و به تعبیر دیگر، اولا و ب

مارکس در تز مشهور خود درباره لودویک فویرباخ در آوریل 1845،
نقطه عزیمت خود را از هگل و هگلیان، حرکت از تفسیر به سمت تغیبر عالم دانسته و گفته
بود: «فیلسوفان جهان را به شیوه های گوناگون فقط تفسیر کرده اند، مسئله بر سر
تغییر آن است.» اما به نظر می رسد امروز کار اندیشمندان نه تفسیر صرف جهان است و
نه توان تغییر آن را دارند، (چه در صورت وحدت نظر و عمل در رفتار شخصی ایشان به
عنوان روشنفکر حوزه عمومی و چه در صورت وحدت روشنفکران و دانشجویان به عنوان ضلع
فکری و کارگران و اقشار غیر دانشگاهی جامعه به عنوان ضلع عملی، آنچنانکه مارکس در
“گامی در نقد فلسفه حق هگل، مقدمه” می گفت: «مغز این رهایی، فلسفه و قلب
آن پرولتاریاست») که گویی در میانه خواب غفلت آنها، تغییراتی در عالم رخ می دهد که
آنان حتی از تفسیر آن هم ناتوان اند، چه برسد به راهبری آن و یا اینکه مدعی شوند
خود در به راه افتادن این موج نقش اصلی را داشته اند. کما اینکه روشنفکران چپ و
راست از همراهی با شورش های دانشجویی- کارگری دهه هفتاد اروپا و امریکا بازمانده و
انگشت به دهان بدان می نگریستند. برخی همچون سارتر، فوکو و مارکوزه خود را تابع
آگاهی و جسارت انقلابی دانشجویان دیروز خویش می دانستند و افتخارشان دعوت شدن به
محافل دانشجویی و یا شرکت در تظاهرات و تجمعات آنان بود و برخی دیگر همچون آلتوسر،
آدورنو و هابرماس با ترس و محافظه کاری که ریشه در گردش نظری ایشان از نئو مارکسیسم
به لیبرالیسم و محافظه کاری داشت، اساسا منکر آن شدند که نظریاتشان چنین واکنشهای
عملی را در دانشجویان برانگیخته باشد! و نیز وقوع انقلاب اسلامی در دهه هشتاد
میلادی، که علیرغم گذشت سه دهه از رخداد آن، هنوز که هنوز است روشنفکران را در
حیرت فرو برده و تاریخ و تحلیل شان را به دو دوره پیش و پس از خود حوالت داده است.

امروز اما، کار روشنفکران، فیلسوفان و جامعه شناسان، نه
تفسیر صرف و نه تغییر که تفسیر چگونگی تغییر جهانِ پس از انقلاب اسلامی ایران است. (علمای علم سیاست را دقیقا به این دلیل که علم روابط بین الملل، حقوق بین الملل و
گرایش های دیگر علوم سیاسی بر مبنای پذیرش پروتکل ها و نهادهای محافظه کارانه و
ظالمانه امپریالیستی و در راس آن پذیرش نهاد سازمان ملل با ترکیب موجود شکل گرفته،
اساس نمی توان در این قضیه دخیل دانست). تغییر در این معنا نه خارج از اختیار
انسانها (در بعد فردی و جمعی) است و نه تابع تفاسیر خشک و ضابطه مند ماتریالیستی و
دیالکتیکی آنگونه که مارکس به نفع شکل گیری کمون نهایی سوسیالیسم می گوید و نه
آنگونه که در سوی دیگر فوکویاما به عنوان پایان تاریخ و شکل گیری نظام جامع لیبرال
در سرتاسر عالم و تفوق نظری و عملی نسخه امریکایی آن (که البته نسخه ای محافظه
کارانه است و نه لیبرال) معتقد بود (که همو هم پس از شکست نومحافظه کاران، دیگر
نیست.) برخلاف تفاسیر ایستای جامعه شناسی و فلسفه تاریخ (تابع دیدگاه های ساده
انگارانه ای همچون نظریه ساختارها در جامعه شناسی) این تغییر هم تابع و معلول
تفسیر های انقلابی (نه به معنای انقلابات محکوم به شکست مارکسیستی که انقلابات اسلامی) است و هم علت آن. بدین معنا که برداشت های آگاهانه و آگاهی بخش روشنفکران مسلمان می
توانند در چگونگی راهبری آن موثر باشند، اما علت تامه نخواهند بود و از طرف دیگر، هر
تغییر مجددی نیز نیازمند تفسیر نو است. این در هم آمیختگی تفسیر و تغییر را البته
با گذار از علوم اجتماعی (و به طور عام علوم انسانی) برآمده از غرب (به تعبیر دکتر
حسین کچویان، علوم اجتماعی تجدد) بهتر می توان درک کرد، البته اگر این گذار از
علوم انسانی تجدد به مبانی انقلاب اسلامی نزدیک شود که خود علت تامه تمام این
تغییرات است و همه آنها بیش از هر چیز و هر جا و به تعبیر دیگر، اولا و بالذات با
آن همخوانی و هم نوایی دارند.

نماد کامل و البته استثنایی این در هم آمیختگی تفسیر و تغییر هم،
حضرت امام (ره) بود (استثنایی از این منظر که برخلاف عجز کلی و جزئی اندیشمندان در
جهت دهی تغییرات فراگیر عالم، حضرت امام 
علت تام و تمام انقلاب هم بودند) که با نگاهی برآمده از فلسفه اسلامی و فقه
پویای شیعی، هم در مقام تفسیر نظام سیاسی اسلامی برآمد (همچنانکه در فقه و عرفان و
فلسفه هم صاحب نظر بود) و این نظام اندیشه را به شکل جامع و مدون مکتوب کرد، و هم
خود راهنما و راهبر تغییر متناسب با آن شد و دست به کار بزرگی زد که امروزه
سرسلسله انقلابات بشری است (چراکه به واسطه مبانی و مبادی الهی خود تافته جدا
بافته است که نه ایستاده و ایستادن عالم را بر می تابد). و بی خود نبود که
راهروانش گستاخانه، او را “امام” نام نهادند، که مقام امام در اندیشه
شیعی، فراتر از از مقام نبوت صرف است و امام اگر چه معصوم و مبعوث نبود، اما مظهر
ادامه حرکت آسمانی در زمین بود، چرا که قرار نیست زمین از برگزیدگان خدا خالی
بماند.

از منظر تفسیر انقلاب اسلامی و انقلاب های پس از آن، اندک
اندیشمندی را می شناسیم که به شکلی درست و بایست، به بررسی این موضوع و نیز امکان
ادامه تغییراتی چنین پرداخته باشد. اگر در میان فیلسوفان این خطه، دکتر رضا داوری
اردکانی در همان سال نخست پیروزی انقلاب، کتاب “انقلاب اسلامی و وضع کنونی
عالم” را نوشت که با بایکوت شدید غرض ورزان و نافهمی فراگیر غافلان، نادیده
ماند و تا سه دهه به تجدید طبع نرسید (چه برسد به تببین و فهم)، در زمینه جامعه
شناسی هم یکی از معدود جامعه شناسان ایرانی (که البته معتقد به ترکیب بینش جامعه
شناسانه و فلسفی است بر اساس مبانی روش شناختی متفاوت از پوزیتیویسم موجود) دکتر
عماد افروغ بود که کاری نو سامان داد با طرح و طبع نظریه “انقلاب صدرایی” او معتقد است که انقلاب اسلامی، سفر چهارم از اسفار اربعه ملاصدراست، آنچنانکه در
مقدمه کتاب مشهور خود با عنوان “انقلاب اسلامی و مبانی بازتولید آن” می
نویسد: «زیرین ترین لایه جوهری انقلاب اسلامی، نگرشی خاص به خدا، انسان، هستی و
جامعه است که از آن با نام نگرش صدرایی یا کل گرایی توحیدی یاد شده است. بر پایه
این نگرش طولی، معرفت های وحیانی، عقلانی اشراقی، شهودی و حسی- تجربی هرچند قابل
تقلیل به یکدیگر نیستند، اما مرتبط با یکدیگرند.»

نیز در مصاحبه ای می گوید: «بر این اعتقاد هستم که احیا گری
امام ریشه در تفکر صدرایی ایشان دارد. یعنی تفکر فلسفی امام این قابلیت را فراهم
کرده که حتی مفهوم جمهوری اسلامی، زمان و مکان، حق مردم را مطرح کند، پای اصالت
جامعه را به میان بکشد و این قابلیت یکی از قابلیت های تفکر صدرایی است که البته
امام آنرا بسط داده اند. اگر ما آن را فهم نکنیم نمی توانیم فرق میان یک فقیه
صدرایی و یک فقیه غیر صدرایی را متوجه شویم. یک فقیه صدرایی می تواند راهبر و رهبر
این انقلاب باشد و آن را به پیش ببرد
.»

اگر چه برخی به جای بسط این دیدگاه و یا و حداقل نقد آن، می
کوشند بنیان اندیشه را ویران سازند و آن را بی مبنا جلوه دهند، روشن ترین برهان ها
را بر صحت این نظر، در کلام امام و خلف صالح ایشان می شود یافت. حضرت امام در
مصاحبه ای که با محمد حسنینْ هیکل، نویسنده و روزنامه نگار معروف مصری (که امروز
به عنوان یکی از اصلی ترین مفسران انقلابات اخیر در جهان عرب بویژه در مصر شناخته
می شود) در نوفل لوشاتو انجام داده اند، راجع به بیان ویژگیها و علل اساسی شکل
گیری انقلاب اسلامی و ضرورت تلاش اندیشمندان در تبیین انقلاب اسلامی در پاسخ این
سوال که: چه شخصیت هایی غیر از رسول اکرم(ص) و امام علی(ع) و کدام کتابها به جز
قرآن شما را تحت تاثیر قرار داده اند، عنوان کرده اند: «شاید بتوان گفت: در فلسفه
: ملاصدرا، از
کتب اخبار: کافی، از فقه: جواهر.» (صحیفه امام، ج5، ص271)

همچنانکه مقام معظم رهبری به عنوان بزرگ مفسر و مبین اندیشه
امام (ره) می فرمایند
: «امام(رضوان اللَّه علیه) چکیده و زبده ى
مکتب ملاصدراست؛ نه فقط در زمینه ى فلسفى اش، در زمینه ى عرفانى هم همینجور است.»

بر این اساس چه با اندیشه افروغ ها و داوری ها موافق باشیم
و چه نباشیم، می بینیم که چندیست عالم اسلام را صورتی دگر نموده و جهان عرب در آتش
طغیان و عصیان می سوزد، که البته همه این طغیان ها ریشه در اسلام ناب محمدی (ص) و
انقلاب اسلامی – به عنوان نمود عملی این نظام فکری- دارند، که می بینیم هنوز
انقلاب مصر به پیروزی کامل نرسیده، صهیونیست ها زودتر از دیکتاتور خود مصر به هول
افتاده اند و مصری ها بیش از مردم آواره فلسطین، مراسم یوم النکبه را بر پا می
دارند. اما جالب اینجاست که هنوز هم هستند به اصطلاح روشنفکرانی که می کوشند در
این میانه، برای تفکر اصیل اسلامی انقلابیون بدیل بتراشند و تابلوی لیبرال و
کمونیست را در کنار دیگر نمادها و نشانه ها بالا ببرند! از آن جمله، دکتر صادق
زیبا کلام است که در قامت روشنفکر عرصه عمومی می کوشد تا در هر زمینه ای سخن بگوید
و ارائه نظر کند. نفس این عمل البته نه تنها غلط نیست بلکه از منظر مایی که به پیروی
از مرشد و پیرمان، امام (ره) کل عالم را در وحدت نظری و عملی می بینیم و انقلابمان
کل عالم را در تمامی ابعاد در نوردیده و می رود تا طرحی نو در تمامی ساحات در
افکند (که از آن جمله طرح علوم انسانی نوی فراتر از علوم انسانی تجدد است) پسندیده
هم هست، به شرط آنکه نه غرض ورزی در کار باشد و نه بی سوادی و بی خبری.

من البته تهمت بی سوادی را به هیچ یک از این بزرگان که در
حکم اساتید برجسته دانشگاه هایمان هستند، روا نمی دانم (برخلاف عامه خودشان که به
سنت روشنفکری خاله زنکی ایران همدیگر را بی سواد می پندارند، و آخرین این خاله زنک
بازی ها تهمت ها و توهین های دکتر سید جواد طباطبایی به همین آقای زیباکلام است،
در حالی که همو در آغاز دهه هفتاد جانانه ترین مدافعات را از طباطبایی کرده بود – چندان که ملیون خطیب در دفاع از سیسرون در دادگاه رمی نگفت- تا در هیئت علمی
دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران بماند، رک: دانشگاه و انقلاب، صادق
زیباکلام، نشر روزنه) ولیک، صد البته که کلام زیباکلام آکنده از غرض است.

مصداق آنکه؛ ایشان در یادداشتی کوتاه با عنوان “صاحب نظران
ایرانی و جنبش های آزادیخواهانه جهان عرب” در صفحه نخست روزنامه مردم سالاری،
در تاریخ 1389/11/10، می نویسند:  «حرکت های
مردمی آزادیخواهانه در جهان عرب بدون تردید جهان را شگفت زده کرده و همه آزادیخواهان
و طرفداران حقوق مدنی و شهروندی را به احترام واداشته است. شکل این حرکت ها، عمومی،
گسترده و دربرگیرنده تمامی اقشار و لایه های اجتماعی است، بالطبع همان طور که طبیعت
این جنبش ها اجتماعی است، اقشار و لایه های تحصیلکرده، زنان، نخبگان سیاسی، نویسندگان،
دانشجویان، وکلا، مهندسان، پزشکان، فعالان مدنی و این دست اقشار، مشارکت و جنب و جوش
و تحرکات بیشتری در آنها دارند. در ضمن خواسته یا خواسته های جنبش به صورت عام بوده
و دربرگیرنده آزادی های مدنی، برکناری استبداد و دیکتاتوری حاکم، آزادی زندانیان سیاسی،
آزادی مطبوعات و نهادهای مدنی است. این دقیقاً خواسته های مردم تونس بود که همچنان
ادامه دارد. اما مهم تر از تونس حرکت در مصر است.

ذات حرکت مصری ها هم کم و بیش این گونه است و جهت اصلی حرکت
آنان مخالفت با استبداد و دیکتاتوری است. از آنجا که این جنبش ها مردمی هستند همه اقشار
و لایه های اجتماعی مستقل از گرایشات سیاسی و ایدئولوژیک در آن شرکت دارند؛ لیبرال ها،
سکولارها، چپ ها و اسلام گرایان
شانه به شانه یکدیگر در خیابان های قاهره و سوئز
به حرکت درآمده اند. جریانات مختلف سیاسی و عقیدتی دست کم در این مرحله اصراری بر روی
خواسته های ویژه خود ندارند و هدف صرفاً مبارزه با استبداد و دیکتاتوری حاکم است. درست
همان گونه که در مراحل اولیه انقلاب اسلامی بود و در جریان نخستین تحرکات ملی گراها،
لیبرال ها، سکولارها، چپ ها، روشنفکران و… به همراه روحانیون و فعالان اسلامگرا علیه
رژیم شاه متحد و منسجم بودند. اما به نظر می رسد برخی از شخصیت ها و صاحب نظران در
ایران این بدیهیات ابتدایی را خیلی مورد توجه ندارند و از هم اکنون دارند تکلیف این
جنبش ها را روشن می کنند. در حالی که همان طور که گفتیم جهت اصلی و کلی این جنبش ها
مبارزه علیه استبداد و دیکتاتوری های حاکم در جهان عرب است، اما برخی از افراد و رسانه ها
هدف این تحرکات را ایجاد نظام های اسلامی در آن کشورها اعلام کرده اند.»

در پاسخ به این نوشتار، البته می بایست دست نگاه می داشت تا
نهضت اسلامی مصر به چنین جایی برسد و فردای پیروزی، اقدامات اسلامخواهانه عملی
شود، تا ایشان دیگر راه گریز از حرف امثال مرا نداشته باشند. اما امروز، آقای
زیباکلام کجاست تا در میدان التحریر نماد و نمود چپ و راست را به ما نشان دهد؟
راستی اگر حق با اوست، کدام مارکسیست و کدام لیبرال الان از مردم بحرین دفاع می
کنند؟ ایشان بهتر است مصاحبه چهار سال پیش آنتونی گیدنز را در دفاع از معمر قذافی
بخوانند تا بفهمند که روشنفکران غربی (که برخی شان و من جمله هابرماس و گیدنز قبله
آمال روشنفکران داخلی اند) کجایند و خودشان کجا. حضرت هابرماس هم که در مواجهه با
جنایات همکیشان یهودی و همپیمانانشان، عملا مدتهاست فیتیله اندیشه انتقادی خود را
پایین کشیده و احتمالا این رخدادها را هم به حساب ناتمام بودن پروژه مدرنیته
خواهند گذارد! الله اعلم.

البته این بدیل تراشی ها و انکار اصالت اسلامی از انقلاب
مردم مصر و تونس (و صد البته یمن و بحرین و …) زمانی باور پذیر می شود که بدانیم
این نگرش عمیقا در رفتار سیاسی ایشان که با طرح تئوری “توهم توطئه” در
تطهیر روابط استعماری در جهان اسلام شهرت دارند، وجود داشته است. کما اینکه دکتر
زیباکلام در گذشته هم در نگرش خود به انقلابات سیاسی عالم، اساسا کوچکترین جایگاهی
برای نهضت های اسلامی قائل نبودند! من جمله آنکه ایشان در مقاله ای با عنوان
“رسما و علنا از مسئولیتم در انقلاب فرهنگی حلالیت می طلبم”، به تغییرات
کتب درسی در رشته های علوم انسانی اشاره می کند و درباره درس “اسلام و نهضت
های رهایی بخش” در رشته علوم سیاسی، می گوید: «اولا نهضت ها رهایی بخش اکثرا
مارکسیست اند. بهترینش که مارکسیست نبوده، مال اریتره است که می دانید برای ما از
هر غیر مسلمانی بدتر از آب درآمد.» (دانشگاه و انقلاب: 110)

البته از دانشجوی سابق دانشگاه برادفورد انگلستان که در
تشکل چپ گرای کنفدراسیون (آنهم در اوج دوران چپ گرایی در کنفدراسیون در سالهای
1970_75 که هم ملی گراها و هم اسلام گرایان از آن جدا شده و مائویسم، این تشکیلات
را فراگرفته بود) فعالیت داشته و حال مدعی است که تک تک سلول های بدنش، لیبرال اند،
تعجبی نیست که همه را چپ گرا و یا راست گرا ببیند. اما این سوال مطرح می شود که چه
شده که ایشان ناگهان به فکر تحلیل نهضت های جهان اسلام افتاده؟ مگر از منظر دکتر
زیباکلام، علت عقب ماندگی آنها، خاموشی چراغ علم و توهم توطئه و نگاه منفی به غرب
نبوده، مگر غرب با تمام وجود و از سر علاقه و عرب دوستی و ایران پرستی شان، بهترین
روابط را با سردمداران (و یا به تعبیر دقیق تر دیکتاتور) این کشورها برقرار نکرده
بود، پس چرا مردم باید شورش کنند؟ بهتر نیست به فکر رفع توهم توطئه و روش کردن
چراغ علم باشند تا تجمع در میدان لولوء و التحریر؟

ای کاش دکتر زیباکلام، اندکی به آثار مرحوم دکتر عنایت که
برخی او را پدر علوم سیاسی ایران نامیده اند و زیباکلام هم خود را متاثر از او می
داند و به کار نشر آثار و آراء وی اهتمام داشته است، رجوع می کرد تا بداند که در
میان اعراب و دیگر ملل آزادی خواه جهان، جایگاه مارکسیسم کجا و اسلام کجاست.بگذریم از اینکه ایشان بدش نمی آید تا پیاز داغ ماجرای عنایت و انقلاب فرهنگی را
هم زیاد کند و با فراموش سپردن جملات تمجیدی مرحوم عنایت از استاد شهید مطهری در
مقدمه کتاب معروفش، او را به کل در مواجهه با انقلاب و انقلاب را در مواجهه با او
قرار دهد. لکن اینها همه فرع است، اصل ماجرا را باید در میدان التحریر و لولوء دید
. روشنفکران،
فیلسوفان و جامعه شناسان ما اگر نمی توانند و یا نمی خواهند در تغییر کنونی عالم
همراهی داشته باشند و یا حداقل تفسیر درستی از این تغییر به دست دهند، بهتر است
روشنفکری و فلسفه و جامعه شناسی شان را با خودشان بر دارند و بروند، آنچنانکه
تئودور آدورنو، پس از وقاع دهه هفتاد اروپا اعتراف کرد: «
اگر زمان
تفسیر کردن جهان به سر آمده و تلاش برای تغییردادن آن ضروری گشته است، پس لاجرم فلسفه
صحنه را ترک می گوید…»

در یک کلام، چشم های روشنفکری را باید شست، بی غرض باید دید!

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه